محمدجعفرسعیدیان فر        
شناخت گروه های ا جتماعی وآسیب شناسی آنها  درحکمت 372
«وَ قَالَ ع لِجَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِيِّ  يَا جَابِرُ قِوَامُ الدِّينِ وَ الدُّنْيَا بِأَرْبَعَةٍ  عَالِمٍ مُسْتَعْمِلٍ عِلْمَهُ وَ جَاهِلٍ لَا يَسْتَنْكِفُ أَنْ يَتَعَلَّمَ وَ جَوَادٍ لَا يَبْخَلُ بِمَعْرُوفِهِ  وَ فَقِيرٍ لَا يَبِيعُ آخِرَتَهُ بِدُنْيَاهُ  فَإِذَا ضَيَّعَ الْعَالِمُ عِلْمَهُ  اسْتَنْكَفَ الْجَاهِلُ أَنْ يَتَعَلَّمَ  وَ إِذَا بَخِلَ الْغَنِيُّ بِمَعْرُوفِهِ بَاعَ الْفَقِيرُ آخِرَتَهُ بِدُنْيَاهُ يَا جَابِرُ مَنْ كَثُرَتْ نِعَمُ اللَّهِ عَلَيْهِ كَثُرَتْ حَوَائِجُ النَّاسِ إِلَيْهِ  فَمَنْ قَامَ لِلَّهِ فِيهَا بِمَا يَجِبُ فِيهَا عَرَّضَهَا لِلدَّوَامِ وَ الْبَقَاءِ وَ مَنْ لَمْ يَقُمْ فِيهَا بِمَا يَجِبُ عَرَّضَهَا لِلزَّوَالِ وَ الْفَنَاءِ»
جابر مخاطب امام (ع) کیست؟
جابر فرزند عبداللَّه بن عمرو بن حزام انصاري از طائفه خزرج و کنيه ‏اش - ابو عبداللَّه و به قولي ابو عبدالرحمن يا ابو محمد - بوده و او يکي از بزرگان و اصحاب پيامبر اسلام (ص) و از ارادتمندان خاندان رسالت به شمار مي‏آيد.مادرش نسيبه دختر ابوعبداللَّه عبدالرحمان عقبةبن عدي است. جابر در کودکي همراه پدرش در عقبه دوم در جمع هفتاد نفري خدمت رسول‏خدا(ص)  در مکه رسيدند و با حضرت بيعت کردند ( اسد الغابه، ج 1، ص 256؛ الاصابه، ج 1، ص 434).به نقل ذهبي، جابر 94 سال عمر کرد و در جنگ بدر هجده ساله بوده است. (سير اعلام النبلاء، ج 4، ص 337).جابربرا ساس  شخصيت اجتماعي و ايماني  وکُنش های  فعّالی که داشت، همواره مورد توجه بود و از کساني است که روايات بسيار زيادي از او به يادگار مانده و در تمام جنگ‏هاي پس از رسول خدا (ص) نيز شرکت داشته و در جنگ صفين در رکاب اميرالمؤمنين(ع) با شاميان جنگيد، جابر از اصحابي است که عمر طولاني کرد و سلام پيامبر خدا (ص) را به امام باقر (ع) که در خردسالي بود، ابلاغ نمود. او یکی از یاران برجسته ی پیامبر اسلام بود اما به دلیل نابینایی نتوانست در کربلا حاضر شود و از امام خود دفاع کند. و او اولين کسي بود که پس از شهادت امام حسين (ع) وارد کربلا شد و قبور شهداي کربلا را به همراه عطيه زيارت نمود.جابر سرانجام در سن 94 سالگي در سال 74 يا 77 هجري در حالي که چشمانش را از دست داده بود در مدينه دار فاني را وداع گفت و حاکم مدينه ابان بن عثمان بر او نماز خواند. او آخرين صحابي از ميان اصحاب و شرکت کنندگان در عقبه ثانيه بود که از دنيا رفت(اسد الغابه، ج 1، ص 257)
محورهای مطرح شده درحکمت 372:
1- رشد ما علاوه بر تعادل خودمان به تعادل در تعاملات و مناسباتمان بادیگران نیز مربوط است. هرکس باید به درستی  جایگاه خود را بشناسد و به وظیفه خود عمل نماید. انسان موجودی تنها نیست که در خلاء رها شده باشد و به صورت فردی بتواند به کمال وسعادت برسد. درست است در فرهنگ دینی ما هرکسی مسئول اعمال و در گرُوِ دستاورد خویش است: كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهينَةٌ(المدثر(74)آیه:38) ولی انسان از اُنس است، سعادت و کمال و مدنیت در چگونگی مناسبات انسانها و جوامع درخانواده و اجتماع شکل می گیرد همان گونه که افول و سقوط تمدنها در چگونگی فرهنگ ها و مناسبات اخلاقی اجتماعی اتفاق می افتد وخداوند در دوآیه از قرآن براین مسئله به صراحت تاکید می کند: ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلى‏ قَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ ... (انفال(8)آیه: 53): «... إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ... (رعد(13)آیه: 11): خداوند نعمت ها و وضع قومی را تغییر نمی دهد مگر این که رفتار خود را تغییر دهند2- امام علی (ع) دراین حکمت خطاب به جابر ابن عبدالله انصاری به صورت انحصاری رشد وبالندگی وقوام جوامع رادر دنیا درمناسبات وتعاملات  وچگونگی روابط چهار گروه اجتماعی را  معرفی می کند وبا ذکر ویژگیهای مثبت آنها جنبه های منفی  را آسیب شناسی می نمایند. :وَ قَالَ ع لِجَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِيِّ  يَا جَابِرُ قِوَامُ الدِّينِ وَ الدُّنْيَا بِأَرْبَعَةٍ :
گروه های چها رگانه:
1-دانايى كه دانش خويش را به كار گيرد- بآن رفتار نمايد و بمردم بياموزد-  :عَالِمٍ مُسْتَعْمِلٍ عِلْمَهُ:2- نادانى كه از آموختن روى برنتابد واز از اينكه ياد گيرد شرم نكند  :وَ جَاهِلٍ لَا يَسْتَنْكِفُ أَنْ يَتَعَلَّمَ:3-  بخشنده‏اى توانگر كه از نيكى دريغ نكند، و به احسان خود (در باره ديگرى) بخل نورزد :وَ جَوَادٍ لَا يَبْخَلُ بِمَعْرُوفِهِ:4- و تهى‏دستى كه آخرت خويش به دنيا نفروشد :وَ فَقِيرٍ لَا يَبِيعُ آخِرَتَهُ بِدُنْيَاهُ: 
آسیب شناسی وتاثیر گذاری گروه ها بریکدیگر:
۱. امام علی(ع) به آسیب شناسی گروه اول علما – دانایان- وتاثیر آن بردانش جویان ومتعلمین وآفت هائی که به آن دچار می شوند می پردازد و اولین آفت را این گونه مطرح می کنند. پس هرگاه دانا دانش خود راضایع وتباه كند، وهنگاميكه عالم علم خود را بكار نبرد :فَإِذَا ضَيَّعَ الْعَالِمُ عِلْمَهُ:  جاهل از آموختن و ياد گرفتن ننگ خواهد داشت واز آموختن تن خواهد زد :اسْتَنْكَفَ الْجَاهِلُ أَنْ يَتَعَلَّمَ:دراین قسمت امام(ع) آفت ضایع شدن علم را مطرح می کنند.تضییع علم حدأقل سه صورت مهم دارد که توضیح کوتاهی پیرامون هریک از آنها می دهیم.
۲. تضییع علم در عمل: ‌نخستین و بدترین صورت تباه ساختن علم، عمل نکردن به آن است. چون حداقل سودی که باید از آن ببریم.کاربردی کردن وعمل به آن است علم، اگر به دیگران هم منتقل نشود و کسی را هم هدایت نکند، دست کم باید به خودِ عالم سود عملی برساند.واگر چنین نشد وکسی بداند، ولی عمل نکند آن علم را ضایع کرده است وشرمندگی آن بیشتر از شرمندگی ناشی از جهل است در خطبه ۱۱۰ نهج البلاغه می ‌فرماید: :إنَّ العالِمَ العامِلَ بِغَیرِ عِلمِهِ کالجاهِلِ الحائرِ الّذی لا یَستَفیقُ مِن جَهلِهِ: دانایى که برخلاف علمش عمل کند، به نادان سرگشته اى مى ماند که از مستىِ نادانی اش به هوش نیاید. این اولین بدبختی است که عالم مانند جاهل شود. اما بدتر از آن هم هست. : بَلِ الحُجَّةُ عَلَیه ِأعظَمُ، وَ الحَسرَةُ لَهُ ألزَمُ، و هُوَ عِندَاللّهِ ألوَمُ: بلکه حجّت بر چنین عالمى بزرگتر است و حسرتش بیشتر باشد و در پیشگاه خداوند، بیشتر سرزنش شود
۳ . تضییع علم در کتمان: ‌نوع دوم تضییع علم به کتمان، یعنی پنهان کردن آن است. وقتی که اظهار دانش و راهنمایی مردم موجب نجات آنها می شود، کسی نباید آنچه می داند را پنهان کند. ساده ترین شکل مخفی کردن علم، کتمان شهادت است. مثلاً اگر من از طلب شما از کس دیگری خبر دارم و احقاق حق شما هم منوط به اظهار این علم است، نباید از گفتن آن شانه خالی کنم و با شرایطی که در فقه گفته اند، اظهار آن لازم است.
بزرگترین جنایت ها و شدیدترین خیانت های تاریخ در اثر کتمان علم بوده است. اگر علمای یهود و نصاری که از حقانیت حضرت محمد(ص) و آله اطلاع داشتند، آن را مخفی نمی کردند وضع دینی مردم طور دیگری می شد کتمان علم به هنگام نیاز به اظهار آن، ضایع نمودن علم است و بد عاقبتی درپی دارد.
۴.  تضییع علم در تعلیم: ‌‌سومین شکل تباهی علم در مورد تعلیم و انتقال آن به دیگران است؛ به این صورت که  یک: علم خود را انبار کند و به کسانی که نیاز و اهلیت دارند، آموزش ندهد. دو: به کسانی آموزش دهد که ظرفیت ندارند و بد می فهمند و یا سوء استفاده می کنند. سه: در کیفیت و چگونگی آموزش ارزش علم را از بین ببرند.سود علم به آن است که موجب هدایت خودِ عالم و جامعه اش بشود؛ وگرنه به هدف خود نرسیده و ضایع شده است وامام(ع) دراین قسمت می فرماید وقتی علم چنین ضایع شد برجاهلان تاثیر می گذارد که بدنبال علم وآگاهی نروند وآموختن درنظام ارزشی جامعه جایگاهی نداشته باشد زیرا این عالمان وعلم آنها برای خودشان ودیگران هیچ تاثیر وسودی در برندارد بلکه باری هم بردوش آنها می باشد
۵. تضییع ثروت: و چون توانگر از نيكوكارى و احسان بخل ورزد، فقير آخرتش را به دنيايش مى‏فروشد  : وَ إِذَا بَخِلَ الْغَنِيُّ بِمَعْرُوفِهِ:  تهى دست نيز به ناگزير آخرت خويش به دنيا بفروشد. -كارهاى ناشايسته بجا مى‏آورد-  : بَاعَ الْفَقِيرُ آخِرَتَهُ بِدُنْيَاهُ: 
چگونگی تضییع ثروت:
ثروت در جامعه همانند خون دربدن انسان باید جریان داشته باشد وهرگونه انباشت ثروت خروج از تعادل است وجامعه را دچار اضطراب وناهنجاریهای اجتماعی می کند ثروت باید درگردش وچرخ تولید وصنعت ونیاز زندگی انسانها را عادلانه برآورد واگر دردست گروهی خاص انباشته شد وبدون توجه به نابرابری  اجتماعی به زراندوزی پرداختند تضییع ثروت است وتاثیر متقابل آن بگفته امام علی(ع)درهمین فراز از حکمت این است که فقرا ونیازمندان به سوی خلاف های متعدد وناهنجاری مختلف کشیده می شوند.ثروتمندان با سخاوت خود باید نیازمندان را دستگیری کنند وگرنه برای رفع نیازخود به گناه وخلاف قوانین دین کشیده می شوند وبه تعبیر حضرت(ع)  ناگزير آخرت خويش به دنيا می فروشد  :وَ إِذَا بَخِلَ الْغَنِيُّ بِمَعْرُوفِهِ   بَاعَ الْفَقِيرُ آخِرَتَهُ بِدُنْيَاهُ:  ودرآخرین فراز امام خطاب به جابر چنین می فرمایند . هر كه از نعمتهاى خداوندى- دارائى و دانائى وموقعییت اجتماعی و مانند آنها- بيشتر بهره يابد، :یَا جَابِرُ مَنْ كَثُرَتْ نِعَمُ اللَّهِ عَلَيْهِ: درخواستهاى مردم باو بسيار مى‏گردد :كَثُرَتْ حَوَائِجُ النَّاسِ إِلَيْهِ : پس هر كس در پاسخ آن نيازها به گونه‏اى مناسب براى خدا برخيزد، زمينه‏ى ماندگارى و تداوم نعمتها را فراهم ساخته باشدوخداوند هم درقرآن اعلام می کند اگرسپاس گزاری –شکر- کنید قطعا نعمت های شمارا افزون خواهم کرد :وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ‏ لَأَزيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابي‏ لَشَديدٌ(ابراهیم(14)آیه:7):  :فَمَنْ قَامَ لِلَّهِ فِيهَا بِمَا يَجِبُ فِيهَا عَرَّضَهَا لِلدَّوَامِ وَ الْبَقَاءِ: و هر آن كه به بايستگى عمل نكند، نعمتها را به زوال و نيستى مى‏سپرد  :وَ مَنْ لَمْ يَقُمْ فِيهَا بِمَا يَجِبُ عَرَّضَهَا لِلزَّوَالِ وَ الْفَنَاءِ :  ودراین آخرین فراز به این نکته باید توجه شود که شکر نعمت ثروت فقط پاسخ مستقیم وبخشش به مستمندان نیست بلکه دردنیای امروز یکی از بزرگترین شکر کنندگان تولید کنندگان هستند که باکار کرد ثروتشان چرخ زندگی انسانهای زیادی به گردش می افتد وبه تعبیر امام رضا(ع) توسط زندگی کردن آنان معاش وزندگی دیگرانی زیبا می شود :مَنْ حَسَّنَ مَعَاشَ غَيْرِهِ فِي مَعَاشِهِ: تحف العقول  ص448:وکفران کنندگان ربا خوران وکسانی هستند که با انباشت ثروت فقط به فکر منافع خویش اند وثروت آنان تاثیری در بهبودزندگی و معیشت دیگران ندارد
محمدصادق کاملان عضو هیئت‌ علمی دانشگاه مفید با بیان اینکه امام حسین(ع) به دنبال تشکیل حکومت نبود، بلکه به دنبال تحول فکری و فرهنگی بود، افزود: پیام اساسی عاشورا همان پیام وحی الهی و پیامبر(ص) است، گذر زمان اخلاق را کهنه نمی‌کند؛ در دوره مدرن اخلاق و عقلانیت جایگاه خودشان را دارند و اینکه انسان نباید کورکورانه چیزی را بدون منطق بپذیرد، یک اصل ثابت است.
اساس، پایه‌ها و اصول وحی اسلامی در سور مکی است. سوره‌های مدنی تفصیل سوره‌های مکی هستند. ابتدا باید دید پیام‌ سوره‌های مکی چیست. آنچه در سوره‌های مکی بر آن‌ها تاکید شده، بحث فرهنگی است؛ یعنی خداوند می‌خواهد فرهنگ جامعه را متحول کند تا فرهنگ جامعه از شرک به توحید ارتقاء پیدا کند. این تحول اولین پیام قرآن است که دست از توهم و خیال‌بافی‌ها بردارید و عقلانیت و تفکر ر ا معیار، ملاک و منطق خود قرار بدهید، این پیام را امام حسین(ع) نیز از مدینه تا مکه و از مکه تا کربلا دنبال کردند. امام(ع) از همان اول که حرکت می‌کنند، می‌فرمایند: انّى لَمْ أَخْرُجْ أَشِرًا وَلا بَطَرًا وَلا مُفْسِدًا وَلا ظالِمًا وَإِنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الاْصْلاحِ فى أُمَّةِ جَدّى، أُريدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَأَنْهى عَنِ الْمُنْكَرِ وَأَسيرَ بِسيرَةِجَدّى وَأَبى عَلِىِّ بْنِ أَبيطالِب». می‌گوید حرکت من یک منطق دارد، حرکت من به براساس منطق ظالمان نیست که برای تفرج، تفریح و کشورگشایی و به دست آوردن اموال دیگران و نظیر این‌ها قیام و حرکت بکنند، بلکه تمام منطق و هدف من در این حرکت عمل به سیره جدم رسول خدا و پدرم امام علی(ع) است تا آن را در جامعه نهادینه کنم.
کتاب خدا در ۸۲ سوره مکی بر روی فرهنگ جامعه کار می‌کند. نمی‌گوید چه چیزی حلال و چه چیزی حرام است و اینکه چه کاری را چگونه انجام بدهید و یا انجام ندهید. وقتی که پیامبر(ص) وارد مدینه می‌شوند، آیات‌الاحکام نازل می‎شود که حداکثر ۵۰۰ آیه است، یعنی از ۶۶۳۴ آیه قرآن، ۵۰۰ آیه آن مربوط به احکام است، ولی باقی آن مربوط به اخلاق و معارف دین است. مثلا سوره یوسف که ۱۱۱ آیه دارد، عمده آن راجع به مسائل اخلاقی است.به گزارش ایکنا از اصفهان، در طول تاریخ تفاسیر و تحلیل‌های متفاوتی از اهداف و فلسفه قیام عاشورا از سوی اندیشمندان شیعه و حتی اهل‌سنت ارائه شده است. کسانی مثل «شیخ مفید» و «سید مرتضی» قائل به این هستند که هدف قیام امام حسین(ع) از ابتدا تشکیل حکومت اسلامی بود، ولی زمانی که حضرت مجبور شدند بین بیعت با یزید و شهادت، یکی را انتخاب کنند، گزینه دوم را انتخاب کردند، البته تلاش کردند که از جنگ جلوگیری کنند، ولی موفق نشدند و بین عزت و ذلت، عزت را انتخاب کردند. در میان متفکران معاصر کسانی مثل مرحوم «صالحی نجف آبادی» با نظر شیخ مفید و سید مرتضی هم عقیده هستند. ولی کسانی مثل مرحوم «دکترعلی شریعتی» معتقد است امام حسین(ع) از ابتدا به خاطر شهادت قیام کرد و می‌خواست با شهادت خود مشروعیت نظام سیاسی حاکم بر جامعه را به چالش بکشد. دیدگاه مرحوم «شهید مطهری» جمع بین این دو دیدگاه است. وی تشکیل حکومت را جزء اهداف قیام امام می‌داند، ولی بیش‌تر بر امر به معروف و نهی از منکر تأکید می‌کند. حتی تعدادی از روشنفکران این دیدگاه را مطرح می‌کنند که حادثه عاشورا برای انتقام جویی از جنگ‌های صدر اسلام شکل گرفت. خبرنگار ایکنا در همین رابطه گفت‌وگوی باحجت‌الاسلام کاملان، عضو هیئت‌علمی دانشگاه مفید داشته است که متن آن را در ادامه می‌خوانید با این توضیح که دیدگاه‌ها و موضوعات مورد اشاره در این مصاحبه تنها نقطه نظرات مصاحبه شونده گرامی است و ایکنا در صدد تایید و یا رد هیچ کدام از این مطالب نیست.
