علی الله بداشتی (دانشیار دانشگاه قم)
مقدمه
یکی از مفاهیمی که در ادبیات جامعه ما و دیگر جوامع دینی اعم از اسلام، مسیحیت و یهودیت مورد توجه دین شناسان بویژه آنان که که نگاه درد مندانه به دین و دین داری دارند مساله دین داری و دین گریزی است. چرا جمعی به دین اقبال می کنند. گروهی دیگر از مطلق دین یا دین خاص می گریزند.
آیا دین داری امر بسیطی است یا مرکب ؟ آیا می توان گفت جامعه ای مطلقا دین دار یا مطلقا دین گریز است؟ آیا دینداری و دین گریزی دارای مراتب مختلف است یا همچون دو مهره سیاه و سفید است؟ آیا می توان آدمیان را در دو گروه دین دار مطلق و بی دین مطلق تقسیم کرد یا دین داری و بی دینی عرض عریضی دارد که بین دین دار کامل و کمال دین داری و کمال بی دینی یا دین گریزی مطلق مراتبی وجود دارد. پر شماری از آدمیان هستند که هر یک در یکی از پله های این نردبان نشسته است و برای داوری در اینکه چه کسی دین دار و چه کسی بی دین یا دین گریز است مستلزم فهم دقیق دین، دینداری و دین گریزی است. در این مجال کوتاه تأملی بر معناشناسی دینداری و دین گریزی می شود. ثمره تأمل در این باب یک نتیجه اخلاقی به دنبال خواهد داشت و آن اینکه بیاموزیم به سادگی کسی را به دین گریزی و دین ستیزی متهم نکنیم و هر کس هم که تشبه به دین داران پیدا کرد دین دار و دین شناس ندانیم.
۱. مفهوم دین:
مفهوم اصطلاحی دین ریشه در مفهوم لغوی دین دارد، که در مقاله اکراه ناپذیری دین به آن اشاره شده است.[1]
جهت یادآوری گفته می شود که دین به معنای اطاعت و انقیاد و جزا و پاداش آمده است. در این مقاله معنای اطاعت و انقیاد مورد توجه است و اعتقاد و اطاعت از خدای سبحان، جوهره ی دین داری در ادیان الهی است.[2] دین در معنای اصطلاحی خودش معانی پرشماری دارد و برخی از نگاه روانشناختی[3] و برخی از منظر اجتماعی و برخی از نگاهی جامع تر به آن نگریسته و همه شئون فردی و اجتماعی از جهت اعتقادی، اخلاقی، عبادی و حقوقی مورد توجه قرار داده اند.[4] در اینجا مراد ما از دین دین حق و دین توحیدی است
دین از نگاه هستی شناختی جعل الهی است[5] که مجموعه ای از معارف اعتقادی و احکام اخلاقی و فرامین فردی و اجتماعی و شعائر الهی است. بر مبنای این تعریف پایه اول دینداری باور صادق است که شامل اعتقاد به خدای یکتای یگانه و صاحب همه صفات کمال و منزه از صفات نقص و اعتقاد به پیامبران الهی و کتابهای آسمانی و حیات اخروی و ملائکه الهی است و پایه دوم آن تن دادن به عبودیت و بندگی خداست و پایه سوم آن آراستگی به فضائل اخلاقی و آداب دینی و پایه چهارم آن آراستگی به رفتار ها و اعمال شایسته دینی است. و پایه پنجم آن پذیرش و عمل به شعائر الهی است.
در نتیجه دین امری چند وجهی است که در «عقیده» و «اخلاق» و «عمل» تجلی پیدا می کند.
۲. دینداری:
دیندار فردی است که این مجموعه پیش گفته را بشناسد ، باور کند و به آن التزام قلبی، اخلاقی و عملی داشته باشد.
مراتب دینداری: دینداری امری ذو مراتب است یعنی یک مرتبه ابتدایی دارد که اصطلاحاً کف دینداری است:
«قالتِ الأعرابُ اَمّنا قُولُوا اَسْلَمنا وَ لَمّا یَدخلِ الایمانُ فی قُلُوبِکم»[6]؛ اعراب گفتند: ایمان آوردیم بگو اسلام آوردید اما هنوز ایمان در قلبتان وارد نشده است.
بنابراین، اسلام آوردن یعنی شهادت زبانی به توحید و رسالت رسول اکرم(صلی الله علیه وآله و سلم)، است و این کف دینداری است. مرتبه بعد ایمان است که امری قلبی و فعلی اختیاری است و لازمه پذیرش آن در نزد خدا اخلاص در نیت است که نفاق و ریا و اکراه در آن راه ندارد.
علامه طباطبایی ذیل آیه: «اِذ قالَ رَبُّه اَسلم قالَ اَسلمتُ لِربِّ العالَمینَ»[7]، آنگاه که پروردگارش به او [ابراهیم] گفت تسلیم باش گفت تسلیم پروردگار جهانیان هستم؛ می فرماید: اسلام و ایمان هر یک چهار مرتبه دارد[8] که اینگونه ترسیم می شود.
اسلام ← ایمان ← اسلام مرتبه دوم ← ایمان مرتبه دوم ← اسلام مرتبه سوم ← ایمان مرتبه سوم ← اسلام مرتبه چهارم ← ایمان مرتبه چهارم
که در این مرتبه انسان از نظر معرفت به مرتبه حق الیقین و از نظر قلب به مقام اطمینان و سکون و آرامش می رسد و مخاطب «یا ایّتها اَلنّفسُ المُطمِئِنَة اِرجِعی إِلی رَبّکِ راضِیةً مَرضیة فادخلی فِی عِبادِی وَ ادخُلی جَنتی»[9] می شود.
هر یک از این مراتب، معرفت، و اخلاق و اعمال خاص خودش را دارد. پس کمال دینداری، ایمان مرتبه چهارم و مصداق آن انبیاء و اولیای الهی هستند. همان گونه که آغاز آن اسلام مرتبه اول و مصداق آن همه کسانی هستند که به یگانگی خدا و صدق نبوت یا رسالت انبیا و پیام های آنان شهادت داده اند.
۳. دین گریزی:
گریز از چیزی به معنای روی گردانی و فرار از دین یعنی حرکت در جهت مخالف اصول و اخلاق و احکام دینی. گفتنی است که دین گریزی غیر از دین ستیزی است، دین گریز، خود از دین روی گردان و بی اعتناست اما دین ستیز در جهت نابودی دین تلاش می کند؛ هر دین ستیزی دین گریز است اما ممکن است کسی دین گریز باشد ولی دین ستیز نباشد یعنی رابطه عام و خاص دارند.
3 ـ 1. ابعاد دین گریزی: همان گونه که اشاره شد دین مجموعه ای چند بعدی است، پس دین گریزی هم می تواند پدیده ای چند وجهی باشد، ممکن است کسی اعتقادات یک دین مثلاً اسلام یا مسیحیت را داشته باشد و برخی از شعائر و اخلاقیات و آداب دینی را رعایت کند اما به احکام عبادی بی اعتنا باشد، یا بعضی از اصول اخلاقی را رعایت نماید و به برخی دیگر بی اعتنا باشد یا برخی از اعتقادات را پذیرفته و برخی دیگر را نپذیرفته باشد. هر یک از اینها در جهتی از جهات دینی دین گریز به حساب می آیند.
گفتنی است که روی گردانی از اعتقادات دینی مانند توحید، نبوت و معاد که قبول و پذیرش آنها مستلزم دینداری حداقلی است در اصطلاح شرعی کفر است، اما بی توجهی به سایر ابعاد مانند اخلاق دینی و آداب دینی و احکام عبادی و اجتماعی و شعائر دینی کفر محسوب نمی شود. اگرچه گریز از عبادات و انکار آن ها اگر به انکار خدا و رسول بر گردد نیز کفر محسوب می گردد اما اگر از روی غفلت و سهل انگاری باشد مستلزم کفر نیست.
3 ـ 2. مراتب دین گریزی: همان گونه که دینداری مراتبی دارد که پیشتر اشاره شد بر همین مبنا دین گریزی نیز مراتبی دارد. به عنوان مثال گفته شد اسلام به عنوان کامل ترین و آخرین دین الهی مراتبی دارد که مرتبه اول آن اسلام سپس ایمان و به همین ترتیب تا چهار مرتبه بر شمردیم.
دین گریزی نیز مراتبی دارد یعنی ممکن است کسی خواسته یا ناخواسته از مرتبه چهارم ایمان گریزان باشد و کسی از مرتبه چهارم اسلام و به همین ترتیب تا مرتبه اول ایمان و اسلام، که اشاره شد کسی اگر به مرتبه اول اسلام هم وارد نشود و از آن روی گردان باشد یعنی پس از آنکه فهمید دینی الهی است و آورنده اش صادق مصدق و آنچه آورده است و آنچه می گوید بر حق می باشد با این حال آن را نپذیرد و مصداق آیه شریفه: «وجَحَدُوا بها و استَیقَنتها اَنفُسُهم»[10]، انکار آن کردند در حالی که از درون جانشان به حقانیت آن یقین داشتند؛ باشد چنین شخصی کافر در اصطلاح فقهی است. اما اگر کسی در مرتبه اول دینداری باقی ماند یعنی به توحید و نبوت پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله و سلم) و آنچه که آورده است اقرار نمود اگر چه در زمره متدینان قرار می گیرد اما هنوز در حصار ایمان داخل نشده است چنانکه علامه طباطبایی در بحث از مراتب اسلام و ایمان می نویسد که هر مرتبه از اسلام و ایمان در مقابلش معنایی از شرک و کفر است ... بدیهی است که هر مرتبه از مراتب پایین اسلام و ایمان با کفر و شرک نسبت به مراتب عالی اسلام و ایمان منافاتی ندارد.[11]
از سوی دیگر اگر کسی اسلام آورد و سپس از اسلام رو گرداند و این روی گردانی را برای مبارزه با دین آشکارا اعلام نماید و به عبارت دیگری از دین گریزی به دین ستیزی برسد حکم مرتد را پیدا می کند (که احکام خاص خود را پیدا می کند)
کثرت دینی و تعارض در فهم ها:
آیا اگر کسی در تفسیر دین با تفسیر رسمی حاکم در جامعه یا تفسیر عامه مردم یا تفسیر گروه خاصی مخالفت کند دین گریز محسوب می شود؟
برای پاسخ به این سؤال لازم است مقام هستی شناختی دین از مقام معنا شناختی و معرفت دینی تفکیک گردد.
دین در مقام هستی شناختی حقیقتی آسمانی است که بر پیامبر الهی فرود آمده است آنچه پیامبر برای مردم می خواند حقیقت دین است و نیز آنچه پیامبر و اوصیای معصوم او در تبیین دین و تفسیر و تأویل آموزه های دینی بیان می دارند عین حقیقت دین است و مخالفت با آن مخالفت با خدای سبحان و روی گردانی از آن دین گریزی است: «اَطیعُوا اللهَ و اطیعُوا الرَّسولَ وَ اوُلوالامِر مِنکُم».[12] اما آنچه مبلغان و مفسران دینی در مقام تبیین و تفسیر دین می گویند، تفسیر دین است و اگر با دلایل روشن عقلی و نقلی همراه باشد به عنوان دین پذیرفتنی است و مخالفت با آن بدون ارائه دلیلی محکم سبب دین گریزی است اما مخالفت با تفسیر رسمی از دین یا مخالفت با تفسیری که برخی به عنوان دین شناس معرفی می کنند نمی توان آن را دین گریزی نامید.
چون مخالفت با تفسیر خاصی از دین مخالفت با مفسر دین است نه مخالفت با آنچه خدای سبحان بر رسولش فرستاده است، چون ممکن است تقسیر مفسران و مبلغان از دین مطابق با دین باشد و ممکن است مغایر با آن باشد.
پس مخالفت با یک تفسیر از دین با مخالفت با دین در مقام هستی شناختی دو چیز است. در طول تاریخ ادیان می بینیم که تفسیر های مختلف از دین سبب پیدایش نحله های مختلف از دین شده است.
بنابراین کسی حق ندارد دیگری را به جرم مخالفت با تفسیر رسمی مبلغان خاص از هر دین، دین گریز بنامد چرا که فهم غیر معصومان از دین با حقیقت دین دوتاست.
جزم اندیشی و تصلب بر افکار خاص و تفسیر خاص از دین دو آفت دارد:
یکی اینکه جزم اندیشان، دیگران را با این نگاه تنگ نظرانه شان از دین بیرون می دانند و اتهام بی دین و دین گریز و ملحد به آنان می چسبانند.
دوم اینکه، این گونه یکسو نگری خودش موجب گریز از دین در سطح جامعه خواهد شد چنانکه برخی الحاد جدید را واکنشی به حملات تروریستی برخی افراطیون دینی می دانند. (علی شهبازی و دیگران، الحاد جدید ... پژوهشنامه فلسفه دین پاییز و زمستان 95 تهران دانشگاه امام صادق(علیه السلام)).
