آیت الله موسوی تبریزی: امروز اتحاد حتی از اوایل پیروزی انقلاب هم واجب‌تر است. زیرا تنها عاملی که منجر به تسریع سقوط شاه، تثبیت نظام جمهوری‌اسلامی، ایستادگی در برابر آمریکا، صدام و همه دشمنان کشور بود، وفاق و وحدتی بود که در میان ملت وجود داشت.
سعید گیتی آرا: خبرنگار جماران به بهانه فرارسیدن «هفته وحدت» به سراغ تعدادی از فعالان سیاسی و مذهبی کشور رفته و نظر آنها را درباره وضعیت وحدت در کشور جویا شده است.
آیت‌الله سیدحسین موسوی تبریزی که از ابتدای انقلاب‌اسلامی مناصب مهمی را در دستگاه قضائی بر عهده داشته، معتقد است که برای رسیدن به وحدت در کشور باید باور کنیم که هر ایرانی فارغ از مذهب و رنگ و زبان و گویش حقی مساوی با سایر ایرانیان دارد. وی همچنین از مسئولین می خواهد تا اختلاف ها را کنار گذاشته و برای حل مشکلات مردم تلاش کنند.
متن کامل گفت و گوی «آیت‌الله سیدحسین موسوی تبریزی» با خبرنگار جماران را در ادامه بخوانید:
  به نظر شما امروز تا چه اندازه به وحدتی که در کلام امام بر آن تأکید شده، نیازمندیم و سهم جریانات سیاسی در رسیدن به این وحدت چقدر است؟
یکی از آیات مهم قرآن که بر اساس فطرت بشری و توجه به آن نازل شده، «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعًا وَلَا تَفَرَّقُوا » است. بنابر این آیه، هیچ‌گاه چنگ زدن به قدرت خدا انفرادی و با اختلاف نمی‌شود. اختلاف جز پراکندگی و ذلت و ضعف هیچ دستاوردی ندارد. آنچه که قدرت می‌آورد و نابودی را دور می‌کند، این است که همه با هم باشند. این عبارت همه باهم که در کلام امام متبلور شده در واقع عین تفسیر قرآن است.
اگر اکثریت قابل توجه ملت باهم باشند، پیروزی از آن آنهاست
همانطور که در ابتدای انقلاب تمام مذاهب و گویش‌های مختلف، زنان و مردان همه باهم بودند، امروز نیز باید همان روحیه حاکم شود. در آن دوره اگر همه باهم نبودند، امکان پیروزی وجود نداشت. امروز نیز در تمامی مسائل اجتماعی، آنجایی که همه جامعه در آن حق دارند، باید همه با هم باشند، مسلماً در چنین حالتی پیروزی حتمی خواهد بود. البته ممکن است اقلیت ناچیزی همیشه در برابر اکثریت باشند، اما اگر اکثریت قابل توجه ملت باهم باشند، پیروزی از آن آنهاست.
همه باهم بودن و متحد شدن بر دو نوع است. یک نوع متحد شدن مذاهب درون کشور است که این برای کشور بسیار مطلوب است. برای نمونه شیعیان، اهل تسنن، مسیحیان، یهودیان و زرتشتیان یا اقوام مختلفی که در ایران حضور دارند، همه آنها ایرانی هستند و ما باید به این باور برسیم که همه آنهایی که در این مرزوبوم زندگی می‌کنند، ایرانی‌اند. پس باید باور کنیم که هر ایرانی فارغ از مذهب و رنگ و زبان و گویش... حقی مساوی با سایر ایرانیان دارد.
حتی اگر دشمن هم نداشته باشیم، تا متحد نشویم پیشرفت نمی‌کنیم
هیچ‌کدام از استان‌ها و شهرها با هم فرقی نمی‌کنند و در داشتن این حق با یکدیگر مساوی هستند و اگر کسی از این اصل تخلف کند، ظلم کرده و چنین ظلمی باعث فشل شدن و از بین رفتن نیروها می‌شود. لذا اگر نیرو از بین رود، دشمن سوءاستفاده می‌کند. امروز به مهم‌ترین مسأله‌ای که نیاز داریم، اتحاد و وحدت است. بعضی‌ها می‌گویند که امروز چون دشمن داریم باید متحد شویم، درصورتی که حتی اگر دشمن هم نداشته باشیم تا متحد نشویم پیشرفت نمی‌کنیم. بنابراین اتحاد در کشور باعث پیشرفت می‌شود. اگر تمام نیروها باهم متحد شوند، باعث تقویت علم و صنعت و فناوری در کشور می‌شوند. حتی برای اجرای عدالت نیز اتحاد و اتفاق و صمیمت لازم است.
نمی‌دانم کسانی که دم از خدا و پیغمبر و قیام و انقلاب و نهضت می‌زنند، با فحش دادن و تهمت زدن به افراد چگونه می‌خواهند به مملکت خدمت کنند؟ آیا نیتی خیر دارند یا هدفشان سوء است و قصد خرابکاری دارند؟
ابتدای پیروزی انقلاب ما با اینکه دولت تازه و ضعیفی بودیم و قانون و مقررات نداشتیم ولی آنچه انقلاب و نظام را حفظ می‌کرد و باعث موفقیت مسئولین نظام می‌شد، اتحاد مردم بود که همه باهم در دفاع از کشور، جهاد سازندگی و پیشرفت آن مشارکت می‌کردند. امروز نمایندگان مردم و مسئولین باید در این راستا قدم بزرگی بردارند نه اینکه هر روز شاهد سم پاشی‌ها، فحاشی‌ها و گاهی تهمت‌ها و پرونده سازی‌های آنها علیه یکدیگر باشیم.
کسانی که دم از اسلام و انقلاب می‌زنند چگونه می‌خواهند با فحاشی و تهمت زدن به افراد خدمت کنند؟
من فکر می‌کنم اگر کسی کوچکترین علاقه‌ای به ایران، ملت و نظام جمهوری‌اسلامی داشته باشد، چنین فضای تهمت‌زنی را سمّ مهلک در مواجهه با دشمن می‌داند. حتی اگر دشمن هم نداشتیم این قبیل رفتارها به پیشرفت و توسعه کشور لطمه می‌زد، اما با وجود دشمنانی که هستند سم پاشی‌ها و تهمت زدن‌ها به همدیگر بیشتر ضربه می‌زنند. نمی‌دانم کسانی که دم از خدا و پیغمبر و قیام و انقلاب و نهضت می‌زنند، با فحش دادن و تهمت زدن به افراد چگونه می‌خواهند به مملکت خدمت کنند؟ آیا نیتی خیر دارند یا هدفشان سوء است و قصد خرابکاری دارند؟ یا اینکه قصد دارند خرابکاری‌های خود را با ایجاد چنین فضایی مخفی نگه دارند.
امیدواریم که خداوند کشور را از شرّ کسانی که اختلاف‌افکنی می‌کنند، حفظ کند. امروز اتحاد حتی از اوایل پیروزی انقلاب هم واجب‌تر است، زیرا تنها عاملی که منجر به تسریع سقوط شاه، تثبیت نظام جمهوری‌اسلامی، ایستادگی در برابر آمریکا، صدام و همه دشمنان کشور بود، وفاق و وحدتی بود که در میان ملت وجود داشت. مردم با هم متحد و تا آخرین قطره خون خود حاضر به ایستادگی بودند.
باید کسانی که با تهمت‌ و فحاشی اختلاف‌افکنی می‌کنند، منزوی شوند
امروز نیز باید چنین رنگ و بویی در جامعه پیدا شود و همه موظفیم این کار را انجام دهیم. باید جلوی مسائل اختلاف انگیز که بسیار هم زیاد شده، گرفته شده و کاری کنیم تا کسانی که در جامعه با تهمت‌ و فحاشی اختلاف‌افکنی می‌کنند، منزوی شوند.
با توجه به اینکه در پاسخ خود به آمریکا اشاره کردید، به نظر شما وحدت تا چه اندازه می تواند به ایستادگی در برابر اقدامات یکجانبه گرایانه آمریکا در برابر ایران کمک کند؟
با اندکی تحقیق در مسائل سیاسی متوجه خواهید شد که آمریکا و دشمنان دیگر ما نظیر اسرائیل و ... تنها و تنها به اختلاف افکنی در کشور ما امیدوار هستند. بنابراین جز با وحدت نمی‌توان با آنها مبارزه کرد. دشمنان با ایجاد رسانه‌های ماهواره ای و مجازی، شبانه روز علیه کشور سم‌پاشی می‌کنند و متاسفانه می‌توانند در میان برخی جوانان که تجربه زندگی در زمان شاه را ندارند، اثرگذار باشند. این رسانه‌ها حتی موفق شدند تا نمونه‌هایی در عملکرد مسئولین پیدا کنند که منجر به تحریک افکار عمومی می‌شود.
مسئولین باید باهم آشتی کنند و اختلاف‌ها را از میان ببرند
اتحاد باید اول در مسئولین شروع شده و بعد میان آنها و مردم صورت گیرد. مسئولین باید باهم آشتی کنند و اختلاف‌ها را از میان ببرند. چرا که امروز وقتی مصاحبه‌های مسئولین در روزنامه‌ها را می‌خوانیم، متوجه می‌شویم که علیه همدیگر شمشیر کشیدند. آنها علاوه بر کنارگذاشتن اختلافات باید با مردم باشند و مشکلات مردم را حل کنند. متاسفانه توجه نکردن به مشکلات مردم هر روز شکاف میان مردم و مسئولین را بیشتر کرده و این مهم‌ترین اختلافی است که امروز در جامعه ما وجود دارد.
یک عده می‌گویند به دلیل اینکه معتقدندFATF بد است، پس باید هیچ‌گاه تصویب نشود. ولو اینکه آسیب‌های زیادی هم به منافع ملی بزند. در حالی که توجه نکردن به کشور عین خیانت است.
اینکه اگر ما متحد باشیم، آمریکا و هرکشور دیگری که با ما دشمنی دارد هیچ غلطی نمی‌تواند بکند، یک واقعیت است. واقعیت این است که دشمنان از اختلاف ما سوءاستفاده می‌کنند نه اتحادی که باید داشته باشیم. آنها نمی‌توانند اختلافی بیندازند، تنها می‌توانند از اختلاف میان ما سوءاستفاده کرده و شکاف‌ها را روز به روز بیشتر کنند. من معتقدم ضمن اینکه اتحاد باید حفظ شود، دولت نیز موظف است به خواسته‌های ملت توجه کند. برای نمونه کارگران در اهواز و نقاط دیگر تظاهرات می‌کنند و می‌گویند که چند ماه است حقوق نگرفتند. هرکس اندکی توجه کند، می‌فهمد که اگر کارگر چندماه حقوق نگیرد، چطور می‌تواند زندگی کند.
