ابراهیم منهاج دشتی
داستان حضرت آدم، بخش چهارم:
مجموعه مطالبی با عنوان «اقتضائات بشری پیامبران از دیدگاه قرآن» اثر قرآن پژوه معاصر و مترجم نهج البلاغه حضرت آیت الله ابراهیم منهاج دشتی از اعضای مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم به تدریج در سایت مجمع منتشر می شود. این مجموعه مطالب با استناد به آیات قرآن و با هدف نفی غلو و تصور مقامات و حالات فوق بشری نسبت به پیامبران ارائه می شود و طبق گفته نویسنده فوایدی بر آن متصور است، از جمله: ۱- اخلاص در توحید و افزایش توجه به خدا و کاهش توجه به غیر او و عدم اغراق در تعظیم پیامبران و اولیا به گونه ای که حاجبی بین انسان و درک عظمت خدا باشند و ۲- تقویت احساس مسئولیت انسان در تعیین سرنوشت خویش و جامعه و جلوگیری از رفع تکلیف از خود به بهانۀ توسّل و واگذاری امور به ظهور یک دست غیبی است که در طول تاریخ کم وبیش وجود داشته و در روحیه ما اثر منفی گذاشته و ظاهرا در کاهش قدرت خلاقیت و ابتکار ما تأثیر منفی داشته است. در قسمت ششم با استناد به آیات قرآن به بررسی ادامه داستان حضرت آدم پرداخته می‌شود.
ادامه توضیحات:
۴- نهی آدم از خوردن آن درخت نهی مولوی بود یا ارشادی؟ و در نتیجه خطای آدم گناه بود یا ترک اولی؟
هر امر ونهی که از مولی یعنی فرمانروا صادر شود اگر صورت إلزامی داشته باشد مولوی محسوب می شود. بر همین اساس است که امر ها و نهی هائی که در باره احکام شرعی وارد شده،اگر نهی باشد مفاد آن حرام تلقی می شود و اگر امر باشد مفاد آن واجب تلقی می شود. همه محرمات و واجبات به امر و نهی مولوی، حرام یا واجب شده اند.ولی اگر امر و نهی مولی و فرمانروا صورت الزامی نداشته باشد بلکه جنبه نصیحت و ارشاد داشته باشد ارشادی محسوب می شود.
به عبارت دیگر، مولی به معنی فرمانروا، وقتی از باب اینکه فرمانروا است به زیر دست خود دستور دهد، دستور او مولوی و الزام آور است و وقتی از باب اینکه مرشد و راهنما است به زیر دست خود مطلبی توصیه کند، این خواسته او الزام آور نیست بلکه صرفا برای راهنمائی و ارشاد است.مخالفت با دستور مولوی خدا گناه و عصیان محسوب می شود ولی مخالفت با دستور ارشادی او گناه محسوب نمی شود و اصطلاحا به آن ترک اولی می گویند.
اوامر و نواهی در صورتی که از فرمانروا صادر شود به خودی خود و با صرف نظر از قرائن، بر حسب قول معروف ظهور در الزام یعنی وجوب یا حرمت دارند.ولی در موارد بسیاری به دلائل مختلفی از جمله کثرت اوامر و نواهی ارشادی این ظهور کمرنگ شده و قرائن و شواهد قاطعی بر اظهریت یکی از این دو معنی پیدا نمی شود، و لذا در ادله شرعیه موارد متشابه و مردد بین مولوی و ارشادی و در نتیجه موارد مردد بین وجوب و استحباب و حرمت و کراهت فراوان است.
اما نهی در این داستان، آنچه از ظاهر جمله “وَلا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَهَ فَتَکُونا مِنَ الظَّالِمینَ در آیه ،۱۹ و جمله “وَ ناداهُما رَبُّهُما أَلَمْ أَنْهَکُما عَنْ تِلْکُمَا الشَّجَرَهِ” در آیه ۲۲، و جمله “قالا رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرینَ” در آیه ۲۳، از سوره اعراف، و همین طور جمله ” وَ عَصى‏ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى“در آیه ۱۲۱سوره طه،و قرائن دیگری در سایر آیات این داستان،به دست می آید، این است که این آیات ظهور در این دارند که نهی از خوردن آن درخت، مولوی و إلزامی بوده و مخالفت آدم عصیان و گناه بوده است.
چون این آیات دلالت بر این دارند که خدا آدم را از خوردن آن درخت نهی کرده بوده ولی او تحت تاثیر فریب شیطان قرار گرفته و از آن درخت خورده است. ولی بعد پشیمان شده و استغفار کرده، خدا هم توبه او را پذیرفته و گناه او را بخشیده. ولی او را از بهشت اخراج کرده و به زمین فرستاده است.
 کسانی که آدم را در این آیات اشاره به فرد معین گرفته و مضافا بر این، او را پیغمبر دانسته اند و عصمت پیش از زمان نبوت را هم، شرط نبوت می دانند، با این اشکال مواجه شده اند که عصمت حضرت آدم(ع) چگونه با آیاتی که به صورت ظاهر دلالت بر عصیان آدم دارند سازگار است؟ اینها جهت دفع این اشکال، معنی ظاهر این آیات را تاویل برده و ادعا کرده اند که نهی خدا در اینجا ارشادی بوده نه مولوی و بر اساس این تاویل، گفته اند خطای آدم در خوردن از آن درخت نیز ترک اولی بوده نه معصیت، و لذا با عصمت او منافاتی ندارد.
معلوم است که این تاویل بر خلاف معنی ظاهر آیات است و تاویل بر خلاف معنی ظاهر هم در صورتی صحیح است که دلیلی قاطعی وجود داشته باشد که مولی معنی خلاف ظاهر را اراده کرده است، اینها می گویند دلیل ما بر این تاویل این است که به دلیل قطعی ثابت شده که پیغمبران معصوم اند و گناه نمی کنند حتی پیش از نبوت.بنا براین ممکن نیست که منظور خدا از این نهی، تحریم و معنوی مولوی آن باشد.
ولی آنچه در قرآن کریم در این باره آمده این است که پیغمبران در باره وحی و آنچه بر آنها نازل می شود و آنچه باید به مردم ابلاغ نمایند مخالف دستور خدا عمل نمی کنند و القائات شیطان نمی تواند آنها را منحرف نماید. و اما اینکه در طول عمر،حتی پیش از نبوت، مرتکب هیچ خلافی نمی شوند آیه صریح الدلاله ای دیده نمی شود. بلکه آنچه در داستان حضرت موسی(ع) آمده بر خلاف این است.چون او وقتی آن مرد قبطی را کشت، گفت “هذا من عمل الشیطان… ربِّ إنّی ظلمتُ نفسی فاغفِر لی فَغَفَرَ لَهُ” (آیه ۱۵ و ۱۶ سوره قصص)و وقتی فرعون آن قتل را به رخ او کشید در جواب گفت” فعَلتُها إذَن و أنَا مِن الضّالّین” یعنی آن وقت که مرتکب آن قتل شدم گمراه بودم.( سوره شعراء آیه ۲۰)
البته قائلین به عصمت انبیاء، حتی پیش از نبوت، این آیات را هم، تاویل می برند.
۵- بحث ها و سؤالات زیادی و احیانا انحرافی:
مدتی بعد از وفات حضرت پیغمبر(ص) روحیه تعبد و ایمان در بین مسلمین تدریجا رو به تنزل گذاشت. و در اثر ورود بعضی سؤالات و شبهات به فرهنگ مسلمین از مقوله کلام و فلسفه و روایاتی از سایر ادیان، به خصوص اسرائیلیات، ذوق و ذائقه فطری مسلمین که به واسطه آن عطر و روح اسلام در دل شان رخنه کرده بود تدریجا ضعیف و متزلزل شد و گرایش به اندوختن منقولاتی به عنوان علم دین در بین مسلمین بازار پیدا کرد و شرائطی برای ظهور مذاهب و فرق متعدد به وجود آمد، و در بین پیروان هر مذهب،صنفی به عنوان روحانی و مروج مذهبی با هویتی مقدس، و در عین حال با رقابت و حسادت بی نظیری در بین خود، پا به عرصه وجود گذاشت؛ سؤالات گوناگون و فراوانی پیرامون داستان حضرت آدم و امثال آن سر برآورد و بر سر زبان ها افتاد که گویا ایمان و اعتقاد ساده مؤمنین را هدف گرفته بود. از قبیل اینکه چگونه سجده بر آدم واجب شد با اینکه سجده اختصاص به خدا دارد؟ یا اینکه سجده برای خدا بود و آدم مانند کعبه،به عنوان قبله، در نظر گرفته شده بود؟ شیطان از ملائکه بود یا از جن؟ بهشتی که آدم در آن بود و از آن اخراج شد در زمین بود یا در آسمان؟ درخت ممنوعه چه درختی بود گندم یاچیز دیگر؟ منظور از آدم در این آیات نوع بشر است یا شخصی معین به عنوان ابو البشر؟ آدم پیغمبر بوده یا نه؟ و حوا چگونه آفریده شده؟ و اولاد آدم که خواهر و برادر بودند چگونه ازدواج کردند؟و شبیه این سؤالات که صرف نظر از اینکه راهی برای رسیدن به پاسخ قاطعی برای آنها، جز حدس و گمان وجود نداشت ، راه را برای ورود روایات اسرائیلی و شبهات فلسفی و کلامی به فرهنگ مسلمین باز کرد.
نظر به اینکه طرح این گونه سؤالات و بحث در باره آنها که نمایانگر توسعه معلومات نویسنده به حساب می آید، هیچ گونه نقشی در تبیین اهداف مورد نظر این آیات و مصبّ آنها که تذکر و پند گرفتن و تقویت ایمان باشد، ندارد. بلکه باعث اشتغال وقت و ذهن به مسائل انحرافی و موجب تشویش اذهان می شود، از طرح این گونه سؤالات در این مبحث صرف نظر شد.
۶- راه صحیح در تفسیر و بهره برداری ازآیات این داستان:
راه صحیح همان راه سلف صالح یعنی حضرت پیغمبر(ص) و مسلمین صدر اسلام است. و آن این است که پیش از خوض در این مسائل غیر ضروری و عمدتا انحرافی، به روی موضوع و اهداف مورد نظر این آیات و پیام های مهمی که در جهت تقویت ایمان و اصلاح جامعه بشری دارند تمرکز کنیم. و از ورود به جاده های خاکی و انحرافی و لغزنده که زمینه توسعه شبهات را فراهم می سازد و راه را برای ورود افکار شیطانی باز می کند، بر حذر باشیم.
 پیام ها و نکته های این آیات:
یک- اشاره به استعداد و قابلیت انسان:
دستور به ملائکه که برای آدم سجده کنند، و تعلیم اسماء به او، و عجز ملائکه از بیان آن اسماء،اشاره به این دارد که  انسان دارای استعداد و قابلیتی است که اگر قدر آن را بداند و آن را ضایع نکند می تواند به عنوان جانشین خدا بر قوای طبیعت تسلط یابد و در آنها تصرف نماید و در استخدام خود در آورد و از نعمت های الهی بهره مند شود و در جهت مصالح و سعادت نوع خود بکوشد.