آنچه دراین مصاحبه می‌خوانید:
اساس، پایه‌ها و اصول وحی اسلامی در سور مکی است
ایکنا: اگر براساس یک نگاه قرآنی، اخلاقی، تاریخی و انسانی بخواهیم به قضیه عاشورا نظر کنیم، به نظر شما مهم‌ترین پیام‌های عاشورا چه بود؟ و اینکه اصلا آیا واقعه عاشورا یک قیام و انقلاب به معنای مصطلح آن در علوم سیاسی و نظامی بود و یا یک حرکت اصلا‌ح‌طلبانه برای امر به‌معروف و نهی از منکر؟
کاملان: قبل از اینکه به این سوال پاسخ بدهیم، باید دید پیام‌های خود قرآن و بعد از آن پیام پیامبر(ص) که پیام‌آور قرآن هستند، چیست و سپس به پیام وصی پیامبر(ص) یعنی امام حسین(ع) بپردازیم. سوره‌های قرآن به دوسته مکی و مدنی تقسیم می‌شوند؛ از ۱۱۴ سوره قرآن‌کریم، ۸۲ یا ۸۳ سوره مکی هستند، یعنی در مکه نازل شده‌اند و باقی سوره‌ها نیز در مدینه بر پیامبر(ص) نازل شده است که به آن‌ها مدنی می‌گوییم. وقتی که به سوره‌های مکی نظر می‌کنیم، هیچ‌کدام از آیات ‌احکام را در آن سوره‌ها نمی‌بینیم، جز وجوب نماز. نماز از روز اول واجب شده و به پیامبر(ص) و مومنان امر شد که نماز را اقامه کنند. بنابراین از واجبات، تنها نماز است که در مکه نازل شده و سایر واجبات و آیات مربوط به محرمات در مدینه بر پیامیر(ص) نازل شده است. در واقع آیات‌الاحکام از سال دوم هجرت پیامبر(ص) به مدینه، بر ایشان نازل شده است. بنابراین باید دید در ۸۳ سوره مکی، چه محتوا و پیام‌هایی است و اینکه در ۱۳ سالی که پیغمبر(ص) در مکه بودند، چه پیام‌هایی را برای جامعه جاهلیت آن دوران مطرح کرده‌اند.
اساس، پایه‌ها و اصول وحی اسلامی در سور مکی است؛ سوره‌های مدنی تفصیل سوره‌های مکی هستند. ابتدا باید دید پیام‌ سوره‌های مکی چیست. آنچه در سوره‌های مکی بر آن‌ها تاکید شده، بحث فرهنگی است؛ یعنی خداوند می‌خواهد فرهنگ جامعه را متحول کند تا فرهنگ جامعه از شرک به توحید ارتقاء پیدا کند. خداوند خطاب به بت‌پرستان می‌گوید این بت‌ها که خود ساخته‌اید و می‌پرستید دخالتی نمی‌توانند در زندگی و سرنوشت شما داشته باشند و مرگ و روزی شما دست‌ آن‌ها نیست. لذا این یک تحول عجیب است و خداوند می‌خواهد این منطق را مطرح می‌کند تا آن منطق باطل بت‌پرستان را رد کند.
خداوند می‌گوید بیایید عبادت و پرستش را براساس یک منطق عقلانی بپذیرید و انجام بدهید، خداوند می‌فرماید: «قُل هذِهِ سَبيلي أَدعو إِلَى اللَّهِ عَلى بَصيرَةٍ أَنا وَمَنِ اتَّبَعَني، وَسُبحانَ اللَّهِ وَما أَنا مِنَ المُشرِكينَ»، یعنی می‌گوید من، همه مومنان و گروندگان وحی را به بصیرت، تفکر، تعقل، برهان و استدلال دعوت می‌کنم، نه براساس تخیل. در واقع می‌خواهد یک نوع انقلاب در ذهن انسان ایجاد کند که آن‌ها را از خیال و خیال‌بافی و توهم‌ها نجات دهد و آن‌ها را به سوی تفکر و تعقل بکشاند. پیامبر(ص) این کار را در ۱۳ سال دوران حضورشان در مکه انجام دادند و همه سختی‌ها و فشارها را هم در این راه متحمل شدند، ولی با این حال یک‌سری انسان‌های مومن و موحد تربیت کردند. بعد از آنکه پیامبر(ص) از مکه به مدینه آمدند، در آنجا زندگی را از ابتدایی‌ترین مسائل شروع کردند و آرام آرام آن را رشد و توسعه دادند.
این تحول اولین پیام قرآن است که دست از توهم و خیال‌بافی‌ها بردارید و عقلانیت و تفکر ر ا معیار، ملاک و منطق خود قرار بدهید، این پیام را امام حسین(ع) نیز از مدینه تا مکه و از مکه تا کربلا دنبال کردند. امام(ع) از همان اول که حرکت می‌کنند، می‌فرمایند: انّى لَمْ أَخْرُجْ أَشِرًا وَلا بَطَرًا وَلا مُفْسِدًا وَلا ظالِمًا وَإِنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الاْصْلاحِ فى أُمَّةِ جَدّى، أُريدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَأَنْهى عَنِ الْمُنْكَرِ وَأَسيرَ بِسيرَةِجَدّى وَأَبى عَلِىِّ بْنِ أَبيطالِب». می‌گوید حرکت من یک منطق دارد، حرکت من به براساس منطق ظالمان نیست که برای تفرج، تفریح و کشورگشایی و به دست آوردن اموال دیگران و نظیر این‌ها قیام و حرکت بکنند، نه. می‌گوید: انّى لَمْ أَخْرُجْ أَشِرًا .... منطق من، اطلاح‎طلبی و اصلاح‌گری است «وَإِنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الاصْلاحِ فى أُمَّةِ جَدّى، أُريدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَأَنْهى عَنِ الْمُنْكَرِ وَأَسيرَ بِسيرَةِجَدّى وَأَبى عَلِىِّ بْنِ أَبيطالِب»؛ می‌گوید تمام منطق و هدف من در این حرکت – حالا شما هر اسم دیگری نظیر نهضت، انقلاب، تحول و ... بخواهید روی آن بگذارید- عمل به سیره جدم رسول خدا و پدرم امام علی(ع) است تا آن را در جامعه نهادینه کنم.
 تحلیل‌هایی از هدف قیام امام حسین(ع) مطرح شده که نمونه بارز آن دیدگاه مرحوم آیت‌الله صالحی نجف‌آبادی است که در دهه ۵۰ و اوایل انقلاب مورد توجه قرار گرفت. براساس این دیدگاه، امام حسین(ع) از اول به دنیال تشکیل حکومت اسلامی بودند. ولی شواهد و قرائن موجود با نظر ایشان اصلا سازگار نیست، چگونه کسی که می‌خواهد حکومت تشکیل بدهد، با زن و بچه خودش حرکت می‌کند؟
ایکنا: البته خود مرحوم صالحی نجف‌آبادی در کتاب شهید جاوید سعی کرده این نظریه را براساس شواهد و استدلال‌های تاریخی تثبیت کند، مثلا یک نمونه آن تأکید ایشان بر وجود نیروهای رسمی و امدادی در کوفه و بصره است که آماده ورود امام به کوفه بودند.
کاملان: اول باید به این سوال جواب داد چرا امام حسین(ع) از مدینه خارج شدند؟ آن هم با توجه به اینکه مدینه مسقط‌الرأس‌ اوست، حرم جدش رسول خداست، مادرش در آنجا دفن است، محل نزول وحی است؛ حالا با این اوصاف چرا امام حسین می‌خواهد اینجا را ترک کند؟ همه هم به ایشان می‌گفتند چرا می‌خواهید بروید؟ مثلا برادرش محمدبن حنفیه این را به امام حسین(ع) می‌گوید. اما حرف امام(ع) این بود که من دنیال یک جایگاه امن می‌گردم که در آنجا در امان باشم. بنابراین مرحوم صالحی این قسمت موضوع را نمی‌بیند. نامه‌هایی که از مردم کوفه آمد، زمانی به دست امام حسین رسید که ایشان در مکه بودند. من سوالم این است که امام قبل از اینکه به مکه برسند و نامه‌های مردم کوفه به دست‌شان برسد، چرا از مدینه خارج شدند؟
ایکنا: چون یزید از ولید بن عبته فرماندار مدینه خواسته بود تا از امام حسین(ع) بیعت بگیرد.
کاملان: بله، امام بیعت نکرد چون که بیعت با یزید خلاف سیره پدرش حضرت امیر(ع) بود. امام علی(ع) هم در شورای معروف تعیین خلیفه فرمودند که من براساس کتاب خدا و سنت رسول الله(ص) عمل می‌کنم و کاری به روش شیخین و دیگران ندارم. امام حسین(ع) می‌گوید من براساس سیره جدم عمل می‌کنم، اما حالا که بیعت نمی‌کند، بگوییم می‌خواهند برود قیام کند و حکومت کند؟ نه، این طور نیست، بلکه امام می‌فرماید: «فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ» این آیه درباره حضرت موسی(ع) است، امام حسین(ع) هم همین آیه را می‌خوانند. یعنی در حالی از مدینه خارج شدند که آنجا امنیت نداشتند. فرمایش مرحوم صالحی نجف‌آبادی نظر به بخشی از فرمایشات امام(ع) است، اما ایشان بخش‌های مفصل دیگر این قصیه را نادیده می‌گیرد.
منظور من این است که هدف امام حسین(ع) از قیام، عمل به کتاب خدا و سبره جدش بود. کتاب خدا در ۸۲ سوره مکی بر روی فرهنگ جامعه کار می‌کند. نمی‌گوید چه چیزی حلال و چه چیزی حرام است و اینکه چه کاری را چگونه انجام بدهید و یا انجام ندهید. وقتی که پیامبر(ص) وارد مدینه می‌شوند، آیات‌الاحکام نازل می‎شود که حداکثر ۵۰۰ آیه است، یعنی از ۶۶۳۴ آیه قرآن، ۵۰۰ آیه آن مربوط به احکام است، ولی باقی آن مربوط به اخلاق و معارف دین است. مثلا سوره یوسف که ۱۱۱ آیه دارد، عمده آن راجع به مسائل اخلاقی است.
ایکنا: در صحبت‌های خودتان گفتید که امام برای حفظ جانشان از مدینه خارج شدند، منظور شما از خروج با نیت حفظ جان چیست، یعنی نمی‌شود بگوییم که خدای نکرده امام از روی ترس از مدینه خارج شدند. اگر امکان دارد تفاوت بین جبون به معنای ترسو و بزدل به مثابه یک زذیله و ضعف اخلاقی و «خائف» را در آیه‌ای که به آن اشاره کردید، توضیح بیشتری بفرمایید؟
کاملان: جبن و ترس شخصی این است که انسان به خاطر خود و منافع شخصی و شرایط زندگی خودش از چیزی می‌ترسد و می‌خواهد این‌ها را حفظ کند؛ خب این نوعی ترس است که البته جز اخلاق رذیله هم است، اما آنچه که امام حسین(ع) به آن توجه دارند، این است که اکنون شرایط شرایطی نیست که بخواهد با آن‌ها مقابله کند و با آن‌ها در یک جنگ نابرابر درگیر شود، چون امام(ع) تنها که خودش به معنای یک شخص نیست، بلکه ایشان در جایگاه امام هستند، امام به موقعیت امامت و رهبری جامعه توجه دارند و نمی‌توانند خیلی راحت خودشان را در معرض خطر قرار بدهند. عقل حکم می‌کند که انسان باید با حفظ شرایط و موقعیت خاصی که دارد حرکت کند. امام در آن شرایط نمی‌خواست که بدون هیچ زمینه‌ای و آماده نبودن شرایط در مقابل یزید قرار بگیرد.
البته در نقطه مقابل توجیهاتی هم شده که امام باید مظلومانه کشته و یا شهید شوند، تا خون شهید آثار خودش را نشان دهد. در برخی زیارت‌ها نیز آمده که او «قتیل العبرات» است، یعنی برای این کشته و شهید شد که مردم برای او اشک بریزند و گریه کنند. در اینجا باید دید آیا شخصیت امام به عنوان یک رهبر جامعه این است که فقط شهید شود تا دیگران برای او گریه کنند؟ البته این‌ها به بحث مفصلی نیاز دارد. از گفتار خود امام(ع) نمی‌توانیم چنین استنباط کنیم که ایشان می‌خواستند حکومت یزید را سرنگون کرده و خودشان حکومت کنند. امام(ع) به خوبی می‌دید که اکنون شرایط تشکیل حکومت وجود ندارد و اصلا هم در عبارات و سخنان ایشان چیزی که چنین هدفی را بیان کند، وجود ندارد. امام حسین(ع) در جواب نامه کوفیان می‌گویند شما از من دعوت کردید و من هم مسلم را به سوی شما می‌فرستم تا اوضاع کوفه را برای من گزارش کند، این موضوع اصلا به معنای این نیست که امام به دنبال زمامداری و حکومت بودند.
ایکنا: یعنی در واقع شما می‌گویید امام حسین(ع) به دنبال تشکیل حکومت نبودند و تنها به دنبال امر به معروف و نهی از منکر و اصلاح جامعه بودند؟
کاملان: بله درست است، به خاطر اینکه عقلانیت و اخلاق را در جامعه پیاده کنند، اگر در جامعه‌ای اخلاق و عقلانیت حاکم باشد، احکام اسلامی هم در آن جامعه رعایت و اجرا می‌شود. در یک جامعه اخلاقی و عقلانی، به طور طبیعی قوانین اجرا می‌شود و در چنین جامعه‌ای قوانین وحیانی در مقایسه با قوانین بشری بیشتر مورد پذیرش قرار می‌گیرد. امام(ع) می‌خواست اخلاق و عقلانیت را در جامعه حاکم کند، جامعه‌ای که براثر انحراف، اخلاق و عقلانیت در آن از بین رفته است.
ایکنا: عصر امروز که به عنوان عصر مدرنیته شناخته می‌شود، چه ویژگی‌ها و خصوصیاتی دارد و انسان مدرن به تبع جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کند، از چه ویژگی‌ها و خصوصیاتی برخوردار است و چه خطراتی انسان و جامعه مدرن را تهدید می‌کند؟ این سوال را از این بایت مطرح کردیم که بدانیم پیام‌های عاشورا چقدر می‌تواند پاسخگوی بحران‌های موجود در عصر مدرنیته باشد؟ مثل بحران هویت، به حاشیه رفتن اخلاق و معنویت در جامعه و این‌که عده‌ای به دنبال قداست‌زدایی از مفاهیم و ارزش‌های دینی هستند.
کاملان: قبلا گفتم که پیام اساسی عاشورا و امام حسین(ع)، همان پیام وحی الهی و پیامبر(ص) است و براساس تقسیم بندی سورهای مکی و مدنی گفتم که عمده سوره‌های قرآن مربوط به اخلاق، معارف دین و عقلانیت است. گذر زمان اخلاق را کهنه نمی‌کند. اینکه می‌گوییم عدالت خوب است، ظلم بد است، راستگویی خوب است، دروغ‌گویی زشت است، تجاوز به حقوق دیگران قبیح است، استعمار و استثمار انسان توسط انسان‌های دیگر زشت وقبیح است، همه جزء احکام عقل عملی است که هیچ‌گاه کهنه نمی‌شود. در رساله‌ای از افلاطون به نام(....) دیالوگی بین سقراط و .... مطرح شده که در آنجا بحث برسر عدالت است و اینگونه مطرح می‌شود اینکه عدالت خوب است، چون خدایان آن را خوب می‌دانند و یا نه، چون عدالت خوب است، خدایان به آن امر می‌کنند؟ سقراط می‌گوید عدالت ذاتا نیک و خوب است، چون عقل می‌گوید و خدایان هم اگر به عدالت امر می‌کنند، به خاطر این است که حکم ذاتی دارد. حسن و قبح ذاتی این مسائل از زمان سقراط مطرح بوده، اگر هم قبل از سقراط چنین مسائلی مطرح بوده، چیزی به دست ما نرسیده است. بنابراین این‌ها مسائلی نیستند که در دوران مدرن کهنه شوند. در دوره مدرن اخلاق و عقلانیت جایگاه خودشان را دارند و اینکه انسان بنیاد کورکورانه چیزی را بدون منطق بپذیرد، یک اصل ثابت است.
ایکنا: به نظر شما چرا اهداف و پیام‌های عاشورا برای جامعه امروز به درستی تفهیم و تبیین نشده است؟ چه عواملی باعث می‌شود معارف دینی و به خصوص همین موضوع پیام‌های عاشورا برای جامعه تبیین نشود؟
کاملان: اگر منطق، اخلاق و عقلانیت در جامعه حاکم شود، دیگر مردم حاضر نیستند هر حرفی را از هر کسی بپذیرند و زیر بار هر حرف و امر و نهی‌ بروند، بلکه منطق و استدلال می‌خواهند. در چنین جامعه‌ای حکومت کردن افراد جاهل، چپاول‌گر، ناباب، دروغگو امکان ندارد. خب کسانی که با چنین منش و روشی مخالف باشند می‌گویند باید جلوی اخلاق و عقلانیت مردم را گرفت و آن‌ها را تا حدی که بتوانند امور روزمره خودشان را سپری کنند و یا اختراعی در فیزیک و مباحث علمی داشته باشند، آزاد گذاشته شوند، اما در مباحث علوم اجتماعی، و معنوی نباید ورود پیدا کنند.
به قول قرآن ملأ و مترف، ملأ یعنی کسانی که چشم انسان را خیره می‌کنند و یا مترف و همان ثروت‌مندان سد راه هستند، این‌ها از اول نمی‌گذاشتند که انبیا پیام خدا را به مردم برسانند، چون مردم با شنیدن پیام خدا حیات طبیه پیدا می‌کنند، چنان که خداوند می‎فرماید: وحی الهی و دعوت حضرت رسول(ص) موجب حیات فکری، معنوی و عقلی جامعه می‌شود، اما عده‌ای نمی‌خواهند به رشد عقلی و اخلاقی برسند، بلکه آن‌ها را در حداقل‌ها نگه می‌دارند.
ایکنا: در نهضت حسینی اخلاق و کرامت انسانی چگونه معنا می‌شود و اینکه منظور امام حسین از این سخن که فرمودند اگر دین ندارید، آزاده باشید، دقیقا چیست؟
کاملان: امام(ع) دعوتش به پذیرش اخلاق و عقلانیت است. امام در آن لحظه نمی‌گوید چگونه نماز بخوانید، چگونه سجده و رکوع بروید، چه‌طور طهارت بگیرید، چه‌طور روزه بگیرید، نه امام آن لحظه دنبال چنین مسائلی نیست، بلکه می‌خواهد تحول در عقل، دیانت و اخلاق جامعه ایجاد کنند. امام(ع)می‌گوید اگر دین ندارید، آزاده باشید، یعنی جان و روح دین را در زندگی خود پیاده کنید. این حریت و آزادگی انسان را از بردگی یزید و یزیدیان خارج می‌کند.