اختلاف مسئولین روزبه روز شکاف میان مردم و حاکمیت را بیشتر خواهد کرد
کارگر که اندوخته چندانی ندارد تا از آن مصرف کند. بنابراین اگر تا امروز هم فریادش درنیامده، از نجابتش بوده است. دولت و حاکمیت باید به خواسته‌های این کارگران توجه کنند، چرا که اگر به وضعیت آنها رسیدگی نشود، منجر به اختلاف در کشور می‌شود. مسئولین نیز اگر باهم اختلاف داشته باشند، این اختلافات در طبقات پائین اثرگذار خواهد شد و روزبه روز شکاف میان مردم و حاکمیت بیشتر خواهد کرد.
طی دوسال اخیر موضوع گفت وگوی ملی همواره مورد توجه جریان ها به ویژه اصلاح طلبان بوده است. به نظر شما گفت و گوی ملی در تحقق وحدت تا چه اندازه موثر است؟
گفت و گوی ملی بسیار خوب است و  نه تنها در تحقق وحدت، بلکه در پیشرفت جامعه نقشی اساسی دارد. حتی در رفع مشکلات جاری کشور نیز بسیار ضروری است. برای اینکه در این گفت و گوها اشخاص و جریان‌ها می‌توانند پیشنهادات و نظرات خود را برای حل مشکلات کشور مطرح کنند و چون گفت و گویی واقعی میان آنها شکل گرفته، پیشنهادات سازنده از سوی هرفردی که باشد باید مورد پذیرش قرار گیرد.
گفت و گوی ملی پیش شرط نمی‌خواهد
این جمله از امیرالمومنین(ع) است که می‌فرماید؛ «من علّمنی حرفا کنت له عبدا»هر کس کلمه‌ای به من بیاموزد مرا بنده‌ی خویش کرده است. امروز نیز اگر کسی برای حل مشکلات کشور و اداره بهتر آن پیشنهادهای سازنده دهد، باید دستش را بوسید و به آن پیشنهادها عمل کرد.
آیا این گفت و گو پیش‌شرطی هم دارد؟
نه، گفت و گوی ملی پیش شرط نمی‌خواهد ولی اگر بخواهیم برای آن پیش شرط قائل شویم، این گفت‌و‌گوها باید بر اساس حفظ منافع مردم و مملکت باشند. در گفت و گوی ملی نباید اسرار مملکت فاش شود تا دشمنان بتوانند از آن سوءاستفاده کنند. در گفت و گوی ملی هر کدام از طرفین می‌توانند خود را مورد نقد قرار داده و پیشنهادهای سازنده ارائه دهند. طرف مقابل نیز باید نظرش را درباره پیشنهادهای مطرح شده اعلام دارد. بنابراین گفت و گو بسیار خوب است، اما اینکه به دلیل منافع شخصی مسائلی در این گفت و گوها مطرح شده که موجب آسیب به منافع ملی شود، ظلمی بزرگ است.
یک عده می‌گویند به دلیل اینکه معتقدندFATF بد است، پس باید هیچ‌گاه تصویب نشود
به نظر شما در راستای حمایت از دولت و تحقق وحدتی که همدلی بیشتر مردم با دولت را در این شرایط سخت طلب می کند، باید چه اقداماتی انجام گیرد؟
امروزه با توجه به اینکه ملت واقعاً از لحاظ اقتصادی مشکل دارد و مردم گرفتار هستند، در رابطه با این بخش، باید مشکلات را «همه باهم» حل کنند. اینکه این گروه یا آن گروه علیه همدیگر تجمع کرده یا شعار دهند، بی‌فایده است و جز اینکه وحدت را از بین ببرد، کار دیگری نمی‌کند. معمولاً در تجمع‌های این چنینی هر فرد می‌خواهد خود را به نمایش دربیاورد و خودخواهی‌ها حاکم می شود. اما آنچه مسلم است، گفت و گو ها باید انجام شده و تصمیم جدی گرفته شود تا در صورت امکان مشکلات حل شوند و برای آینده کشور درست برنامه ریزی شود.
چنین حرف زدن‌ها و نامه نگاری‌هایی باعث بروز اختلاف می‌شود، ولو اینکه آقای یزدی هیچ‌نظر بد و خاصی هم نداشته باشد. در واقع این قبیل بگو‌مگوها در کشور موجب ضرر شده و بی تردید دربرابر‌هم قرار گرفتن حوزوی‌ها و مراجع امری مطلوب نیست و از لحاظ اجتماعی، اهانت به مراجع و مرجعیت است.
برای نمونه، یک عده می‌گویند به دلیل اینکه معتقدندFATF بد است، پس باید هیچ‌گاه تصویب نشود. ولو اینکه آسیب‌های زیادی هم به منافع ملی بزند. در حالی که توجه نکردن به کشور عین خیانت است و از نظر اسلام حتی اگر قانونی خلاف شرع باشد ولی به نفع و صلاح جامعه اسلامی باشد، می‌توان به حکم شرعی عمل نکرد.
آنجایی که مصلحت جامعه اقتضا کند، احکام اولیه اسلام نباید اجرا شود
به همین منظور، شورای نگهبان در اوایل پیروزی انقلاب در سال  62-63 بعضی قوانین را مانند قانون کارگری خلاف شرع می‌دانست و می‌گفت ما نباید برای کارگر منافعی را شرط کنیم و خود کارفرما باید چنین کاری کند یا در رابطه با اخذ مالیات عده‌ای با دولت مهندس میرحسین موسوی مخالف بودند و مالیات را خلاف شرع می‌دانستند و دلیل‌شان هم این بود که باید مانند صدر اسلام، مملکت با خمس و زکات اداره شود که خوشبختانه امام با آنها برخورد کرد.
مسائلی از این قبیل باعث شد تا امام مجمع تشخیص مصلحت نظام را پیشنهاد کرده و بگویند؛ آنجایی که مصلحت جامعه اقتضا کند، احکام اولیه اسلام نباید اجرا شود و باید به مصلحت جامعه توجه کرد. لذا بعد از رحلت حضرت‌امام در قانون اساسی جدید«مجمع تشخیص مصلحت» تصویب شد. در مورد قوانین نیز هیچ اشکالی ندارد که متخصصین موافق و مخالف درباره آنها صحبت کرده و شورای نگهبان نیز نظر خود را اعلام کند. اما مجمع تشخیص مصلحت باید مصلحت کل جامعه را لحاظ کند. بنابراین اگر این موارد را رعایت کنیم، روزبه روز وحدت در جامعه بیشتر و اختلافات کمتر خواهند شد.
هوای نفس ما گاهی از آمریکا بدتر است
همچنین شیاطینی که در جامعه، حتی دین را ملعبه خود قرار دادند و قصد دارند تا از نردبان دین بدون توجه به دین بالا روند، خود به خود از بین می‌روند.
به نظر می رسد برخی اقدامات برخی تندروانه علیه دولت در سالیان اخیر، با انجام اقداماتی که آمریکا علیه ایران انجام می دهد، شباهت پیدا می کند. آیا تداوم این رفتارها در این مقطع نمی تواند به وحدتی که باید وجود داشته باشد، آسیب بزند؟
آنچه مسلم است چنین اقداماتی ضربه زننده به وحدت خواهد بود. اما نمی‌توان گفت همه کسانی که این کار را می‌کنند به خارج از مرزها متصل هستند چرا که هوای نفس ما گاهی از آمریکا بدتر است. بنابراین کسی که تابع نفس خود باشد، در اصل تابع یک شیطان بزرگ در درون خود است. اینکه گفته می‌شود آمریکا شیطان بزرگ است، این شیطان بزرگ از درون هر انسان می‌آید. اگر انسان عدالت داشته باشد، منافع اجتماع را بر منافع خود مقدم می‌داند.
نامه آقای یزدی کار درستی نبود
وقتی که منافع اجتماع مقدم بر منافع فردی شد، دیگر آمریکا نیز نمی‌تواند سوءاستفاده‌ای از ما کند. اما زمانی که منافع شخصی دارای اولویت می‌شوند، آمریکا به راحتی می‌تواند سوءاستفاده کرده و به همین خاطر پول می‌دهد تا شبکه‌های معاند علیه ایران فعالیت کنند. آنچه مهم است افراد متدین و مذهبی و کسانی که دل در گروی منافع کشور دارند، نباید ناآگاهانه در تله آمریکا بیفتند.
 در هفته های گذشته نامه سرگشاده آیت الله یزدی به آیت الله شبیری زنجانی واکنش های زیادی را در پی داشت. نظر شما در مورد این واکنش ها چیست؟
با توجه به اینکه من در این باره صحبت کردم و مجمع مدرسین حوزه علمیه قم هم جزو اولین مجموعه‌هایی بود که به انتشار این نامه واکنش نشان داد، تکرار آن مواضع اهمیتی ندارد. اما مهم این است که چنین حرف زدن‌ها و نامه نگاری‌هایی باعث بروز اختلاف می‌شود؛ ولو اینکه آقای یزدی هیچ‌نظر بد و خاصی هم نداشته باشد. در واقع این قبیل بگو‌مگوها در کشور موجب ضرر شده و بی تردید دربرابر‌هم قرار گرفتن حوزوی‌ها و مراجع امری مطلوب نیست و از لحاظ اجتماعی، اهانت به مراجع و مرجعیت است. بنابراین نوشتن این نامه کار درستی نبود و حالا که از تب و تاب این موضوع کاسته شده، انشاءالله که حل و فصل خواهد شد.
منتشر شده در گفتار
موسوی تبریزی: بنگاه‌های مسکن خانه‌های تیمی را لو می‌دادند/ ترور بختیار کار خودسرها بود
خیلی متدین داشتیم. بنگاه‌های مسکن هم بودند. اعلام هم کرده بودیم که اگر دیدید کسی مجرد است و مشکوک است و خانه اجاره می‌کند، اطلاع دهید. آن‌ها هم اطلاع می‌دادند و بهترین منبع اطلاعات ما همین بنگاه‌های مسکن بودند. البته تأکید کرده بودیم که نباید اقدامی بکنند و تنها باید دنبال کنند. اداره خانه‌های تیمی منافقین به این صورت بود که اعضای ۲ خانه تیمی همدیگر را نمی‌شناختند مگر یک نفر از هر خانه. هر خانه تیمی حداقل ۵ نفر و حداکثر ۷ نفر بود. یک نفر از هر خانه تیمی با یک نفر از خانه تیمی دیگر ارتباط داشت و همین‌طور زنجیره‌وار به یکدیگر متصل می‌شدند.