پس انجماد بر تفسیر خاص از دین و باطل دانستن هر تفسیری غیر از آن بدون دلیل عقلی بر ابطال سایر تفاسیر و یا اثبات نفسیر مختار نه تنها کمکی به گسترش دینداری نخواهد کرد بلکه خود موجب دین گریزی خواهد شد.
مهم ترین عوامل پذیرش دین:
عوامل پرشمار روانشناختی، جامعه شناختی، معرفت شناختی، هستی شناختی، معنا شناختی، اخلاقی و ... می تواند در پذیرش یک دین آنگاه که به مخاطبان عرضه می شود نقش داشته باشد که در اینجا تنها به برخی از آنها فهرست وار اشاره می شود.
۱. هماهنگی آموزه های دین با فطرت آدمی
۲.خلوص و بی پیرایگی دین
۳. خرد پذیر بودن آموزه های دینی
۴. پاکی فطرت مخاطبان
۵. آراستگی اخلاقی به ویژه حق پذیری و تواضع در برابر حق
۶. دل و زبان و عمل مبلغان دین یعنی اگر مبلغ دینی آنچه را به نام دین تبلیغ می کند اول خودش عمیقاً باور داشته باشد، دوم با زبان نرم سخن بگوید چنانکه خدای سبحان به حضرت موسی(علیه السلام) و هارون(علیه السلام) می فرماید: «و قُولا لَه قولاً لَیّنا»[13] و در نهایت خود عامل به گفته های خویش باشد می تواند در گرایش مردم به دین تاثیر بسزایی داشته باشد.
عوامل گریز از دین:
گریز از دین نیز دلایل پر شماری دارد که برخی از آنها می تواند روانشناختی، جامعه شناختی، معرفت شناختی، هستی شناختی، انسان شناختی و ... باشد. قرآن کریم و روایات معصومین(ع) بسیاری از این عوامل را بر می شمرند که برخی از آنها را نام می بریم:
۱. نفس پرستی، قرآن می فرماید «أَفَرايَت من اتَّخَذ ِالهَهُ هواه»
۲. خرد گریز بودن برخی از آموزه های دینی مانند تثلیث مسیحی
۳. عوامل اجتماعی مانند همنوایی با خانواده و قوم و ملت و ...
۴. تقلید از آباء و اجداد، ملت ها و شخصیت های اجتماعی گمراه، دوستان گمراه
۵. دلبستگی به دنیا
۶. حق ناپذیری و تکبر
۷. ظلم و ستمکاری
ثمره بحث دین داری و دین گریزی:
دینداری و دین گریزی هر کدام ویژگی های خاص خودشان را دارند، اگر کف دین داری را لحاظ کنیم اولین مشخصه آن شهادت به یگانگی خدای سبحان و رسالت پیامبر مبعوث شده از جانب خداست و ایمان به روز قیامت است. مرتبه بعدی آن با معرفت و ایمان و عبودیت و تقوی و اخلاق شایسته و عمل صالح و حفظ اخلاص در هر عملی است و هریک از اینها مراتبی دارد که صعود به آنها صعود به پله های نردبان دینداری است.
دین گریز کسی است که یاد خدا و کلام خدا را دوست نمی دارد و از پذیرش توحید و رسالت پیامبر عصرش و پذیرش روز جزا سر باز می زند، این بالاترین مرتبه دین گریزی است که در مقابل کف اسلام قرار دارد.
اما در مراتب پایین تر همان گونه که اسلام و ایمان مراتب و جنبه های متعدد داشت دین گریزی نیز مراتب و جنبه های مختلف دارد بعضی در مرتبه ایمان و اعتقاد به توحید و سایر اصول اعتقادی دین گریزند و برخی معتقدات ایمانی را می پذیرند اما از تن دادن به مسئولیت های عبادی، اخلاقی، احکام و ... سر باز می زنند و یا به یک مرتبه پایین قانع هستند و از عروج به مراتب بالاتر اسلام و ایمان سستی می ورزند. برخی در اخلاق و آداب بسیار کوشایند اما در عبادات سهل انگارند و ... .
خلاصه اینکه دین داری و دین گریزی امری ذو وجوه و مراتب است و بین دین دار مطلق و دین گریز مطلق طیف وسیعی از آدمیان هستند که هرکدام بر پله ای از نردبان ایمان سوارند و از پله فراتر گریزان مگر آنکه برای رشد و تعالی خویش همواره در نبرد با هوا های نفسانی و سر کشان بیرونی و درونی هستند.
منابع
1. آذربایجانی، مسعود، روانشناسی دین از نگاه ویلیام جیمز، قم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، 1387.
2. احمد بن فارس، ترتیب مقاییس اللغه، ترتیب سعید رضا علی عسگری و حیدر مسجدی، قم پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، 1387.
3. جوادی آملی، عبدالله، منزلت عقل در هندسه معرفت دینی، قم، اسراء، 1386.
4. راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، تحقیق صفوان عدنان داوودی، دمشق، دار القلم، 1412 ه.ق، 1992 م.
5. شهبازی، علی، الحاد جدید، پژوهشنامه فلسفه دین، پاییز و زمستان 95، تهران، دانشگاه امام صادق(علیه السلام).
6. طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، قم، انتشارات جامعه مدرسین، بی تا.
7. طباطبایی، سید محمد حسین، فراز هایی از اسلام، قم، نشر جهان آرا، بی تا.
-----------
[1]. ر. ک: صغیر حیات، شماره 16-17، ص 19.
[2]. احمد بن فارس، ترتیب مقاییس اللغه، 1387 - راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، 1412 ه.ق، 1992 م.
[3]. آذربایجانی، مسعود، روانشناسی دین، ص 52.
[4]. طباطبایی، فراز‌هایی از اسلام، ص 24.
[5]. جوادی آملی، منزلت عقل در هندسه معرفت دینی، ص 19.
[6]. حجرات، 14.
[7]. بقره، 131.
[8]. المیزان، ج 1، ص 229.
[9]. فجر، 27 – 30.
[10]. نمل، 14.
[11]. المیزان، ج 1، ص 308.
[12]. نساء، 59.
[13]. طه، 44.
منتشر شده در اندیشه
حجت الاسلام صلواتی: «صحیفه درحوزه غریب است». امام سجاد(ع) بر اصل عدالت و مبارزه با ظلم تأکید کرد.  
محمد علی خرمی؛ به گواه تاریخ نویسان، در زمانه امام سجاد علیه السلام دست قدرت حاکمان مستبد و فقر اجتماعی و فرهنگی افراد جامعه دست در دست هم داده بود و اصل دین اسلام را به شدت تهدید می‌کرد. حجت الاسلام و المسلمین «محمود صلواتی» مترجم کتاب صحیفه سجادیه و مجموعه «دراسات فی ولایه الفقیه و فقه الدوله الاسلامیه» و مؤلف کتاب «نهج العباده» می گوید: در یک شرایطی که مردم گرفتار استبداد دینی هستند و به مردم ستم می‌شود افرادِ جامعه یا حالت عرفانی به خود می‌گیرند و  به دین غیرسیاسی پناه برده و صرفا ارتباط با خدا و در لاک خود فرو رفتن را برمی‌گزینند و یا اینکه دین گریز می‌شوند؛ یعنی کل دین را کنار می‌گذارند؛ دین گریزی و دین ستیزی نتیجه استبدادی است که به نام دین بر جامعه حاکم می‌شود؛ امام سجاد(ع) با بیان دعاهای مختلف تلاش کرد تا فرهنگ ظلم ستیزی را در جامعه احیا کند؛ امام همچون علی بن ابی طالب علیه السلام از بیان مسائل مورد اختلاف شیعه و سنی اجتناب کرد و تمام تلاش خود را در ظلم ستیزی معطوف ساخته بود.
او معتقد است که اگر یک جریانی بخواهد بماند لازمه‌اش این است که فرهنگ‌سازی لازم را داشته باشد و این فرهنگ در عمق جامعه رواج پیدا کند و به اصطلاح اثر خودش را بگذارد. مردم باید با فرهنگ دین آگاه شوند و فریب کسی را نخورند، در صحیفه‌ سجادیه این فرهنگ غنی تشییع موج می زند که اساسش بر عدالت خواهی است.
متن کامل گفت وگوی شفقنا با حجت الاسلام صلواتی درباره روش امام سجاد(ع) در صحیفه سجادیه و نقش دعاهای آن حضرت در حل مشکلات جامعه را می خوانید:
در میان صاحب نظران، کسانی وجود دارند که بر اعتبار سند صحیفه خدشه وارد کرده باشند؟
صحیفه‌ سجادیه در حقیقت تنها کتابی است که از ائمه معصومین برای ما به یادگار مانده است؛ این در حالی است که نهج البلاغه تالیف حضرت علی (ع) نیست، خطبه‌ها و سخنرانی‌ها و نامه‌هایی را که حضرت نوشته‌اند توسط سید رضی در قرن چهارم هجری گردآوری و تنظیم شده و به صورت نهج البلاغه به ثبت رسیده است. یا امام صادق (ع) یا امام باقر (ع) یا دیگر ائمه معصومین شاگردهایی داشتند و مطالبی را بیان می‌کردند و بعد شاگردها اینها را نقل می‌کردند؛ ولی تنها کتابی که به صورت کتاب یک مجموعه از پیشوایان دین برای ما مانده است صحیفه سجادیه است. صحیفه سجادیه را امام زین العابدین (ع) بیان می‌فرمودند و زید ابن علی پسرشان می‌نوشته و بعد به خاطر اینکه شرایط خفقان و فشار بوده سعی می‌کردند که آن را از دسترس دشمنان دور نگه دارند. صحیفه مخفیانه در چند نسخه تهیه شده و در جاهای مختلف گذاشته شده بوده تا از بین نرود و به عنوان یک میراث باقی بماند.
در سندی که برای صحیفه سجادیه در مقدمه این کتاب آمده، از یحیی بن زید پسر زید بن علی بیان می‌شود که همه به شهادت رسیدند و این نسخه را من نگهداری کردم بعد عرضه می‌کند به امام باقر (ع) و امام این نسخه را با نسخه‌ای که خدمت خودشان بوده تطبیق می دهد و می‌گوید که اینها همان چیزی است که امام سجاد بیان فرموده و می بوسد و آن را به روی چشمش می‌گذارد و می‌فرماید این همان املای جدم حضرت امام سجاد (ع) است و انشای عمویم زید است؛ یعنی در حقیقت این صحیفه سجادیه که موجود است را امام (ع) بیان می‌فرموده و زید بن علی مکتوب می‌کرده است.
یعنی کسی راجع به سند اشکالی وارد نکرده است؟
هیچ اشکالی وارد نیست؛ خود مضامین دعاهای صحیفه‌ی سجادیه هم نشان می‌دهد که اینها از امام است. مضامین بسیار عالی و بالایی دارد و مسائل تفرقه انگیز و اختلاف انگیز هم در صحیفه‌ی سجادیه نیست و مطالب عرفانی و اخلاقی و فلسفی و کلامی و در زمینه‌های مختلف وجود دارد و متن بیانگر صحت این کلمه هست.
با توجه به اینکه گفتید مطلب اختلاف‌انگیزی در صحیفه نیست پس چه نیاز به پنهان کاری در این زمینه وجود داشته و چرا علنی در همان زمان برای مردم بیان نشده ‌است؟
شرایط به گونه‌ای بود که نمی‌خواستند اثری ماندگار از ائمه معصومین باقی باشد. شرایط امام سجاد را اگر انسان بررسی کند می‌بیند تاریک‌ترین و سخت‌ترین دوران، دوران امام سجاد (ع) است. در تاریخ امامت شیعه، بعد از شهادت امام حسین (ع) اوج استبداد بنی امیه نمود پیدا می‌کند. بنی امیه وقتی امام حسین را به شهادت رساند و سلطه خودش را به همه جا گسترش داد و لذا شرایط بسیار اختناق‌آمیزی را در جامعه به وجود آوردند. در چنین شرایطی امام سجاد تنها راه را در این می‌بیند که به صورت دعا دیدگاه‌ها و مطالب خودش را بیان کند؛ یعنی چارچوبه و قالب دعا را انتخاب می کند چون در شرایطی قرار دارد که راجع به ظلم و جنایت‌های بنی امیه نمی‌شود چیزی گفت‌؛ ولی به تدریج می بینیم که با روشنگری‌هایی که امام سجاد دارد و آگاهی که مردم پیدا می‌کنند زمینه‌ای فراهم  می‌شود که پایه‌های حاکمیت بنی امیه سست شود. زمینه‌ای برای بروز بنی عباس به وجود می‌آید که آن اواخر عمر  شریف امام سجاد است. ولی آن وقتی که صحیفه را بیان می‌فرمودند در حقیقت شرایطی بود که اوج خفقان بود و می‌بینیم که در همین زمان است که زیدبن علی فرزند امام سجاد به شهادت می‌رسد و بعد یحیی بن زید یعنی پسر زید هم شهید می‌شود. در حقیقت اوج اختناق و فشار بنی‌امیه در همین زمان امام سجاد و زمان‌های بعد از امام سجاد است تا کم کم زمان امام صادق فرا می‌رسد که بنی عباس می‌آید و در این زمان جابه جایی قدر یک مقدار گشایش فراهم می‌شود.