محمدتقی فاضل‌میبدی
اگر کسی بگوید رویداد عاشورا از تراژیک‌ترین و غم‌بارترین رخدادهای تاریخ بشر بوده، سخن صوابی است و حساس‌ترین فراز تاریخ اسلام بی‌هیچ تأمل، این رویداد تلخ بوده است که برای موروثی‌کردن خلافت، اولاد رسول خدا را در مسلخ سیاست سر بریدند. در یک کلام می‌توان گفت عاشورا یعنی تقابل عدل و ظلم یا عقل و جهل یا دین حقیقت و عقلانیت در برابر دین جهالت و ضلالت. شگفت اینکه امام حسین (ع) پیش از واقعه عاشورا و در روزگار شکل‌گیری حکومت امویان در سخنانی عالمان دین را خطاب و مورد توبیخ قرار داده است و سرگذشت آنان را سرگذشت عالمان یهود و مسیحی می‌داند که در برابر گناهان بزرگ و فساد خلفا، بی‌تفاوت نشستند. در کتاب تحف‌العقول در سرآغاز گفتار امام حسین چنین آمده است: «فاعتبروا بما وعظ الله به أولیائه من سوء ثنائه علی الأحبار إذ یقول: لولا ینهاهم…/ ای بندگان خدا شما را به تقوای خدا سفارش می‌کنم و از دنیا و گرایش به نعمت‌های خیال‌انگیز و مقام و موقعیت نشاط‌زای آن که ارزش جایگزینی برای آنچه خدا به عنوان زینت برای (شما) عالمان پسندیده و کرامت و نعمت‌های آخرت که به (شما) عالمان عطا خواهد کرد، ندارد؛ حذر می‌دهم‌، زیرا آخرت برای باتقوایان است و حسرت، پشیمانی و عذاب طولانی برای ستمگران؛ پس از نصیحت‌های خدا به اولیائش در قالب سرزنش از مجتهدان یهود و نصاری عبرت بگیرید؛ آنجا که می‌فرماید: چرا دانشمندان نصاری و علمای یهود، آنها را از سخنان گناه‏آمیز و خوردن مال حرام، نهی نمی‏کنند؟! چه زشت است عملی که انجام می‏دادند! کافران بنی‌اسرائیل، بر زبان داوود و عیسی بن مریم، لعن (و نفرین) شدند!… آنها از اعمال زشتی که انجام می‏دادند، یکدیگر را نهی نمی‏کردند؛ چه بدکاری انجام می‏دادند!» (تحف العقول) همچنین می‌فرمایند «و إنما عاب الله ذلک علیهم لأنهم کانوا یرون من الظلمه الذین بین أظهرهم الأمر المنکر من الفساد فی بلادهم فلا ینهون عن ذلک رغبه فیما کانوا ینالون منهم ورهبه مما کانوا یحذرون/ خداوند فقط به این دلیل بر آنان عیب می‌گیرد که می‌بینند دولتمردان ستم می‌کنند و مرتکب منکر و زشتی می‌شوند، ولی آنان را نهی نمی‌کنند…
خود را به ندیدن و نشنیدن می‌زنند و نمی‌خواهند ببینند و بشنوند، تا تکلیفی بر دوششان نیاید در‌حالی‌که باید گوش‌ها را برای شنیدن تیز و چشم‌ها را برای دیدن باز کنند و پی‌جویی کنند و اطلاع بگیرند و استیضاح و نهی کنند و مخالفت خود را آشکار کنند و…». انتقاد از عالمان دینی در مسیحیت و یهودیت- که در قرآن آمده – برای این است که فساد، سطوح مختلف جامعه را فراگرفته بود و علمای دین سکوت اختیار کرده بودند. در روزگار پس از پیامبر سکوت زهاد و برخی عالمان باعث شد جامعه از مسیر عدالت خارج شود. امام حسین این سکوت را توجیه‌گر بیداد خلافت می‌داند. ای کاش گویندگان در این روزگار که ستم جوامع اسلامی را فراگرفته، از میانمار تا حوزه شامات، تاریخ درست دین، به‌ویژه امام حسین را برای مردم درست بازخوانی می‌کردند و عناصر فسادی را که موجب پیدایش حاکمیت امویان شد، در تاریخ کشف می‌کردند تا دگربار جامعه مسلمین گرفتار چنین مصائبی نشود. در تاریخ، برای اینکه انسان‌ها با گوهر عاشورا آشنا نشوند، سودجویان و دین‌ابزاران تلاش برای تحریف آن کرده‌اند. به تعبیر شهید مطهری: «متأسفانه در طول تاریخ، تحریف‌هایی چه در انگیزه‌ها و اهداف، چه در چهره‌های حماسه‌ساز و چه در برنامه‌های مربوط به عاشورا انجام شد. برخی به شکل و برخی به افراد برمی‌گردد» جالب‌تر اینکه مرحوم مطهری مظلومیت امام حسین را در روز عاشورا و شهادتش به دست افراد سنگدل نمی‌داند و بلکه مظلومیت او را از فرهنگش می‌داند و می‌گوید: «برای مصیبت امام حسین (ع) و اهل بیتش (س) به خاطر آن همه زجرهای روحی و جسمی و ضربات شمشیرها نباید گریست، بلکه باید به خاطر مظلومیت و دروغ‌پردازی‌هایی گریست که مقام حضرت اباعبدالله الحسین (ع) را متنزل می‌کنند». می‌توان گفت نخستین تحریف‌کنند‌گان عاشورا امویان و سپس عباسیان بودند؛ زیرا پیام عاشورا را در تضاد با خود می‌دانستند. از آنجا که این حادثه جنبه‌های عاطفی بزرگی دارد و می‌تواند پیوندی با احساسات مردم داشته باشد، در نتیجه زوایای عقلی و تحلیلی آن مغفول مانده است. شاید علت اینکه نگذاشته‌اند حقیقت این پیام برای همگان روشن شود، چون می‌توان برای آن مدل‌سازی کرد و الگو را از امام حسین (ع) گرفت. نهی‌ازمنکر که جزء رسالت اصلی امام حسین بود، بیشتر به منکراتی برمی‌گشت که اخلاق و عقلانیت و آزادگی را هدف گرفته بود و شکل و قالب اسلام را حفظ ولی محتوا را تحریف کرده بود. به نام دین نزدیک‌ترین یاران پیامبر را تبعید یا شهید کردند. ثروت مسلمین را در میان عده‌ای خاص و نزدیکان خلیفه تقسیم کردند. غیرعرب را «عجم» یعنی گنگش و موالی خواندند و عرب را بر غیرعرب برتری بخشیدند و شعار «ان اکرمکم عند الله اتقیکم» را نادیده انگاشته و خلافت اسلامی را به شکل موروثی در خاندان اموی و عباسی منحصر دانستند. منکری که امام حسین برای مبارزه با آن تا پای جان ایستاد در یک کلام انحراف امارت بر مسلمین بود.
آرمان- راضیه فراهانی: بحث رفتن شهردار تهران از بهشت دوباره مطرح شده است. به طوری که در تمام جوامع سیاسی درباره رفتن یا ماندن محمدعلی افشانی از شهرداری تهران صحبت می‌کنند. چند روز گذشته خبری در رسانه‌ها پیچید مبنی بر آنکه وزارت کشور نامه‌ای به شهرداری تهران ارائه داده و در آن مطرح کرده است که شهردار تهران بازنشسته بوده و مشمول قانون بازنشستگی است. این خبر موضوع جدیدی از خبرها را در رسانه‌ها پیچاند، اما یکی از اعضای شورای شهر روز گذشته در گفت‌وگویی درباره این نامه مطرح کرد: هنوز از وزارت کشور در خصوص وضعیت آقای افشانی نامه‌ای دریافت نکرده‌ایم. حسن خلیل‌آبادی افزود: وقتی وزارت کشور کتبا به شورا یا شهرداری اعلام کند که قانون منع به‌کارگیری بازنشستگان شامل شهردار تهران می‌شود، بعد از آن جلسه می‌گذاریم و در خصوص وضعیت شهردار بحث و بررسی می‌کنیم. به دنبال این موضوع روزنامه «آرمان» گفت‌وگویی با آیت‌ا... سیدحسین موسوی‌تبریزی دبیر مجمع محققین و مدرسین حوزه علمیه قم داشته است که در ادامه متن این گفت‌وگو را می‌خوانید.
تغییرات مدیریتی به‌خصوص در پایتخت تا چه اندازه در روند عملکردها تاثیرگذار است؟
اگر تغییرات بی‌دلیل رخ دهد و دائما مسئولان را از جایگاه خاص کنار بگذارند قطعا برنامه‌های مسئولان با مشکل رو‌به‌رو شده و این موضوع به یک معضل می‌رسد.
اخیرا شاهد جابه‌جایی شهردار تهران بودیم و دوباره این اتفاق در پایتخت در حال رخ دادن است.
پیشنهاد هیات دولت بر آن بوده که سن بازنشستگی 70 سال باشد و در ادامه مجلس این پیشنهاد را پذیرفت، چرا که افراد بالای 70 سال دیگر توان و قدرت افراد 40-50 سال را ندارند. از تجربیات افراد بالای 70 سال می‌توان استفاده کرد و همچنین آنها هم می‌توانند در یادداشت‌هایی تجربیات خود را بنویسند. در کشور افرد باسواد و پرتوان بسیار وجود دارند که متاسفانه بیکار هستند. به معنای دیگر مشکل کشور ما بیکاری باسوادهاست. در بسیاری از کشورهای دیگر بیکاری زیاد است، اما بیکاری در قشر کم‌سوادها یا بی‌سوادها موج می‌زند نه در قشر تحصیلکرده. قانون را نمی‌توان تغییر داد چرا که این قانون، قانون بسیار خوبی است. اگر این قانون شامل شهرداران می‌شود بنابراین باید شامل تمام شهرداران شود. هنگامی که فرد 70 ساله را با یک فرد 50 ساله مقایسه کنیم، قطعا به این موضوع خواهیم رسید که فرد 50 ساله فرد مناسب‌تری خواهد بود.
اخیرا مطرح شده که شهردار پایتخت همتراز وزراست، بنابراین آقای افشانی مشمول این قانون نمی‌شود.
اگر در قانون آمده باشد که شهردار پایتخت همتراز وزراست می‌توان گفت این موضوع درست خواهد شد، اما ابتدا باید مجلس آن را تصویب کند. در صورت تصمیم به تغییر شهردار، اعضای شورای شهر باید هرچه سریع‌تر یک فردی را به عنوان سرپرست انتخاب کنند. قانون برای یک نفر نباید نادیده گرفته شود.
طبق اظهارات برخی اعضای شورا این قانون اصلاحیه‌ای خواهد خورد.
در صورت اصلاحیه در مجلس پس آقای شهردار می‌تواند باقی بماند. طبق قانون و مقررات با شهردار انتخاب و یا تثبیت شود. این قانون تصویب شده و باید براساس قانون رفتار شود. اگر مجلس اصلاحیه را دوفوریتی اعلام کند می‌توانند نتیجه این موضوع را هرچه زودتر رسیدگی کنند.
هادی سروش
قبل ورود؛ لطفا این عبارت را با دقت بخوانید:«...اگر بنا باشد حضرت آقا به گفته لاریجانی درباره تصویب این لایحه چنین فرمایشی کرده باشند، خودم اولین نفری خواهم بود که از ولایت ایشان صرفنظر می کنم.» شخصِ گوینده این سخن، محط نظر نیست. بلکه آنچه مورد دقت است این نکته است که این سخن نمی تواند بدون پشتوانه «اعتقادی و جریانی» باشد، حتما پشت این عبارت پر خطر ، اعتقادی باطل و جریانی پرآشوب نهفته است. روی سخن در این نوشته؛ با آن اعتقاد باطل وجریان آشوبگر است.
در حاکمیت اسلامی؛ چه بسا جریانی تندرو و قارچ گونه، از جای جای نظام سر در آورده و خود را طرفدار چند آتشه دین دانسته و نسبت به نظام و ارکان آن ، با دید منفی که دارد آنان را آماج تهمت و توهین قرار دهد و از آنجا که نتوانسته بسیاری از مسائل مهم جامعه خود را تجزیه و تحلیل کند، و نهایتا دست به انتحار زده و مدعی خروج از حاکمیت شود و آتش به رویِ "بود و نبود نظام" گشاید! این چنین جریانی همان «جریان خوارج» است که به تصریح استاد شهید مطهری اختصاص به حکومت حضرت امیر(ع) نداشته و ممکن است در هر حکومتی دیده شود.
از جهت جریان شناسی، مهم این است که این جریان، از ابتدا داعیه خروج از حاکمیت و شوریدن بر آن و به خاک و خون کشیدن آن را ندارد، بلکه از نقطه دلواپسی و بدبینی شروع کرده و بعد به آن انتحار می رسند. امام علی(ع) در خطبه ۲۳۸ نهج البلاغه خصوصیات فردی و شخصیتی این قماش را، اینگونه معرفی نموده؛ اولا؛ دارای روحیه ای خشِن و انعطاف ناپذیر هستند. و ثانیا؛ فاقد تفکر عمیق و جامع می باشند و ثالثا؛ دارای روحیات برده صفتی و عُقده حقارت دارند.
امیرالمومنین در خطبه ۴۰ نهج البلاغه؛ مسیر حرکت اعتقادی و رفتاری این جریان خطرناک را از آغاز تا انجام، بدین شکل ترسیم نموده؛ اول:  در کلام و رفتار تظاهر به "حق" دارند. دوم: انگیزه و داعیه شان؛ امربه معروف و نهی از منکر است. سوم: چون همت شان در برهم زدن جمع و تجمعات و تشکیل تجمعات خاص است، درنتیجه اراده خروج از قانون می کنند و دست آخر : اعلام علنی نسبت به بی نیازی از حاکم اسلامی، و اعلان برخورد فیزیکی با رهبری جامعه اسلامی خواهند داشت! این جریان منحرفِ اعتقادی و سیاسی، فقط؛ مشکل دیروزحکومت علوی نبوده، همانطوریکه تنها مشکل امروز جامعه اسلامی نیست و بعدا هم نخواهد بود.
اگر حضرت امام بارها متذکر شد که «تندروی عاقبت خوبی ندارد» نشان از وجود این جریان منحرف و خشن بوده؛ که روزی به صورت قانون شکنانه موی بلند جوانان را قیچی می کرد! و روزی دیگر صندلی کلاس را به سمت استادشناخته شده دانشگاه پرتاب می کرد! و روزی دیگر به روی رئیس جمهور وقت کشور در حرم امام آتش گلوله می گشود! و روزی دیگر به وزیر قانونی کشور حمله ور می شد!  و روزی دیگر در متن حوزه و کنار فیضیه به عالم و مفسر و حکیم برجسته حوزه، خطاب "منافق" می کرد! و روزی دیگر فردی که به اعتراف دوست و دشمن؛ شناسنامه انقلاب بود را با امواج تهمت و توهین و فحش (ناموس!)  از متن صحنه نظام، به حاشیه نشین می راند! و روزی دیگر از مشهد! سرآغاز تجمعات غیرقانونی و شعارهای ساختار شکنانه می شود! و روزی دیگر در فیضیه تهدید به قتل می کند! و امروز برای رهبری خط و نشان می کشد !!
کسی نگفته و نمی گوید این جریان باید حذف شود، چون اصولا حذف شدنی نیستند. راه درست و عقلائی را استاد مطهری با الهام از نهج البلاغه، ارائه فرموده است که: «باید مچ دست شان را گرفت و تحت سرپرستی حکومت قرارشان داد ؛ تا هم "ادب" شوند ، و هم اسلام را تعلیم گیرند. نباید بتوانند آزاد بگردنند و شمشیر در دست داشته باشند و راجع به ماهیت اسلام اظهار نظر کنند !».
اعتراف تلخی است که؛ "تدبیر" درباره این جریان تندرو، دیر شده... فقط می توان گفت: آقایان؛ یک وقت از این دیرتر نشود ...

در محضر استاد

نوشته شده توسط
محمد تقی فاضل میبدی
در پی درج پاسخ آیت الله سبحانی در روزنامه گرانسنگ اطلاعات (12/7/97)به نقدی كه حقیر بر مقاله ایشان وارد كرده بود، نخست لازم می دانم از استاد عالی مقدار به خاطر وقت گذاشتن و حوصله كردن تشكر نمایم كه ایكاش این روش در حوزه ها فراگیر می شد . سپس سپاسگزار و ثناگوی  مدیران روزنامه اطلاعات باشم كه دغدغه علمی و گفتگو برای  كشف حقیقت را رسالت  رسانه ای خود می دانند و همواره بر كشف حقیقت می كوشند و باب گفتگو را گشوده می‌دارند .امید است این شیوه در همه عرصه های فرهنگی و رسانه ای تداوم داشته باشد .
در پاسخ استاد آیت الله سبحانی بطور اجمال نكاتی را به عنوان یك شاگرد ،كه از دیرباز خدمتشان ارادت دارم ،معروض میدارم .
1-سزامند است كه ناقد محترم برای –دست كم تشویق شاگرد خود –نام كسی را كه نقد می كند یاد آورشود، تا خواننده محترم بداند گوینده و یا نویسنده مطالب كیست .
2-استاد در ”نقد عیار “ پذیرفتند كه دیه از احكام امضایی اسلام است . اما با تشكیل شكل اول قیاس و خدشه در كبرای آن  برآن شدند تا  جاودانگی حكم را ثابت كنند .ایشان در نقد خود می گوید :دیه انسان در فقه اسلامی حكم امضایی است ،وهر حكم امضایی قابل تغییر است ، پس دیه انسان در فقه  قابل تغییر است . اشكال ایشان به كبری قیاس است .كه ”هرحكم امضایی قابل تغییر است“ . وكبرای قیاس را مردود میداند .“پاسخ به ادعای ایشان این است كه :اولا چرا احكام فقهی كه ازاعتباریات است  با قیاس ارسطویی كه ابزارتفلسف است در هم میآمیزید ؟به تعبیر علامه طباطبایی در روش رئالیسم خلط اعتبار و حقیقت كار درستی نیست . ثانیا شما كه در كبری قضیه تردید می كنید ،چه كسی بنحو موجبه كلیه گفته است كه ”هر حكم امضایی قابل تغییر است “؟از انسو ،نیز،شما نمی توانی به شكل سالبه كلیه بگویید : ”هیچ حكم امضایی قابل تغییر نیست “. چه اشكالی دارد كه بنحو موجبه جزئیه بگوییم برخی از احكام امضایی قابل تغییر است . وملاك را مصلحت عقلاییه بدانیم . چنانچه ،ازباب مثال ،در نوع پرداخت دیه میان شهر نشینان و بادیه نشینان فرق گذاشته اند . نه ،هزار دینار ثابت است و ،نه،  صد شتر. به تعبیر صاحب جواهر از صحیحه ابن عتیبه از امام باقر ع : یكون مدار الدیة فی كل ارض علی ما یوجد فیها غالبا(جواهر ،43،ص8)ممكن است در كشوری دلار و پوند ملاك باشد و در كشوری شتر و حله .روشن است كه دیه به عنوان جبران خسارت بر مجنی علیه یك اصل عقلایی است كه شارع امضا كرده و این اصل عقلایی جهانشمول است . مانند :اوفوا بالعقود ویا حرمت نقض عهد . تعیین مقدار و مصداق ونوع آن نیز بر حسب عرف هر جامعه ای تغییر می كند . همانطوركه در صحیحه جمیل بن دراج آمده است : ویوخذ من اصحاب الحلل الحلل و من اصحاب الابل الابل و من اصحاب الغنم الغنم و من اصحاب البقر البقر . (وسایل ،ابواب دیات النفس حدث 4)بنا براین در مسئله دیه هیچ معیار غیبی و تعبدی وجود ندارد . اصل و فرع آن یا عقلایی است و یا عرفی . و زمان و مكان در آن تاثیر گذار است. در این زمان نیز مقدار دیه هر سال بر حسب تورم بالا می رود .لهذا محال عرفی و یا عقلایی نیست كه روزگاری بر حسب مصلحت دیه زن و مرد،نیز، مساوی گردد . چنانچه جنابعالی و برخی آقایان دیگر اذعان كرده اند دوبرابر بودن دیه مرد از زن بخاطر جنسیت نیست ،بلكه بخاطر تكفل هزینه زندگی است كه بر دوش مردان است . یعنی تكفل زندگی جزء موضوع است .  