آیت‌الله سیدحسین موسوی تبریزی یک دهه پس از نخستین مسئولیت‌هایش در انقلاب کناره‌گیری می‌کند و کنشگری سیاسی در قالب فعالیت‌های تشکیلاتی را در کنار تدریس حوزوی دنبال می‌کند. دبیرکل مجمع محققین حوزه علمیه قم پرونده‌های مهم قضایی را به‌ عنوان دادستان انقلاب تبریز و دادستان انقلاب کل کشور تا سال ۶۲ قضاوت می‌کند. در هر ۲ مورد حکم امام خمینی(ره) را داشت. صریح و شفاف می‌گوید نقش اصلی را در جمع کردن غائله منافقین ظرف مدت ۳ ماه و بعد از اعلام مبارزه مسلحانه آنان در ۲۹ خرداد سال ۶۰ و در جایگاه دادستانی کل انقلاب ایفا کرده و به خانه تیمی موسی خیابانی در زعفرانیه رسیده است؛ انتقاد هم می‌کند فیلم سینمایی «ماجرای نیمروز» مدیریت دادستانی انقلاب در آن ماجرا را نادیده گرفته است. در همان دهه ۶۰ در انتخابات‌های مجلس اول و سوم شرکت می‌کند و از سوی مردم تبریز به‌عنوان نماینده آنان انتخاب می‌شود. پایان مجلس سوم در سال ۷۱ پایان مسئولیت‌های رسمی او نیز محسوب می‌شود و تدریس در حوزه مشغله اصلی سال‌های بعدی فعالیت او را تشکیل می‌دهد. دیدار ۱۱ مهرماه اصلاح‌طلبان با حسن روحانی رئیس‌جمهور و ماجرای عدم حضور او و مطالبات تشکیلاتش از روحانی بهانه اصلی گفت‌وگوی ما با آیت‌الله موسوی تبریزی بود، در عین حال تقارن ایام مصاحبه با سالگرد ماجرای مک‌فارلین و برخی اتفاقات دیگر دهه ۶۰ مانع از مرور برخی جزئیات آن حوادث در گفت‌وگو نشد. او در بخشی از این گفت‌وگو اشاره می‌کند که قتل بختیار در فرانسه یا شرفکندی در آلمان برای ضربه زدن به سیاست‌های بهبود روابط آیت‌الله هاشمی رفسنجانی با اروپا بود. اتفاقی که امروز به شکل‌های مختلف برای سیاست خارجی دولت روحانی در دانمارک یا بلژیک تکرار و برای ایران پرونده‌سازی‌ می‌شود. دفتر مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم محل انجام این گفت‌وگو بود. ساختمانی قدیمی که از یک حیاط با چند پله به اتاق جلسات آیت‌الله موسوی تبریزی می‌رسید. پنکه سقفی، چند جلد کتاب قدیمی، تصویری رنگ‌و‌رو رفته از آیت‌الله منتظری در قلب یکی از تاقچه‌ها و تصویری قدیمی از امام(ره) در دل یکی دیگر از تاقچه‌ها نخستین نقش و نگارهایی است که در بدو ورود به اتاق به چشم می‌خورد.
در جلسه‌ای که آقای روحانی در مهرماه با اصلاح‌طلبان گذاشته بودند، شما و آقای کرباسچی شرکت نکردید.
برخی دوستان دیگر هم شرکت نکردند.
غیبتتان به خاطر دلخوری از دولت بود یا مبحث دیگری بود؟
می‌شود گفت هر دو بود. در‌ ماه رمضان نیز آقای روحانی جلسه‌ افطاری در ساختمان سران تشکیل داده بود. آنجا هم به ‌عنوان سخنران دعوتم کرده بودند ولی بابت رفت‌وآمد مشکل داشتم. البته در آنجا ماجرا یک دلیل دیگر هم داشت که اینجا هم می‌گویم. آنجا گفتم نمی‌آیم چون اگر بیایم نمی‌توانم کلا از آقای روحانی تعریف کنم. مقداری تعریف‌ دارم ولی مقداری نقد هم دارم، نقد هم الآن نمی‌خواهم بکنم چون صلاح نمی‌بینم تضعیفش کنم.
نقدهایتان ناظر به چه مواردی است؟
در رابطه با مدیریت است. مردم مشکلات دارند. بعضی مدیران آقای روحانی در مدیریت مشکل دارند. گاهی گفتمان‌های خلاف و عجولانه دردسر می‌آفریند؛ به‌خصوص این مسائل ارزی که موضع‌گیری‌های مختلف زیادی را از سوی دولت به همراه داشت. این‌ها چیزهایی است که روحانیت هم در قم نمی‌تواند جوابگویش باشد. آقای روحانی ممکن است خارج از جمع خصوصی خودشان نسبت به بطن جامعه اطلاع نداشته باشند، اما الآن مردم پیش ما می‌آیند و می‌گویند شما به ما گفتید به آقای روحانی رأی بدهید و ما هم رأی دادیم، چرا اینگونه شد؟ من از این غافل نیستم که آقای روحانی نیز خیلی زیاد مشکلات دارند، مگر آقای خاتمی کم مشکلات داشت؟ زمان آقای خاتمی تا توانستند هر کاری انجام دادند تا ایشان موفق نشود. حالا هم چنین است.
یعنی معتقدید برای آقای روحانی بحران می‌سازند؟
اگر نگویم بحران‌سازی، حداقل می‌خواهند موفق کامل نشود. عده‌ای هستند که از قدیم می‌خواهند به خاطر یک روسری قیصریه را به آتش بکشند. لازم نیست که ما صد درصد از آقای روحانی راضی باشیم؛ همین مقدار که بتواند بهتر عمل کند خوب است.
ماجرای دی‌ماه آتش زدن قیصریه بود؟
نه. آن‌ها آلت دست بودند؛ حالا یا آلت دست خارجی‌ها یا آلت دست مشهدی‌ها. یا در مشهد تحریک شدند یا از اروپا و آمریکا تحریک شدند.
سابقه حمایت شما از آقای روحانی به سابقه دوستی‌تان با ایشان از سال‌های قبل از انقلاب برمی‌گردد. شما زمانی با آقای روحانی در مجلس بودید. ظاهر ماجرا این است که شما در مجلس خیلی با آقای روحانی همفکر نبودید. به هر حال آقای روحانی طیف راست تعریف می‌شد و شما طیف چپ. با این حال از ایشان در انتخابات ۹۲ و ۹۶ حمایت کردید. چرا؟
من با آقای روحانی از سال ۴۲ رفیق هستم. ایشان یک سال از من کوچکتر است. ایشان از سمنان به قم آمدند و من از تبریز. سن‌مان هم کم بود، بین ۱۷ تا ۱۸ سال. در درس‌ها خیلی هم را می‌دیدیم و تقریبا هم‌درس بودیم. بعد هم که امام(ره) از ترکیه به نجف تشریف بردند، ما خدمت ایشان رفتیم.
در مجلسی که شما با آقای روحانی هم‌دوره بودید یکی از چالش‌های کشور ماجرای مک‌فارلین بود. مجلس آن زمان درگیر ماجرای مک‌فارلین شد و چند نفری هم نامه نوشتند که از آقای ولایتی سؤال کنند و امام(ره) پاسخ تندی به آن‌ها دادند.
آن جریان بیشتر مربوط به نماینده‌هایی می‌شد که می‌خواستند با آقای هاشمی برخورد کنند. البته آن موقع من مجلس نبودم، دادستان کل انقلاب بودم.
یعنی بحث زدن آقای هاشمی بود؟
آن موقع مجمع تشخیص مصلحت نظام نبود. مجمع تشخیص مصلحتی که امام فرمودند شامل ۵ نفر بود و آقای هاشمی رئیس مجلس، رئیس‌جمهور، آقای موسوی نخست‌وزیر، آیت‌الله موسوی اردبیلی رئیس دیوان عالی کشور و بنده به ‌عنوان دادستان کل کشور در آن حضور داشتیم. به تناسب بحث‌ها وزیر مربوطه را نیز دعوت می‌کردیم، مثلا در مباحث مربوط به جنگ آقای محسن رضایی هم دعوت می‌شد. درباره سیاست خارجی از آقای ولایتی دعوت می‌شد. حاج احمدآقا نیز شرکت می‌کرد ولی برخی بحث‌ها آنجا مطرح نمی‌شد. مثلا ماجرای مک‌فارلین آنجا مطرح نشده بود. تنها حاج احمد آقا و آقای هاشمی و امام می‌دانستند. هر کسی هم بگوید امام نمی‌دانست دروغ گفته است.
آقای روحانی در جریان نبودند؟
هیچ ‌کس در جریان نبود.
رئیس کمیسیون دفاعی مجلس بودند و احتمالا باید خبر داشته باشند؟
بله. ولی رؤسای کمیسیون‌های مجلس در جریان نبودند.
چند وقت قبل مستندی ساخته و ادعا شد که آقای روحانی از طرف مجلس وارد مذاکرات مک‌فارلین شده بود.
بعید است. اولش این بود که گفته نشود و تنها آقای هاشمی و احمدآقا در جریان باشند. من چون با احمدآقا خیلی رفیق بودیم گاهی اندکی از مسائل خیلی سری را به من می‌گفت. من هم از قضیه بو برده بودم ولی تمام شرایطش را نمی‌دانستم. آقای ری‌شهری وزیر اطلاعات بود و چیزهایی دستش آمده بود. نامه‌ای خدمت امام(ره) نوشته بود و چون احساس مسئولیت کرده بود گفته بود چنین مذاکراتی وجود دارد.
تصور آقای ری‌شهری این بود که امام در جریان نیستند؟
بله. امام ابتدا به ایشان فرموده بود که شما دخالت نکنید. جریان مهدی هاشمی برادر داماد آیت‌الله منتظری پیش آمده بود و او این مسائل را لو داد. گفته می‌شد از طریق نیروهای لبنانی یا قذافی نیز مسائلی درباره این مذاکرات گفته شده بود. بالاخره یک روز یک مجله‌ در لبنان چیزی نوشته بود که باعث شد آیت‌الله ری‌شهری دوباره به امام نامه بنویسد. حضرت امام آنجا فرموده بود که باز هم تو دخالت نکن. ولی امام خواسته بودند آیت‌الله خامنه‌ای و مهندس میرحسین موسوی نیز در جریان مذاکرات باشند و خواسته بودند که دقت کنند این بحث‌ها به ضرر نظام تمام نشود. همیشه بعضی‌ها که نیستند و در جریان نیستند ممکن است تاریخ را تحریف کنند. مک‌فارلین وقتی به ایران آمد مقداری سلاح از بابت طلب‌های ایران از آمریکا به ایران آورد و نامه‌ای هم از سوی ریگان رئیس‌جمهور آمریکا آورده بود. یک انجیل هم به امضای رئیس‌جمهور آمریکا آورده بود. امام(ره)، آیت‌الله هاشمی، آیت‌الله خامنه‌ای و آقایان میرحسین موسوی و آیت‌الله موسوی اردبیلی را نهی کرده بود که در رده‌های بالا دیدار انجام نشود ولی از معاونت‌های وزارت خارجه ۲ نفر به ملاقاتش رفتند و در هتل هیلتون دیدار کردند. جریان از همان شروع کار خنثی شد. من فکر می‌کنم اگر معقولانه و با نظرات امام ادامه پیدا می‌کرد و دادوقال نمی‌کردند می‌شد پیشرفت‌هایی حاصل شود.
یعنی موافق مذاکرات بودید؟
من همیشه موافق مذاکره بوده‌ام. ائمه معصوم علیهم‌السلام موافق مذاکره بوده‌اند. امام حسین(ع) شب تاسوعا و عاشورا و حتی روز عاشورا چندین بار در صحرای کربلا مذاکره کرده است.