صحیفه چه نیازی از  نیازهای جامعه‌ آن روز را پاسخ داده است؟
در یک شرایطی که مردم گرفتار استبداد دینی هستند و به مردم ستم می‌شود افرادِ جامعه یا حالت عرفانی به خود می‌گیرند و  به دین غیرسیاسی پناه برده و صرفا ارتباط با خدا و در لاک خود فرو رفتن را برمی‌گزینند و یا اینکه دین گریز می‌شوند؛ یعنی کل دین را کنار می‌گذارند؛ دین گریزی و دین ستیزی نتیجه استبدادی است که به نام دین بر جامعه حاکم می‌شود.
در زمان امام سجاد شرایط اینچنین بود یعنی مردم می‌دیدند که فرزند پیغمبر خدا به نام دین شهید می‌شود و خانواده‌اش اسیر می‌شوند و آنها را شهر به شهر می‌برند، می‌بینیم که یک دین‌گریزی عجیبی در جامعه به وجود می‌آید. اصلا جوان‌ها دیگر نماز را کنار گذاشته بودند. مرحومه شهیدی می‌نویسد مردم مدینه کلا دین گریز شده بودند و زن های مغنیه، آوازه خوان و رقاصه را از مدینه به جاهای دیگر می‌بردند؛ یعنی مدینه‌ای که مرکز اسلام است و مرکز شهدای بدر و احد ،خانواده‌ی شهدا و پیشتازان اسلام است در اثر استبدادی که به وجود آمده دین گریز می‌شود. آن وقت در یک چنین شرایطی امام (ع) تشخیص می‌دهد که باید اصل دین را حفظ بکند و ارتباط مردم را با خدا محکم کند وشرایطی را به وجود بیاورد که مردم از خدا نبرند و اگر از حکومت ناراضی نیستند از خدا ناراضی نباشید و از خدا نبرید.  امام سجاد تلاش کرد تا مردم کارهایی را حکومت که به نام دین و به عنوان خلیفه‌ی رسول خدا انجام داد به پای دین ننویسند. امام سجاد (ع) در مناسبت‌های مختلف مردم را جمع می‌کند و این دعاها را برای مردم بیان می‌کند که یک بخشی از  آنها در کتاب صحیفه آمده است. صحیفه سجادیه مجموعه دعاها و مناجات های امام سجاد نیست یک بخش کوچکی از دعاها و مناجات‌های امام سجاد است؛ یعنی صحیفه‌ای که الان ۵۴ تا دعا و مناجات از امام سجاد است؛ طبق آن چیزی که می‌نویسند حدود ۷۵ الی ۸۰ دعا بوده و در روایت‌های مختلف دعا و مناجات بوده که یک تعدادی‌اش افتاده است آن چیزی که در دست ما است ۵۴ دعا و مناجات از امام سجاد است البته ما دعاهای زیادی از امام سجاد داریم ولی در صحیفه‌ی سجادیه نیامده؛ مثل دعای ابوحمزه ثمالی این را امام سجاد به ابوحمزه یاد می دهد  و مضامین بسیار زیبایی در آن است یا دعای روزهای هفته که در مفاتیح آمده یا مناجات خمس عشر.
چه ویژگی هایی در دعاهایی که در صحیفه نقل شده وجود دارد که امام می‌خواستند آن را به عنوان یک کتاب و به صورت ویژه حفظ کند؟
امام همه دیدگاه‌هایش را در قالب دعا بیان کرده است؛ اگر یک جریانی بخواهد بماند لازمه‌اش این است که فرهنگ‌سازی لازم را داشته باشد و این فرهنگ در عمق جامعه رواج پیدا کند و به اصطلاح اثر خودش را بگذارد. مردم باید  با فرهنگ دین آگاه بشوند و فریب کسی را نخورند. اگر  مثل بنی‌امیه یا بنی‌عباس یا افراد مستبدی بر جامعه اسلامی حاکم می‌شوند به  دلیل ناآگاهی مردم است. چون مردم ناآگاهند جکومت مستبدان را می‌پذیرند. یک مستبد که خودش مستبد نیست دیگران هستند که او را مستبد می‌کنند یعنی وقتی در اثر ناآگاهی از او پیروی می‌کنند او در خود قدرت تسلط پیدا می‌کند و هرطوری که می‌خواهد با مردم رفتار می‌کند و لذا در مرحله‌ی اول روشن کردن و آگاه کردن مردم و نهادینه کردن فرهنگ ظلم ستیزی و استکبار ستیزی و عدالت طلبی و فرهنگ امامتِ پیشوای عادل اهمیت پیدا می‌کند. امام سجاد در این شرایط خفقان در قالب دعا فرهنگ‌سازی می‌کند و بعد ارتباط انسان‌ها را با خدا محکم می‌کند؛ اگر کسی ارتباطش با خدا محکم شد دیگر زیر بار ظلم نمی رود؛ به کسی ستم نمی‌کند؛ دست بیچاره‌ای را می گیرد؛ در صحیفه‌ سجادیه این فرهنگ غنی تشیع موج می زند که اساسش بر عدالت خواهی است.
مضامین دعاهایی که در صحیفه نقل شده با مضامین سایر دعاهای امام سجاد چه تفاوتی دارد؟
همه دعاها یک روال مشترک دارد و دلالت می‌کند که همه اینها از یک نفر صادر شده است. از ویژگی‌های  خاصی که صحیفه دارد این است که مسائل اختلاف‌انگیز در آن نیست؛ یعنی بحث‌های سنی و شیعه و این خط کشی هایی که شده در این کتاب نیست اما مبارزه با ظلم در آن فراوان دیده می‌شود. اساس صحیفه بر مبارزه با ظلم است . در صحیفه ما نمی‌بینیم که یک بخشی از جامعه اسلامی علیه یک بخش دیگرش موضع بگیرند اما مقابله با ظلم و ظلم ستیزی در آن بسیار قوی است و به نظر من این مشخصه ی شیعه است؛ یعنی شیعه باید همین الگو را از امام سجاد بگیرد که ظلم ستیز باشد و با ستم مقابله کند و یاور بیچاره ها و ستمدیدگان باشد.
آیا بیان این پرهیز از مسائل اختلافی در سایر دعاها  هم دیده می شود؟
در دعاهای دیگر هم نیست. اینکه من عرض کردم صحیفه، به خاطر اینکه یک کتابی است که از یک معصوم مانده است.
اگر صحیفه را دست یک سنی هم بدهیم از آن استفاده می‌برد و هیچ زدگی ایجاد نمی‌کند. حتی به نظر من در یک جایی که مسیحی باشند و خدا پرست از صحیفه می‌توانند استفاده کنند.
پس چه ویژگی در این ۵۴ دعا وجود دارد که امام آن را از سایر دعاهایش جدا کرده و اهتمام جدی بر حفظ آن نشان داده است؟
صرفا امتیاز صحیفه این است که به صورت یک کتاب مکتوب که سلسله و زنجیره سند دارد باقی مانده است. فرض کنید که یک نویسنده یک کتابی را می‌نویسد و ارائه می‌دهد. ممکن است سخنرانی و مطلبی در جاهای دیگر هم داشته باشد و در کتاب‌های دیگر آن سخنرانی‌ها یا مطلوباتش را جمع آوری بکنند.
چرا امام مسائلی که مربوط به صدر اسلام می شود و آن اختلافاتی که بین مسلمین وجود داشته را در آن دعاها ذکر نمی‌کند؟
در صدر اسلام شرایط جامعه یک شرایط شکننده‌ای است. دوران حضرت علی (ع) و لذا می‌بینیم که خود حضرت علی هم بعد از جریان سقیفه می رود یک گوشه‌ای و مشغول کشاورزی می شود. می گوید که اگر به من ظلم بشود اشکالی ندارد و تا وقتی که به من ظلم بشود من ظلم را تحمل می کنم اما اگر به جامعه ظلم بشود و یک شرایطی بشود که من احساس کنم اصل دین در خطر است آن حسابش فرق می‌کند. حضرت علی هم در زمان خودش به این مسائل نمی پردازد. روحیه‌ی  مبارزه با ظلم ستیزی را دارد، با خلاف مبارزه می‌کند، با حیف و میل بیت المال مبارزه می‌کند، حتی در زمان عثمان حضرت صحبت‌هایی دارد و یکی از آن‌ها مبارزه با فساد اقتصادی است، ولی نه به عنوان سنی بلکه به عنوان کسی که فساد اقتصادی دارد با عثمان روبرو می‌شود. وقتی ابوذر در مقابل عثمان می‌ایستد تبعیدش می‌کنند. در هنگام تبعید حضرت او را همراهی می‌کند. این همراهی به خاطر شیعه بودن ابوذر نیست بلکه به عنوان این است که عثمان و دارودسته‌ی او و مروان حکم و دیگران به مردم ظلم می‌کنند؛ این یک نکته‌ی اساسی است که ما در زندگی حضرت علی هم می‌بینیم، امام سجاد(ع) به این نقاط اصلی، اصل عدالت و مبارزه با ظلم ستیزی تکیه می‌کنند.
پرداختن به مسائل فرقه‌ای باعث تکه تکه  شدن جامعه می‌شود و اختلافاتی ایجاد می‌شود که دشمنان اسلام سود می‌برند و لذا حضرت تأکید دارد که آن وحدت جامعه ی اسلامی در مقابل دشمن حفظ بشود.
حضرت علی (ع) خطبه‌ شقشقیه را دارد که صراحتا روی این مسائل اختلافی اشاره می کند و گلایه می‌کند.
اولا حضرت علی در خطبه‌ی شقشقیه اسم نمی‌آورد. بعد هم می گوید که یک شقشقه‌ای و یک سوز و آه دلی بود که گذشت، نه به عنوان یک روال کلی. وقتی شما تاریخ شقشقیه را و شأن بیانش را بررسی کنید می‌بینید حضرت در یک جمعی که بنی هاشم بودند مطرح می‌کند؛ حضرت به خلفا مشورت می‌داد.
چقدر صحیفه و دعاهای امام سجاد توانسته بحث ظلم ستیزی را در جامعه آن زمان نهادینه کند؟
به نظر من دعاهای امام سجاد اثر بسیار مثبتی داشت یعنی شما می بینید بعد از زمان امام سجاد به تدریج جامعه روشن و آگاه می شود و زمینه‌ی قیام توابین را در حقیقت همین موضع گیری‌های درست امام سجاد گذاشت.
توابین قبل از صحیفه بود یا بعد از صحیفه؟
توابین همان بعد از حادثه عاشورا بود و می‌بینیم که با روشنگری‌های امام سجاد و دعاهای ایشان و مطالبی که داشت این به صورت یک فرهنگ در شیعه درآمد. یعنی شیعه متمایز شد با دیگر فرقه‌ها و به عنوان مذهب ظلم ستیز شناخته شد.
همانطور که اشاره کردید قیام توابین قبل از صحیفه و سایر دعاهای امام سجاد شکل گرفت. این دعاها چه تأثیر و اثری را در ظلم ستیزی برای جامعه گذاشته است؟
توابین بعد از شهادت امام حسین شروع شد، صحیفه هم در همان زمان؛ یعنی بعد از شهادت امام حسین که امام سجاد به مدینه برمی گردد صحیفه را شروع می کند. ما نداریم جایی که امام سجاد آخر عمرش صحیفه را نوشته باشد. من در تاریخ دعاهای صحیفه بررسی می کردم دیدم که امام روزهای جمعه مردم را در مسجد جمع می‌کردند و برایشان هر روز یکی از دعاهایی که در صحیفه آمده است را بیان می‌کرد، یعنی روال برنامه‌ی تبلیغی امام این بوده است که بعد از حادثه‌ی عاشورا ارتباط خودش را با مردم قطع نکرد، نرفت خانه نشین بشود و یک گوشه ای بنشیند بلکه آمد در صحنه و مردم را جمع می‌کرد و فرهنگسازی می‌کرد. مجموعه ی اینها در روشن شدن جامعه منجر می‌شد. البته من نمی خواهم بگویم که فقط منحصر به توابین بود. امام سجاد به آگاه شدن مردم بعد از جریان شهادت امام حسین (ع) کمک زیادی کرد. این دعاها یک فرهنگ غنی را برای شیعیان در طول تاریخ گذاشت که البته زمان حیات حضرت هم از این دعاها بهره مند می شدند.
از صحیفه به عنوان اخت القران، زبور آل محمد و انجیل اهل بیت نام برده می شود. وجه شباهت صحیفه با این کتب مقدس چیست؟
اخت القرآن بودن‌اش به خاطر این است که همان مسائل قرآن را در کلمات امام می‌بینیم. صحیفه تبیین و تفسیر وحی است
زبور آل محمد است  چون کتاب زبور حضرت داوود هم مناجات بوده، با خدا راز و نیاز می‌کرده، با یک صدای خوشی این رازونیازها و دعاها را بیان می‌کرده است. دعا نیاز هر انسان است. ارتباط درونی انسان را با خدا و خالق خودش برقرار می کند.صحیفه چنین حالتی را دارد. یعنی فریاد درون هر انسانی است که خودش را بنده خدا و آفریده‌ی خدا می‌داند و می‌خواهد با خالق خودش و جهان هستی ارتباط برقرار بکند. در صحیفه‌ی سجادیه این رازها و نیازها و آن گفت‌وگوهایی را که انسان می‌تواند در درون خودش با خالق خودش و با جهان هستی که اطرافش هست داشته باشد آمده است و لذا صحیفه یک جایگاه ویژه‌ای در میان بقیه‌ی کتاب‌های دعا پیدا کرده است.
