استاد حوزه علمیه قم و کارشناس تاریخ اسلام در توضیح تأثیر روحیات و رفتار مردم جامعه زمان امام حسین(ع) بر شکل گیری واقعه کربلا گفت: ضعف ایمان کوفیان و طبیعت اینکه در دل مرید آل علی(ع) بودند، اما اراده ای ضعیف در این زمینه داشتند، زمینه ای بر شکل دادن فاجعه کربلا ایجاد کرد.

آیت الله محمدهادی یوسفی غروی در گفت وگو با خبرنگار شفقنا در بررسی رفتار مردم جامعه زمان امام حسین(ع) با اشاره به فردی به نام فرزدق، اظهار کرد: نام اصلی فرزدق، همام بن غالب از بنی اسد بصره و مشهور به فرزدق بود. اصل کلمه فرزدق، واژه پارسی «پَرازدَه» به معنای «پاره خمیر، یک تکه خمیر» بوده است؛ چرا که صورتی گوشتی و درهم داشته است. به همین دلیل از او به پارسی ی پَرازدَه تعبیر و در عربی به فرزدق تبدیل شده است. این فرد، شاعر بود و در راه با امام حسین(ع) ملاقات داشت.

او با بیان اینکه شهرت شعرا به این است که در توصیف، دقیق هستند، گفت: به همین دلیل بنابر نقل تاریخی وقتی وضعیت اهل کوفه از وی پرسیده شده است، در یک کلمه با این مضمون جواب داده است که «دل های آنها با شما هست، اما تنها دل های آنها با شماست نه شمشیرهای آنها». به این معنا که تمایلات فکری و قلبی آنها در حدی نیست که عزم آنها را جزم کند و نیت جزمی و قطعی برای آنها به بار آورد که این تمایلات فکری و عاطفی خود را به مرحله عمل برسانند و شما و علی و آل علی(ع) را فقط در حد عاطفه دوست دارند.

این استاد تاریخ اسلام با قرائت متن عربی جمله فرزدق که «قلوبهم معک و سیوفهم علیک؛ دل های آنها با شما اما شمشیرهای آنها علیه شما و به ضرر شماست» تأکید کرد: این وصف معروف مشهوری است که به طور مکرر سر زبان عده ای قرار داشته است و مشهورترین آنها همین همام بن غالب معروف به فرزدق شاعر است که در گزارش های تاریخی آمده است.

او با بیان اینکه یزید بن معاویه، عبیدالله بن زیاد را با مشورت «سر جون» به فرماندهی کوفه نیز منصوب کرد، گفت:  سِیر لقب یونانی رومانی است که از گذشته بوده است و در حال حاضر نیز در کلمات خارجی و بخصوص انگلیسی به عنوان لقب استفاده می شود. سر جون رومی شاید از باقی مانده های رومیانی بود که در سرزمین های شامات و از جمله سوریه و دمشق حاکم بودند. ممکن است وقتی عرب های مسلمان در فتوحات خود به آن مناطق رسیدند و رومیان را از شام راندند، معاویه بن ابی سفیان این شخصیت را در باقی مانده های آنها شناسایی کرده، برای مشورت های سیاسی پسندیده و همینطور از مشاوران سیاسی معاویه بوده است.

یوسفی غروی ادامه داد: بعد از اینکه معاوریه به درک واصل شد، یزید به قدرت رسید و جریان بیعت گیری از امام حسین(ع) -همانطور که واقع شد- پیش آمد. در آن زمان به نظر می رسید تمایلات عده بسیاری از مردم و بخصوص مردم عراق به مرکزیت کوفه با حضرت امام حسین(ع) است. با اوصافی که یزید به آن شناخته شده بود، به اینکه مرد فاسق فاجر شرابخوار متهتک پرده دری است که حتی تظاهر به احکام اسلام را نیز چندان مقید نیست و هیچ صفت متناسبی با عنوان خلافت و جانشینی پیغمبر اکرم(ع) را ندارد، این مسأله بیشتر خود را نشان می داد.

او با بیان اینکه آنها ادعا می کردند خلیفه، جانشین پیغمبر(ص) و بنابراین امیر مسلمانان هستند، گفت: امیر مسلمانان بودن آنها را فرع خلیفه رسول الله بودن خود می دانستند، به این معنا که ما جانشین پیغمبر(ص) و بنابراین فرمانده مسلمانان هستیم. طبیعی است که هر عنوانی اوصاف و شرایطی را لازم دارد و از نظر تناسب حکم و موضوع کسی که وصف جانشینی پیغمبر(ص) و فرماندهی مسلمانان را می خواهد یدک بکشد، باید تناسبی با فرماندهی مسلمانان و جانشینی پیغمبر داشته باشد. در درجه اول، مسلمان، مومن و متدین باشد. گفته می شود که حرمت امامزاده را باید متولی آن داشته باشد، در اینجا نیز حرمت اسلام را باید فرمانده اسلام داشته باشد. این در حالی بود که یزید این اوصاف را نداشت.

این استاد حوزه تصریح کرد: علاوه بر آن به طور کلی اهل عراق سابقه طرفداری امیرالمومنین(ع) را در جنگ های علیه متمردین بر خلافت ایشان را داشتند. بعد از کشته شدن خلیفه سوم، عثمان بن عفان در اواخر سال سی و پنج هجری که مردم به اصرار با امیرالمومنین(ع) بیعت کردند و ایشان به خلافت رسمی رسید، اکثریت قریب به اتفاق مسلمانان از جمله مسلمانان عراق در کوفه و بصره و توابع آن تبعیت کردند. کل ایران در آن زمان به این دو قسم تقسیم می شد یعنی یک قسمت جنوبی ایران تابع فتوحات جنوب عراق یعنی بصره بود؛ آن فتوحات را لشکریان بصره انجام داده بودند و جنوب ایران از نظر سیاسی-اداری تابع بصره و قسمت های دیگر ایران تابع مرکزیت کوفه بود. بر این اساس کل دو کشور عراق و ایران اسلامی آن زمان به طور کلی تقسیم به همین دو قسم بصره و کوفه می شد و آنها همه طرفدار امیرالمومنین(ع) بودند.

او با بیان اینکه معاویه بن ابی سفیانی که از زمان خلیفه پیشین -عثمان بن عفان که از خاندان بنی امیه بود- حاکم یا فرمانده آن سرزمین های شامات بود، زیر بار خلافت امیرالمومنین(ع) نرفت، گفت: او جنگ هایی برپا و پیشاپیش طلحه، زبیر و عایشه را علیه امیرالمومنین(ع) تحریک کرد. آنها نیز از مدینه به مکه و از مکه به جنوب عراق یعنی همان بصره رفتند؛ مستولی بر بصره شدند و بیشتر اهل بصره طرفدار آنها شدند و در رویاروی امیرالمومنین(ع) ایستادند و شمشیر به روی امیرالمومنین(ع) کشیدند. در حالی که کسانی که به یاری امیرالمومنین(ع) شتافتند، ده هزار نفر بودند که با فراخوان امام حسن مجتبی(ع) به عنوان یادگار و نواده پیغمبر اکرم(ص) به کمک پدر بزرگوارشان امیرالمومنین(ع) آمدند.

یوسفی غروی ادامه داد: بعد از تمام شدن جنگ جمل در بصره، معاویه توانست بار دیگر نیز با مقدمه چینی هایی لشکریان شام را که پیش از آن تحت فرماندهی نظامی و سیاسی او بود، همچنان به دور خود جمع آوری کند و حتی افزایش دهد در حدی که بتواند حدود یکسال و نیم در رویارویی امیرالمومنین(ع) جنگ را ادامه دهد. البته جنگ به طور مستمر و در کل این مدت هیجده ماه نبوده است و هر از چندی جنگی در می گرفت. بر فرض به فاصله هر دو سه روز یا یک هفته یا ده روزی جنگی در می گرفت، یک شبانه روز ادامه پیدا می کرد و بعد فاصله می افتاد و دوباره جنگ دیگری آغاز می شد. جنگ های صفین در مجموع حدود هیجده ماه بین شامیان به سرکردگی معاویه بن ابی سفیان و اهل عراق که به طرفداری امیرالمومنین علی(ع) بودند، ادامه داشت.

او با اشاره به سوابق اهل عراق بخصوص اهل کوفه که طرفدار علی(ع) و آل علی(ع) بودند، گفت: به همین دلایل از قبل پیش بینی می شد که بعد از معاویه بن ابی سفیان، آنها اگر فرصتی به دست آورند، زیر بار خلافت یزید بن معاویه نخواهند رفت و در برابر خلیفه جوان تازه به دوران رسیده ای که طبعا هنوز حکومت او جا نیفتاده و قدرت و قوتی پیدا نکرده است، سر به تمرد و شورش بر می آورند. بر این اساس معاویه به یزید سفارش کرده بود که در رویارویی با این شرایط از مشورت با «سر جون رومی» سر نزند و همین طور هم شد و یزید دست به دامان سر جون رومی شد. البته کهن ترین مورخی که این خبر را آورده است، شخصی به نام «احمد بن اعصم بغدادی» متوفای سیصد و ده هجری است یعنی معاصر مورخ معروف طبری بوده است. البته اعتبار طبری بیشتر و اعتبار این شخص نسبت به طبری بسیار کمتر است، اما خوارزمی به نقل از او در نیمه قرن ششم-هفتم هجری در مقتلی که برای امام حسین(ع) نوشته، به کار برده است. مقتلی که به مقتل خوارزمی معروف است و جناب آقای دکتر شیخ مصطفی صادقی کاشانی به فارسی ترجمه کردند و انتشارات مسجد جمکران و هم انتشارات بوستان کتاب دفتر تبلیغات این ترجمه چاپ و منتشر شده است.

این استاد تاریخ اسلام با تأکید بر اینکه یزید دست به دامن مشورت سیاسی با «سر جون» یعنی مشاور سیاسی پدرش با سابقه مشاورت سیاسی-نظامی با رومیان شد، اظهار کرد: چون او می دانست بین یزید بن معاویه و عبیدالله بن زیاد صفا و صمیمیتی در کار نیست بلکه به مناسبت مسابقه ای که این دو آقازاده در زمانی با همدیگر داده بودند و کشتی ای که گرفته بودند و یزید مغلوب عبیدالله شده بود، دل خوشی از او نداشت و نسبت به او حسادت داشت. بر این اساس به این شکل مقدمه چینی کرد که یزید بن معاویه، اگر پدرت زنده شود و مطلبی را در این زمینه به تو بگوید، حاضری حرف پدرت را گوش کنی؟ یزید اظهار پذیرش کرد و او صندوقچه ای را بیرون کشید. از میان آن صندوقچه، وصیتنامه نوشتاری را بیرون آورد و خواند که به مهر معاویه رسیده بود. در آن وصیتنامه یا سفارشنامه همین موضوع را پیش بینی کرده بود که «پس از من اهل عراق بخصوص کوفیان، حسین بن علی(ع) را در برابر خلافت تو پیروی می کنند و علیه تو به جنگ می طلبند، هر گاه چنین شد برای به تحت حکومت برگرداندن عراقیان و بخصوص عراقیان کوفی، عبیدالله بن زیاد را به کار بگیر».