جایی گفتید امام هیچ وقت نمی‌خواست با آمریکا جنگ کند و همیشه مخالف بود.
امام کلا هیچ وقت نمی‌خواست جنگ کند. جنگ را تحمیل کردند. نخستین حرکت غلط آمریکا بردن شاه به آمریکا بود و می‌خواست بگوید ما همچنان شاه را به رسمیت می‌شناسیم.
با تسخیر لانه جاسوسی مخالف بودید؟
من از آن ماجرا خبر نداشتم. من آن موقع به حکم امام خمینی(ره) قاضی شرع تبریز بودم؛ آن روزهایی بود که دیگر تبریز آرام شده بود و خلق مسلمان شکست ‌خورده بود. من هم آرامش پیدا کرده بودم و از امام اجازه گرفته بودم تا حج بروم. رفته بودم حج و در مکه بودم که شنیدم لانه جاسوسی را گرفته‌اند.
در ماجرای آزادسازی گروگان‌های آمریکایی در مجلس اول شما در کدام طرف قرار داشتید؟
بحث مذاکره مستقیم با آمریکا در جریان بود، من هیچ صحبتی نکردم، ولی با بعضی‌ها که به‌ صورت خصوصی مخالفت تندی داشتند و می‌گفتند ما با آمریکا در حال جنگیم و نمی‌توانیم مذاکره کنیم مخالف بودم. خدا رحمت کند آقای دکتر یدالله سحابی را؛ ایشان خیلی ناراحت بود و می‌گفت شما باید بار سیاسی این کلمه را بدانید که در حال جنگ بودن یعنی چه. اگر مدعی هستیم که امروز با آمریکا در حال جنگ هستیم، باید به دامن شوروی برویم. دکتر ابراهیم یزدی نیز خودش آمد صحبت کرد و گفت که حضرت امام فرمودند ما فعلا باید با آمریکا کج‌دار و مریز رفتار کنیم. شهید محمد منتظری پسر آیت‌الله منتظری نیز با اینکه خیلی تند بود تاریخچه دمکرات‌ها و جمهوریخواه‌ها را توضیح داد و خیلی هم به این حوزه تسلط داشت. خیلی زیبا توضیح داد که سیاست یک بده‌بستان است و هر کسی که زرنگ‌تر باشد بیشتر می‌ستاند. اما چون اکثریت مجلس با طیف حزب جمهوری اسلامی و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و عده دیگری که روی‌هم‌رفته به آنان خط امامی می‌گفتند، بودند مذاکره مستقیم رأی نیاورد. امام فرموده بود خود مجلسی‌ها باید در رابطه با آزادی گروگان‌ها تصمیم بگیرند و هیچ پیشنهادی هم نکرده بود؛ همه نیز بر این باور بودند که مذاکره کنیم و هیچ ‌کس مخالف نبود. بحث بر سر این بود که با آمریکا مستقیما وارد مذاکره شویم یا غیرمستقیم. عده‌ای می‌گفتند چون مذاکره مستقیم سریع‌تر جواب می‌دهد بهتر است.
چه طیفی مدافع نظریه مذاکره مستقیم بودند؟
طیف نهضت آزادی، ملی‌گراها و بعضی دیگر که بین ۷۰ تا ۸۰ نفر از نمایندگان مجلس را تشکیل می‌دادند.
با آقای بازرگان اختلاف‌نظر داشتید؟
بله. خیلی جاها.
روایتی هم آقای نوری همدانی پدر همسرتان درباره مواجهه شما با جریان نهضت آزادی در مجلس داشته‌اند.
اصل آن ماجرا درست بوده است ولی درباره جزئیاتش خواهم گفت. نمایندگان رأی به مذاکره مستقیم با آمریکا ندادند و قرار شد مذاکره غیرمستقیم باشد و الجزایر نیز واسطه باشد؛ که متأسفانه خیر زیادی هم از این مذاکره غیرمستقیم ندیدیم و چیز زیادی هم گیرمان نیامد.
بحث اختلافتان با آقای بازرگان را هم می‌فرمایید؟
اختلاف نبود. من با آقای بازرگان همشهری بودم و از ابتدای دهه ۴۰ دوستشان داشتم؛ کتاب‌های خوبی داشتند و از آن‌ها استفاده می‌کردیم. جوان بودیم و از تفسیرهای ایشان استفاده می‌کردیم. ماجرا این بود که ما نمایندگان همان روز اول مجلس اول خدمت امام رضوان‌الله تعالی علیه رسیدیم و آنجا مرحوم فخرالدین حجازی نماینده مردم تهران صحبت کرد. بعد از صحبت ایشان حضرت امام صحبت کردند و سپس قرار شد به قم برویم؛ استادان و بزرگان و آیت‌الله منتظری دعوت کرده بودند. به قم آمدیم و بعدازظهر در مدرسه فیضیه جلسه بود. قرار بود آقای حجازی که از لحاظ تعداد رأی نفر اول تهران بودند در حضور امام صحبت کنند و آقای بازرگان که نماینده دوم تهران بودند در قم صحبت کنند. حدود ۲۰ دقیقه آقای بازرگان دیرتر رسیدند و صحبتشان را با عذرخواهی از دیر رسیدن شروع کردند؛ اینکه منزل آیت‌الله شریعتمداری رفته بودم و دیدن ایشان را لازم می‌دانستم. همین مقدمه صحبت شد و بعد آقای بازرگان گفتند من اصلا و کلا مخالف ورود علما و روحانیت در سیاست هستم. بنده الآن هم با نظرش مخالف هستم که می‌گفت اگر علما در سیاست وارد شوند ممکن است مسائل سیاسی وجهه و آبروی روحانیت را میان مردم کمرنگ کند. این همان چیزی است که پاکروان رئیس ساواک نیز در سال ۴۲ در زندان به حضرت امام گفته بود. پاکروان به امام گفته بود سیاست پدرسوخته‌بازی است و شما دخالت نکنید. امام گفته بود آن سیاست مال شما، ما سیاست دینی خودمان را داریم. آقای بازرگان هم می‌گفتند که من معتقدم روحانیت در سیاست دخالت نکند. علما و بزرگان آنجا نشسته بودند و من هم ملاحظه‌ای نداشتم. من بلند شدم و گفتم آقایان شما نشسته‌اید و این آقا به شما تعیین تکلیف می‌کند و می‌گوید نباید در سیاست دخالت کنید، این یعنی اینکه ما دین‌مان را نمی‌فهمیم، درحالیکه در دین ما سیاست هم وجود دارد. نمایندگان خوششان آمد و از من دفاع کردند. مجلس ادامه پیدا کرد و آقای بازرگان هم صحبتشان را کردند. آیت‌الله نوری همدانی کمی نمک قضیه را زیاد کرده‌ و گفته‌اند موسوی تبریزی جلو رفت و آستین بالا کرد. این‌ها هیچ واقعیت ندارد. من نه جلو رفتم و نه آستین پاره کردم.
انتقادی که جدیدا مطرح می‌کنند این است که نفوذ روحانیت بین نسل جدید کمتر شده و این به علت دخالت در سیاست است؟
انتقاد صد درصد راست است، ولی نه به خاطر اینکه ما در سیاست دخالت کردیم بلکه به خاطر اینکه خوب عمل نکردیم. اوایل انقلاب که در تبریز بودم، هیچ‌گاه مبارزه با منافقین برای ما سخت نبود. به همین خاطر نیز با یک برنامه‌ریزی ظرف مدت ۳ ماه جلسات منافقین را تمام کردیم، چون مردم طرفدار بودند، من ۲۵ شهریور ۶۰ به تهران آمدم و اواخر دی‌ماه این مسئله جلسات منافقین را تمام کردیم. آن فیلمی که برادران سپاه با نام ماجرای نیمروز ساختند نیز تمام حقیقت نبود، زیرا حل‌وفصل قضیه منافقین را تنها به خودشان منتسب کردند. این بیشتر برنامه‌ریزی من به ‌عنوان دادستانی کل انقلاب بود که کمیته انقلاب (سپاه) و مسئول اطلاعات نخست‌وزیری - آن زمان وزیر اطلاعات نداشتیم - با یکدیگر هماهنگ باشند. جلسه گذاشتیم و من از آقای فلاحیان خواستم که جلسات آنان را مدیریت کند. گفتیم هر کس هر اطلاعاتی از هر خانه تیمی پیدا کند، حق ندارد اقدام کند، چون اوضاع را به هم می‌ریختند؛ گاهی کمیته و اطلاعات سپاه هر ۲ با هم به یک خانه تیمی می‌رسیدند و چون همدیگر را نمی‌شناختند، یکدیگر را می‌زدند. سازماندهی وجود نداشت و اطلاعات نیز به همدیگر نمی‌رسید. ساماندهی این قضیه ۳ ماه طول کشید تا اطلاعات یکجا جمع شد. از طرف من نیز آقای فلاحیان که بعدها وزیر اطلاعات شد، حضور داشت.
خانه‌های تیمی را چطور تشخیص می‌دادید؟
بالاخره یک علم است دیگر (با خنده)؛ همسایه‌ها و آدم‌های متدین اطلاع می‌دادند. خیلی متدین داشتیم. بنگاه‌های مسکن هم بودند. اعلام هم کرده بودیم که اگر دیدید کسی مجرد است و مشکوک است و خانه اجاره می‌کند، اطلاع دهید. آن‌ها هم اطلاع می‌دادند و بهترین منبع اطلاعات ما همین بنگاه‌های مسکن بودند. البته تأکید کرده بودیم که نباید اقدامی بکنند و تنها باید دنبال کنند. اداره خانه‌های تیمی منافقین به این صورت بود که اعضای ۲ خانه تیمی همدیگر را نمی‌شناختند مگر یک نفر از هر خانه. هر خانه تیمی حداقل ۵ نفر و حداکثر ۷ نفر بود. یک نفر از هر خانه تیمی با یک نفر از خانه تیمی دیگر ارتباط داشت و همین‌طور زنجیره‌وار به یکدیگر متصل می‌شدند. تشکیلات آن‌ها بسیار قوی بود و در اوایل انقلاب از هر کوی و برزنی طرفدار داشتند. اگر به این خانه‌های تیمی حمله می‌کردند، ما آن یک نفر مهره رابط با سایر خانه‌های تیمی را از دست می‌دادیم و اتصالمان قطع می‌شد. ۳ ماه صبر کردیم تا یک به یک اتصال این خانه‌های تیمی به یکدیگر را پیدا کنیم. مدیریت کردیم و دوستان مسئولیت اجرا را برعهده داشتند، از جمله آقای محسن رضایی که فرمانده وقت سپاه بود و آقای رضا سیف‌اللهی که معاون اطلاعات سپاه بود. از طرف آقای مهدوی کنی هم یک نفر شرکت کرده بود و از نخست‌وزیری نیز آقای خسرو تهرانی در جلسات شرکت می‌کرد.
جلسات کجا تشکیل می‌شد؟ پروژه نفوذ در آن زمان خیلی قوی اجرا می‌شد و ممکن بود جلسات لو برود.