اگر کتاب صحیفه نبود ما امروز با چه خلأیی روبه رو بودیم. یعنی چه خلأیی را در جامعه توانسته است پر کند؟
انسان نیایش‌گر است. اگر به صورت صحیح ارائه نشود به صورت غلط به راه‌های غلط می‌رود. چون می‌خواهد آن نیایش‌گری خودش را تأمین بکند ممکن است به راه‌های انحرافی برود. کاری که صحیفه سجادیه کرد این بود که آن معارف حقیقی و درستی را که انسان باید در جهان بینی خود جای دهد را بیان کرد. صحیفه‌ی سجادیه جهان بینی امام سجاد است که بر اساس جهان شناسی آن بزرگوار ارائه شده است. یعنی شناخت درستی که از جهان هستی امام سجاد دارد در قالب دعا بیان کرده است.
امام می‌گوید انسان با خدا چگونه راز و نیاز بکنید. نیازهای واقعی انسان را نشان می‌دهد.
چرا با توجه به جایگاهی که صحیفه در بین کتب مذهبی ما دارد هنوز نتوانسته جای خودش را در جامعه پیدا کند؟
اول باید بگویم متاسفانه صحیفه سجادیه و کتاب‌های مشابه آن در بین علماء ما هم غریب واقع شده‌اند. الان در حوزه آن‌قدر که به بحث اصول و فقه پرداخته می‌شود به این بحث‌ها که بحث های اصلی است پرداخته نمی‌شود. خب طبیعتا مردم ما هم دین خود را از همین روحانیون می‌گیرند. از طرفی دیگر ترجمه‌هایی که ما از صحیفه ارائه کردیم ترجمه های مناسبی نیست. صحیفه‌ی سجادیه یک آهنگ زیبایی دارد، مسجع و موزون است مثل دعای کمیل. در ترجمه های ما هم الزاما باید این ویژگی‌های هنری بیاید تا جذاب بشود که خواننده وقتی می‌خواهد بخواند آن جذابیت اینها را درک بکند. اگر ما بتوانیم صحیفه را به شکل زیبا ارائه بدهیم جوان‌ها را جذب می‌کند.
چه تفاوتی بین جامعه‌ای که صحیفه در آن جاری است و جامعه‌ای که صحیفه  در آن متروک است وجود دارد؟
اگر واقعا صحیفه در جامعه جاری بشود جامعه را احیا می‌کند. مشکل ما این است که قرآن در میان ما هست ولی به قرآن عمل نمی کنیم. نهج البلاغه هست ولی به آن عمل نمی کنیم. صحیفه را داریم ولی با آن بیگانه هستیم. اگر صحیفه در جامعه جاری شود جامعه گلستان می‌شود. انسان‌ها شایسته‌ای تربیت می شوند. ارتباط‌ها خوب می شود. آن موقع می‌شود مسلمانی را دید.
منتشر شده در گفتار
رضا احمدی (پژوهشگر)
مقدمه، یک واقعه!
در سال 1265 ق، قصابی در وسط میدان صاحب الامر تبریز می خواست گاوی را ذبح کند، گاو بند را پاره و از زیر دست قصاب فرار کرد و داخل مسجد صاحب الامر شد. قصاب ریسمانی برد و بر گردن گاو اندار زد و طناب پاره شد، قصاب نقش بر زمین شد و مرد. گاو فرار کنان وارد خانه متولی مسجد شد و در شهر شایع گردید که امام زمان معجزه کرده است و قصاب که قصد کشتن گاو را داشت کشته است. بانگ صلوات مردم بلند شد. به میمنت معجزه صاحب الامر بازار شهر را تا یک ماه آذین بستند و چراغانی کردند. اعلام کردند که تبریز دیگر شهر صاحب الامر و مقدس است، مردم تبریز از پرداخت مالیات و حکم حاکم معاف هستند. گاو را مقدس اعلام کردند. عده ای بر پشت آن سنگر گرفتند.
گاو را به منزل میرفتاح بزرگ شهر بردند، جلی از بافته کشمیر بر آن انداختند، خدام و فراش بر آن بگماشتند. هر روز شفای مریضی در شهر شایعه می­شد، که کور بینا شد، فلان گنگ به زبان آمده، پای لنگ شفا یافته است. مردم دور و نزدیک دسته دسته با چاوشی، نذر، نیاز و صلوات به زیارت گاو می­رفتند و زوار در صف ایستاده به تبرک بر سم گاو بوسه می زدند. جماعتی در پشت گاو مقدس سنگر گرفته بودند. بزرگان شهر به گرد آن جمع شدند. هیچ کس توان مقابله با آنها را نداشت. زیرا آنها با ابزار دین معجزه صاحب الامر رو در رو می شدند. هر کس برای زیارت می آمد جهت تبرک مویی از گاو می کند و به تبرک می برد، بعد از چندی مویی بر بدن گاو باقی نماند، زیرا زوار برای تبرک کنده بودند.
هر روز معجزه و آوازه ای تازه بر سر زبان ها می انداختند، بزرگان نذورات، پرده و فرش و ظرف می فرستادند، کنسولگری انگلیس هم چهل چراغی فرستاد که هم اکنون زیر گنبد مسجد آویزان است. حشمت الدوله حاکم شهر از بیم عوام، که مخالفت با این اتفاق، مخالفت با امام زمان خواهد بود، درمانده بود، از قضا گاو مرد و چند روز مردم شهر به عزاداری پرداختند. غوغا اندکی فرو نشست و امیرکبیر طراحان این واقعه را سیاست کرد. سوء استفاده ابزاری از دین و مقدسات و امام زمان به گونه ای شد که کسی جرأت مخالفت با یک گاو را نداشت.[1]
تعریف دین
دین شناسان، کلمه «دین» که در انگلیسی «Religion» خوانده می شود، شامل همه ادیان می دانند.[2] تعریف صاحب نظران ادیان با متکلمان ملل و نحل متفاوت است، متکلمان، ادیانی را که منشأ الهی دارند، دین می شمارند. علامه طباطبایی، دین را مجموعه ای از برنامه های عملی هماهنگ با نوعی جهان بینی می داند که انسان برای رسیدن به سعادت خود، آن را وضع می کند و یا از دیگران می پذیرد.[3] فیل ذاکر من، دین آموخته­ای اجتماعی است. افراد، دین و مذهب­شان را از افراد دیگر می آموزند و کسب می کنند.[4]
استاد مطهری، دین، استوارترین ستون حیات مادی و معنوی و امنیت روانی آدمی است که به او عزت و شرافت می بخشد و نور ایمان و اخلاص را در جانش می افروزد و او را از زنجیر اسارت های نابخردانه آزاد می سازد. اگر در تاریخ بشریت فداکارى دیده می شود و یا نیکوکارى و خدمت به خلق دیده می شود و یا شجاعت و شهامت در برابر زور و استبداد دیده می شود و یا یک سر مو تجاوز نکردن از حدود و مدار خود به حدود و مدار دیگران دیده می شود، همه اینها در پرتو دین و توجه به خداى یگانه بیناى شنواى علیم حکیم بوده است. آیا نیروى دیگرى و قدرت دیگرى می تواند در این جهت با دین رقابت کند و یا ادعا کند که صد یکِ آنچه دین انجام می دهد، انجام دهد؟[5]
جامعه دینی
هر تعریفی برای جامعه دینی داشته باشیم چه آن را «جامعه ای که به غایات و آمال دینی توجه دارد» یا «جامعه اخلاقی» یا «جامعه ای مبتنی بر شعائر و دستورالعمل های دینی» بدانیم، این واقعیت هست که بعضی از جوامع، رنگ و بوی دینی گرفته اند و دین نهاد اصلی یا یکی از نهادهای اصلی با بیشترین تأثیر در آن است. این جوامع عمدتاً مبتنی بر حوادث و رخدادهای دینی است، آنها دست خداوند را در امور جهان و در کار می دانند و همه امور جامعه در چهارچوب دین فهمیده می شوند. دین و جامعه دینی مثل هر پدیده دیگر در معرض آفات و آسیب­ها قرار دارند. آفات و آسیب­های جامعه دینی، نوع خاصی از آسیب­ها است. از آسیب­های خاصی که جوامع دینی را تهدید می­کند، استفاده ابرازی از دین می باشد.
استفاده ابزاری از دین
همه چیز در دنیای ما در معرض زوال، انحطاط، تحوّل و تغییر است. اندیشه و باورهای دینی نیز همانند همه امور انسانی از آفات دنیای خاکی به دور نیستند. اما در جوامع دینی، دین داران. متولیان آن، پرداختن به آفات دین را بر نمی تابند و لذا طرح آن با دشواری روبرو است. و همین مسئله موجب شده که کسی جرأت سخن گفتن از آسیب های دینی را پیدا نکند.
در حوزه دین شناسی، در غالب موارد، آفات دین حتی اجازه بروز هم نیافته است و هر کاری از این دست، به سرعت به بدعت و رفض متهم شده و مهجور مانده­اند. در حالی که آفات موجود در باورها و اندیشه دینی رابطه­ای ضروری با دین ندارند، بلکه همواره اتفاق می افتند.[6]
اگر دین نقشی ابزاری پیدا کند و در خدمت تمایلات و مطامع اشخاص قرار گیرد، و در حوزه اقتدار این و آن واقع شود، آسیب­های جدی به دین و دینداری وارد می گردد. وقتی دین و دینداری نقش ابزاری بیابد، رنگ تمایلات و مطامع اشخاص زده می شود. آنان که دین را در راه قدرت و سیاست و مدیریت و حکومت دلخواه خود خرج می کنند و در این راه بخش­هایی از دین را مطرح می کنند و رونق می دهند و بخش­هایی را پوشیده می دارند و مسکوت می گذارند، موجبات آسیب به دین و سستی ایمان مردمان را فراهم می کنند.[7]
آنگاه که مؤمنان و متولیان دین در جامعه دینی، بخشی­هایی از دین را که در راستای منافع خود می دانند، برجسته کرده و به ابعاد دیگر دین که در راستای منافع آنها قرار ندارد، بهایی داده نمی شود آن ابعاد مغفول واقع می شوند. هر پدیده ای که در عرصه اجتماع نقش سازنده و مثبت دارد، ظرفیت این را دارد تا دچار آسیب­هایی گردد. و هر پدیده­ای که نقش پررنگتری در پیشبرد و اصلاح جامعه دارد در صورت سوء استفاده می­تواند بیشترین آسیب هم به جامعه وارد کند. اگر دین به گونه ای اصولی و بر مبنای صحیح در جامعه اجرایی نگردد و برداشت­های سلیقه ای و اهداف شوم در آن گنجانده شود، بی شک بالاترین آسیب را باید برای دین فرض نمود. گاندی در این باره می گوید: فجیع ترین و بی رحمانه ترین جنایتی که تاریخ به ثبت رسانیده است، زیر پوشش دین یا انگیزه شریف انجام شده است.[8]
ما و استفاده ابزاری از دین
تک ساحتی شدن مسلمانان و توجه به یک بُعد دین و واگذاشتن دیگر ابعاد آن، ابزار دست گروه های جهادی در دهه­های اخیر شده است و جهاد، مقاومت، انقلابی گری به همراه نوعی سلفی­گری بُعد شاخص اسلام شد و ابعادی چون اخلاق، عدالت اجتماعی و قسط، حق الناس، به رسمیت شناختن حقوق دیگران و... از ابعاد غیر قابل انکار دین، به فراموشی سپرده شد و از اسلام چهره ای خشن، بی رحم، مخالف مدنیت و توسعه برای جهانیان به نمایش گذاشت و در نتیجه موجب اسلام هراسی و وارد آمدن اتهام ترور به مسلمانان شد. گروه های جهادی چون داعش، النصره و طالبان فقط به جهاد، مقاومت و ایثار توجه دارند.
جامعه ما هم از امواج فرهنگ جهادی دوره معاصر جهان اسلام در امان نماند و توجه بیش از حد به جهاد، مبارزه و ایثار، سبب شد که دیگر معارف دینی مغفول واقع شوند. گویا در اسلام غیر از جهاد و مبارزه اصول دیگری وجود ندارد؟ همه خط مشی ها و برنامه ها بر اساس این اصول نوشته و بسیاری از نیازهای اولیه به فراموشی سپرده شد.