او ادامه داد: تا آن وقت عبیدالله بن زیاد به استمرار و ادامه جانشینی پدرش «زیادبن ابیه» قرارداشت. زیادبن ابیه چون پدر شناخته شده ای نداشت، بعنوان زیاد فرزند پدرش شناخته می شد. زیاد از این عقده اجتماعی رنج می برد و معاویه این نقطه ضعف او را به دست آورده بود. شاید بالاترین آرزوی زیادبن ابیه این بود که به نوعی این نقص اجتماعی او پوشانده شود، چه بهتر که به دست کسی مثل معاویه بن ابی سفیان که مسلط بر کار است. بویژه بعد از شهاددت امیرالمومنین(ع) و صلح تحمیلی بر امام حسن مجتبی(ع) که دیگر به طور کلی جهان اسلام ولو به ظاهر تسلیم معاویه شده بود، معاویه حاجت زیادبن ابیه را برآورده بود.

یوسفی غروی تصریح کرد: او با مقدمات و تمهیداتی چند پیرمرد مدعی کارشناسی نسب را تطمیع کرده و با کیسه های زر آنها را خریده بود. آنها نیز در راه، در برابر مردم و میان جامعه اهل شام بر روی منبر شام رفتند و شهادت دادند که پدر معاویه ضمن سفر تجارتی که داشته است، در شهر طائف با مادر زیاد اجتماعی داشته و این پسر ابوسفیان و برادر معاویه است.  این شخص بی حیا نیز از همین اندازه پدریابی استقبال کرد که بله! من پسر ابوسفیان و برادر معاویه هستم. بر این اساس از آن به بعد به طور رسمی به جای زیاد بن ابیه، زیاد بن ابی سفیان خوانده شد و به هر حال خود را از بنی امیه محسوب کردند. بعد از زیاد در زمان خود معاویه، پسر وی عبیدالله حاکم بصره شده بود. بعد از مرگ معاویه، یزید طبق آن مشورت سیاسی سر جون به عبیدالله بن زیاد ماموریت داد که با حفظ سمت حاکمیت بصره این بار ماموریت عراق دیگر یعنی کوفه را پیدا کرد.

او با بیان اینکه پیش از این اشاره رفت که حاکمیت بصره یعنی بصره و کل نیمه جنوبی ایران که از نظر اداری-سیاسی و حتی نظامی همه تابع بصره بودند، گفت: بنابراین وقتی گفته می شود ابن زیاد حاکم بصره بود یعنی حاکم بصره و نیمه ایران بود. اینکه با حفظ سمت حاکم کوفه نیز شد یعنی حاکمیت نیمه دیگر ایران را نیز به عهده گرفت به این معنا که حکومت کل حکومت عراق و ایران وقت به عهده عبیدالله بن زیاد قرار داده شد. او به کوفه وارد شد. کوفه ای که بر زبان فرزدق آمده است که دل هایشان با علی و آل علی(ع) است اما نه در حد اراده جزمی و اراده عملی بلکه در حد عاطفه قلبی و در مقام عمل قابل معامله هستند. اگر کسی بتواند آنها را بخرد، حاضر هستند خود را بفروشند و حتی برخلاف اراده قلبی و عاطفی خود علیه آل علی(ع) اقدام کنند و چنین هم شد.

این استاد تاریخ اسلام با اشاره به جنگ های حدود یک و نیم ساله صفین  و تلفات نزدیک به سی هزار کشته از اهل عراق و کوفیان به دست شامیان که به جای مانده بود، اظهار کرد: به همین دلیل لشکریان شام داشتند. این صفات زمینه هایی بودند برای شکل گیری فاجعه کربلا و ابن زیاد با شناختی که از کوفیان و نقاط ضعف آنها داشت، آنها را تهدید و تطمیع کرد و نتیجه گرفت. آنها را به لشکریان شام که کوفیان خاطرات بسیار تلخی از آنها داشتند، تهدید می کرد. طرف تطمیع آن نیز این گونه بود که بیت المال کوفه را باز کرد و هر چه از مالیاتی که در حکومت معاویه جمع آوری شده بود و کیسه های زر را به طرف روسای قبایل و عشایر عربی کوفه سرازیر کرد.

او با اشاره به اینکه روش خریدن عشیره به وسیله شیخ عشیره در میان آل ابی سفیان شایع بود، گفت: در صورتی که سابقه حکومت عدل علی(ع) چنین اقتضا نمی کرد، حتی وقتی به او پیشنهاد می کردند که اینها را از طریق شیوخ  و بزرگان عشایر و قبایل آنها به همان روش امویان و آل ابی سفیان و معاویه می شود رام کرد و شما چرا این طریق را به کار نمی گیرید، امیرالمومنین(ع) چون این کار خلاف عدالت اسلامی بود، نمی پذیرفت. در نهج البلاغه آمده است که در برابر آنها می فرمود که « اتامرونی ان اطلب النصر بالجور فیمن ولیت علیه؛ آیا از من می خواهید که برای خودم به وسیله جور و ستم یاری بطلم؟». امیرالمومنین(ع) این کار را ظلم و ستمی به مردم عادی می دانست که همه ذخایر بیت المال را به شیوخ عشایر بدهد و از طریق آنها یاری عشایر و قبایل را به طرف خود بکشاند.

یوسفی غروی با بیان اینکه این عدل علی است که او را شهید محراب کرد، گفت: بسیاری از غیر مسلمانان از ادبای عرب نیز بر این امر اشاره کرده اند، از جمله یکی از ادبای مسیحی عرب لبنانی این جمله را گفته است که «قتل علی فی محراب العباده لشدت عدله» به این معنا که علی در محراب عبادت کشته شد به شدت عدلی که اجرا می کرد. در حقیقت  امیرالمومنین(ع) روش های سیاسی خریداری افراد قبایل و عشایر از طریق شیوخ قبایل را خلاف عدالت اجتماعی می دانست و به همین دلیل به آن عمل نمی کرد، اما آنها مقید به این مسایل نبودند بلکه مقید به کرسی و ریاست از هر راهی که حاصل شود، بودند. به هر حال یزید بن معاویه و عامل او در عراق عبیدالله بن زیاد از این طریق این قبایل را خرید و یکی یکی آنها را علیه امام حسین(ع) مجهز کرد.

او تصریح کرد: البته این نکته نیز مخفی نباشد که آن چهار هزار اولیه ای که با عمر سعد از کوفه به کشتار امام حسین(ع) فرستاده شدند، از ابتدا برای کشتار امام حسین(ع) جمع آوری نشده بودند. بلکه چون خبر رسیده بود که از میانه همدان تا دشت بیع به طرف تهران و شهرری قدیم، نقطه های متعددی سر به شورش بر داشته اند و علیه حکومت مرکزی تمرد کرده اند. به ای دلیل بود که این چهارهزار نفر را در ایام حکومت نعمان بن بشیر انصاری که قبل از عبیدالله بن زیاد، فرمانده پیشین کوفه بود، برای این کار جمع آوری کرده بودند. نعمان بن بشیر، فرمانده ای که در زمان معاویه بن ابی سفیان بود، به این دلیل که جزو صحابه پیامبر(ص) و از انصار مدینه ای شمرده می شد که گویا هم سن و سال امام حسین(ع) هم بوده است، حاضر نبود با امام حسین(ع) رو در رو شود. بر این اساس بود که با سیاست ملایم رفتار می کرد و آن چهارهزار نفر را نیز برای سرکوب تمرد ایرانیان بین همدان تا دشت بیع آماده کرده بود.

این استاد تاریخ اسلام با بیان اینکه وقتی عبیدالله بن زیاد سر رسید، فرمان حکومت ری برای عمر بن سعدبن ابی وقاص را از او گرفت، گفت: عبیدالله این فرمان را مشروط کرد به اینکه عمر بن سعد پیش از رفتن به نقطه ماموریت دشت بیع و ری با این چهار هزار نفر آماده، اول کار امام حسین(ع) را به جایی برسان و بعد به آن ماموریت برود. این چهار هزار نفر متصدی میدان جنگ کارزار و به طور مباشر مستقیم علیه امام حسین(ع) نشدند؛ آنهایی که به طور مستقیم در میدان با امام حسین(ع) جنگیدند چهاز هزار نفر بودند، اما نه چهار هزار نفر اولیه عمر سعد بلکه چهارهزار نفر آخری که به سرکردگی شَمِر بن ذی الجوشن جمع شده بودند.

او  «شَمِر» را کلمه ای عبری خواند و افزود: پدر این آقا از مسیحیان حیره عراق بوده است که وقتی که مسلمانان عرب وارد این مناطق شده بودند، ذی الجوشن همچنان بر مسیحیت خود ماند تا مرد، اما پسرش شمر مسلمان شده بود. البته مسلمان کینه دار نسبت به اسلام و مسلمانان و مخصوصا علیه آل علی(ع) و این است که سخت ترین شخصی که علیه امام حسین(ع) موضع گرفت، همین شمربن ذی الجوشن بود. به همین دلیل ابن زیاد ماموریت او را بر ماموریت عمر سعد از نظر کارزار و میدان ترجیح داد یعنی کسی که مباشر قتل امام حسین(ع) شد ولو از نظر رتبه نظامی زیر نظر عمر سعد بود، اما از نظر مباشرت میدانی و کارزار همین آقای شمر بن ذی الجوشن بود. به همین دلیل است که قتل امام حسین(ع) به او بیشتر نسبت داده می شود. نه به عنوان اینکه شمر به دست خود سر مقدس امام حسین(ع) را بریده باشد بلکه او کسی دیگر را تحریک به این کار کرده است.

یوسفی غروی ادامه داد: آنکه به طور مستقیم سر امام حسین(ع) را بریده است، شخصی به نام «سنان بن انس نخعی» است که در اصل از قبیله نخع همدانیان یمنی است. همان قبیله ای که مالک اشتر نخعی، کمیل بن زیاد نخعی و حجر بن عدی کندی نخعی از آن قبیله است. قبیله ای که افراد متعددی از خواص اصحاب امیرالمومنین(ع) از آن قبیله بوده اند، اما این شخص کمی از نظر بدن قوی و از نظر عقل، کم عقل بوده است، بنابراین شمر مناسب دیده است که او را به بریدن سر امام حسین(ع) تحریک کند.