3-اگر كسی ادعا كرد كه در باره پاره ای از حقوق زنان ،چون حق طلاق ، سن ازدواج ، ارث غیر منقول از شوهر و.. باید اجتهاد مجدد شود ، آیا این الگو برداری از زنان غربی است ؟ همانطور كه شما اشاره واستیحاش كرده اید . چرا این مسئله را با گفتار زنی كه در زمان امام ره گفت الگوی ما هنر پیشه ژاپنی است ،نه حضرت فاطمه ع ، وامام آن فتوای تند را صادر كرد،خلط نموده اید .؟ آیا این یك نوع مغالطه نیست ؟ در كدام بخش از  گفتار حقیر چنین نتیجه منطقی ویا اخلاقی استخراج می شود ؟ در سال 1341كه انجمن های ایالتی وولایتی برای زنان حق رای قایل شد ، و برخی از علما و مراجع قم در طی نامه تندی به شاه با آن مخالفت كردند ،وآن را خلاف ضروری اسلام دانستند وپس از انقلاب برای زنان حق رای قایل شدند ، وحضور آنان را پابپای مردان در انتخابات لازم دانستند ،می توان گفت از الگوی غربی استفاده كردند؟از استاد سبحانی ،كه صاحب تالیفات عدیده است ،پاسخ علمی انتظار است . نه طرح مسئله  هنر پیشه ژاپنی كه هیچ ارتباطی با سخن ما ندارد .  
4- شما همواره تاكید دارید كه تنقیح مناط  باتخریج مناط تفاوت دارد . من هم میدانم یكی ازراه سبروتقسیم است و دیگری قیاس مناسبت . كه دومی غالب علمای امامیه قبول ندارند . شما اگر وصفی را برای حكمی  عقلا كشف نمودیدوآن وصف را در موضوع  ویا مورد دیگری یافتید مانند وصف مسكریت در خمر ؛ آیا نمی توان حكم را به موضوع دیگر از راه سبر وتقسیم تسری داد؟ ،همانطور كه حكم حرمت احتكار از مواد غذایی به لوازم التحریر كشاندی حال، نام آـن را چه می گذارید ؟. فرمودید :در روایت احتكار عبارت ”یسع“ آمده است . اولا ”یسع“ در عبارت مربوط به طعام است ،یعنی اگر طعام مردم به اندازه كافی وجود دارد ،احتكار اشكال ندارد ،در غیر این صورت امام می فرماید ”یكره “ یعنی كراهت دارد . (كراهت این جا را برخی حرمت گرفته اند )،نه لوازم التحریر .
نكته دیگر این كه امام صادق ع در روایت ابوالبختری از امام علی (ع) احتكاررا فقط در پنج چیز می داند «أَنْ لَیسَ الْحُكْرَةُ إِلَّا فِی الْحِنْطَةِ وَ الشَّعِیرِ وَ التَّمْرِ وَ الزَّبِیبِ وَ السَّمْنِ».احتمالا این روایت بر روایت حلبی حكومت دارد . وارد بحث فنی نمی شویم ،اما كدام فقیهی در گذشته احتكار را به غیر طعام سرایت داده است ؟ غالب فقیهان حرمت احتكار را تنها در پنج مورد مذكور در روایت  دانسته اند .(حدایق الناضره ج18).ثانیا می پذیرم كه دامنه ”یسع“ غیر طعام را هم بگیرد –كه حقیر موافق است – آیا نشانگر این نیست كه ملاكی را  در حكم كشف كرده وبا عقل خود آن را تعمیم داد ه اید ؟ثالثا ،این كه امام ع موارد حرمت ویا كراهت احتكار را ذكر می كند وبعدا برای توسعه آن به موارد دیگرملاك را وسعت و عدم وسعت در زندگی میداند  ، آیا از احكام تعبدی است و یا ارشاد به یك قانون عقلایی است ؟نكته مهم این جاست ؛ یعنی هر چیزی كه مورد نیاز مردم است ،نباید احتكار شود . اعم از خوراكی و غیر خوراكی .حال ،نام آن را تخریج مناط بگذارید و یا تنقیح مناط كه از سبر و تقسیم صورت گرفته است . ملاك موارد نیازهای  زندگی مردم است .بنگرید :كتاب احتكار ،آیت الله منتظری.  
5- فرمودید: ”حكم الهی ،ابدی است وتغییر پذیرنیست ..اگر دگرگونی رخ دهد ،به خاطر تغییر موضوع یا مصداق است .“ حرف ما هم همین است . ظاهرا در كبرای مسئله بین استاد و شاگرد اختلافی نیست  . حكم دایر مدار علت است . اختلاف این جا ست كه موضوع حكم را چگونه تعریف كنیم . آیا شرایط زمانی و مكانی وقیود اطراف موضوع را جزء موضوع میدانید ؟مثالی كه شما در مقاله نخست زدید ؛ امر كردن پیامبر به رنگ كردن محاسن را تا مسلمانان ،بخاطر تعداد كم ،شبیه یهود نباشند . در زمان امام علی ع این دستور نسخ می شود ، چون تعداد مسلمانان زیاد است . آیا تغییر یك حكم به خاطر تغییرشرایط و حذف قیود،از راه تخریج مناط ویا بفرمایید ”تنقیح مناط “ شریعت سازی است ؟ از كجا پاره دیگر از احكام فقه با تعییر قیود و شرایط  چنین نباشد ؟این كه در اصول آموخته ایم كه پاره ای از قضایا ی فقهی قضیه خارجیه است یعنی چه ؟در سال 1341 شركت زنان در انتخابات حرام بود ودر سال 1358 لازم . چرا ؟ جز این است كه زمان و شرایط آن تغییر كرده است . وگرنه ،زن از لحاط جنسیت در این چند سال تفاوتی نكرده است . فرمودید :دگرگونی زمان و مكان احكام اسلام را منسوخ و عوض نمی كند . این ادعا با مثالی كه راجع به تغییر رنگ زدید منافات دارد .تغییرزمان باعث گشت  تا موضوع ودر نتیجه حكم  عوض شود. این كه مرحوم شهید ثانی می گوید : یجوز تغییرالاحكام به تغییر العادات،منظور از عادات چیست ؟ غیر از شرایط زمان و مكان است .؟برای شما مثال روشن تری بیاورم . در احكام غنیمت جنگی (بنگرید :وسایل ج9 باب تقسیم غنایم )كه در اسلام با حضور پیامبر ص اجرا میشد ؛وسلاح و غنیمت برتر «صفوه»از آن رسول ویا امام بود ،وبقیه غنایم حتی سلاح كه شمشیر بود ،پس از اخراج خمس میان جنگجویان تقسیم میشد ،و فارس (جنگجوی سواره )را با غیر فارس(جنگجوی پیاده ) فرق می گذاشتند ویا به عنوان انفال به پنج قسمت تقسیم میشد ؟ آیا آن احكام امروز هم در میدانهای جنگ قابل اجراست ؟یا تمام غنایم جنگی به دولت تعلق دارد . چنانچه مرحوم امام در زمان جنگ ایران و عراق فتوا دادند . حتی یك سرنیزه گفتند به دولت تعلق دارد . چرا آن دسته از احكام امروز قابل اجرا نیست . روایتی را از باب نمونه می آورم . در حدیث حفص بن غیاث  در باره ازدواج اسرای مسلمان كه در بلاد كفر زندگی می كنند ،از امام صادق ع سوال شد ؛حضرت فرمود : اكره ذالك له . فان فعل فی بلاد الروم فلیس بحرام و هو نكاح . واما الترك والخزر والدیلم فلا یحل له ذالك ؛یعنی من چنین ازدواجی را خوش ندارم؛ اما ازدواج در كشور روم را برای اسیر جنگی جایز میداند ولی  در تركستان و بخشهایی از ایران كه طبرستان باشد جایز نمی داند . (وسایل ج9ص90) آیا این حكم الهی لا یتغیر است  وملاك غیبی دارد .؟یا این كه امام ع مصلحت سیاسی را منظور داشته است و مكان در تغییر حكم دخالت دارد ؟ مثال دیگر :شما ممكن است به آیه شریفه ”احل الله البیع “ در خیلی موارد اطللاق بگیرید .حال ،اگر كسی كتابخانه خطی نفیس و یا موزه بزرگی دارد و می خواهد به كشور دیگری ویا حتی به كشور اسلامی د یگر انتقال دهد و یا بفروشد بر اساس اطلاق آیه شریفه بیع صحیح است . اما دولت هیچگاه اجازه چنین معامله ای رانمی دهد . چرا ؟ چون انتقال اشیای نقیسه از كشور ممنوع است و مصلحت كشور،ولو موقتا ، این عام قرآنی را تخصیص می زند . 
6- در مورد ”علم غربیها “ می فرمایید :مقصود از غربی ،افكار سكولار و مادیگرا ی دانشمندان غربی است .در شگفتم از این سخن استاد . چه كسی گفنه است مبنای هرعلمی درغرب نفی خدا و قیامت است . ؟پر واضح است نه همه دانشمندان غربی ضد خدا بوده اند و نه همه علوم انسانی غربی در تعارض با خداست . علم در برابر دین لا بشرط است ،نه بشرط لا و نه بشرط شی . چطور در دانش پزشكی و مهندسی و شهر سازی از غیر مسلمانان وام می گیرید ؟ اما در دانش اقتصاد ، روان شناسی ، علوم اجتماعی و امثال اینها موضع مخالف دارید . همان طور كه پیامبر برای فراگیری علم شرطی معین نكردند و فرمودند هر كجا یافتید فرا بگیرید .بالاتر ،پیامبر فرمود :خذوا الحق ولو من اهل الباطل . از كجا حقایق علمی در میان دانشمندان دیگر بلاد وجود نداشته باشد ؟ از آن طرف نیزاز قول عیسی مسیح  فرمودند : ”كونوا نقاد الكلام “ دانشها را به نقد گذارید . یا بفرموده قرآن : سخنها را بشنوید و احسن آن را انتخاب كنید . (زمر/17) می فرمایید:”واژه غربی یك اصطلاح علمی است كه كنایه از مادیگرایی به صورت های گوناگون می كند “.بعدا فروید روانكاو را مثال می زنید . باز هم در شگفتم كه می فرمایید:واژه غربی یك اصطلاح علمی است ومعنا می كنید یعنی : كنایه از مادیگرایی است . “این اصطلاح علمی در كدام قاموسی ویا دایرة المعارف سیاسی با این معنا آمده است ؟ثانیا .مگر در غرب فقط یك دانشمند بنام فروید وجود داشته است ؟وتمام علوم را او پایه ریزی كرده است . براساس آخرین پرسشی كه از دانشمندان آکادمی ملی علوم آمریکا،صورت گرفت  46 درصد به نوعی خداناباور (آتئیست و یا آگنوستیک) بودند و 54٪ به وجود خدا باور داشتند.  نپندارید كه هر دانشمندی كه در غرب زندگی میكند بی خدازندگی می كند . اگر فروید خدا ناباور است ،یونگ شاگرد او پایبند به دین است و عقاید استادش را رد می كند . ویلیام جیمز روان شناش معروف آمریكایی سخت دین باور است .او می گوید : می‌گوید: «خمیره ذاتی من تقریبا به طور کامل به دین و التذاذات روحانی وابسته است. وصدها دانشمند دیگیر چون :كارل ،متر لینگ ،برگسون و پاره ای از فیلسوفان دین .جناب استاد دردمندانه بدانند كه در این روزگاز آمار دین گریزی در بلاد اسلام و حتی ایران رو بفزونی است . یا ازاسلام به دین دیگری عبور می كنند ویا به لا دینی اقبال می نمایند . بنگرید به دو آماری كه یكی از مركز تحقیقات صدا وسیما و دیگری از مركز پژوهشهای مجلس منتشر شد .
بنابراین اگر فقیهی در پاره ای از موضوعات تخصصی از علوم غیر حوزوی ،كه احیانا خاستگاه آن از باختر است ،بهره بگیرد وموضوع شناسی كند ، به معنای سكو لار شدن و الحاد گری نیست .بنحو گلایه از استاد بگویم : انتظار از آیت الله سبحانی این نبود كه در پایان نقد خود چنین بفرماید:”نارسایی در مقاله عیار نقد بیش ازآنست كه گفته شود“شاید حقیر هم چنین قضاوتی در باره ”یاداشت نقد عیار “ داشته باشد ،اما اظهار چنین سخنی را به خود اجازه نمی دهد . بقول سعدی
  دعات گفتم و دشنام اگر دهی سهلست /كه خوش بود با شكر دهنان سوال و جواب
 در پایان شعری  كه استاد از ذوقی كاشانی شاعر عصر صفوی آورده است :( اندکی پیش تو گفتم غم دل ترسیدم /که دل آزرده شوی ورنه سخن بسیاراست.) خدمت استاد متواضعانه می گویم كه در راه كشف حقیقت دل آزردگی ندارد .همواره آماده ام تا از محضر شما بیاموزم .شما برمن منت می گذاری كه وارد مناقشات علمی با شاگرد خود می شوید.
هر چه باب گفتگو بر مدار منطق و اخلاق گشوده باشد ، خشونت را از جامعه می زداید . بقول حافظ:
حافظ(فاضل) از چشمه حكمت بكف آور جامی / بو كه از لوح دلت نقش جهالت ببرد .
علی الله بداشتی (دانشیار دانشگاه قم)
مقدمه
یکی از مفاهیمی که در ادبیات جامعه ما و دیگر جوامع دینی اعم از اسلام، مسیحیت و یهودیت مورد توجه دین شناسان بویژه آنان که که نگاه درد مندانه به دین و دین داری دارند مساله دین داری و دین گریزی است. چرا جمعی به دین اقبال می کنند. گروهی دیگر از مطلق دین یا دین خاص می گریزند.
آیا دین داری امر بسیطی است یا مرکب ؟ آیا می توان گفت جامعه ای مطلقا دین دار یا مطلقا دین گریز است؟ آیا دینداری و دین گریزی دارای مراتب مختلف است یا همچون دو مهره سیاه و سفید است؟ آیا می توان آدمیان را در دو گروه دین دار مطلق و بی دین مطلق تقسیم کرد یا دین داری و بی دینی عرض عریضی دارد که بین دین دار کامل و کمال دین داری و کمال بی دینی یا دین گریزی مطلق مراتبی وجود دارد. پر شماری از آدمیان هستند که هر یک در یکی از پله های این نردبان نشسته است و برای داوری در اینکه چه کسی دین دار و چه کسی بی دین یا دین گریز است مستلزم فهم دقیق دین، دینداری و دین گریزی است. در این مجال کوتاه تأملی بر معناشناسی دینداری و دین گریزی می شود. ثمره تأمل در این باب یک نتیجه اخلاقی به دنبال خواهد داشت و آن اینکه بیاموزیم به سادگی کسی را به دین گریزی و دین ستیزی متهم نکنیم و هر کس هم که تشبه به دین داران پیدا کرد دین دار و دین شناس ندانیم.
۱. مفهوم دین:
مفهوم اصطلاحی دین ریشه در مفهوم لغوی دین دارد، که در مقاله اکراه ناپذیری دین به آن اشاره شده است.[1]
جهت یادآوری گفته می شود که دین به معنای اطاعت و انقیاد و جزا و پاداش آمده است. در این مقاله معنای اطاعت و انقیاد مورد توجه است و اعتقاد و اطاعت از خدای سبحان، جوهره ی دین داری در ادیان الهی است.[2] دین در معنای اصطلاحی خودش معانی پرشماری دارد و برخی از نگاه روانشناختی[3] و برخی از منظر اجتماعی و برخی از نگاهی جامع تر به آن نگریسته و همه شئون فردی و اجتماعی از جهت اعتقادی، اخلاقی، عبادی و حقوقی مورد توجه قرار داده اند.[4] در اینجا مراد ما از دین دین حق و دین توحیدی است
دین از نگاه هستی شناختی جعل الهی است[5] که مجموعه ای از معارف اعتقادی و احکام اخلاقی و فرامین فردی و اجتماعی و شعائر الهی است. بر مبنای این تعریف پایه اول دینداری باور صادق است که شامل اعتقاد به خدای یکتای یگانه و صاحب همه صفات کمال و منزه از صفات نقص و اعتقاد به پیامبران الهی و کتابهای آسمانی و حیات اخروی و ملائکه الهی است و پایه دوم آن تن دادن به عبودیت و بندگی خداست و پایه سوم آن آراستگی به فضائل اخلاقی و آداب دینی و پایه چهارم آن آراستگی به رفتار ها و اعمال شایسته دینی است. و پایه پنجم آن پذیرش و عمل به شعائر الهی است.
در نتیجه دین امری چند وجهی است که در «عقیده» و «اخلاق» و «عمل» تجلی پیدا می کند.
۲. دینداری:
دیندار فردی است که این مجموعه پیش گفته را بشناسد ، باور کند و به آن التزام قلبی، اخلاقی و عملی داشته باشد.
مراتب دینداری: دینداری امری ذو مراتب است یعنی یک مرتبه ابتدایی دارد که اصطلاحاً کف دینداری است:
«قالتِ الأعرابُ اَمّنا قُولُوا اَسْلَمنا وَ لَمّا یَدخلِ الایمانُ فی قُلُوبِکم»[6]؛ اعراب گفتند: ایمان آوردیم بگو اسلام آوردید اما هنوز ایمان در قلبتان وارد نشده است.
بنابراین، اسلام آوردن یعنی شهادت زبانی به توحید و رسالت رسول اکرم(صلی الله علیه وآله و سلم)، است و این کف دینداری است. مرتبه بعد ایمان است که امری قلبی و فعلی اختیاری است و لازمه پذیرش آن در نزد خدا اخلاص در نیت است که نفاق و ریا و اکراه در آن راه ندارد.
علامه طباطبایی ذیل آیه: «اِذ قالَ رَبُّه اَسلم قالَ اَسلمتُ لِربِّ العالَمینَ»[7]، آنگاه که پروردگارش به او [ابراهیم] گفت تسلیم باش گفت تسلیم پروردگار جهانیان هستم؛ می فرماید: اسلام و ایمان هر یک چهار مرتبه دارد[8] که اینگونه ترسیم می شود.
