ابراهیم منهاج دشتی
ممکن است این عنوان به نگاه اولی شگفت انگیز و شاید که مضحک به نظر برسد. چون جریان وهابیت بر اساس مبارزه با خرافات به وجود آمد و شکل گرفت و تدریجا توسعه یافت. ولی با نگاه دقیق تر و برسی جریانات و بحث و جدل ها و کشمکش ها پیرامون این مساله واقعیت این امر کاملا روشن و مبرهن می شود.
هرچند به نظر وهابیت همه مسلمین دچار انحراف و باورها و اعتقاداتی شرک آلود شده اند و انحرافات و خرافات مورد نظر آنها اختصاص به شیعیان ندارد و لذا همه زیارتگاه ها و قبور واقعی یا وهمی منسوب به انبیا و بزرگان مذهبی را تخریب کردند و بر خلاف تصور بسیاری این تخریب منحصر به قبور ائمه شیعه نبود، ولی حملات سخت شان عمدتا به سوی شیعیان نشانه گرفته شد و درگیری شدیدی بین آنها و سایر مسلمین به وجود نیامد. چون پیروان سایر مذاهب اهل سنت، اگر چه با نظرات و برخوردهای آنان موافق نبودند، در برابر آنها موضع سختی در پیش نگرفتند و جدال سختی بین آنها به وجود نیامد. تنها شیعیان بودند که تخریب قبور ائمه بقیع توسط وهابیون را اهانت شدیدی به مذهب خود تلقی کرده و با آنها به مبارزه برخاستند و ستیز و جدال بین وهابیت و مذهب شیعه شدت گرفت و ادامه یافت.
از مهمترین عواملی که باعث شدت هرچه بیشتر این مقابله و خصومت شد حوادث برخواسته از جنگ جهانی اول بود. چون در آن جنگ علمای نجف به عنوان دفاع از اسلام از حکومت عثمانی که با آلمان هم پیمان شده بود حمایت کردند و آل سعود که پرچمدار ترویج وهابیت بودند در پی استقلال از حکومت عثمانی بودند، از انگلیس و امریکا حمایت کردند که در نتیجه، بعد از شکست عثمانی و از دست دادن تسلط بر کشورهای عربی، حکومت مکه و مدینه به دست آل سعود افتاد. در اثر این حوادث فتنه تقابل و کدورت بین علمای شیعه و علمای وهابیت ساکن در مکه و مدینه به اوج خود رسید و ریشه دار شد و به همه ی زوایای جامعه سرایت کرد و تبدیل به یک موضوع محوری داغ برای اهل منبر و خطابه و روضه و مداحی شد.
کاملا واضح است که منابع نفت و گاز خاور میانه و حضور شرکت های بزرگ نفتی و تجاری و همین طور کارخانه های بزرگ اسلحه سازی و دلال های بین المللی و همین طور تاسیس دولت اسرائیل در تشدید این جریان نقش بسیار فعالی داشته و دارند.
طبیعی است که در این آب گل آلود بلکه در این باتلاق کثیف و پر از همه ی انواع شکار هر سیاستی و هر تجارتی در فکر شکار خویش و پیگیر صلاح و منفعت خود باشد، صلاح و منفعتی که در گرو حفظ همین فضای آشفته و مه آلود و پر از فتنه است. چون اگر اقوام مسلمان ساکن در این منطقه با هم دوست باشند و علمای سنی و شیعه و به تبعیت از آنها حاکان منطقه به هم اعتماد کنند و با هم به گفتگو بنشینند همه ی شکار چیان منطقه و سودجویان به هراس می افتند و دچار دلهره می شوند. بنا بر این اتفاق و تفاهم بین دول و ساکنان منطقه را بر ضرر خود می بینند.
اصلاح گری در این شرائط
در این فضای پر از فتنه و مملو از بد بینی و بی اعتمادی و شک و وسوسه هر گونه قدم و قلم و حرکتی در جهت اصلاح و پالایش تفکرات مذهبی از خرافات توسط متعصبان و متحجران نا آگاه و بی خبر در معرض اتهام به تاثر پذیری از وهابیت قرار می گیرد. متعصبانی که اطلاعات درستی از جریانات منطقه ندارند، نه از وهابیت و نظرات و افکار آنان چیز قابل توجهی می دانند و نه از ریزه کاریهای سیاست ها و کارتل ها و فتنه انگیزی های جهانی در منطقه. در این فضا طبیعی است که بسیاری از این متعصبان مذهبی دانسته یا ندانسته از عوامل سیاست بازان بین المللی در منطقه باشند و به عنوان مدافع دین و مذهب در بین مردم جا باز کنند و بعضا به موقعیت و مقامی هم نائل شوند. این گونه افراد و گروه ها یک سری مطالب غلط یا ناقص را طوطی وار از بر کرده و همان ها را علم کامل دانسته و گفته های دیگران را بر مبنای همان معلومات خود می آزمایند و به محض اینکه مطلبی در چهار چوب تصورات خود نبینند به آن برچسپ وهابیت یا سنی گری می زنند و با اعتماد به نفس محکمی که برخاسته از جهل مرکب است در برابر هر تفکر اصلاح طلبانه ای محکم می ایستند. از این جا است که اصلاحگران بیش از اینکه از دشمن بترسند از دوستان نادان و بی خبر خود می ترسند. وای به حال کسانی که در این فضای مملو از خرافات و اوهام چیزی می فهمند و مسوولیتی بر دوش خود احساس می کنند از دست جاهلان متنسک و متعصبان بی تدبیر و بی اندیشه.
دردناک تر و مصیبت بارتر از این برخوردهای متعصبانه ی جاهلان متنسک، برخوردهای بعضی از همفکران و همکاران به اصطلاح روشن فکر است که راه اصلاح گری را به گفتن و نوشتن و تایید تفکر اصلاحی نمی دانند. بلکه با نعل وارونه زدن و نفی تفکرات اصلاحی چهره ی سنت گرائی و به اصطلاح ولایتی به خود می گیرند و خود را در صف سنتگرایان و متعصبان جا می زنند و به جای اینکه به یاری همفکران خود بشتابند آنها را نکوهش کرده و از آنها فاصله می گیرند که خود را از اتهام گرایش به وهابی گری شیعه مبرا سازند. و از این بدتر در بعضی موارد اطرافیان متعصب و خشن خود را بر علیه همفکران اصلاحگر خود می شورانند که خود را هرچه بیشتر ولایتی و امام زمانی نشان دهند. به عبارت دیگر دوستان و همفکران خود را جلوی پای متعصبان قربانی می کنند. و سیعلم الذین ظلمو أیّ منقلب ینقلبون.
این است نقش وهابیت در تایید و ترویج خرافات مذهبی در جامعه ی ما که با برخوردهای خشن و نابخردانه ی خود شرائط و زمینه ی هرگونه اصلاح تفکر مذهبی را ضایع کرده و از بین برده و هر چه بیشتر بر وسعت خرافات افزوده اند. إنا لله و إنا إلیه راجعون.
آیت الله موسوی تبریزی: امروز اتحاد حتی از اوایل پیروزی انقلاب هم واجب‌تر است. زیرا تنها عاملی که منجر به تسریع سقوط شاه، تثبیت نظام جمهوری‌اسلامی، ایستادگی در برابر آمریکا، صدام و همه دشمنان کشور بود، وفاق و وحدتی بود که در میان ملت وجود داشت.
سعید گیتی آرا: خبرنگار جماران به بهانه فرارسیدن «هفته وحدت» به سراغ تعدادی از فعالان سیاسی و مذهبی کشور رفته و نظر آنها را درباره وضعیت وحدت در کشور جویا شده است.
آیت‌الله سیدحسین موسوی تبریزی که از ابتدای انقلاب‌اسلامی مناصب مهمی را در دستگاه قضائی بر عهده داشته، معتقد است که برای رسیدن به وحدت در کشور باید باور کنیم که هر ایرانی فارغ از مذهب و رنگ و زبان و گویش حقی مساوی با سایر ایرانیان دارد. وی همچنین از مسئولین می خواهد تا اختلاف ها را کنار گذاشته و برای حل مشکلات مردم تلاش کنند.
متن کامل گفت و گوی «آیت‌الله سیدحسین موسوی تبریزی» با خبرنگار جماران را در ادامه بخوانید:
  به نظر شما امروز تا چه اندازه به وحدتی که در کلام امام بر آن تأکید شده، نیازمندیم و سهم جریانات سیاسی در رسیدن به این وحدت چقدر است؟
یکی از آیات مهم قرآن که بر اساس فطرت بشری و توجه به آن نازل شده، «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعًا وَلَا تَفَرَّقُوا » است. بنابر این آیه، هیچ‌گاه چنگ زدن به قدرت خدا انفرادی و با اختلاف نمی‌شود. اختلاف جز پراکندگی و ذلت و ضعف هیچ دستاوردی ندارد. آنچه که قدرت می‌آورد و نابودی را دور می‌کند، این است که همه با هم باشند. این عبارت همه باهم که در کلام امام متبلور شده در واقع عین تفسیر قرآن است.
اگر اکثریت قابل توجه ملت باهم باشند، پیروزی از آن آنهاست
همانطور که در ابتدای انقلاب تمام مذاهب و گویش‌های مختلف، زنان و مردان همه باهم بودند، امروز نیز باید همان روحیه حاکم شود. در آن دوره اگر همه باهم نبودند، امکان پیروزی وجود نداشت. امروز نیز در تمامی مسائل اجتماعی، آنجایی که همه جامعه در آن حق دارند، باید همه با هم باشند، مسلماً در چنین حالتی پیروزی حتمی خواهد بود. البته ممکن است اقلیت ناچیزی همیشه در برابر اکثریت باشند، اما اگر اکثریت قابل توجه ملت باهم باشند، پیروزی از آن آنهاست.
همه باهم بودن و متحد شدن بر دو نوع است. یک نوع متحد شدن مذاهب درون کشور است که این برای کشور بسیار مطلوب است. برای نمونه شیعیان، اهل تسنن، مسیحیان، یهودیان و زرتشتیان یا اقوام مختلفی که در ایران حضور دارند، همه آنها ایرانی هستند و ما باید به این باور برسیم که همه آنهایی که در این مرزوبوم زندگی می‌کنند، ایرانی‌اند. پس باید باور کنیم که هر ایرانی فارغ از مذهب و رنگ و زبان و گویش... حقی مساوی با سایر ایرانیان دارد.
حتی اگر دشمن هم نداشته باشیم، تا متحد نشویم پیشرفت نمی‌کنیم
هیچ‌کدام از استان‌ها و شهرها با هم فرقی نمی‌کنند و در داشتن این حق با یکدیگر مساوی هستند و اگر کسی از این اصل تخلف کند، ظلم کرده و چنین ظلمی باعث فشل شدن و از بین رفتن نیروها می‌شود. لذا اگر نیرو از بین رود، دشمن سوءاستفاده می‌کند. امروز به مهم‌ترین مسأله‌ای که نیاز داریم، اتحاد و وحدت است. بعضی‌ها می‌گویند که امروز چون دشمن داریم باید متحد شویم، درصورتی که حتی اگر دشمن هم نداشته باشیم تا متحد نشویم پیشرفت نمی‌کنیم. بنابراین اتحاد در کشور باعث پیشرفت می‌شود. اگر تمام نیروها باهم متحد شوند، باعث تقویت علم و صنعت و فناوری در کشور می‌شوند. حتی برای اجرای عدالت نیز اتحاد و اتفاق و صمیمت لازم است.
نمی‌دانم کسانی که دم از خدا و پیغمبر و قیام و انقلاب و نهضت می‌زنند، با فحش دادن و تهمت زدن به افراد چگونه می‌خواهند به مملکت خدمت کنند؟ آیا نیتی خیر دارند یا هدفشان سوء است و قصد خرابکاری دارند؟
ابتدای پیروزی انقلاب ما با اینکه دولت تازه و ضعیفی بودیم و قانون و مقررات نداشتیم ولی آنچه انقلاب و نظام را حفظ می‌کرد و باعث موفقیت مسئولین نظام می‌شد، اتحاد مردم بود که همه باهم در دفاع از کشور، جهاد سازندگی و پیشرفت آن مشارکت می‌کردند. امروز نمایندگان مردم و مسئولین باید در این راستا قدم بزرگی بردارند نه اینکه هر روز شاهد سم پاشی‌ها، فحاشی‌ها و گاهی تهمت‌ها و پرونده سازی‌های آنها علیه یکدیگر باشیم.
کسانی که دم از اسلام و انقلاب می‌زنند چگونه می‌خواهند با فحاشی و تهمت زدن به افراد خدمت کنند؟
من فکر می‌کنم اگر کسی کوچکترین علاقه‌ای به ایران، ملت و نظام جمهوری‌اسلامی داشته باشد، چنین فضای تهمت‌زنی را سمّ مهلک در مواجهه با دشمن می‌داند. حتی اگر دشمن هم نداشتیم این قبیل رفتارها به پیشرفت و توسعه کشور لطمه می‌زد، اما با وجود دشمنانی که هستند سم پاشی‌ها و تهمت زدن‌ها به همدیگر بیشتر ضربه می‌زنند. نمی‌دانم کسانی که دم از خدا و پیغمبر و قیام و انقلاب و نهضت می‌زنند، با فحش دادن و تهمت زدن به افراد چگونه می‌خواهند به مملکت خدمت کنند؟ آیا نیتی خیر دارند یا هدفشان سوء است و قصد خرابکاری دارند؟ یا اینکه قصد دارند خرابکاری‌های خود را با ایجاد چنین فضایی مخفی نگه دارند.
امیدواریم که خداوند کشور را از شرّ کسانی که اختلاف‌افکنی می‌کنند، حفظ کند. امروز اتحاد حتی از اوایل پیروزی انقلاب هم واجب‌تر است، زیرا تنها عاملی که منجر به تسریع سقوط شاه، تثبیت نظام جمهوری‌اسلامی، ایستادگی در برابر آمریکا، صدام و همه دشمنان کشور بود، وفاق و وحدتی بود که در میان ملت وجود داشت. مردم با هم متحد و تا آخرین قطره خون خود حاضر به ایستادگی بودند.
باید کسانی که با تهمت‌ و فحاشی اختلاف‌افکنی می‌کنند، منزوی شوند
امروز نیز باید چنین رنگ و بویی در جامعه پیدا شود و همه موظفیم این کار را انجام دهیم. باید جلوی مسائل اختلاف انگیز که بسیار هم زیاد شده، گرفته شده و کاری کنیم تا کسانی که در جامعه با تهمت‌ و فحاشی اختلاف‌افکنی می‌کنند، منزوی شوند.
با توجه به اینکه در پاسخ خود به آمریکا اشاره کردید، به نظر شما وحدت تا چه اندازه می تواند به ایستادگی در برابر اقدامات یکجانبه گرایانه آمریکا در برابر ایران کمک کند؟
با اندکی تحقیق در مسائل سیاسی متوجه خواهید شد که آمریکا و دشمنان دیگر ما نظیر اسرائیل و ... تنها و تنها به اختلاف افکنی در کشور ما امیدوار هستند. بنابراین جز با وحدت نمی‌توان با آنها مبارزه کرد. دشمنان با ایجاد رسانه‌های ماهواره ای و مجازی، شبانه روز علیه کشور سم‌پاشی می‌کنند و متاسفانه می‌توانند در میان برخی جوانان که تجربه زندگی در زمان شاه را ندارند، اثرگذار باشند. این رسانه‌ها حتی موفق شدند تا نمونه‌هایی در عملکرد مسئولین پیدا کنند که منجر به تحریک افکار عمومی می‌شود.
مسئولین باید باهم آشتی کنند و اختلاف‌ها را از میان ببرند
اتحاد باید اول در مسئولین شروع شده و بعد میان آنها و مردم صورت گیرد. مسئولین باید باهم آشتی کنند و اختلاف‌ها را از میان ببرند. چرا که امروز وقتی مصاحبه‌های مسئولین در روزنامه‌ها را می‌خوانیم، متوجه می‌شویم که علیه همدیگر شمشیر کشیدند. آنها علاوه بر کنارگذاشتن اختلافات باید با مردم باشند و مشکلات مردم را حل کنند. متاسفانه توجه نکردن به مشکلات مردم هر روز شکاف میان مردم و مسئولین را بیشتر کرده و این مهم‌ترین اختلافی است که امروز در جامعه ما وجود دارد.
یک عده می‌گویند به دلیل اینکه معتقدندFATF بد است، پس باید هیچ‌گاه تصویب نشود. ولو اینکه آسیب‌های زیادی هم به منافع ملی بزند. در حالی که توجه نکردن به کشور عین خیانت است.
اینکه اگر ما متحد باشیم، آمریکا و هرکشور دیگری که با ما دشمنی دارد هیچ غلطی نمی‌تواند بکند، یک واقعیت است. واقعیت این است که دشمنان از اختلاف ما سوءاستفاده می‌کنند نه اتحادی که باید داشته باشیم. آنها نمی‌توانند اختلافی بیندازند، تنها می‌توانند از اختلاف میان ما سوءاستفاده کرده و شکاف‌ها را روز به روز بیشتر کنند. من معتقدم ضمن اینکه اتحاد باید حفظ شود، دولت نیز موظف است به خواسته‌های ملت توجه کند. برای نمونه کارگران در اهواز و نقاط دیگر تظاهرات می‌کنند و می‌گویند که چند ماه است حقوق نگرفتند. هرکس اندکی توجه کند، می‌فهمد که اگر کارگر چندماه حقوق نگیرد، چطور می‌تواند زندگی کند.
اختلاف مسئولین روزبه روز شکاف میان مردم و حاکمیت را بیشتر خواهد کرد
کارگر که اندوخته چندانی ندارد تا از آن مصرف کند. بنابراین اگر تا امروز هم فریادش درنیامده، از نجابتش بوده است. دولت و حاکمیت باید به خواسته‌های این کارگران توجه کنند، چرا که اگر به وضعیت آنها رسیدگی نشود، منجر به اختلاف در کشور می‌شود. مسئولین نیز اگر باهم اختلاف داشته باشند، این اختلافات در طبقات پائین اثرگذار خواهد شد و روزبه روز شکاف میان مردم و حاکمیت بیشتر خواهد کرد.
طی دوسال اخیر موضوع گفت وگوی ملی همواره مورد توجه جریان ها به ویژه اصلاح طلبان بوده است. به نظر شما گفت و گوی ملی در تحقق وحدت تا چه اندازه موثر است؟
گفت و گوی ملی بسیار خوب است و  نه تنها در تحقق وحدت، بلکه در پیشرفت جامعه نقشی اساسی دارد. حتی در رفع مشکلات جاری کشور نیز بسیار ضروری است. برای اینکه در این گفت و گوها اشخاص و جریان‌ها می‌توانند پیشنهادات و نظرات خود را برای حل مشکلات کشور مطرح کنند و چون گفت و گویی واقعی میان آنها شکل گرفته، پیشنهادات سازنده از سوی هرفردی که باشد باید مورد پذیرش قرار گیرد.
گفت و گوی ملی پیش شرط نمی‌خواهد
این جمله از امیرالمومنین(ع) است که می‌فرماید؛ «من علّمنی حرفا کنت له عبدا»هر کس کلمه‌ای به من بیاموزد مرا بنده‌ی خویش کرده است. امروز نیز اگر کسی برای حل مشکلات کشور و اداره بهتر آن پیشنهادهای سازنده دهد، باید دستش را بوسید و به آن پیشنهادها عمل کرد.
آیا این گفت و گو پیش‌شرطی هم دارد؟
نه، گفت و گوی ملی پیش شرط نمی‌خواهد ولی اگر بخواهیم برای آن پیش شرط قائل شویم، این گفت‌و‌گوها باید بر اساس حفظ منافع مردم و مملکت باشند. در گفت و گوی ملی نباید اسرار مملکت فاش شود تا دشمنان بتوانند از آن سوءاستفاده کنند. در گفت و گوی ملی هر کدام از طرفین می‌توانند خود را مورد نقد قرار داده و پیشنهادهای سازنده ارائه دهند. طرف مقابل نیز باید نظرش را درباره پیشنهادهای مطرح شده اعلام دارد. بنابراین گفت و گو بسیار خوب است، اما اینکه به دلیل منافع شخصی مسائلی در این گفت و گوها مطرح شده که موجب آسیب به منافع ملی شود، ظلمی بزرگ است.
یک عده می‌گویند به دلیل اینکه معتقدندFATF بد است، پس باید هیچ‌گاه تصویب نشود
به نظر شما در راستای حمایت از دولت و تحقق وحدتی که همدلی بیشتر مردم با دولت را در این شرایط سخت طلب می کند، باید چه اقداماتی انجام گیرد؟
امروزه با توجه به اینکه ملت واقعاً از لحاظ اقتصادی مشکل دارد و مردم گرفتار هستند، در رابطه با این بخش، باید مشکلات را «همه باهم» حل کنند. اینکه این گروه یا آن گروه علیه همدیگر تجمع کرده یا شعار دهند، بی‌فایده است و جز اینکه وحدت را از بین ببرد، کار دیگری نمی‌کند. معمولاً در تجمع‌های این چنینی هر فرد می‌خواهد خود را به نمایش دربیاورد و خودخواهی‌ها حاکم می شود. اما آنچه مسلم است، گفت و گو ها باید انجام شده و تصمیم جدی گرفته شود تا در صورت امکان مشکلات حل شوند و برای آینده کشور درست برنامه ریزی شود.
چنین حرف زدن‌ها و نامه نگاری‌هایی باعث بروز اختلاف می‌شود، ولو اینکه آقای یزدی هیچ‌نظر بد و خاصی هم نداشته باشد. در واقع این قبیل بگو‌مگوها در کشور موجب ضرر شده و بی تردید دربرابر‌هم قرار گرفتن حوزوی‌ها و مراجع امری مطلوب نیست و از لحاظ اجتماعی، اهانت به مراجع و مرجعیت است.
برای نمونه، یک عده می‌گویند به دلیل اینکه معتقدندFATF بد است، پس باید هیچ‌گاه تصویب نشود. ولو اینکه آسیب‌های زیادی هم به منافع ملی بزند. در حالی که توجه نکردن به کشور عین خیانت است و از نظر اسلام حتی اگر قانونی خلاف شرع باشد ولی به نفع و صلاح جامعه اسلامی باشد، می‌توان به حکم شرعی عمل نکرد.
آنجایی که مصلحت جامعه اقتضا کند، احکام اولیه اسلام نباید اجرا شود
به همین منظور، شورای نگهبان در اوایل پیروزی انقلاب در سال  62-63 بعضی قوانین را مانند قانون کارگری خلاف شرع می‌دانست و می‌گفت ما نباید برای کارگر منافعی را شرط کنیم و خود کارفرما باید چنین کاری کند یا در رابطه با اخذ مالیات عده‌ای با دولت مهندس میرحسین موسوی مخالف بودند و مالیات را خلاف شرع می‌دانستند و دلیل‌شان هم این بود که باید مانند صدر اسلام، مملکت با خمس و زکات اداره شود که خوشبختانه امام با آنها برخورد کرد.
مسائلی از این قبیل باعث شد تا امام مجمع تشخیص مصلحت نظام را پیشنهاد کرده و بگویند؛ آنجایی که مصلحت جامعه اقتضا کند، احکام اولیه اسلام نباید اجرا شود و باید به مصلحت جامعه توجه کرد. لذا بعد از رحلت حضرت‌امام در قانون اساسی جدید«مجمع تشخیص مصلحت» تصویب شد. در مورد قوانین نیز هیچ اشکالی ندارد که متخصصین موافق و مخالف درباره آنها صحبت کرده و شورای نگهبان نیز نظر خود را اعلام کند. اما مجمع تشخیص مصلحت باید مصلحت کل جامعه را لحاظ کند. بنابراین اگر این موارد را رعایت کنیم، روزبه روز وحدت در جامعه بیشتر و اختلافات کمتر خواهند شد.
هوای نفس ما گاهی از آمریکا بدتر است
همچنین شیاطینی که در جامعه، حتی دین را ملعبه خود قرار دادند و قصد دارند تا از نردبان دین بدون توجه به دین بالا روند، خود به خود از بین می‌روند.
به نظر می رسد برخی اقدامات برخی تندروانه علیه دولت در سالیان اخیر، با انجام اقداماتی که آمریکا علیه ایران انجام می دهد، شباهت پیدا می کند. آیا تداوم این رفتارها در این مقطع نمی تواند به وحدتی که باید وجود داشته باشد، آسیب بزند؟
آنچه مسلم است چنین اقداماتی ضربه زننده به وحدت خواهد بود. اما نمی‌توان گفت همه کسانی که این کار را می‌کنند به خارج از مرزها متصل هستند چرا که هوای نفس ما گاهی از آمریکا بدتر است. بنابراین کسی که تابع نفس خود باشد، در اصل تابع یک شیطان بزرگ در درون خود است. اینکه گفته می‌شود آمریکا شیطان بزرگ است، این شیطان بزرگ از درون هر انسان می‌آید. اگر انسان عدالت داشته باشد، منافع اجتماع را بر منافع خود مقدم می‌داند.
نامه آقای یزدی کار درستی نبود
وقتی که منافع اجتماع مقدم بر منافع فردی شد، دیگر آمریکا نیز نمی‌تواند سوءاستفاده‌ای از ما کند. اما زمانی که منافع شخصی دارای اولویت می‌شوند، آمریکا به راحتی می‌تواند سوءاستفاده کرده و به همین خاطر پول می‌دهد تا شبکه‌های معاند علیه ایران فعالیت کنند. آنچه مهم است افراد متدین و مذهبی و کسانی که دل در گروی منافع کشور دارند، نباید ناآگاهانه در تله آمریکا بیفتند.
 در هفته های گذشته نامه سرگشاده آیت الله یزدی به آیت الله شبیری زنجانی واکنش های زیادی را در پی داشت. نظر شما در مورد این واکنش ها چیست؟
با توجه به اینکه من در این باره صحبت کردم و مجمع مدرسین حوزه علمیه قم هم جزو اولین مجموعه‌هایی بود که به انتشار این نامه واکنش نشان داد، تکرار آن مواضع اهمیتی ندارد. اما مهم این است که چنین حرف زدن‌ها و نامه نگاری‌هایی باعث بروز اختلاف می‌شود؛ ولو اینکه آقای یزدی هیچ‌نظر بد و خاصی هم نداشته باشد. در واقع این قبیل بگو‌مگوها در کشور موجب ضرر شده و بی تردید دربرابر‌هم قرار گرفتن حوزوی‌ها و مراجع امری مطلوب نیست و از لحاظ اجتماعی، اهانت به مراجع و مرجعیت است. بنابراین نوشتن این نامه کار درستی نبود و حالا که از تب و تاب این موضوع کاسته شده، انشاءالله که حل و فصل خواهد شد.
محمدتقی فاضل میبدی
دوست دانشمندم استاد محمدجواد حجتی کرمانی که همواره به اخلاق و افکار وآزادگی‌اش عشق می‌ورزم، در روزنامه فرهنگ‌پرور اطلاعات بحث پرمایة «حجیت سیره عقلا» را نگاشت. در کنار گفتار حقیر و استاد پرتلاش، حضرت آیت‌الله سبحانی طرح چنین بحثی لازم به نظر می‌رسید. نگارنده نیز که همواره دغدغه این امور را در سر داشته است، این بحث را از نگاه دیگر به میان کشید تا این گفتارها به سرانجام سودمندی برسد.
مقدمه
از مسائل مهمی که فقیهان شیعی در دانش اصول به آن دقت ورزیده و آن را مبنای کار خود قرار داده‌اند، «سیرة عقلا» یا «بنای عقلا» و یا «حجیت سیرة عقلا»ست. می‌دانیم که غالب امارات اصولی و قواعد فقهی (همچون حجیت ظواهر، حجیت خبر واحد و…) از بناهای عقلایی است. پرسش مهم در این زمینه این است که: قلمرو سیره عقلا و روش آنان تا چه میزان در تغییر و تحول احکام فقه تأثیرگذار است؟ به عبارت دیگر روشهایی که عاقلان هر جامعه در امور اعتباری برمی‌گزینند و یا اگر عادتی و عرفی رواج یافت و عقلا بر آن انگشت تأیید نهادند و یا در برابرش امتناعی نورزیدند، آیا می‌توان آن را مورد رضایت شارع دانست و با آن، به عنوان یک مسلمان همراهی کرد؟
پرسش دیگر این که: اگر حلال و حرام خداوند در مسائل اجتماعی، به همراه بنای عقلا و تغییر عرفها تغییر یابد، بر دامن کبریایی دین گردی خواهد نشست؟ و آیا در اینجا روند عرفی‌شدن (secularization)، دامن جاودانگی شریعت را نخواهد گرفت؟ آیا روزی که فقیهان حجیت بنای عقلا را اساس نهادند، پیش‌بینی می‌کردند که روزی جهان به شکل دهکده‌ای در آید و پاره‌ای از قوانین عقلایی به‌سرعت جهان شمول شود؟
با توجه به این که فرهنگ‌ها در این روزگار تلاقی و توارد بیشتری یافته‌اند و برخی از روشهای عقلایی جزو عرف جهانی گشته است، فی المثل موضوع «حقوق بشر»، با مبانی فلسفی آن که بسیاری از عالمان و عاقلان و در پی آن عرفها پذیرفته‌اند و کثیری از کشورها ـ از مسلمان و غیرمسلمان ـ یا به نحو مطلق و یا با حق تحفظ آن را امضا کرده‌اند، پرسش اساسی این است که: فقها نسبت به چنین سیره‌هایی چه نوع برخوردی باید داشته باشند؟ آیا به عنوان سیره عقلا، باید با آن روشها همراهی نمایند و یا اینکه چون امضای شارع در پای این سیره‌ها نیست، نمی‌توان آن را پذیرفت؟
روشن است که هیچ فرهنگ و قوم و آیینی اجازه همراهی با تمام سیره‌ها و سنتها را نمی‌دهد و نمی‌توان عرفی خاص و یا یک نص دینی را به پای یک سیره قربانی کرد. چنین کاری نه مطلوب است و نه ممکن؛ اما بعضی از سیره‌ها در جهان امروز چنان جهانی و فراگیر گشته و طبع آدمیان آن را پذیرفته است که نمی‌توان به‌سادگی از کنارش گذشت و آن را مغلوب فتاوای پیشین قرار داد. پاره‌ای از معاملات، احکام کیفری، حقوق خانواده، حقوق زنان و… از این قبیل است. خوشبختانه در دو سدة اخیر، فقهای امامیه بحث عرفی و عقلایی دانستن برخی از احکام را در کتاب‌های اصولی و فقهی آورده‌اند و شاید از زمان شیخ انصاری(ره) در دوگرانسنگ کتاب «مکاسب» و «رسائل»، دامنه این بحث فراتر رفته باشد. شیخ می‌گوید: «لاوجه لتوهم اختلاف العرف للعقل و کذلک العقل و السرّ فى ذلک ان العرف لاحکومه له فى قبال العقل، بل العرف مرتبه من مراتب العقل، و انّ العرف هم العقلاء: هیچ وجهى براى این توهّم نیست که کسى بپندارد میان حکم عرف و حکم عقل اختلاف است؛ زیرا عرف، هیچ گونه حکمى در برابر عقل ندارد، بلکه خود، مرتبه و نمایه‌اى از عقل است و به‌راستی عرف همان عقل است.» (مطارح الانظار، تقریرات درس اصول شیخ انصاری، ص۱۵۰ـ۱۵۱)
نکته‌ای که در اینجا ذکرش ضروری است، این که ما اگر دایره عقلانیت را در فقه گسترده بدانیم و هر گزارة فقهی را بر مبنای استدلال و ملاکات عقلانی و مصالح و مفاسد بپذیریم، فرصت بیشتر و زمینه مساعدتری برای توافق با دنیای مدرن خواهیم داشت (منظور از «گزاره‌های فقهی»، گزاره‌های غیر عبادی است)؛ چرا که اگر گزاره‌ای فقهی و یا قانونی براساس استدلال و منطق شکل گرفته باشد (مراد منطق در اینجا نه منطق ریاضی، که منطق عقلایی است)، در سایر فرهنگ‌ها بیشتر قابل دفاع می‌باشد.
ممکن است در فقه شیعه اصول موضوعه‌ای وجود داشته باشد که راه را برای ورود به دنیای جدید ببندد و همواره ما را در چارچوب تعبد نگه دارد. خواهیم گفت که این اصول موضوعه خود جای سؤال است که از کجا و با چه مبنایی شکل گرفته است؟ امروز ممکن است سیره عقلا جای سیره متشرعه در امور اجتماعی را بگیرد. و یک اصل موضوعی حاکم بر اصل موضوعی دیگر شود. این اصلهای موضوعی بر اساس اقتضائات زمان پیدا می‌شود و روزگاری نیز افول می‌کند. یک دستگاه فقهی که می‌خواهد زندگی مردم را سامان دهد، نمی‌تواند بر اساس اصول موضوعه‌ای بنا شود که آن اصول دائم و جاوید تلقی شود. برای مثال شارع مقدس بیع را حلال دانسته است: «احل الله البیع» (بقره، ۲۷۵). اگر فقیهی بخواهد معنای بیع را بداند، سه راه در پیش پایش هست: یا بنگرد که شارع بیع را چه معنا کرده است، که چنین چیزی نیست؛ زیرا شارع وارد معنای الفاظ موضوعات نمی‌شود. راه دوم این که ببینیم عرف آن روزگار از بیع چه می‌فهمیده؟ و سوم این که معنای بیع را در عرف امروز بفهمیم.
کسانی مانند شیخ انصاری و امام‌خمینی بر این نظرند که برای فهم معانی الفاظ، باید به عرف روز نگاه کرد: «لو فرض کون الکلام فى معنى اللفاظ کان اللازم حمله على العرف العام اذا لم یکن عرف شرعیّ». (مکاسب، ص۱۹۳) یعنی اگر سخن در معناى لفظ باشد و عرف شرعى درباره آن یافت نشود، باید لفظ بر معنایى حمل گردد که عرف عام از آن مى‌فهمد. مرحوم امام‌خمینی می‌گوید: «احکام شریعت و وظایف عملى که در کتاب و سنّت بیان شده است، در سطح فهمهاى رایج و شناخت‌هاى بسیطى است که هر فردى از مردمان مى‌تواند به حقیقت آنها برسد. بدین سبب، بر فقیه واجب است به محاورات عرفى، انس داشته باشد و مسائلى را که در میان عرف متداول است، به‌خوبى بفهمد و از مسائل عقلى فلسفى در فهم عرفى و مطالب بازارى، اجتناب ورزد. به‌راستى خطاهاى بسیارى از بزرگان مى‌شناسیم که به سبب دورى از فرهنگ عرف، به آنها دچار شده‌اند.» (تهذیب‌الاصول، جعفر سبحانى، ج۲، ص۵۱) در بحث عرف این مسائل را بیشتر پی خواهیم گرفت.
رویارویی فقه و سیره‌های امروزی
در این نوشتار بحثی که دنبال خواهد شد رویارویی یک فقیه با سیره‌های امروزی است. سیره‌هایی که عاقلان و خبرگان، منهای تأثیر اندیشه‌های دینی و نژادی و قومی، در حل مسائل و مشکلات اجتماعی، معاملاتی، روابط خانواده و زن و مرد و امثال آن برگزیده‌اند. به بیان روشن‌تر فلسفه‌های مضاف در رابطه با حقوق آدمیان، با مبانی فلسفی، به مسائلی دست یافته‌اند که در روزگار پیشین و در عصر تأسیس شریعت اسلام، مطرح نبوده است و از سویی نمی‌توان این روشها را به عنوان این که امضای شریعت در پایش نیست، یکسره کنار نهاد. بنیان‌های دولت، حقوق شهروندی، انتخابات، قانون‌نویسی، دموکراسی، نهادهای مدنی، احزاب، مسائل مربوط به محیط زیست، قوانین بانکی، کنوانسیون‌های سازمان ملل و… پدیده‌های مدرنی هستند که قوانین ویژه خود را دارند. دولت به مفهوم مدرن آن (state) با اصطلاحات «دولت عادل»، «سلطان عادل»، «خلافت» و… که درگذشته مطرح بود، هیچ اشتراکی مفهومی ندارد. بر فقیه لازم است تا تکلیف خود را نسبت به این امور روشن نماید.
از راههای روشنی که فقیهان سده اخیر در این باره گشوده‌اند، توجه به بنای عقلا و یا سیره عقلاست. نکته مهمی که فقیهان همواره به آن توجه داشته‌اند، این است که شارع را «رئیس‌العقلا» می‌دانند؛ یعنی شارع در مراحل قانون‌گذاری همپای عقلاست. و احکام امضایی اسلام مشعر به این معناست. جای انکار نیست که عقلا و قانون‌گذاران، مصالح فرد و جامعه را در نظر می‌گیرند و این مصالح و مفاسد، مصداقاً در تحول است. و هرچند در صورت تصادم مصلحت فرد با جامعه، مصلحت جامعه را مقدم می‌دارند، اما حقوق فرد در هر صورت قابل توجه است. با این توجه ظرائفی در این بحث وجود دارد که باید در آن دقت بیشتری صورت گیرد. نخست لازم است تعاریفی را که علمای اصول از «بنای عقلا» کرده‌اند، بدانیم و آنگاه دریابیم که دامنه آن در عرصه فقه تا کجا خواهد بود.
تعریف سیره عقلا
برخی از عالمان علم اصول سیره عقلا را چنین تعریف کرده‌اند: «روش و سلوک عملی خردمندان بر انجام یا ترک کاری، که عوامل دینی، نژادی و قومی در آن تأثیر نداشته باشد.» (مظفر، اصول فقه، ج۲، ص۱۵۳؛ جعفری لنگرودی، ترمینولوژی حقوق، ج۲، ص۱۵۳) پیش از آنان مرحوم نائینی در تعریف سیره عقلا چنین آورده است: «فهی استمرارعمل العقلا بماهم عقلا، علی شیئ، سواءانتحلوا الی مله اودین او لم ینتحلوا، عملی که عقلا، از آنجا که عقلا هستند، در پیش گیرند، چه وابسته به دینی باشند یا نباشند، آن را سیره عقلا می‌نامند.» (فوائد الاصول، ج۳، ص۱۹۲)مراد از سیره در اینجا ارتکاز عقلایی یا سیره و عملی است که ازفطرت انسان‌ها ناشی شده و طبع آدمیان آن را پذیرفته باشد.
شبیه این تعاریف شهید محمدباقر صدر می‌گوید: «سیره العقلا عباره عن میل عام عند العقلاء، المتدینین و غیرهم…»: (الحلقه الثانیه، ص۱۶۰ـ ۱۶۸) سیره عقلا همان میل عام به چیزی است که نزد عقلا، چه دینداران و چه غیر دینداران، مورد قبول می‌باشد. غالب تعاریفی که در این باره آمده یکسان است. نقطه مشترک آنها این است که سیره عقلا اتکا به دین خاص ندارد و می‌تواند جهانی شود؛. یعنی بناهایی است که از عقل و عادت و فطرت آدمیان ناشی می‌شود و طبع و طینت هر انسانی آن را می‌پذیرد. لهذا بنای عقلا با روشهای عرفی چندان تفاوتی ندارند.
علامه طباطبایی در تفسیرآیه «خذ العفو و امر بالعرف و اعرض عن الجاهلین» (اعراف، ۱۹۹) تعریف عرف و سیره عقلا را یکی دانسته و می‌گوید: «عرف» آن اموری است که خردمندان (عقلای) جامعه آن را به رسمیت می‌شناسند که عبارتند از مجموعه سنتها و روشهای نیکو وپسندیده‌ای که در میان ایشان رواج دارد و بر خلاف کردارهای نادر و استثنایی است که جامعه و عقل اجتماعی آنها را به بدی یاد می‌کند. (المیزان، ج۸، ص۱۹۹)
شاید این تعریف برگرفته از تعریف میرمحمد شریف جرجانی باشد: «عرف آن روشی است که به گواهی عقلها در نفوس و جانها استقرار یابد و طبعهای سالم و معتدل آن را بپذیرد.» (التعریفات، ص۱۵۳)پیش از اینها غزالی گفته بود: «عرف چیزی است که انسان‌ها به هدایت عقل بر آن متفقند و طبیعت و سرشت سالم آنان آن را پذیرفته است.»
شیخ انصاری نیز عرف و سیره عقلا را یکی می‌داند: «منظور از عرف همان سیره عقلاست؛ از آن جهت که دارای عقل و خرد هستند، آن‌چنان که گاهی به بنای عقلا استدلال می‌کنند و منظور ایشان درک و فهم عرفی عقلاست.» (فرائدالاصول، ۱۶۴، ۱۷۵). در نهایت شیخ انصاری بنای عقلا از راه دلیل عقل حجت می‌داند.
آیت‌الله منتظری بنای عقلا را از تعبد خارج ساخته، می‌گوید: «… لیس بناء العقلاء مبنیّاً على التعبّد من ناحیه الآباء أو الرؤساء، و لا على إجراء دلیل الانسداد و أنّهم مع الالتفات إلى انسداد باب العلم اضطرّوا إلى العمل بالتقلید و الظنّ، و لا على اعتماد کلّ فرد فی عمله على عمل سائر العقلاء و بنائهم. بل من جهه اعتماد کلّ فرد فی عمله هذا على علم نفسه و الإدراک الحاصل فی ضمیره. فالمراد بناء العقلاء بما هم عقلاء، حیث إنّ الجاهل برجوعه إلى الخبیر الثقه یحصل له الوثوق و الاطمینان، و هو علم عادی تسکن به النفس» یعنی بنای عقلا بر تعبد و یا از راه گفته‌های پدران و رؤسای قوم نیست و نه به خاطر این که باب علم بسته است، بلکه از این جهت که هر کس در انجام کار خود در پی دلیلی می‌رود که او را قانع سازد و اطمینان پیدا کند. بنای عقلا از این جهت حجت است که انسان جاهل در مراجعه به آنها وثوق و اطمینان پیدا می‌کند. (دراسات فی ولایه‌ الفقیه، ص۱۰۲)
مرحوم امام‌خمینی میان عرف و طریق عقلا چندان تفاوتی قائل نیست. ایشان گاهی در تبیین عرف از واژگان «امور عقلاییه»، «طریقه العقلا»، «بناءالعقلا»و یا «سیره العقلا» یاد می‌کند. (انوارالهدایه، ج۱، ص۱۹۴) «ایشان هر کجا که سیره عقلا را مطرح کرده‌اند، و چه آنجا که از تأثیر زمان و مکان در متعلقات و موضوعات احکام و فتاوا سخن گفته‌اند، تمام توجهشان به حجیت سیره عقلا و عرف عام متمرکز است.» (دکترفیض، مبادی فقه و اصول، انتشارات دانشگاه تهران، ص۲۰۷)
از نگاه امام، اماره‌های عقلایی اماره‌هایی هستند که عقلا در داد و ستدها، تدبیرهای اجتماعی و به طور خلاصه در تمامی شئون زندگی خویش، بدان‌ها عمل می‌کنند و نیازی به جعل حجیت از طرف شارع ندارد. و اگر شارع در مقام ردع آن برآید، نظام اجتماعی مختل می‌شود؛ مانند حجیت ظواهر، قول لغوی، پذیرفتن خبر موثق، اصاله‌الصحه در فعل دیگری. عقلا به این گونه امور عمل می‌کنند و در انتظار جعل حجیت از طرف شارع نمی‌نشینند. (انوار الهدایه، ج۱، ص۱۰۶) معنای این نظرات، بالالتزام این می‌شود که اگر حکمی از راه نقل به دست ما رسیده و مربوط به گذشته است و در زندگی امروز کاربردی ندارد و با عقل و عدالت و سیره عقلا و عرف در تعارض بود، باید از حکم نقلی دست فروشست؛ چرا که ممکن است آن حکم نقلی در این روزگار عادلانه و عاقلانه و عرف‌پسند تلقی نگردد. معنای این ادعا تعطیل حکم خداوند نیست، بلکه چون موضوع منتفی گشته، حکم لزوما منتفی می‌شود. مواردی که علمای پیشین بر اساس اعتبار سیره عقلا آورده‌اند:
۱ـ حجیت ظاهر کلام: این که در قرآن به فهم ظاهر آیات استناد می‌شود، دلیلش «اصاله‌الظهور» است. این اصل به دلیل اینکه مورد قبول عقلاست، در استنباط احکام نیز مورد قبول واقع شده است و یک اصل شرعی و دینی نیست. سیره عقلا بر این است که ظاهر هر متن و سخنی را حجت بدانند و تفهیم و تفاهم عرفی تابع ظهور نوع کلام است. این اصل در تمام فرهنگ‌ها مورد قبول است و نیاز به دلیل شرعی نیست. چنانچه از ظاهر کلام یقینی حاصل نگردد، در اینجا به اهل لغت بازمی‌گردیم و حجیت قول آنان سیره عقلایی خواهد بود. و اگر احتمال قرینه‌ای داده شود که کلام را از معنای ظاهری بیندازد، در اینجا نیز به اصل عدم قرینه برمی‌گردیم که خود یک اصل عقلایی است.
۲ـ حجیت خبر واحد: شاید نود درصد دستگاه فقه شیعه بر اساس خبر واحد صورت گرفته باشد. مرحوم آیت‌الله بروجردی می‌گوید: «اساس فقه شیعی بر دو چیز شکل گرفته: یکی حجیت ظواهر و دیگری حجیت خبر واحد که هر دو براساس سیره عقلاست.» (آیت‌الله منتظری، نهایه الاصول، ص۴۷۱) حجیت خبر واحد که بنیان فقه را تشکیل می‌دهد، از آغاز مورد بحث و اختلاف عالمان بوده است. فی‌المثل سیدمرتضی چندان وقعی برای خبر واحد قائل نبود و بر آن بود که خبر واحد مجرد از قرائن قطعیه حجت نیست؛ زیرا بر حجیت خبر واحد دلیلی اقامه نشده است. در مقابل شیخ طوسی، علامه حلی، سیدبن طاووس خبر واحد مجرد از قرینه قطعیه را حجت می‌دانستند؛ زیرا بر آن بودند که از سوی شارع جعل حجیت شده است و آن را حجت می‌دانستند. جالب این که شیخ طوسی در این باب ادعای اجماع کرده و در مقابل، مرحوم طبرسی در مجمع‌البیان بر عدم حجیت خبر واحد ادعای اجماع کرده است. (مجمع‌البیان، ج۹، ص۲۰۰)
در هر صورت برای اثبات حجیت خبر واحد راههای گوناگونی از آیات قرآن، احادیث و اجماع، طی شد و مناقشاتی در این ادله وارد گشت تا اینکه در نهایت شیخ انصاری روش سیره عقلا را برگزید و آن را یکی از ادله مهم در به کارگیری خبر واحد شمرد: «استقر طریقه العقلاء طرا علی الرجوع بخبر الثقه فی امورهم العادیه» (فرایدالاصول، ج۱، ص۲۹۷) می‌دانیم که خبر واحد علم‌آور نیست، جز اینکه عقلا در زندگی روزانه آن را معتبر می‌دانند و ملاک اعتبار آن، وثوقی است که نسبت به محوای خبر پیدا می‌کنند.
ادامه دارد
 