او با بیان اینکه ضعف ایمان کوفیان و طبیعت اینکه با دل مرید آل علی(ع) بودند، اما اراده ای ضعیف در این زمینه داشتند، بر شکل دادن فاجعه کربلا اثر گذاشت، گفت: این ضعف اراده بعد از قتل امام حسین(ع) نیز مجددا سر برآورد یعنی حدود ده هزار نفر با سلیمان بن صرد خزاعی به عنوان توبه کنان از نایاری امام حسین(ع) بیعت کردند، اما در عمل فقط پنج هزار نفر از آنها در میدان کارزار حاضر شدند. حدود نیمی از این ۵ هزار نفر در نزدیکی موصل در جنگ با با عبیدالله بن زیاد شهید شدند و نیمه دیگر آنها برگشتند که مختار آنها را به کار گرفت. البته با مختار هم ده هزار نفر بیعت کردند، اما کسانی که در کارزارهای مختار عملا به میدان حاضر شدند، حدود ۵ تا ۷ هزار نفر بودند.

یوسفی غروی تصریح کرد: وقتی مصعب بن زبیر وارد کوفه شد، هفتصد نفر از این افراد که از ایرانیان کوفه بودند، همه را در ماه مبارک رمضان در محاصره کاخ دار العماره کوفه یکی یکی قربه الی الله سر برید. البته بعضی گفته اند که مصعب بن زبیر برادر عبدالله بن زبیر در جنگ با مختار مجموعا هفت هزار نفر را از پای در آورد. همانطور که اشاره شد کوفیان بعد از کربلا پشیمان شدند؛ عده بسیاری از آنها همراه با سلیمان بن صرد خزاعی و عده بسیار دیگر همراه با مختار قیام کردند، اما مشاهده می شود که یکی بعد از دیگری بعد از اندک مدتی سرکوب شدند.

 

منتشر شده در ویژه نامه محرم

آیت الله یوسفی غروی، استاد حوزه علمیه قم و کارشناس تاریخ اسلام به تشریح روایاتی از زندگی امام رضا (ع) پرداخت و ریشه برخی استنادات نادرست و روایات ضعیف را توضیح داد.

آیت الله محمدهادی یوسفی غروی در گفت و گو با خبرنگار شفقنا اظهار کرد: در تاریخ تولد امام رضا(ع) آمده است که در روز جمعه یازدهم ذی القعده سال ۱۵۳ هجری و پس از ۵ سال از وفات امام صادق(ع) متولد شده است اما این روایت مرحوم شیخ صدوق در کتاب عیون اخبار الرضا آمده است. اما مشهور بر این است که امام رضا(ع) در همان سال ۱۴۸ یعنی سال شهادت امام صادق(ع) در مدینه متولد شده است بنابراین امام رضا(ع) جدش امام صادق(ع) را درک نکرده است. مادرش ام ولد بوده که او را ام البنین می گفتند اما اسم حقیقی او نجمه بوده و او را تکتم هم می نامیدند. تُکتَم یعنی چیز نفیسی که پنهان نگه داشته می شود. اینکه مادر امام رضا(ع) چند نام داشته است، نجمه، تکتم و با کنیه ام البنین به این دلیل است که سید محسن امین عاملی صاحب کتاب اعیان شیعه گفته است که از پیامبر(ص) نقل شده است که یکی از آداب مستحب در اسلام نسبت به برده داری این بوده که وقتی کنیزی را خریداری می کنند نام او را تغییر دهند، بعد اگر او را آزاد کردند باز نام او را تغییر دهند، اگر با او ازدواج کردند نام او تغییر کند و اگر آبستن شد و بچه به دنیا آورد باز هم نام او را تغییر دهند و ظاهرا این کار اثر روانی بر کنیز داشت که همواره صفحه به صفحه از حوادث زندگی او ورق بخورد و گذشته های ناخوشایند او به فراموشی سپرده شود.

او راجع به زندگی حضرت امام رضا(ع) چند روایت نقل کرد و گفت: یکی از این روایت ها از علی بن میثم که ظاهرا از نوادگان میثم تمار از یاران اصحاب امیرالمومنین بوده نقل شده است و خبر دیگری از شخصی به نام ابراهیم بن عباس نقل شده است. علی بن میثم درباره امام رضا(ع) می گوید “حمیده مصفاه مادر حضرت موسی بن جعفر و همسر امام صادق(ع) که از اشراف عجم بود کنیزی را به نام تکتم خرید. این بانو از عاقل ترین زنان از نظر دینی و مذهبی بود که به بانویش حمیده فوق العاده احترام می گذاشت. روزی حمیده به فرزندش موسی بن جعفر گفت “ای پسرم، تکتم کنیز خوبی است و من جاریه ای را بهتر از او ندیدم و یقین دارم که وی از نظر شأن و مقامی که دارد فرزندی پاک به دنیا آورد اینک او را به تو خواهم بخشید، از وی به خوبی نگهداری کن که خداوند از او فرزند خوبی به تو عطا خواهد کرد”. خبر دیگر راجع به شأن و حالات خود امام رضا (ع) است. ابراهیم عباس می گوید “من ندیدم که امام رضا(ع) یکی از خدمتگزاران و غلامان خود را دشنام یا ناسزا گوید یا از دیگران چیزی نقل کند هر چه پرسیده می شد و پاسخ می داد از علم خود بود و در زمانش اعلم تر از وی را ندیدم. مامون، خلیفه عباسی به عنوان آزمایش همه گونه مسایل از وی می پرسید و او جواب می داد و برای اکثر سوال ها از آیات قرآن کریم شاهد می آورد”.

هروی متولد در مدینه بود و در مدینه در مسجد پیامبر تحصیلاتی داشت که به تدریج هم از علمای آن زمان شناخته شد و برای اینکه فضیلت غزوه و جهاد در راه خدا را هم تحصیل کرده باشد در جنگ اسلامی مرزهای خراسان بزرگ شرکت کرد که مامون او را دیده و بر علم او واقف شده بود. آنگاه که حضرت رضا(ع) را از مدینه فرا می خواند در آن محملی که حضرت در یک طرف آن بود در طرف دیگر برای تعادل و توازن محمل باید کس دیگری را می گذاشت اما مناسب بود که آن شخص دیگر نزدیک به افق حضرت و قابل سخن گفتن با او باشد و لذا مامون عباسی، عبدالسلام ابوالصلت هروی را برای این کار مامور کرد و او را در محمل، همنشین امام رضا(ع) کرد. اما ابوالصلت که بنا بود بعد از رساندن امام رضا(ع) به مرو، جاسوس مامون بر حضرت باشد به تدریج تحت تاثیر امام قرار گرفت به طوری که به مذهب اهل بیت(ع) معتقد شد و به پیشوایان اهل بیت(ع) خصوصا امام رضا(ع) درآمد پس طبعا از اعتماد مامون نسبت به او کاسته شد و چون مشت مامون را در شهادت امام رضا(ع) باز کرده بود توسط مامون به شهر پدری اش تبعید و در آنجا زندانی شد و بعد از حدود دو سال مامون دستور نابودی او را داد بنابراین قبری که در حومه مشهد به این شخص نسبت داده می شود صحت نداشته و نهایتا جنبه سمبولیک دارد.

روایت دیگر از یکی از علمای شافعی از نیشابور به نام حاکم نیشابوری است که به نوبه خود با سندی از ابوالصلت هروی نقل کرده است که می گوید من داناتر از امام رضا(ع) ندیدم و هر دانشمندی هم که با وی مجالست می کرد این مطلب را تصدیق داشت. مامون علمای ادیان و فقهای شرایع را در مجلسی گرد آورده و امام رضا(ع) را نیز دعوت کرد تا با آنان گفت وگو کند حضرت آنها را مجاب کرد و همه فضل و دانش او را ستوده و عجز و ناتوانی خود را اقرار کردند و طبعا این خبرها در میان مردم انعکاس می یافت و موجب تایید حضرت و سلسله آباء گرامی او می شد و موجب قوت تشیع در ایران و شهرهایی مانند شهرری، نیشابور و کاشان شد که از قبل تشیع در آنجا رواج داشت.

استاد حوزه علمیه قم در خصوص مسیر حرکت امام رضا(ع) به خراسان اظهار کرد: مامون گروهی از فرزندان ابوطالب را که از جمله آنان حضرت رضا(ع) بودند از مدینه طلبید و آنان را از راه بصره به طرف خراسان حرکت داد نه از راه کوفه و قم؛ بنابراین حجره ای که به نام حجره رضویه در شهرستان قم منصوب به محل نزول اجلال رضا(ع) است و به نام رضویه خوانده می شود مبتنی بر خبری است که سید عبدالکریم بن طاووس در کتاب فرحت القریب آورده که حضرت وارد قم شدند و قمی ها بر مهمانداری آن حضرت بر یکدیگر سبقت می جستند اما حضرت مانند جدش در هجرت از مکه به مدینه فرمود شتر را رها کنید که او ماموریت خود را می داند و در محله حجره رضویه نزول اجلال فرموده است اما این خبر صحت ندارد چون اصلا محل عبور امام رضا(ع) شهر قم نبوده است. مامون از اینکه امام را از شهرستان های شیعه نشین عبور دهند حذر داشت و لذا تاکید کرده بود که حضرت را به جای راه کوفه از راه بصره ببرند چون بصره بر خلاف کوفه معروف به محبت اهل بیت(ع) نبودند و از جریان جنگ جمل کینه هایی به دل داشتند بنابراین مامون گفت حضرت را از طرف بصره به سوی خراسان حرکت دهند.

او بیان کرد: مامون در یکی از روزها شخصی را نزد حضرت فرستاد و گفت “من قصد دارم خود را از خلافت خلع و شما را به جای خویش نصب کنم حضرت فرمود «من از این پیشنهاد به خداوند پناه می برم» بار دیگر مامون پیغام فرستاد که اکنون که خلافت را قبول نمی کنی پس ناگزیر هستی ولایت عهدی مرا بپذیری. امام رضا(ع) از قبول این پیشنهاد هم خودداری کرد مامون در خلوتی امام را طلبید که در این مجلس وزیر او فضل بن سهل که ریاست لشکری و کشوری را بر عهده داشت، حضور داشت  و مامون بار دیگر در حضور وزیرش پیشنهاد ولایت عهدی را بر حضرت تکرار کرد اما حضرت باز هم جواب داد «مرا از قبول این پیشنهاد معاف دار». مورخین نوشته اند مامون عباسی، فضل را با برادرش حسن احضار کرد و گفت من با خود عهد کرده بودم اگر بر برادرم محمد امین در بغداد پیروز شدم خلافت را به با فضیلت ترین شخص در آل ابیطالب واگذار کنم و اکنون کسی را با فضیلت تر از این مرد نمی دانم”. هنگامی که فضل و حسن از نیت او مطلع شدند از مخالفت با او دست برداشتند و نزد امام رفتند و حضرت را برای قبولی خلافت دعوت کردند اما حضرت از پذیرفتن خلافت امتناع کرد. مامون بار دیگر گفت عمربن خطاب جریان خلافت پس از خود را برای خلیفه سوم در میان یک شورای شش نفری مطرح کرد که یکی از آن شش نفر جد شما امیرالمومنین علی بود و شرط کرد هر کدام از این شش نفر مخالفت کردند گردن او را بزنند و اکنون باید این موضوع را قبول کنی یعنی به صورت کنایه حضرت را به قتل تهدید کرد. حضرت در جواب مامون فرمود «من در این صورت پیشنهاد تو را قبول خواهم کرد که در هیچ امری از امور دولتی دخالت نکنم و کسی را عزل و نصب نکنم و در هیچ حکمی فتوایی ندهم» و مامون هم قبول کرد.