تک ساحتی شدن، آسیب های جدی بر جامعه وارد کرد و همه سرمایه ها و توان­ جامعه را مستهلک نمود و دیگر ابعاد فراموش گردید. کارنامه چهار دهه ما این شد: فاصله طبقاتی وحشتناک، فساد سیستمی، فراموشی اخلاق، تبدیل غارتگری به اخلاق روزمره، پایین آمدن آستانه تحمل، کمی بهره وری، پایین آمدن آستانه تحمل جامعه، حاشیه نشینی گسترده، اعتیاد، طلاق، تورم افسارگسیخته، بیکاری، فقدان شفافیت و پاسخ گویی، بی توجهی به بیت المال و منافع ملی کشور، انزوای بین المللی، فرار مغزها، پانزده میلیون پروندهای دستگاه قضائیه، و... .
به گزارش خبرنگاران جوان؛ اوضاع توزیع درآمدی ما چندان خوب نیست. یعنی فاصله اقشار کم درآمد ما به نسبت قشر پردرآمد بسیار زیاد است. یا در تازه ترین گزارش سازمان شفافیت بین الملل در زمینه شاخص ادراک فساد، ایران با یک پله صعود نسبت به سال گذشته، در رتبه 130 از بین 180 کشور، مورد بررسی قرار گرفته است.
این شاخص های ناگوار ناشی از تک بعدی نگری به مسایل دینی و استفاده ابزاری است که ضرر کننده اصلی در ایران، دین و ایمان و سرمایه های ملی است.
عوامل استفاده ابزاری
ماهیت دین به گونه­ای است که ظرفیت سوء استفاده را دارد. ویژگی های ذیل در سوء استفاده از دین مؤثر می­باشند:
۱. قرائت پذیری: «قرائت های مختلف از دین»، مقوله ای علمی و فرهنگی است اما عده ای آن را دستاویز مطامع و اغراض و اهداف خود قرار می دهند. آنچه موجب سوء استفاده از دین می شود، قرائت پذیر بودن آن است و این مسئله آن را در معرض سوء فهم های مختلف و بعضاً متعارض قرار می دهد. قرائت پذیری دین در دوره­های مختلف تاریخی به اختلافات فرهنگی و اجتماعی انجامیده و بهانه برای شکل گیری نزاع های فکری و جنگ­های بی رحمانه ای در تاریخ شده است؛ قرائت­هایی از دین، تبعیض آمیزترین و مخرب ترین قشربندی های اجتماعی را توجیه نموده است.[9]
مبارزه مذهب علیه مذهب، از حربه­هایی است که همیشه در دست حاکمان مستبد و استعمارگران بوده است و در طول تاریخ، دین در حکم سلاحی کم هزینه و سودمند برای بهره گیری بیشتر بوده است. آنگاه که از دین قرائتی ایدئولوژیک، صورت گیرد، موجب می شود که باوری مطلق، انعطاف ناپذير، تماميت خواهانه، توجیه گر و اتوپيانگر، خيال پرداز را به نمایش ­گذارد و در راستای تحقق آن از هر هیچ امر کوتاهی نمی کند.
۲. ایمان: آنگاه که انسان به ایده ای گرایش و سپس به اعتقاد قلبی و ایمان تبدیل می شود، همه جهت گیری ها و رفتار فرد ایمان آورنده را تحت تأثیر قرار می دهد. ایمان بر خواسته از باورهای عوامانه، سطحی، عقل ستیز و خرافی، آثار آن بر رفتار فرد آشکار می شود.
پس ایمان بعد غیر جسمانی انسان است که میسر و جهت گیری های او را مشخص می کند.
۳. مطامع شخصی: انسان دارای تمایلات نفسانی است. او همه چیز را برای خود می خواهد و سوی خواسته­های نفسانی او حد و مرزی ندارد. بعضی از انسان­ها دین را بر اساس مطامع شخصی تفسیر می­کنند. اینجاست که دین اسیر دست طرفدارانش می شود. با نگرش سطحی به تاریخ در می­یابیم که تاریخ مملو از سوء استفاده از ادیان مختلف و ایمان پیروان آنها است، و سوء استفاده هم مختص ادیان خاصی نیست.
گونه شناسی
دین، همانند بسیاری از پدیده های اجتماعی دیگر، علاوه بر کارکردهای مفید و مؤثری که دارد، آنگاه که قرائت­ها خاص و جهت دار از آن صورت می­گیرد، نقش تخدیری و تخریبی گسترده ی می یابد. در دنیا هیچ دین و آیینی را نمی توان یافت که فقط در راستای سعادت و خوش بختی بشریت به کار گرفته شده باشد و بلکه در موارد و نمونه های بسیار، عامل انحطاط، سقوط و سودجویی و بهره کشی های غیراخلاقی از سوی برخی تبدیل شده است.
نگاه ابرازی به دین، آن را در خدمت تمایلات و مطامع شخصی قرار می­دهد، این وضعیت در لایه­های مختلف اجتماعی وجود دارد:
۱. شخصی؛ گاهی شخص مؤمن به یک دین و مذهب، برای اینکه به مطامع شخصی خود دست یابد، برای خود وجهه و اعتبار دینی دست و پا می کند، و این اعتبار مذهبی را دست مایه رسیدن به خواسته های دنیوی و دست یابی به مناصب قرار می دهد. این اتفاق در جامعه مذهبی بوجود می­آید زیرا وجهه مذهبی، دارای اعتبار و در این جامعه خریدار دارد. ریش تسیبح، یقه بندی، لباس سیاه، سلام صلوات، مکه، کربلا، مشهد، گریه، نذری و روضه، دعا، قمه، هیئت، سینه زنی و اسامی ائمه بر اماکن کسب و سفره ام البنین، گهواره و... هر یک از این وجوه نوعی اعتبار و اعتماد فراهم می­آورد که از سوی افرادی خاص مورد سوء استفاده قرار می گیرد که به نوعی به استفاده ابزاری از دین می انجامد. لسان الغیب در این باره می آورد:
واعظان كین جلوه بر محراب و منبر می كنند
چون به خلوت می روند آن كار دیگر می كنند
گوییا باور نمی دارند روز داوری
كاین همه قلب و دغل در كار داور می كنند[10]
بعضی با تظاهر به دینداری بر این باورند که از همه بالاترند، در صورتی که این گونه نبوده و برتری انسان ها به سجایای اخلاقی و تقوا است، نه به ظاهر.
۲. روهی؛ در آیه ی ۷۹ سوره بقره، اهل کتاب را بخاطر استفاده ابزاری از دین سرزنش می کند: «فَوَیْلٌ لِلَّذینَ یَکْتُبُونَ الْکِتابَ بِأَیْدیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ لِیَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلیلاً»، وای بر کسانی که با دست خودشان کتابی می نگارند و سپس می گویند این از سوی خدا آمده است تا آن را به یک بهای اندکی بفروشند. یا در سوره توبه آیه ۳۰ می فرماید: «روحانیت شان، احبار و رهبانانشان را به جای خدا ارباب می گرفتند.»
اگر دین به عنوان یک منبعی الهام بخش در زندگی سیاسی برای ترویج و پایبندی به ارزش های اخلاقی مورد توجه قرار گیرد آسیبی ندارد، آسیب ها هنگامی اتفاق می افتد که استفاده ابزاری از دین صورت بگیرد.
استفاده ابزاری از دین توسط برخی از گروه های سیاسی و اجتماعی، در طول تاریخ تا به امروز برای پیشبرد اهداف و مطامع نفسانی خود، خاطره خوبی نداشته است. آنها از دین ابزار خشن و بی رحمانه می آفرینند و معمولاً قرائتی ایدئولوژیک از مذهب ارایه می کنند. این وضعیت در بین همه ادیان دیده شده است. خوارج اولین گروه در بین مسلمانان بودند که قرائتی ایدئولوژیک از اسلام ارائه کرد، آنها با شعار «لاحکم الا لله» به کشتار دست زد. در عصر ما، طالبان، النصره و داعش و... با شعار «لااله الا الله» و استفاده از آموزه­های دینی به تربیت عناصر انتحاری مبادرت کرده که خود را در بین مردم بی گناه منفجر می کنند، زنان را به اسارت در آورده و در بازار بردگی به فروش می رسانند. جنایات داعش علیه زنان و فروش آنان در بازار بردگی، بریدن سر با اره برقی، آتش زدن، در آب غرق کردن و نابود کردن آثار باستانی و در کل، کارنامه آنها در عراق و سوریه گوشه ای از رفتار آنهاست.
عماد افروغ گوشه­ای از استفاده ابزاری در ایران را روایت می کند: «سیاست آنچنان قدسی شده بود که مانع نقد می شد. البته این قدسیت سیاست را گره بزنید با جایگاه روحانیت و عدم نظارت سایر روحانیون، به این ترتیب آنقدر قداست را بالا بردند که نقد با مانع سنگینی مواجه شد و بعد توجیه ها و تطهیرها هم باعث شد که نقدهای بالقوه هم به فعلیت نرسد. وقتی [روحانیت] در قدرت آمدند و قداستی هم به قدرتشان بخشیدند، هم خودشان تصدی کردند و هم آن نظارت را تحت الشعاع قرار دادند و هم خودشان به حکومت دینی وجاهت و قداست بخشیدند.»[11]
در چند دهه اخیر نقش مذهب در سیاستهای داخلی اکثر کشورهای اسلامی افزایش یافته است. گروه های اسلامگرا در کشورهایی چون مصر، الجزایر، مراکش و ایران، با استفاده از مذهب به عنوان ابزاری در جهت به چالش کشیدن دولت های وقت استفاده کردند.
عربستان، در ذیل اسلام وهابی برای پیشبرد، اهداف سیاسی، امیال خود از مذهب بهره می برد. آنها توانسته اند شبکه ای وسیع از مساجد و ائمه جمعه و جماعت به همراه سازمان های مذهبی در سراسر جهان را سازمان دهند و حتی گروهایی چون طالبان و داعش و... را به وجود آورند و این مجموعه های دینی به پیاده نظام دولت سعودی تبدیل شده اند.
۳. دولت­ها؛ دولت ها با استفاده از شعارهای مذهبی، اهداف سیاسی و دنیوی خود را پیش می برند. نمونه­های زیادی در تاریخ ایران و جهان اسلام وجود دارد که سلاطین و حکام دین و مذهب را وسیله برای پیشبرد اهداف و امیال خود قرار داده­اند و با استفاده از شعارهای مذهبی گروه های زیادی را در راستای اهداف خود جذب می کنند. از پیوندی که بین دین و سیاست بوجود می­آید معمولاً سیاست دست بالا را دارد و به دین نگاه ابزاری دارند.
باز خوانی تاریخی
استفاده ابزاري از دين نه تنها موضوع تازه ا يي نيست بلكه يك واقعه تلخ تاريخي است كه احساسات مذهبی مردم دستاویز برای استفاده افراد، گروه­ها و حکومت ها می شود. در اینجا به چند نمونه تاریخی اشاره می کنیم:
۱. نگ های صلیبی: پاپ اوربان دوم در جریان شورای کلرمونت، در سال ۱۰۹۵ میلادی، آزادی سرزمین مقدس را خواستار شد. عزیمت نخستین جنگجویان صلیبی در ۱۵ آگوست ۱۰۹۶، مصادف با روز عروج مریم، آغاز شد.
پیتر، راهب واعظ شهیر فرانسوی بر الاغی سوار و سراسر اروپا را با نطق های آتشین خود همه را به جهاد علیه مسلمانان کافر دعوت کرد تا برای ظهور حضرت مسیح در هزاره تولد آن حضرت خود را بیت المقدس برسانند. توده های مؤمن برای ثواب و دیدن مسیح، آماده حرکت به سوی بیت المقدس شدند. او موفق ترین شخص در میان واعظان پیام اوربان است و در میان پیروانش احساسات افراطی و متعصبانه را رواج داده بود. یک میلیون نفربسیج شدند و با شعار آزادسازی قدس به حرکت در آمدند و بر لباس خود علامت صلیب کشیدند. تا اخلاص خود ر اعلام دارند.
در حالی که طراحان این جنگ­هایی که دویست سال طول کشید، پادشان و کنت­ها و بازرگانان اروپایی بودند که بوسیله شعار آزادی قدس به ثروت شرق اسلامی دست یابند. آنها خود را در پشت شعار آزادی سرزمین مقدس و ظهور حضرت مسیح پنهان کرده بودند.
۲. تشکیل دولت مقدس: عده­ای از یهودیان که به فرقه صهیون شهرت یافتند، با شعار بازگشت به سرزمین مقدس برای پایان دادن رنج چند هزار ساله یهودیان، در پی دست یافتن به فلسطین برآمدند. صهیون­ها گروهی بودند که در پشت شعارهای دینی در پی دست یافتن به اهداف سیاسی و گروهی خود هستند و در این راه از هیچ جنایتی کوتاهی نکردند.