محمدتقی فاضل میبدی
دوست دانشمندم استاد محمدجواد حجتی کرمانی که همواره به اخلاق و افکار وآزادگی‌اش عشق می‌ورزم، در روزنامه فرهنگ‌پرور اطلاعات بحث پرمایة «حجیت سیره عقلا» را نگاشت. در کنار گفتار حقیر و استاد پرتلاش، حضرت آیت‌الله سبحانی طرح چنین بحثی لازم به نظر می‌رسید. نگارنده نیز که همواره دغدغه این امور را در سر داشته است، این بحث را از نگاه دیگر به میان کشید تا این گفتارها به سرانجام سودمندی برسد.
مقدمه
از مسائل مهمی که فقیهان شیعی در دانش اصول به آن دقت ورزیده و آن را مبنای کار خود قرار داده‌اند، «سیرة عقلا» یا «بنای عقلا» و یا «حجیت سیرة عقلا»ست. می‌دانیم که غالب امارات اصولی و قواعد فقهی (همچون حجیت ظواهر، حجیت خبر واحد و…) از بناهای عقلایی است. پرسش مهم در این زمینه این است که: قلمرو سیره عقلا و روش آنان تا چه میزان در تغییر و تحول احکام فقه تأثیرگذار است؟ به عبارت دیگر روشهایی که عاقلان هر جامعه در امور اعتباری برمی‌گزینند و یا اگر عادتی و عرفی رواج یافت و عقلا بر آن انگشت تأیید نهادند و یا در برابرش امتناعی نورزیدند، آیا می‌توان آن را مورد رضایت شارع دانست و با آن، به عنوان یک مسلمان همراهی کرد؟
پرسش دیگر این که: اگر حلال و حرام خداوند در مسائل اجتماعی، به همراه بنای عقلا و تغییر عرفها تغییر یابد، بر دامن کبریایی دین گردی خواهد نشست؟ و آیا در اینجا روند عرفی‌شدن (secularization)، دامن جاودانگی شریعت را نخواهد گرفت؟ آیا روزی که فقیهان حجیت بنای عقلا را اساس نهادند، پیش‌بینی می‌کردند که روزی جهان به شکل دهکده‌ای در آید و پاره‌ای از قوانین عقلایی به‌سرعت جهان شمول شود؟
با توجه به این که فرهنگ‌ها در این روزگار تلاقی و توارد بیشتری یافته‌اند و برخی از روشهای عقلایی جزو عرف جهانی گشته است، فی المثل موضوع «حقوق بشر»، با مبانی فلسفی آن که بسیاری از عالمان و عاقلان و در پی آن عرفها پذیرفته‌اند و کثیری از کشورها ـ از مسلمان و غیرمسلمان ـ یا به نحو مطلق و یا با حق تحفظ آن را امضا کرده‌اند، پرسش اساسی این است که: فقها نسبت به چنین سیره‌هایی چه نوع برخوردی باید داشته باشند؟ آیا به عنوان سیره عقلا، باید با آن روشها همراهی نمایند و یا اینکه چون امضای شارع در پای این سیره‌ها نیست، نمی‌توان آن را پذیرفت؟
روشن است که هیچ فرهنگ و قوم و آیینی اجازه همراهی با تمام سیره‌ها و سنتها را نمی‌دهد و نمی‌توان عرفی خاص و یا یک نص دینی را به پای یک سیره قربانی کرد. چنین کاری نه مطلوب است و نه ممکن؛ اما بعضی از سیره‌ها در جهان امروز چنان جهانی و فراگیر گشته و طبع آدمیان آن را پذیرفته است که نمی‌توان به‌سادگی از کنارش گذشت و آن را مغلوب فتاوای پیشین قرار داد. پاره‌ای از معاملات، احکام کیفری، حقوق خانواده، حقوق زنان و… از این قبیل است. خوشبختانه در دو سدة اخیر، فقهای امامیه بحث عرفی و عقلایی دانستن برخی از احکام را در کتاب‌های اصولی و فقهی آورده‌اند و شاید از زمان شیخ انصاری(ره) در دوگرانسنگ کتاب «مکاسب» و «رسائل»، دامنه این بحث فراتر رفته باشد. شیخ می‌گوید: «لاوجه لتوهم اختلاف العرف للعقل و کذلک العقل و السرّ فى ذلک ان العرف لاحکومه له فى قبال العقل، بل العرف مرتبه من مراتب العقل، و انّ العرف هم العقلاء: هیچ وجهى براى این توهّم نیست که کسى بپندارد میان حکم عرف و حکم عقل اختلاف است؛ زیرا عرف، هیچ گونه حکمى در برابر عقل ندارد، بلکه خود، مرتبه و نمایه‌اى از عقل است و به‌راستی عرف همان عقل است.» (مطارح الانظار، تقریرات درس اصول شیخ انصاری، ص۱۵۰ـ۱۵۱)
نکته‌ای که در اینجا ذکرش ضروری است، این که ما اگر دایره عقلانیت را در فقه گسترده بدانیم و هر گزارة فقهی را بر مبنای استدلال و ملاکات عقلانی و مصالح و مفاسد بپذیریم، فرصت بیشتر و زمینه مساعدتری برای توافق با دنیای مدرن خواهیم داشت (منظور از «گزاره‌های فقهی»، گزاره‌های غیر عبادی است)؛ چرا که اگر گزاره‌ای فقهی و یا قانونی براساس استدلال و منطق شکل گرفته باشد (مراد منطق در اینجا نه منطق ریاضی، که منطق عقلایی است)، در سایر فرهنگ‌ها بیشتر قابل دفاع می‌باشد.
ممکن است در فقه شیعه اصول موضوعه‌ای وجود داشته باشد که راه را برای ورود به دنیای جدید ببندد و همواره ما را در چارچوب تعبد نگه دارد. خواهیم گفت که این اصول موضوعه خود جای سؤال است که از کجا و با چه مبنایی شکل گرفته است؟ امروز ممکن است سیره عقلا جای سیره متشرعه در امور اجتماعی را بگیرد. و یک اصل موضوعی حاکم بر اصل موضوعی دیگر شود. این اصلهای موضوعی بر اساس اقتضائات زمان پیدا می‌شود و روزگاری نیز افول می‌کند. یک دستگاه فقهی که می‌خواهد زندگی مردم را سامان دهد، نمی‌تواند بر اساس اصول موضوعه‌ای بنا شود که آن اصول دائم و جاوید تلقی شود. برای مثال شارع مقدس بیع را حلال دانسته است: «احل الله البیع» (بقره، ۲۷۵). اگر فقیهی بخواهد معنای بیع را بداند، سه راه در پیش پایش هست: یا بنگرد که شارع بیع را چه معنا کرده است، که چنین چیزی نیست؛ زیرا شارع وارد معنای الفاظ موضوعات نمی‌شود. راه دوم این که ببینیم عرف آن روزگار از بیع چه می‌فهمیده؟ و سوم این که معنای بیع را در عرف امروز بفهمیم.
کسانی مانند شیخ انصاری و امام‌خمینی بر این نظرند که برای فهم معانی الفاظ، باید به عرف روز نگاه کرد: «لو فرض کون الکلام فى معنى اللفاظ کان اللازم حمله على العرف العام اذا لم یکن عرف شرعیّ». (مکاسب، ص۱۹۳) یعنی اگر سخن در معناى لفظ باشد و عرف شرعى درباره آن یافت نشود، باید لفظ بر معنایى حمل گردد که عرف عام از آن مى‌فهمد. مرحوم امام‌خمینی می‌گوید: «احکام شریعت و وظایف عملى که در کتاب و سنّت بیان شده است، در سطح فهمهاى رایج و شناخت‌هاى بسیطى است که هر فردى از مردمان مى‌تواند به حقیقت آنها برسد. بدین سبب، بر فقیه واجب است به محاورات عرفى، انس داشته باشد و مسائلى را که در میان عرف متداول است، به‌خوبى بفهمد و از مسائل عقلى فلسفى در فهم عرفى و مطالب بازارى، اجتناب ورزد. به‌راستى خطاهاى بسیارى از بزرگان مى‌شناسیم که به سبب دورى از فرهنگ عرف، به آنها دچار شده‌اند.» (تهذیب‌الاصول، جعفر سبحانى، ج۲، ص۵۱) در بحث عرف این مسائل را بیشتر پی خواهیم گرفت.
رویارویی فقه و سیره‌های امروزی
در این نوشتار بحثی که دنبال خواهد شد رویارویی یک فقیه با سیره‌های امروزی است. سیره‌هایی که عاقلان و خبرگان، منهای تأثیر اندیشه‌های دینی و نژادی و قومی، در حل مسائل و مشکلات اجتماعی، معاملاتی، روابط خانواده و زن و مرد و امثال آن برگزیده‌اند. به بیان روشن‌تر فلسفه‌های مضاف در رابطه با حقوق آدمیان، با مبانی فلسفی، به مسائلی دست یافته‌اند که در روزگار پیشین و در عصر تأسیس شریعت اسلام، مطرح نبوده است و از سویی نمی‌توان این روشها را به عنوان این که امضای شریعت در پایش نیست، یکسره کنار نهاد. بنیان‌های دولت، حقوق شهروندی، انتخابات، قانون‌نویسی، دموکراسی، نهادهای مدنی، احزاب، مسائل مربوط به محیط زیست، قوانین بانکی، کنوانسیون‌های سازمان ملل و… پدیده‌های مدرنی هستند که قوانین ویژه خود را دارند. دولت به مفهوم مدرن آن (state) با اصطلاحات «دولت عادل»، «سلطان عادل»، «خلافت» و… که درگذشته مطرح بود، هیچ اشتراکی مفهومی ندارد. بر فقیه لازم است تا تکلیف خود را نسبت به این امور روشن نماید.
از راههای روشنی که فقیهان سده اخیر در این باره گشوده‌اند، توجه به بنای عقلا و یا سیره عقلاست. نکته مهمی که فقیهان همواره به آن توجه داشته‌اند، این است که شارع را «رئیس‌العقلا» می‌دانند؛ یعنی شارع در مراحل قانون‌گذاری همپای عقلاست. و احکام امضایی اسلام مشعر به این معناست. جای انکار نیست که عقلا و قانون‌گذاران، مصالح فرد و جامعه را در نظر می‌گیرند و این مصالح و مفاسد، مصداقاً در تحول است. و هرچند در صورت تصادم مصلحت فرد با جامعه، مصلحت جامعه را مقدم می‌دارند، اما حقوق فرد در هر صورت قابل توجه است. با این توجه ظرائفی در این بحث وجود دارد که باید در آن دقت بیشتری صورت گیرد. نخست لازم است تعاریفی را که علمای اصول از «بنای عقلا» کرده‌اند، بدانیم و آنگاه دریابیم که دامنه آن در عرصه فقه تا کجا خواهد بود.
تعریف سیره عقلا
برخی از عالمان علم اصول سیره عقلا را چنین تعریف کرده‌اند: «روش و سلوک عملی خردمندان بر انجام یا ترک کاری، که عوامل دینی، نژادی و قومی در آن تأثیر نداشته باشد.» (مظفر، اصول فقه، ج۲، ص۱۵۳؛ جعفری لنگرودی، ترمینولوژی حقوق، ج۲، ص۱۵۳) پیش از آنان مرحوم نائینی در تعریف سیره عقلا چنین آورده است: «فهی استمرارعمل العقلا بماهم عقلا، علی شیئ، سواءانتحلوا الی مله اودین او لم ینتحلوا، عملی که عقلا، از آنجا که عقلا هستند، در پیش گیرند، چه وابسته به دینی باشند یا نباشند، آن را سیره عقلا می‌نامند.» (فوائد الاصول، ج۳، ص۱۹۲)مراد از سیره در اینجا ارتکاز عقلایی یا سیره و عملی است که ازفطرت انسان‌ها ناشی شده و طبع آدمیان آن را پذیرفته باشد.
شبیه این تعاریف شهید محمدباقر صدر می‌گوید: «سیره العقلا عباره عن میل عام عند العقلاء، المتدینین و غیرهم…»: (الحلقه الثانیه، ص۱۶۰ـ ۱۶۸) سیره عقلا همان میل عام به چیزی است که نزد عقلا، چه دینداران و چه غیر دینداران، مورد قبول می‌باشد. غالب تعاریفی که در این باره آمده یکسان است. نقطه مشترک آنها این است که سیره عقلا اتکا به دین خاص ندارد و می‌تواند جهانی شود؛. یعنی بناهایی است که از عقل و عادت و فطرت آدمیان ناشی می‌شود و طبع و طینت هر انسانی آن را می‌پذیرد. لهذا بنای عقلا با روشهای عرفی چندان تفاوتی ندارند.
علامه طباطبایی در تفسیرآیه «خذ العفو و امر بالعرف و اعرض عن الجاهلین» (اعراف، ۱۹۹) تعریف عرف و سیره عقلا را یکی دانسته و می‌گوید: «عرف» آن اموری است که خردمندان (عقلای) جامعه آن را به رسمیت می‌شناسند که عبارتند از مجموعه سنتها و روشهای نیکو وپسندیده‌ای که در میان ایشان رواج دارد و بر خلاف کردارهای نادر و استثنایی است که جامعه و عقل اجتماعی آنها را به بدی یاد می‌کند. (المیزان، ج۸، ص۱۹۹)
شاید این تعریف برگرفته از تعریف میرمحمد شریف جرجانی باشد: «عرف آن روشی است که به گواهی عقلها در نفوس و جانها استقرار یابد و طبعهای سالم و معتدل آن را بپذیرد.» (التعریفات، ص۱۵۳)پیش از اینها غزالی گفته بود: «عرف چیزی است که انسان‌ها به هدایت عقل بر آن متفقند و طبیعت و سرشت سالم آنان آن را پذیرفته است.»
شیخ انصاری نیز عرف و سیره عقلا را یکی می‌داند: «منظور از عرف همان سیره عقلاست؛ از آن جهت که دارای عقل و خرد هستند، آن‌چنان که گاهی به بنای عقلا استدلال می‌کنند و منظور ایشان درک و فهم عرفی عقلاست.» (فرائدالاصول، ۱۶۴، ۱۷۵). در نهایت شیخ انصاری بنای عقلا از راه دلیل عقل حجت می‌داند.
آیت‌الله منتظری بنای عقلا را از تعبد خارج ساخته، می‌گوید: «… لیس بناء العقلاء مبنیّاً على التعبّد من ناحیه الآباء أو الرؤساء، و لا على إجراء دلیل الانسداد و أنّهم مع الالتفات إلى انسداد باب العلم اضطرّوا إلى العمل بالتقلید و الظنّ، و لا على اعتماد کلّ فرد فی عمله على عمل سائر العقلاء و بنائهم. بل من جهه اعتماد کلّ فرد فی عمله هذا على علم نفسه و الإدراک الحاصل فی ضمیره. فالمراد بناء العقلاء بما هم عقلاء، حیث إنّ الجاهل برجوعه إلى الخبیر الثقه یحصل له الوثوق و الاطمینان، و هو علم عادی تسکن به النفس» یعنی بنای عقلا بر تعبد و یا از راه گفته‌های پدران و رؤسای قوم نیست و نه به خاطر این که باب علم بسته است، بلکه از این جهت که هر کس در انجام کار خود در پی دلیلی می‌رود که او را قانع سازد و اطمینان پیدا کند. بنای عقلا از این جهت حجت است که انسان جاهل در مراجعه به آنها وثوق و اطمینان پیدا می‌کند. (دراسات فی ولایه‌ الفقیه، ص۱۰۲)
مرحوم امام‌خمینی میان عرف و طریق عقلا چندان تفاوتی قائل نیست. ایشان گاهی در تبیین عرف از واژگان «امور عقلاییه»، «طریقه العقلا»، «بناءالعقلا»و یا «سیره العقلا» یاد می‌کند. (انوارالهدایه، ج۱، ص۱۹۴) «ایشان هر کجا که سیره عقلا را مطرح کرده‌اند، و چه آنجا که از تأثیر زمان و مکان در متعلقات و موضوعات احکام و فتاوا سخن گفته‌اند، تمام توجهشان به حجیت سیره عقلا و عرف عام متمرکز است.» (دکترفیض، مبادی فقه و اصول، انتشارات دانشگاه تهران، ص۲۰۷)
از نگاه امام، اماره‌های عقلایی اماره‌هایی هستند که عقلا در داد و ستدها، تدبیرهای اجتماعی و به طور خلاصه در تمامی شئون زندگی خویش، بدان‌ها عمل می‌کنند و نیازی به جعل حجیت از طرف شارع ندارد. و اگر شارع در مقام ردع آن برآید، نظام اجتماعی مختل می‌شود؛ مانند حجیت ظواهر، قول لغوی، پذیرفتن خبر موثق، اصاله‌الصحه در فعل دیگری. عقلا به این گونه امور عمل می‌کنند و در انتظار جعل حجیت از طرف شارع نمی‌نشینند. (انوار الهدایه، ج۱، ص۱۰۶) معنای این نظرات، بالالتزام این می‌شود که اگر حکمی از راه نقل به دست ما رسیده و مربوط به گذشته است و در زندگی امروز کاربردی ندارد و با عقل و عدالت و سیره عقلا و عرف در تعارض بود، باید از حکم نقلی دست فروشست؛ چرا که ممکن است آن حکم نقلی در این روزگار عادلانه و عاقلانه و عرف‌پسند تلقی نگردد. معنای این ادعا تعطیل حکم خداوند نیست، بلکه چون موضوع منتفی گشته، حکم لزوما منتفی می‌شود. مواردی که علمای پیشین بر اساس اعتبار سیره عقلا آورده‌اند:
۱ـ حجیت ظاهر کلام: این که در قرآن به فهم ظاهر آیات استناد می‌شود، دلیلش «اصاله‌الظهور» است. این اصل به دلیل اینکه مورد قبول عقلاست، در استنباط احکام نیز مورد قبول واقع شده است و یک اصل شرعی و دینی نیست. سیره عقلا بر این است که ظاهر هر متن و سخنی را حجت بدانند و تفهیم و تفاهم عرفی تابع ظهور نوع کلام است. این اصل در تمام فرهنگ‌ها مورد قبول است و نیاز به دلیل شرعی نیست. چنانچه از ظاهر کلام یقینی حاصل نگردد، در اینجا به اهل لغت بازمی‌گردیم و حجیت قول آنان سیره عقلایی خواهد بود. و اگر احتمال قرینه‌ای داده شود که کلام را از معنای ظاهری بیندازد، در اینجا نیز به اصل عدم قرینه برمی‌گردیم که خود یک اصل عقلایی است.
۲ـ حجیت خبر واحد: شاید نود درصد دستگاه فقه شیعه بر اساس خبر واحد صورت گرفته باشد. مرحوم آیت‌الله بروجردی می‌گوید: «اساس فقه شیعی بر دو چیز شکل گرفته: یکی حجیت ظواهر و دیگری حجیت خبر واحد که هر دو براساس سیره عقلاست.» (آیت‌الله منتظری، نهایه الاصول، ص۴۷۱) حجیت خبر واحد که بنیان فقه را تشکیل می‌دهد، از آغاز مورد بحث و اختلاف عالمان بوده است. فی‌المثل سیدمرتضی چندان وقعی برای خبر واحد قائل نبود و بر آن بود که خبر واحد مجرد از قرائن قطعیه حجت نیست؛ زیرا بر حجیت خبر واحد دلیلی اقامه نشده است. در مقابل شیخ طوسی، علامه حلی، سیدبن طاووس خبر واحد مجرد از قرینه قطعیه را حجت می‌دانستند؛ زیرا بر آن بودند که از سوی شارع جعل حجیت شده است و آن را حجت می‌دانستند. جالب این که شیخ طوسی در این باب ادعای اجماع کرده و در مقابل، مرحوم طبرسی در مجمع‌البیان بر عدم حجیت خبر واحد ادعای اجماع کرده است. (مجمع‌البیان، ج۹، ص۲۰۰)
در هر صورت برای اثبات حجیت خبر واحد راههای گوناگونی از آیات قرآن، احادیث و اجماع، طی شد و مناقشاتی در این ادله وارد گشت تا اینکه در نهایت شیخ انصاری روش سیره عقلا را برگزید و آن را یکی از ادله مهم در به کارگیری خبر واحد شمرد: «استقر طریقه العقلاء طرا علی الرجوع بخبر الثقه فی امورهم العادیه» (فرایدالاصول، ج۱، ص۲۹۷) می‌دانیم که خبر واحد علم‌آور نیست، جز اینکه عقلا در زندگی روزانه آن را معتبر می‌دانند و ملاک اعتبار آن، وثوقی است که نسبت به محوای خبر پیدا می‌کنند.
ادامه دارد
موسوی تبریزی: بنگاه‌های مسکن خانه‌های تیمی را لو می‌دادند/ ترور بختیار کار خودسرها بود
خیلی متدین داشتیم. بنگاه‌های مسکن هم بودند. اعلام هم کرده بودیم که اگر دیدید کسی مجرد است و مشکوک است و خانه اجاره می‌کند، اطلاع دهید. آن‌ها هم اطلاع می‌دادند و بهترین منبع اطلاعات ما همین بنگاه‌های مسکن بودند. البته تأکید کرده بودیم که نباید اقدامی بکنند و تنها باید دنبال کنند. اداره خانه‌های تیمی منافقین به این صورت بود که اعضای ۲ خانه تیمی همدیگر را نمی‌شناختند مگر یک نفر از هر خانه. هر خانه تیمی حداقل ۵ نفر و حداکثر ۷ نفر بود. یک نفر از هر خانه تیمی با یک نفر از خانه تیمی دیگر ارتباط داشت و همین‌طور زنجیره‌وار به یکدیگر متصل می‌شدند.
آیت‌الله سیدحسین موسوی تبریزی یک دهه پس از نخستین مسئولیت‌هایش در انقلاب کناره‌گیری می‌کند و کنشگری سیاسی در قالب فعالیت‌های تشکیلاتی را در کنار تدریس حوزوی دنبال می‌کند. دبیرکل مجمع محققین حوزه علمیه قم پرونده‌های مهم قضایی را به‌ عنوان دادستان انقلاب تبریز و دادستان انقلاب کل کشور تا سال ۶۲ قضاوت می‌کند. در هر ۲ مورد حکم امام خمینی(ره) را داشت. صریح و شفاف می‌گوید نقش اصلی را در جمع کردن غائله منافقین ظرف مدت ۳ ماه و بعد از اعلام مبارزه مسلحانه آنان در ۲۹ خرداد سال ۶۰ و در جایگاه دادستانی کل انقلاب ایفا کرده و به خانه تیمی موسی خیابانی در زعفرانیه رسیده است؛ انتقاد هم می‌کند فیلم سینمایی «ماجرای نیمروز» مدیریت دادستانی انقلاب در آن ماجرا را نادیده گرفته است. در همان دهه ۶۰ در انتخابات‌های مجلس اول و سوم شرکت می‌کند و از سوی مردم تبریز به‌عنوان نماینده آنان انتخاب می‌شود. پایان مجلس سوم در سال ۷۱ پایان مسئولیت‌های رسمی او نیز محسوب می‌شود و تدریس در حوزه مشغله اصلی سال‌های بعدی فعالیت او را تشکیل می‌دهد. دیدار ۱۱ مهرماه اصلاح‌طلبان با حسن روحانی رئیس‌جمهور و ماجرای عدم حضور او و مطالبات تشکیلاتش از روحانی بهانه اصلی گفت‌وگوی ما با آیت‌الله موسوی تبریزی بود، در عین حال تقارن ایام مصاحبه با سالگرد ماجرای مک‌فارلین و برخی اتفاقات دیگر دهه ۶۰ مانع از مرور برخی جزئیات آن حوادث در گفت‌وگو نشد. او در بخشی از این گفت‌وگو اشاره می‌کند که قتل بختیار در فرانسه یا شرفکندی در آلمان برای ضربه زدن به سیاست‌های بهبود روابط آیت‌الله هاشمی رفسنجانی با اروپا بود. اتفاقی که امروز به شکل‌های مختلف برای سیاست خارجی دولت روحانی در دانمارک یا بلژیک تکرار و برای ایران پرونده‌سازی‌ می‌شود. دفتر مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم محل انجام این گفت‌وگو بود. ساختمانی قدیمی که از یک حیاط با چند پله به اتاق جلسات آیت‌الله موسوی تبریزی می‌رسید. پنکه سقفی، چند جلد کتاب قدیمی، تصویری رنگ‌و‌رو رفته از آیت‌الله منتظری در قلب یکی از تاقچه‌ها و تصویری قدیمی از امام(ره) در دل یکی دیگر از تاقچه‌ها نخستین نقش و نگارهایی است که در بدو ورود به اتاق به چشم می‌خورد.