این استاد تاریخ اسلام ادامه داد: در اثر اصرار مامون و پافشاری فضل و سهل حضرت ولایت عهدی را پذیرفت و مامون فوق العاده خوشوقت شد و برای این جهت جلوس عام کرد و به فضل بن سهل گفت “اکنون مردم را از این جریان مطلع کنید” و امر کرد به مردم اعلام کنند که وی حضرت را برای ولایت عهدی خود انتخاب کرده است یعنی خلافت از بنی عباس به بنی هاشم و ابیطالب منتقل شود و امر کرد مردم از لباس سیاهی که پیش از آن سیاه جامگان که شعار ابومسلم خراسانی را داشتند بر تن می کردند، در آورده و لباس سبز بپوشند بنابراین منشاء انتصاب رنگ سبز به ائمه اهل بیت(ع) همین گزینش مامون است نه اینکه حضرت رضا(ع) یا هر امام معصوم دیگری رنگ سبز را خود پذیرفته باشند؛ حتی عمامه پیامبر(ع) و قالب ائمه نیز سیاه بود و هیچ کدام لباس سبز را جز حضرت رضا(ع) آن هم به الزام مامون عباسی و آن هم فقط تا قبل از شهادت که بیشتر از دو سال طول نکشید تن نکردند و زمانی که مامون حضرت را شهید کرد و خود تنها به بغداد بازگشت از زیر بار لباس سبز در آمد و به همان رنگ سیاه بازگشت. بنابراین در پرچم های کشورهای عربی سنی غالبا رنگ های سیاه و سبز یکی از رنگ های اصلی است. سفید را کنایه از دولت خلفا و بنی امیه می دانند سیاه کنایه از دولت عباسیان و سبز را کنایه از دوران مامون حساب می کنند.

یوسفی غروی در رابطه با شهادت امام رضا(ع) توسط مامون تصریح کرد: مامون حضرت را به شهادت رساند چراکه همواره جلوی خرابکاری او را می گرفت و موجبات خشم و غضب او را فراهم می کرد مامون هم از کلمات او نارحت می شد اما خشم خود را اظهار نمی کرد گاهی که امام او را نصیحت می کرد و از عواقب اعمالش می ترساند سخن امام را در ظاهر می پسندید ولی در نهان ناراحت می شد بنابراین مامون در حالی که یک ظرف انگور در جلوی خود داشت خوشه ای از آن را در دست گرفته و چند دانه از آن را خورده بود و هنگامی که چشمش به حضرت افتاد از جای خود حرکت کرد و دست به گردن او انداخت و در کنار خود نشانید و همان خوشه ای را که در دست داشت به حضرت داد و گفت “من انگوری بهتر از این ندیدم” حضرت هم فرمود «در بهشت از این انگورها بهتر هم هست» مامون گفت “از این میل کن اما حضرت جواب داد مرا معاف دار مامون” گفت “مثل اینکه نسبت به من بدگمانی، حتما باید بخوری” امام انگور را گرفت و چند دانه خورد و بلافاصله از جای خود حرکت کرد. مامون گفت: کجا می روی حضرت جواب داد «به همانجایی که مرا فرستادی» لذا از منزل مامون در حالی بیرون شد که ابای خود را بر سر افکنده بود. ابوالصلت اینطور ماجرا را روایت کرد که “من در صحن حیاط حیران بودم و دیدم جوانی که شباهت زیادی به حضرت داشت وارد شد و من به طرف او رفتم و گفتم در خانه بسته بود چطور وارد شدی او فرمود «کسی که مرا در این ساعت از مدینه به اینجا رساندیده تواناست مرا از در بسته هم وارد کند» از او پرسیدم شما که هستی گفت «من حجت خدا بر تو هستم محمد بن علی رضا» بعد به طرف پدر بزرگوارش حرکت کرد و من هم با اشاره امام داخل اتاق شدم. امام پیشانی او را بوسید و به اتاق خود برد و مدتی با او به گفت و گو پرداخت و پس از اینکه حضرت از دنیا رفت؛ امام محمد جواد او را غسل داد.

او در پایان خاطرنشان کرد: مامون حضرت را در کنار قبر پدرش هارون الرشید به خاک سپرد برای اینکه اهل بیت(ع) هر جا از دنیا می رفتند همانطور که در دنیا مورد اقبال مردم بودند پس از فوت نیز مزارشان مورد اقبال مردم قرار می گرفت پس این نقطه قوت اهل بیت در مقابل ملوک و پادشاهان بنی امیه و بنی عباس بود که قبر هیچ کدام مورد علاقه دیگران قرار نمی گرفت برای همین مامون می خواست از خاک کردن امام در جوار مرقد پدرش هارون الرشید این سوء استفاده را کرده باشد که بنابر مثل معروف علف هرزه در کنار گندم آب بنوشد. حضرت رضا(ع) را ولو به حسب ظاهر در زیر گنبدی که برای قبر مامون ساخته بودند دفن کردند و همچنان همان گنبد بر قبر رضا باقی مانده است البته با ترمیماتی که در طول سال ها بر این گنید عارض شده است.

منتشر شده در پیشوایان

ریشه شکل گیری اولین حلقه خوارجی ها در گفت وگوی شفقنا با آیت الله یوسفی غروی

شفقنا- یک استاد حوزه علمیه قم با ارائه شرحی از سابقه خوارج در تاریخ اسلام گفت: شروع خوارج در زمان پیغمبر اکرم(ص) انجام گرفته است. اقدامات وحشیانه داعش، ریشه در بدویت وحشی عربی قدیم و بویژه کارهای خوارج دارد.

آیت الله محمدهادی یوسفی غروی در گفت وگو با خبرنگار شفقنا با بیان اینکه شروع خوارج در زمان پیغمبر اکرم(ص) انجام گرفته است، به معرفی اولین خوارجی ها و نحوه شروع تفکرات افراطی پرداخت و اظهار کرد: شخصی به نام «حُرقوص بن زهیر» که از نظر خلقتی نیز تا حدی حالت استثنایی داشت، «ذوالثدیه» نامیده می شد.  به این معنا که یکی از دو پستان مردانه ای که داشت به قدری کشیده می شد که تقریبا معادل دست او از کار در می آمد و به همین دلیل نام خاصی از نظر عربی بر او اطلاق می شد. «ذوالثدیه» به معنای صاحب پستانک است که به وضعیت خاص سینه این شخص اشاره دارد. موهای فراوانی هم روی این عضو غیرطبیعی او را می پوشانده و این در واقع نوعی نشانه بر خلقت او بوده است.

او ادامه داد: پیغمبر اکرم(ص) در سال هشتم هجرت، حدود دهم ماه مبارک رمضان به قصد فتح مکه از مدینه خارج شدند و ظاهرا روز بیستم ماه مبارک رمضان بعنوان فتح مکه وارد مکه شدند. هنگامی که پیامبر(ص)  قصد جنگی می کردند -از جمله جنگ فتح مکه- برای اینکه تلفات هر چه کمتر باشد، خبر جنگ را مخفی نگه می داشتند تا از اصل غافلگیری استفاده کنند. چرا که اگر دشمن متوجه شود، طبعا بیشتر آماده دفاع یا حتی هجوم می شود و در نتیجه تلفات بیشتر خواهد شد، اما وقتی که هر دو طرف یا یک طرف غافلگیر شود، طبعا تلفات کمتر خواهد شد. پیغمبر اکرم از این اصل استفاده می کرد، برای اینکه تلفات کمتر شود، اما قبایل حواضل که بیرون از مکه بودند، گمان بردند که پیغمبر قصد آنها را کرده است، بنابراین آماده جنگ شدند.

این کارشناس تاریخ اسلام تصریح کرد: قبیله بنی سعد که حلیمه سعدیه، مُرضعه پیغمبر اکرم یعنی دایه شیرخوارگی پیغمبر اکرم(ص) در زمان طفولیت هم از همین قبیله است، از جمله قبایل حواضل در منطقه ای به نام حنین بود. بعد از فتح مکه توسط مسلمانان، حواضل فهمیدند که پیامبر(ص) قصد آنها را ندارد، اما برعکس شد، یعنی خبر آمادگی آنها به پیغمبر اکرم و مسلمانان رسید. مسلمانانی که با پیغمبر اکرم(ص) وارد فتح مکه شدند، هشت هزار نفر بودند. در مدتی که پیغمبر اکرم، مکه را فتح کرد، در مکه بود و بعد به طرف حواضل حرکت کرد، حداقل حدود دو هزار نفر از مردم مکه مسلمان شدند و در نتیجه لشکر هشت هزار نفری پیغمبر اکرم برای فتح مکه به ده هزار نفر -بعضی ها هم تا دوازده هزار نفر را نوشته اند- رسید.

او خاطرنشان کرد: البته این به این معنا نیست که همه این دوازده هزار نفر مسلمان شده بودند. عده ای از آنها از «مسلمة الفتح» بودند یعنی مسلمان هایی که در اثر فتح مکه مسلمان شده بودند. بعضی از آنها حتی «مولفة قلوبهم» بودند یعنی از کسانی بودند که هنوز مسلمان و قانع به اسلام نشده بودند و اسلام آنها را قانع نکرده بود، اما در عین حال می خواستند با لشکریان مسلمان باشند تا اگر فتحی حاصل شد و غنایمی به دست آمد، آنها هم سهمی از غنایم را داشته باشند.  پیغمبر اکرم هم برای اینکه این افراد، حاضر به همراهی با مسلمانان بودند، پذیرفت، ولو به عنوان سیاهی لشکر زیرا از این است که آنها به طرف دشمن بروند. پیغمبر اکرم می پذیرفت که شاید در اثر همراهی، مجاورت و مصاحبت با مسلمانان، دیدن شعائر اسلامی، شنیدن آیات قرآن کریم و برخی از احادیث پیغمبر اکرم، بتدریج اسلام در دل آنها نفوذ کند و مسلمان شوند.

یوسفی غروی با بیان اینکه در ادامه ماجرا جنگ حنین با قبایل حواضل واقع شد، اظهار کرد: البته این قبایل در ابتدا مسلمان ها را غافلگیر کردند؛ مسلمان ها فرار کردند و نظیر جنگ احد، عده کمی به طور عمده از بنی هاشم و بنی عبدالمطلب، دور پیغمبر ماندند. یکی دو نفر هم از بنی هاشم هم در دفاع دور و بر پیغمبر اکرم شهید شدند. بتدریج مسلمان ها برگشتند و در آخر به عکس شد یعنی مسلمان ها بر قبایل حواضل غالب شدند، آنها را شکست دادند و غنایم بسیاری نصیب مسلمان ها شد.