تهران، در دادسرای انقلاب تهران و در زندان اوین. چون زندانیان در دست آقای لاجوردی بودند که دادستان تهران بود. یک بند ۲۰۹ هم بود که آن هم دست سپاه بود و الان دست اطلاعات سپاه است. دوستان ۳ ماه کار کردند و بالاخره به آن نقطه مرکزی منافقین در زعفرانیه رسیدند. موسی خیابانی و زن رجوی آنجا بودند. البته پسر آقای جنتی آنجا نبود و همان روز در یکی از خانه‌های تیمی درجه ۲ منافقین گرفته شد. آقای حسین جنتی شباهتی هم با مسعود رجوی داشت؛ هر ۲ پسربچه‌هایی در حدود سنی ۳ تا ۴ ساله داشتند. بچه‌ها را تحویل پدربزرگ‌هایشان یعنی پدر آقای رجوی و آیت‌الله جنتی دادیم.
سرنوشت پسر آقای حسین جنتی چه شد؟
پسرش بزرگ شد و متأسفانه او هم در قم در جریان حمله به بیت آیت‌الله منتظری به پشت‌بام منزل ایشان رفته بود و همراه با بقیه شعار می‌داد که چون سیم‌های برق قم به‌صورت نامنظمی نزدیک منازل بودند، دستش به آن سیم‌ها می‌گیرد، برق می‌گیرد و فوت می‌کند. خیلی وارد بحث خاطرات شدیم. به مسائل روز بپردازیم.
در بحث خاطرات یک سؤال باقی ماند. موضوعی که اخیرا فرزند آیت‌الله منتظری درباره اطلاع آیت‌الله هاشمی رفسنجانی از حمل مواد منفجره در سال ۶۵ و در کیف حجاج به مقصد عربستان مطرح کردند، چقدر صحت دارد؟
خیر. من آن را قبول ندارم. نادرست است و آقای هاشمی رفسنجانی هم با آن کار مخالف بود.
یعنی آقای هاشمی در جریان آن ماجرا نبودند؟
خیر. مخالف بودند. بعدا متوجه شدند و خیلی هم ناراحت شدند. آقای هاشمی به‌ دنبال ارتباط با عربستان بود و فضای خوبی هم درست کرد.
آن ۶ پاسدار از کجا دستور می‌گرفتند؟
آن زمان معروف بود که بچه‌های اصفهان و دوستان سیدمهدی هاشمی بودند. البته من خودم اطلاع ندارم، ولی می‌دانم آقای هاشمی سخت مخالف بود و ناراحت شد. حتی زمانی که شرفکندی یا قاسمی در آلمان کشته شدند، کلی زحمات آقای هاشمی را در ارتباط با سیاست خارجی به هم ریختند. مجددا بعد از کشته شدن بختیار همین اتفاق افتاد. اصلا این‌ها در دشمنی با آقای هاشمی بود، نه دشمنی با فرانسه و آقای بختیار. بختیار یک انسان بی‌عرضه بود که تمام شد و رفت. آقای مهدی هاشمی (برادر داماد آیت‌الله منتظری) زمانی که من دادستان کل انقلاب بودم – آن زمان آقای بنی‌صدر فرار کرده بود و رجوی هم به فرانسه رفته بود - پیش من آمد و گفت کسانی را در فرانسه داریم که حاضرند یک میلیون دلار بگیرند و رجوی و بنی‌صدر را بکشند. آن‌ها هم آن زمان در فرانسه بودند. من گفتم این مسائل بسیار مهم است، مربوط به کشور است و باید با امام صحبت کنم. گفتم از آیت‌الله منتظری هم می‌پرسم. آیت‌الله منتظری هنوز قائم‌مقام نشده بود. به آیت‌الله منتظری تلفن کردم، گفتند یک ریال هم جایز نیست بابت این کارها بدهید. خدمت امام رفتم. جواب امام خیلی مهم است. ایشان اصلا در رابطه با پول جواب نداد؛ گفت مگر می‌شود این‌ها را کشت؟ اگر رفته‌اند فرانسه، خب بروند ولی چرا باید آن‌ها را بکشیم. جواب امام را ببینید، خیلی مهم است: مگر می‌شود کشت؟ امام نظرش این‌جور بود. شما بختیار را با رجوی مقایسه کنید. بختیار را کشتند و بسیار ضربه زدند.
یعنی کار خودسرها بود؟
بله که کار خودسرها بود؛ ولی آقای هاشمی نمی‌دانست و آن خودسرها ضربه‌ خودشان را زدند. آقای هاشمی کلی با فرانسه کار کرده بود و وضع بعد از جنگ خوب شده بود ولی دوباره تا مدتی خراب شد. خدا می‌داند چقدر ضرر دیدیم تا حل شد. شرفکندی هم فرد مهمی محسوب نمی‌شد؛ حالا ۵ نفر هم در قهوه‌خانه‌ای نشسته بودند و صحبت می‌کردند. در رستوران کشتندشان. رجوی را نکشتند چه شد؟ چه کار می‌توانست بکند؟ ما اگر درون خودمان قوی شویم، آن‌ها هیچ کاری نمی‌توانند بکنند. این اقدامات خودسرانه تنها علیه ایران تبلیغات درست می‌کند
منبع: روزنامه همشهری 
منتشر شده در گفتار
یکشنبه, 06 آبان 1397 07:58

فاين تذهبون؟

 آیت الله سیدحسين موسوي‌تبريزي
شب گذشته نامه‌اي از آيت‌الله محمد يزدي خطاب به آيت‌الله شبيري‌زنجاني در خبرگزاري‌ها منتشر شد كه درآن درباره معاشرت اين مرجع تقليد شيعه با افراد مختلف دستوراتي داده شده بود. نگارش اين نامه از سوي آيت‌الله محمد يزدي باعث تعجب است تا جايي كه من باور نمي‌كنم اين نامه نوشته ايشان باشد كه اگر باشد اصلا كار درستي نبوده و نشان از بي‌توجهي اين افراد به جايگاه مرجعيت شيعه است.
آيت‌الله شبيري‌زنجاني از جمله مراجع تقليدي است كه از مشكلات روز كشور آگاه بوده و همواره در مسير اعتدالي و فارغ از نگاه سياسي و جرياني حركت كرده است. آيت‌الله شبيري زنجاني در طول سال‌هاي زندگي خود با افراد مختلف برخوردي معتدل داشته‌اند. ايشان هيچگاه موافق يا مخالف صد درصدي هيچ‌يك از افراد يا جريان‌هاي سياسي كشور نبوده‌اند؛ با توجه به اين واقعيت اينكه فردي با لحني دستوري به يك مرجع تقليد بگويد با چه افرادي نشست و برخاست كند، ممكن است تبديل به يك بدعت خطرناك شود. بدعتي كه در آن هركسي به خود اجازه دهد با هرلحني كه تمايل دارد با مراجع عظام تقليد گقت‌وگو يا مكاتبه كند. آيت‌الله زنجاني فردي اخلاقي و اجتماعي است. اگر نگاهي به سيره زندگي ائمه اطهار(ع) و پيامبر اكرم(ص)داشته باشيم، شاهد خواهيم بود اين بزرگواران با اقشار مختلف جامعه فارغ از هرنوع نگاهي ديدار و معاشرت داشته و اخلاقيات را مراعات مي‌كردند بنابراين از يك مرجع عاليقدر تقليد همين رفتار مطلوب است كه مسائل گروهي، صنفي و سياسي خاصي را مد نظر قرار ندهد بلكه براساس رأفت اسلامي به تمامي افراد نگاهي واحد و يكسان داشته باشد. آيت‌الله زنجاني هم در زمان حيات امام خميني(ره) و هم پس از رحلت ايشان همواره رفتاري متعادل و يكسان با تمامي اقشار جامعه داشته‌اند تا جايي كه مقام معظم رهبري نيز با اين خلقيات آيت‌الله شبيري زنجاني آشنايي دارند. آقاي يزدي از اوايل انقلاب روحيات تندي داشته‌اند اما با اين وجود بازهم بسيار بعيد است كه نامه منتشر شده از سوي ايشان باشد. اگر اين نامه واقعا از سوي ايشان باشد بايد از ايشان پرسيد آقاي يزدي فاين تذهبون؟ به كجا مي‌خواهيد برويد؟ نواختن كلنگ به ساختمان مرجعيت تا پيش از اين به‌صورت زيرزميني صورت مي‌گرفت اما با انتشار اين نامه به نظر مي‌رسد كلنگ‌زني به مرجعيت شيعه وارد فاز تازه و علني شده است. اگر اين نامه از سوي آقاي يزدي باشد، بر ايشان است كه هرچه سريع‌تر بر جبران اشتباه خود برآمده و از مرجعيت شيعه عذرخواهي كند. چنين اظهارنظرهايي كه در آن خط مرز براي مرجعيت تعيين مي‌شود، هتك حرمت به مرجعيت شيعه بوده و بدعت‌گذاري است بنابراين اين اشتباه بايد از سوي آقاي يزدي جبران شود.
منبع روزنامه اعتماد
منتشر شده در یادداشت
آرمان- راضیه فراهانی: بحث رفتن شهردار تهران از بهشت دوباره مطرح شده است. به طوری که در تمام جوامع سیاسی درباره رفتن یا ماندن محمدعلی افشانی از شهرداری تهران صحبت می‌کنند. چند روز گذشته خبری در رسانه‌ها پیچید مبنی بر آنکه وزارت کشور نامه‌ای به شهرداری تهران ارائه داده و در آن مطرح کرده است که شهردار تهران بازنشسته بوده و مشمول قانون بازنشستگی است. این خبر موضوع جدیدی از خبرها را در رسانه‌ها پیچاند، اما یکی از اعضای شورای شهر روز گذشته در گفت‌وگویی درباره این نامه مطرح کرد: هنوز از وزارت کشور در خصوص وضعیت آقای افشانی نامه‌ای دریافت نکرده‌ایم. حسن خلیل‌آبادی افزود: وقتی وزارت کشور کتبا به شورا یا شهرداری اعلام کند که قانون منع به‌کارگیری بازنشستگان شامل شهردار تهران می‌شود، بعد از آن جلسه می‌گذاریم و در خصوص وضعیت شهردار بحث و بررسی می‌کنیم. به دنبال این موضوع روزنامه «آرمان» گفت‌وگویی با آیت‌ا... سیدحسین موسوی‌تبریزی دبیر مجمع محققین و مدرسین حوزه علمیه قم داشته است که در ادامه متن این گفت‌وگو را می‌خوانید.
تغییرات مدیریتی به‌خصوص در پایتخت تا چه اندازه در روند عملکردها تاثیرگذار است؟
اگر تغییرات بی‌دلیل رخ دهد و دائما مسئولان را از جایگاه خاص کنار بگذارند قطعا برنامه‌های مسئولان با مشکل رو‌به‌رو شده و این موضوع به یک معضل می‌رسد.
اخیرا شاهد جابه‌جایی شهردار تهران بودیم و دوباره این اتفاق در پایتخت در حال رخ دادن است.