اردشیر بابکان بنیان گذار دولت ساسانی، سیاست اتحاد دین و دولت را پایه گذاری کرد. هنگامی که اردشیر به قدرت رسید، در پی این بود که دین مزدیسنی را که در زمان اشکانیان در کنار حکومت قرار داشت با حکومت یکی سازد و از آن به عنوان حربه سیاسی بهره برد. عامل اجرای این سیاست از زمان اردشیر به بعد موبدی به نام کرتیر، موبد پرنفوذ دوران ساسانی بود که در مدت سلطنت شش پادشاه از اردشیر یکم تا نرسه می زیسته است. پادشاهان ساسانی خود را کارگزار اهورا مزاد می دانستند.[12]
در دوره اسلامی همه، از خلفای راشدین گرفته تا بنی امیه، بنی العباس، سلاطین عثمانی و... خود را جانشین رسول خدا و حکم خود را حکم الله می دانستند. خلافت طی سده­ها، هاله ای از قداست بر پیرامون خود کشید و هر کس که دم از مخالفت با آنها می­زد فوراً با چماق تکفیر بر فرقش می کوبیدند و او را مرتد و خارج از دین معرفی می کردند (جان، مال و ناموس او را بر خود حلال می دانستند.) و صدای وا مصیبتای آنها بلند می شد که ما جانشین و خویش و کس و کار پیامبریم.[13]
معاویه امام جمعه و جماعت بود و بر منبر می رفت و مردمان را به تقوا و پرواپیشگی فرا می خواند، و با نقاب دین و دین داری و امامت جمعه و جماعت و پیشوایی مسلمانان، بساط سلطنت و ملوکیت به پا کرد و خود را بر جان و مال و ناموس مردمان مسلط کرد و خودکامگی نمود.[14]
عباسیان با پرچم اسلام، هشتصد سال بر جهان اسلام حکومت کردند. آنان پانصد سال در بغداد و سیصد سال در قاهره حکم راندند. بنیاد خلافت عباسی از همان آغاز، مبتنی بر خدعه و تفرقه اندازی و استفاده ابزاری از دین و خویشاوندی پیامبر(صلی الله علیه وآله و سلم) بود.[15] آنها خوشاوندی پیامبر را محملی برای برای رسیدن به ثروت، قدرت و راه رسیدن و حفظ قدرت می دانستند، آنها خود را اهل بیت و مصداق آیه ذوی القربی دانسته و قدرت خلافت را ارثیه خود از پیامبر می پنداشتند. عوام الناس هم تحت تأثیر این امواج تبلیغاتی به آنها تمکین کردند. برای اثبات قداست خود روایاتی جعل و کتابهای انبوهی نوشتند و علما بر آن شهادت دادند.
سلاطین محلی، در ایران نیز خود را نماینده خلافت و مجری شریعت می­دانستند و با القابی چون ناصرالدین، رکن الدین، غیاث الدین، معزالدین و... که از سوی خلیفه به آنها عطا می شد و شرعی بودن حکومت آنها را تأیید می کرد، حکومت اسلامی واجب الاتباع داشتند.
پس از عصر خلافت و تشکیل دولت ملی صفوی در ایران، سلاطین این دولت نیز، خود را مرشد کامل و نماینده امام عصر می دانستند. در اندیشه سیاسی عصر صفوی، شاه، را سایه خدا و مظهر خدا (ظل الله) و نائب امام زمان می دانستند.[16]
سلاطین این سلسله، از این جهت که خود را اولاد پیامبر می دانند این امتیاز را دارند که مردم ایران آنها را معصوم می دانند، یعنی عقیده دارند اخلاق و رفتار شاه هر چه باشد مرتکب گناه نمی شود و هر تصمیمی بگیرد بی عیب و نقص می باشد... شاه ایران مقام ریاست مملکت و ریاست مذهب را هم دارا می باشد و این دو مقام، دو تکیه گاه قوی و مستحکم برای قدرت نامحدود مطلق می باشد. فرامین شاه در حکم احکام آسمانی می دانند و آن را وحی منزل می پذیرند.[17]
سلاطین صفوی حاکمیت خود را حکومت از جانب امام زمان می­دانستند و شعار اصلی این دوره دعا برای ظهور آن حضرت بود و عقیده بر این بود که انتهای حکومت صفویه با ظهور آن حضرت مقارن می گردد و روایاتی هم برای این امر در منابر و مساجد می خواندند و کتابهایی در این باره نوشته شد.
ایرانیان به شدت بر این عقیده اند که در اصفهان و دو شهر دیگر ایران یک طویله مختص اسب امام زمان وجود دارد که طویله صاحب الزمانی می نامیدند.[18] در این طویله­ها همیشه دو اسب زین کرده با زین طلا آماده بود که یکی مخصوص حضرت و دیگر برای شاه بود تا امام زمان ظهور کرد بر این اسب سوار شود. شاهان صفوی که خود را جانشین امام معصوم پنداشته و تمام کار های خود را منصوب به فرمان آنها می کردند. شاه عباس دوم امام علی را در خواب می بیند: که می فرمایند، می خواهم ابوترابیان را برطرف کنم، برو قندهار را مفتوح ساز. پس از این شاه فرمان جنگ را مستقیما از امام معصوم گرفته و برای نجات شیعیان و تصرف قندهار ... می شتابد.[19]
۳. گروه فشار صفویه: شاه اسماعیل گروهی بنام تبرائبان تجهیز کرد تا در کوچه و بازار به راه افتند و نه تنها خود به سب و لعن بزرگان اهل سنت مبادرت ورزند بلکه همگان را نیز مجبور و بدین کار نمایند. آنها در تظاهر به دوستی آل عصمت و طهارت و اظهار عداوت به اهل سنت و جماعت زیادروی می کردند.[20]
۴. استخاره و به توپ بستن مجلس: محمد علی شاه برای به توپ بستن «خانه ملت» یا زندانی ساختن و تبعید آزادی خواهانی که بر حفظ دستاوردهای مشروطه تأکید داشتند ـ شاه «اسلام پناه» که «سایه خدا» روی زمین است ـ به مقتضای «استخاره» خود عمل کرده است! مسئول استخاره کردن وی سید محمد زنجانی معروف به «میرزا ابوطالب زنجانی» بود که دست کم و در نهایت در ردیف مخالفان جدی مشروطه قرار داشته است. شاه موضوع استخاره خود را نوشته و درون پاکتی می گذاشت و برای میرزا ابوطالب می فرستاد و روی پاکت قید می کرد که وی استخاره بگیرد. میرزا نیز نتیجه استخاره را می نوشت و برای شاه می فرستاد. روزی برای استخاره به توپ بستن مجلس شورای ملی و گرفتن جان نمایندگان مردم و مدافعان مجلس به میرزا ابوطالب می نویسد: «بسم الله الرحمن الرحیم پروردگارا اگر من امشب توپ به در مجلس بفرستم و فردا با قوه قهریه مردم را اسکات نمایم خوب است و صلاح است استخاره خوب بیاید و الا فلا یا دلیل المتحیرین یا الله.»
و به ادعای میرزا ابوطالب که خود از مخالفان مشروطه است، پاسخ قرآن مثبت می باشد و مایه پیروزی.[21]
پیامدهای استفاده ابزاری
حکایت برجسته و پررنگ کردن برخی از دستورات دینی و عمل به بعضی از آن و کنار گذاشتن بعض دیگر، سرنوشت محتوم همه ادیان است. قرآن به پیامدهای این آسیب هشدار می دهد «أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتَابِ وَتَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ»[22] امام علی(علیه السلام) در تصویری آشکار موضوع را این گونه توضیح می دهد: «فإنّ هذا الدِّینَ قد کان أسِیراً فِی أیْدِی الاشْرارِ یُعْمَلُ فِیه بالهَوی و تُطْلَبُ به الدُّنیا»؛[23] همان این دین در دست بدکاران، اسیر و گرفتار بود؛ در آن کار از روی هوس انجام و بواسطه آن دنیا طلب می شد.
هرگاه دین، محملی برای رسیدن به مطامع شخصی یا گروهی تبدیل شود، دین اسیر در دست دینداران است و آنان دین را در راستای هوای نفس و دنیای خود به کار می برند. با این رویکرد، پیامدهای ناگواری در انتظار دین است و پیامدهای ذیل را به همراه دارد:
۱. دین از اصالت می افتد؛ زیرا دین فقط ابزار توجیه رفتار و اعمال دینداران، پلکان بالا رفتن آنهاست و خودش اصالتی ندارد و قدر و ارزش آن از بین می رود.
۲. بی اعتمادی به دین؛ تبدیل شدن دین به ابزار، موجب بی اعتمادی به دین می شود.
۳. دلبستگی به چنین آیینی رنگ می بازد.
۴. انتظار هدایت و رستگاری از این دین نمی رود.
۵. دین و دینداری نقش محوری خود را از دست می دهد.
۶. ... و دین آرام آرام منزوی می شود.
۷. دین بی اعتبار می شود.
اگر این احساس در انسان پیدا شود که دین محملی است برای مطامع دنیوی، وقتی که سخن از دین گفته می شود و به دینداری توصیه می گردد، شنونده نتیجه می گیرد که مقصدی دیگر در کار است و سخنرانان دینی و توصیه کنندگان به دین و متولیان امور دین، در پی جلب خواسته­های خود و رسیدن به تمایلات و مطامع خویش اند. در این صورت، حصارهای باور دینی سخت آسیب می بیند. امیرمومنان علی(علیه السلام) در بیان هشدار دهنده از دوره ای یاد می کند که دین در آن نقشی ابزاری پیدا کرد و حکومت، دین را ابزار سیاست خود و وسیله اقتدار خود گردانید؛ هر جا لازم دید از دین خرج نمود و بدین وسیله قدرت طلبی و اقتدارگرایی خویش را پیش بردند. دین در دست آنان چون ابزاری برای تمایلات و مطامع پلیدشان تبدیل می شود. هرگاه دین به اسارت در آید؛ پیامدهای ناگواری برای همگان به بار می آید. تعبیر «اسیر» برای دین حاکی از آن است که کسانی دین را چون «اسیران» تلقی کنند و آن را مایملک و مملوک خویش بینند و احساس کنند که با آن هر کاری بخواهند می توانند بکنند؛ دین در خدمت آنان باشد و مطیع اوامرشان؛ در خدمت هوا و هوسها یشان. و اگر چنین شود، هر خیانت و جنایتی به نام دین صورت می گیرد؛ و روشن است که چه تصویری از دین و دینداری پیدا خواهد شد و چگونه دین و دینداری آسیب خواهد دید، و در نتیجه دین گریزی باب خواهد شد.
زیان کسان از پی سود خویش بجویند و دین اندر آندر پیش[24]
-------
یادداشت:
[1] . تاریخ و جغرافیای دارالسلطنه تبریز، نادر میرزا، ص 111.
[2]. فضائی، یوسف، بنیادهای اجتماعی دین، انتشارات چاپار، 2536، ص 140.
[3]. طباطبایی، محمد حسین، شیعه در اسلام، 3-2.
[4]. زاکرمن، فیل، درآمدی برجامعه شناسی، ترجمه خشیار دیهیمی، لوح فکر، 1384، ص 94.
[5]. مطهرى‏، مرتضی، مجموعه‏آثار، ج‏22، ص 78.
[6]. محمدی، مجید، آسیب شناسی دینی، نشر تفکر، 1373، ص 62-61.
[7]. دلشاد تهرانی، مصطفی، رهزنان دین، انتشارت دریا، 1359، ص 231.
[8]. هیلاری رودریگیس، جان اس. هاردینگ، درسنامه دين شناسي، مترجم سیدلطف الله جلالی، پژوهشکده ادیان و مذاهب، 1390 ص 277.
[9]. فونتانا، ديويد، روانشناسي دين و معنويت، مترجم ساوار، ناشر ادیان، 1385 ص 20.
[10]. ديوان حافظ، غزليات، شماره ١٩٩.
[11]. خبرگزاری شفقنا.
[12]. تفضلی، احمد، و به کوشش آموزگار، ژاله. تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام. تهران: انتشارات سخن، ۱۳۷۶، ص 721.
[13]. معظمي، عبدالعلي، خودكامگي و خودكامگان در تاريخ ايران (تحليل اجتماعي فرهنگي از تاريخ سياسي ايران)، نشرعلم، 1396، ص 69.
[14]. رهزنان دین، ص 234.
[15]. همان، ص 70.
[16]. آقاجری، هاشم، مقدمه‌ای بر مناسبات دین و دولت در ایران عصر صفوی، تهران: طرح نو، چاپ دوم 1389، ص 63.
[17]. همان ص 433.
[18]. شاردون، سیاحت نامه، ترجمه محمد عریضی، انتشارت نگاه، چاپ دوم 1362 ج 8، ص 137.
[19]. آقاجری، 353.
[20]. خودکامگی و خودکامگان در تاریخ ایران، ص 128.
[21]. سایت دین آنلاین.
[22]. بقره، 85.
[23]. نهج البلاغه، نامه 53.
[24]. فردوسی، شاهنامه، ص 1346.
منتشر شده در اندیشه