انسانی که چنین استعدادی دارد شایسته نیست که خود را در برابر غیر خدا خوار و ذلیل نماید و در برابر او سر تعظیم فرو آورد و به بت پرستی و ستاره و آفتاب پرستی بپردازد. این استعداد در نهاد همه انسان ها وجود دارد و لذا هیچ انسانی حق ندارد استعداد و لیاقت انسان دیگر را نادیده بگیرد و به او به دیده تحقیر به بنگرد.
دو- خطرافتخار به نژاد و تبار:
شیطان منکر وجود خدا نبود بلکه آن قدر به خدا نزدیک بود که خدا او را در ردیف فرشتگان قرار داد و مستقیما با او گفتگو کرد و در نهایت تقاضای او برای مهلت تا روز قیامت را قبول کرد، ولی همین شیطان وقتی با تکیه بر تبار و نژاد خود بر آدم خاکی تکبر ورزید و برای او سجده نکرد، برای همیشه مطرود و ملعون شد. بنا براین پیام اصلی این داستان هشدار از عواقب نژاد پرستی است که عامل هلاکت ابدی شیطان شده.
بر اساس این دستور الهی هر نوع برتری طلبی و فخر فروشی بر اساس نژاد و قوم و نسب و هرگونه استثمار  انسان محکوم و مردود است.
آن طور که از لحن بعضی آیات قرآن در باره داستان های پیغمبران استفاده می شود آنها، در عرض مبارزه با بت پرستی با تبعیض نژادی نیز مبارزه می کرده اند بلکه ارتباط بین این دو امر به گونه ای بوده که گویا لازم و ملزوم یکدیگر بوده اند. تکرار اینکه مخالفان پیغمبران  مستکبرین بوده اند که در قرآن کریم به طور مکرر به صورت جمله” و قال الذین استکبرو من قومه”آمده، نیز از همین باب است.
سه – تاکید بر هشیاری و تسلط بر نفس:
آدم و حوا به دلیل عدم هشیاری در برابر دسیسه دشمن و عدم تسلط بر هوای نفس فریب شیطان خوردند و قسم او را باور کردند و در دام او افتادند. بنا بر این پیام دیگر این آیات این است که انسان هیچ وقت نباید از وسوسه های نفس أماره به سوء غفلت کند و در برابر دشمن مکار احساس امنیت کند و به راحت طلبی و تن پروری بپردازد.
چهار- نقش توبه در سعادت انسان:
شیطان و آدم هر دو اقدام به مخالفت با دستور خدا کردند. شیطان برای آدم سجده نکرد و آدم میوه آن درخت تحریم شده را خورد. فرق بین این دو این بود که شیطان برخطای خود اصرار ورزید و توبه نکرد و لذا برای همیشه راه سعادت به روی او بسته شد. اما آدم از خطای خود پشیمان شد و توبه کرد. خدا هم توبه او را قبول کرد و راه رسیدن به کمال و سعادت را برای او باز گذاشت.
 بعضی از فرق ضاله، که این داستان را یک واقعه تاریخی دانسته و به استناد به بعضی منقولات گفته اند شیطان چهار هزار سال عبادت خدا کرده بوده، در صدد دفاع از شیطان برآمده و می گویند خداوند عالم به حضرت شیطان ظلم کرده که با این همه سابقه عبادت، به خاطر یک گناه برای همیشه او را طرد کرده.
ولی اینها  توجه نکرده اند که دلیل طرد شیطان این بود که او بر تمرّد خود اصرار ورزید و در صدد توبه و عذر خواهی برنیامد. ولی آدم از کرده خود پشیمان شد و توبه کرد و خدا هم توبه او را پذیرفت.
بنا بر این پیام دیگر این آیات به انسان این است که اولا نباید مرتکب گناه شود و ثانیا در صورت بروز خطا نباید بر آن اصرار ورزد و در صدد توجیه آن برآید و ثالثا نباید در اثر بروز خطا و تکرار آن مایوس شود چون راه توبه همیشه به روی او باز است و هیچ وقت به روی او بسته نمی شود.  بنا بر این انسان باید همیشه در صدد جبران خطاهای خود باشد و استغفار را در همه اوقات مد نظر قرار دهد.
منتشر شده در اندیشه
ابراهیم منهاج دشتی
داستان حضرت آدم(ع) بخش سوم:
مجموعه مطالبی با عنوان «اقتضائات بشری پیامبران از دیدگاه قرآن» اثر قرآن پژوه معاصر و مترجم نهج البلاغه حضرت آیت الله ابراهیم منهاج دشتی از اعضای مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم به تدریج در سایت مجمع منتشر می شود. این مجموعه مطالب با استناد به آیات قرآن و با هدف نفی غلو و تصور مقامات و حالات فوق بشری نسبت به پیامبران ارائه می شود و طبق گفته نویسنده فوایدی بر آن متصور است، از جمله: ۱- اخلاص در توحید و افزایش توجه به خدا و کاهش توجه به غیر او و عدم اغراق در تعظیم پیامبران و اولیا به گونه ای که حاجبی بین انسان و درک عظمت خدا باشند و ۲- تقویت احساس مسئولیت انسان در تعیین سرنوشت خویش و جامعه و جلوگیری از رفع تکلیف از خود به بهانۀ توسّل و واگذاری امور به ظهور یک دست غیبی است که در طول تاریخ کم وبیش وجود داشته و در روحیه ما اثر منفی گذاشته و ظاهرا در کاهش قدرت خلاقیت و ابتکار ما تأثیر منفی داشته است. در قسمت پنجم با استناد به آیات قرآن به بررسی داستان خلقت حضرت آدم پرداخته می‌شود.
این داستان در هشت سورۀ قرآن کریم وارد شده: سورۀ بقره، از آیۀ 30 تا 38، سورۀ اعراف، از آیۀ 11 تا 25، سورۀ حجر، از آیۀ 26 تا 43، سورۀ إسراء، از آیۀ 61 تا 65، سورۀ کهف، آیۀ 50، سورۀ طه، از آیۀ 115 تا 123 ، سورۀ سجده آیه از 7 تا 9 و سورۀ ص، از آیۀ 71 تا 85.
هر چند مطلب مورد بحث یعنی اقتضائات بشری پیغمبران، در همه این آیات مطرح نشده، ولی همان طور که اشاره شد، جهت توجه به نکته ای که از تکرار این داستان در قرآن به دست می آید، ابتدا همه این آیات وارده در این هشت سوره را مطرح می کنیم، و بعد به توضیح نکاتی که ارتباط مستقیم به بحث حاضر یعنی اقتضائات بشری دارد، و در سه سورۀ بقره و اعراف و طه آمده می پردازیم.
 یک - سورۀ بقره، آیات 34تا 38:
وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ : اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْليسَ أَبى‏ وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرينَ (34)قُلْنا يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَ كُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمينَ(35) فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ عَنْها فَأَخْرَجَهُما مِمَّا كانا فيهِ وَ قُلْنَا : اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى‏ حينٍ(36) فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحيمُ(37) قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَميعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلا هُمْ يَحْزَنُونَ(38)
 و آن هنگام که به فرشتگان گفتیم : سجده کنید برای آدم و آنها سجده کردند به جز ابلیس که امتناع کرد و تکبر ورزید و به صف کافران پیوست (34)به آدم گفتیم : تو و زنت ساکن بهشت باشید و از هر کجا که خواستید، بدون کم و کاست، بخورید ولی به این درخت نزدیک نشوید که اگر نزدیک شوید در زمره ظالمین قرار خواهید گرفت(35) ولی شیطان با تشویق آنها به آن درخت، آنها را به لغزش کشاند و از بهشت اخراج کرد. ما هم به آنها گفتیم : حالا با هم از بهشت پایین بروید در حالی که بعضی دشمن بعضی دیگرید. و تا مدتی در زمین قرار خواهید گرفت و در آن بهره مند خواهید شد( 36) اینجا بود که آدم از جانب خدا کلماتی دریافت نمود و با استفاده از آنها توبه کرد، خدا هم توبه او را پذیرفت. چون او توبه پذیر و مهربان است(37) به آنها گفتیم : حالا به طور دسته جمعی از بهشت پایین بروید (و ساکن زمین شوید) ولی هر وقت از جانب من هدایتی برای شما بیاید، هر کدام که از هدایت من پیروی کنند دچار خوف و اندوهی نخواهند شد(38) (ظاهرا این جمله آخر خطاب به آدم و حوا به اعتبار نسل شان باشد)
 دو - سورۀ اعراف، آیات 11 تا 25:
 وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ : اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْليسَ لَمْ يَكُنْ مِنَ السَّاجِدينَ(11) قالَ ما مَنَعَكَ أَلاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ ؟ قالَ : أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَني‏ مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طينٍ(12)قالَ فَاهْبِطْ مِنْها فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فيها فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ الصَّاغِرينَ(13) قالَ أَنْظِرْني‏ إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ(14) قالَ : إِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرينَ(15) قالَ فَبِما أَغْوَيْتَني‏ لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقيمَ(16)  ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْديهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَيْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ وَ لا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شاكِرينَ(17) قالَ اخْرُجْ مِنْها مَذْؤُماً مَدْحُوراً لَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكُمْ أَجْمَعينَ(18) وَ يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ فَكُلا مِنْ حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمينَ(19) فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ لِيُبْدِيَ لَهُما ما وُورِيَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما وَ قالَ ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ إِلاَّ أَنْ تَكُونا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونا مِنَ الْخالِدينَ(20) وَ قاسَمَهُما إِنِّي لَكُما لَمِنَ النَّاصِحينَ(21)  فَدَلاَّهُما بِغُرُورٍ فَلَمَّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَ ناداهُما رَبُّهُما : أَ لَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ وَ أَقُلْ لَكُما إِنَّ الشَّيْطانَ لَكُما عَدُوٌّ مُبينٌ(22) قالا رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ(23)  قالَ اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى‏ حينٍ(24) قالَ فيها تَحْيَوْنَ وَ فيها تَمُوتُونَ وَ مِنْها تُخْرَجُونَ(25)
 همانا شما را آفریدیم و به این صورت درآوردیم سپس به فرشتگان گفتیم : سجده کنید برای آدم. آنها هم سجده کردند مگر ابلیس، که از سجده کنندگان جدا شد(11) خدا به او گفت : چه چیزی تو را از سجده کردن باز داشت، وقتی که به تو امر کردم؟ ابلیس گفت : برای اینکه من از او بهترم. چون مرا از آتش آفریده ای و او را از خاک (12) خدا به او گفت : حالا که تمرّد کردی از بهشت پایین برو. چون برای تو روا نیست که در اینجا تکبر بورزی. پس برو بیرون که از خوار شدگان خواهی بود(13) شیطان گفت : تا روز قیامت که آدمیان برانگیخته شوند به من فرصت بده(14) خدا گفت : به تو  فرصت دادم (15)شیطان گفت : حالا که با این امتحان مرا اغوا کردی من هم سر راه آنها خواهم نشست(16) و از همه طرف، جلو و عقب و راست و چپِ آنها خواهم آمد و آنها را گمراه خواهم کرد که بیشتر شان شکر گذار تو نخواهندشد(17) خدا به او گفت : از بهشت برو بیرون! چون تو مذموم و مطرودی! جهنم را پر خواهم نمود از تو و از آنها که از تو پیروی نمایند(18)  و به آدم گفتیم : ای آدم تو و زنت در بهشت ساکن باشید و از هر چه خواستید بخورید ولی به این درخت نزدیک نشوید که اگر نزدیک شوید از ستمکاران خواهید شد(19) ولی شیطان آنها را به وسوسه انداخت چون می خواست  اعضای زشتِ پوشیده بدن آنها را برهنه نماید. و لذا به آنها گفت : خدا شما را از این درخت نهی نکرده مگر برای اینکه نخواسته شما فرشته باشید یا در اینجا جاودان بمانید. (یعنی اگر از این درخت بخورید فرشته می شوید یا برای همیشه اینجا ماندگار می شوید)(20) و برای آنها قسم خورد که : من خیرخواه شما هستم(21) پس با این فریب آنها را پایین کشید و چون آن درخت را چشیدند عورت هاشان در نظرشان پدیدار شد و شروع کردند به بافتن برگ درختان بهشت به روی بدن خود. در این هنگام خدا آنها را صدا زد و به آنها گفت : مگر من شما را از آن درخت منع نکردم و به شما نگفتم که شیطان دشمن مسلم شما است ؟(22)  آنها گفتند : پروردگارا ما به خود ظلم کردیم و اگر ما را نبخشی و به ما رحم نکنی حتماً زیان کار خواهیم بود(23)خدا به آنها گفت : از بهشت پایین برید در حالی که بعضی از شما دشمن بعضی دیگرید. و تا زمان معینی در زمین قرارگاهی خواهید داشت و از نعمت های آن بهره مند خواهید بود(24) در آنجا زندگی می کنید و در آنجا می میرید و در روز قیامت از آنجا اخراج می شوید (25)