در جلسه‌ای که آقای روحانی در مهرماه با اصلاح‌طلبان گذاشته بودند، شما و آقای کرباسچی شرکت نکردید.
برخی دوستان دیگر هم شرکت نکردند.
غیبتتان به خاطر دلخوری از دولت بود یا مبحث دیگری بود؟
می‌شود گفت هر دو بود. در‌ ماه رمضان نیز آقای روحانی جلسه‌ افطاری در ساختمان سران تشکیل داده بود. آنجا هم به ‌عنوان سخنران دعوتم کرده بودند ولی بابت رفت‌وآمد مشکل داشتم. البته در آنجا ماجرا یک دلیل دیگر هم داشت که اینجا هم می‌گویم. آنجا گفتم نمی‌آیم چون اگر بیایم نمی‌توانم کلا از آقای روحانی تعریف کنم. مقداری تعریف‌ دارم ولی مقداری نقد هم دارم، نقد هم الآن نمی‌خواهم بکنم چون صلاح نمی‌بینم تضعیفش کنم.
نقدهایتان ناظر به چه مواردی است؟
در رابطه با مدیریت است. مردم مشکلات دارند. بعضی مدیران آقای روحانی در مدیریت مشکل دارند. گاهی گفتمان‌های خلاف و عجولانه دردسر می‌آفریند؛ به‌خصوص این مسائل ارزی که موضع‌گیری‌های مختلف زیادی را از سوی دولت به همراه داشت. این‌ها چیزهایی است که روحانیت هم در قم نمی‌تواند جوابگویش باشد. آقای روحانی ممکن است خارج از جمع خصوصی خودشان نسبت به بطن جامعه اطلاع نداشته باشند، اما الآن مردم پیش ما می‌آیند و می‌گویند شما به ما گفتید به آقای روحانی رأی بدهید و ما هم رأی دادیم، چرا اینگونه شد؟ من از این غافل نیستم که آقای روحانی نیز خیلی زیاد مشکلات دارند، مگر آقای خاتمی کم مشکلات داشت؟ زمان آقای خاتمی تا توانستند هر کاری انجام دادند تا ایشان موفق نشود. حالا هم چنین است.
یعنی معتقدید برای آقای روحانی بحران می‌سازند؟
اگر نگویم بحران‌سازی، حداقل می‌خواهند موفق کامل نشود. عده‌ای هستند که از قدیم می‌خواهند به خاطر یک روسری قیصریه را به آتش بکشند. لازم نیست که ما صد درصد از آقای روحانی راضی باشیم؛ همین مقدار که بتواند بهتر عمل کند خوب است.
ماجرای دی‌ماه آتش زدن قیصریه بود؟
نه. آن‌ها آلت دست بودند؛ حالا یا آلت دست خارجی‌ها یا آلت دست مشهدی‌ها. یا در مشهد تحریک شدند یا از اروپا و آمریکا تحریک شدند.
سابقه حمایت شما از آقای روحانی به سابقه دوستی‌تان با ایشان از سال‌های قبل از انقلاب برمی‌گردد. شما زمانی با آقای روحانی در مجلس بودید. ظاهر ماجرا این است که شما در مجلس خیلی با آقای روحانی همفکر نبودید. به هر حال آقای روحانی طیف راست تعریف می‌شد و شما طیف چپ. با این حال از ایشان در انتخابات ۹۲ و ۹۶ حمایت کردید. چرا؟
من با آقای روحانی از سال ۴۲ رفیق هستم. ایشان یک سال از من کوچکتر است. ایشان از سمنان به قم آمدند و من از تبریز. سن‌مان هم کم بود، بین ۱۷ تا ۱۸ سال. در درس‌ها خیلی هم را می‌دیدیم و تقریبا هم‌درس بودیم. بعد هم که امام(ره) از ترکیه به نجف تشریف بردند، ما خدمت ایشان رفتیم.
در مجلسی که شما با آقای روحانی هم‌دوره بودید یکی از چالش‌های کشور ماجرای مک‌فارلین بود. مجلس آن زمان درگیر ماجرای مک‌فارلین شد و چند نفری هم نامه نوشتند که از آقای ولایتی سؤال کنند و امام(ره) پاسخ تندی به آن‌ها دادند.
آن جریان بیشتر مربوط به نماینده‌هایی می‌شد که می‌خواستند با آقای هاشمی برخورد کنند. البته آن موقع من مجلس نبودم، دادستان کل انقلاب بودم.
یعنی بحث زدن آقای هاشمی بود؟
آن موقع مجمع تشخیص مصلحت نظام نبود. مجمع تشخیص مصلحتی که امام فرمودند شامل ۵ نفر بود و آقای هاشمی رئیس مجلس، رئیس‌جمهور، آقای موسوی نخست‌وزیر، آیت‌الله موسوی اردبیلی رئیس دیوان عالی کشور و بنده به ‌عنوان دادستان کل کشور در آن حضور داشتیم. به تناسب بحث‌ها وزیر مربوطه را نیز دعوت می‌کردیم، مثلا در مباحث مربوط به جنگ آقای محسن رضایی هم دعوت می‌شد. درباره سیاست خارجی از آقای ولایتی دعوت می‌شد. حاج احمدآقا نیز شرکت می‌کرد ولی برخی بحث‌ها آنجا مطرح نمی‌شد. مثلا ماجرای مک‌فارلین آنجا مطرح نشده بود. تنها حاج احمد آقا و آقای هاشمی و امام می‌دانستند. هر کسی هم بگوید امام نمی‌دانست دروغ گفته است.
آقای روحانی در جریان نبودند؟
هیچ ‌کس در جریان نبود.
رئیس کمیسیون دفاعی مجلس بودند و احتمالا باید خبر داشته باشند؟
بله. ولی رؤسای کمیسیون‌های مجلس در جریان نبودند.
چند وقت قبل مستندی ساخته و ادعا شد که آقای روحانی از طرف مجلس وارد مذاکرات مک‌فارلین شده بود.
بعید است. اولش این بود که گفته نشود و تنها آقای هاشمی و احمدآقا در جریان باشند. من چون با احمدآقا خیلی رفیق بودیم گاهی اندکی از مسائل خیلی سری را به من می‌گفت. من هم از قضیه بو برده بودم ولی تمام شرایطش را نمی‌دانستم. آقای ری‌شهری وزیر اطلاعات بود و چیزهایی دستش آمده بود. نامه‌ای خدمت امام(ره) نوشته بود و چون احساس مسئولیت کرده بود گفته بود چنین مذاکراتی وجود دارد.
تصور آقای ری‌شهری این بود که امام در جریان نیستند؟
بله. امام ابتدا به ایشان فرموده بود که شما دخالت نکنید. جریان مهدی هاشمی برادر داماد آیت‌الله منتظری پیش آمده بود و او این مسائل را لو داد. گفته می‌شد از طریق نیروهای لبنانی یا قذافی نیز مسائلی درباره این مذاکرات گفته شده بود. بالاخره یک روز یک مجله‌ در لبنان چیزی نوشته بود که باعث شد آیت‌الله ری‌شهری دوباره به امام نامه بنویسد. حضرت امام آنجا فرموده بود که باز هم تو دخالت نکن. ولی امام خواسته بودند آیت‌الله خامنه‌ای و مهندس میرحسین موسوی نیز در جریان مذاکرات باشند و خواسته بودند که دقت کنند این بحث‌ها به ضرر نظام تمام نشود. همیشه بعضی‌ها که نیستند و در جریان نیستند ممکن است تاریخ را تحریف کنند. مک‌فارلین وقتی به ایران آمد مقداری سلاح از بابت طلب‌های ایران از آمریکا به ایران آورد و نامه‌ای هم از سوی ریگان رئیس‌جمهور آمریکا آورده بود. یک انجیل هم به امضای رئیس‌جمهور آمریکا آورده بود. امام(ره)، آیت‌الله هاشمی، آیت‌الله خامنه‌ای و آقایان میرحسین موسوی و آیت‌الله موسوی اردبیلی را نهی کرده بود که در رده‌های بالا دیدار انجام نشود ولی از معاونت‌های وزارت خارجه ۲ نفر به ملاقاتش رفتند و در هتل هیلتون دیدار کردند. جریان از همان شروع کار خنثی شد. من فکر می‌کنم اگر معقولانه و با نظرات امام ادامه پیدا می‌کرد و دادوقال نمی‌کردند می‌شد پیشرفت‌هایی حاصل شود.
یعنی موافق مذاکرات بودید؟
من همیشه موافق مذاکره بوده‌ام. ائمه معصوم علیهم‌السلام موافق مذاکره بوده‌اند. امام حسین(ع) شب تاسوعا و عاشورا و حتی روز عاشورا چندین بار در صحرای کربلا مذاکره کرده است.
جایی گفتید امام هیچ وقت نمی‌خواست با آمریکا جنگ کند و همیشه مخالف بود.
امام کلا هیچ وقت نمی‌خواست جنگ کند. جنگ را تحمیل کردند. نخستین حرکت غلط آمریکا بردن شاه به آمریکا بود و می‌خواست بگوید ما همچنان شاه را به رسمیت می‌شناسیم.
با تسخیر لانه جاسوسی مخالف بودید؟
من از آن ماجرا خبر نداشتم. من آن موقع به حکم امام خمینی(ره) قاضی شرع تبریز بودم؛ آن روزهایی بود که دیگر تبریز آرام شده بود و خلق مسلمان شکست ‌خورده بود. من هم آرامش پیدا کرده بودم و از امام اجازه گرفته بودم تا حج بروم. رفته بودم حج و در مکه بودم که شنیدم لانه جاسوسی را گرفته‌اند.
در ماجرای آزادسازی گروگان‌های آمریکایی در مجلس اول شما در کدام طرف قرار داشتید؟
بحث مذاکره مستقیم با آمریکا در جریان بود، من هیچ صحبتی نکردم، ولی با بعضی‌ها که به‌ صورت خصوصی مخالفت تندی داشتند و می‌گفتند ما با آمریکا در حال جنگیم و نمی‌توانیم مذاکره کنیم مخالف بودم. خدا رحمت کند آقای دکتر یدالله سحابی را؛ ایشان خیلی ناراحت بود و می‌گفت شما باید بار سیاسی این کلمه را بدانید که در حال جنگ بودن یعنی چه. اگر مدعی هستیم که امروز با آمریکا در حال جنگ هستیم، باید به دامن شوروی برویم. دکتر ابراهیم یزدی نیز خودش آمد صحبت کرد و گفت که حضرت امام فرمودند ما فعلا باید با آمریکا کج‌دار و مریز رفتار کنیم. شهید محمد منتظری پسر آیت‌الله منتظری نیز با اینکه خیلی تند بود تاریخچه دمکرات‌ها و جمهوریخواه‌ها را توضیح داد و خیلی هم به این حوزه تسلط داشت. خیلی زیبا توضیح داد که سیاست یک بده‌بستان است و هر کسی که زرنگ‌تر باشد بیشتر می‌ستاند. اما چون اکثریت مجلس با طیف حزب جمهوری اسلامی و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و عده دیگری که روی‌هم‌رفته به آنان خط امامی می‌گفتند، بودند مذاکره مستقیم رأی نیاورد. امام فرموده بود خود مجلسی‌ها باید در رابطه با آزادی گروگان‌ها تصمیم بگیرند و هیچ پیشنهادی هم نکرده بود؛ همه نیز بر این باور بودند که مذاکره کنیم و هیچ ‌کس مخالف نبود. بحث بر سر این بود که با آمریکا مستقیما وارد مذاکره شویم یا غیرمستقیم. عده‌ای می‌گفتند چون مذاکره مستقیم سریع‌تر جواب می‌دهد بهتر است.
چه طیفی مدافع نظریه مذاکره مستقیم بودند؟
طیف نهضت آزادی، ملی‌گراها و بعضی دیگر که بین ۷۰ تا ۸۰ نفر از نمایندگان مجلس را تشکیل می‌دادند.
با آقای بازرگان اختلاف‌نظر داشتید؟
بله. خیلی جاها.
روایتی هم آقای نوری همدانی پدر همسرتان درباره مواجهه شما با جریان نهضت آزادی در مجلس داشته‌اند.
اصل آن ماجرا درست بوده است ولی درباره جزئیاتش خواهم گفت. نمایندگان رأی به مذاکره مستقیم با آمریکا ندادند و قرار شد مذاکره غیرمستقیم باشد و الجزایر نیز واسطه باشد؛ که متأسفانه خیر زیادی هم از این مذاکره غیرمستقیم ندیدیم و چیز زیادی هم گیرمان نیامد.
بحث اختلافتان با آقای بازرگان را هم می‌فرمایید؟
اختلاف نبود. من با آقای بازرگان همشهری بودم و از ابتدای دهه ۴۰ دوستشان داشتم؛ کتاب‌های خوبی داشتند و از آن‌ها استفاده می‌کردیم. جوان بودیم و از تفسیرهای ایشان استفاده می‌کردیم. ماجرا این بود که ما نمایندگان همان روز اول مجلس اول خدمت امام رضوان‌الله تعالی علیه رسیدیم و آنجا مرحوم فخرالدین حجازی نماینده مردم تهران صحبت کرد. بعد از صحبت ایشان حضرت امام صحبت کردند و سپس قرار شد به قم برویم؛ استادان و بزرگان و آیت‌الله منتظری دعوت کرده بودند. به قم آمدیم و بعدازظهر در مدرسه فیضیه جلسه بود. قرار بود آقای حجازی که از لحاظ تعداد رأی نفر اول تهران بودند در حضور امام صحبت کنند و آقای بازرگان که نماینده دوم تهران بودند در قم صحبت کنند. حدود ۲۰ دقیقه آقای بازرگان دیرتر رسیدند و صحبتشان را با عذرخواهی از دیر رسیدن شروع کردند؛ اینکه منزل آیت‌الله شریعتمداری رفته بودم و دیدن ایشان را لازم می‌دانستم. همین مقدمه صحبت شد و بعد آقای بازرگان گفتند من اصلا و کلا مخالف ورود علما و روحانیت در سیاست هستم. بنده الآن هم با نظرش مخالف هستم که می‌گفت اگر علما در سیاست وارد شوند ممکن است مسائل سیاسی وجهه و آبروی روحانیت را میان مردم کمرنگ کند. این همان چیزی است که پاکروان رئیس ساواک نیز در سال ۴۲ در زندان به حضرت امام گفته بود. پاکروان به امام گفته بود سیاست پدرسوخته‌بازی است و شما دخالت نکنید. امام گفته بود آن سیاست مال شما، ما سیاست دینی خودمان را داریم. آقای بازرگان هم می‌گفتند که من معتقدم روحانیت در سیاست دخالت نکند. علما و بزرگان آنجا نشسته بودند و من هم ملاحظه‌ای نداشتم. من بلند شدم و گفتم آقایان شما نشسته‌اید و این آقا به شما تعیین تکلیف می‌کند و می‌گوید نباید در سیاست دخالت کنید، این یعنی اینکه ما دین‌مان را نمی‌فهمیم، درحالیکه در دین ما سیاست هم وجود دارد. نمایندگان خوششان آمد و از من دفاع کردند. مجلس ادامه پیدا کرد و آقای بازرگان هم صحبتشان را کردند. آیت‌الله نوری همدانی کمی نمک قضیه را زیاد کرده‌ و گفته‌اند موسوی تبریزی جلو رفت و آستین بالا کرد. این‌ها هیچ واقعیت ندارد. من نه جلو رفتم و نه آستین پاره کردم.
انتقادی که جدیدا مطرح می‌کنند این است که نفوذ روحانیت بین نسل جدید کمتر شده و این به علت دخالت در سیاست است؟
انتقاد صد درصد راست است، ولی نه به خاطر اینکه ما در سیاست دخالت کردیم بلکه به خاطر اینکه خوب عمل نکردیم. اوایل انقلاب که در تبریز بودم، هیچ‌گاه مبارزه با منافقین برای ما سخت نبود. به همین خاطر نیز با یک برنامه‌ریزی ظرف مدت ۳ ماه جلسات منافقین را تمام کردیم، چون مردم طرفدار بودند، من ۲۵ شهریور ۶۰ به تهران آمدم و اواخر دی‌ماه این مسئله جلسات منافقین را تمام کردیم. آن فیلمی که برادران سپاه با نام ماجرای نیمروز ساختند نیز تمام حقیقت نبود، زیرا حل‌وفصل قضیه منافقین را تنها به خودشان منتسب کردند. این بیشتر برنامه‌ریزی من به ‌عنوان دادستانی کل انقلاب بود که کمیته انقلاب (سپاه) و مسئول اطلاعات نخست‌وزیری - آن زمان وزیر اطلاعات نداشتیم - با یکدیگر هماهنگ باشند. جلسه گذاشتیم و من از آقای فلاحیان خواستم که جلسات آنان را مدیریت کند. گفتیم هر کس هر اطلاعاتی از هر خانه تیمی پیدا کند، حق ندارد اقدام کند، چون اوضاع را به هم می‌ریختند؛ گاهی کمیته و اطلاعات سپاه هر ۲ با هم به یک خانه تیمی می‌رسیدند و چون همدیگر را نمی‌شناختند، یکدیگر را می‌زدند. سازماندهی وجود نداشت و اطلاعات نیز به همدیگر نمی‌رسید. ساماندهی این قضیه ۳ ماه طول کشید تا اطلاعات یکجا جمع شد. از طرف من نیز آقای فلاحیان که بعدها وزیر اطلاعات شد، حضور داشت.
خانه‌های تیمی را چطور تشخیص می‌دادید؟
بالاخره یک علم است دیگر (با خنده)؛ همسایه‌ها و آدم‌های متدین اطلاع می‌دادند. خیلی متدین داشتیم. بنگاه‌های مسکن هم بودند. اعلام هم کرده بودیم که اگر دیدید کسی مجرد است و مشکوک است و خانه اجاره می‌کند، اطلاع دهید. آن‌ها هم اطلاع می‌دادند و بهترین منبع اطلاعات ما همین بنگاه‌های مسکن بودند. البته تأکید کرده بودیم که نباید اقدامی بکنند و تنها باید دنبال کنند. اداره خانه‌های تیمی منافقین به این صورت بود که اعضای ۲ خانه تیمی همدیگر را نمی‌شناختند مگر یک نفر از هر خانه. هر خانه تیمی حداقل ۵ نفر و حداکثر ۷ نفر بود. یک نفر از هر خانه تیمی با یک نفر از خانه تیمی دیگر ارتباط داشت و همین‌طور زنجیره‌وار به یکدیگر متصل می‌شدند. تشکیلات آن‌ها بسیار قوی بود و در اوایل انقلاب از هر کوی و برزنی طرفدار داشتند. اگر به این خانه‌های تیمی حمله می‌کردند، ما آن یک نفر مهره رابط با سایر خانه‌های تیمی را از دست می‌دادیم و اتصالمان قطع می‌شد. ۳ ماه صبر کردیم تا یک به یک اتصال این خانه‌های تیمی به یکدیگر را پیدا کنیم. مدیریت کردیم و دوستان مسئولیت اجرا را برعهده داشتند، از جمله آقای محسن رضایی که فرمانده وقت سپاه بود و آقای رضا سیف‌اللهی که معاون اطلاعات سپاه بود. از طرف آقای مهدوی کنی هم یک نفر شرکت کرده بود و از نخست‌وزیری نیز آقای خسرو تهرانی در جلسات شرکت می‌کرد.
جلسات کجا تشکیل می‌شد؟ پروژه نفوذ در آن زمان خیلی قوی اجرا می‌شد و ممکن بود جلسات لو برود.
تهران، در دادسرای انقلاب تهران و در زندان اوین. چون زندانیان در دست آقای لاجوردی بودند که دادستان تهران بود. یک بند ۲۰۹ هم بود که آن هم دست سپاه بود و الان دست اطلاعات سپاه است. دوستان ۳ ماه کار کردند و بالاخره به آن نقطه مرکزی منافقین در زعفرانیه رسیدند. موسی خیابانی و زن رجوی آنجا بودند. البته پسر آقای جنتی آنجا نبود و همان روز در یکی از خانه‌های تیمی درجه ۲ منافقین گرفته شد. آقای حسین جنتی شباهتی هم با مسعود رجوی داشت؛ هر ۲ پسربچه‌هایی در حدود سنی ۳ تا ۴ ساله داشتند. بچه‌ها را تحویل پدربزرگ‌هایشان یعنی پدر آقای رجوی و آیت‌الله جنتی دادیم.
سرنوشت پسر آقای حسین جنتی چه شد؟
پسرش بزرگ شد و متأسفانه او هم در قم در جریان حمله به بیت آیت‌الله منتظری به پشت‌بام منزل ایشان رفته بود و همراه با بقیه شعار می‌داد که چون سیم‌های برق قم به‌صورت نامنظمی نزدیک منازل بودند، دستش به آن سیم‌ها می‌گیرد، برق می‌گیرد و فوت می‌کند. خیلی وارد بحث خاطرات شدیم. به مسائل روز بپردازیم.
در بحث خاطرات یک سؤال باقی ماند. موضوعی که اخیرا فرزند آیت‌الله منتظری درباره اطلاع آیت‌الله هاشمی رفسنجانی از حمل مواد منفجره در سال ۶۵ و در کیف حجاج به مقصد عربستان مطرح کردند، چقدر صحت دارد؟
خیر. من آن را قبول ندارم. نادرست است و آقای هاشمی رفسنجانی هم با آن کار مخالف بود.
یعنی آقای هاشمی در جریان آن ماجرا نبودند؟
خیر. مخالف بودند. بعدا متوجه شدند و خیلی هم ناراحت شدند. آقای هاشمی به‌ دنبال ارتباط با عربستان بود و فضای خوبی هم درست کرد.
آن ۶ پاسدار از کجا دستور می‌گرفتند؟