او با اشاره به اینکه عمده لشکر پیغمبر اکرم(ص) انصاریان یعنی قبایل اوس و خزرج مدینه بودند، گفت: زمینه و قوام اصلی لشکریان پیغمبر اکرم، همین انصاریان بودند، وگرنه  مهاجران تعداد بالایی نداشتند، کمتر بودند و اغلب جنبه امارات، ریاست و سرکردگی لشکریان پیغمبر را داشتند. با این وجود بعد از جنگ حنین، پیغمبر اکرم(ص) که در صدد بودند قبایل و بویژه سران قبایل چهل گانه قریشی را به اسلام ترغیب کنند، با جلب رضایت عمده لشکر پیغمبر اکرم –انصاریان- اکثر قریب به اتفاق این غنایم را به سران مشرکین دادند که هنوز بسیاری از آنها مسلمان نشده بودند، اما با اسلام همراهی کرده بودند و از مولفة قلوبهم شمرده می شدند. پیغمبر(ص) غنایم را برحسب موقعیت اجتماعی آن شخص به وی واگذار می کردند.

این استاد حوزه ادامه داد: در این میان انصار قدری اظهار نارضایتی و ناراحتی کرده بودند که گویی چون پیامبر(ص)، خود، قریشی و مکی است، به مکیان و همشهریان خود رسیده و لشکریانش را به آنها فروخته است. به همین دلیل پیغمبر اکرم برگشت و در میان آنها سخنرانی کرد. آنها را به حدی منقلب کرد که به گریه افتادند. پیغمبر فرمود که برای جذب آنها به اسلام، بخشی از این غنایم، گاو و گوسفند و شتر را به آنها واگذار کردم؛ آنها گاو و گوسفند ببرند و شما من را با خود به مدینه بازگردانید. آنها تصور می کردند، حال که پیغمبر به وطن اصلی خود، مکه برگشته است، دیگر همین جا می ماند، اما پیغمبر(ص) آنها را بشارت داد که خیر! من با شما هستم و با شما به مدینه بر می گردم. به این شکل، تحت تاثیر قرار گرفتند و به گریه و زاری و عذرخواهی افتادند.

او با بیان اینکه در اینجا سر و کله «حُرقوص بن زهیر ذوالثدیه» پیدا شد، گفت: در تاریخ آمده و در حدیث هم آمده است که متاسفانه با تمام وقاحت و بیشرمی رو به پیغمبر اکرم(ص) کرد و ایشان را به طور علنی در برابر همه حضار متهم  به بی عدالتی کرد که پیغمبر در تقسیم این غنایم، بی عدالتی کرده اند. وی با اینکه اظهار اسلام کرده بود، شهادتین را گفته بود یعنی به حسب ظاهر شهادت به صحت  صدق رسالت پیغمبر اکرم داده بود، اما در عین حال در این موقعیت حتی با یا رسول الله، پیامبر را خطاب نکرده بود؛ گفته بود «یا محمد...؛ ای محمد! عدالت به خرج بده» به این معنا که این کار تو کاری عادلانه نیست. پیغمبر اکرم(ص) با ناراحتی فرمودند که «اگر من عدالت نداشته باشم پس چه کسی عدالت دارد؟»

یوسفی غروی ادامه داد: در اینجا بعضی از صحابه -بعضی هم نام شخصی از صحابه را آورده اند که بعد، خلیفه دوم شد یعنی عمر بن خطاب- برخاستند و گفتند «یا رسول الله! اجازه دهید گردن او را بزنم» و پیغمبر اکرم فرمود که «خیر! این فرد خواهد ماند، عده ای را به همراه خود گمراه خواهد کرد، علیه وصی من خروج خواهد کرد و کسانی که در آن زمان این شخص را بکشند، از اهل بهشت هستند». بعدها در زمان امیرالمومنین(ع) جنگ صفین با معاویه منتهی به تحکیم حکمین شد یعنی حَکَم اهل شام، عمروعاص و حکم اهل عراق، ابو موسی اشعری قرار گرفت. امیرالمومنین راضی به حکمیت ابو موسی اشعری نبود، اما چون پیش از آن از سوی همان خلیفه دوم عمر بن خطاب به عنوان حاکم عراق به مرکزیت کوفه معین شده بود، در میان اهل کوفه حسن سابقه اجتماعی داشت.

او تصریح کرد: چرا که بسیاری از فتوحات در ایام خلیفه دوم انجام گرفته و بسیاری از غنایم سرازیر بلاد اسلامی شده بود. بسیاری از قبایل و افراد از این فتوحات و غنایم متنعم شده بودند. بر همین اساس بسیاری از آنها این موضوعات را از آثار و برکات خلیفه دوم می دانستند. هنوز که هنوز است بسیاری خلیفه دوم را بعنوان فاتح، صاحب و پرچمدار فتوحات اسلامی محسوب می کنند.

این کارشناس تاریخ اسلام با اشاره به حسن سابقه اجتماعی ابوموسی اشعری در میان اهل کوفه، گفت: اتفاقا همانطور که عمده لشکر پیغمبر(ص) اهل مدینه بودند، عمده لشکر علی(ع) هم اهل کوفه بودند. ده هزار نفر از اهل کوفه به کمک امیرالمومنین(ع) در جنگ جمل بصره مشارکت کرده بودند و متاسفانه در جنگ صفین بسیاری از آنها طرفدار ابوموسی اشعری بودند، چون از جنگ خسته شده بودند و ابوموسی اشعری هم سابقه خود را نشان داده بود که مایل به ادامه جنگ در رکاب امیرالمومنین(ع) علیه معاویه نیست. به همین دلیل اینها اصرار کردند او به عنوان نماینده اهل عراق در برابر نماینده معاویه و اهل شام یعنی عمروعاص باشد و بالاخره متاسفانه این ابوموسی اشعری در برابر عمروعاص خنثی گری نشان داد و عمرعاص توانست کلاه او را بردارد.

اوادامه داد: عمروعاص توانست ابوموسی اشعری را بر حسب ظاهر قانع کند که بعنوان فردی مسن تر، ابتدا روی منبر برود و علی(ع) را از خلافت خلع کند. قرار بر این بود که بعد از آن عمروعاص منبر برود و موکل خود، معاویه بن ابی سفیان شام را از خلافت خلع کند. ابوموسی اشعری این کار را انجام داد، اما بعد عمروعاص بالای منبر رفت و انگشتری اش را از دست راستش در آورد و گفت که همچنان که این انگشتر را از انگشت دست راستم بیرون می آورم، خلافت را از علی خلع می کنم. این انگشتر را به انگشت دست چپش فرو کرد و گفت که همچنان که این انگشتری را به دست چپم فرو کردم، خلافت را به معاویه بن ابوسفیان واگذار کردم. فریاد ابوموسی اشعری بلند شد که من رضایت به این نداشتم و قرار ما بر این نبود، اما دیگر کار از کار گذشته بود.

یوسفی غروی با بیان اینکه بالاخره امیرالمومنین(ع) مجددا لشکرکشی کرد، اظهار کرد: چون در این جریان تحکیم، لشکریان عراق به عراق برگشته بودند و مسافت بسیاری بیش از هزار کیلومتر راه از کوفه تا رقه شام به عراق برگشته بودند. رقه شام، شهری است که امروز در تصرف داعش قرار دارد، همان جایی که قبر حضرت عمار یاسر -در شهدای صفین- که در رکاب امیرالمومنین(ع) بوده آنجاست. البته متاسفانه همین داعشی ها و قبل از آن جبهه النصره، آن گنبد، بارگاه و ضریح عمار یاسر را که اتفاقا از طرف شیعیان ایران برپا شده بود، همه را منفجر کردند و از بین بردند.

او با تاکید بر اینکه امیرالمومنین(ع) مجددا لشکرکشی کردند، گفت: در مسیر از محدوده بغداد، مدائن تیسفون طاق کسری رد شده بودند که به سرزمین نهربان رسیدند. نهروان، عربی شده نهربان فارسی است و در آنجا خوارج، جلوی راه امیرالمومنین(ع) را گرفتند.

خوارج چه کسانی بودند؟

این استاد حوزه علمیه قم خوارج را کسانی دانست که در ابتدا امیرالمومنین(ع) را وادار کردند که حکمیت حکمین و حتی حکمیت و نمایندگی ابوموسی اشعری را بپذیرد و افزود: اما در آن زمان مدعی بودند که ما اشتباه کردیم که اصلا رضایت دادیم مردم عادی، حاکم بر کتاب خدا باشند یعنی چون قرار بود براساس آیات قرآن کریم حکومت کنند که حکومت حق با معاویه است یا با علی(ع)؟ اینها مدعی شدند که ما اشتباه کردیم، این گناه بزرگی بود که ما رضایت دادیم مردم بر روی کتاب خدا -قران کریم- اظهار نظر کنند و این گناه کبیر موجب خروج از اسلام است و این شد یکی از آرای اصلی خوارج. به این معنا که یکی از آرای مذهبی و دینی خوارج این است که ارتکاب کبیره موجب خروج از اسلام است و کسی که یک گناه کبیره انجام می دهد، از اصل چارچوب اسلام خارج می شود و باید توبه کند، وگرنه واجب القتل خواهد بود یعنی خونش هدر است و باید کشته شود.

او ادامه داد: این ادعای خوارج بود و بجای اینکه این حکم شرعی را از امیرالمومنین(ع) بپرسند، دریافت کنند و تلقی به قبول کنند و زیر بار روند، بعکس خود، حکم صادر کرده بودند و این دفعه مساله وارونه شده بود. امیرالمومنین(ع) می فرمود که «باالامس کنت آمرا والیوم اصبحت مامورا؛ تا دیروز من امیرالمومنین بودم و امروز بعکس شد، مومنان بر من امارت و حکومت می کنند و من مامور آنها شده ام». این مظلومیت مولا امیرالمومنین علی(ع) بود و اینها خوارج بودند که علی را محکوم به کفر می کردند و می گفتند چون تو رضایت دادی که مردم براساس کتاب و حکم خدا حکومت کنند، بنابراین مرتکب کبیره شدی و همانطور که ما توبه کردیم و از کفرمان برگشتیم، تو هم باید توبه کنی و از کفرت برگردی، وگرنه کافری و باید با تو جنگید.

یوسفی غروی با بیان اینکه خوارج تحت این عنوان که حکومت علی، حکومت کفر است بنا کردند به هر کاری که از دستشان بر می آمد، گفت: به شهرها حمله می کردند، بیت المال شهرهای اسلامی حکومت امیرالمومنین(ع) را غارت می کردند، تمام عمال امیرالمومنین را کافر و واجب القتل محسوب می کردند و می کشتند، حتی شکم زن های آبستن آنها را می دریدند و بچه هایشان را می کشتند و امثال چنین وحشی گری هایی را انجام می دادند. همان اعمال وحشیانه ای که امروز داعشی ها انجام می دهند. این کارهای داعشی در واقع ریشه در بدویت وحشی عربی قدیم و بویژه کارهای خوارج دارد.