حجت الاسلام هادی سروش

طبق بیان قرآن کریم «فَلَا تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ» (مائده/۳)، بیرون از دایره اسلام و دشمنان خارجی هراسی نداشته باشید، اما خوف و  تهدید در داخل اسلام وجود دارد، یعنی حملاتی با نام و شناسنامه دینی بر علیه دین شکل می‏گیرد. امروز بخش مهمی از صاحبان فکر و اندیشه در حوزهای دینی و جامعه شناسی و روان شناسی در پی چرایی دین گریزی اند .به نظر میرسد یکی از عوامل مهم دین گریزی در حوزه دینداری ؛ سبک و نمونه های غلطِ برخی از دینداری ها در ارائه مفاهیم دینی و رفتاردینی آنان است .

۱ – دین‏داری سطحی:

در این نوع دین‏داری، بخش‏هایی از «لایه‏ های اولیه» یعنی ملاحظات مربوط به احکام(نماز، روزه، حج) رعایت می‏شود، اما در بخش‏های «اعتقادات» و «اخلاق» مشکلات و چالش‏های اساسی وجود دارد. این سنخ دینداری، چه از سوی پدر و مادر در خانه نسبت به فرزندان و چه از سوی حاکمان نسبت به سطح جامعه  باعث جدایی و گریز از دین می شود. ما این سبک از دینداری را در زمان حاکمیت معاویه در میان مردمان شام می بینیم که ظاهر جمعه و جماعتشان و شاید دیگر مناسک شان مانند اعتکاف، پررونق بود ام… ! این قسم از دینداری حوادث تلخی را بر علیه دین رقم میزند ؛ مثلا جریان سقیفه و نهروان و صفین تا  «کربلا» !

دستور دین بر فهم عمیق و دقیق دین است .امام رضا(ع) با توجه کامل به این چالش بزرگ دینداری می‏فرماید: «الکمال و کل الکمال ؛ التفقه فی الدین …»  ،  بالاترین کمال  «فهم دین» است ، از این منظر باید ملاحظه شود .

۲ – دین داری عاریه ‏ای

در این بخش فرد ممکن است تفقه و فهم درستی هم از دین داشته باشد. اما «خطر» اینجاست که در بعضی مواقع دین و دستوراتش را «رها» می‏کند و هوی و هوس ش را دنبال می‏کند، یعنی دین در جانش رسوخ نکرده است و در دوراهی های دنیا و آخرت؛ خدا و مادیات ، دنیا را برمی‏گزیند. نماز اول وقت هم می‏خواند اما منافع خویش را مرتبتا در نظر دارد که کوچکترین هزینه ای را نشود که مجبور به تحملش شود !به فرمایش حضرت رسول اعظم(ص): «حُبُّ الدنیا رَأسُ کلّ خطیئهٍ»، این قماش دینداران، دوست داشتن دنیایشان ریشه همه خطاهایشان می شود !

مهم اینجاست که این دنیازدگان در عین اینکه چهره دین را با امیال خود مخدوش نموده و نوپایان در عرصه دینداری را با مخاطره روبروی می کنند، در عین حال خودشان هم از این طرفند سوی نمی برند و بسیار متضرر می شوند ؛ بیان حضرت امیر(ع) این است :«لَا یَتْرُکُ النَّاسُ شَیْئاً مِنْ أَمْرِ دِینِهِمْ لِاسْتِصْلَاحِ دُنْیَاهُمْ إِلَّا فَتَحَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مَا هُوَ أَضَرُّ مِنْهُ؛ مردم، هیچیک، از امور دینى را براى بهبود امور دنیوى، ترک نکنند جز آنکه، خداوند برایشان وضعى پیش آورد که زیانش بیش از سودش باشد».(نهج ،ح ۱۰۶).

۳ – دین داریِ ابزاری

برخلاف افراد گروه های قبل، اهالی این گروه اصلاً دین ندارند، یعنی هرجا به سودشان باشد ، برای رسیدن به آن ثروت یا قدرت ، در ظاهرِ دین داری قرار می گیرند !زیباترین تعبیر در مورداین قماش از دینداران بیان نهج البلاغه است که فرمود:«تا جای ممکن از دین برای آبادی دنیایشان می دوشند و می دوشند…». دو حزب فراگیر سیاسی بنام بنی امیه و بنی عباس بیش از ششصد سال ، مصداق گویای این نوع از دینداری بودند !!

غرض ؛

این به ظاهر دینداران، مهلکترین ضربات را به دین زده تا جایی که از سویی دینداران واقعی را بزحمت انداخته و از سوی دیگر دل های پاکی که می توانست «مآوایِ دین» باشد را به شدیدترین دین گریزان تبدیل نموده ومی نماید چراکه امروزه برای یک جوان برومند، بی دینی ها در پوشش دینداری ها مخفی نیست.

منتشر شده در یادداشت

دکتر مصطفی دلشاد تهرانی، مترجم و شارح نهج البلاغه در سلسله جلسات «حکومت در نهج البلاغه» رابطه زمامداران و مردم و همچنین شروط زمامداری در اندیشه امام علی(ع) را مورد بررسی قرار داد و گفت: در صورت اداى حقوق متقابل میان مردم و زمامداران، حکومت به درستى سامان مى‏یابد و الفت، عزّت و عافیت همه جانبه فراهم مى‏ شود.

دکتر دلشاد، رابطه زمامداران و مردمان در حکومت را به عنوان هشتمین محور حکومت در نهج البلاغه عنوان و اظهار کرد: از مسایل بسیار مهم در موضوع حکومت این است که ما به این پرسش پاسخ دهیم که در یک حکومت رابطه مردم و زمامداران چگونه رابطه ای باید باشد و جست وجو کنیم که در نهج البلاغه و خانواده حدیث نهج البلاغه این رابطه چگونه تصویر شده است. آن چیزی که در بیشتر حکومت ها دیده شده، رابطه یک سویه بوده است، یعنی وقتی در طول تاریخ رابطه مردم و زمامداران را بررسی می کنیم، در بیشتر عمر تاریخ به جز دوره ای که دوره جدید است و تغییرات اساسی کرده، رابطه میان زمامداران و مردم یک رابطه یک سویه بوده است. رابطه ای از جنس رابطه فرمانده و فرمانبر. به عبارت دیگر تلقی این بوده که زمامداران فرمانده هستند و مردم هم فرمانبر، و جالب این است که مردم تصوری غیر از این نمی کردند؛ و چنان فرهنگ حاکم، فرهنگ فرماندهی و فرمانبری بوده که اگر کسی پیدا می شد به مردم می گفت که این رابطه غلط است، مردم زیر بار نمی رفتند و مخالفت می کردند. همچنین در گذشته تاریخ به دلیل فرهنگ حاکم بر آن، رابطه حاکم و محکوم، مستبد و استبداد پذیر بسیار راحت پذیرفته می شده است. و گاهی نیز شدیدتر از اینها بوده مانند رابطه آقا و برده، و گاهی شدیدتر از این که زمامداران مالک و مردم مملوک بوده اند. حتی حرف هایی زده شده مانند این که “الناس انعام السلاطین؛ مردم چارپایان سلاطین هستند” لذا می توانند سر آنها را ببرند و آنها را بفروشند و در جان، مال و آبروی آنها دخل و تصرف کنند.

انبیاء همواره سعی کردند رابطه یک سویه میان زمامداران و مردم را به هم زنند

او افزود: در طول تاریخ انسان هایی برخاستند که در رأس آنها پیامبران بودند و این رابطه را به هم می زدند، و یکی از مشکلات مصلحان اجتماعی به ویژه پیامبران این بود که برای مردم سخت بود این رابطه به هم بخورد چرا که آن را به عنوان یک اصل پذیرفته بودند. این دسته از مسایل آنقدر تکرار گردید تا تبدیل به فرهنگ حاکم شد، و وقتی پیامبران می آمدند و می گفتند ما مثل شما هستیم، مردم نمی پذیرفتند. قرآن کریم مکرر بیان می کند که پیامبران بشرند: ” أنا بشر مثلکم” ولی کسانی که با آن فرهنگ خو گرفته و این فرهنگ در اعماق جانشان نقوذ کرده بود زیر بار نمی رفتند. شاید هنوز هم پذیرش اینکه پیامبران از جنس بشر هستند برای عده ای سخت باشد. انبیاء همواره سعی کردند این معادله یک سویه را به هم زنند و از این رو با یک سد مقاومت روبرو می شدند. یک طرف این سد مقاومت، خواص و قدرت مداران، و یک سر دیگر هم مردم بیچاره و مستضعف و استثمار شده ای بودند که آنها هم با پیامبران مخالفت می کردند. شاید هیچ کس علیه این معادله به اندازه علی(ع) سخن نگفته باشد، که البته امیرمومنان پای در جای پیامبران گذاشته و آن کار بزرگی را که پیامبر اکرم آغاز کرده بود، بسط داده است.