آن زمان معروف بود که بچه‌های اصفهان و دوستان سیدمهدی هاشمی بودند. البته من خودم اطلاع ندارم، ولی می‌دانم آقای هاشمی سخت مخالف بود و ناراحت شد. حتی زمانی که شرفکندی یا قاسمی در آلمان کشته شدند، کلی زحمات آقای هاشمی را در ارتباط با سیاست خارجی به هم ریختند. مجددا بعد از کشته شدن بختیار همین اتفاق افتاد. اصلا این‌ها در دشمنی با آقای هاشمی بود، نه دشمنی با فرانسه و آقای بختیار. بختیار یک انسان بی‌عرضه بود که تمام شد و رفت. آقای مهدی هاشمی (برادر داماد آیت‌الله منتظری) زمانی که من دادستان کل انقلاب بودم – آن زمان آقای بنی‌صدر فرار کرده بود و رجوی هم به فرانسه رفته بود - پیش من آمد و گفت کسانی را در فرانسه داریم که حاضرند یک میلیون دلار بگیرند و رجوی و بنی‌صدر را بکشند. آن‌ها هم آن زمان در فرانسه بودند. من گفتم این مسائل بسیار مهم است، مربوط به کشور است و باید با امام صحبت کنم. گفتم از آیت‌الله منتظری هم می‌پرسم. آیت‌الله منتظری هنوز قائم‌مقام نشده بود. به آیت‌الله منتظری تلفن کردم، گفتند یک ریال هم جایز نیست بابت این کارها بدهید. خدمت امام رفتم. جواب امام خیلی مهم است. ایشان اصلا در رابطه با پول جواب نداد؛ گفت مگر می‌شود این‌ها را کشت؟ اگر رفته‌اند فرانسه، خب بروند ولی چرا باید آن‌ها را بکشیم. جواب امام را ببینید، خیلی مهم است: مگر می‌شود کشت؟ امام نظرش این‌جور بود. شما بختیار را با رجوی مقایسه کنید. بختیار را کشتند و بسیار ضربه زدند.
یعنی کار خودسرها بود؟
بله که کار خودسرها بود؛ ولی آقای هاشمی نمی‌دانست و آن خودسرها ضربه‌ خودشان را زدند. آقای هاشمی کلی با فرانسه کار کرده بود و وضع بعد از جنگ خوب شده بود ولی دوباره تا مدتی خراب شد. خدا می‌داند چقدر ضرر دیدیم تا حل شد. شرفکندی هم فرد مهمی محسوب نمی‌شد؛ حالا ۵ نفر هم در قهوه‌خانه‌ای نشسته بودند و صحبت می‌کردند. در رستوران کشتندشان. رجوی را نکشتند چه شد؟ چه کار می‌توانست بکند؟ ما اگر درون خودمان قوی شویم، آن‌ها هیچ کاری نمی‌توانند بکنند. این اقدامات خودسرانه تنها علیه ایران تبلیغات درست می‌کند
منبع: روزنامه همشهری 
ابراهیم منهاج دشتی
مجموعه مطالبی با عنوان «اقتضائات بشری پیامبران از دیدگاه قرآن» اثر قرآن پژوه معاصر و مترجم نهج البلاغه حضرت آیت الله ابراهیم منهاج دشتی از اعضای مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم به تدریج در سایت مجمع منتشر می شود. این مجموعه مطالب با استناد به آیات قرآن و با هدف نفی غلو و تصور مقامات و حالات فوق بشری نسبت به پیامبران ارائه می شود و طبق گفته نویسنده فوایدی بر آن متصور است، از جمله: ۱- اخلاص در توحید و افزایش توجه به خدا و کاهش توجه به غیر او و عدم اغراق در تعظیم پیامبران و اولیا به گونه ای که حاجبی بین انسان و درک عظمت خدا باشند و ۲- تقویت احساس مسئولیت انسان در تعیین سرنوشت خویش و جامعه و جلوگیری از رفع تکلیف از خود به بهانۀ توسّل و واگذاری امور به ظهور یک دست غیبی است که در طول تاریخ کم وبیش وجود داشته و در روحیه ما اثر منفی گذاشته و ظاهرا در کاهش قدرت خلاقیت و ابتکار ما تأثیر منفی داشته است. در قسمت سوم با استناد به آیات قرآن به اقتضائات بشری پیغمبران از دیدگاه قرآن، در مورد حضرت آدم پرداخته می‌شود.
 ۱-حضرت آدم(ع)
داستان حضرت آدم(ع) مانند بسیاری از داستان های قرآن کریم در سوره های متعدد و با عباراتی متفاوت مورد اشاره قرار گرفته. 1- سورۀ بقره، آیات 30 تا 38، 2- سورۀ أعراف، آیات 11 تا 25. 3- سورۀ حجر، آیات 26 تا 43 ، 4- سورۀ إسراء، آیات 61 تا 65 ، 5- سورۀ کهف، آیه 50 ، 6 سورۀ طه، آیات 115 تا 123 ، 7- سورۀ ص، آیات 71 تا 85.
توجه:
برای بحث حاضر، یعنی اقتضائات بشری پیغمبران از دیدگاه قرآن، در مورد حضرت آدم، بررسی آیات مربوط به او، که در یک یا دو سوره آمده کافی بود و لزومی نداشت که همه آیات وارده در این 7 سوره مورد بررسی قرار گیرد. ولی چون در تکرار این داستان در سوره های متعدد و با عبارات مختلف، نکاتی وجود دارد که می تواند در تفسیر سایر داستان های قرآن نیز مؤثر باشد، همۀ آیات این 7 سوره را مورد بررسی قرار می دهیم.
به عبارت دیگر دامنۀ بحث مختصری توسعه می یابد و به مطالب دیگری غیر از اقتضائات بشری پیغمبران نیز می‌پردازد.
آیات مربوط به داستان حضرت آدم به سه دسته تقسیم می شود:
آیاتی در بارۀ حکمت و هدف از خلقت آدم و نقش او در زمین.
آیاتی در بارۀ مادۀ خلقت آدم و شیطان.
آیاتی در بارۀ سجدۀ فرشتگان و تخلف شیطان و خطای آدم و خروج او از بهشت.
دستۀ اول: سورۀ بقره، آیات 30 تا 38:
(30) وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَليفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فيها مَنْ يُفْسِدُ فيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ.
 (31) و عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُوني‏ بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ.
(32) قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَليمُ الْحَكيمُ.
(33) قالَ يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ.
۳۰- آن گاه که پروردگار تو به فرشتگان خبر داد که من می خواهم جانشینی در زمین قرار دهم و آنها گفتند آیا کسی را در زمین ساکن می کنی که به فساد و خونریزی بپردازد، با اینکه ما هستیم و تو را تسبیح می گوییم و مقدس می داریم؟! که خدا در جواب آنها گفت من چیزی می دانم که شما نمی دانید.
۳۱- خدا همه اسماء را به آدم آموزش داد و بعد آنها را به فرشتگان نشان داد و گفت اگر راست می گوئید که آدم فقط مفسد و خون ریزاست و ارزشی ندارد، اسماء اینها را برای من بیان کنید.
 ۳۲- فرشتگان گفتند خدایا تو منزهی! ولی ما علمی نداریم جز آنچه خودت به ما آموخته ای. چون فقط توئی که دانا و حکیمی.
۳۳- خدا به آدم گفت ای آدم اسماء اینها را برای فرشتگان بیان کن! وقتی آدم اسماء آنها را برای آنها بیان کرد، خدا گفت مگر من به شما نگفتم که من امور نهفته آسمان ها و زمین را می دانم. و می دانم که چه چیزی ظاهر می کنید و چه چیزی پنهان می دارید؟!
نگاه مسلمین صدر اسلام به این آیات:
در صدر اسلام کسانی که مخاطبان مستقیم قرآن بودند و با ادبیات و فرهنگ آن آشنا بودند منظور از این آیات و امثال آن را با کم و بیش درک می کردند و آنها را به عنوان عبادت می خواندند و در حدود خود از معنویات آنها سود می بردند و فکر و ذهنشان مصروف سؤالات متفرقه و ریزه کاری های بیهوده نمی شد.
البته برای ما روشن نیست که آیا آنها این آیات را بیانگر یک جریان واقعی تحقق یافته در عالم خارج می دانستند یا اینکه اینها را نوعی تمثیل و رمز تلقی می کردند؟ ولی واقعگرایانه تر این است که بگوئیم افراد بر حسب استعداد و میزان درک، متفاوت بوده اند، بعضی این گفتکوها را واقعی و تاریخی تلقی کرده و بعضی دیگر رمز و تمثیل. ولی در هر صورت همه آنها از این آیات استفاده برده و بهره مند می شده اند.
نگاه مسلمین بعد از صدر اسلام به این آیات:
ولی وقتی جامعۀ اسلامی وارد فضای علم و تحقیق و به اصطلاح آکادمیک شد و در صدد پاسخ گوئی به سؤالات متفرقۀ واقعی یا فرضی و خیالی برآمد و علوم، یکی بعد از دیگری، و ازجمله علمی به نام علم کلام سر برآورد، و توسعه یافت، و ابداع در طرح سؤال نوعی خلاقیت و فضیلت به حساب آمد، و سؤالات و شبهات از هر طرف سرازیر شد؛ در این شرائط بود که این آیات و امثال آن زیر ذره بین رفت و مورد موشکافی قرار گرفت و در پرتو آن اقوال و مذاهب مختلف به وجود آمد و شکل گرفت. مذاهبی که تدریجا مانند احزاب سیاسی رقیب، به رقابت و بحث و جدل با یکدیگر پرداختند. که از یک طرف باعث رشد و توسعه علوم در جامعه شد و از طرف دیگر باعث تضعیف ایمان و انحراف و تشویش اذهان.
وقتی ایمان فدای علم شد:
زیان بار تر از هر چیز این است که  در این معرکه و این بازار اصطلاحات و فنون، حقایق ارزشمند و معنویاتی که روح اسلام بود آسیب دید و آن ایمان صاف و ساده کم رنگ شد و آن چهره های نورانی آرام بخش و روح افزا که چراغ جامعه بودند، تحت الشعاع دجال بازی های بازار مکارۀ معرکه گیران قرار گرفت که از باد علوم و اصطلاحات فنی، و بادۀ توهمات عرفانی و فلسفی سرمست شده و همۀ امتیازات علوم و معارف را غاصبانه در انحصار خود درآورده و به نام خود ثبت کردند.
فخر رازی و بسیاری از مفسرین بعد از او، در جهت تفسیر این آیات، مسائل گوناگون و متعددی مطرح کرده و در صدد پاسخ به آنها برآمده اند. با اینکه  هدف و مصبّ این آیات این گونه مسائل علمی یا خیالی نیست بلکه همه قصه های قرآن و از جمله این آیات در سبیل تذکر و هشدار و بیدار کردن انسان غافل است.
خلاصه اینکه طرح مسائل انحرافی در تفسیر آیات، اهداف روحانی قرآن را تحت الشعاع قرار داد و به حاشیه راند.
پیام این آیات به انسان:
با صرف نظر از اینکه این آیات در مقام بیان یک واقعیت تاریخی و یک گفتگوی واقعی باشد، یا اینکه حالت رمز و تمثیل داشته باشد، و با صرف نظر از اینکه منظور از آدم نوع انسان با شد یا شخص آدم ابو البشر، و با صرف نظر از اینکه این آیات با فرضیه تکامل سازگار باشد یا نباشد، و با صرف نظر از اینکه منظور از اسماء در اینجا حقایق اشیاء باشد یا اسماء آنها، و با صرف نظر از بسیاری از سؤالات دیگر که در تفاسیر آمده یا در ذهن و خیال خطور می کند؛ روح و عصارۀ این آیات این است که نوع انسان در عین شیوع فساد و قتل و خونریزی در بین افراد آن، و با صرف نظر از خطاها و اشتباهات خطاکاران؛ در نهاد او یک استعداد و یک شایستگی خاصی نهفته که او را از فرشتگان ممتاز می سازد. فرشتگان رشد و تکامل و قدرت بر تغییر وضع خود و تصرف در طبیعت به نفع خود ندارند. ولی آدمیزاد این استطاعت و قدرت در خود دارد که بتواند در قوای طبیعت تصرف کند و آنها را مدیریت کند و به کار گیرد و خود را به تکامل و تعالی و ترقی برساند.
زبان حال این آیات این است که ای انسان! با اینکه بسیاری از افراد تو، کافر، فاجر، فاسق، فاحشه، مخنث، سرمایه دار بی وجدان، سیاست باز شیطان صفت، یا آخوند خودپسند و ریاکار اند، با همه این اوصاف زشت، قدر خود را بدان چون روح تو  از روح خدا است و استعداد خدائی در وجود تو نهفته و ذخیره شده. و همان طور که خدا قوای طبیعت را مدیریت می کند تو نیز در حدود خود می توانی آنها را مدیریت کنی، البته در طول مدیریت خدا نه در عرض آن، و بر آن مسلط شوی و در خدمت نوع خود به کار گیری و به تکامل نسل خود  سرعت ببخشی و او را به کمالی که شایستۀ آن است برسانی.
به عبارت دیگر با اینکه بسیاری از افراد تو ننگ خلقت اند، تو قائم مقام منی و باید کدخدا بلکه خدای زمین و آنچه در آن است باشی! "هو الذی خلق لکم ما فی الارض جمیعا" خدا همه آنچه در زمین است را برای شما آفریده. (آیه 29 سورۀ بقره) پس تو نباید در برابر مشکلات عاجز بمانی، یا برای حل مشکلات خود، به سحر و جادو و یا دعا و وساطت مخلوق دیگری متوسل شوی. تو خود می توانی مبدع و مبتکر و خلاق و در یک کلام خدای خود و زمین باشی. تو نیازی به پرستش و توسل به خدایان وهمی نداری. پس بیا و عزت و شرافت و کرامت روح خدائی خود را ارج بدار و از کرنش و گردن کجی و خضوع و خشوع در برابر خدایان خیالی و انسان های دیگر دست بردار. 
ای انسان بدان که اگر خدا نیازی به عبادت تو داشت فرشتگان که بیشتر از تو عبادت می کردند و هیچ وقت هم به فکر معصیت او نمی افتادند. پس بدان که وظیفه تو تنها عبادت و دعا و اطاعت صرف نیست که خود را از عبودیت و بندگی دیگران رها سازی. بلکه بالا تر از عبادت و اطاعت این است که تو قدر خود را بدانی و هرچه بیشتر به خدا نزدیک و نزدیک تر شوی تا آنجا که خودت بتوانی خداگری کنی و با اتکاء به روح خدائی که به تو داده ام  و خلاقیتی که فرشتگان از آن محروم اند به مدیریت و تکامل نوع خود بپردازی.
مگر نه این است که خدا تو را به عنوان خلیفه خود آفرید و بعد از آفرینش تو را به نمایش گذاشت و فرشتگان را فراخواند و در برابر آنها به تو افتخار کرد و به آنها گفت شما که از اول مخالف آفرینش آدم بودید حالا بیائید و خلیفه و مخلوق برگزیده مرا تماشا کنید. "فتبارک الله أحسن الخالقین" ( آیه 14 سورۀ مؤمنون) پس باید اعتراف کنید که من به اسراری از زمین و آسمان اطلاع دارم که شما اطلاع ندارید. و حالا بگوئید که آیا سزاوار این بوده که به او سجده کنید یا نه؟!!! "  این است تبلور اومانیسم اسلامی.
سیدسراج الدین موسوی
پایگاه خبری جماران: در پی اظهارات اخیر حمیدرضا مقدم فر مشاور فرهنگی و رسانه ای فرمانده کل سپاه پاسداران در خصوص نامه یادگار امام به مرجع عالیقدر شیعه آیت الله العظمی شبیری زنجانی، حجت الاسلام و المسلمین سید سراج الدین موسوی عضو دفتر امام خمینی طی یادداشتی نوشت:
در کمال ناباوری مطلبی از آقای مقدم فر که عنوان مشاور فرهنگی و رسانه ای فرمانده کل سپاه  را در کارنامه دارد منتشر شد که به راستی عجیب می نمود. این برادر که در روزگاری بر خلاف صریح وصیت نامه امام و فرمان حکومتی ایشان، از پیشتازان ورود نیروهای نظامی به سیاست بوده، به یاد امام افتاده و در کمال بی احترامی یادگار امام را به صفاتی ناپسند متهم کرده است.
این سخنان نکته تازه ای در بر نداشت. زیرا علیرغم اینکه آقای مقدم فر گفته که به خاطر احترام امام تا کنون با یادگار امام مماشات کرده، ولی بطلان این سخن برهمگان روشن است. تاکنون، برخی دوستان و جریان ایشان، کدام بی احترامی را نسبت به بیت امام فروگذاشته اند که این بار دم از آن می زنند؟ کم به بیت امام جفا کرده اند؟ در حرم امام به خاطر حمایت از کسی که خود اکنون از آن خجل هستند، مراسم سالگرد امام را خراب نکردند؟ در رسانه هایشان به یادگار امام دشنام نداده اند؟ راستی جای سؤال دارد که این گروه از کدام فهم و بینش سیاسی برخوردارند که نتیجه اش آن است که امروز خجالت می کشند از منتخب خویش یاد کنند؟ و در همان حال، از ضعف بینش سیاسی یادگار امام سخن می گویند؟
قسمت دوم سخن آقای مقدم فر بسیار تعجب آور است. ایشان گفته که حاج حسن آقا هر چه دارد به سبب امام است. این سخن اگر چه درست است، ولی گویا ایشان فراموش کرده که این حرف درباره همه نیروهای انقلاب، به همین وضوح و صحت است. واقعیت آن است که انقلاب و انقلابیون هر چه دارند به سبب امام است. راستی آقای مقدم فر نمی داند که بقیه هم از خود چیزی ندارند و در پرتو امام رنگ و قابلیت یافته اند؟ شاید ایشان تصور می کند که ایشان و رؤسا و دوستانشان بوده اند که امام را امام کرده اند؟ مگر شخص جناب ایشان، اگر جدّ حاج سید حسن آقا نبود، امروز محلی از اِعراب داشتند؟
اینها که نوشته ام را در حکم مقدمه برای اصل سخنم تلقی کنید. مقدمه ای که به آن باز خواهم گشت...
اصل سخن من آن است که چرا نامه ای به این اندازه اشتباه خطاب به حضرت آیت الله العظمی شبیری زنجانی نوشته می شود؟ آیا با خود فکر کرده اید که مگر طراحان این امر نمی دانسته اند که با یک هجوم سنگین از ناحیه حوزویان و حتی دوستان متعادلشان واقع می شوند؟ تا جایی که یک نفر از خودشان نمی تواند از محتوای نامه دفاع کند و آنها که به دفاع برمی خیزند هم تنها به اینکه نیت آقای یزدی خیر بوده و قصد صیانت داشته اکتفا می کنند و جرأت ورود به محتوای آن را ندارند.
البته در همین جا خوب است اشاره کنم که دیدار یاد شده به دعوت برادر عزیزم حجت الاسلام والمسلمین عبدالله نوری اولین بار نبود که با حضور این مرجع عالیقدر و سایر بزرگواران برگزار می شد، بلکه یک بار دیگر نیز این جمع گرد هم آمده بودند که اینجانب افتخار حضور در آن را داشتم؛ هرچند که این بار به رغم دعوت از سوی برادر جناب آقای نوری توفیق نیافتم در آن حاضر باشم.
حقیقت آن است که احساس می کنم  طراحان زبر دست، برای دست یابی به هدفی دراز مدت، با آبروی آیت الله یزدی بازی کرده اند. هدف ایشان هم، ترساندن بزرگان حوزه از ورود به عرصه سیاست است. دقت کنید که دیر زمانی است که این گروه با دشنام و بی ادبی محترمین را به سکوت واداشته اند. بزرگان که از احترام خویش واهمه دارند، طبیعی است که از دهان به دهان شدن با کسانی که ساده به هتک حرمت ایشان اقدام می کنند، ابا دارند.
این گروه با خود اندیشیده اند که این بار آیت الله یزدی را جلو می اندازند و ایشان هم لطمه خواهد دید، ولی همین باعث می شود که در آینده با موج فراگیر سخنان و رفتارهای بزرگان حوزه، همانند آنچه از مرجع عالیقدر شیعه دیده شد، کمتر مواجه شوند.
«دشنام»، یکی از حربه های همیشگی برای ساکت کردن صاحبان کرامت و احترام است.
بگذارید به مقدمه سخن برگردم. سالهاست که این گروه ، همین روش را و بعضا سخت تر و عملیاتی تر شده اش را، با بیت امام در پیش گرفته اند، اما سید حسن آقا به تأسی از جد بزرگوارش امام که از دشنام و دشنام گو نمی هراسید و به پیروی از جد اعلایش سید الشهداء(ع)، در مسیر خود از این حربه ها نمی ترسد. مگر امام را در همین حوزه با بدترین تعابیر هدف قرار ندادند؟ مگر به فرزندانش تهمت نزدند؟ مگر کوزه فرزندش را آب نکشیدند؟ مگر رشیدی مطلق ها در نشریات او را به صفات زشت ننواختند؟ اما چه شد؟ امام راسخ تر شد و مانند کوه ایستاد. تیر بدخواهان بیت امام نیز تا کنون از این رهگذر به سنگ خورده است. لابد در روزهای آینده از جانبی دیگر خواهند آمد؛ «و مکروا و مکر الله و الله خیر الماکرین».
امروزهم  طراحان این سناریو در حوزه، ان شاء الله  با شجاعت بزرگان و توجه به خدا و تن دادن به آنچه رضایت او را در بر دارد، و گوش نسپردن به دشنام ها و توهین ها و اعتماد به فهم مردم که از رسانه هایی فراگیر برخوردارند، از نیل به مقصود خویش باز خواهند ماند.
و آخرین سخن آنکه ای کاش آیت الله یزدی که از سابقین انقلاب است و به همین جهت برای ما مورد احترام است، نمی گذاشتند مورد طمع خنّاسان واقع شوند.
برای من که از روزهای قبل از مبارزه در رودبار با ایشان آشنا شدم و شاهد حزن و شعفشان در روزهای سخت مبارزه بودم، برای من که به یاد دارم بعد از اینکه به ایشان خبر اعتصاب غذای پاریس در دفاع از امام  و زندانیان سیاسی را که به ابتکاراستاد شهید محمد منتظری برگزار شده بود را دادم چه مقدار خوشحال شدند، برای من که از زحمات بسیار ایشان در روزهای سختی آگاهم، سخت است که شاهد این روزهای آیت الله یزدی باشم؛ ای کاش از ایشان صیانت می شد.
گزارش سخنرانی آیت الله محمدعلی ایازی شب ۲۹ صفر در مجمع مدرسین و محققین
 