 سه - سورۀ حجر، آیات 28تا 43:
و َإِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ : إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ(28) فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي‏ فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ(29)فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ(30)إِلاَّ إِبْليسَ أَبى‏ أَنْ يَكُونَ مَعَ السَّاجِدينَ (31)قالَ  يا إِبْليسُ ما لَكَ أَلاَّ تَكُونَ مَعَ السَّاجِدينَ(32)  قالَ لَمْ أَكُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ(33)قالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّكَ رَجيمٌ(34) وَ إِنَّ عَلَيْكَ اللَّعْنَةَ إِلى‏ يَوْمِ الدِّينِ(35) قالَ رَبِّ فَأَنْظِرْني‏ إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُون(36) قالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرينَ(37) إِلى‏ يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ(38) قالَ رَبِّ بِما أَغْوَيْتَني‏ لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعينَ(39) إِلاَّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ(40) قالَ هذا صِراطٌ عَلَيَّ مُسْتَقيمٌ(41) إِنَّ عِبادي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ إِلاَّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوينَ(42) وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعينَ(43)
 و آن هنگام که خدا به فرشتگان گفت : من از گِل باز ماندۀ از لجن گندیده بشری خواهم آفرید(28) پس وقتی که او را ساختم و روح خود را در او دمیدم شما برای او به سجده بیفتید(29) فرشتگان هم همه سجده کردند(30)
مگر ابلیس که امتناع ورزید از اینکه با آنها سجده کند(31) خدا به او گفت : تورا چه شد که با آنها سجده نکردی؟ (32) ابلیس گفت : شایسته نیست که من سجده کنم برای بشری که او را از گل خشکیده از لجن گندیده آفریده ای(33) خدا به او گفت : پس از بهشت بیرون برو! چون تو طرد شده ای!(34)  و تا روز قیامت لعنت خواهی شد(35) ابلیس گفت : پس تا روزی که اینها برای قیامت برخیزند به من فرصت بده(36)  خدا گفت : باشد به تو فرصت دادم(37) تا روزی که وقت آن معلوم است(38) ابلیس گفت : پروردگارا ! حالا که مرا به وسیلۀ آدمیان امتحان و اغوا کردی من هم گناهان را در نظر آنها زیبا جلوه خواهم داد و همه آنها را اغوا خواهم کرد(39) مگر آنها که بندگانِ خالص تو باشند(40) خدا گفت : این همان راه راستی است که به من منتهی می شود(41) چون تو بر بندگان من تسلط نخواهی یافت مگر گمراهانی که از تو تبعیت کنند(42) و جهنم وعده گاه همه آنها خواهد بود(43)
 چهار - سورۀ اسراء ، آیات 61 تا 65:
و إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ : اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْليسَ قالَ أَ أَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طيناً(61) قالَ : أَرَأَيْتَكَ هذَا الَّذي كَرَّمْتَ عَلَيَّ لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ إِلاَّ قَليلاً(62) قالَ : اذْهَبْ فَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزاؤُكُمْ جَزاءً مَوْفُوراً(63)  وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ وَ أَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ وَ شارِكْهُمْ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ وَ عِدْهُمْ وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلاَّ غُرُوراً(64)إِنَّ عِبادي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ وَ كَفى‏ بِرَبِّكَ وَكيلاً(65) 
 و آن هنگام که به فرشتگان گفتیم سجده کنید برای آدم و آنها سجده کردند مگر ابلیس که گفت : آیا من سجده کنم برای کسی که او را از گل آفریده ای؟! (61)و گفت : خواهی دید که این کسی که بر من فضیلت داده ای، اگر تا روز قیامت به من مهلت بدهی نسل او را به جز اندکی ریشه کن خواهم نمود(62)خدا گفت : برو! جهنم جزای خوبی است برای تو و هر کس که از تو پیروی کند(63)هرچه خواستی فریاد بکش و هر که را خواستی  تحریک کن و سواره و پیاده خود را بر آنها بشوران و در اموال و اولاد آنها شریک شو و هر چه خواستی وعده بده! ولی وعده شیطان چیزی نیست مگر فریب (64)تو بر بندگان من تسلط نداری. و خدا هم وکیل با کفایتی است! (65)
پنج - سورۀ کهف آیه 50:
وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ : اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْليسَ كانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ أَوْلِياءَ مِنْ دُوني‏ وَ هُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ بِئْسَ لِلظَّالِمينَ بَدَلاً (50)
 و آن هنگام که به فرشتگان گفتیم : سجده کنید برای آدم و آنها سجده کردند مگر ابلیس. او از جن بود و از امر پروردگارش سرپیچی کرد. پس چرا شما چه شده که او و نسل او را که دشمن شمایند در عوض من اولیاء خود قرار می دهید؟ این چه تعویض بدی است برای ستمگران! (50)
 شش - سورۀ طه، آیات 115 تا 123:
وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى‏ آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً(115) وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ : اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْليسَ أَبى‏(116)قُلْنا : يا آدَمُ إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوْجِكَ فَلا يُخْرِجَنَّكُما مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقى.(117) إِنَّ لَكَ أَلاَّ تَجُوعَ فيها وَ لا تَعْرى(118)وَ أَنَّكَ لا تَظْمَؤُا فيها وَ لا تَضْحى(119) ‏فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطانُ قالَ : يا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلى‏ شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْكٍ لا يَبْلى(120)فَأَكَلا مِنْها فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُماوَطَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَ عَصى‏ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى(121)‏ثُمَّ اجْتَباهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَيْهِ وَ هَدى(122)قالَ : اهْبِطا مِنْها جَميعاً بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً فَمَنِ اتَّبَعَ هُدايَ فَلا يَضِلُّ وَ لا يَشْقى(123)‏
 پیش از این با آدم عهد بسته بودیم ولی او فراموش کرد و ما عزم راسخی در او ندیدیم(115) و در آن هنگام که به فرشتگان گفتیم : سجده کنید برای آدم و آنها سجده کردند مگر ابلیس که امتناع کرد(116)ما هم به آدم گفتیم : ای آدم! این ابلیس دشمن تو و زن تو است. پس شما را از بهشت بیرون نکند که به مشقت بیفتید(117)شرایط هم طوری برای تو فراهم شده که در اینجا نه گرسنه شوی و نه برهنه(118)و نه تشنه شوی و نه زیر آفتاب سوزان گرما بخوری(119)ولی شیطان او را به وسوسه انداخت و به او گفت : آیا می خواهی درخت جاودانگی و ملک ابدی به تو نشان دهم؟(120) آدم و حوّا هم از آن درخت خوردند و در نتیجه عورت های خود را برهنه دیدند و برای پوشاندن آنها اقدام به بافتن برگ درختان بر بدن خود کردند. این بود که آدم عصیان ورزید و گمراه شد(121)ولی مجدّداً خدا او را برگُزید و او را مورد توجه قرار داد و هدایت نمود(122)  تا اینکه خدا به آدم و حوا گفت : حالا همه تان از بهشت پایین بروید. بعضی از شما دشمن بعضی دیگر خواهید بود. ولی وقتی از جانب من هدایتی برای شما بیاید هرکس از آن هدایت پیروی کند نه گمراه می شود و نه بدبخت(123)
 هفت - سورۀ سجده آیه 7 تا 9:
الَّذي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طينٍ (7)ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهينٍ (8)ثُمَّ سَوَّاهُ وَ نَفَخَ فيهِ مِنْ رُوحِهِ وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ قَليلاً ما تَشْكُرُونَ (9)
 خدایی که هرچه آفرید زیبا آفرید و مبدأ آفرینش انسان را گِل قرار داد (7)و بعد بقاء نسل او را در قطره ای از آب پستی قرار داد (8)سپس او را تکمیل کرد و از روح خود در آن بدمید و برای شما گوش و چشم و قلب قرار داد (9)
 هشت ـ سورۀ ص، آیات 71 تا 85:
إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ : إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طينٍ (71)فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي‏ فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ 72) فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ(73) إِلاَّ إِبْليسَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرينَ (74)قالَ : يا إِبْليسُ ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالينَ(75)قالَ : أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَني‏ مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طينٍ(76)قالَ : فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّكَ رَجيمٌ(77)وَ إِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتي‏ إِلى‏ يَوْمِ الدِّينِ(78)قالَ : رَبِّ فَأَنْظِرْني‏ إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ(79)قالَ : فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرينَ (80)إِلى‏ يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ(81)قالَ : فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعينَ(82) إِلاَّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ(83)قالَ : فَالْحَقُّ وَ الْحَقَّ أَقُولُ(84) لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكَ وَ مِمَّنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعينَ(85)
 آن هنگام که پروردگار تو به فرشتگان گفت : می خواهم از گِل بشری بیافرینم(71) و چون او را ساختم و روح خود را در او دمیدم شما در برابر او به سجده بیفتید(72)فرشتگان هم همه سجده کردند(73) مگر ابلیس که تکبر ورزید و از کافرین شد(74)خدا گفت : ای ابلیس چه چیزی تو را باز داشت از اینکه سجده کنی برای آنچه به دست خودم آفریده ام؟ می خواستی خود را بزرگ جلوه دهی یا اینکه از بزرگان بودی؟ (75)ابلیس گفت : من از او بهترم چون مرا از آتش آفریده ای و او را از گِل(76)خدا به او گفت : پس از بهشت برو بیرون! چون تو مطرودی(77)و تا روز قیامت مورد لعنت من قرار خواهی داشت(78)ابلیس گفت : خدایا! حالا که چُنین است پس تا روز قیامت که آنها برانگیخت می شوند به من مهلت بده(79)خدا گفت : باشد به تو مهلت دادم(80)تا روزی که وقتش معلوم است(81) ابلیس گفت : حالا که به من مهلت دادی، قسم به عزّتت که همۀ آنها را گمراه خواهم کرد(82)مگر آنها که بندگان خاص تو باشند(83)خدا گفت : حق همین است و آنچه می گویم حق است(84) که جهنم را از تو و همۀ کسانی که به دنبال تو بیایند پر خواهم نمود(85)
توضیحات:
۱- از تکرار این داستان چه نکته ای می شود آموخت؟
داستان حضرت آدم هم مانند بسیاری از داستان های قرآنی در قرآن تکرار شده. این تکرار اختصاصی به داستان ها ندارد بلکه بسیاری از مطالب در قرآن تکرار شده. سرّ این مطلب این است که قرآن کتابی است شفاهی که آیات و از جمله داستان های آن در فواصل زمانی متعدد و در مناسبات مختلف و با عبارات و سبک های مختلف در مدت حدود 23 سال نازل شده. بعضی از سوره ها و آیات آن مکی اند و بعضی دیگر  مدنی. این وضعیت به خاطر موضوع و شأن نزول قرآن است چون قرآن کتابی است کاربردی و عملی و متضمن ارشاد و موعظه و تذکر و ترغیب و تخویف و احکام که در مقاطع مختلف و بر حسب مقتضیات روز نازل می شده. لازمه چنین وضعی این بوده که حضرت پیغمبر(ص) و مؤمنین همیشه با وحی در ارتباط باشند که هم روحیه بگیرند و هم در مقاطع و شرائط مختلف بر طبق دستورات آن برنامه ریزی کنند. به عبارت دیگر قرآن مانند یک کتاب نوشتنی نبوده که داستان های آن با یک متن معین تنظیم و نوشته شده باشد و در موارد مناسب قرائت آن تکرار شود.