او تصریح کرد: در نهایت امیرالمومنین(ع) بناچار با این خوارج نهروان وارد جنگ شدند؛ در صورتی که مقصد اصلی ایشان آنجا و جنگ با اینها نبود و مقصد اصلی آنها، معاویه و شام بود، اما ناچار شدند قبل از رفتن به شام با خوارج رو برو شوند. در همین جنگ بود که رییس آنها «حُرقوص بن زهیر ذوالثدیه» بر حسب خبر پیغمبر اکرم(ص) به دست امیرالمومنین(ع) کشته شد، اما چون کنار آب افتاده بود، در ظاهر دیده نمی شد. امیرالمومنین(ع) در انتهای جنگ و انتهای روز فرمود که این فرد، رییس آنهاست و بر حسب خبری که پیغمبر اکرم به ما داده، امروز همین جا کشته شده است، جسد او را پیدا کنید. پیدا نکردند، مأیوس شدند و اظهار بی اطلاعی و ندیدن کردند و امیرالمومنین ناچار شد خود به دنبال وی گشت. جسد او که نیمی بیرون آب و نیمی در آب مانده بود را دید و آن نشانه خاص و در واقع مصداق حدیث پیغمبر اکرم را به مردم نشان دادند.

این استاد حوزه ادامه داد: به این دلیل امیرالمومنین(ع) این اقدام را انجام دادند که این نشانه خبر پیغمبر اکرم و صدق آن را نشان دهند تا دلیلی برای تثبیت ایمان آنها به صحت امارت و حکومت امیرالمومنین علی(ع) باشد. چهارصد نفر از خوارج در این جنگ مجروح شدند و امیرالمومنین(ع) اجازه داد اقوام و قبایل آنها که در کوفه بودند، آنها را بردارند و با خود به کوفه ببرند و معالجه کنند. 9 یا 10 نفر از انها سالم فرار کردند که سه نفرشان همان هایی بودند که توطئه بر قتل سه نفر گرفتند یعنی هم امیرالمومنین علی(ع) و هم معاویه بن ابی سفیان در دمشق شام و هم عمروعاص در فسطاط مصر.

او با اشاره به اینکه وقتی عمرو عاص، مصر را فتح کرد، این شهرک –فسطاط- را آنجا ساخت، گفت: بعد توسعه یافته شهر فسطاط، همین قاهره فعلی به نام «قاهر لدین الله فاطمی» یکی از خلفای فاطمیان اسماعیلی شیعیان شش امامی شد.  البته سرکرده او این شهر را ساخت؛ فردی که از منطقه زاگرب بوسنی هرزگوین بوده، مسلمان و به بردگی گرفته شده بود و به دست فاطمیان اسماعیلی افتاده بود. این فرد به دلیل لیاقت جنگی نشان دادن از خود، سرکرده لشکریان اسماعیلیان فاطمی و وزیر آنها شد و شهر قاهره را ساخت. در اصل نام جامع الازهر نیز جامع الزهرا بود، چون افتخار فاطمیان به نام فاطمه زهرا بود،بنابراین جامع الزهرا ساخته بودند، اما بعد متاسفانه نام زهرا برای صلاح الدین ایوبی خوشایند نبود و آن را به نام ازهر تغییر داد. در حقیقت نام جامع الازهر، تغییریافته جامع الزهرای فاطمیان اسماعیلی مصر است.

یوسفی غروی تصریح کرد: به بخشی برگردیم که این سه نفر توطئه قتل آن سه نفر را گرفتند. هنگامی که عبدالرحمن بن ملجِم مرادی به کوفه آمد، دو نفر دیگر از باقی مانده های خوارج را به کمک گرفت. او به کمک قَطام که خود نیز خارجی زاده ای بود و همچنین با کمک اشعث بن قیس کندی موجب به شهادت رساندن امیرالمومنین علی(ع) شدند. اشعث بن قیس کندی، داماد خلیفه اول ابوبکر یعنی شوهر خواهر او بود و نسبت به امیرالمومنین دل چرکینی داشت. با آنکه با ترفندی دختر خود را نصیب امام حسن مجتبی(ع) کرده بود، دخترش امام حسن مجتبی را با دسیسه های معاویه بن ابی سفیان به قتل رساند و خود نیز پیش از آن موجب قتل امیرالمومنین(ع) شده بود. این سابقه خوارج در صدر اسلام یعنی در حدود سال چهل هجری بود.

او با بیان اینکه خوارج بعد از آن ادامه پیدا کردند، گفت: در تمام دوران بنی امیه، بعد هم بنی مروان و بعد هم بنی عباس، خوارج تا نیمه های خلافت ممتد بنی العباس همچنان ادامه داشتند و انشعابات بسیاری پیدا کردند؛ در حدی که مرحوم آیت الله احسان بخش امام جمعه رشت، ده جلد کتاب و هر جلد پانصد صفحه درباره آنها کتاب نوشته اند. وسیع ترین کتابی که در تاریخ اسلام راجع به خوارج نوشته شده، همین کتاب ده جلدی و در حقیقت پنج هزار صفحه ای مرحوم آیت الله احسان بخش درباره خوارج است. این مطلبی نیست که بتوان با یک جلسه و دو جلسه در مورد آن صحبت کرد، مگر همان مقدار که گفته شد.

یوسفی غروی با اشاره به جمله امیرالمومنین(ع) که «بعد از من با خوارج نجنگید» اظهار کرد:  جنگی که خوارج راه انداختند، با امیرالمومنین بود و اولین جنگی که کسی با خوارج کرد، جنگ امیرالمومنین(ع) با آنها بود که با خوارج جنگید، اما چرا توصیه کردند که بعد از من با خوارج نجنگید؟ چون امیرالمومنین می دانست که معاویه بعد از او اجازه نمی دهد که خلافت فرزندش امام حسن مجتبی ادامه پیدا کند و بیش تر از شش ماه نگذاشت ادامه پیدا کند و خلافت را غصب کرد. معاویه بن ابی سفیان، خلیفه شد و از آن وقت به بعد خوارج دیگر در زمان خلیفه زمان و روبروی بنی امیه خروج می کردند. به همین دلیل ایشان فرمود بعد از من با خوارج نجنگید.

او ادامه داد: فرض کنید بر سر دوراهی، یک طرف معاویه بن ابی سفیان و یک طرف خوارج هستند، اگر مسلمانی که پیرو امیرالمومنین علی(ع) است بخواهد با خوارج بجنگد، به این معناست که در دفاع از حکومت معاویه با خوارج جنگیده است. به همین دلیل امیرالمومنین(ع) فرمود که نه بعد از من با خوارج نجنگید، چون خوارج در آن دوره، بر حسب ظاهر اهرم فشاری بودند در جهت نام امر به معروف و نهی از منکر در مقابل این همه منکراتی که حکومت های غیر حق، حکومت های آل ابی سفیان و بنی مروان و بنی العباس برپا می کردند. اینها اغلب حکومت های غاصب بودند و مرتکب منکرات می شدند و خوارج غالبا افرادی بودند که ولو به حسب ظاهر، خشک و با دید غیر بصیرتی اسلام را به صورت خشن تلقی می کردند، اما بالاخره به عنوان امر به معروف و نهی از منکر در برابر خلفای حکومت های جور قیام می کردند.

این کارشناس تاریخ اسلام در توضیح نمونه ای از برداشت انحرافی حتی از آیات قران در این قشرهای قشری، چه خوارج چه امثال خوارج، گفت: در زمان امام صادق(ع) در مدینه پیچید که شخصی بسیار مسلمان، مومن، متدین، متعبد، زاهد و عابد، بیرون از مدینه آلونکی دارد و فردی بسیار زاهد و از دنیا برگشته و رو به خداست و ... . امام صادق(ع) دید که ظاهرا عده ای از مردم با این فرد، منحرف می شوند و فریب او را می خورند. امام صادق روایت دارد که به صورت ناشناس و با سر رویی پیچیده در کوچه های مدینه رفتند و ملاحظه کردند که آن فرد، عده ای مردم را به دور خود جمع کرده است؛ اینها جلوی او خم و راست می شوند و تعظیم می کنند و وی مطالبی برای آنها می گوید.

او تصریح کرد: امام صادق(ع) ادامه می دهند که من همچنان دور او را گرفتم تا جمعیت از اطرافش متفرق شد، به بازار رفت و به یک نانوا رسید. با نانوا صحبت کرد، او را غافل کرد و دو قرص نان از او برداشت. باز او را دنبال کردم به یک انارفروشی رسید، چند کلمه ای با او حرف زد و بالاخره او را هم غافل کرد و دو تا انار هم از او برداشت. به دنبال او رفتم، مشاهده کردم به بیماری رسید که گوشه ای افتاده بود. این دو انار را روی آن دو قرص نان، کنار آن بیمار گذاشت. به دنبال او رفتم، از مدینه خارج شد، به آلونکی رسید  و رفت در آلونک خود دراز کشید. امام صادق ادامه می دهند که من دم در آلونک رسیدم، صورتم را باز کردم و به او گفتم که من دنبال تو بودم و این وضعیت را دیدم، توجیه آن چیست؟ او پیش از اینکه جواب مرا بدهد، گفت تو اول بگو کیستی که این کار را انجام داده ای و این سوال را می کنی. حضرت به طور اجمالی خود را معرفی می کنند که از اهل بیت(ع) و بنی هاشم و نوادگان پیغمبر اکرم هستند.

یوسفی غروی ادامه داد: حضرت در ادامه روایت بیان می کند که آن مرد گفت که تصور می کنم تو همان جعفر بن محمد باشی، من نفی نکردم و گفتم من جواب تو را دادم، تو هم جواب مرا بده. گفت من چه کار کنم که تو که مدعی هستی عالم آل محمدی، عالم به قرآن نیستی. گفتم «این کدام قسمت از قرآن است که من عالم به آن نیستم؟» گفت که مگر تو قرآن نخوانده ای؟ مگر نخوانده ای که خدا می فرماید که «و من جاء بالحسنة فله عشر أمثالها ومن جاء بالسيئة فلا يجزى إلا مثلها؛ هر کسی کار نیک انجام دهد، به اندازه ده برابر آن پاداش می گیرد، اما اگر کار ناشایستی انجام دهد، فقط به اندازه آن کار ناشایست عقوبت و مجازات می شود و کیفر دریافت می کند».

او در بیان ادامه روایت امام صادق(ع) گفت: فرد ادامه داد که بنابراین آن دو تا نان و دو اناری که برداشتم، بر فرض اینکه هر کدام یک کار ناشایست محسوب شود، وقتی چهارتای آنها را به بیماری ضعیف و ناتوان رساندم، در حقیقت چهل حسنه برای من نوشته شده است. آن چهار سیئه از این چهل حسنه کم می شود و سی و شش تای آن برای من می ماند. امام صادق با این تعبیر به او می گویند که «بنده خدا این من نیستم که قرآن بلد نیستم، این تویی که قرآن بلد نیستی. مگر خداوند نفرموده خدا فقط از پرهیزکاران، کار شایسته را می پذیرد؟ نه اینکه کسی براساس دزدی بخواهد کار نیکی انجام دهد، اینکه قرآن فهمی نیست» این نمونه ای از فهم خوارجی است.