اسلام ← ایمان ← اسلام مرتبه دوم ← ایمان مرتبه دوم ← اسلام مرتبه سوم ← ایمان مرتبه سوم ← اسلام مرتبه چهارم ← ایمان مرتبه چهارم
که در این مرتبه انسان از نظر معرفت به مرتبه حق الیقین و از نظر قلب به مقام اطمینان و سکون و آرامش می رسد و مخاطب «یا ایّتها اَلنّفسُ المُطمِئِنَة اِرجِعی إِلی رَبّکِ راضِیةً مَرضیة فادخلی فِی عِبادِی وَ ادخُلی جَنتی»[9] می شود.
هر یک از این مراتب، معرفت، و اخلاق و اعمال خاص خودش را دارد. پس کمال دینداری، ایمان مرتبه چهارم و مصداق آن انبیاء و اولیای الهی هستند. همان گونه که آغاز آن اسلام مرتبه اول و مصداق آن همه کسانی هستند که به یگانگی خدا و صدق نبوت یا رسالت انبیا و پیام های آنان شهادت داده اند.
۳. دین گریزی:
گریز از چیزی به معنای روی گردانی و فرار از دین یعنی حرکت در جهت مخالف اصول و اخلاق و احکام دینی. گفتنی است که دین گریزی غیر از دین ستیزی است، دین گریز، خود از دین روی گردان و بی اعتناست اما دین ستیز در جهت نابودی دین تلاش می کند؛ هر دین ستیزی دین گریز است اما ممکن است کسی دین گریز باشد ولی دین ستیز نباشد یعنی رابطه عام و خاص دارند.
3 ـ 1. ابعاد دین گریزی: همان گونه که اشاره شد دین مجموعه ای چند بعدی است، پس دین گریزی هم می تواند پدیده ای چند وجهی باشد، ممکن است کسی اعتقادات یک دین مثلاً اسلام یا مسیحیت را داشته باشد و برخی از شعائر و اخلاقیات و آداب دینی را رعایت کند اما به احکام عبادی بی اعتنا باشد، یا بعضی از اصول اخلاقی را رعایت نماید و به برخی دیگر بی اعتنا باشد یا برخی از اعتقادات را پذیرفته و برخی دیگر را نپذیرفته باشد. هر یک از اینها در جهتی از جهات دینی دین گریز به حساب می آیند.
گفتنی است که روی گردانی از اعتقادات دینی مانند توحید، نبوت و معاد که قبول و پذیرش آنها مستلزم دینداری حداقلی است در اصطلاح شرعی کفر است، اما بی توجهی به سایر ابعاد مانند اخلاق دینی و آداب دینی و احکام عبادی و اجتماعی و شعائر دینی کفر محسوب نمی شود. اگرچه گریز از عبادات و انکار آن ها اگر به انکار خدا و رسول بر گردد نیز کفر محسوب می گردد اما اگر از روی غفلت و سهل انگاری باشد مستلزم کفر نیست.
3 ـ 2. مراتب دین گریزی: همان گونه که دینداری مراتبی دارد که پیشتر اشاره شد بر همین مبنا دین گریزی نیز مراتبی دارد. به عنوان مثال گفته شد اسلام به عنوان کامل ترین و آخرین دین الهی مراتبی دارد که مرتبه اول آن اسلام سپس ایمان و به همین ترتیب تا چهار مرتبه بر شمردیم.
دین گریزی نیز مراتبی دارد یعنی ممکن است کسی خواسته یا ناخواسته از مرتبه چهارم ایمان گریزان باشد و کسی از مرتبه چهارم اسلام و به همین ترتیب تا مرتبه اول ایمان و اسلام، که اشاره شد کسی اگر به مرتبه اول اسلام هم وارد نشود و از آن روی گردان باشد یعنی پس از آنکه فهمید دینی الهی است و آورنده اش صادق مصدق و آنچه آورده است و آنچه می گوید بر حق می باشد با این حال آن را نپذیرد و مصداق آیه شریفه: «وجَحَدُوا بها و استَیقَنتها اَنفُسُهم»[10]، انکار آن کردند در حالی که از درون جانشان به حقانیت آن یقین داشتند؛ باشد چنین شخصی کافر در اصطلاح فقهی است. اما اگر کسی در مرتبه اول دینداری باقی ماند یعنی به توحید و نبوت پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله و سلم) و آنچه که آورده است اقرار نمود اگر چه در زمره متدینان قرار می گیرد اما هنوز در حصار ایمان داخل نشده است چنانکه علامه طباطبایی در بحث از مراتب اسلام و ایمان می نویسد که هر مرتبه از اسلام و ایمان در مقابلش معنایی از شرک و کفر است ... بدیهی است که هر مرتبه از مراتب پایین اسلام و ایمان با کفر و شرک نسبت به مراتب عالی اسلام و ایمان منافاتی ندارد.[11]
از سوی دیگر اگر کسی اسلام آورد و سپس از اسلام رو گرداند و این روی گردانی را برای مبارزه با دین آشکارا اعلام نماید و به عبارت دیگری از دین گریزی به دین ستیزی برسد حکم مرتد را پیدا می کند (که احکام خاص خود را پیدا می کند)
کثرت دینی و تعارض در فهم ها:
آیا اگر کسی در تفسیر دین با تفسیر رسمی حاکم در جامعه یا تفسیر عامه مردم یا تفسیر گروه خاصی مخالفت کند دین گریز محسوب می شود؟
برای پاسخ به این سؤال لازم است مقام هستی شناختی دین از مقام معنا شناختی و معرفت دینی تفکیک گردد.
دین در مقام هستی شناختی حقیقتی آسمانی است که بر پیامبر الهی فرود آمده است آنچه پیامبر برای مردم می خواند حقیقت دین است و نیز آنچه پیامبر و اوصیای معصوم او در تبیین دین و تفسیر و تأویل آموزه های دینی بیان می دارند عین حقیقت دین است و مخالفت با آن مخالفت با خدای سبحان و روی گردانی از آن دین گریزی است: «اَطیعُوا اللهَ و اطیعُوا الرَّسولَ وَ اوُلوالامِر مِنکُم».[12] اما آنچه مبلغان و مفسران دینی در مقام تبیین و تفسیر دین می گویند، تفسیر دین است و اگر با دلایل روشن عقلی و نقلی همراه باشد به عنوان دین پذیرفتنی است و مخالفت با آن بدون ارائه دلیلی محکم سبب دین گریزی است اما مخالفت با تفسیر رسمی از دین یا مخالفت با تفسیری که برخی به عنوان دین شناس معرفی می کنند نمی توان آن را دین گریزی نامید.
چون مخالفت با تفسیر خاصی از دین مخالفت با مفسر دین است نه مخالفت با آنچه خدای سبحان بر رسولش فرستاده است، چون ممکن است تقسیر مفسران و مبلغان از دین مطابق با دین باشد و ممکن است مغایر با آن باشد.
پس مخالفت با یک تفسیر از دین با مخالفت با دین در مقام هستی شناختی دو چیز است. در طول تاریخ ادیان می بینیم که تفسیر های مختلف از دین سبب پیدایش نحله های مختلف از دین شده است.
بنابراین کسی حق ندارد دیگری را به جرم مخالفت با تفسیر رسمی مبلغان خاص از هر دین، دین گریز بنامد چرا که فهم غیر معصومان از دین با حقیقت دین دوتاست.
جزم اندیشی و تصلب بر افکار خاص و تفسیر خاص از دین دو آفت دارد:
یکی اینکه جزم اندیشان، دیگران را با این نگاه تنگ نظرانه شان از دین بیرون می دانند و اتهام بی دین و دین گریز و ملحد به آنان می چسبانند.
دوم اینکه، این گونه یکسو نگری خودش موجب گریز از دین در سطح جامعه خواهد شد چنانکه برخی الحاد جدید را واکنشی به حملات تروریستی برخی افراطیون دینی می دانند. (علی شهبازی و دیگران، الحاد جدید ... پژوهشنامه فلسفه دین پاییز و زمستان 95 تهران دانشگاه امام صادق(علیه السلام)).
پس انجماد بر تفسیر خاص از دین و باطل دانستن هر تفسیری غیر از آن بدون دلیل عقلی بر ابطال سایر تفاسیر و یا اثبات نفسیر مختار نه تنها کمکی به گسترش دینداری نخواهد کرد بلکه خود موجب دین گریزی خواهد شد.
مهم ترین عوامل پذیرش دین:
عوامل پرشمار روانشناختی، جامعه شناختی، معرفت شناختی، هستی شناختی، معنا شناختی، اخلاقی و ... می تواند در پذیرش یک دین آنگاه که به مخاطبان عرضه می شود نقش داشته باشد که در اینجا تنها به برخی از آنها فهرست وار اشاره می شود.
۱. هماهنگی آموزه های دین با فطرت آدمی
۲.خلوص و بی پیرایگی دین
۳. خرد پذیر بودن آموزه های دینی
۴. پاکی فطرت مخاطبان
۵. آراستگی اخلاقی به ویژه حق پذیری و تواضع در برابر حق
۶. دل و زبان و عمل مبلغان دین یعنی اگر مبلغ دینی آنچه را به نام دین تبلیغ می کند اول خودش عمیقاً باور داشته باشد، دوم با زبان نرم سخن بگوید چنانکه خدای سبحان به حضرت موسی(علیه السلام) و هارون(علیه السلام) می فرماید: «و قُولا لَه قولاً لَیّنا»[13] و در نهایت خود عامل به گفته های خویش باشد می تواند در گرایش مردم به دین تاثیر بسزایی داشته باشد.
عوامل گریز از دین:
گریز از دین نیز دلایل پر شماری دارد که برخی از آنها می تواند روانشناختی، جامعه شناختی، معرفت شناختی، هستی شناختی، انسان شناختی و ... باشد. قرآن کریم و روایات معصومین(ع) بسیاری از این عوامل را بر می شمرند که برخی از آنها را نام می بریم:
۱. نفس پرستی، قرآن می فرماید «أَفَرايَت من اتَّخَذ ِالهَهُ هواه»
۲. خرد گریز بودن برخی از آموزه های دینی مانند تثلیث مسیحی
۳. عوامل اجتماعی مانند همنوایی با خانواده و قوم و ملت و ...
۴. تقلید از آباء و اجداد، ملت ها و شخصیت های اجتماعی گمراه، دوستان گمراه
۵. دلبستگی به دنیا
۶. حق ناپذیری و تکبر
۷. ظلم و ستمکاری
ثمره بحث دین داری و دین گریزی:
دینداری و دین گریزی هر کدام ویژگی های خاص خودشان را دارند، اگر کف دین داری را لحاظ کنیم اولین مشخصه آن شهادت به یگانگی خدای سبحان و رسالت پیامبر مبعوث شده از جانب خداست و ایمان به روز قیامت است. مرتبه بعدی آن با معرفت و ایمان و عبودیت و تقوی و اخلاق شایسته و عمل صالح و حفظ اخلاص در هر عملی است و هریک از اینها مراتبی دارد که صعود به آنها صعود به پله های نردبان دینداری است.
دین گریز کسی است که یاد خدا و کلام خدا را دوست نمی دارد و از پذیرش توحید و رسالت پیامبر عصرش و پذیرش روز جزا سر باز می زند، این بالاترین مرتبه دین گریزی است که در مقابل کف اسلام قرار دارد.
اما در مراتب پایین تر همان گونه که اسلام و ایمان مراتب و جنبه های متعدد داشت دین گریزی نیز مراتب و جنبه های مختلف دارد بعضی در مرتبه ایمان و اعتقاد به توحید و سایر اصول اعتقادی دین گریزند و برخی معتقدات ایمانی را می پذیرند اما از تن دادن به مسئولیت های عبادی، اخلاقی، احکام و ... سر باز می زنند و یا به یک مرتبه پایین قانع هستند و از عروج به مراتب بالاتر اسلام و ایمان سستی می ورزند. برخی در اخلاق و آداب بسیار کوشایند اما در عبادات سهل انگارند و ... .
خلاصه اینکه دین داری و دین گریزی امری ذو وجوه و مراتب است و بین دین دار مطلق و دین گریز مطلق طیف وسیعی از آدمیان هستند که هرکدام بر پله ای از نردبان ایمان سوارند و از پله فراتر گریزان مگر آنکه برای رشد و تعالی خویش همواره در نبرد با هوا های نفسانی و سر کشان بیرونی و درونی هستند.
منابع
1. آذربایجانی، مسعود، روانشناسی دین از نگاه ویلیام جیمز، قم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، 1387.
2. احمد بن فارس، ترتیب مقاییس اللغه، ترتیب سعید رضا علی عسگری و حیدر مسجدی، قم پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، 1387.
3. جوادی آملی، عبدالله، منزلت عقل در هندسه معرفت دینی، قم، اسراء، 1386.
4. راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، تحقیق صفوان عدنان داوودی، دمشق، دار القلم، 1412 ه.ق، 1992 م.
5. شهبازی، علی، الحاد جدید، پژوهشنامه فلسفه دین، پاییز و زمستان 95، تهران، دانشگاه امام صادق(علیه السلام).
6. طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، قم، انتشارات جامعه مدرسین، بی تا.
7. طباطبایی، سید محمد حسین، فراز هایی از اسلام، قم، نشر جهان آرا، بی تا.
-----------
[1]. ر. ک: صغیر حیات، شماره 16-17، ص 19.
[2]. احمد بن فارس، ترتیب مقاییس اللغه، 1387 - راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، 1412 ه.ق، 1992 م.
[3]. آذربایجانی، مسعود، روانشناسی دین، ص 52.
[4]. طباطبایی، فراز‌هایی از اسلام، ص 24.
[5]. جوادی آملی، منزلت عقل در هندسه معرفت دینی، ص 19.
[6]. حجرات، 14.
[7]. بقره، 131.
[8]. المیزان، ج 1، ص 229.
[9]. فجر، 27 – 30.
[10]. نمل، 14.
[11]. المیزان، ج 1، ص 308.
[12]. نساء، 59.
[13]. طه، 44.
سید محمدعلی ایازی: ایجاد شکاف اجتماعی میان جامعه و روحانیت حاصل عملکرد اشتباه حوزه علمیه است. استاد حوزه علمیه قم و دانشگاه با بیان اینکه فضای طلاب جوان ادبیات تقابلی شده است، گفت: نسلی جدید در حوزه شکل گرفته که حتی برای نسل قدیم حوزه قابل هضم نیست. تقابل های مذهبی سطحی شکل گرفته که برای آینده جامعه و حوزه بسیار خطرناک و نگران کننده است، گفت: بخش هایی از جامعه ما نمی توانند حرف روحانیت را بفهمند و روحانیت هم نمی تواند حرف جامعه را دریابد، در نتیجه شکاف فرهنگی و اجتماعی به وجود آمده است، معتقدم ایجاد «شکاف اجتماعی» میان بخش هائی از جامعه و روحانیت به دلیل عملکرد نابسامان حوزه به وجود آمده است.
در حوزه علمیه با مشکل عدم تناسب میان کمیت و کیفیت طلاب مواجه هستیم.
ساختمان ها و بودجه هایی که به حوزه علمیه تزریق شده هیچ تناسبی با بازدهی و کارکرد آن در حل مشکلات اخلاقی و معنوی جامعه ندارد
وابستگی های بسیار حوزه به برخی دستگاه ها عملاً حوزه را از استقلال، قدرت پویندگی و آزاداندیشی خارج کرد
حوزه علمیه نتوانست به نیازهای موجود پاسخگویی لازم را داشته باشد
ایجاد «شکاف اجتماعی» میان بخشهائی از جامعه و روحانیت ناشی از عملکرد نابسامان حوزه است
روحانیت منزلت، نفوذ و تأثیرگذاری قبل از انقلاب خود را ندارند
روحانیت بخشی از سکوهایی که باید داشته باشد را از دست داده است
نسلی جدید در حوزه شکل گرفته که حتی برای نسل قدیم حوزه قابل هضم نیستحجت الاسلام والمسلمین سیدمحمد علی ایازی در گفت وگو با شفقنا، درباره مشکلات و نارسائی های حوزه های علمیه پس از انقلاب تا به امروز اظهار کرد: من معتقدم در سال های اخیر چند اشکال ساختاری در حوزه علمیه به وجود آمده است؛ اولاً حوزه بدون اینکه امکانات و ابزارهای لازم علمی و آموزشی و جذب و برنامه ریزی برای استفاده از حوزه و روحانیت وجود داشته باشد، طلبه پذیرفت و بسیار بزرگ شده است؛ امروز براساس آمارهایی که گفته شده بیش از ۸۷ هزار روحانی در حوزه علمیه قم جمع آوری شدند، اما سوال این است که از این مجموعه برای چه تعداد از آنها مطلوبیت و مفیدیت نهایی در نظر گرفته شده و این حجم کمی تا چه میزان با حجم کیفی و تأمین نیازهای دینی تناسب دارد؟!
او ادامه داد: البته باید تأکید کنم که در دانشگاه ها هم با مشکل عدم تناسب میان کمیت و کیفیت مواجه هستیم چون در دانشگاه ها هم گاهی میان دانشجویانی که می پذیرند با نیاز علمی و سطح گرفتن دانشجو هیچ تناسبی وجود ندارد. دانشجو و طلبه تنها برای کسب مدرک و عنوان علمی در این دو مرکز علمی به تحصیل می پردازند لذا یک رابطه و تعامل عینی و عملی بین حوزه و جامعه در سطح مطلوب وجود ندارد و همچنین در دانشگاه و مراکز صنعتی و علمی نیز هیچ تناسبی میان ظرفیت و نیاز رعایت نشده است و من معتقدم این مساله یکی از اشکالات ساختاری حوزه علمیه و البته دانشگاه هاست.
ساختمان ها و بودجه هایی که به حوزه علمیه تزریق شده هیچ تناسبی با بازدهی و کارکرد آن در حل مشکلات اخلاقی و معنوی جامعه ندارد
ایازی به دومین اشکال ساختاری حوزه علمیه اشاره و خاطرنشان کرد: در حوزه علمیه توسعه فیزیکی اماکن و ساختمان¬های اداری بسیار شده یعنی ساختمان سازی و دستگاه های اداری بسیار بزرگی ساخته شده؛ ساختمان ها، اتاق ها و بودجه هایی که به حوزه علمیه تزریق شده هیچ تناسبی با بازدهی و کارکرد آن در حل مشکلات اخلاقی و معنوی جامعه ندارد. اگر این ساختمان سازی ها در یک شرایط مطلوب و براساس نیازسنجی ساخته شوند، مناسب و مفید است، اما اینکه این همه ساختمان ساخته شود و تشریفات اداری و بروکراسی فراهم شود و در مقابل بازدهی لازم را برای توانمند کردن و مفید و کارائی لازم طلاب نداشته باشد و مشکلات مالی و علمی را پاسخ نداشته باشد، جای سوالاتی جدی را به وجود می آورد.