جالب توجه و نکته آموز این است که همه آیات این داستان در این چند سوره در عین حال که به روایت یک داستان پرداخته و یک هدف را دنبال می کنند، و اختلافی ماهوی ندارند، در عین حال آیات هر سوره آهنگ و سبک و لحن ویژه و لطافت مخصوص به خود دارند که با شیوه و آهنگ آیات سوره  دیگر متفاوت است. و همه آنها هم روان و فصیح و بلیغ اند به طوری که هیچ گونه اثری از تکلّف و تصنّع و ساختگی در آنها دیده نمی شود.
 اگر این آیات ساخته و پرداخته ذوق و اندیشه یک بشر بود که مانند یک شاعر و یک ادیب طبق نقشه ای که در ذهن خود پرورده و به انشا و تنظیم آن پرداخته و آن را ویرایش کرده بود، طبیعت امر چنین اقتضا می کرد که این داستان با یک لحن و یک شیوه و با یک متن بیان شود و در موارد و مناسباتی که نیاز به یادآوری آن باشد همان متن قرائت و تکرار شود.
تکرار یک داستان با ادبیاتی متفاوت، بدون تناقض و بدون تصنّع و تکلّف، با عباراتی رسا و دلنشین، غیر ممکن است که محصول تدبیر و ذوق و اندیشه یک بشر باشد.
این است معنی اعجاز و خدائی بودن قرآن که مخاطبین اولی آن بر حسب ذوق سلیم و فطری خود لطافت و اعجاز آن را دریافته و حلاوت و شیرینی آن در اعماق روح آنها نفوذ کرده بود. دلیل اینکه عده ای آن را سحر پنداشته اند همین لطافت و ظرافت خاص آن بوده که به اصطلاح از قبیل "یدرک و لایوصف" یعنی غیر قابل وصف است. و به همین دلیل است که مخاطبین اولی آن نمی توانستند در باره آن به قلم فرسائی به پردازند و بر کمیت و تعداد مقالات و کتب خود بیفزایند و به آنها افتخار نمایند.
 ۲- این داستان تمثیل است یا یک واقعه تاریخی:
 اکثر مفسرین به ظاهر عبارات این آیات اکتفا نموده و آن را اشاره به یک واقعه تاریخی گرفته اند که در ابتدای خلقت آدم به وقوع پیوسته. و همین طور فرشتگان و شیطان و جن را اشخاصی واقعی و خارج از ذهن انسان تصور کرده و این گفتگو ها را گفتگوهائی واقعی گرفته اند. این دیدگاه باعث شده که بسیاری از مسائل فرعی پیرامون این جریان مطرح شود که در پاسخ به آنها به تردید افتاده بلکه به بن بست رسیده و راهی برای پاسخ به آنها پیدا نکنند. و بعضی دیگر از مفسرین این داستان را از قبیل تمثیل و نمایش برای تقریب مفاهیم بعیدی به اذهان گرفته و از به ورود به مسائل جانبی و پیرامونی آن صرف نظر کرده اند.
فخر رازی در تفسیر آیات این داستان درسوره "ص" می نویسد: بعضی از صوفیان می گویند: "فرشتگانی که مامور به سجود برای آدم شدند همان قوای نباتی و حیوانی اند که در بدن انسان در خدمت نفس ناطقه اند و ابلیسی که سجده نکرد همان قوۀ وهمیه است که با قوۀ عاقله در نزاع است"
 محمد تقی مدرسی در تفسیر (مِن هَدیِ القرآن) در تفسیر آیات این داستان در سورۀ بقره می نویسد:   "مدیریت هر یک از قوای طبیعت به یک فرشته سپرده شده و چون همه فرشتگان برای آدم سجده کردند همه آن قوا در اختیار انسان قرار گرفتند.و چون مدیریت یکی از آن قوا یعنی طبیعت خود انسان و نفس أماره او به ابلیس سپرده شده بود و او برای آدم سجده نکرد، خود انسان مکلف به این شد که آن قوه را به سجود وادارد و برآن مسلط شود. بنا بر این اگر انسان بر نفس خود مسلط شود و آن را رام نماید، در واقع او را وادار به سجده یرای خود نموده است. آن وقت است که انسان بر همه قوای طبیعت مسلط گشته و مدیریت آنها را به دست می گیرد"
 ۳- موقعیت و مقام شیطان:
شیطان یا ابلیس که یکی از ارکان اصلی این داستان است پیش از این جریان از مقربان درگاه الهی بوده و به طوری که در آیه 50 سوره کهف آمده که از جن بوده. بنا بر این، استثناء او از جمع ملائکه که همه آنها سجده کردند مگر او، ظاهرا به این مناسبت باشد که او در جمع فرشتگان حضور داشته و از موقعیت و مقام بالائی برخوردار بوده. در بعضی منقولات هم آمده که او سابقا چهار هزار سال عبادت خدا کرده بوده. گفتگوی مستقیم خدا با او که در این آیات آمده هم حکایت از همین وضع دارد که او به نحوی دارای عظمت و تقربی بوده است.
بعضی از فرق ضاله، که این داستان را یک واقعه تاریخی دانسته و به استناد به بعضی منقولات گفته اند شیطان چهار هزار سال عبادت خدا کرده بوده، در صدد دفاع از شیطان برآمده و می گویند خداوند عالم به حضرت شیطان ظلم کرده که با این همه سابقه عبادت، به خاطر یک گناه او را برای همیشه طرد کرده.
۴- نهی آدم از خوردن آن درخت نهی مولوی بود یا ارشادی؟ و در نتیجه خطای آدم گناه بود یا ترک اولی؟
هر امر ونهی که از مولی یعنی فرمانروا صادر شود اگر صورت إلزامی داشته باشد مولوی محسوب می شود. بر همین اساس است که امر ها و نهی هائی که در باره احکام شرعی وارد شده،اگر نهی باشد مفاد آن حرام تلقی می شود و اگر امر باشد مفاد آن واجب تلقی می شود. همه محرمات و واجبات به امر و نهی مولوی، حرام یا واجب شده اند.ولی اگر امر و نهی مولی و فرمانروا صورت الزامی نداشته باشد بلکه جنبه نصیحت و ارشاد داشته باشد ارشادی محسوب می شود.
به عبارت دیگر، مولی به معنی فرمانروا، وقتی از باب اینکه فرمانروا است به زیر دست خود دستور دهد، دستور او مولوی و الزام آور است و وقتی از باب اینکه مرشد و راهنما است به زیر دست خود مطلبی توصیه کند، این خواسته او الزام آور نیست بلکه صرفا برای راهنمائی و ارشاد است.مخالفت با دستور مولوی خدا گناه و عصیان محسوب می شود ولی مخالفت با دستور ارشادی او گناه محسوب نمی شود و اصطلاحا به آن ترک اولی می گویند.
اوامر و نواهی در صورتی که از فرمانروا صادر شود به خودی خود و با صرف نظر از قرائن، بر حسب قول معروف ظهور در الزام یعنی وجوب یا حرمت دارند.ولی در موارد بسیاری به دلائل مختلفی از جمله کثرت اوامر و نواهی ارشادی این ظهور کمرنگ شده و قرائن و شواهد قاطعی بر اظهریت یکی از این دو معنی پیدا نمی شود، و لذا در ادله شرعیه موارد متشابه و مردد بین مولوی و ارشادی و در نتیجه موارد مردد بین وجوب و استحباب و حرمت و کراهت فراوان است.
اما نهی در این داستان، آنچه از ظاهر جمله "وَلا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمينَ در آیه ،19 و جمله "وَ ناداهُما رَبُّهُما أَلَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ" در آیه 22، و جمله "قالا رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ" در آیه 23، از سوره اعراف، و همین طور جمله " وَ عَصى‏ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى"در آیه 121سوره طه،و قرائن دیگری در سایر آیات این داستان،به دست می آید، این است که این آیات ظهور در این دارند که نهی از خوردن آن درخت، مولوی و إلزامی بوده و مخالفت آدم عصیان و گناه بوده است.
چون این آیات دلالت بر این دارند که خدا آدم را از خوردن آن درخت نهی کرده بوده ولی او تحت تاثیر فریب شیطان قرار گرفته و از آن درخت خورده است. ولی بعد پشیمان شده و استغفار کرده، خدا هم توبه او را پذیرفته و گناه او را بخشیده. ولی او را از بهشت اخراج کرده و به زمین فرستاده است.
 کسانی که آدم را در این آیات اشاره به فرد معین گرفته و مضافا بر این، او را پیغمبر دانسته اند و عصمت پیش از زمان نبوت را هم، شرط نبوت می دانند، با این اشکال مواجه شده اند که عصمت حضرت آدم(ع) چگونه با آیاتی که به صورت ظاهر دلالت بر عصیان آدم دارند سازگار است؟ اینها جهت دفع این اشکال، معنی ظاهر این آیات را تاویل برده و ادعا کرده اند که نهی خدا در اینجا ارشادی بوده نه مولوی و بر اساس این تاویل، گفته اند خطای آدم در خوردن از آن درخت نیز ترک اولی بوده نه معصیت، و لذا با عصمت او منافاتی ندارد.
معلوم است که این تاویل بر خلاف معنی ظاهر آیات است و تاویل بر خلاف معنی ظاهر هم در صورتی صحیح است که دلیلی قاطعی وجود داشته باشد که مولی معنی خلاف ظاهر را اراده کرده است، اینها می گویند دلیل ما بر این تاویل این است که به دلیل قطعی ثابت شده که پیغمبران معصوم اند و گناه نمی کنند حتی پیش از نبوت.بنا براین ممکن نیست که منظور خدا از این نهی، تحریم و معنوی مولوی آن باشد.