گفت وگو از شیما مفیدی راد- شفقنا

 

منتشر شده در سیاسی

آیت الله یوسفی غروی
استاد حوزه علمیه قم و کارشناس تاریخ اسلام با توضیح مختصر درباره نحوه شکل گیری فرق مختلف اسلامی، این تعبیر که برخی از موسسان مذاهب اسلامی از جمله شاگردان امام صادق بودند را رد کرد و گفت: هیچ فرقه ای را نمی توان به شاگردان امام صادق(ع) نسبت داد.
آیت الله محمدهادی یوسفی غروی در گفت و گو با خبرنگار شفقنا با اشاره به اینکه شایع شده است که اصحاب مذاهب اسلامی، شاگردان امام صادق(ع) بوده اند، اظهار کرد: یکی از روسا یا پایه گذاران یکی از مذاهب فقهی اسلامی غیر از مذهب اهل بیت(ع) از کسانی بوده است که یکی دو سالی محضر امام صادق هم حاضر شده اند. او شخصی به نام «نعمان فرزند ثابت فرزند ذوطی» است. البته اصل اسم او در فارسی ذودی بوده که عرب ها با ضخامت بخشیدن به حرف دال، دال را منقلب به «طا» کرده اند و ذوطی از آن تعبیر کرده اند.
او ادامه داد: ذوطی شخصی اهل کابل افغانستان بوده است که گویا وقتی فتوحات اسلامی به حدود خراسان رسید، او که جزو لشکریان مقاوم فتوحات اسلامی بوده است، دستگیر و به عراق، حدود شهر کوفه برده می شود. در کوفه مسلمان شده و پس از ازدواج، فرزندی به نام ثابت پیدا می کند. فرزند او نیز پس از ازدواج فرزندی به نام نعمان آورده است که این نعمان از پایه گذارارن یکی از مذاهب فقهی اسلامی شده است. به دلیل اینکه نام فرزند او حنیفه بود، به «ابوحنیفه» معروف شده است. مذهب ابوحنیفه سر زبان ها شهرت دارد و در میان دیگر مذاهب فقهی اسلامی به عنوان مذهب پر پیرو شناخته شده است. این هم یک علت تاریخی متاخری دارد که بعد به آن اشاره می کنیم.
یوسفی غروی با بیان اینکه ابوحنیفه از اهالی کوفه بود که به مدینه مشرف شده بود، گفت: او یکی دو سال هم محضر امام صادق(ع) حاضر می شده است. جمله ای بر زبان او جاری شده و به طور مشهور از او نقل شده است که «لولا سنتان لهلک نعمان» به این معنا که اگر آن دوسالی که من به محضر امام صادق می رسیدم، نبود به هلاکت می رسیدم و به طور مثال منحرف می شدم. ابوحنیفه پایه گذار مذهب معروفی به نام مذهب «حنفی» شده است. معنای اینکه فلان شخص، پایه گذار، موسس یا رییس فلان مذهب فقهی است، به طور لزوم این نیست که حتما در زمان حیات خود او این مذهب پا گرفته و عده بسیاری پیرو پیدا کرده باشد بلکه در زمان خودش این پیروی و تقلید از او آغاز شده است که طبعا مثل هر حادثه دیگری حالت تدریجی به خود گرفته و به مرور زمان پیروان او بیشتر شده اند.
او تصریح کرد: البته شخص ابوحنیفه، دو شاگرد معروف به نام های «محمد بن حسن شیبانی» و «قاضی ابویوسف» یافت که این دو بعدها در دولت بنی عباس، منصب رسمی دولتی پیدا کردند و موجب رواج مذهب او شدند. صحبت در مورد این جمله معروف که گفته می شود روسای مذاهب اسلامی، شاگردان امام صادق(ع) بوده اند، در ابتدا باید منظور از مذاهب اسلام را مشخص کرد. مذاهب اسلامی به دو قسمت تقسیم می شوند چون اصولا دین به دو قسمت تقسیم می شود؛ دین به لحاظ پایه های اعتقادی و دین به لحاظ احکام فقهی. مخصوصا در اهل سنت به این شکل است که هر کدام یک مذهب هستند. به طور مثال غالبا سنی ها در اصول دین، اشعری هستند یعنی پیرو شخصی به نام «ابوالحسن اشعری بغدادی» که متوفای حدود 330 هجری یعنی اوایل سده چهارم هجری در بغداد است.
این استاد حوزه علمیه، اهل سنت را در احکام فقهی به چهار مذهب مشهور حنفی، مالکی، شافعی و حنبلی تقسیم کرد و گفت: البته این چهار مذهب معروف، تنها مذاهب فقهی نبوده اند، بلکه مذاهب بیشتری بوده است اما در حدود نیمه های قرن هفتم هجری یعنی تقریبا همزمان با ورود هلاکو به بغداد و سقوط دولت بن العباس اتفاقاتی رخ داد که توضیح داده می شود. صلاح الدین ایوبی از سران لشکریان دولت فاطمیان اسماعیلی اما خود او شافعی بود و پسرعمویی داشت به نام «شیخ عثمان بن صلاح الدین شهر زوری». این افراد از شهری در شمال عراق به نام شهر زور بودند و به آنجا نسبت داده می شدند.
آقای صلاح الدین ایوبی بعد بر دولت خود یعنی دولت فاطمیان اسماعیلی کودتا کرد و آنها را ساقط کرد. در آن زمان شامات آن وقت یعنی سوریه، فلسطین، اردن و لبنان هم تابع حکومت فاطمیان اسماعیلی در قاهره بود. وی فاطمیان را از کار برکنار کرد، بیش از ده هزار نفر از آنها را از دم تیغ گذراند و بیش از ده هزار نفر از آنها را به زندان انداخت. بعد از آن منصب شیخ الاسلامی را به پسرعموی خود، شیخ عثمان بن صلاح الدین شهر زوری واگذار کرد و از او خواست حکمی صادر کند که مسلمان کسی است که پیرو یکی از این چهار مذهب باشد. البته غرض اصلی او این بود که مذهب شیعیان فاطمی اسماعیلی را ممنوع کند. این مذهب شیعیان اسماعیلی شش امامی تا امام صادق(ع) می آمدند و بعد به جای حضرت امام کاظم(ع) معتقد به امامت اسماعیل بن جعفر برادر امام کاظم، فرزند دیگر امام صادق بودند.
این کارشناس تاریخ اسلام با بیان اینکه بر این اساس به این مذهب، اسماعیلی گفته می شود، تصریح کرد: به تعبیر فارسی نیز به آنها شش امامی گفته می شود چون از دوازده امام تنها تا امام صادق را پذیرفته اند. صلاح الدین ایوبی می خواست این مذهب را ممنوع کند اما از آن شیخ الاسلام دست نشانده خود خواست تا حکمی که پیش از این گفته شد را صادر کند. هنوز هم مدرسه دارالحدیث آن شیخ الاسلام به عنوان یک اثر تاریخی در دمشق برپاست، همانجایی که هم خود شیخ عثمان صلاح الدین و هم صلاح الدین ایوبی دفن هستند. با صدور این حکم طبعا مذاهب منحصر شد به این چهار مذهبی که قبلا نام بردیم و متاسفانه معنی این حرف این بود که اگر مسلمانی پیرو یکی از این چهار مذهب نبود، مسلمان نیست و از دایره اسلام خارج است.
او تاریخ آغاز پرسش در مورد دین و مذهب از اشخاص در دادگاه ها را همان زمان دانست و افزود: این تاریخ حدود اواخر قرن هفتم هجری بوده است زیرا برای عمومیت بخشیدن به این حکم، بخصوص در زمان شخصی به نام بِیْبَرْسِ بُنْدُقْداری، که به عنوان پادشاه قاهره معین شده بود، این مساله بسیار شایع و الزامی شد. الزامی شد که در هر جا که هر کسی که می خواهد هر شهادت و گواهی بدهد، باید مشخصات او ثبت شود. از جمله مشخصات او نیز باید دین و مذهب باشد و اگر مذهب دیگری جز این چهار مذهب رسمی داشته باشد، او را اصلا مسلمان محسوب نمی کردند و شهادت و گواهی او را تصدیق نمی کردند. این حکم تا حدود شصت سال پیش باقی ماند که مرحوم آیت الله بروجردی، مرحوم شیخ محمدتقی قمی را به قاهره فرستاد و دارالتقریب میان مذاهب اسلامی را در قاهره برپا کرد.
یوسفی غروی ادامه داد: او توانست شیخ الاسلام اهل سنت به مرکزیت قاهره -به عنوان شیخ جامع ازهر- به نام دکتر شیخ محمود شلتوت را قانع کند به اینکه این حکم، ناشرعی است و تا کی بماند و باید این طوق شکسته شود. او پذیرفت و برای اولین بار حکمی صادر کرد که همچنانی که پیروی از این چهار مذهب در اسلام جایز است، پیروی از مذهب شیعه جعفری دوازده امامی نیز جایز است. شیعیان شش امامی هم به دنبال شیعیان جعفری دوازده امامی رفتند و از آقای شیخ محمود شلتوت، جواز پیروی مذهب خود را هم گرفتند. بعد از آنها باز شیعیان چهار امامی زیدیه یمنی هم رفتند و جواز پیروی مذهب خود را گرفتند. بعد هم دو مذهب دیگر از مذاهب اهل سنتی که ممنوع شده بود، یکی از آنها مذهب امام اوضاعی است که عمدتا شیخ الاسلام بیروت بوده و هنوز هم مذهبش در بیروت است و دم و دستگاه، مدارس و طلابی دارند. پیروان این مذهب هم این اجازه را دریافت کردند.
او با بیان اینکه مذهب دیگری نیز به نام مذهب «داوود ظاهری» وجود داشت که اصفهانی بود و مذهب فقهی دیگری داشت، گفت: این را هم شیخ ازهر، شیخ محمود شلتوت باز اجازه داد. همچنین حتی مذهب خوارج را که در مسقط، عمان، الجزایر و لیبی هنوز هم پیرو دارند؛ البته نه به نام خوارج که به نام مذهب «اباضی» اجازه تعبد داد. بر این اساس بعد از شکستن جواز تعبد از چهار مذهب و ملحق کردن مذاهب دیگری به تجویز، مذاهب از 4 به 9 تا رسید.
یوسفی غروی به توضیح چهار مذهبی که تا پیش از این اجازه ها چهار مذهب رسمی بودند، پرداخت و اظهار کرد: از این چهار مذهب رسمی فقط ابوحنیفه است که براساس جمله ای که گفته است که «اگر آن دو سال نبود که من محضر امام صادق را درک می کردم، به هلاکت می رسیم» می توان گفت شاگرد امام صادق بوده است. او متوفای سال 150 یا 151 هجری است. همزمان با او مذهب دیگری به نام مذهب مالکی وجود دارد و امام آن مذهب، مالک بن انس أصبحی از قریشیان و اهل مدینه بوده است. او از مدینه خارج نشده و در مدینه بوده تا فوت کرده است؛ قبر او نیز در بقیع مدینه است. مذهب مالکی عمدتا در کشور های آفریقایی گسترش دارد؛ از مصر شروع می شود و به ادامه دیگر کشورهای آفریقایی انتشار دارد.
او ادامه داد: مالک بن انس به محضر امام صادق(ع) می رسیده اما چنین مطلبی از او ثبت نشده که شاگردی وی نزد امام را نشان دهد. او احترام امام صادق را داشته و کلماتی را هم درباره امام صادق گفته است که «من هیچ وقت بر این شخص وارد نشدم، مگر اینکه او را در یکی از این سه حالت یافتم؛ یا در حال نماز بود یا در حال قرآن خواندن بود یا در حال حدیث گفتن از جدش رسول خدا(ص)» و کلمات سپاس گویی از امام صادق از او نقل شده اما مطلبی به عنوان شاگردی امام صادق از او نقل نشده است. این تعبیر که بیشتر آنها شاگردان امام صادق بوده اند، تعبیر دقیقی نیست. مالک بن انس اصبحی، امام مذهب مالکی متوفای قبل از صد و پنجاه هجری است.
این استاد حوزه در توضیح رییس مذهب دیگر رسمی و معروف اهل سنت یعنی مذهب شافعی گفت: امام مذهب شافعی به نام «محمد بن ادریس شافعی» مدعی بوده از نسل بنی عبدالمطلب یعنی از بنی هاشم و قریش بوده و در مدینه بوده است. او بعد از مدینه به عراق و بغداد آمده و در بغداد با مذهب ابوحنیفه آشنا شده است. در آنجا با اصول فقه قیاس، مصالح مرسله، سد ضرایع و این مبانی فکری رأی پذیری ابوحنیفه آشنا شده و بنابراین مذهب فقهی او دوگانه یعنی مذهب قدیم و جدید شده است. مذهب قدیم او قبل از آشنایی با مذهب فقهی ابوحنیفه و مذهب جدید او بعد از سفر به بغداد و آشنایی با مذهب ابوحنیفه بوده است. او به قاهره رفته که در آن زمان به نام فسطاط شناخته می شده است.
ایشان به قاهره رفته و قاهره، بیشتر پیرو او شده است. ایشان همانجا ماند تا وفات کرد. قبر او همچنان در قاهره هست و حتی گنبد و بارگاهی بر روی قبر این آقای محمد بن ادریس شافعی، امام مذهب شافعیان است. از جمله کردها در اطراف عراق، ایران و البته بخشی از آنها در ترکیه و سوریه عمدتا شافعی های هستند و این آقای محمد بن ادریس شافعی حدود 200 یا 204 هجری فوت کرده است. این در حالیست که وفات امام صادق(ع) سال 148 هجری است. به این معنا که ایشان مگر در جوانی عبوری بر امام صادق داشته باشد. آن هم اصلا ثبت نشده است که شافعی ملاقات و حتی دیداری با امام صادق داشته باشد، چه رسد که از شاگردان امام صادق شمرده شود.
یوسفی غروی تصریح کرد: آنهایی که تعبیر به شاگردان می کنند، شاید به این لحاظ است که آقای شافعی در مدینه شاگرد مالک بن انس و در بغداد شاگرد فقه ابوحنیفه بوده است و چون خود ابوحنیفه گفته است که من دو سال محضر امام صادق را درک کردم، تصور کرده اند که پس او شاگرد شاگرد امام صادق و شاگرد با واسطه امام صادق بوده است. چقدر مساله غیر دقیق است وقتی گفته می شود که روسای مذاهب اسلامی از شاگردان امام صادق(ع) هستند.
او در مورد آخرین مذهب از این مذاهب چهارگانه اهل سنت بیان کرد: رییس آخرین مذهب از این مذاهب چهارگانه، «احمد بن حنبل» شیبانی بود یعنی قبیله اش بنی شیبان بودند. البته ولادت این آقا در مرو بوده است و چون مادر او سر راه، او را زاییده است، بعضی ها از او به راهوی یعنی زاده سر راه تعبیر می کردند. او به بغداد رفت و عمده زندگی او در بغداد بوده است. او متوفای 240 هجری و مرجع تقلید خلیفه عباسی معروف به متوکل بوده و مدعی بوده است که بیشتر پیرو حدیث پیغمبر است. او کتابی معروف به مسند احمد بن حنبل یا مسند امام احمد بن حنبل شیبانی مروزی یعنی از اهل مرو در جمع آوری حدیث پیغمبر دارد. وفات این آقا در سال 240 هجری و معاصر متوکل عباسی است یعنی حدود صد سال بعد از امام صادق(ع) و هیچ ارتباطی با شاگردی امام صادق ندارد.
یوسفی غروی با تاکید بر اینکه هیچ فرقه ای را نمی توان به شاگردان امام صادق(ع) نسبت داد، گفت: بله! چند نفر از کسانی بودند که دنبال ریاست طلبی و دنیا طلبی بودند و چند صباحی را در محضر امام صادق حاضر شدند و بعد در کوفه غلو کردند. به این معنا که برای اینکه خود را پیغمبر حساب کنند، برای امام صادق مدعی خدایی شدند. به امام صادق(ع) خدایی را نسبت دادند تا بعد از آن برای خود ادعای پیغمبری کنند اما اینها دیری نپاییدند. این دسته همان فرقه غلات هستند. اگر از این قبیل مطلبی شنیده اید، اینها مذهب مستقل مستمری را تشکیل نداده اند چون ائمه(ع) چه خود امام صادق و چه امامان بعدی، همه اینگونه افراد را تکذیب و لعنت و از آنها اعلان بیزاری کردند. به همین دلیل کسی جرأت اینکه از اینها ادامه پیروی داشته باشند، نداشتند و در حد اینکه مذهب یا فرقه قابل اعتنایی باشند، نبوده است.