مراسم عزاداری امام رضا علیه السلام در شب شهادت ایشان، در مکان مجمع محققین و مدرسین حوزه علمیه قم برگزار شد. در این شب آیت الله سید محمد علی ایازی با اشاره به سیره امام رضا در برخورد با دیگران به بررسی موضوع «یأس و ناامیدی در جامعه» پرداخت.
 
ایشان در ابتدای سخنانش با اشاره به کتاب عیون اخبار الرضا که به‌طور خاص روایات امام رضا علیه السلام را جمع‌کرده است،‌ گفت: «شیخ صدوق کتاب عیون اخبار الرضا را در قرن چهارم جمع‌آوری کرده است که در آن روایات امام رضا علیه السلام به طور خاص جمع شده است.
دوره امام رضا، دوره تحولات در جهان اسلام است و ادیان و مذاهب وارد اسلام شده‌اند و نهضت ترجمه شکل گرفته و فلسفه وارد فضای مسلمانان شده است. در این دوره گفت‌وگوهای کلامی و علمی بسیار است و مجالس علمی برپاست.
سبک اهل بیت در این گفت‌وگوها و مجالس علمی این‌گونه بود که با مخاطبین بسیار آرام و با مدارا برخودر می‌کردند. برای نمونه هنگامی که امام رضا در توس بودند و جمعیت زیادی حضور داشتند، فردی از میان جمعیت با تندی از امام رضا سؤال کرد که چرا ولایت عهدی مأمون را پذیرفته‌ای. فرد گفت: من جواب خصوصی نمی‌خواهم و باید در همین جلسه پاسخم را بگویید. حضرت فرمود: جلو بیا و نزدیک‌ شو که صحبت کنیم. فاصله فرد با امام رضا که کم شد، امام فرمود: کسی که می‌خواد جواب بشنوند باید دشنه در آستینش را در بیارورد. وقتی فرد دشنه را انداخت، مردم خواستند به او آسیب برسانند که حضرت مانع شد. این سبک ائمه در مواجهه با دیگران است. در بسیاری از روایات شاهد چنین برخوردی هستیم. ائمه مشی‌شان این است که با کسانی که سؤال دارند با مدارا رفتار کنند.
در روایتی از امام رضا آمده است که مردم ده طبقه هستند که در پله‌های مختلف قرار دارند. ایشان می‌فرماید کسی حق ندارد طبقه پایین‌ترش را ملامت کند. قاضی اصلی خداست و ما حق نداریم که دیگران قضاوت و تحقیر کنیم. امام می‌فرماید برای نصحیت و گفت‌وگو فقط باید با وفق و زبان نرم با دگیران برخورد کرد. در روایت دیگری آمده است شخصی از حضرت رضا پرسید که تفاوت شما با دیگران چیست؟ حضرت فرمود: آنان با تهدید و ترساندن و خشونت حکومت می‌کردند، ولی ما با منطق و استدلال و محبت. دینداری ما بر اساس رفق و مدارا است.
رفق و مدارا از خصلت‌های مؤمن است که در قرآن نیز به آن پرداخته شده است. قرآن کریم دو تعبیر درباره پیامبر دارد که نشان می‌دهد مسئله رفق و مدارا مسئله‌ای قرآنی است. قرآن در این موضوع هم جنبه ایجابی و هم جنبه سلبی را بیان کرده است. قرآن در جنبه ایجابی می‌فرماید: ای پیامبر، اگر کسی را دعوت می‌کنی باید بر اساس استدلال و موعظه باشد و اگر جدال می‌کنی جدال احسن باشد و برای غلبه و پیروزی نباشد. همچنین در جنبه سلبی خطاب به پیامبر می‌فرماید که تو در دین و رسالت و دعوت به دینداری، جبار نیستی؛ یعنی از موضع زور و تکبر نباید برخودر کنی. اینجا مشخص است که پیامبر جبار نیست؛ اما وقتی قرآن این‌گونه بیان می‌کند علتش این است که می‌خواهد توجه بدهد که ساختار دین بر اساس عشق و محبت است و مردم باید با عشق به دین روی بیاورند، نه با زور. حضرت عیسی نیز در معرفی خودش بر عشق و مدارا تأکید می‌کند که نشان می‌دهد همواره مدارا مد نظر قرآن بوده است».
 