ولی آنچه در قرآن کریم در این باره آمده این است که پیغمبران در باره وحی و آنچه بر آنها نازل می شود و آنچه باید به مردم ابلاغ نمایند مخالف دستور خدا عمل نمی کنند و القائات شیطان نمی تواند آنها را منحرف نماید. و اما اینکه در طول عمر،حتی پیش از نبوت، مرتکب هیچ خلافی نمی شوند آیه صریح الدلاله ای دیده نمی شود. بلکه آنچه در داستان حضرت موسی(ع) آمده بر خلاف این است.چون او وقتی آن مرد قبطی را کشت، گفت "هذا من عمل الشیطان... ربِّ إنّی ظلمتُ نفسی فاغفِر لی فَغَفَرَ لَهُ" (آیه 15 و 16 سوره قصص)و وقتی فرعون آن قتل را به رخ او کشید در جواب گفت" فعَلتُها إذَن و أنَا مِن الضّالّین" یعنی آن وقت که مرتکب آن قتل شدم گمراه بودم.( سوره شعراء آیه 20) البته قائلین به عصمت انبیاء، حتی پیش از نبوت، این آیات را هم، تاویل می برند.
۵- بحث ها و سؤالات زیادی و احیانا انحرافی:
مدتی بعد از وفات حضرت پیغمبر(ص) روحیه تعبد و ایمان در بین مسلمین تدریجا رو به تنزل گذاشت. و در اثر ورود بعضی سؤالات و شبهات به فرهنگ مسلمین از مقوله کلام و فلسفه و روایاتی از سایر ادیان، به خصوص اسرائیلیات، ذوق و ذائقه فطری مسلمین که به واسطه آن عطر و روح اسلام در دل شان رخنه کرده بود تدریجا ضعیف و متزلزل شد و گرایش به اندوختن منقولاتی به عنوان علم دین در بین مسلمین بازار پیدا کرد و شرائطی برای ظهور مذاهب و فرق متعدد به وجود آمد، و در بین پیروان هر مذهب،صنفی به عنوان روحانی و مروج مذهبی با هویتی مقدس، و در عین حال با رقابت و حسادت بی نظیری در بین خود، پا به عرصه وجود گذاشت؛ سؤالات گوناگون و فراوانی پیرامون داستان حضرت آدم و امثال آن سر برآورد و بر سر زبان ها افتاد که گویا ایمان و اعتقاد ساده مؤمنین را هدف گرفته بود. از قبیل اینکه چگونه سجده بر آدم واجب شد با اینکه سجده اختصاص به خدا دارد؟ یا اینکه سجده برای خدا بود و آدم مانند کعبه،به عنوان قبله، در نظر گرفته شده بود؟ شیطان از ملائکه بود یا از جن؟ بهشتی که آدم در آن بود و از آن اخراج شد در زمین بود یا در آسمان؟ درخت ممنوعه چه درختی بود گندم یاچیز دیگر؟ منظور از آدم در این آیات نوع بشر است یا شخصی معین به عنوان ابو البشر؟ آدم پیغمبر بوده یا نه؟ و حوا چگونه آفریده شده؟ و اولاد آدم که خواهر و برادر بودند چگونه ازدواج کردند؟و شبیه این سؤالات که صرف نظر از اینکه راهی برای رسیدن به پاسخ قاطعی برای آنها، جز حدس و گمان وجود نداشت ، راه را برای ورود روایات اسرائیلی و شبهات فلسفی و کلامی به فرهنگ مسلمین باز کرد.
نظر به اینکه طرح این گونه سؤالات و بحث در باره آنها که نمایانگر توسعه معلومات نویسنده به حساب می آید، هیچ گونه نقشی در تبیین اهداف مورد نظر این آیات و مصبّ آنها که تذکر و پند گرفتن و تقویت ایمان باشد، ندارد. بلکه باعث اشتغال وقت و ذهن به مسائل انحرافی و موجب تشویش اذهان می شود، از طرح این گونه سؤالات در این مبحث صرف نظر شد.
۶- راه صحیح در تفسیر و بهره برداری ازآیات این داستان:
راه صحیح همان راه سلف صالح یعنی حضرت پیغمبر(ص) و مسلمین صدر اسلام است. و آن این است که پیش از خوض در این مسائل غیر ضروری و عمدتا انحرافی، به روی موضوع و اهداف مورد نظر این آیات و پیام های مهمی که در جهت تقویت ایمان و اصلاح جامعه بشری دارند تمرکز کنیم. و از ورود به جاده های خاکی و انحرافی و لغزنده که زمینه توسعه شبهات را فراهم می سازد و راه را برای ورود افکار شیطانی باز می کند، بر حذر باشیم.
 پیام ها و نکته های این آیات:
یک- اشاره به استعداد و قابلیت انسان:
دستور به ملائکه که برای آدم سجده کنند، و تعلیم اسماء به او، و عجز ملائکه از بیان آن اسماء،اشاره به این دارد که  انسان دارای استعداد و قابلیتی است که اگر قدر آن را بداند و آن را ضایع نکند می تواند به عنوان جانشین خدا بر قوای طبیعت تسلط یابد و در آنها تصرف نماید و در استخدام خود در آورد و از نعمت های الهی بهره مند شود و در جهت مصالح و سعادت نوع خود بکوشد.
انسانی که چنین استعدادی دارد شایسته نیست که خود را در برابر غیر خدا خوار و ذلیل نماید و در برابر او سر تعظیم فرو آورد و به بت پرستی و ستاره و آفتاب پرستی بپردازد. این استعداد در نهاد همه انسان ها وجود دارد و لذا هیچ انسانی حق ندارد استعداد و لیاقت انسان دیگر را نادیده بگیرد و به او به دیده تحقیر به بنگرد.
دو- خطرافتخار به نژاد و تبار:
شیطان منکر وجود خدا نبود بلکه آن قدر به خدا نزدیک بود که خدا او را در ردیف فرشتگان قرار داد و مستقیما با او گفتگو کرد و در نهایت تقاضای او برای مهلت تا روز قیامت را قبول کرد، ولی همین شیطان وقتی با تکیه بر تبار و نژاد خود بر آدم خاکی تکبر ورزید و برای او سجده نکرد، برای همیشه مطرود و ملعون شد. بنا براین پیام اصلی این داستان هشدار از عواقب نژاد پرستی است که عامل هلاکت ابدی شیطان شده.
بر اساس این دستور الهی هر نوع برتری طلبی و فخر فروشی بر اساس نژاد و قوم و نسب و هرگونه استثمار  انسان محکوم و مردود است.
آن طور که از لحن بعضی آیات قرآن در باره داستان های پیغمبران استفاده می شود آنها، در عرض مبارزه با بت پرستی با تبعیض نژادی نیز مبارزه می کرده اند بلکه ارتباط بین این دو امر به گونه ای بوده که گویا لازم و ملزوم یکدیگر بوده اند. تکرار اینکه مخالفان پیغمبران  مستکبرین بوده اند که در قرآن کریم به طور مکرر به صورت جمله" و قال الذین استکبرو من قومه"آمده، نیز از همین باب است.
سه - تاکید بر هشیاری و تسلط بر نفس:
آدم و حوا به دلیل عدم هشیاری در برابر دسیسه دشمن و عدم تسلط بر هوای نفس فریب شیطان خوردند و قسم او را باور کردند و در دام او افتادند. بنا بر این پیام دیگر این آیات این است که انسان هیچ وقت نباید از وسوسه های نفس أماره به سوء غفلت کند و در برابر دشمن مکار احساس امنیت کند و به راحت طلبی و تن پروری بپردازد.
چهار- نقش توبه در سعادت انسان:
شیطان و آدم هر دو اقدام به مخالفت با دستور خدا کردند. شیطان برای آدم سجده نکرد و آدم میوه آن درخت تحریم شده را خورد. فرق بین این دو این بود که شیطان برخطای خود اصرار ورزید و توبه نکرد و لذا برای همیشه راه سعادت به روی او بسته شد. اما آدم از خطای خود پشیمان شد و توبه کرد. خدا هم توبه او را قبول کرد و راه رسیدن به کمال و سعادت را برای او باز گذاشت.
 بعضی از فرق ضاله، که این داستان را یک واقعه تاریخی دانسته و به استناد به بعضی منقولات گفته اند شیطان چهار هزار سال عبادت خدا کرده بوده، در صدد دفاع از شیطان برآمده و می گویند خداوند عالم به حضرت شیطان ظلم کرده که با این همه سابقه عبادت، به خاطر یک گناه برای همیشه او را طرد کرده.
ولی اینها  توجه نکرده اند که دلیل طرد شیطان این بود که او بر تمرّد خود اصرار ورزید و در صدد توبه و عذر خواهی برنیامد. ولی آدم از کرده خود پشیمان شد و توبه کرد و خدا هم توبه او را پذیرفت.
بنا بر این پیام دیگر این آیات به انسان این است که اولا نباید مرتکب گناه شود و ثانیا در صورت بروز خطا نباید بر آن اصرار ورزد و در صدد توجیه آن برآید و ثالثا نباید در اثر بروز خطا و تکرار آن مایوس شود چون راه توبه همیشه به روی او باز است و هیچ وقت به روی او بسته نمی شود.  بنا بر این انسان باید همیشه در صدد جبران خطاهای خود باشد و استغفار را در همه اوقات مد نظر قرار دهد.
منتشر شده در اندیشه
ابراهیم منهاج دشتی
مجموعه مطالبی با عنوان «اقتضائات بشری پیامبران از دیدگاه قرآن» اثر قرآن پژوه معاصر و مترجم نهج البلاغه حضرت آیت الله ابراهیم منهاج دشتی از اعضای مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم به تدریج در سایت مجمع منتشر می شود. این مجموعه مطالب با استناد به آیات قرآن و با هدف نفی غلو و تصور مقامات و حالات فوق بشری نسبت به پیامبران ارائه می شود و طبق گفته نویسنده فوایدی بر آن متصور است، از جمله: ۱- اخلاص در توحید و افزایش توجه به خدا و کاهش توجه به غیر او و عدم اغراق در تعظیم پیامبران و اولیا به گونه ای که حاجبی بین انسان و درک عظمت خدا باشند و ۲- تقویت احساس مسئولیت انسان در تعیین سرنوشت خویش و جامعه و جلوگیری از رفع تکلیف از خود به بهانۀ توسّل و واگذاری امور به ظهور یک دست غیبی است که در طول تاریخ کم وبیش وجود داشته و در روحیه ما اثر منفی گذاشته و ظاهرا در کاهش قدرت خلاقیت و ابتکار ما تأثیر منفی داشته است. در قسمت چهارم با استناد به آیات قرآن به بررسی داستان خلقت حضرت آدم پرداخته می‌شود.
 داستان حضرت آدم(ع) –بخش دوم
 دستۀ دوم آیات این داستان آیاتی است که مادۀ خلقت آدم و شیطان را بیان می کند:
 ۱- سورۀ حجر، آیات 26- 28: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ.  وَ الْجَانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُوم. و َإِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ : إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ.