پیشنهاد هیات دولت بر آن بوده که سن بازنشستگی 70 سال باشد و در ادامه مجلس این پیشنهاد را پذیرفت، چرا که افراد بالای 70 سال دیگر توان و قدرت افراد 40-50 سال را ندارند. از تجربیات افراد بالای 70 سال می‌توان استفاده کرد و همچنین آنها هم می‌توانند در یادداشت‌هایی تجربیات خود را بنویسند. در کشور افرد باسواد و پرتوان بسیار وجود دارند که متاسفانه بیکار هستند. به معنای دیگر مشکل کشور ما بیکاری باسوادهاست. در بسیاری از کشورهای دیگر بیکاری زیاد است، اما بیکاری در قشر کم‌سوادها یا بی‌سوادها موج می‌زند نه در قشر تحصیلکرده. قانون را نمی‌توان تغییر داد چرا که این قانون، قانون بسیار خوبی است. اگر این قانون شامل شهرداران می‌شود بنابراین باید شامل تمام شهرداران شود. هنگامی که فرد 70 ساله را با یک فرد 50 ساله مقایسه کنیم، قطعا به این موضوع خواهیم رسید که فرد 50 ساله فرد مناسب‌تری خواهد بود.
اخیرا مطرح شده که شهردار پایتخت همتراز وزراست، بنابراین آقای افشانی مشمول این قانون نمی‌شود.
اگر در قانون آمده باشد که شهردار پایتخت همتراز وزراست می‌توان گفت این موضوع درست خواهد شد، اما ابتدا باید مجلس آن را تصویب کند. در صورت تصمیم به تغییر شهردار، اعضای شورای شهر باید هرچه سریع‌تر یک فردی را به عنوان سرپرست انتخاب کنند. قانون برای یک نفر نباید نادیده گرفته شود.
طبق اظهارات برخی اعضای شورا این قانون اصلاحیه‌ای خواهد خورد.
در صورت اصلاحیه در مجلس پس آقای شهردار می‌تواند باقی بماند. طبق قانون و مقررات با شهردار انتخاب و یا تثبیت شود. این قانون تصویب شده و باید براساس قانون رفتار شود. اگر مجلس اصلاحیه را دوفوریتی اعلام کند می‌توانند نتیجه این موضوع را هرچه زودتر رسیدگی کنند.
منتشر شده در اخبار
آیت الله موسوی تبریزی: حضور مراجع تقلید در حوزه کم‎رنگ دانست و علت آن را دخالت‎ برخی از نهادهای خارج از حوزه عنوان کرد و گفت: این مسئله هم حوزه را از نظر علمی ضعیف نگه داشته و هم از نظر اخلاقی. مضافا بر اینکه نفوذ مراجع تقلید را هم در میان طلبه‎ها کمتر کرده است.
آیت الله سید حسین موسوی تبریزی رئیس مجمع محققین و مدرسین حوزه علمیه قم در گفت وگو با نشریه حریم امام با اشاره به شیوه های اداره حوزه های علمیه قبل از انقلاب، به تبعات منفی دخالت های نهادهای غیر حوزوی اشاره کرد و بر ضرورت مدیریت حوزه علمیه توسط مراجع عظام تاکید کرد.
 متن گفت وگو با آیت الله سید حسین موسوی تبریزی به شرح زیر است:
 شیوه مدیریت حوزه‌های علمیه در دوران قبل و بعد از انقلاب اسلامی دارای چه ویژگی‌هایی بوده است؟
سابقاً حوزه‎های علمیه با یک سلسله قوانین نانوشته و ناگفته اداره می‎شد. در واقع حوزه علمیه نظم خاصی داشت و این نظم بدون اینکه در جایی گفته و نوشته بشود، وجود داشت. برای مثال نظم خاصی در روند تحصیل منابع درسی بود. کتاب‎ها از سطوح ابتدایی به تدریج به سطوح بالاتر خوانده می‎شدند. این مسئله نظم در کتاب خواندن، حتی در ادبیات فارسی و ادبیات عرب واقعاً مفید به حال همه طلبه‎ها بود. طلبه‎ها در ابتدا باید گلستان سعدی، نصاب الصبیان، صرف میر، تصریف و جامع‎المقدمات را می‎خواندند. حتی تجوید و کیفیت قرائت را هم می‎خواندند و سپس به اعتقادات می‎رسیدند.
کتاب‎هایی از برخی متکلمین مشهور را مطالعه می‎کردند و هر طلبه‎ای بدون اینکه امتحان بدهد و مجبور باشد این روند را طی می‎کرد. در واقع نظمی در حوزه حاکم بود که طلبه‎ها خودبه‎خود این روند را طی می‎کردند. هر کسی هم هر استادی را که می‎خواست انتخاب می‎کرد و کتاب‎ها را نزد او فرا می‎گرفت. همه چیز بستگی به استعداد ذهنی و هوش و دقت طلبه‎ها داشت که چقدر می‎توانستند از امکانات موجود بهره ببرند. این نظم نانوشته خودبه‎خود برقرار بود.
بعد از جامع‎المقدمات، سیوطی و جامی و مغنی را مطالعه می‎کردند. اگر این کتاب‎ها را نمی‎خواندند نمی‎توانستند به درستی فقه را متوجه بشوند. چون فقه تماماً از آیات و روایات برگرفته شده است و تماماً به زبان عربی می‎باشد. نکات لطیف و بلیغ کتب ادبی را باید می‎گذراندند تا به فهم آنان از فقه کمکشان کنند. به مرور از فقه مبتدی شروع می‎کردند تا اینکه به مکاسب می‎رسیدند؛ یعنی ابتدا شرح لمعه را می‎خواندند و بعد به مکاسب شیخ انصاری می‎رسیدند. پس از آن به درس خارج می‎رسیدند. در درس خارج آزاد بودند و فقط یک کتاب نمی‎خواندند و مطالعه‎شان در یک دوره خارج از یک کتاب بود. هر استاد مجتهدی باید یک سری کتاب‎هایی را مطالعه می‎کرد و از برآیند آن‎ها درس خارج می‎گفت؛ بنابراین منظور از نظم ناخوانده و نانوشته موجود در حوزه‎های علمیه در سابقه این‎گونه بود. در حوزه طلبه‎ها خودبه‎خود نظم داشتند و اگر کتاب مبتدی را نمی‎خواندند نمی‎توانستند به سراغ کتب بعدی بروند. خودشان مقید بودند که کتاب‎ها را در هر سطحی به ترتیب و با نظم خاصی بخواندند.
از این مهم‎تر خود استاد بود. هر استادی که مرحله قبلی را درس نداده باشد و تجربه‎ای کسب نکرده باشد نمی‎توانست به مرحله بعدی تدریس برود. برای مثال در حوزه استاد جامع‎المقدمات منحصراً همان را درس می‎داد؛ استاد شرح لمعتین منحصراً همان را درس می‎داد؛ استاد مکاسب منحصراً همان را درس می‎داد و… . این اساتید در هر دوره‎ای مدت‎ها فقط یک کتاب درس می‎دادند.
یادم هست از سال ۱۳۳۶ تا ۱۳۵۷ در حوزه علمیه چهار الی پنج استاد معروف شرح لمعه، مکاسب و… وجود داشتند. افراد خاصی شرح لمعه و افراد خاصی مکاسب می‎گفتند. برای مثال مرحوم شیخ علی پناه در تدریس شرح لمعه معروف بود. اساتید بزرگی با اینکه ده الی بیست سال درس خارج خوانده بودند، همچنان لمعه درس می‎دادند. بعضی از آنان فقط منطق و بعضی‎ها صرفاً مکاسب یا رسائل درس می‎دادند.
برای مثال درس رسائل آیت‎الله نوری در آن زمان معروف بود و بیش از ده سال این درس را می‎گفت. آن موقع درس ایشان هم بسیار شلوغ می‎شد. با اینکه آن موقع جمعیت حوزه مانند امروز نبود و بسیار کمتر بود؛ شاید حدود صد نفر در درس ایشان شرکت می‎کردند. همچنین آیت‎الله مکارم شیرازی مکاسب می‎گفت. البته درس ایشان به شلوغی آیت‎الله نوری نبود، اما به هر حال درسشان در مکاسب معروف بود. مرحوم آیت‎الله پایانی هم شرح لمعه و مکاسب می‎گفت. از سال ۱۳۵۲ به بعد درس‎های شرح لمعه را آیت‎الله علوی گرگانی و درس‎ مرحوم آیت‎الله فاضل هرندی می‎گفتند. بنده هم از سال ۱۳۵۳ تا پیروزی انقلاب شرح لمعه می‎گفتم و شلوغ‎ترین درس شرح لمعه کلاس درس من بود. عموماً در مسجد نو درس می‎گفتم و جمعیت زیادی می‎آمدند. در مسجد امام حسن عسکری علیه‎السلام هم آیت‎الله سلطانی کفایه می‎گفت و من در ساعت ده در همان مسجد جلد دوم لمعه را می‎گفتم و در ساعت هشت در مسجد نو بودم. هر دو مسجد جمعیت زیادی می‎آمدند. با اینکه سن من از بسیاری از اساتید کمتر بود، تعدادی زیادی از طلبه‎ها به درس من می‎آمدند. معمولاً کیفیت تدریس برای طلبه‎ها بسیار مهم بود و اگر استادی را مطابق با مزاج خودشان می‎یافتند هر ساله درس او را شرکت می‎کردند؛ بنابراین افراد خاصی شرح لمعه می‎گفتند و حوزه علمیه نظم خاصی داشت. هیچ دستور هم از جای خاصی گرفته نمی‎شد. همه چیز به انتخاب طلبه بود. حضور طلبه‎ها و استقبال آن‎ها باعث معروفی اساتید می‎شد. در این سیر هم هیچ دستوری از جایی داده نمی‎شد که به فلان درس بروید یا به فلان درس نروید. خوش‎بیانی و تسلط بر درس ملاک رونق گرفتن درس اساتید بود. در واقع حتی در تدریس هم نظم نانوشته و خاصی بر حوزه‎ها حاکم بود. درس خارج هم دیگر جای خودش را داشت.