آیت الله ایازی در ادامه با تقسیم ناامیدی و یأس به دو بخش فردی و اجتماعی، به تشریح این موضوع پرداختند: «موضوع یأس و ناامیدی دو بخش دارد؛ یک بخش فردی و یک بخش اجتماعی. در بخش فردی منظور شکست‌هایی است که شخص در طول زندگی متحمل می‌شود. مثلاً فرد در کاری که می‌کند شسکت می‌خورد، مثل ازدواج و تحصیل. این مسائل را شخص باید حل کند و مهارت زندگی را بیاموزد که بتواند زندگی‌اش را پی بگیرد. یکی از عوامل مؤثر در افزایش طلاق‌ها و جدایی‌ها و ناکامی‌ها در زندگی، نداشتن مهارت زندگی است. بخشی بخشی از مهارت زندگی از طریق آموزش است و بخش دیگر آن، انتقال میان‌نسلی است، یعنی از والدین به کودکان. امروزه مهارت‌های زندگی به خوبی به افراد آموخته نمی‌شود که باید این آسیب را برطرف کرد و به آن پرداخت. مصلحان اجتماعی و روحانیون باید به این مهارت‌ها توجه کنند و هم خودشان آن را یادبگیرند و هم به دیگران بیاموزند. بخشی از علت شکست افراد در تجارت و اقتصاد هم ریشه در همین مسئله دارد. برای نمونه علت ناکامی برخی از نسل‌های جدید، بلندپروازی و نداشتن دانش لازم و عدم پیش‌بینی آینده است. فرد بدون مطالعه و محاسبات وارد کار می‌شود و خیلی زود با شکست مواجه می‌شود؛ در ازدواج نیز چنین است.
بخش دیگر ناامیدی و یأس مسئله یأس و ناامیدی اجتماعی است که بسیار خطرناک‌تر از یأس فردی است. بخشی از این یأس به موجب توقعات ایجاد در جامعه است. به خصوص برای نسل‌های دوم و سوم انقلاب که با آروزها و آرمان‌های انقلاب پیش آمدند و توقعاتی داشتند؛ ولی اکنون دستاورد مناسبی ندارند و به اصطلاح می‌گویند «چی می‌خواستیم و چی شد!». البته در این مورد نباید دیگران و بیگانگان را متهم کرد؛ اتفاقاتی که رخ داده و جامعه‌ای که ایجاد شده، محصول رفتار خود ماست؛ از ماست که بر ماست. برای مثال به اوضاع اقتصادی و وضع کالاها و بازار ارز اگر بنگریم، می‌بینیم که بخش زیادی از این آشفتگی حاصل رفتار تک تک ماست، از احتکار کالا گرفته تا ورود به بازار ارز. از زمان مشروطه به ان طرف، چندین کتاب درباره وضعیت ایرانیان و این موضوع که چرا ما این‌گونه گرفتار این وضعیت هستیم نوشته شده است. برخی برای راحتی کار و آسان کردن مسئله می‌گویند استعمار موجب این وضع است! اما آیا استعمار در دیگر کشورهایی که وضع‌شان امروز از ما بهتر است نبوده است؟ امروزه هم همه مشکلات داخلی را  بر گردن امریکا می‌اندازند! هنر این است که بدانیم چگونه در دام دشمن نیفتیم و بدانیم که چگونه رفتار کنیم؛ و الا مشخص است که امریکا و دیگر کشورها همه به فکر منافع خود هستند. به عنوان یک نمونه تاریخی عرض می‌کنم. پس از تسخیر سفارت امریکا توسط دانشجویان، آیا صالحی نجف‌آبادی نامه‌ای نوشتند با این مضمون: اکنون که لانه جاسوسی را گرفته‌اید و دست بالا را دارید، بیایید و مذاکره کنید و امتیاز بگیرید از امریکا. اما کو گوش شنوا؟ در آن دوره مذاکرات مستقیم با امریکا را نیز ممنوع کردند!».
این عضو مجمع محققین و مدرسین حوزه علمیه قم با بیان اینکه برای حل مشکلات نباید مشکلات داخلی را به گردن کشورهای خارجی انداخت گفت: «علت اصلی عقب‌ماندگی این است که نباید همه مشکلات را به خارج حواله دهیم. کشورهایی هستند که تا ۲۰ سال قبل مستعمره بودند، اما اکنون وضعشان از ما بهتر است. حتی می‌توان گفت اکنون معنویتشان نیز از ما بهتر است. منظورم از معنویت آش نذری و شعله‌زرد و شرکت در پیاده‌روی نیست؛ منظورم کمتر بودن دزدی و دروغ است! منظورم از دین و معنویت اینها است. شخصی به ما بدهکار بود و بدهی‌اش را پرداخت نمی‌کرد، وقتی پی‌گیر شدیم گفت که در این سه ماه سه بار به کربلا رفته‌ام و به یاد شما بوده‌ام. معنویتی که منظور است این است که در آن اخلاق باشد و مردمش در جهت ارزش‌های اخلاقی گام بر می‌دارند و مثلاً در سال بعد زندانی سیاسی‌اش کمتر شود، و مسئولینش کمتر دزدی کنند. این جامعه ای است که رو به رشد است. آیا این مشکلات مربوط به خارج است؟ این ساده کردن مسئله است که مشکلات را به گردن دیگران بیندازیم. از ماست که بر ماست؛ ما همه در بازی‌‌ای شریکیم که اتفاقات امروز را رقم می‌زند. جامعه وقتی اصلاح می‌شود که همه مصلح باشند.
 