 لغات:
صلصال= لایه ای از گِل خشکیدۀ روی لجن. وقتی آب گِل آلود در جایی جمع شود و به تدریج آبِ آن تبخیر شود و تَه بکشد، ته ماندۀ آن تبدیل به لجن می شود و وقتی خشک شود، ابتدا لایۀ رویی آن خشک می شود و در اثر خشکیدن ترک می خورد و تکه تکه می شود و کم کم  اطراف آن تکه ها  رو به بالا می آید مثل اینکه می خواهد جمع و لوله شود. مانند برگ درختی که خشک می شود و کم کم جمع و لوله می شود. این لایۀ نازک طوری است که وقتِ راه رفتن روی آن، زیر پا خُرد می شود، و تَق و تَق صدا می کند. به همین مناسبت به آن می گویند صلصال. صلصال متضمّن معنی صوتی است، یعنی گِل سفال مانندی که زیر پا خُرد می شود و تَق و تَق صدا می کند.
 حمإ= لجن. تَه ماندۀ آب گِل آلود که مدّتی طولانی خشک نشود تدریجاً رنگش تغییر می کند و به صورت سبز مایل به سیاه دیده می شود و به آن لجن گفته می شود. این لجن همان سبزه و جُلبک است که در اثر اختلاط آب و خاک به وجود می آید و اوّلین مبدأ حیات محسوب می شود.
 مسنون= تغییر یافته، فاسد شده که باکتری ها و مواد حیوی در آن به وجود می آیند و رُشد می کنند. مسنون در اینجا صفتِ توضیحی و برای تأکید همان معنی لجن است. لجنی که مدّتی طولانی به حالتِ لجن بماند اَنگل ها در آن رشد می کنند و حیواناتی مانندِ کرم ها و مارها و قورباغه ها در آن به وجود می آیند.
نار السَموم= )آتش باد) باد خُشک و سوزان. در محلّ ما (دشتی بوشهر) به آن (تش باد) می گویند. همین آتش باد است که وقتی تند بوزد شاخ و برگ های درختان را به شدّت به هم می ساید که گاهی باعثِ ایجادِ جرقّه می شود و در شرایطِ خاصّی موجب سوختن درخت و جنگل می شود. بشر از همین جا با آتش آشنا شده و به خواصّ و تأثیرات آن پی برده و تدریجاً به پختن مواد غذایی روی آورده است.
 ترجمۀ آیات فوق:
 ما انسان را از گِل خشکیدۀ سفال مانندی که از لجن گندیده مانده باشد، آفریده ایم. و پیش از آن جنّ را از (آتش باد) آفریده بودیم. و آن گاه که خدا به فرشتگان گفت: من، از گِل خشکیدۀ سفال مانندی که از  لجن گندیده مانده باشد، بشری خواهم آفرید.
 ۲- سورۀ مؤمنون آیۀ 12-13:  «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طينٍ. ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً في‏ قَرارٍ مَكينٍ.
 سُلالة= چکیده، زُبده، خلاصه. چیزی که از چیز دیگر بیرون کشیده شده باشد. شمشیر مسلول یعنی شمشیری که از نیام بیرون کشیده شده باشد. سُلالۀ فلان شخص، یعنی نسل و اولاد او.
 ترجمۀ آیات فوق:  ما انسان را از چکیده ای از گِل آفریده ایم.  سپس نسل او را به صورت نُطفه در قرارگاه محفوظی (یعنی رحم) قرار داده ایم.
۳- سورۀ سجده آیات 7-9: الَّذي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طينٍ. ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهينٍ. ثُمَّ سَوَّاهُ وَ نَفَخَ فيهِ مِنْ رُوحِهِ وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ قَليلاً ما تَشْكُرُونَ.
ترجمه آیات: او است کسی که هرچه را آفرید زیبا آفرید و آفرینش انسان را از گِل شروع کرد. سپس نسل او را در قطره ای از آب بی ارزش ادامه داد.  و بعد او را ساخت و پرتوی از روح خود در آن بدمید و برای شما گوش و چشم و قلب آفرید. ولی شما کمتر وقتی شکر می کنید.
۴- سورۀ صافات آیۀ 11: فَاسْتَفْتِهِمْ أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنا إِنَّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طينٍ لازِبٍ؛ حالا از این منکرین بپرس، که آیا آفرینشِ آنها سخت تر است یا آفرینش این چیزها ( اشاره به مخلوقاتی است که در آیاتِ  قبل به آنها اشاره شده)  ما آنها را از گِل به هم پیوستۀ ورز داده شده آفریده ایم.
 طین لازب= گِلِ رُسِ متماسک و به هم پیوسته، که مانند خمیر ورز داده، شده، و برای سفال سازی آماده شده باشد.
۵- سورۀ ص، آیه 71:  إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طينٍ؛ به یاد آور آن گاه که خدا به فرشتگان گفت : من بشری را از گِل، خواهم آفرید.
 ۶- سورۀ رحمن، آیات 14- 15:  خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ كَالْفَخَّارِ.  وَ خَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ.
 فَخّار= سفال، مانند کوزه و سایر ظروف سفالی.
 مارِج= تشعشعی از آتش فروزان و سرکش.
 ترجمۀ آیات فوق:  خدا انسان را از گل خشکیدۀ سفال مانندی آفرید.  و جن را از تشعشعی از یک آتش فروزان.
توضیحات:
 ۱. توضیحی در بارۀ کلمۀ (إذ) که در اوّل بسیاری از داستانهای قرآن آمده:
مانند آیۀ 30 سورۀ بقره که می فرماید: "و إذ قالَ ربک للملائکة : إنّی خالق بشرا من طین" و آیۀ 34 همین سوره که می فرماید: "و إذ قلنا للملائکة :  إسجدو لآدم" و آیه 26  سورۀ حجر که می فرماید" و إذ قال ربک للملائکة : إنّی خالق بشرا من صلصال" و آیه 116  سورۀ طه که می فرماید: " و إذ قلنا للملائکة : اسجدو لآدم" و آیه 71 سورۀ ص که می فرماید:" إذ قال ربک للملائکة : إنّی خالق بشرا من طین"و همین طور در بسیاری از داستانها و امثال قرآن که به این کلمه شروع می شود.
 کلمۀ "إذ" در لغت به معنی زمان، و برای اشاره به زمان گذشته است و لذا بعد از آن فعل ماضی می آید.یعنی آن گاه، آن وقت، که چُنین گفتیم یا چُنین کردیم یا چُنین حادثه ای اتّفاق افتاد. بسیاری از مفسّران در این موارد کلمه (اُذکُر) را پیش از (إذ) در تقدیر می گیرند. یعنی ای پیغمبر، آن جریان را به یاد بیار ، یا آن را برای مردم بازگو کن. مفهوم این کلام این است که خود حضرت پیغمبر(ص) و همین طور مخاطبان او پیش از نزول این آیات از این داستان ها مطّلع بوده اند و آنها را جزیی از فرهنگ و زبانِ خود تلقّی می کرده اند. و این آیات برای یاد آوری آن داستانها بر حسب تصوّر آنها است. نه برای اخبار از آنها یا تصدیق و تأییدِ آنها.
دلیل رواج و شیوع این داستانها در بین عربِ حجاز که مخاطبانِ اصلی قرآن بوده اند، این است که این داستانها معمولاً در تورات و انجیل نقل شده و عربها هم با یهودیان و مسیحیان اختلاط داشته اند. قرنها پیش اسلام یهودیت در یمن منتشر بوده و طوایفی از یهودیان نیز در شبه جزیره عرب مانند بنی النظیر و بنی قُریظه و بنی قینقاع در اطرافِ مدینه و عدّه ای دیگر ساکن خیبر و فدک بوده اند. اهل نجران هم قرنها پیش از اسلام مسیحی بوده اند. بسیاری از عرب ساکن شام و همین طور ساکنین حیره، که نزدیک مرز ایران بوده هم، قرنها پیش از اسلام مسیحی بوده اند. این وضعیت، به اضافه مسافرتهای عرب به خصوص اهل مکّه، به شام و یمن، شرایطی فراهم می آورده که فرهنگ و لغت و تاریخ و ادبیّاتِ عرب آمیخته به فرهنگِ اهل کتاب یعنی یهودیان و مسیحیان شود.
 مطلب دیگری که زمینه و شرایط بیشتر این اختلاط فرهنگی را فراهم ساخته این است که عرب مکّه و طائف و بسیاری از ساکنین شبه جزیره عربستان خود را عرب عدنانی و از اولاد حضرت اسماعیل فرزند حضرت ابراهم خلیل(ع) می دانستند. و به این دلیل خود را هم نژاد و عموزادگان بنی اسرئیل و یهود به حساب می آوردند. بر فرض که این ادّعا ثابت نباشد در هر صورت عرب و بنی اسرائیل و سایر اقوامی که در شمال شبه جزیرۀ عربستان می زیسته اند همه از یک نژادند و زبان عربی و عبری و سریانی از یک ریشه نشأت گرفته و با هم  مشترکاتی دارند.  بنا بر این، این گونه داستانها جزء ادبیات و فرهنگ مخاطبان قرآن بوده و لازمۀ گفتگو با آنها در بارۀ دین ایجاب می کرده که در بین محاوره و گفتگو با آنها از این داستانها بهره برداری شود و مورد استناد قرار گیرد.
 تکرار کلمه مَثَل و امثال در قرآن، قبل یا بعد از بعضی از این داستانها نیز، همین معنی را تداعی می کند که منظور از آنها تذکر دادن به مخاطبان از طریق یادآوری همان امثال و داستانهایی است که خودشان با آنها آشنا بوده و با کم و بیش آنها را باور داشتند.  به عبارت روشن تر قرآن در صدد خبر دادن به صحّت تاریخی این داستانها برنیامده بلکه به دلیل رُسوخ آنها در فرهنگ مخاطب، و از باب ملزم کردن خصم به چیزی که خود ملتزم به آن است،فرض بر صحّت تاریخی آنها گذاشته و از آنها به عنوان یک وسیله و ابزار برای بیدار کردن فکر و اندیشه در آنان و تذکر به آنها استفاده کرده است.
 بعضی از تعبیرات آیات مربوط به نحوۀ خلقتِ آسمان و زمین و طلوع و غروب ستارگان و خورشید و ماه که بر حسب ظاهر با واقعیت نظام فیزیکی و نحوۀ گردش ستارگان و سیارات و اقمار آنها انطباق کامل ندارد نیز، می تواند از همین باب باشد، نه از بابِ اخبار به حقایق واقعی و التزام به انطباق آنها با واقعیّت فیزیکی جهان خلقت.
۲. در آیات مربوط به داستان حضرت آدم و فرشتگان و شیطان، چند بار به مادّه و منشأ خلقت آدم و شیطان اشاره شده ولی هیچ گونه اشاره ای به ماده و منشأ خلقت فرشتگان نشده. شاید دلیل این امر این باشد که موضوع و محور این داستان، مذمتِ تکبّر ورزی و برتری جویی بر اساس عنصر و نژاد و مادّۀ خلقت است که شیطان در برابر آدم به پیش گرفت. و این حالت بین فرشتگان و آدم اتّفاق نیفتاده بلکه فقط بین شیطان و آدم به وجود آمده. بنا بر این ماده و منشأ خلقت فرشتگان نقشی در  موضوع داستان نداشته که نیازی به یادآوری آن داشته باشد.