مرحوم آیت‎الله سلطانی استاد مرحوم آیت‎الله مشکینی بود. بسیاری از بزرگان مانند آیت‎الله نوری همدانی و آیت‎الله مکارم شیرازی از شاگردان آیت‎الله سلطانی بودند. برای مثال بیست سال قبل از ما درس کفایه آیت‎الله سلطانی را خوانده بودند و ما پس از بیست سال درس کفایه آیت‎الله سلطانی را شرکت کردیم؛ یعنی آیت‎الله سلطانی بیش از بیست سال کفایه درس می‎گفت. شاگردان عوض می‎شدند؛ اما استاد آن درس تغییر نمی‎کرد و بر همان درس باقی می‎ماند. بعد از اینکه آیت‎الله العظمی محقق داماد به رحمت خدا رفت، آیت‎الله سلطانی درس خارج را شروع کردند. در آن موقع بنده و بعضی دیگر از دوستان خدمت ایشان رسیدیم و گفتیم که شما سال‎های سال کفایه را درس گفتید و اگر ممکن است درس خارج را شروع کنید. ایشان در ابتدا تعلل می‎کرد و با اصرار ما بالاخره راضی شد که درس خارج بگوید. در آن موقع بنده هنوز مجرد بودم و در مدرسه آیت‎الله مرعشی نجفی حجره داشتم. ایشان هم در همان‎جا درس خارج خود را شروع کرد. مدرس کوچکی بود و تعدادی اندکی می‎توانستند در درس ایشان شرکت کنند. البته بعدها برای مدتی درس خارج را تعطیل کرد و مجدداً عده دیگری به منزل ایشان رفتند و درخواست کردند که درس خارج را ادامه بدهند. این‎طور نبود که بر سر تدریس‎ها بین اساتید مسابقه‎ای برقرار باشد و هر استادی بخواهد سریعاً به تدریس سطوح عالی‎تر برسد. هر استادی قربه الی الله درس خود را شروع می‎کرد و بر همان درس باقی می‎ماند. نظم نانوشته و ناخوانده هم بر کل حوزه علمیه و در میان اساتید حاکم بود.
 مراجع تقلید چطور؟ آنان در سابق چگونه به این مقام می‎رسیدند؟
در رابطه با رساله نوشتن هم وضعیت بر همین منوال بود. با وجود مرحوم آیت‎الله بروجردی و آیت‎الله اصفهانی در نجف رساله‎ای از سوی کسی نوشته نمی‎شد. هر کسی غیر از این دو مرجع تقلید رساله‎ای می‎نوشت، این شبهه در میان اذهان پیش می‎آمد که فلانی هوای نفس دارد. چند نفر به خاطر اینکه عجله کردند و رساله نوشتند از چشم‎ها افتادند؛ با اینکه قبل از آن مقام علمی بالایی داشتند. می‎خواهم بگویم که حوزه علمیه چنین رسمی داشت و در حال حاضر واقعاً بسیار متأسف هستیم که این نظم در حوزه علمیه از بین رفته است. شنیدم که آیت‎الله سبحانی گفته است: «اینکه می‎گویند چهارصد الی هفت‌صد درس خارج در حوزه علمیه داریم، شاید درست باشد، اما به این خاطر است که حرمت درس خارج از بین رفته است.»
این مسائل واقعاً قابل توجه است و همین آیت‎الله سبحانی، آیت‎الله نوری همدانی و آیت‎الله مکارم شیرازی خودشان تا زمانی که آیت‎الله محقق داماد در قید حیات بود، درس خارج را شروع نکردند. در ابتدا آیت‎الله مکارم شیرازی درس خارج را شروع کرد و چون ایشان و آیت‎الله نوری همدانی هم‎دوره بودند، به ایشان هم گفتند پس شما هم درس خارج را شروع کنید. البته یادم نمی‎آید آیت‎الله سبحانی درس خارج خود را قبل از انقلاب شروع کرده باشد؛ اما آیت‎الله نوری همدانی و آیت‎الله مکارم شیرازی و مرحوم آیت‎الله فاضل لنکرانی یک یا دو سال قبل از انقلاب درس خارج فقه و اصول را شروع کردند. در یکی از مقبره‎های حرم هم آیت‎الله نوری و هم آیت‎الله مکارم درس می‎گفتند و مرحوم آیت‎الله فاضل در مدرسه آیت‎الله نجفی درس می‎گفت؛ اما دقیقاً به خاطر ندارم درس ایشان در مدرسه آیت‎الله نجفی درس خارج می‎گفت یا سطوح. به هر حال فقط این دو سه بزرگوار در آن زمان درس خارج می‎گفتند.
آیت‎الله شیخ مرتضی حائری یزدی سالیان درازی درس خارج می‎گفت، اما هرگز حاضر نشد رساله چاپ کند. هر وقت از ایشان درخواست می‎شد که رساله‎ای چاپ کند، گویی به ایشان توهین کرده باشند. تندی می‎کرد و ناراحت می‎شد. مرحوم آیت‎الله محقق داماد نیز هرگز حاضر نشد رساله چاپ کند. ایشان مرحوم آیت‎الله خوانساری را اعلم زمان می‎دانست و می‎گفت هر کسی مرا قبول دارد از آیت‎الله خوانساری تقلید کند. این نظم نانوشته در حوزه واقعاً جالب بود و امروزه چنین نظمی وجود ندارد.
ضرت امام در زمان آیت‎الله بروجردی درس خارج بسیار معتبری داشتند و بزرگان و اساتید تراز اول قم درس ایشان را شرکت می‎کردند. در مسجد سلماسی درس می‎گفتند و در آن زمان بزرگان زیادی درس ایشان را شرکت می‎کردند که خودشان رسائل و مکاسب می‎گفتند. وقتی آیت‎الله بروجردی به رحمت خدا رفت، بسیاری از افراد به سمت امام رفتند و درخواست کردند که رساله چاپ کنند؛ اما حضرت امام حاضر نشدند. شاگردان حضرت امام خودشان پولی جمع کردند تا رساله ایشان را چاپ کردند. در واقع فتاوای و حاشیه‎های امام در کتاب عروه را برداشتند و رساله را چاپ کردند.
 بعضی‎ها کارهایی انجام می‎دادند که تبلیغ یکی دیگر از علما بشود؛ اما حضرت امام هیچ‌گاه حاضر به این کارها نشدند. در زمان آیت‎الله بروجردی هم شلوغ‎ترین و معتبرترین درس اصول و فقه، درس حضرت امام بود. چند سال پیش تقریر درس امام را آیت‎الله سبحانی چاپ و منتشر کرد و ازروی همین تقریرات می‎توان به وزن علمی امام در تدریس فقه و اصول پی برد.
همچنین مرحوم آیت‎الله منتظری که درس‎های مرحوم آیت‎الله بروجردی را تقریر کرده بود تا زمانی که حضرت امام در قید حیات بود، هیچ‌گاه حاضر به چاپ رساله خود نشد. یک‌بار خودم به ایشان گفتم که اجازه بدهید رساله شما چاپ بشود، اما اجازه نداد و گفت بزرگانی هستند که باید به رساله آنان رجوع بشود. وقتی حضرت امام و آیت‎الله گلپایگانی و آیت‎الله مرعشی نجفی هستند من چرا باید رساله چاپ کنم؟
 از کیفیت ارتباط طلبه‎ها با مراجع تقلید نیز مطالبی بیان کنید و فرق آن زمان را با زمان فعلی از این نظر مقایسه‎ای بفرمایید.
مدیریت مراجع تقلید به همین منوال بود. وقتی خودشان نظم و انضباط را این‎گونه در امور حوزه دنبال می‎کردند، طلبه‎ها خودبه‎خود منضبط بار می‎آمدند. امام صادق علیه‎السلام می‎فرماید: «کونوا دُعاهً لِلنّاسِ بِغَیْرِ اَ لْسِنَتِکُمْ» آن بزرگان عملاً طلبه‎ها را تربیت می‎کردند. آیت‎الله بروجردی در تشویق طلبه‎های درس‎خوان غوغا می‎کرد. هر وقت می‎دید که طلبه‎ای صرف میر را به خوبی بلد است، او را تشویق می‎کرد و با این تشویق‎های اخلاقی و اتصال مستقیم بین طلبه و مرجع تقلید باعث رشد و بالندگی آن‎ها می‎شد.
هیچ مرجع تقلیدی در خانه‎اش پشت در بسته نبود. حداقل یک ساعت قبل از نماز ظهر درِ بیوت مراجع باز می‎شد و هر کسی می‎توانست ایشان را ببیند. هر طلبه‎ای هر کاری داشت، مستقیم می‎رفت و با مرجع تقلید صحبت می‎کرد و جواب می‎گرفت. این مسائل باعث اتصال و ارتباط مراجع با طلبه‌ها بود و تمام کارهای خودشان را با مراجع و بزرگان در میان می‎گذاشتند.
در آن زمان اعزام طلبه‎ها به شهرهای دیگری برای امر تبلیغ به دستور مراجع تقلید بود. هر کدام از شهرها نمایندگانی از سوی مراجع تقلید حضور داشتند. یک یا دو ماه قبل از ماه محرم یا رمضان شیوخ آن شهر یا منطقه نزد مراجع تقلید می‎رسیدند و درخواست می‎کردند که کسی را به سوی آنان بفرستند. مراجع تقلید هم هر کدام دفتری داشتند و در دهه‌های محرم و صفر و ماه رمضان عده‎ای از طلبه‎های مستعد را به شهرها یا روستاهای اعزام می‎کردند. هر طلبه‎ای که از طرف مرجع تقلید به شهر یا روستا می‎رفت، در نزد اهالی آن شهر و روستا بسیار محترم بود. من بارها این مسئله را دیدم که بر سر اینکه امشب آن روحانی و طلبه شام را کجا دعوت باشد، بین اهالی شهر یا روستا دعوا می‎شد. امروزه متأسفانه این‎گونه نیست و حتی گاهی بعضی از مبلغان به شهرها می‎روند و جایی برای خواب هم ندارند؛ مگر اینکه در اتاقک مسجد ساکن بشوند. لذا این نحوه ارتباط میان مراجع تقلید و طلاب امور تبلیغ را بسیار محترمانه می‎کرد و طلبه‎ها را هم برای درس خواندن جذب می‎کرد. نظم نانوشته خودبه‎خود و نظم از راه دور در آن زمان حاکم بود. به هیچ وجه لازم نبود که برای طلبه‎ها دادگاه ویژه روحانیت تأسیس بشود و بر آن‎ها نظارتی صورت بگیرد. این نظم خود به خود حاکم بود و این امور به همین منوال تا پیروزی انقلاب اسلامی ادامه داشت.
حوزه علمیه نجف هم همین‎طور بود. البته حوزه نجف و قم تفاوت‎هایی با همدیگر در دیگر امور داشتند؛ اما اشتراک میان آن‎ها همین بود که خدمت شما عرض کردم. ارتباط مراجع تقلید با طلبه‎ها سهل‎ و به دور از سختی‎های امروزه بود. چنین روالی می‎توانست برای جامعه امروز حوزه هم بسیار مفید و مؤثر باشد. مهم‎تر اینکه از تمام شهرها خدمت مراجع می‎رسیدند و با اصرار زیاد درخواست روحانی می‎کردند. آن هم نه فقط برای ماه‎های محرم و رمضان، بلکه برای ماندن دائم. این مراجع بودند که افراد مستعد و شایسته را می‎شناختند و بر اساس درجه سواد و تقوایشان آن‎ها را به مناطق مختلف می‌فرستادند.
تا قبل از آیت‎الله بروجردی در حوزه حتی امتحان هم وجود نداشت. در زمان آیت‎الله بروجردی کم و بیش از طلبه‎ها امتحان گرفته می‎شد و پس از اینکه بنده به قم رفتم، یعنی در اواخر حیات آیت‎الله بروجردی، امتحان‎ گرفتن از طلبه‎ها باب شده بود. از رسائل امتحان می‎گرفتند و بر اساس همان هم شهریه برقرار می‎شد.