امید این نیست که کسی از بیرون بیاید و مشکلات ما را حل کند. ما فکر می‌کردیم که اگر شاه برود، مشکلات حل می‌شود؛ اما واقع بین که شدیم دیدیم همه ما یک شاه هستیم. شاه مگر چه بود؟ ما عمامه داریم و او نداشت، شاه ریش‌هایش را می‌تراشید و ما نمی‌تراشیم! اینها خلقیات شخصی است و ربطی به اداره جامعه ندارد. خدا هیچ قومی را تغییر نمی‌دهد، مگر اینکه مردمش بخواهند. باید همه مردم به این نتیجه برسند که باید جامعه عوض شود.
من با تمام این سختی‌ها به آینده امیدوارم، اما امیدم به این نیست که شب بخوابیم و صبح بیدار شویم و همه چیز خوب شود. هر چیزی که کمک به آگاهی جامعه کند و درد را به مردم بشناساند، زمینه برای علاج آماده‌تر شده است. اگر بفهمیم ریشه این مشکلات کجاست به مداوا نزدیک‌تریم. برای مثال بخواهیم در نظافت شهر کمک کنیم،‌ همین مجالس مذهبی ما کمتر همکاری می‌کنند، چرا این‌گونه شده است».
 
آیت الله ایازی با اشاره به اینکه محتوای منبرهای ما به سمت اثبات فضائل و گفتن مناقب اهل‌بیت سوق کرده است، گفت: «منبرهای ما شده است، ذکر فضائل شده و هیچ درسی برای انسان امروز ندارد و هیچ امیدی نمی‌دهد. اگر اثبات کنیم که پیامبر در کدام درجه است و امامان کجای بهشت است، چه دردی از بشر درمان می‌کند؟ باید از مشی و معارف اهل‌بیت چیزی بگوییم که چالش‌های امروزی انسان را برطرف کند.
این فضا در دوره آل‌بویه تشدید شد و حدیث‌های زیادی درباب فضائل و مصائب اهل‌بیت جعل شد. علامه عسکری این موضوع را به خوبی بررسی کرده است. در قرن دهم و در دوره صفویه نیز این فضا تشدید شد. بسیاری از این احادیث وجاده‌ای هستند. احادیث وجاده‌ای یعنی راوی می‌گوید «وجدتُ کتاب»؛ یعنی در فلان کتابخانه کتابی پیدا کردم. این احادیث سلسله سند ندارد. کسانی هم که این کتاب‌ها را می‌نوشتند راه جعل را بلد بوند و در کنار احادیث جعلی چند حدیث خوب و سنددار را اضافه می‌کردند. دوره صفویه سرشار است از این کتاب‌‌ها. امروز البته پیشرفته‌تر شده‌اند و در محافل مداحان چیزهایی نقل می‌کنند که اصلاً وجود ندارد. ایشان می‌خواهند با چند حدیث جعلی مردم را به یک کار مستحب تشویق کنند! آیا این کار صحیح است؟».
 
این استاد دانشگاه با اشاره به اینکه ناامیدی و یأس جامعه را به شکست در برابر دشمنان می‌کشاند گفت: «امام رضا در روایتی می فرماید ما حق نداریم مردم را مأیوس کنیم. در این شبکه‌های اجتماعی یأس و خبرهای ناگوار را پمپاژ می‌کنیم. در سال جاری حدود ۷۰۰ هزار نفر ایران را ترک کرده‌اند! اینان چه کسانی هستند؟ مشخص است که نخبه‌ها و کسانی‌اند که دستشان به دهانشان می‌رسد. ایشان فقط گلیم خودشان را از آب بیرون می‌کشند و بقیه را به حال خود می‌گذارند. این راحت‌ترین کار است.
فرستادن خبر منفی بدون پیوست عملیاتی دردی دوا نمی‌کند! امام رضا می‌فرماید که مردم را از رحمت خدا مأیوس نکنید. حالا در دنیا نیز همین برقرار است و نباید مردم را از زندگی مأیوس کرد. امام علی می‌فرماید فقیه ـ منظور فقیه اصطلاحی نیست و هرکسی است که صاحب فهم است ـ کسی است که مردم را از رحمت خدا مأیوس نمی‌کند، چون موجب سردرگمی جامعه می‌شود و موجب سوءظن می‌شود.
در حالت یأس همه به همه چیز بدبین می‌شوند و حتی خبرهای خوب هم دیگر امید ایجاد نمی‌کند. ناامیدی اسباب تسلیم در برابر دشمن را مهیا می‌کند. در بازجویی‌ها فرد را ناامید می‌کنند که بتوانند او را در اختیار بگیرند. وقتی ما زمینه ناامیدی را مهیا می‌کنیم، باید بدانیم که زمینه‌های تسلیم برابر دشمن هم فراهم می‌شود و اینگونه نیست که همیشه بشود با زور و فشار بر مردم حکومت کرد. با این روند سرمایه اجتماعی از بین می‌رود. در حالت یأس عزت نفس مردم از بین می‌رود. بعد از جنگ در عراق، مردم شریفشان نیز دست تکدی دراز می‌کردند. چه شده که این کشور به این جا کشیده شد؟
تسلیم شدن در مقابل دنیا و دشمنان از پیامد‌های ناامیدی است. امیدواری به معنای نشستن و دعا کردن نیست، بلکه باید حرکت را آغاز کرد.
پنج عاملی که زمینه یأس را در جامعه فراهم می‌کند عبارت‌اند از: ۱. شکست، ۲. ناکارآمدی، ۳. بی‌برنامگی، ۴. تلقین دیگران: آیا شما بر سر بالین مریض می‌گوید که مردنی هستی؟ نباید به جامعه تلقین کرد که نمی‌تواند. ۵. انتظار معجزه نداشته باشیم.
برای بیرون رفت از فضای نا‌امیدی نیز سه مرحله وجود دارد:
۱. شناخت صحیح وضع موجود؛ ۲. تلاش و کوشش؛ یعنی هر کسی باید به سهم خودش تلاش کند و منتظر دیگران نماند. از مسائل آب گرفته تا هر کاری که شخص می‌تواند عمل کند. ۳. توکل به خدا: آیات فراوانی در قرآن درباب توکل هست. انسان باید امیدوار به آینده باشد و تلاش کند و در نهایت به توکل امیدوار باشد. نمی‌شود امید داشت و کاری نکرد».
والسلام
گزارش سخنرانی محمدتقی فاضل میبدی شب ۲۸صفر در مجمع مدرسین و محققین
 
مراسم عزاداری پیامبر اکرم (ص) در شب رحلت ایشان، در مکان مجمع محققین و مدرسین حوزه علمیه قم برگزار شد. در این شب حجت الاسلام محمدتقی فاضل میبدی با اشاره به وجود اختلافات در تاریخ‌های بیان شده برای رحلت پیامبر و ائمه به بررسی موضوع «علت گسترش اسلام در جهان در زمان پیامبر» پرداخت.
 
ایشان در ابتدای سخنانش‌ گفت: «سه قول درباره وفات یپامبر وجود دارد. اولین قول ۲۸ صفر سال ۱۱ هجری، پس از حجة الوداع است که بیشتر عالمان شیعه به این قول اعتقاد دارند. قول دیگر دوم ربیع الاول همان است که عالمان اهل سنت روی آن پا فشاری می‌کنند و همچنین قول سوم دوازدهم ربیع الاول همان سال است. درباره شهادت امام حسن مجتبی نیز اختلافاتی هم در روز و هم در سال وجود دارد. برخی شهادت امام حسن را ۲۸ صفر، برخی ۸ صفر، برخی ۲ ربیع سال ۵۰ و برخی سال ۴۹ بیان کرده‌اند. این اختلافات تاریخی در تولد یا وفات همواره هست. این اختلافات در سرنوشت امروز ما مؤثر نیست و آنچه ما باید آن را درک کنیم و از آن سرمشق بگیریم، آیینی است که پیامبر در جزیرة العرب پایه‌گذاری کرد. دینی که برای تمام جهان است، نه فقط برای شبه جزیره.
 دینی که پیامبر عرضه کرد هم شامل اعتقادات بود هم شامل شرایع. آنچه ایشان عرضه کرد چیزی جدای از ادیانی بود که در آن دوران وجود داشت. دین پیامبر خدایی یکتا و خالق داشت که توانست در سیزده سالی که در مکه بود عقاید بت‌پرستانه و مشرکانه را به سمت توحید بچرخاند. نکته قابل توجه، چگونگیِ این توانستن است. چطور شد کمتر از دو قرن پیام این دین به تمام جهان گسترش یافت و نام پیامبر به دورترین نقاط دنیا رفت؛ از چین و مالزی گرفته تا اروپای غربی.
این ادعا که اعراب با شمشیر اسلام را گسترده کردند، غیر از در ایران و عراق و بخشی از بیزانس، شدنی نیست؛ چراکه حتی اگر فتوحات با زور شمشیر بود، ایمان‌دار کردن و ایمان‌دار نگاه داشتن مردم با زور نبود. به قول عبدالحسین زرین‌کوب هرچند فتح با شمشیر بود، اما ایمان با شمشیر نبود».
استاد دانشگاه مفید قم، در ادامه گفت: «اسلام دین فترت است، یعنی با سرشت انسان هماهنگی دارد. علامه طباطبایی در این باره بحث کرده است. ما باید به این توجه کنیم که چه چیز اسلام با انسان اجین است که کمتر از دوقرن توانست چند تمدن بسیار بزرگ (روم و یونان و شامات و تمدن ایران) را تسخیر کند؟ به نظر من اسلام چند مؤلفه دارد که اگر نداشت نمی‌توانست فراگیر شود. البته متأسفانه تقریبا همه این مؤلفه‌ها امروزه حذف شده است!
اولین و مهم‌ترین مؤلفه اسلام اخلاق است. اخلاق یکی از نکات کلیدی اسلام است. جمله معروف «انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق» نمایانگر همین مسئله است. البته بنده جایی ندیدم که چنین حدیثی از با همین کلمات از پیامبر نقل شده باشد؛ اما نقل به این مضمون احادیث بسیاری وجود دارد. این موضوع را به خوبی می‌توان از قرآن نیز استخراج کرد.
توجه داشته باشید که در شبه جزیره عربستان اصلاً اخلاق وجود نداشت. اخلاق یعنی اینکه انسان‌ها بتوانند رابطه خودشان را بین یکدیگر تعریف کنند. یکی از تعاریف اخلاق رابطه آدم‌ها با آدم‌ها به شکل درست و صحیح انسانی است؛ یعنی فرد با زن و بچه و مشتری و ارباب رجوع و هر کسی که رابطه دارد، بداند که چگونه رفتار کند. یعنی به گونه‌ای رفتار کند که عزت‌نفسی پایمال نشود، فشار روحی به کسی وارد نشود.
در حدیثی از پیامبر اکرم در کتاب تحف‌العقول آمده است: «افضلکم ایماناً احسنکم اخلاق». پیامبر در این حدیق می‌خواهد ایمان را بر پایه اخلاق بنا کند. برای اینکه به یک سقف بشود اعتماد کرد، باید پایه‌هایی قوی داشته باشد. ایمانی که پیامبر از آن صحبت می‌کند، پایه‌هایش اخلاق است. ایمان رابطه با خداست و اخلاق رابطه با بندگان خدا. اگر نتوانیم رابطه بندگان خدا را در جامعه با هم تنظیم کنیم و یک رابطه انسانی بسازیم، ایمان آن جامعه یا ارزشی ندارد، یا ارزش کمی دارد.
 ایمان نجایی فضیلت دارد و پایدار است که در آن جامعه چیزی به نام «احسن اخلاق» وجود داشته باشد. این روایت پیامبر است؛ یعنی رابطه ما با خدا زمانی معنا پیدا می‌کند که رابطه افراد بین هم درست تنظیم شده باشد.
پیامبر در جایی در تعریف اخلاق می‌گوید آیا می‌خواهید اخلاقی را به شما نشان دهم که به درد دنیا و آخرت بخورد؟ تعریف اخلاق این است که اگر کسی با تو قطع رابطه کرد، مبادا با او مقابله‌به‌مثل کنی و با او قطع رابطه کنی! جامعه‌ای که بخواهد جرم‌ها و پرنده‌های قضایی‌اش کم شود و حقوق بشر حفظ شود و عزت انسانی از بین نرود، باید اگر کسی با تو قطع رابطه کرد با او قطع رابطه نکند.
پیامبر در ادامه می‌فرماید اگر کسی تو را از چیزی محروم کرد، مراقب باش که تو با او این کار را نکنی. اگر قرار باشد که همه چیز مقابله‌به‌مثل شود، سنگ روی سنگ بند نمی‌شود، از جامعه و حکومت گرفته تا خانواده. پیامبر می‌خواهد جامعه را بسازد، به دنبال سجده و راز و نیاز خالی نیست، بلکه آنچه مهم است، ساختن جامعه سالم از نظر اخلاقی است. همچنین ایشان می‌فرماید اگرکسی بر تو ظلم کرد، او را ببخش. البته منظور پیامبر این نیست که در مقابل ظالم نایست، چرا‌که اگر ما با ظلم مقابله نکنیم ظلم گسترده می‌شود. ظلم دو نوع است، ساختاری و فردی. عفو از ظلم و گذشت از ظلم در موارد فردی است، اما اگر ظلم از بالا به پایین باشد و ساختاری باشد، اینجا عفو و گذشت معنا ندارد. ما در برابر ظلم فردی یک وظیفه داریم و در برابر ظلم ساختاری وظیفه دیگری. اگر در جامعه ظلم فراگیر شود، سنگ روی سنگ بند نمی‌شود. آیت الله طالقانی می‌فرماید: اگر آن حساسیتی که علمای ما روی کفر داشتند، روی ظلم می‌داشتند، کفر به وجود نمی‌آمد؛ چراکه ظلم موجب کفر می‌شود».
فاضل میبدی در ادامه با اشاره به این نکته که «مدارا با مردم» از علت‌های گسترش اسلام بود، گفت:«پیامبر مدارا با مردم را به همراه دین آورد. مدارا از بخش‌های اخلاق است؛ یعنی باید در هر جایی از جامعه بتوانم با مردم رابطه داشته باشم. پیامبر فرمود من به شریعت سهله و سمحه برانگیخته شدم؛ اما فقها فقه را به جایی برده‌اند که سر تا پایش ترس است و تردید و شک و احتیاط. فرد برای یک وضو استرس دارد و مدام نگران از اجرای حج. این با سخن پیامبر متفاوت است. در قرآن آیه آمده است که درباره مسائل شرعی خیلی جست‌وجو نکنید و سؤالی نپرسید که جوابش برای شما کاری اضافه کند. شریعت این‌گونه نیست که بنشینی و مدام برای خودت دردسر درست کنی.
برخی چیزها را باید با عقلانیت حل کرد، نمی‌شود که همه چیز را با روایت تحلیل کرد. شهید مطهری می‌گوید چند جریان به ما ضربه زد: اشعری‌گری، خارجی‌گری و اخباری‌گری. هر سه این‌ها دین را از عقلانیت دور کردند و به ورطه‌های دیگری کشاندند. برای مثال درباره قانون الحاق ایران به CFT شورای نگهبان گفته‌ است که خلاف شرع است! این یک قانون پولی و بانکی است، با کدام شرع حکم شده است که غیرشرعی است؟ شرع باید عقل را در پیش داشته باشد، با چند تا خبر واحد که نمی‌شود سرنوشت یک جامعه را تغییر داد. در کارها و موضوعاتی که به لحاظ موضوع تخصصی است، باید از متخصصان استفاده کرد. همین مصلحت نظام که امام اضافه کرد و مجمع تشخیص مصلحت را تشکیل داد، برای این بود که اگر موضوعی خلاف شرع بود، ولی به نفع جامعه بود، بتوان آن را به گونه‌ای حل کرد. امروزه اهداف دین از دست رفته است و جامعه دینی مساوی شده است با جامعه فقهی! آیا اگر جامعه‌ای سرشار از طلاق باشد و همه طلاق‌ها شرعی باشد یا جامعه‌ای سرشار از زنا باشد و سپس برای زنا حد جاری شود، آیا این جامعه دینی است؟ این جامعه شاید فقهی باشد، اما دینی نیست. هرچند به نظر من، فقهی هم نیست، چراکه هدف فقه هم دین و اخلاق است. باید توجه کنیم که عقلانیتی که پیامبر در کنار آیینش قرار داد باعث شد که از شرق تا غرب جهان را بگیرد. باید با چشم درایت به سمت روایت رفت.
البته ممکن است جمله‌هایی علیه پیامبر و عقلانیت پیامبر مطرح شود، اما باید رفت و کل سیره و روش ایشان را دید. در قرآن به پیامبر می‌فرماید که بال‌های خودت را باز کن به دور مردم؛ یعنی مانند مادر مهربان است برای امتش. اما متأسفانه امروزه شاهد آمار بسیار بالای دین‌گریزی مردم هستیم. علت دین‌گریزی هم عامل عملی ممکن است باشد و هم عامل نظری. به نظر من عامل عملی دین گریزی موجب می‌شود که به عوامل نظری بروند. باید روی این آمار حساس باشیم».
 
ایشان در پایان با اشاره به عدم توجه به تخصص و عدم شایسته‌سالاری گفت: «امروز تعمیم‌های بی‌جا جامعه را گرفته است؛ اگر شخصی در فقه اعلم است قرار نیست در ریاضی هم اعلم باشد و حرفش قبول باشد. اینها تعمیم بی‌جاست.
یکی از مشکلات ما تعمیم‌های بی‌جاست. می‌گوییم چون فلانی نمازخوان است و نماز جمعه می‌رود و خانواده خوبی دارد؛ بنابراین بیاید و بشود وزیر! در کتاب بحار الانوار حدیثی هست که ابوذر رفت پیش پیامبر و تقاضای مقام کرد؛ اما پیامبر به او گفت تو راستگو هستی، اما مدیر خوبی نیستی. امام علی نیز کمیل بن زیاد را هر چند انسان خوبی بود، شماتت کرد. در جامه ما هم نباید تعمیم های بی‌جا را به کار بست. کاربلدی بسیار مهم است. علت برخی فساد‌ها همین ندیدن کاربلدی است. پیامبر فرمود که اساس دین عقلانیت است. ایشان می‌فرماید: اگر کاری در جامعه بدون کارشناسی صورت بگیرد، فسادش از صلاحش بیشتر است».
والسلام
گزارش سخنرانی استاد فاضل میبدی شب شام غریبان در مجمع مدرسین و محققین
 
مراسم عزاداری اباعبدالله الحسین در شب شام غریبان در مکان مجمع محققین و مدرسین حوزه علمیه قم برگزار شد. در این شب استاد فاضل میبدی به بررسی ریشه‌های عاشورا در زمان خلفا به ویژه عثمان و عبرت‌هایی که باید از جریان عاشورا گرفت، پرداخت.
فاضل میبدی در رابطه با ارتباط عاشورا با زندگی امروزی گفت: «درباره ابعاد مختلف عاشورا سخن بسیار گفته شده است، آنچه تقریباً از چشم ما مغفول مانده، تأثیر عاشروار در زندگی امروز است. اگر این واقعه به درد زندگی امروز ما نخورد، به درد موزه می‌خورد. هرچه تبلیغات بیشتر شود و هزینه و وقت صرف عزاداری و مناسک و آیین‌ها شود، اگر ربطی به جامعه امروز نداشته باشد، نتوانسته است اهداف عاشورا را محقق کند. امسال تمام شبکه‌های تلوزیون فقط هیئت‌ها را پوشش می‌دادند و دسته‌ها و سینه‌زنی‌ها را، بدون هیچ تحلیل و تفسیری. مدام هم شاهد گسترش این نگاه در جامعه هستیم.
ما باید جامعه خودمان را با داستان عاشورا مقایسه کنیم. داستان عاشورا در یک جمله تقابل دو اسلام در صحرای کربلا است؛ یکی اسلام عقل و یکی جهل، یکی اسلام عدل و یکی ظلم، یکی اسلام رحمت و گفت‌وگو و دیگری اسلام خشونت و کشتار. هر دو هم اسلام است؛ اما به گونه‌ای در تقابل‌اند که یک طرف هنگامی که حمله می‌کند به کودک شیرخواره هم رحم نمی‌کند. جایگاه این حمله نیز اسلام است. به راستی چه شده است؟.
امام علی در خطبه ۱۶ نهج‌البلاغه می‌فرماید که باید از تاریخ درس بگیریم. ایشان در نصیحت به امام حسن نیز بر این کار تأکید می‌کند. اگر مسلمانان تاریخ نخوانند و عبرت نگیرند، عمده پایه‌های ایمانی آنان ضعیف است؛ چراکه بخش مهمی از قرآن داستان گشتگان است. قرآن خودش فلسفه قصه‌گویی‌اش را عبرت برای صاحبان خرد بیان می‌کند. امام علی در جای دیگری می‌گوید که تنها راه نجات از شبه‌ها این است که کسی از تاریخ عبرت‌ بگیرد و تقوا داشته باشد».
 