۳. بعید به نظر نمی رسد که اشاره به لجن گندیده در بیان منشأ خلقت آدم برای تقریب اذهان مخاطبان باشد.چون آنها با لجن گندیده و به وجود آمدن موجوداتی از قبیل قورباغه و مار و امثال اینها که در بین لجن ها به وجود می آیند آشنا بودند، و از طرفی در جستجوی این بودند که منشأ خلقت نوع خود را به دست آورند. این نحوۀ آشنایی و این جستجو زمینۀ مناسبی فراهم آورده  برای توضیح منشأ خلقتِ انسان که هم در حدّ فهم و درک مخاطبان بوده و آنها را قانع می کرده و هم از واقعیّت امر به دور نبوده. کلماتِ صلصال و فخّار و طین لازب ممکن است به این دلیل باشد که می خواسته در ذهن مخاطبان چُنین خطور کند که آدم از لایۀ خشک و رویی آن لجن آفریده شده نه از لایه زیرین آن که زشت و کثیف به نظر می رسبد و قاطی با حشرات است. و چندش آور است که گفته شود بشر مانند کرم و قورباغه از لجن گندیده آفریده شده.
۴. اعتقاد به وجودِ مخلوقاتی به نام جنّ و دیو در ازمنۀ قدیم رایج بوده و بسیاری هم ادّعای رؤیت آنها را داشته اند. خواه این ادّعاها واقعیّت داشته باشد یا نداشته باشد، بسیاری از آنها به صورت یک شبح و شیئی گذرا بوده که زود از نظر پنهان می شده. و امکان نداشته که شخص مدّعی دیدن، بتواند آنها را به دیگران نشان دهد و برای ادّعای خود شاهد بگیرد.
شاید این گونه رؤیتها یا توهّمات که بیشتر شباهت به جرقّه برقی داشته که همراه با رعد از ابر مشاهده می شود، باعث شده باشد که در اذهان چُنین تبادر کند که جنّ از آتشی آفریده شده که به وسیله آتش باد در درخت به وجود می آید. و بعد در طول تاریخ و در ادوار گذشته این تصوّر به نسلهای بعدی انتقال یافته و در اذهان جا افتاده و تدریجاً در بین اقوام و ملل مختلف منتشر شده و به عنوان یک حقیقتِ تاریخی واقعی در فرهنگها و باورهای مردم رسوخ کرده باشد. این برداشت فقط یک حدس و تخمین است. ولی در هر صورت مخاطبانِ قرآن به وجود جنّ باور داشته اند و این باور جزء فرهنگ و ادبیاتِ آنها بوده است. بنا براین، در عین حال که ممکن است شیطان و جنّ وجود خارجی داشته باشد و منشأ خلقت آن هم  به نحوی که ما توانایی فهم آن را نداریم همان تشعشعی شبیه به تشعشع آتش باشد، این احتمال نیز وجود دارد که تعبیر آفرینش شیطان از تشعشع آتش برای تقریبِ اذهانِ مخاطبان باشد، که هرچند عین واقعیت امر نباشد، می تواند برای تفهیم این امر به مخاطبان که خودپسندی و تکبّر به استناد منشأ خلقت و نژاد امری نکوهیده و مذموم است، مفید و مؤثّر باشد.
منتشر شده در اندیشه
ابراهیم منهاج دشتی
ممکن است این عنوان به نگاه اولی شگفت انگیز و شاید که مضحک به نظر برسد. چون جریان وهابیت بر اساس مبارزه با خرافات به وجود آمد و شکل گرفت و تدریجا توسعه یافت. ولی با نگاه دقیق تر و برسی جریانات و بحث و جدل ها و کشمکش ها پیرامون این مساله واقعیت این امر کاملا روشن و مبرهن می شود.
هرچند به نظر وهابیت همه مسلمین دچار انحراف و باورها و اعتقاداتی شرک آلود شده اند و انحرافات و خرافات مورد نظر آنها اختصاص به شیعیان ندارد و لذا همه زیارتگاه ها و قبور واقعی یا وهمی منسوب به انبیا و بزرگان مذهبی را تخریب کردند و بر خلاف تصور بسیاری این تخریب منحصر به قبور ائمه شیعه نبود، ولی حملات سخت شان عمدتا به سوی شیعیان نشانه گرفته شد و درگیری شدیدی بین آنها و سایر مسلمین به وجود نیامد. چون پیروان سایر مذاهب اهل سنت، اگر چه با نظرات و برخوردهای آنان موافق نبودند، در برابر آنها موضع سختی در پیش نگرفتند و جدال سختی بین آنها به وجود نیامد. تنها شیعیان بودند که تخریب قبور ائمه بقیع توسط وهابیون را اهانت شدیدی به مذهب خود تلقی کرده و با آنها به مبارزه برخاستند و ستیز و جدال بین وهابیت و مذهب شیعه شدت گرفت و ادامه یافت.
از مهمترین عواملی که باعث شدت هرچه بیشتر این مقابله و خصومت شد حوادث برخواسته از جنگ جهانی اول بود. چون در آن جنگ علمای نجف به عنوان دفاع از اسلام از حکومت عثمانی که با آلمان هم پیمان شده بود حمایت کردند و آل سعود که پرچمدار ترویج وهابیت بودند در پی استقلال از حکومت عثمانی بودند، از انگلیس و امریکا حمایت کردند که در نتیجه، بعد از شکست عثمانی و از دست دادن تسلط بر کشورهای عربی، حکومت مکه و مدینه به دست آل سعود افتاد. در اثر این حوادث فتنه تقابل و کدورت بین علمای شیعه و علمای وهابیت ساکن در مکه و مدینه به اوج خود رسید و ریشه دار شد و به همه ی زوایای جامعه سرایت کرد و تبدیل به یک موضوع محوری داغ برای اهل منبر و خطابه و روضه و مداحی شد.
کاملا واضح است که منابع نفت و گاز خاور میانه و حضور شرکت های بزرگ نفتی و تجاری و همین طور کارخانه های بزرگ اسلحه سازی و دلال های بین المللی و همین طور تاسیس دولت اسرائیل در تشدید این جریان نقش بسیار فعالی داشته و دارند.
طبیعی است که در این آب گل آلود بلکه در این باتلاق کثیف و پر از همه ی انواع شکار هر سیاستی و هر تجارتی در فکر شکار خویش و پیگیر صلاح و منفعت خود باشد، صلاح و منفعتی که در گرو حفظ همین فضای آشفته و مه آلود و پر از فتنه است. چون اگر اقوام مسلمان ساکن در این منطقه با هم دوست باشند و علمای سنی و شیعه و به تبعیت از آنها حاکان منطقه به هم اعتماد کنند و با هم به گفتگو بنشینند همه ی شکار چیان منطقه و سودجویان به هراس می افتند و دچار دلهره می شوند. بنا بر این اتفاق و تفاهم بین دول و ساکنان منطقه را بر ضرر خود می بینند.
اصلاح گری در این شرائط
در این فضای پر از فتنه و مملو از بد بینی و بی اعتمادی و شک و وسوسه هر گونه قدم و قلم و حرکتی در جهت اصلاح و پالایش تفکرات مذهبی از خرافات توسط متعصبان و متحجران نا آگاه و بی خبر در معرض اتهام به تاثر پذیری از وهابیت قرار می گیرد. متعصبانی که اطلاعات درستی از جریانات منطقه ندارند، نه از وهابیت و نظرات و افکار آنان چیز قابل توجهی می دانند و نه از ریزه کاریهای سیاست ها و کارتل ها و فتنه انگیزی های جهانی در منطقه. در این فضا طبیعی است که بسیاری از این متعصبان مذهبی دانسته یا ندانسته از عوامل سیاست بازان بین المللی در منطقه باشند و به عنوان مدافع دین و مذهب در بین مردم جا باز کنند و بعضا به موقعیت و مقامی هم نائل شوند. این گونه افراد و گروه ها یک سری مطالب غلط یا ناقص را طوطی وار از بر کرده و همان ها را علم کامل دانسته و گفته های دیگران را بر مبنای همان معلومات خود می آزمایند و به محض اینکه مطلبی در چهار چوب تصورات خود نبینند به آن برچسپ وهابیت یا سنی گری می زنند و با اعتماد به نفس محکمی که برخاسته از جهل مرکب است در برابر هر تفکر اصلاح طلبانه ای محکم می ایستند. از این جا است که اصلاحگران بیش از اینکه از دشمن بترسند از دوستان نادان و بی خبر خود می ترسند. وای به حال کسانی که در این فضای مملو از خرافات و اوهام چیزی می فهمند و مسوولیتی بر دوش خود احساس می کنند از دست جاهلان متنسک و متعصبان بی تدبیر و بی اندیشه.
دردناک تر و مصیبت بارتر از این برخوردهای متعصبانه ی جاهلان متنسک، برخوردهای بعضی از همفکران و همکاران به اصطلاح روشن فکر است که راه اصلاح گری را به گفتن و نوشتن و تایید تفکر اصلاحی نمی دانند. بلکه با نعل وارونه زدن و نفی تفکرات اصلاحی چهره ی سنت گرائی و به اصطلاح ولایتی به خود می گیرند و خود را در صف سنتگرایان و متعصبان جا می زنند و به جای اینکه به یاری همفکران خود بشتابند آنها را نکوهش کرده و از آنها فاصله می گیرند که خود را از اتهام گرایش به وهابی گری شیعه مبرا سازند. و از این بدتر در بعضی موارد اطرافیان متعصب و خشن خود را بر علیه همفکران اصلاحگر خود می شورانند که خود را هرچه بیشتر ولایتی و امام زمانی نشان دهند. به عبارت دیگر دوستان و همفکران خود را جلوی پای متعصبان قربانی می کنند. و سیعلم الذین ظلمو أیّ منقلب ینقلبون.
این است نقش وهابیت در تایید و ترویج خرافات مذهبی در جامعه ی ما که با برخوردهای خشن و نابخردانه ی خود شرائط و زمینه ی هرگونه اصلاح تفکر مذهبی را ضایع کرده و از بین برده و هر چه بیشتر بر وسعت خرافات افزوده اند. إنا لله و إنا إلیه راجعون.
منتشر شده در اندیشه
ابراهیم منهاج دشتی
مجموعه مطالبی با عنوان «اقتضائات بشری پیامبران از دیدگاه قرآن» اثر قرآن پژوه معاصر و مترجم نهج البلاغه حضرت آیت الله ابراهیم منهاج دشتی از اعضای مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم به تدریج در سایت مجمع منتشر می شود. این مجموعه مطالب با استناد به آیات قرآن و با هدف نفی غلو و تصور مقامات و حالات فوق بشری نسبت به پیامبران ارائه می شود و طبق گفته نویسنده فوایدی بر آن متصور است، از جمله: ۱- اخلاص در توحید و افزایش توجه به خدا و کاهش توجه به غیر او و عدم اغراق در تعظیم پیامبران و اولیا به گونه ای که حاجبی بین انسان و درک عظمت خدا باشند و ۲- تقویت احساس مسئولیت انسان در تعیین سرنوشت خویش و جامعه و جلوگیری از رفع تکلیف از خود به بهانۀ توسّل و واگذاری امور به ظهور یک دست غیبی است که در طول تاریخ کم وبیش وجود داشته و در روحیه ما اثر منفی گذاشته و ظاهرا در کاهش قدرت خلاقیت و ابتکار ما تأثیر منفی داشته است. در قسمت سوم با استناد به آیات قرآن به اقتضائات بشری پیغمبران از دیدگاه قرآن، در مورد حضرت آدم پرداخته می‌شود.