این امکان به خاطر تدبیر مراجع و نزدیک بودن و ارتباط داشتن طلبه‎ها با مراجع تقلید بود. وقتی گفته می‎شد که باید از طلبه‎ها امتحان گرفته بشود، همه مراجع تقلید چند نفر را مشخص می‎کردند تا از طلبه‎ها امتحان بگیرند. بعضی‎ها از طرف آیت‎الله گلپایگانی، بعضی‎ها از طرف حضرت امام و بعضی‎ها از طرف آیت‎الله مرعشی نجفی نماینده می‎شدند و یک امر را دنبال می‎کردند. طلبه‎‎ها هم لازم نبود که بروند و سه جا و برای هر نماینده یک امتحان بدهند. امروزه وضعیت امور حوزه، اداری شده است و امتحان‎ها از سوی شورای مدیریت و آن هم از سوی جامعه مدرسین گرفته می‎شود. در آن موقع مستقیماً از سوی مراجع تقلید آزمونی از طلبه‎ها گرفته می‎شد. همین امر باعث می‎شد که نظمی در نظام آموزشی حوزه برقرار بشود. هر طلبه‎ها که به سطوح بالاتر می‎رسید، باید امتحان دیگری می‎داد. البته امتحانات از سال اول درس خارج تمام می‎شد و طلبه‎ها مشغول تحقیق و پژوهش می‎شدند. طلبه‎ها در شیوه و نظام آموزشی سابق حوزه انگیزه بیشتری برای درس خواندن پیدا می‎کردند. اغلب طلبه‎های مُبَلِغ برای پول گرفتن به منبر نمی‎رفتند. هیچ طلبه‎ای شرط نمی‎گذاشت که چقدر پول بگیرد تا منبر برود.
 خود حضرت‎عالی منبر خطابه را از چه زمانی آغاز کردید و عموماً برای ایراد سخنرانی به کجا می‎رفتید؟
منبرهای بنده هم در سایه انقلاب اسلامی بود و خیلی زود به منبر رفتم و از نهضت حضرت امام دفاع کردم. حدوداً در سال‎های ۱۳۵۰ به بعد منبرهایم مشهور شده بود. در شیراز، آبادان، بوشهر، تهران و… به منبر می‎رفتم و به طرفداری از حضرت امام و نهضت ایشان می‎پرداختم. عده‎ای از اهالی شهرها از چند ماه قبل می‎آمدند و وقت می‎گرفتند. برای شهرهای دورتر خودشان برایم بلیت می‎گرفتند. همه این‎ها به این خاطر بود که واقعاً در آن سال‎ها زحمت می‎کشیدیم و مطالعه می‎کردیم. اغلب انقلابی‎ها هم جوانان بودند و مطالب ما برایشان مؤثر واقع می‎شد.
 آیا حضرت امام خمینی(ره) به عنوان رهبری جمهوری اسلامی در امور حوزه علمیه دخالت می‎کردند؟ حضور و نفوذ ایشان در حوزه چقدر بود و تا چه اندازه به مراجع تقلید دیگر بها می‎دادند؟
حضرت امام در دوران زعامتشان به ندرت درباره حوزه علمیه اظهارنظر می‎کردند. برای مثال درباره اینکه فقه باید پویا باشد یا سنتی، دیدگاه خودشان را به صورت کلی بیان می‎کردند. ایشان هیچ گونه دخالتی در امور حوزه نمی‎کردند و این بزرگواری امام را نشان می‎دهد. در تمام آن ده سال پیروزی انقلاب که در قید حیات بودند، یک‌بار هم خلاف نظر مراجع در امور و مسائل شرعی نظری نمی‎گفتند. برای مثال برای رؤیت هلال به نظر مراجع تقلید عمل می‎کردند. در بسیاری از امور می‎فرمودند که به مراجع تقلید مراجعه کنید. یک‌بار در شب آخر ماه مبارک رمضان در کنار حاج احمد آقا بودم. در آنجا خبر آوردند که برای آیت‎الله گلپایگانی و آیت‎الله منتظری ثابت شد که هلال شوال رؤیت شده است. در آن شب از همه‌جا به منزل حضرت امام تلفن می‎کردند و می‎پرسیدند که آیا فردا عید است یا خیر. در همان‎جا حاج احمد آقا گفت که هر کسی تلفن کرد بگویید که به اعلم مراجع تقلید قم ثابت شده که هلال رؤیت شده است. تا سال‎های قبل از آن هم خود حضرت امام می‎فرمودند که بروید و ببینید مراجع تقلید در این باره چه نظری دارند.
حضرت امام در شورای مدیریت هم یک نفر را هم مستقیماً از طرف خودشان مشخص نکردند و گفتند که بروید و نظر مراجع تقلید قم را جویا بشوید. حتی مرحوم آیت‎الله فاضل لنکرانی که به امام خیلی نزدیک بود، با پیشنهاد برخی از سوی آیت‎الله گلپایگانی در شورای مدیریت عضو شد. در واقع اغلب اعضای شورا از سوی آیت‎الله گلپایگانی تعیین می‎شدند. مرحوم حضرت امام هیچ‎گاه نمی‎گفت که وجوهات شرعی باید به ایشان ارجاع داده بشوند. هر کس مقلد امام بود، وجوهات را نزد ایشان می‎برد و گاهی هم به حوزه‎ها کمک می‎کرد. امام در طول مدت رهبری‎شان حتی یک ریال از بودجه‎های دولتی برای خودشان استفاده نکردند و بلکه بارها خودشان به دولت‎ کمک می‎کردند. بارها اجازه می‎دادند که از سهم امام برای رفع مشکلات دولت استفاده بشود و حتی یک ریال هم از بودجه دولت برای زندگی شخصی خودش برنمی‎داشتند.
بنابراین امام در امور حوزه دخالتی نمی‎کردند و به نظر مراجع تقلید احترام می‎گذاشتند. این مسئله برای انقلاب تأثیر مثبت زیادی داشت. این شبهه به هیچ وجه در اذهان ایجاد نشد که با پیروزی انقلاب اسلامی، رهبر و بنیان‎گذار نظام بخواهد حوزه علمیه را هم تحت لوای خودش قرار بدهد. دشمن هم نمی‎توانست از این مسئله سوءاستفاده کند و بگوید حوزه علمیه از این پس مستقل نیست و کاملاً حکومتی است. این نگرانی برای هیچ یک از مراجع تقلید ایجاد نشد که امام خمینی بخواهد آن‎ها را از مقام مرجعیت حذف کنند؛ بلکه جایگاهشان را بیشتر حفظ کردند.
 نفوذ نهادهای غیرحوزوی در حوزه در سابق چگونه بوده است؟
در آن زمان اصلاً نهادهای دیگر جرئت نمی‎کردند در امور حوزه دخالت کنند و بلکه این حوزه بود که در برخی از نهادها حضور داشت. در بخش گزینش برخی از نهادها یک نماینده از طرف مراجع تقلید یا امام حضور داشت. در واقع نهادهای غیرحوزوی خط فکری خودشان را از حوزه‌علمیه  می‎گرفتند.
 در زمان رهبری حضرت امام حوزه ‌علمیه چه ویژگی‎های مثبتی داشت؟
ویژگی‎های حوزه علمیه در سابق، ۱.‎ دخالت نکردن در زندگی خصوصی طلبه‎ها؛ ۲.‎ فشار نیاوردن به طلبه‎ها؛ ۳. شیوه صحیح رفتار و تعامل با طلبه‎ها، به‎طوری که طلبه‎ها مجبور به ریاکاری نشوند. این مسئله خیلی مهم است. طلبه‎ها آن‎طور که واقعاً هستند تظاهر هم می‎کردند. هر طلبه‎ای با قدرت علمی خودش پیشرفت می‎کرد و به جایگاه اجتماعی می‎رسید. لازم نبود هیچ نهادی او را امتحان کند و طلبه مجبور به دروغ‎گویی و تظاهر و ریا بشود. این مسائل باعث می‎شود که طلبه دو رو بار بیاید. یک زمانی برای قبولی طلبه‎ها در امتحانات شرطی گذاشتند و آن اینکه هر کسی بخواهد وارد حوزه‌علمیه بشود باید اعتقاد به ولایت فقیه داشته باشند.
در یک مصاحبه‎ای گفتم که این شرط باعث می‎شود که طلبه از همان ابتدا با دروغ و ریا رشد کند. طلبه‎ای که به تازگی صرف میر و جامع‎المقدمات را گذرانده است، چه می‎داند که ولایت فقیه چیست؟ اعتقاد به ولایت فقیه به اجتهاد نیاز دارد. طلبه باید سال‎ها درس بخواند تا به ولایت فقیه اعتقاد پیدا کند. البته برخی هم به مصاحبه من خرده گرفتند.
به نظر من از طلبه باید فقط این سؤال را پرسید که آیا به قانون اساسی جمهوری اسلامی التزام دارد یا خیر. در قانون احزاب هم این شرط آمده است که اعضا باید به ولایت فقیه اعتقاد داشته باشند. اعتقاد داشتن به ولایت فقیه کار آسانی نیست و نیاز به سال‎ها درس و بحث و مطالعه دارد. ما باید تنها التزام به قانون اساسی جمهوری اسلامی را شرط قرار بدهیم که البته در همین قانون به شکل کلی ولایت فقیه هم بیان شده است. در زمان حضرت امام این پیش‌شرط‌ها وجود نداشت. از هیچ طلبه‎ای این سؤال را نمی‎کردند که آیا به ولایت فقیه اعتقاد و باوری دارد یا خیر. همه این‎ها بعدها ایجاد شد.
 حضور و نفوذ مراجع تقلید فعلی در حوزه‌علمیه را نسبت به گذشته چقدر می‎دانید و راهکار شما برای بهتر شدن وضعیت حوزه‎های علمیه چیست؟
در حال حاضر حضور مراجع تقلید در حوزه کم‎رنگ است. علت آن هم دخالت‎ برخی از نهادهای خارج از حوزه است. این مسئله هم حوزه را از نظر علمی ضعیف نگه داشته و هم از نظر اخلاقی، نفوذ مراجع تقلید را هم در میان طلبه‎ها کمتر کرده است. اتفاقات اخیر مدرسه فیضیه هم ناشی از حضور کم‎رنگ و نفوذ مراجع تقلید در امور حوزه علمیه است و دیدیم که حتی اعتراض مراجع تقلید هم به جایی نرسید. منافع بعضی از افراد در همین است و آن‎ها نمی‎گذارند که مراجع تقلید نفوذی بیشتر از این در حوزه علمیه داشته باشند. کاش مستقیماً از طرف رهبری هیئتی در امور حوزه دخالت می‎کرد که بیت مراجع تقلید هم در آن هیئت نماینده داشته باشند. در این صورت شورای مدیریت صرفاً در دست یک گروه خاصی قرار نمی‎گرفت و چنین کاری می‎تواند تأثیر مثبت فراوانی در پی داشته باشد.
منتشر شده در گفتار
صفحه1 از14
بازگشت به بالا