وابستگی های بسیار حوزه به برخی دستگاه ها عملاً حوزه را از استقلال، قدرت پویندگی و آزاداندیشی خارج کرد
استاد حوزه و دانشگاه وابستگی حوزه به برخی دستگاه و نهادهای خارج از حوزه مانند نیروهای نظامی را یکی دیگر از مشکلات ساختاری این سازمان دانست و تصریح کرد: تقریباً در دو دهه اخیر وابستگی های زیاد حوزه علمیه به برخی دستگاه ها و نهادها دغدغه همه مراجع بوده است؛ وابستگی ای که عملاً حوزه را از استقلال، آزادی، قدرت پویندگی و نظریه پردازی و آزاداندیشی خارج کرده است. حوزه های علمیه شیعه در هزار سال گذشته یکی از افتخاراتشان استقلال¬شان از دستگاه های حکومتی بوده، اما وقتی می بینید که مثلاً در مدرسه فیضیه گاهی طلاب گرد هم می آیند و شعارها و حرف های کاملاً سیاسی و عجیب با هدایت برخی از دستگاه¬های بیرون می زنند، مشخص است که مفهوم دیگر در تلقی جامعه به وجود می¬آورد و صدای مراجع بلند می¬شود و آنان اعتراض می کنند و این موضوع جایگاه و استقلال حوزه ها را بسیار زیر سوال می برد. بنابراین یکی از مشکلاتی که می توان به لحاظ ساختاری به آن اشاره کرد که موجب نگرانی مراجع مستقل هم شده، همین مساله است که دستگاه ها و نهادهایی وارد حوزه شدند و قدرت خود را بسط و نفوذ داده¬اند و عملاً گاهی مشکلات جدی را برای استقلال و آزاداندیشی حوزه ها فراهم کرده اند.
حوزه علمیه نتوانست به نیازهای موجود پاسخگویی لازم را داشته باشد
ایازی در مورد مشکلات و کاستی¬های دیگر حوزه علمیه گفت: حوزه علمیه امروز در رابطه با نیازهایی که جامعه دارد، پویایی و پویندگی لازم را ندارد. نمی خواهم بگویم پویایی امروز حوزه قابل قیاس با قبل از انقلاب است بلکه تحولات بسیاری در حوزه اتفاق افتاده، امروز محققان، نویسندگان و مبلغان بسیاری داریم، که در گذشته نبوده¬اند و جامعیت و پویندگی که امروز در حوزه ایجاد شده قابل قیاس با قبل از انقلاب نیست، اما به همان نسبت نیازها افزایش پیدا کرده، توقعات بیشتر شده و کمیت حوزه قابل قیاس نیست، اما کیفیت لازم را پیدا نکرده است، و در مجموع با توجه به نیازهای فراوانی که در این جهت هست، پاسخگویی لازم وجود ندارد.
ایجاد «شکاف اجتماعی» میان بخش¬هائی از جامعه و روحانیت ناشی از عملکرد نابسامان حوزه است
او افزود: اشکال دیگری که به دلیل عملکرد نابسامان حوزه به وجود آمده، ایجاد «شکاف اجتماعی» میان بخش¬هائی از جامعه و روحانیت است و این محصول شرایط جدید حکومت دینی است که کاسه جمهوری اسلامی با کاسه روحانیت عملاً یکی شده و همه آنچه به حساب جمهوری اسلامی و مسئولان آن گذاشته می شود، به حساب روحانیت هم گذاشته می شود و اشکالی که به آن بخش وارد می شود عملاً به روحانیت هم وارد می شود، در حالیکه روحانیتی که در بخش های اداری و اجرایی کشور فعالند، درصد ناچیزی نسبت به کل مجموعه روحانیت دارند، ولی عملاً این تأثیر را در دیدگاه مردم گذاشته و چه بخواهیم و چه نخواهیم قضاوت مردم این است که روحانیت همان حکومت هست و حکومت هم همان روحانیت است.
روحانیت منزلت، نفوذ و تأثیرگذاری قبل از انقلاب خود را ندارند
ایازی در مورد دلایل تغییر نگاه مردم نسبت به روحانیت و قرار دادن این سازمان مذهبی در رده حکومتی، گفت: متاسفانه این تلقی به وجود آمده و شاید به این دلیل است که معمولاً رسانه های رسمی ما تبلیغ تک صدایی کردند و صداهای مختلف را نشان ندادند که جلوی این آفت را بگیرند. این مساله مشکلی را ایجاد می کند و آن اینکه فاصله بین مردم و روحانیت را در بخش هایی از اجتماع کاهش نمی دهد یعنی در مواقعی دیگر روحانیت منزلت، نفوذ و تأثیرگذاری قبل از انقلاب خود را ندارند. روحانیت همیشه به عنوان یک معلم و مربی اخلاق و معنویت بوده اند، اما گاهی تأثیرگذاری لازم را ندارند یا نمی توانند تأثیری داشته باشند.
روحانیت بخشی از سکوهایی که باید داشته باشد را از دست داده است
او بی توجهی حوزه نسبت به افزایش فاصله میان مردم و روحانیت در بیان سخنان نیز اشاره و اظهار کرد: روحانیت بخشی از سکوهایی که باید داشته باشد را از دست داده، لذا به جای آن، سکوهای جدیدی تعریف و جایگزین شده و تردیدی نیست که امروز می بینیم یک جریانی مانند قرن دوم و سوم که ما قُصّاص (قصه¬گویان و تاریخگرایان) را داشتیم، این قُصّاص جایگزین عالمان آن مناطق شدند؛ امروز ما مداحان را داریم که مانند قُصاص جایگزین روحانیت شده اند. نکته دیگر اینکه روحانیت باید از زبانی که جامعه امروز لازم دارد استفاده کند و نیازها و ادبیات فرهنگی مخاطبان را توجه کنند. به هر حال امروز جامعه ما نسبت به ۳۰ سال پیش بسیار تحول پیدا کرده است؛ شبکه های اجتماعی که امروز به وجود آمده دانش مردم را زیاد و توقعات مردم را افزایش داده، همه این موارد الزامی برای روحانیت به وجود می آورد که خود را روز آمد کند. این اتفاق باعث شده که بخش هایی از جامعه ما نمی توانند حرف روحانیت را بفهمند و روحانیت هم نمی¬تواند حرف جامعه را دریابد، در نتیجه شکاف فرهنگی و اجتماعی به وجود آمده و قهراً این شکاف هست و باید به صورت جدی روی این مسئله و همچنین آثار و علل آن توجه و رسیدگی کرد.
نسلی جدید در حوزه شکل گرفته که حتی برای نسل قدیم حوزه قابل هضم نیست
ایازی در پاسخ به اینکه نقص هایی که در مورد حوزه علمیه به آن اشاره کرد مربوط به ساختار و برنامه ریزی هاست یا مربوط به مدیریت اشخاص است؟ گفت: به نظر من یک بخشی از این اشکالات و نواقص و تداوم آنها، مربوط به فضای حاکم در بخش مدیریتی کشور است. فضای طلاب جوان ادبیات تقابلی شده است. نسلی جدید در حوزه شکل گرفته که حتی برای نسل قدیم حوزه قابل هضم نیست. تقابل های مذهبی سطحی شکل گرفته که برای آینده جامعه و حوزه بسیار خطرناک و نگران کننده است. به عبارت دیگر کسانی که مدیریت کشور را برعهده دارند در یک چنین ذهنیتی هستند که این اقتضائات را به وجود آورده و برخی هم ممکن است که حتی واقعی نباشد، اما در عین حال عملاً این تأثیر را در جامعه و فرهنگ ما گذاشته است.
محمدرضا یوسفی»:ارز ۴۲۰۰ تومانی به منبع فساد تبدیل شده بود. در سال ۹۱ عملا دولت تعطیل شده بود و کسی هم مزاحمتی برای دولت ایجاد نمیکرد. دولت روحانی صرفنظر از ضعف های اشکار و پنهانی که دارد توسط یک سری از گروه ها دائما تحت فشار است. ما باید شاهد یک همدلی باشیم. بحث بعدی فساد گسترده ای است که وجود دارد و برخی از شبه‌دولتی ها فساد را به سیستم تحمیل می کنند. اینها کار دولت را نسبت به دولت احمدی نژاد سخت تر کرده است.
بر اساس، شاخص های مالی قیمت واقعی دلار، ۸ هزار تومان است؛ ایرادی ندارد که در کوتاه مدت، یک رقم بالاتر تثبیت بشود؛ می توان سال آینده آن را متوازن و شکل طبیعی قیمت ها را ایجاد کرد / اقتصاد ایران تحمل ارز ۱۸ هزار تومانی را هم ندارد پیش بینی نرخ های بالاتر اساسا غلط است / دلیل گرانی اخیر کالاها، افزایش تقاضا، احتکار و جنگ روانی بود؛ کمبود کالا نداشتیم / اگر برجام نبود، وضعیت ما قطعا بدتر از زمان فعلی بود / اگر ساختار اقتصادی رانتی و غیرمولد را اصلاح کنیم می‌توانیم از ابزار FATF و برجام استفاده کنیم / کار روحانی نسبت به احمدی نژاد سخت تر است؛ FATF سال ۸۷ مطرح شد و کسی وا اسلاما سر نداد
حسین کیانی / سرویس اقتصادی «انتخاب»: اوضاع اقتصادی کشور باعث شده است که اولویتهای مردم از مسائل اجتماعی و سیاسی به سمت اقتصاد میل کند و همه هر روز شاخص های اقتصادی را مرور میکنند. سرمایه دار برای حفظ سرمایه خود و بقیه برای بقا و اگر پیگیر خبرهای سیاسی هم باشند برای تاثیر آن بر شاخص های اقتصادی است و هر رخداد موجی در اقتصاد ایجاد می کند. در این شرایط تصویر منطقی از آینده اقتصاد ایران شاید بتواند ثبات نسبی بر کشور حاکم کند و بهترین راه برای نشان دادن این آینده اقتصادی، اقتصاددان ها هستند.
به همین منظور، با دکتر محمد رضا یوسفی استاد اقتصاد دانشگاه مفید مصاحبه ای انجام دادیدم که در ادامه می خوانید.
به نظر شما سیاست ارز ۴۲۰۰ تومانی که ابتدا توسط دولت برای کنترل نرخ ارز اتخاذ شد تا چه میزان کارآیی داشت؟
در مورد نرخ، در شرایط اقتصادی کنونی تفاوت نظر وجود دارد. نظر برخی از اقتصاددانان به دلیل حمایت از اقشار آسیب پذیر جامعه، تثبیت و حمایت از ارز ۴۲۰۰ تومانی است. اما واقعیتی که با گذشت زمان نمایان شد این بود که ارز ۴۲۰۰ تومانی در اقتصاد ایران به منبع فساد تبدیل و رانت های کلانی از این بابت ایجاد شد.
 دو راه برای حمایت از اقشار آسیب پذیر وجود داشت. یک راه همین بود که دولت نرخ ارز قطعی را تعیین کند که باعث ایجاد رانت می شود و راه دوم این بود که واردات به نرخ ارز آزاد صورت گیرد و بعد دولت نسبت به کالاهای خاص یارانه پرداخت می کرد و آن کالاها به قیمت مناسب تر به دست مردم می رسید. از جهاتی این راه به راه اول ترجیح داشت. اما این طرح باعث می شود کسری بودجه دولت افزایش یابد. زیرا مابه‌التفاوت نرخ آزاد ارز و نرخ تضمینی برای حمایت از اقشار آسیب پذیر را باید بپردازیم. بنابراین دولت در یک انتخاب قرار گرفت که آیا افزایش کسری بودجه را بپذیرد و از آن طریق اقتصاد بدون رانت را تجربه کند و یا رانت را تجربه کنیم ولی کسری بودجه را نپذیریم. به نظر من دولت راه اول را برگزید که رانت برای دیگران باشد ولی کسری بودجه نداشته باشیم. ولی اگر دولت نرخ آزاد را انتخاب می کرد میتوانست کارهایی برای به تعویق افتادن کسری بودجه از طریق عرضه اوراق بدهی در بازار معاملات بدهی انجام دهد که از این کار صرف نظر کرد، زیرا آن هم بدهی است و آسیب های خود را دارد.
 بر اساس، شاخص های مالی قیمت واقعی دلار، ۸ هزار تومان است؛ ایرادی ندارد که در کوتاه مدت، یک رقم بالا تر تثبیت بشود؛ می توان سال آینده آن را متوازن و شکل طبیعی قیمت ها را ایجاد کرد / اقتصاد ایران تحمل ارز ۱۸ هزار تومانی را هم ندارد پیش بینی نرخ های بالاتر اساسا غلط است / دلیل گرانی اخیر کالاها، افزایش تقاضا، احتکار و جنگ روانی بود؛ کمبود کالا نداشتیم / اگر برجام نبود، وضعیت ما قطعا بدتر از زمان فعلی بود / اگر ساختار اقتصادی رانتی و غیرمولد را اصلاح کنیم می‌توانیم از ابزار FATF و برجام استفاده کنیم / کار روحانی نسبت به احمدی نژاد سخت تر است؛ FATF سال ۸۷ مطرح شد و کسی وااسلاما سر نداد
 نرخ واقعی دلار با توجه به اوضاع اقتصادی ایران چقدر است؟
مسئله نرخ ارز باید در یک تناسب با کل اقتصاد قرار بگیرد. بر اساس شاخص های پولی و مالی باید بین رشد نقدینگی و رشد اقتصادی یک تناسب وجود داشته باشد. به طور مثال اگر ۴ درصد رشد اقتصادی داشته باشیم نقدینگی متناسب با آن ۴ درصد رشد داشته باشد. در اقتصاد ایران متاسفانه رشد نقدینگی با یک سیر صعودی زیاد مواجه شد، در حالی که رشد اقتصادی اینگونه نبود. به عنوان مثال در سال ۹۲ حدود ۶۰۰ هزار میلیارد تومان حجم نقدینگی بود که امسال این رقم به ۱۶۲۰ هزار میلیارد تومان رسیده است یعنی رشد حدود ۱۶۷ درصدی را تجربه می کنیم ولی رشد اقتصادی بسیار کمتر بوده است و در برخی سال ها منفی بوده است و در سال هایی که مثبت بوده متکی بر فروش نفت بوده نه اقتصاد داخلی. زمانی که نرخ ارز همزمان با رشد نقدینگی رشد نکند ما با یک سرکوب ارزی مواجه هستیم. به عبارت دیگر اگر ما رشد اقتصادی و رشد نقدینگی متناسب داشتیم آنوقت نیازی نبود که در نرخ ارز تجدید نظر کنیم چون که متناسب بودند و اختلافی وجود نداشت و پول خارجی قدرتمند نبود. ولی چون این شکاف ایجاد شد به طور طبیعی نرخ رشد ارز هم رخ می دهد که ما آن را سرکوب کرده ایم. باید متناسب با رشد نقدینگی ما رشد اقتصادی هم داشته باشیم تا صادرات لطمه نخورد، واردات گسترش نیابد و تراز تجاری مشکل پیدا نکند. چون این کارها را نکردیم این ترازها به هم خورد. حال سوال این است که چه نرخی را می توان به عنوان نرخ ارز پیش بینی کرد. در آن تناسبی که وجود دارد شاخص های مالی چیزی حدود ۸ هزار تومان را می توان برای نرخ ارز کشور طبیعی دانست و مازاد آن را میتوان به پای حباب ها و فشار روانی که غرب وارد می کند گذاشت و هر زمان که کشور ثبات پیدا کند قطعا از آن میزان بر میگردد. منتها اینجا یک نکته وجود دارد که اگر حباب ها کوتاه مدت باشند بازگشت در صورت ایجاد ثبات اقتصادی سریع رخ میدهد . اما اگر طولانی شود مانند شرایط اقتصاد ایران، به طور طبیعی واردات بر روی نرخ جدید شکل می گیرد و تولید هم بر روی همان نرخ های جدید شکل می گیرد و اثرات تورمی خود را خواهند داشت. در این شرایط بازگشت به نرخ ۸ هزار و پانصد تومان که در شرایط عادی باید ایجاد می شد سخت می شود و حالت چرخ دندگی به وجود می آید. و به همین دلیل به طور طبیعی نرخ ارز کاهش پیدا نمی کند مگر اینکه دولت بخواهد از ذخایر خودش بیشتر عرضه کند و این کار درستی نیست که منابع ارزی را صرفا بخاطراین کاهش به کار ببریم. بنابراین من فکر میکنم که عملا بازگشت به نرخ طبیعی ممکن نیست و میتواند یک رقم بالا تر شکل بگیرد و تثبیت بشود. البته این موضوع در کوتاه مدت ایراد ندارد و شاید بتوانیم در سال آینده آن را متوازن کنیم و شکل طبیعی قیمت ها ایجاد شود.
 تحریم های نفتی آبان ماه چه تاثیری بر اقتصاد ایران خواهد گذاشت؟ آیا با کمبود ارز مواجه خواهیم شد؟ قیمت ارز به چه میزان می رسد ؟ آیا نرخ ۴۰ هزار تومانی را واقعی می دانید؟
در مورد تحریم های ۱۳ آبان یک بخش هایی خبرهای بد هست و یک بخش هایی خبرهای خوب! بخش های بد این است که آمریکا نسبت به گذشته خیلی هدفمندتر تحریم می کند و اگر اجاره ندهد بانک های ما رابطه بین المللی داشته باشند و ارز رد و بدل شود ما به سال ۹۰ و ۹۱ برمی گردیم و این بحث تاثیرات منفی بر روی رشد اقتصادی ما خواهد داشت.
 خبر مثبت آن است که دولت در این مدت دیپلماسی فعالی را انتخاب و نشست هایی را با برخی از کشورها برگزار کرده است. از اروپا همکاری بیشتری را خواسته و این امکان که آنها بتوانند مثلا نفت ما را بفروشند و درآمد ها را به کشور وارد کنند دور از ذهن نیست. حداقل اگر نتوانند تمامی آثار منفی را بردارند ممکن است برخی از آن ها را بردارند. بنابراین روابطی که هم اکنون با روسیه، ترکیه و اروپا داریم خیلی اهمیت پیدا می کند. برخی از کشورها اعلام کرده اند که از ما نفت نمی خرند و برخی دیگر اعلام کرده اند که با قیمت پایین تر از بازار می خرند. ولی به هر حال این احتمال وجود دارد که فشار کمتری وارد شود. تقریبا تمامی فشارهایی که میخواستند بیاورند تا کنون آورده اند.
 نکته دیگر آن است که این احتمال که ترامپ نتواند فشار بیشتری به ما وارد کند کم نیست چون بالاخره انتخابات ماه نوامبر در پیش است و اگر ترامپ نتواند بر خلاف توقعات در ماه نوامبر نتایج مطلبوب را بگیرد احتمال اینکه خودش در فشار قرار گیرد کم نیست آن وقت او هم محدودیت در اعمال تحریم خواهد داشت و تلاشی که انجام میدهند برای این است که این فشارها تا قبل از انتخابات شکل بگیرد. ولی به نظر میرسد که ۱۳ آبان بیشتر جنبه روانی برای مردم پیدا کرده است. شرایط خیلی سخت تر از الان نیست و تفاوت معنا داری با حال ندارد.