ایشان در ادامه بحث و درباره ریشه‌های اتفاق عاشورا با اشاره به بدعت‌های ایجاد شده در زمان خلیفه دوم گفت: «بدعت از خلافت خلیفه دوم آغاز شد. بدعت‌هایی که عمر گذاشت بیشتر در احکام سیاسی و اجتماعی بود. امام علی در خطبه شقشقیه، به دنبال نقد روزگار مسلمانان و خلفا است. امام علی در این خطبه سه خلیفه گذشته را نقد می‌کنند. البته اهل سنت در انتصاب این خطبه به امام علی شک کرده‌اند. نقدهای امام علی به ابوبکر در این خطبه کم است و بیشتر نقدش شامل عمر و عثمان می‌شود. آیت الله منتظری در شرح نهج البلاغه اشاره بر اساس منابع اهل سنت اشاره کرده‌اند که اهل سنت سندیت این خطبه را قبول دارند.
امام در نقد خلیفه دوم، می‌گویند که عمر حکومت را به حوزه خشونت کشاند؛ یعنی حاکم به گونه‌ای با مردم سخن می‌گفت که بر دل آنها زخم می‌گذاشت و هر کسی که با او برخورد می‌کرد، احساس خشونت می‌کرد. بنابراین اگر مسئولان در جامعه دینی، با مردم نوعی برخورد کنند که شخص احساس خشونت کند، این رفتار خلاف سیره امام علی است. امام علی در نامه به مالک اشتر نیز او را به رحمت و عطوفت توصیه می‌کند».
فاضل میبدی با اشاره به اینکه ریشه قدرت گرفتن بنی‌امیه در دوران عثمان است، به تشریح این مسئله پرداخت: «امام علی در خطبه شقشقیه در نقد خلیفه سوم عبارت «پهلوها به چربی آمد» را به کار می‌برد؛ به نظر می‌رسد که این ضرب‌المثل باشد؛ یعنی در کنار خلیفه سوم، یک طبقه رویش کرد که ویژگی‌شان این بود که به جان ثروت جامعه افتادند و ثروت‌های مردم را بلعیدند. امام بیان می‌کند که آنان مانند شتری که در فصل بهار به جان علف‌ها بیفتد، به جان اموال مردم افتاده بودند. این طبقه بنی‌امیه بود. بنابراین آنچه باعث شکل‌گیری بنی‌امیه شد، نفوذ آنان در عرصه خلافت بود.
امام علی در اینجا انگشت بر نقاط مالی می‌گذارد و می‌گوید که آنان وارد حکومت شدند برای بلعیدن ثروت مردم. حکومت خلیفه سوم در یک جمله حکومت فامیلی بود. علامه امینی در جلد ۸ الغدیر لیست اختلاس‌های دوران عثمان و فامیل‌های او را آورده است. برای مثال خاندان بنی عاص که در مکه همواره به آزار پیامبر می‌پرداختند و در مدنیه نیز چنین بودند و پیامبر آنان را تبعید کرد، در زمان عثمان به واسطه رابطه فامیلی به دستگاه خلافت وارد شدند. پیامبر درباره ایشان به آیندگان هشدار داده‌ بود و گفت بود که اگر اینها پس از مرگ من به حکومت نفوذ کنند سه کار می‌کنند: ۱. با ثروت مردم بازی می‌کنند، ۲. عزت نفس را از بندگان خدا می‌گیرند، یعنی افراد را بی‌شخصیت می‌کنند که نمی‌توانند اعتراض کند به حقوقشان. خفت مردم زمانی حاصل می‌شود که ثروت مردم در دست یک جریان خاص باشد. آدمی که سفره‌اش خالی باشد، نه عقل دارد و نه دین. ۳. دین دارند، اما با دین خدا بازی می‌کنند. ویل دورانت، در کتاب عصر ایمان در خلافت امویان می‌نویسد که معاویه فهمید که چگونه با دین بازی کند که مانع تمطعش از دنیا نشود.
 در دوره عثمان کسانی بر سر کار می‌آیند که پیامبر آنها را تبعید کرده بود و در مقابل صحابه‌ رسول خدا،ابوذر غفاری، تبعید می‌شود. جرج جرداق در کتاب امام علی می‌نویسد: عثمان دو چیز در اختیار فامیل‌‌هایش گذاشت،‌ یکی بیت‌المال و دیگر شمیشر و سلاح. یعنی زر و زور در یک خانواده جمع شد. ماحصل این کار و رفتار چه بود؟ شورش فقرا علیه خلیفه. برای اولین بار خلیفه مسلمین با شورش مردم برکنار و کشته شد. خلیفه‌ای که از سابقون در اسلام و داماد پیامبر بود!
از عثمان پرسیدند که چرا انقدر پول پخش می‌کنی؟ در پاسخ گفت که صلاح مردم در دست من است و من تصمیم می‌گیرم و اگر اختیار بیت‌المال در دست من نباشد من چه خلیفه‌ای هستم؟ امام علی خیلی تلاش کرد که فرجام حکومت به اینجا نرسد و راضی نبود که مردم علیه خلیفه شورش کنند و خلیفه را بکشند. از امام علی درباره علت رویدادن این اتفاق سؤال شد که ایشان پاسخ داد که عثمان منفعت خودش و فامیلش را بر جامعه مقدم می‌کرد. لذا امام علی هنگامی که مالک را به مصر می‌فرستاد به او گفت که مبادا منافع خودت را بر دیگران و جامعه سبقت بدهی.
مهم‌ترین بدعت دوره عثمان‌ ترک عدالت بود، نه ترک عبادات. امام علی در خطبه ۱۶ می‌گوید که تمام رفتار اجتماعی و سیاسی جامعه شبیه به زمان جاهلیت شده است. نمی‌گوید که نماز ترک شده یا حج ترک شده، بکله آنها هست، اما عدالت از بین رفته است. هدف آیه «لِیَقُومَ النّاسُ بالقِسط» از بین رفته است. منظور از این آیه این است که مردم جوری تربیت شوند که خودشان عدالت را برپا کنند. مردم را چونه تربیت کرده‌ایم که مردم به دنبال دزدی و احتکار هستند؟ اسلام برای چه آمده است؟ همه چیز که اشک و قبر و قیامت نیست. اهداف قرآن جامعه تزکیه شده و تعلیم یافته و جامعه‌ای است که مردم سهم دیگران را خودشان بدهند؛‌ اما خبری از آن جامعه نیست. چرا این‌گونه شده است؟ اگر سازوکار خلافت اسلامی درست عمل می‌کرد و خللی در سیاست مالی و دیوانی دولت از طریق استخدام افراد ناشایسته ایجاد نمی‌کرد که جامعه به این سو کشیده نمی‌شد.
 در نظام‌های فاسد و فامیلی هر کس فرمانبردارتر باشد مقرب‌تر است. اگر شایسته‌سالاری بود که این وضع پیش نمی‌آمد. جمله مشترک بین امام علی و حسین این است که خدایا خودت می‌دانی که دعوای ما بر سر قدرت نیست و هیچگاه برای ما حکومت ارزش نداشته است. دعوای امام علی با معاویه و حسین با یزید، بر سر چیزهایی است که نشانه دین است و باید برگردد؛ مانند برپایی عدالت.
بلاد و شهری که امنیت فکری و شغلی نداشته باشد، با مناره و مسجد کارش درست نمی‌شود. چرا قرآن دو کلمه «جوع» و «خوف» را کنار هم آورده است؟ در قرآن جامعه کفر، جامعه‌ای است که لباس ترس و ناامنی و گرسنگی بر اندام مردم باشد. اگر در جامعه فرد نتواند فکرش را بگوید، به تعبیر قرآن نشانه جامعه کفر است. اصلاح مد نظر امام حسین این است که باید بندگان مظلوم در ایمنی و آسایش باشند.
هدف دین و خدا و پیامبر کاهش رنج مردم است. اگر از جامعه شادی گرفته شود و ناامیدی در آن باشد، دیگر اندیشه نیز رخت بر می‌بندد. قرآن درباره پیامبر می‌فرماید: پیامبری آمده است که هم‌پای شما رنج می‌کشد. دین باید برای انسان آسایش فکری و معیشتی بیاورد.
می‌گویند عزت و استقلال از همه چیز بالاتر است. این جمله اشتباه است. استقلال وسیله است برای رسیدن به زندگی‌ای بهتر. نمی‌شود که سال‌ها در رنج و جنگ و نزاع باشیم به خاطر استقلال. این سوء‌استفاده از یک کلمه است. شهادت هم در اسلام هست؛ اما هدف نیست و وسیله است برای نیل به دیگر مقاصد. بر اساس قرآن و نهج البلاغه باید مردم در یک نظام عادلانه زیست کنند. امام علی فقر را در نهج البلاغه بسیار نهی می‌کند. جامعه را باید با سخنان علی علیه السلام محک زد، نمی‌شود که جامعه را با شعار محک زد.
جریانی که در عاشورا اتفاق افتد جریان جهالت در مقابل عقلانیت است. باید از عاشورا عبرت گرفت و اگر عاشورا را بگذاریم در قاب تاریخ و فقط بر آن اشک بریزیم، فایده‌ای برای ما جامعه ما نخواهد داشت».
والسلام
گزارش سخنرانی دکتر محمدصادق کاملان شب عاشورا در مجمع مدرسین و محققین
 
مراسم عزاداری اباعبدالله الحسین در شب عاشورا با سخنرانی دکتر محمد صادق کاملان در مکان مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم برگزار شد. دکتر کاملان در این سخنرانی به تشریح سخنان امام حسین در منا در سال ۵۸ قمری پرداخت و گفت: «یک سال پیش از مرگ معاویه، یعنی سال ۵۸ قمری، امام حسین در منا خطبه‌ای دارند. در آن زمان مردم سه روز در منا می‌ماندند؛ بنابراین زمان مناسبی بود برای اینکه امام اهداف خودش را و شرایط جامعه را برای مردم بیان کند. منظور از مردم در اینجا اصحاب رسول الله هستند. در این رویداد و بر اساس گزارش ابومخنف حدود ۲۰۰ نفر از اصحاب و ۷۰۰ نفر از تابعین حضور داشتند. صحابه افرادی بودند که رسول الله را دیده بودند و نافذترین افراد در آن جامعه بودند. نفوذش صحابه را می‌توان شبیه به نفوذ مراجع تقلید در امروز دانستد. تابعین نیز کسانی بودند که رسول الله را ندیده‌ بودند، اما با یک واسطه سخنان رسول را شنیده‌ بودند».
کاملان با اشاره به وجود تفاوت بین نسخه‌های موجود از این خطبه گفت: «تفاوت‌هایی هست بین مقتل الحسین ابی‌مخنف و کتاب سلیم. بخش اول این خطبه در کتاب سلیم هست و این بخش در در کتاب تحف العقول نیست. در بخش اول امام خود را معرفی می‌کند و نسبتش با رسول الله را بیان می‌کند. در این بخش امام حسین پس از هر واقعیتی که بیان می‌کند از اصحاب اعتراف همراه با قسم می‌گیرد؛ مثلاً می‌فرماید آیا از پیامبر نشنیدید که من و حسن سرور جوانان بهشت هستیم؟ و بعد از صحابه اعتراف می‌گیرد. ایشان ۱۵-۱۶ مورد را بیان می‌کند.
سپس امام شرایط جامعه را بیان می‌کند و قصور و تقصیر علمای اسلام را در این رویداد بیان می‌کند؛ چراکه موقعیت اصحاب در آن دوره بسیار حساس است و آنان واسطه پیامبر و وحی با مردم‌اند. به طوری که با یک روایت می‌توانند تأثیرات بسیاری در جامعه بگذارند؛ برای مثال در جریان سقیفه، با اینکه انصار بیشتر به دنبال کسب خلافت‌ بودند، با بیان یک روایت از پیامبر با این مضمون که خلافت در قریش می‌ماند، جریان خلافت عوض شد. هرچند برخی این روایت را مجعول می‌دانند».
این استاد فلسفه دانشگاه مفید هدف انبیا را اصلاح دانست و تصریح کرد که پیامبر به دنبال حاکمیت نبوده است: «پیامبر به دنبال حاکمیت نبود و به دنبال این نبود که چرا آنها بخورند و ما نخوریم؟ هدف پیامبر این بود که معالم خدایی را به جامعه بشناسند و جامعه را اصلاح کند. برخی با کلمه اصلاح و اصلاح‌طلب مشکل دارند. کلمه «اصلاح» ۱۲ بار در قرآن آمده است؛ مثلاً شعیب می‌گوید که اگر چیزی را نهی می‌کنم و می‌گویم به دنبال اصلاح جامعه هستم، نه اینکه با شما دشمنی داشته باشم. پیامبران اصلاح‌طلب بودند. امروز در جامعه ما که رنگ انقلابی دارد، همه چیز را انقلابی تفسیر می‌کنند؛ حتی پیامبران و امامان را نیز انقلابی تفسیر می‌کنند. در دهه ۵۰ تفسیر رایج از حرکت امام حسین این بود که هدف ایجاد حکومت اسلامی است. آقایان هاشمی نژاد، صالحی نجف آبادی و بسیاری از علمای آن دوره همه هدف امام را تشکیل حکومت می‌دانستد. امروزه اما به خاطر اینکه این ۴۰ سال انقلاب اسلامی را می‌بینند، یک عده‌ای هم به طور کلی هدف تشکیل حکومت را نفی می‌کنند. آنها جو دهه ۵۰ داشتند و امروزه هم جو آمده که به طور کلی انقلابی‌گری را نفی کنند! هردوی این رویکردها ناشی از جوی است که ساخته شده».
 
دکتر کاملان در ادامه به تشریح معنای کلمه «معالم» و نیز منظور کلمه «علما» در این خطبه پرداخت: «عده‌ای منظور از معالم دین را در این خطبه مصادره می‌کنند؛ مثلاً عارف یک جور و فقیه جوری دیگر. مصادیقی که امام حسین برای معالم معرفی می‌کند، همگی از سنخ مسائل اجتماعی است. امام می‌گوید که شما علمای اسلام مهر سکوت زده‌اید به دهانتان که یا به خاطر طمع در اموال است این سکوت یا از ترس جان است؛ یا بریده به زور یا بسته به زر. امام حسین معالم دین را مسائل اجتماعی می‌داند؛ البته ذیل آن به احکام نیز اشاره می‌کند.
امام حسین در ادامه خطبه می‌گوید که صالح‌ترین افراد برای حکومت علما هستند. منظور امام حسین از علما، فقها نیست، بلکه منظور از علما همین صحابه‌اند که مخاطب امام حسین‌اند. عده‌ای البته از این خطاب به نفع نظریه ولی فقیه استفاده کرده‌اند که اشتباه است. اساساً در آن دوران فقیه به معنای امروزی وجود نداشته است. یک روایتی‌ از امام صادق هست که می‌فرماید شیعیان ما تا زمان امام باقر از عامه و فقهای عامه تبعیت می‌کردند. شاهد این مدعا هم این است که مجموع روایاتی که از امام علی تا امام سجاد درباره مسائل فردی و فقهی وجود دارد بیش از ۴۰-۵۰ روایت نیست. در موسوعه جدیدی درباره امام حسین جمع آوری کرده‌اند حدود ۱۲ روایت پیدا شده است از ایشان. به طور کلی مجوع روایات پیش از امام باقر به ۱۰۰ نمی‌رسد که عمده این روایات هم از امام علی درباره قضاوت است. بلکه بیشتر روایات از زمان صادقین است. به گونه‌ای که روایات فقهی امام صادق به اندازه کل ائمه است.
فقه آنگونه که اکنون در جامعه حضور دارد، اصلا وجود نداشت که مثلاً فقه زندگی را از لحاظ سیاسی، فرهنگی و اجتماعی اداره کند. بنابراین باید به این نکته توجه کرد که نمی‌توان علما را همان فقها دانست».
 
این استاد فلسفه با بیان اینکه از این خطبه می‌توان دریافت که حساسیت‌های امام حسین چه بوده است، به نقد رفتار علما در دوران حاظر و عدم توجه به اهداف امام حسین پرداخت: «امام حسین به علما می‌گوید من می‌ترسم که خدا عذاب بزرگی را برای شما بفرستد. شما حق خودتان را می‌گیرید اما عهد رسول خدا و عهد خدا را فراموش کرده‌اید. در جامعه‌ای که اسلامی است افراد عاجز و زمین‌گیر در شهرها بدون پشت‌وانه رها شده‌اند و هیچ به آنها رسیدگی نمی‌کنید.
اگر بخواهیم این سخنان امام را به بیان امروز بگویم و عمل کنیم باید چه کرد؟ آیا راه حل این است که صندوق صدقه درست کنیم و مثلاً ماهانه ۴۵ هزار تومان به جیب مردم بریزیم و به مردم تکدی‌گری یاد بدهیم؟ امروزه صندوق صدقه با کرامت انسانی سازگار نیست؛ چند هزار میلیارد در ماه از این ۴۵ هزار تومان ها به کسانی داده می‌شود که این ۴۵ تومن هیچ جایگاهی در زندگیشان ندارد. با درآمدهای ماهانه ۱۲ میلیون تومان همچنان این صدقه را می‌گیرند! به جای این کار باید این پول در بیمه عمومی تزریق می‌شد. بر سر بیمه سلامت چه آمد؟ چه شد که از پا درآمد؟ وظیفه دانایان و علما در امروز این‌هاست و حساسیت به این مسائل است.
مرجع تقلید ما اما حساسیتش در قرن ۲۱‌ام روی پخش شدن عکس حضرت عباس است! به کدام مجوزی می‌گویید حرام است؟ جز اینکه برداشت شما این است که پخش شدن عکس هتک حرمت است؟ معیار هتک حرمت عرف مردم است، نه ذهن یک فقیه که سرشار از داده‌های فقهی است. این مسائل عرفی است و باید عرف آنها را تشخیص دهد. همین مرجع می‌گوید که اگر عکس حضرت عباس پخش شود، من دسته راه می‌اندازم و اعتراض می‌کنم. ۱۵ سال پیش هم ایشان دو فرزندش را فرستاد به دفاع از قمه زنان در قم. حال اگر کسی حکم کند که قمه زدن اشکال دارد، فریاد وااسلاما سر می‌دهند. از کجا ؟ کدام اجماع؟ کدام روایت؟ کدام شهرت؟ من در اینجا به دنبال بحث فنی نیستم، بلکه منظورم این است توجه بدهم که حساسیت امام بر روی چیست و حساسیت‌های ایشان روی چیست. اینقدر که آقایان روی قمه زدن حساس‌اند، بر روی مسائل اجتماعی و فقر حساس نیستند. برداشت ما را بیینید از عاشورا مقایسه کنید با برداشت خود امام حسین و ببینید که چقدر تفاوت وجود دارد. گویی دو محرم و عاشورا هست؛ یکی اینکه ما می‌شناسیم و برای‌ آن گریه می‌کنیم و سینه زنی می‌کنیم، ویکی هم آنکه حسین بن علی به خاطر کشته شد.
 
توجه کنید که منظور من این نیست که عزاداری و سینه‌زنی نباشد، بکله این‌ها سنت‌ها و شعائر دین‌اند که باید پاس داشته شوند. بحث من این است که آیا شیعه حسین بعد از عاشورا فرقی می‌کند؟ آیا فرد پس از عزاداری به سمت اخلاقیات اسلامی می‌رود؟ آیا کسی که پای منبر است پس از عاشورا جنس‌های احتکاری‌اش را وارد بازار می‌کند؟ آیا این روزها هیچ تأثیری بر رفتار ما می‌گذارد؟ من خروجی این جلسات را خوب نمی‌بینم. هزاران میلیارد تومان در این محرم و صفر در ایران و عراق و لبنان و افغانستان و هندوستان و سراسر جهان هزینه می‌شود؛ خروجی این مبالغ کجاست؟ عزاداری باید باشد، شعائر باید باشد، اما چه سود اگر مؤمنان را گامی به سوی معنویت و اخلاق به پیش نبرد؟».
والسلام
صفحه7 از134
بازگشت به بالا