منتشر شده در معارف
دوشنبه, 17 آذر 1393 08:12

اعتبارسنجي منابع عاشورا

در نشستي علمي با حضور و سخنراني آيت الله محمد هادي يوسفي غروي منابع تاريخي واقعه عاشورا اعتبارسنجي شد.
در اين نشست که به همت دانشکده شيعه شناسي دانشگاه اديان و مذاهب و با حضور جمعي از اساتيد و دانشجويان در حوزه شيعه شناسي برگزار شد، آيت الله استاد يوسفي غروي در سخناني به نقد و اعتبار سنجي منابع تاريخي واقعه عاشورا و کتب مقتل موجود در اين زمينه پرداخت.
مولف کتاب «وقعة الطف لأبي مخنف» بحث خود را با مقتل ابي مخنف آغاز کرد و گفت: آخرين نسخه دست نويس اين اثر متعلق به دوره حکومت مشعشعين حاکم در جنوب ايران و عراق است اما به نظر مي‌رسد ابي‌مخنف اين مقتل را در دهه ۱۳۰ نوشته است و از آنجايي که حادثه عاشورا در سال ۶۱ هجري اتفاق افتاده، پس فاصلة زماني اش خيلي به حادثه عاشورا نزديك بوده ولي ابي‌مخنف حدود ۷۰ سال با حادثه كربلا فاصله داشت.
استاد يوسفي غروي ادامه داد: لوط بن یحیی بن سعید ابومخنف از چند نفر روايت كرده كه در حادثه كربلا حاضر بودند؛ منتها تعداد اينها كم است. از بعضي ‌ها هم با يك واسطه نقل كرده، از بعضي‌ها هم با دو واسطه نقل كرده؛ البته آنچه از اين طريق از مقتل ابي‌مخنف به دست ما رسيده ۶۴ گزارش تاريخي بيشتر نيست، نه اين كه مقتل اين مقدار بوده، بلكه اين مقدارش از طريق تاريخ طبري و ارشاد شيخ مفيد و تذكرة الخواص به دست ما رسيده است.
مولف کتاب «موسوعه التاريخ الاسلامي» درباره يك نسخه از مقتل ابي‌مخنف داراي تحريف موجود در بازارها گفت: اين قطعاً مقتل ابي‌مخنف نيست و اشتباهات زياد دارد. مسلم است كه آن را بعدها كسي يا كساني نوشته‌اند و به ابي‌مخنف نسبت داده‌اند. از مقتل ابي‌مخنف مورد بحث هم چيزهايي در آن هست ولي مجعولات و مطالب افسانه‌اي و غلط‌هاي تاريخي بسيار زيادي در آن است كه محرّف بودن آنرا آشكار مي کند.
سخنران اين جلسه عاشورايي در ادامه و در اشاره به ديگر منابع اين واقعه از «نفس المهموم» محدث قمي نيز به عنوان يکي از منابع مطلوب در واقعه عاشورا ياد کرد. «قره الباصره» و «منتهي الامال» از ديگر کتب محدث قمي بود که يوسفي غروي از آنان به عنوان منابعي مورد اعتماد در تاريخ عاشورا ياد کرد.
کتاب «اکسير العبادات في اسرار الشهادات» اثر بن عابد دربندي مشهور به فاضل دربندي که بخش مياني آن به زبان فارسي و با نام «اسرار الشهادات» ترجمه شده از ديگر منابع مورد اشاره و بررسي آيت الله غروي در اين نشست بود.
کتاب «الملهوف علی قتلی المطفوف» مشهور به «لهوف» ابن طاووس از ديگر مقاتل مورد اعتبار سنجي در اين نشست بود که سخنران آن را در واقع همان کتاب «مقتل الحسین» خوارزمي دانست چرا که از روي آن نوشته شده و مطلب جديدي ندارد. علاوه بر اين که خود خوارزمي از احمد بن اعصم کوفي نقل کرده که خود منبعي پر اشتباه است.
وي در ادامه «ارشاد» شيخ مفيد را از بهترين منابع واقعه عاشورا دانست و گفت با اين حال تاريخ طبري تنها منبعي در اين زمينه است که مرسل نيست بلکه مسند است و اسناد اخبار خود را آورده است اما در عين حال ارشاد شيخ مفيد ارجح است.
یوسفی غروی درباره منشاء کلمه روضه و سنت روضه خواني نيز گفت: برخي آغاز پيدايش اين واژه را به ابن جوزي و بيهقي سبزه واري مي رسانند اما واژه روضه متعلق به فتال نيشابوري و کتاب «روضه الواعظين» است و چون نوحه سرايان اين کتاب را مي خوانده اند اين ترکيب روضه خواني شکل گرفته و باب شده است.

منتشر شده در ویژه نامه محرم
صفحه4 از5
بازگشت به بالا