 پیش بینی نرخ ارز ۴۰ هزار تومانی بعد از ۱۳ آبان اساسا غلط است . اقتصاد ایران تحمل ارز ۱۸ هزار تومانی را هم ندارد. جامعه‌ای که در آن زندگی میکنیم را در نظر بگیرید . اگر ارز به ۱۹ هزار تومان برسد ما بر اساس منحنی تقاضای ارز روی جای عمودی قرار میگیریم که معنای آن این است که خیلی از افراد جامعه متقاضی ارز ۱۹ هزار تومانی نیستند. برای مثال زمانی که میخواهیم لوازم زندگی را تهیه کنبم در ارز ۱۹ هزار تومانی با توجه به قیمت ها دیگر کسی متقاضی نیست. برای مثال زمانی که کالای خانگی ۲ میلیونی به ۸ میلیون میرسد و  ۸ میلیونی به ۲۰ میلیون میرسد. جامعه توان خرید ندارد و خیلی طبیعی است که تقاضا کاهش می یابد. و یکی از دلایل ریزش بازار ارز نیز همین بود. مردم از لحاظ روانی انتظار داشتند که دلار ۱۷ هزار تومانی به ۴۰ هزار تومان برسد و متاسفانه برخی دوستان نیز این ذهنیت را ایجاد میکردند و مردم شروع به خرید کردند در حالی که این خرید ها اصلا وجهی نداشت و خرید خانگی بود که آن هم تمام شد و من فکر میکنم اقتصاد ایران توان دلار زیر بیست هزار تومانی را هم ندارد. جامعه ای که حقوق های ثابت دارد و میزان تورمش این است و می خواهد تولید و واردات انجام دهد. جامعه ای که با نرخ های جدید ۳۰ میلیون زیر خط فقر دارد قطعا با دلار زیر ۲۰ هزار تومان هم توان زندگی ندارد و تجربه دلار ۱۹ هزار تومانی هم این امر را به ما نشان داد و اگر زمانی بخواهیم با ارز ۴۰ هزار تومانی رو به رو شویم قطعا سقوط دولت رخ میدهد.
 بحث هایی که در مورد کمبود کالا مطرح می شود را تا چه میزان واقعی میدانید؟ کمبود داریم یا احتکار است؟
واقعیت آن است که ما در کوتاه مدت کمبود نداشتیم و بحثی که با آن رو به رو بودیم بحث احتکار به معنای انبارداری نامتعارف بود. با توجه به ذهنیتی که نسبت به آینده وجود داشت به طور طبیعی تقاضا برای کالاهای موجود افزایش یافت. بنابراین افزایش تقاضا قیمت ها را بالا برد و افرادی که محتکر بودند از این شرایط سوء استفاده کردند وگرنه در کوتاه مدت ما مشکل کمبود کالا را نداشتیم . دلیل تغییر قیمت کالاها افزایش تقاضا و احتکار بود. ما به جای آنکه مصرف را متعارف کنیم به سوی خرید انبوه رفتیم و خرید انبوه تقاضا را افزایش داد و افزایش تقاضا به طور طبیعی قیمت را افزایش می دهد. حال اگر احتکار و جنگ روانی را هم به آن اضافه کنیم اثرش بالاتر می رود. پس بخشی از مشکلات به دلیل جنگ روانی بود و این که مردم آینده بدتری را در پیش روی خود میدیدند و و یک بخش از آن هم گروه های فرصت طلب بودند که عرضه را محدود کرده بودند.
 بعد از کاهش نرخ ارز چرا قیمت ها کاهش نیافته؟ آیا کاهش قیمت ها رخ می دهد؟
اگر به طور طبیعی رشد میکردیم به نرخ ارز ۸ هزار تومانی می رسیدیم ولی وقتی به بالاتر رفتیم و خریدها در ۱۶ هزار تومان شکل گرفت خیلی سخت است که قیمت ها برگردد زیرا معنای آن ورشکستگی و خروج از بازار است. پس به طور طبیعی بازار مقاومت می کند.
 اگر برجام هرگز وجود نداشت اوضاع اقتصادی چگونه بود؟
اگر برجام نبود وضعیت ما قطعا بدتر از زمان فعلی بود. سال ۹۲ رهبری نرمش قهرمانه را مطرح کردند. در آن زمان رشد اقتصادی ما -۶ و -۳ و -۱ است و ادامه آن شرایط ممکن نبود. در این که برجام خدمت بزرگی به جامعه بوده است شکی نیست. البته نقاط ضعفی هم دارد. این که ما توقع ایده‌ال از همه چیز داشته باشیم منطقی نیست و بحث دیگر این است که ما نتوانستیم برجام را در زمان درست انجام دهیم و همزمان با اجرای برجام انواع کارشکنی های داخلی انجام شد کما اینکه هم اکنون درباره FATF انجام میدهیم و موثر هم بوده است.
 برخی راه حل اوضاع کشور را سیاسی میدانند. فکر میکنید اگر یک اتفاق سیاسی بزرگ داخلی مانند رفع حصر یا خارجی مانند مذاکره با آمریکا و یا مصالحه رخ دهد اوضاع کشور چگونه خواهد شد؟
در مورد مسائل سیاسی، این بحث ها میتواند سرمایه اجتماعی را تقویت کند و این هم یک موضوع بلندمدت است. در مورد توافق نیز واقعیت این است که ما شرایط توافق را نداریم . ما در یک شرایط خاص قرار داریم و دولت ترامپ نشان داده که قابل اعتماد نیست. دولتی که رسما برجام را پاره کرده و حمایت گرایی را به جای تعهدات خود جایگزین کرده، فقط با ما مشکل ندارد. با چین و اروپا نیز رفتارهای خاصی را از خود بروز می دهد و حتی نسبت به کشورهایی که به جنگ ما آمده اند مانند عربستان سعودی یک رفتار تحقیر آمیز نشان میدهد. واقعیت این است که با اینگونه شخصیتها مذاکره کردن جایگاهی ندارد خصوصا در شرایطی که ما در آن قرار داریم ما هم اکنون تحت فشار هستیم و این در مذاکرات تاثیر منفی دارد و باعث می شود ما دست پایین را داشته باشیم.
 در صورت اجرای FATF شرایط ما چه تغییری می‌کند؟
طبیعتا وضعیت ما بهتر می شود چون خیلی از کشور های خارجی و فعالان اقتصادی با توجه به نوع مواجه ف ای تی اف، به ما توجه میکنند. این که در لیست سیاه باشیم یا لیست خاکستری یا سفید، در تعاملاتمان موثر است. بنابراین ما نمی توانیم بگوییم که هیچ اثری ندارد. اما مسئله اصلی ساختار اقتصادی مان است.
 اگر ساختار اقتصادی رانتی و غیرمولد را اصلاح کنیم میتوانیم از ابزار FATF و برجام استفاده کنیم. ما یک ساختار رانتی داریم که تولید کننده را به دلال تبدیل کرده است. روی این حساب مسئله اصلی ما اصلاحات درون ساختار نظام است که اولویت دارد و FATT زمینه ساز است. اینگونه نیست که با اجرای آن ایران بهشت شود و ولی اگر نشود ضرباتش را خواهیم خورد.
 اوضاع اقتصادی کشور را در مقایسه با سال ۹۱ چگونه میبینید؟
در سال ۹۱ عملا دولت تعطیل شده بود و کسی هم مزاحمتی برای دولت ایجاد نمیکرد. دولت روحانی صرفنظر از ضعف های اشکار و پنهانی که دارد توسط برخی گروه ها دائما تحت فشار است. ما باید شاهد یک همدلی باشیم. بحث بعدی فساد گسترده ای است که وجود دارد و برخی از شبه‌دولتی ها فساد را به سیستم تحمیل می کنند. اینها کار دولت را نسبت به دولت احمدی نژاد سخت تر کرده است. این شبه‌دولتی‌ها همپوشانی بیشتری با دولت احمدی نژاد داشتند و کمتر برای دولت ایجاد مزاحمت می کردند. برای مثال FATF در سال ۸۷ تصویب شد و مشکلی برای کسی نبود و لشکرکشی خیابانی رخ نداد. امام جمعه ای اعتراض نکرد و وااسلاما مطرح نشد در حالی که الان اوضاع تفاوت کرده است. این جریان یک جریان فاسد است که مقاصد خود را در عدم شفافیت میبیند و برای آنکه بتوانند حرف خود را موجه جلوه دهند از یکسری افراد که دلسوز هستند و توان علمی مسائل را ندارند استفاده میکنند.
آیت الله موسوی تبریزی: حضور مراجع تقلید در حوزه کم‎رنگ دانست و علت آن را دخالت‎ برخی از نهادهای خارج از حوزه عنوان کرد و گفت: این مسئله هم حوزه را از نظر علمی ضعیف نگه داشته و هم از نظر اخلاقی. مضافا بر اینکه نفوذ مراجع تقلید را هم در میان طلبه‎ها کمتر کرده است.
آیت الله سید حسین موسوی تبریزی رئیس مجمع محققین و مدرسین حوزه علمیه قم در گفت وگو با نشریه حریم امام با اشاره به شیوه های اداره حوزه های علمیه قبل از انقلاب، به تبعات منفی دخالت های نهادهای غیر حوزوی اشاره کرد و بر ضرورت مدیریت حوزه علمیه توسط مراجع عظام تاکید کرد.
 متن گفت وگو با آیت الله سید حسین موسوی تبریزی به شرح زیر است:
 شیوه مدیریت حوزه‌های علمیه در دوران قبل و بعد از انقلاب اسلامی دارای چه ویژگی‌هایی بوده است؟
سابقاً حوزه‎های علمیه با یک سلسله قوانین نانوشته و ناگفته اداره می‎شد. در واقع حوزه علمیه نظم خاصی داشت و این نظم بدون اینکه در جایی گفته و نوشته بشود، وجود داشت. برای مثال نظم خاصی در روند تحصیل منابع درسی بود. کتاب‎ها از سطوح ابتدایی به تدریج به سطوح بالاتر خوانده می‎شدند. این مسئله نظم در کتاب خواندن، حتی در ادبیات فارسی و ادبیات عرب واقعاً مفید به حال همه طلبه‎ها بود. طلبه‎ها در ابتدا باید گلستان سعدی، نصاب الصبیان، صرف میر، تصریف و جامع‎المقدمات را می‎خواندند. حتی تجوید و کیفیت قرائت را هم می‎خواندند و سپس به اعتقادات می‎رسیدند.
کتاب‎هایی از برخی متکلمین مشهور را مطالعه می‎کردند و هر طلبه‎ای بدون اینکه امتحان بدهد و مجبور باشد این روند را طی می‎کرد. در واقع نظمی در حوزه حاکم بود که طلبه‎ها خودبه‎خود این روند را طی می‎کردند. هر کسی هم هر استادی را که می‎خواست انتخاب می‎کرد و کتاب‎ها را نزد او فرا می‎گرفت. همه چیز بستگی به استعداد ذهنی و هوش و دقت طلبه‎ها داشت که چقدر می‎توانستند از امکانات موجود بهره ببرند. این نظم نانوشته خودبه‎خود برقرار بود.
بعد از جامع‎المقدمات، سیوطی و جامی و مغنی را مطالعه می‎کردند. اگر این کتاب‎ها را نمی‎خواندند نمی‎توانستند به درستی فقه را متوجه بشوند. چون فقه تماماً از آیات و روایات برگرفته شده است و تماماً به زبان عربی می‎باشد. نکات لطیف و بلیغ کتب ادبی را باید می‎گذراندند تا به فهم آنان از فقه کمکشان کنند. به مرور از فقه مبتدی شروع می‎کردند تا اینکه به مکاسب می‎رسیدند؛ یعنی ابتدا شرح لمعه را می‎خواندند و بعد به مکاسب شیخ انصاری می‎رسیدند. پس از آن به درس خارج می‎رسیدند. در درس خارج آزاد بودند و فقط یک کتاب نمی‎خواندند و مطالعه‎شان در یک دوره خارج از یک کتاب بود. هر استاد مجتهدی باید یک سری کتاب‎هایی را مطالعه می‎کرد و از برآیند آن‎ها درس خارج می‎گفت؛ بنابراین منظور از نظم ناخوانده و نانوشته موجود در حوزه‎های علمیه در سابقه این‎گونه بود. در حوزه طلبه‎ها خودبه‎خود نظم داشتند و اگر کتاب مبتدی را نمی‎خواندند نمی‎توانستند به سراغ کتب بعدی بروند. خودشان مقید بودند که کتاب‎ها را در هر سطحی به ترتیب و با نظم خاصی بخواندند.
از این مهم‎تر خود استاد بود. هر استادی که مرحله قبلی را درس نداده باشد و تجربه‎ای کسب نکرده باشد نمی‎توانست به مرحله بعدی تدریس برود. برای مثال در حوزه استاد جامع‎المقدمات منحصراً همان را درس می‎داد؛ استاد شرح لمعتین منحصراً همان را درس می‎داد؛ استاد مکاسب منحصراً همان را درس می‎داد و… . این اساتید در هر دوره‎ای مدت‎ها فقط یک کتاب درس می‎دادند.
یادم هست از سال ۱۳۳۶ تا ۱۳۵۷ در حوزه علمیه چهار الی پنج استاد معروف شرح لمعه، مکاسب و… وجود داشتند. افراد خاصی شرح لمعه و افراد خاصی مکاسب می‎گفتند. برای مثال مرحوم شیخ علی پناه در تدریس شرح لمعه معروف بود. اساتید بزرگی با اینکه ده الی بیست سال درس خارج خوانده بودند، همچنان لمعه درس می‎دادند. بعضی از آنان فقط منطق و بعضی‎ها صرفاً مکاسب یا رسائل درس می‎دادند.
برای مثال درس رسائل آیت‎الله نوری در آن زمان معروف بود و بیش از ده سال این درس را می‎گفت. آن موقع درس ایشان هم بسیار شلوغ می‎شد. با اینکه آن موقع جمعیت حوزه مانند امروز نبود و بسیار کمتر بود؛ شاید حدود صد نفر در درس ایشان شرکت می‎کردند. همچنین آیت‎الله مکارم شیرازی مکاسب می‎گفت. البته درس ایشان به شلوغی آیت‎الله نوری نبود، اما به هر حال درسشان در مکاسب معروف بود. مرحوم آیت‎الله پایانی هم شرح لمعه و مکاسب می‎گفت. از سال ۱۳۵۲ به بعد درس‎های شرح لمعه را آیت‎الله علوی گرگانی و درس‎ مرحوم آیت‎الله فاضل هرندی می‎گفتند. بنده هم از سال ۱۳۵۳ تا پیروزی انقلاب شرح لمعه می‎گفتم و شلوغ‎ترین درس شرح لمعه کلاس درس من بود. عموماً در مسجد نو درس می‎گفتم و جمعیت زیادی می‎آمدند. در مسجد امام حسن عسکری علیه‎السلام هم آیت‎الله سلطانی کفایه می‎گفت و من در ساعت ده در همان مسجد جلد دوم لمعه را می‎گفتم و در ساعت هشت در مسجد نو بودم. هر دو مسجد جمعیت زیادی می‎آمدند. با اینکه سن من از بسیاری از اساتید کمتر بود، تعدادی زیادی از طلبه‎ها به درس من می‎آمدند. معمولاً کیفیت تدریس برای طلبه‎ها بسیار مهم بود و اگر استادی را مطابق با مزاج خودشان می‎یافتند هر ساله درس او را شرکت می‎کردند؛ بنابراین افراد خاصی شرح لمعه می‎گفتند و حوزه علمیه نظم خاصی داشت. هیچ دستور هم از جای خاصی گرفته نمی‎شد. همه چیز به انتخاب طلبه بود. حضور طلبه‎ها و استقبال آن‎ها باعث معروفی اساتید می‎شد. در این سیر هم هیچ دستوری از جایی داده نمی‎شد که به فلان درس بروید یا به فلان درس نروید. خوش‎بیانی و تسلط بر درس ملاک رونق گرفتن درس اساتید بود. در واقع حتی در تدریس هم نظم نانوشته و خاصی بر حوزه‎ها حاکم بود. درس خارج هم دیگر جای خودش را داشت.
مرحوم آیت‎الله سلطانی استاد مرحوم آیت‎الله مشکینی بود. بسیاری از بزرگان مانند آیت‎الله نوری همدانی و آیت‎الله مکارم شیرازی از شاگردان آیت‎الله سلطانی بودند. برای مثال بیست سال قبل از ما درس کفایه آیت‎الله سلطانی را خوانده بودند و ما پس از بیست سال درس کفایه آیت‎الله سلطانی را شرکت کردیم؛ یعنی آیت‎الله سلطانی بیش از بیست سال کفایه درس می‎گفت. شاگردان عوض می‎شدند؛ اما استاد آن درس تغییر نمی‎کرد و بر همان درس باقی می‎ماند. بعد از اینکه آیت‎الله العظمی محقق داماد به رحمت خدا رفت، آیت‎الله سلطانی درس خارج را شروع کردند. در آن موقع بنده و بعضی دیگر از دوستان خدمت ایشان رسیدیم و گفتیم که شما سال‎های سال کفایه را درس گفتید و اگر ممکن است درس خارج را شروع کنید. ایشان در ابتدا تعلل می‎کرد و با اصرار ما بالاخره راضی شد که درس خارج بگوید. در آن موقع بنده هنوز مجرد بودم و در مدرسه آیت‎الله مرعشی نجفی حجره داشتم. ایشان هم در همان‎جا درس خارج خود را شروع کرد. مدرس کوچکی بود و تعدادی اندکی می‎توانستند در درس ایشان شرکت کنند. البته بعدها برای مدتی درس خارج را تعطیل کرد و مجدداً عده دیگری به منزل ایشان رفتند و درخواست کردند که درس خارج را ادامه بدهند. این‎طور نبود که بر سر تدریس‎ها بین اساتید مسابقه‎ای برقرار باشد و هر استادی بخواهد سریعاً به تدریس سطوح عالی‎تر برسد. هر استادی قربه الی الله درس خود را شروع می‎کرد و بر همان درس باقی می‎ماند. نظم نانوشته و ناخوانده هم بر کل حوزه علمیه و در میان اساتید حاکم بود.
 مراجع تقلید چطور؟ آنان در سابق چگونه به این مقام می‎رسیدند؟
در رابطه با رساله نوشتن هم وضعیت بر همین منوال بود. با وجود مرحوم آیت‎الله بروجردی و آیت‎الله اصفهانی در نجف رساله‎ای از سوی کسی نوشته نمی‎شد. هر کسی غیر از این دو مرجع تقلید رساله‎ای می‎نوشت، این شبهه در میان اذهان پیش می‎آمد که فلانی هوای نفس دارد. چند نفر به خاطر اینکه عجله کردند و رساله نوشتند از چشم‎ها افتادند؛ با اینکه قبل از آن مقام علمی بالایی داشتند. می‎خواهم بگویم که حوزه علمیه چنین رسمی داشت و در حال حاضر واقعاً بسیار متأسف هستیم که این نظم در حوزه علمیه از بین رفته است. شنیدم که آیت‎الله سبحانی گفته است: «اینکه می‎گویند چهارصد الی هفت‌صد درس خارج در حوزه علمیه داریم، شاید درست باشد، اما به این خاطر است که حرمت درس خارج از بین رفته است.»