 ۱-حضرت آدم(ع)
داستان حضرت آدم(ع) مانند بسیاری از داستان های قرآن کریم در سوره های متعدد و با عباراتی متفاوت مورد اشاره قرار گرفته. 1- سورۀ بقره، آیات 30 تا 38، 2- سورۀ أعراف، آیات 11 تا 25. 3- سورۀ حجر، آیات 26 تا 43 ، 4- سورۀ إسراء، آیات 61 تا 65 ، 5- سورۀ کهف، آیه 50 ، 6 سورۀ طه، آیات 115 تا 123 ، 7- سورۀ ص، آیات 71 تا 85.
توجه:
برای بحث حاضر، یعنی اقتضائات بشری پیغمبران از دیدگاه قرآن، در مورد حضرت آدم، بررسی آیات مربوط به او، که در یک یا دو سوره آمده کافی بود و لزومی نداشت که همه آیات وارده در این 7 سوره مورد بررسی قرار گیرد. ولی چون در تکرار این داستان در سوره های متعدد و با عبارات مختلف، نکاتی وجود دارد که می تواند در تفسیر سایر داستان های قرآن نیز مؤثر باشد، همۀ آیات این 7 سوره را مورد بررسی قرار می دهیم.
به عبارت دیگر دامنۀ بحث مختصری توسعه می یابد و به مطالب دیگری غیر از اقتضائات بشری پیغمبران نیز می‌پردازد.
آیات مربوط به داستان حضرت آدم به سه دسته تقسیم می شود:
آیاتی در بارۀ حکمت و هدف از خلقت آدم و نقش او در زمین.
آیاتی در بارۀ مادۀ خلقت آدم و شیطان.
آیاتی در بارۀ سجدۀ فرشتگان و تخلف شیطان و خطای آدم و خروج او از بهشت.
دستۀ اول: سورۀ بقره، آیات 30 تا 38:
(30) وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَليفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فيها مَنْ يُفْسِدُ فيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ.
 (31) و عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُوني‏ بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ.
(32) قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَليمُ الْحَكيمُ.
(33) قالَ يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ.
۳۰- آن گاه که پروردگار تو به فرشتگان خبر داد که من می خواهم جانشینی در زمین قرار دهم و آنها گفتند آیا کسی را در زمین ساکن می کنی که به فساد و خونریزی بپردازد، با اینکه ما هستیم و تو را تسبیح می گوییم و مقدس می داریم؟! که خدا در جواب آنها گفت من چیزی می دانم که شما نمی دانید.
۳۱- خدا همه اسماء را به آدم آموزش داد و بعد آنها را به فرشتگان نشان داد و گفت اگر راست می گوئید که آدم فقط مفسد و خون ریزاست و ارزشی ندارد، اسماء اینها را برای من بیان کنید.
 ۳۲- فرشتگان گفتند خدایا تو منزهی! ولی ما علمی نداریم جز آنچه خودت به ما آموخته ای. چون فقط توئی که دانا و حکیمی.
۳۳- خدا به آدم گفت ای آدم اسماء اینها را برای فرشتگان بیان کن! وقتی آدم اسماء آنها را برای آنها بیان کرد، خدا گفت مگر من به شما نگفتم که من امور نهفته آسمان ها و زمین را می دانم. و می دانم که چه چیزی ظاهر می کنید و چه چیزی پنهان می دارید؟!
نگاه مسلمین صدر اسلام به این آیات:
در صدر اسلام کسانی که مخاطبان مستقیم قرآن بودند و با ادبیات و فرهنگ آن آشنا بودند منظور از این آیات و امثال آن را با کم و بیش درک می کردند و آنها را به عنوان عبادت می خواندند و در حدود خود از معنویات آنها سود می بردند و فکر و ذهنشان مصروف سؤالات متفرقه و ریزه کاری های بیهوده نمی شد.
البته برای ما روشن نیست که آیا آنها این آیات را بیانگر یک جریان واقعی تحقق یافته در عالم خارج می دانستند یا اینکه اینها را نوعی تمثیل و رمز تلقی می کردند؟ ولی واقعگرایانه تر این است که بگوئیم افراد بر حسب استعداد و میزان درک، متفاوت بوده اند، بعضی این گفتکوها را واقعی و تاریخی تلقی کرده و بعضی دیگر رمز و تمثیل. ولی در هر صورت همه آنها از این آیات استفاده برده و بهره مند می شده اند.
نگاه مسلمین بعد از صدر اسلام به این آیات:
ولی وقتی جامعۀ اسلامی وارد فضای علم و تحقیق و به اصطلاح آکادمیک شد و در صدد پاسخ گوئی به سؤالات متفرقۀ واقعی یا فرضی و خیالی برآمد و علوم، یکی بعد از دیگری، و ازجمله علمی به نام علم کلام سر برآورد، و توسعه یافت، و ابداع در طرح سؤال نوعی خلاقیت و فضیلت به حساب آمد، و سؤالات و شبهات از هر طرف سرازیر شد؛ در این شرائط بود که این آیات و امثال آن زیر ذره بین رفت و مورد موشکافی قرار گرفت و در پرتو آن اقوال و مذاهب مختلف به وجود آمد و شکل گرفت. مذاهبی که تدریجا مانند احزاب سیاسی رقیب، به رقابت و بحث و جدل با یکدیگر پرداختند. که از یک طرف باعث رشد و توسعه علوم در جامعه شد و از طرف دیگر باعث تضعیف ایمان و انحراف و تشویش اذهان.
وقتی ایمان فدای علم شد:
زیان بار تر از هر چیز این است که  در این معرکه و این بازار اصطلاحات و فنون، حقایق ارزشمند و معنویاتی که روح اسلام بود آسیب دید و آن ایمان صاف و ساده کم رنگ شد و آن چهره های نورانی آرام بخش و روح افزا که چراغ جامعه بودند، تحت الشعاع دجال بازی های بازار مکارۀ معرکه گیران قرار گرفت که از باد علوم و اصطلاحات فنی، و بادۀ توهمات عرفانی و فلسفی سرمست شده و همۀ امتیازات علوم و معارف را غاصبانه در انحصار خود درآورده و به نام خود ثبت کردند.
فخر رازی و بسیاری از مفسرین بعد از او، در جهت تفسیر این آیات، مسائل گوناگون و متعددی مطرح کرده و در صدد پاسخ به آنها برآمده اند. با اینکه  هدف و مصبّ این آیات این گونه مسائل علمی یا خیالی نیست بلکه همه قصه های قرآن و از جمله این آیات در سبیل تذکر و هشدار و بیدار کردن انسان غافل است.
خلاصه اینکه طرح مسائل انحرافی در تفسیر آیات، اهداف روحانی قرآن را تحت الشعاع قرار داد و به حاشیه راند.
پیام این آیات به انسان:
با صرف نظر از اینکه این آیات در مقام بیان یک واقعیت تاریخی و یک گفتگوی واقعی باشد، یا اینکه حالت رمز و تمثیل داشته باشد، و با صرف نظر از اینکه منظور از آدم نوع انسان با شد یا شخص آدم ابو البشر، و با صرف نظر از اینکه این آیات با فرضیه تکامل سازگار باشد یا نباشد، و با صرف نظر از اینکه منظور از اسماء در اینجا حقایق اشیاء باشد یا اسماء آنها، و با صرف نظر از بسیاری از سؤالات دیگر که در تفاسیر آمده یا در ذهن و خیال خطور می کند؛ روح و عصارۀ این آیات این است که نوع انسان در عین شیوع فساد و قتل و خونریزی در بین افراد آن، و با صرف نظر از خطاها و اشتباهات خطاکاران؛ در نهاد او یک استعداد و یک شایستگی خاصی نهفته که او را از فرشتگان ممتاز می سازد. فرشتگان رشد و تکامل و قدرت بر تغییر وضع خود و تصرف در طبیعت به نفع خود ندارند. ولی آدمیزاد این استطاعت و قدرت در خود دارد که بتواند در قوای طبیعت تصرف کند و آنها را مدیریت کند و به کار گیرد و خود را به تکامل و تعالی و ترقی برساند.
زبان حال این آیات این است که ای انسان! با اینکه بسیاری از افراد تو، کافر، فاجر، فاسق، فاحشه، مخنث، سرمایه دار بی وجدان، سیاست باز شیطان صفت، یا آخوند خودپسند و ریاکار اند، با همه این اوصاف زشت، قدر خود را بدان چون روح تو  از روح خدا است و استعداد خدائی در وجود تو نهفته و ذخیره شده. و همان طور که خدا قوای طبیعت را مدیریت می کند تو نیز در حدود خود می توانی آنها را مدیریت کنی، البته در طول مدیریت خدا نه در عرض آن، و بر آن مسلط شوی و در خدمت نوع خود به کار گیری و به تکامل نسل خود  سرعت ببخشی و او را به کمالی که شایستۀ آن است برسانی.
به عبارت دیگر با اینکه بسیاری از افراد تو ننگ خلقت اند، تو قائم مقام منی و باید کدخدا بلکه خدای زمین و آنچه در آن است باشی! "هو الذی خلق لکم ما فی الارض جمیعا" خدا همه آنچه در زمین است را برای شما آفریده. (آیه 29 سورۀ بقره) پس تو نباید در برابر مشکلات عاجز بمانی، یا برای حل مشکلات خود، به سحر و جادو و یا دعا و وساطت مخلوق دیگری متوسل شوی. تو خود می توانی مبدع و مبتکر و خلاق و در یک کلام خدای خود و زمین باشی. تو نیازی به پرستش و توسل به خدایان وهمی نداری. پس بیا و عزت و شرافت و کرامت روح خدائی خود را ارج بدار و از کرنش و گردن کجی و خضوع و خشوع در برابر خدایان خیالی و انسان های دیگر دست بردار. 
ای انسان بدان که اگر خدا نیازی به عبادت تو داشت فرشتگان که بیشتر از تو عبادت می کردند و هیچ وقت هم به فکر معصیت او نمی افتادند. پس بدان که وظیفه تو تنها عبادت و دعا و اطاعت صرف نیست که خود را از عبودیت و بندگی دیگران رها سازی. بلکه بالا تر از عبادت و اطاعت این است که تو قدر خود را بدانی و هرچه بیشتر به خدا نزدیک و نزدیک تر شوی تا آنجا که خودت بتوانی خداگری کنی و با اتکاء به روح خدائی که به تو داده ام  و خلاقیتی که فرشتگان از آن محروم اند به مدیریت و تکامل نوع خود بپردازی.
مگر نه این است که خدا تو را به عنوان خلیفه خود آفرید و بعد از آفرینش تو را به نمایش گذاشت و فرشتگان را فراخواند و در برابر آنها به تو افتخار کرد و به آنها گفت شما که از اول مخالف آفرینش آدم بودید حالا بیائید و خلیفه و مخلوق برگزیده مرا تماشا کنید. "فتبارک الله أحسن الخالقین" ( آیه 14 سورۀ مؤمنون) پس باید اعتراف کنید که من به اسراری از زمین و آسمان اطلاع دارم که شما اطلاع ندارید. و حالا بگوئید که آیا سزاوار این بوده که به او سجده کنید یا نه؟!!! "  این است تبلور اومانیسم اسلامی.
منتشر شده در اندیشه
صفحه1 از3
بازگشت به بالا