این مسائل واقعاً قابل توجه است و همین آیت‎الله سبحانی، آیت‎الله نوری همدانی و آیت‎الله مکارم شیرازی خودشان تا زمانی که آیت‎الله محقق داماد در قید حیات بود، درس خارج را شروع نکردند. در ابتدا آیت‎الله مکارم شیرازی درس خارج را شروع کرد و چون ایشان و آیت‎الله نوری همدانی هم‎دوره بودند، به ایشان هم گفتند پس شما هم درس خارج را شروع کنید. البته یادم نمی‎آید آیت‎الله سبحانی درس خارج خود را قبل از انقلاب شروع کرده باشد؛ اما آیت‎الله نوری همدانی و آیت‎الله مکارم شیرازی و مرحوم آیت‎الله فاضل لنکرانی یک یا دو سال قبل از انقلاب درس خارج فقه و اصول را شروع کردند. در یکی از مقبره‎های حرم هم آیت‎الله نوری و هم آیت‎الله مکارم درس می‎گفتند و مرحوم آیت‎الله فاضل در مدرسه آیت‎الله نجفی درس می‎گفت؛ اما دقیقاً به خاطر ندارم درس ایشان در مدرسه آیت‎الله نجفی درس خارج می‎گفت یا سطوح. به هر حال فقط این دو سه بزرگوار در آن زمان درس خارج می‎گفتند.
آیت‎الله شیخ مرتضی حائری یزدی سالیان درازی درس خارج می‎گفت، اما هرگز حاضر نشد رساله چاپ کند. هر وقت از ایشان درخواست می‎شد که رساله‎ای چاپ کند، گویی به ایشان توهین کرده باشند. تندی می‎کرد و ناراحت می‎شد. مرحوم آیت‎الله محقق داماد نیز هرگز حاضر نشد رساله چاپ کند. ایشان مرحوم آیت‎الله خوانساری را اعلم زمان می‎دانست و می‎گفت هر کسی مرا قبول دارد از آیت‎الله خوانساری تقلید کند. این نظم نانوشته در حوزه واقعاً جالب بود و امروزه چنین نظمی وجود ندارد.
ضرت امام در زمان آیت‎الله بروجردی درس خارج بسیار معتبری داشتند و بزرگان و اساتید تراز اول قم درس ایشان را شرکت می‎کردند. در مسجد سلماسی درس می‎گفتند و در آن زمان بزرگان زیادی درس ایشان را شرکت می‎کردند که خودشان رسائل و مکاسب می‎گفتند. وقتی آیت‎الله بروجردی به رحمت خدا رفت، بسیاری از افراد به سمت امام رفتند و درخواست کردند که رساله چاپ کنند؛ اما حضرت امام حاضر نشدند. شاگردان حضرت امام خودشان پولی جمع کردند تا رساله ایشان را چاپ کردند. در واقع فتاوای و حاشیه‎های امام در کتاب عروه را برداشتند و رساله را چاپ کردند.
 بعضی‎ها کارهایی انجام می‎دادند که تبلیغ یکی دیگر از علما بشود؛ اما حضرت امام هیچ‌گاه حاضر به این کارها نشدند. در زمان آیت‎الله بروجردی هم شلوغ‎ترین و معتبرترین درس اصول و فقه، درس حضرت امام بود. چند سال پیش تقریر درس امام را آیت‎الله سبحانی چاپ و منتشر کرد و ازروی همین تقریرات می‎توان به وزن علمی امام در تدریس فقه و اصول پی برد.
همچنین مرحوم آیت‎الله منتظری که درس‎های مرحوم آیت‎الله بروجردی را تقریر کرده بود تا زمانی که حضرت امام در قید حیات بود، هیچ‌گاه حاضر به چاپ رساله خود نشد. یک‌بار خودم به ایشان گفتم که اجازه بدهید رساله شما چاپ بشود، اما اجازه نداد و گفت بزرگانی هستند که باید به رساله آنان رجوع بشود. وقتی حضرت امام و آیت‎الله گلپایگانی و آیت‎الله مرعشی نجفی هستند من چرا باید رساله چاپ کنم؟
 از کیفیت ارتباط طلبه‎ها با مراجع تقلید نیز مطالبی بیان کنید و فرق آن زمان را با زمان فعلی از این نظر مقایسه‎ای بفرمایید.
مدیریت مراجع تقلید به همین منوال بود. وقتی خودشان نظم و انضباط را این‎گونه در امور حوزه دنبال می‎کردند، طلبه‎ها خودبه‎خود منضبط بار می‎آمدند. امام صادق علیه‎السلام می‎فرماید: «کونوا دُعاهً لِلنّاسِ بِغَیْرِ اَ لْسِنَتِکُمْ» آن بزرگان عملاً طلبه‎ها را تربیت می‎کردند. آیت‎الله بروجردی در تشویق طلبه‎های درس‎خوان غوغا می‎کرد. هر وقت می‎دید که طلبه‎ای صرف میر را به خوبی بلد است، او را تشویق می‎کرد و با این تشویق‎های اخلاقی و اتصال مستقیم بین طلبه و مرجع تقلید باعث رشد و بالندگی آن‎ها می‎شد.
هیچ مرجع تقلیدی در خانه‎اش پشت در بسته نبود. حداقل یک ساعت قبل از نماز ظهر درِ بیوت مراجع باز می‎شد و هر کسی می‎توانست ایشان را ببیند. هر طلبه‎ای هر کاری داشت، مستقیم می‎رفت و با مرجع تقلید صحبت می‎کرد و جواب می‎گرفت. این مسائل باعث اتصال و ارتباط مراجع با طلبه‌ها بود و تمام کارهای خودشان را با مراجع و بزرگان در میان می‎گذاشتند.
در آن زمان اعزام طلبه‎ها به شهرهای دیگری برای امر تبلیغ به دستور مراجع تقلید بود. هر کدام از شهرها نمایندگانی از سوی مراجع تقلید حضور داشتند. یک یا دو ماه قبل از ماه محرم یا رمضان شیوخ آن شهر یا منطقه نزد مراجع تقلید می‎رسیدند و درخواست می‎کردند که کسی را به سوی آنان بفرستند. مراجع تقلید هم هر کدام دفتری داشتند و در دهه‌های محرم و صفر و ماه رمضان عده‎ای از طلبه‎های مستعد را به شهرها یا روستاهای اعزام می‎کردند. هر طلبه‎ای که از طرف مرجع تقلید به شهر یا روستا می‎رفت، در نزد اهالی آن شهر و روستا بسیار محترم بود. من بارها این مسئله را دیدم که بر سر اینکه امشب آن روحانی و طلبه شام را کجا دعوت باشد، بین اهالی شهر یا روستا دعوا می‎شد. امروزه متأسفانه این‎گونه نیست و حتی گاهی بعضی از مبلغان به شهرها می‎روند و جایی برای خواب هم ندارند؛ مگر اینکه در اتاقک مسجد ساکن بشوند. لذا این نحوه ارتباط میان مراجع تقلید و طلاب امور تبلیغ را بسیار محترمانه می‎کرد و طلبه‎ها را هم برای درس خواندن جذب می‎کرد. نظم نانوشته خودبه‎خود و نظم از راه دور در آن زمان حاکم بود. به هیچ وجه لازم نبود که برای طلبه‎ها دادگاه ویژه روحانیت تأسیس بشود و بر آن‎ها نظارتی صورت بگیرد. این نظم خود به خود حاکم بود و این امور به همین منوال تا پیروزی انقلاب اسلامی ادامه داشت.
حوزه علمیه نجف هم همین‎طور بود. البته حوزه نجف و قم تفاوت‎هایی با همدیگر در دیگر امور داشتند؛ اما اشتراک میان آن‎ها همین بود که خدمت شما عرض کردم. ارتباط مراجع تقلید با طلبه‎ها سهل‎ و به دور از سختی‎های امروزه بود. چنین روالی می‎توانست برای جامعه امروز حوزه هم بسیار مفید و مؤثر باشد. مهم‎تر اینکه از تمام شهرها خدمت مراجع می‎رسیدند و با اصرار زیاد درخواست روحانی می‎کردند. آن هم نه فقط برای ماه‎های محرم و رمضان، بلکه برای ماندن دائم. این مراجع بودند که افراد مستعد و شایسته را می‎شناختند و بر اساس درجه سواد و تقوایشان آن‎ها را به مناطق مختلف می‌فرستادند.
تا قبل از آیت‎الله بروجردی در حوزه حتی امتحان هم وجود نداشت. در زمان آیت‎الله بروجردی کم و بیش از طلبه‎ها امتحان گرفته می‎شد و پس از اینکه بنده به قم رفتم، یعنی در اواخر حیات آیت‎الله بروجردی، امتحان‎ گرفتن از طلبه‎ها باب شده بود. از رسائل امتحان می‎گرفتند و بر اساس همان هم شهریه برقرار می‎شد.
این امکان به خاطر تدبیر مراجع و نزدیک بودن و ارتباط داشتن طلبه‎ها با مراجع تقلید بود. وقتی گفته می‎شد که باید از طلبه‎ها امتحان گرفته بشود، همه مراجع تقلید چند نفر را مشخص می‎کردند تا از طلبه‎ها امتحان بگیرند. بعضی‎ها از طرف آیت‎الله گلپایگانی، بعضی‎ها از طرف حضرت امام و بعضی‎ها از طرف آیت‎الله مرعشی نجفی نماینده می‎شدند و یک امر را دنبال می‎کردند. طلبه‎‎ها هم لازم نبود که بروند و سه جا و برای هر نماینده یک امتحان بدهند. امروزه وضعیت امور حوزه، اداری شده است و امتحان‎ها از سوی شورای مدیریت و آن هم از سوی جامعه مدرسین گرفته می‎شود. در آن موقع مستقیماً از سوی مراجع تقلید آزمونی از طلبه‎ها گرفته می‎شد. همین امر باعث می‎شد که نظمی در نظام آموزشی حوزه برقرار بشود. هر طلبه‎ها که به سطوح بالاتر می‎رسید، باید امتحان دیگری می‎داد. البته امتحانات از سال اول درس خارج تمام می‎شد و طلبه‎ها مشغول تحقیق و پژوهش می‎شدند. طلبه‎ها در شیوه و نظام آموزشی سابق حوزه انگیزه بیشتری برای درس خواندن پیدا می‎کردند. اغلب طلبه‎های مُبَلِغ برای پول گرفتن به منبر نمی‎رفتند. هیچ طلبه‎ای شرط نمی‎گذاشت که چقدر پول بگیرد تا منبر برود.
 خود حضرت‎عالی منبر خطابه را از چه زمانی آغاز کردید و عموماً برای ایراد سخنرانی به کجا می‎رفتید؟
منبرهای بنده هم در سایه انقلاب اسلامی بود و خیلی زود به منبر رفتم و از نهضت حضرت امام دفاع کردم. حدوداً در سال‎های ۱۳۵۰ به بعد منبرهایم مشهور شده بود. در شیراز، آبادان، بوشهر، تهران و… به منبر می‎رفتم و به طرفداری از حضرت امام و نهضت ایشان می‎پرداختم. عده‎ای از اهالی شهرها از چند ماه قبل می‎آمدند و وقت می‎گرفتند. برای شهرهای دورتر خودشان برایم بلیت می‎گرفتند. همه این‎ها به این خاطر بود که واقعاً در آن سال‎ها زحمت می‎کشیدیم و مطالعه می‎کردیم. اغلب انقلابی‎ها هم جوانان بودند و مطالب ما برایشان مؤثر واقع می‎شد.
 آیا حضرت امام خمینی(ره) به عنوان رهبری جمهوری اسلامی در امور حوزه علمیه دخالت می‎کردند؟ حضور و نفوذ ایشان در حوزه چقدر بود و تا چه اندازه به مراجع تقلید دیگر بها می‎دادند؟
حضرت امام در دوران زعامتشان به ندرت درباره حوزه علمیه اظهارنظر می‎کردند. برای مثال درباره اینکه فقه باید پویا باشد یا سنتی، دیدگاه خودشان را به صورت کلی بیان می‎کردند. ایشان هیچ گونه دخالتی در امور حوزه نمی‎کردند و این بزرگواری امام را نشان می‎دهد. در تمام آن ده سال پیروزی انقلاب که در قید حیات بودند، یک‌بار هم خلاف نظر مراجع در امور و مسائل شرعی نظری نمی‎گفتند. برای مثال برای رؤیت هلال به نظر مراجع تقلید عمل می‎کردند. در بسیاری از امور می‎فرمودند که به مراجع تقلید مراجعه کنید. یک‌بار در شب آخر ماه مبارک رمضان در کنار حاج احمد آقا بودم. در آنجا خبر آوردند که برای آیت‎الله گلپایگانی و آیت‎الله منتظری ثابت شد که هلال شوال رؤیت شده است. در آن شب از همه‌جا به منزل حضرت امام تلفن می‎کردند و می‎پرسیدند که آیا فردا عید است یا خیر. در همان‎جا حاج احمد آقا گفت که هر کسی تلفن کرد بگویید که به اعلم مراجع تقلید قم ثابت شده که هلال رؤیت شده است. تا سال‎های قبل از آن هم خود حضرت امام می‎فرمودند که بروید و ببینید مراجع تقلید در این باره چه نظری دارند.
حضرت امام در شورای مدیریت هم یک نفر را هم مستقیماً از طرف خودشان مشخص نکردند و گفتند که بروید و نظر مراجع تقلید قم را جویا بشوید. حتی مرحوم آیت‎الله فاضل لنکرانی که به امام خیلی نزدیک بود، با پیشنهاد برخی از سوی آیت‎الله گلپایگانی در شورای مدیریت عضو شد. در واقع اغلب اعضای شورا از سوی آیت‎الله گلپایگانی تعیین می‎شدند. مرحوم حضرت امام هیچ‎گاه نمی‎گفت که وجوهات شرعی باید به ایشان ارجاع داده بشوند. هر کس مقلد امام بود، وجوهات را نزد ایشان می‎برد و گاهی هم به حوزه‎ها کمک می‎کرد. امام در طول مدت رهبری‎شان حتی یک ریال از بودجه‎های دولتی برای خودشان استفاده نکردند و بلکه بارها خودشان به دولت‎ کمک می‎کردند. بارها اجازه می‎دادند که از سهم امام برای رفع مشکلات دولت استفاده بشود و حتی یک ریال هم از بودجه دولت برای زندگی شخصی خودش برنمی‎داشتند.
بنابراین امام در امور حوزه دخالتی نمی‎کردند و به نظر مراجع تقلید احترام می‎گذاشتند. این مسئله برای انقلاب تأثیر مثبت زیادی داشت. این شبهه به هیچ وجه در اذهان ایجاد نشد که با پیروزی انقلاب اسلامی، رهبر و بنیان‎گذار نظام بخواهد حوزه علمیه را هم تحت لوای خودش قرار بدهد. دشمن هم نمی‎توانست از این مسئله سوءاستفاده کند و بگوید حوزه علمیه از این پس مستقل نیست و کاملاً حکومتی است. این نگرانی برای هیچ یک از مراجع تقلید ایجاد نشد که امام خمینی بخواهد آن‎ها را از مقام مرجعیت حذف کنند؛ بلکه جایگاهشان را بیشتر حفظ کردند.
 نفوذ نهادهای غیرحوزوی در حوزه در سابق چگونه بوده است؟
در آن زمان اصلاً نهادهای دیگر جرئت نمی‎کردند در امور حوزه دخالت کنند و بلکه این حوزه بود که در برخی از نهادها حضور داشت. در بخش گزینش برخی از نهادها یک نماینده از طرف مراجع تقلید یا امام حضور داشت. در واقع نهادهای غیرحوزوی خط فکری خودشان را از حوزه‌علمیه  می‎گرفتند.
 در زمان رهبری حضرت امام حوزه ‌علمیه چه ویژگی‎های مثبتی داشت؟
ویژگی‎های حوزه علمیه در سابق، ۱.‎ دخالت نکردن در زندگی خصوصی طلبه‎ها؛ ۲.‎ فشار نیاوردن به طلبه‎ها؛ ۳. شیوه صحیح رفتار و تعامل با طلبه‎ها، به‎طوری که طلبه‎ها مجبور به ریاکاری نشوند. این مسئله خیلی مهم است. طلبه‎ها آن‎طور که واقعاً هستند تظاهر هم می‎کردند. هر طلبه‎ای با قدرت علمی خودش پیشرفت می‎کرد و به جایگاه اجتماعی می‎رسید. لازم نبود هیچ نهادی او را امتحان کند و طلبه مجبور به دروغ‎گویی و تظاهر و ریا بشود. این مسائل باعث می‎شود که طلبه دو رو بار بیاید. یک زمانی برای قبولی طلبه‎ها در امتحانات شرطی گذاشتند و آن اینکه هر کسی بخواهد وارد حوزه‌علمیه بشود باید اعتقاد به ولایت فقیه داشته باشند.
در یک مصاحبه‎ای گفتم که این شرط باعث می‎شود که طلبه از همان ابتدا با دروغ و ریا رشد کند. طلبه‎ای که به تازگی صرف میر و جامع‎المقدمات را گذرانده است، چه می‎داند که ولایت فقیه چیست؟ اعتقاد به ولایت فقیه به اجتهاد نیاز دارد. طلبه باید سال‎ها درس بخواند تا به ولایت فقیه اعتقاد پیدا کند. البته برخی هم به مصاحبه من خرده گرفتند.
به نظر من از طلبه باید فقط این سؤال را پرسید که آیا به قانون اساسی جمهوری اسلامی التزام دارد یا خیر. در قانون احزاب هم این شرط آمده است که اعضا باید به ولایت فقیه اعتقاد داشته باشند. اعتقاد داشتن به ولایت فقیه کار آسانی نیست و نیاز به سال‎ها درس و بحث و مطالعه دارد. ما باید تنها التزام به قانون اساسی جمهوری اسلامی را شرط قرار بدهیم که البته در همین قانون به شکل کلی ولایت فقیه هم بیان شده است. در زمان حضرت امام این پیش‌شرط‌ها وجود نداشت. از هیچ طلبه‎ای این سؤال را نمی‎کردند که آیا به ولایت فقیه اعتقاد و باوری دارد یا خیر. همه این‎ها بعدها ایجاد شد.
 حضور و نفوذ مراجع تقلید فعلی در حوزه‌علمیه را نسبت به گذشته چقدر می‎دانید و راهکار شما برای بهتر شدن وضعیت حوزه‎های علمیه چیست؟
در حال حاضر حضور مراجع تقلید در حوزه کم‎رنگ است. علت آن هم دخالت‎ برخی از نهادهای خارج از حوزه است. این مسئله هم حوزه را از نظر علمی ضعیف نگه داشته و هم از نظر اخلاقی، نفوذ مراجع تقلید را هم در میان طلبه‎ها کمتر کرده است. اتفاقات اخیر مدرسه فیضیه هم ناشی از حضور کم‎رنگ و نفوذ مراجع تقلید در امور حوزه علمیه است و دیدیم که حتی اعتراض مراجع تقلید هم به جایی نرسید. منافع بعضی از افراد در همین است و آن‎ها نمی‎گذارند که مراجع تقلید نفوذی بیشتر از این در حوزه علمیه داشته باشند. کاش مستقیماً از طرف رهبری هیئتی در امور حوزه دخالت می‎کرد که بیت مراجع تقلید هم در آن هیئت نماینده داشته باشند. در این صورت شورای مدیریت صرفاً در دست یک گروه خاصی قرار نمی‎گرفت و چنین کاری می‎تواند تأثیر مثبت فراوانی در پی داشته باشد.
صفحه7 از133
بازگشت به بالا