ساختار حکومت بر چگونگی رابطه میان زمامداران و مردم شکل می گیرد

این محقق و نویسنده سیره نبوی و علوی از مهم‏ترین وجوه حکومت را نوع رابطه زمامداران و مردمان عنوان کرد و گفت: اینکه میان زمامداران و مردمان چگونه رابطه‏اى برقرار باشد و هر یک در نگاه دیگرى چه جایگاهى داشته باشد و نسبت میان آنان بر چه اساسى استوار باشد، از امور محورى در حکومت‏هاست؛ به گونه‏اى که ساختار حکومت بر آن شکل مى‏گیرد و رفتار و مناسبات مدیریتى از آن بر مى‏خیزد. این رابطه مى‏تواند رابطه‏اى یک‏سویى یا رابطه‏اى دوسویى باشد. آن‏چه بیش‏ترین صورت را در حکومت‏ها رقم زده است، صورتى یک‏سویى از رابطه زمامداران و مردمان است، یعنى رابطه حاکم و محکوم، مالک و مملوک، فرمانده و فرمانبر، آقا و برده، و خدا و بنده. امیرمؤمنان على (ع) چنین روابطى را ملغى اعلام کرد و در سلوک حکومتى خویش زیر پا گذاشت و درعهدنامه‏ هاى حکومتى و دستورالعمل ‏هاى دولتى و رهنمودهاى مدیریتى خود به تبیین رابطه صحیح زمامداران و مردمان پرداخت.

او ادامه داد: برخی از عبارات نهج البلاغه در این زمینه عباراتی از جنس نفی و از امور سلبی است یعنی رابطه یک طرفه را نفی می کند. قسمت دوم مطالب امیرمومنان عباراتی است که آن رابطه دو طرفه را تبیین و اثبات می کند که رابطه مردم و زمامداران رابطه دو ذی حق است. مردم بر زمامداران حقوقی دارند و زمامداران بر مردم حقوقی دارند، مردم نسبت به زمامداران تکالیفی دارند و زمامداران نسبت به مردم تکالیفی دارند.

علی(ع) رابطه یک سویه استبدادی را موجب تضعیف دین می دانست

او به برخی از عبارات نهج البلاغه در این زمینه اشاره و تصریح کرد: امیرمومنان در نامه خود به اَشْعَث بن قَیْس استاندار آذربایجان نوشت: «لَیْسَ لَکَ أَنْ تَفْتَاتَ فِی رَعِیَّهٍ؛ این حق براى تو نیست که در میان مردمان به استبداد و خودرأیى عمل نمایى» (نامه ۵) و در مطالب آغازین عهدنامه مالک اشتر حضرت بدو چنین یادآور شد: «وَ لَا تَقُولَنَّ إِنِّی مُؤَمَّرٌ آمُرُ فَأُطَاعُ، فَإِنَّ ذلِکَ إِدْغَالٌ فِی الْقَلْبِ، وَمَنْهَکَهٌ لِلدِّینِ، وَ تَقَرَّبٌ مِنَ الْغِیَرِ؛ مبادا بگویى من اکنون بر آنان مسلّطم، از من فرمان دادن است و از آنان اطاعت کردن؛ که این عین راه یافتن فساد در دل، و خرابى دین، و نزدیک شدن تغییر و تحوّل [در قدرت] است» (نامه ۵۳)

او در پاسخ به این پرسش که چرا حضرت رابطه یک سویه استبدادی را موجب تضعیف دین می داند؟! گفت: مخاطب کلام حضرت، مالک اشتر است، مالک به عنوان یک انسان مسلمان در حال حکومت کردن است، البته این سخن فقط به مالک نیست بلکه خطاب به هر کسی است که به عنوان مسلمان یا به اسم اسلام حکومت و مدیریت می کند، اگر کسی به نام اسلام و دین یا با چهره مسلمان بر سر کار آمد و استبداد کرد، یک پیامدی دارد که این پیامد تضعیف و بی آبرویی دین و همچنین دین گریزی است؛ یکی از عوامل اساسی پیدایش دین گریزی، استبداد به نام دین است.

این پژوهشگر برجسته ادامه داد: خطبه ۲۱۶ نهج البلاغه در بحث حقوق و حقوق متقابل یک شاهکار است، امیرمؤمنان (ع) نگاه خودکامانه از سوى زمامداران به مردمان، و نگاه مملوکانه از سوى مردمان به زمامداران را بزرگ‏ترین آفت حکومت مى‏دانست و بسیار تلاش کرد که این امور را از ساحت حکومت خود پاک نماید. در عرصه پیکار صفّین در ضمن خطبه‏ والای ۲۱۶ خطاب به مردمان چنین فرمود: «فَإِنَّمَا أَنَا وَ أَنْتُمْ عَبِیدٌ مَمْلُوکُون لِرَبٍّ لَا رَبَّ غَیْرُهُ؛ جز این نیست که من و شما بندگان و مملوکان پروردگاری هستیم که جز او پروردگارى نیست» یعنی من بنده هستم و شما هم بنده، اما بنده خداوند، نه شما بنده من هستید و نه من بنده شما، نه شما مملوک من هستید، نه من مملوک شما.

او اظهار کرد: آنچه در طول تاریخ مورد پسند زمامداران بوده، این است که مردم مملوک باشند و بندگی آنها را کنند، خدمت گزار، سرافکنده، تعظیم کننده و پا بوس آنها باشند. امیرمومنان بر یک نکته اساسی تاکید می کنند که این نکته هنوز هم مغفول است و آن اینکه یک خدا بیشتر نیست، اما بیشترین مساله ای که همین امروز هم در همه عالم دیده می شود، شرک است؛ بدین صورت که کنار خدایی که رب العالمین است ما قائل به قدرت های دیگر هستیم؛ این مساله زمانی که وارد عرصه حکومت می شود، به شکل های خطرناک جلوه می کند.

امیرمؤمنان با رابطه یک سویه میان مردم و زمامداران مبارزه کرد

دلشاد تهرانی افزود: امیرمؤمنان (ع) در تمام دوران حکومت خود با این تلقّى که حق از آنِ زمامداران است و تکلیف بر دوش مردمان و میان والى و رعیت رابطه‏اى یک‏سویى برقرار است، به شدّت مبارزه کرد و بر حقوق مدارى تأکید ورزید و حقوق متقابل دولت و ملّت را بیان کرد و بر اجراى آن ایستادگى نمود. امام على (ع) در خطبه‏اى که در صفّین ایراد کرده چنین فرموده است: «أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ جَعَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِی عَلَیْکُمْ حَقًّا بِوِلَایَهِ أَمْرِکُمْ، وَ لَکُمْ عَلَیَّ مِنَ الْحَقِّ مِثْلُ الَّذِی لِی عَلَیْکُمْ، فَالْحَقُّ أَوْسَعُ الْأَشْیَاءِ فِی التَّوَاصُفِ، وَ أَضْیَقُهَا فِی التَّنَاصُفِ. لَا یَجْرِی لِأَحَدٍ إِلّا جَرَى عَلَیْهِ، وَ لَا یَجْرِی عَلَیْهِ إلَّا جَرَى لَهُ. وَ لَوْ کَانَ لِأَحَدٍ أَنْ یَجْرِیَ لَهُ وَ لَا یَجْرِیَ عَلَیْهِ، لَکَانَ ذلِکَ خَالِصًا لِلَّهِ سُبْحَانَهُ دُونَ خَلْقِهِ، لِقُدْرَتِهِ عَلَى عِبَادِهِ، وَ لِعَدْلِهِ فِی کُلَّ مَا جَرَتْ عَلَیْهِ صُرُوفُ قَضَائِهِ، وَلکِنَّهُ سُبْحَانَهُ جَعَلَ حَقَّهُ عَلَى الْعِبَادِ أَنْ یُطِیعُوهُ، وَ جَعَلَ جَزَاءَهُمْ عَلَیْهِ مُضَاعَفَهَ الثَّوَابِ تَفَضُّلًا مِنْهُ، وَ تَوَسُّعًا بِمَا هُوَ مِنَ الْمَزِیدِ أَهْلُهُ؛ امّا بعد، همانا خدا بر شما براى من حقّى قرار داد، چون زمامدارى شما را به عهده‏ام نهاد، و شما را نیز حق است بر من، همانند حقّ من که شما راست برگردن. پس حق فراخ‏تر چیزهاست که وصف آن گویند و مجال آن تنگ، اگر خواهند از یکدیگر انصاف جویند. کسى را حقّى نیست جز که بر او نیز حقّى است، و بر او حقّى نیست جز آن‏که او را حقّى بر دیگرى است؛ و اگر کسى را حقّى بُوَد که حقّى بر او نَبُوَد، خداى سبحان است نه دیگرى از آفریدگان، چه او را توانایى بر بندگان است، و عدالت او نمایان است در هرچیز که قضاى او بر آن روان است، و دگرگونى‏ها در آن نمایان. لیکن خدا حقّ خود را بر بندگان، اطاعت خویش قرار داده و پاداش آنان را در اطاعت، دو چندان یا بیشتر نهاده؛ از دَرِ بخشندگى که او راست و افزوندهى که وى را سزاست» (خطبه ۲۱۶)

علی(ع) در رعایت کردن حقوق، حکومت را پیشقدم می دانست

او به یکی از نکات مورد تأکید امیرمومنان در این زمینه اشاره و اظهار کرد: حضرت می فرمایند، آنکه در رعایت کردن باید پیشقدم شود، حکومت است و اگر حکومت رعایت نکرد نباید انتظار داشته باشد که مردم رعایت کنند. امیرمؤمنان على (ع) حقوق را طرفینى معرفى کرده و این حقیقت را یادآور شده که از جمله حقوق الهى، حقوقى است که براى مردم بر مردم قرار داده است و آن‏ها را چنان وضع کرده که هر حقّى در برابر حقّى دیگر قرار مى‏گیرد. هر حقّى به نفع یک فرد و یا یک جمعیت موجب حقّى دیگر است که آن را متعهّد مى‏کند؛ و هر حقّى آن‏گاه الزام‏آور مى‏گردد که دیگرى هم وظیفه خود را در مورد حقوقى که بر عهده دارد انجام دهد. آن حضرت چنین فرموده است: «ثُمَّ جَعَلَ – سُبْحَانَهُ – مِنْ حُقُوقِهِ حُقُوقًا افْتَرَضَهَا لِبَعْضِ النَّاسِ عَلَى بَعْضٍ، فَجَعَلَهَا تَتَکَافَأُ فِی وُجوُهِهَا، وَ یُوجِبُ بَعْضُهَا بَعْضًا، وَ لَا یُسْتَوْجَبُ بَعْضُهَا إِلَّا بِبَعْضٍ؛ پس خداى سبحان برخى از حق‏هاى خود را براى بعض مردمان واجب داشت، و آن حق‏ها را برابرِ هم نهاد، و واجب شدنِ حقّى را مقابل گزاردن حقّى گذاشت؛ حقّى بر کسى واجب نَبُوَد مگر حقّى که برابر آن است گزارده شود» (خطبه ۲۱۶)

همچنین آن حضرت در نامه‏ ۵۰ نهج البلاغه آورده است:

«أَلَا وَ إِنَّ لَکُمْ عِنْدِی أَنْ لَا أَحْتَجِزَ دُونَکُمْ سِرًّا إِلَّا فِی حَرْبٍ، وَ لَا أَطْوِیَ دُونَکُمْ أَمْرًا إِلَّا فِی حُکْمٍ، وَ لَا أُؤَخِّرَ لَکُمْ حَقًّا عَنْ مَحَلِّهِ، وَ لَا أَقِفَ بِهِ دُونَ مَقْطَعِهِ، وَ أَنْ تَکُونُوا عِنْدِی فِی الْحَقِّ سَوَاءً؛ فَإِذَا فَعَلْتُ ذلِکَ وَ جَبَتْ لِلَّهِ عَلَیْکُمُ النِّعْمَهُ، وَلِیَ عَلَیْکُمُ الطَّاعَهُ؛ بدانید حقّ شماست بر من که چیزى را از شما نپوشانم جز راز جنگ[که از پوشاندن آن ناچارم] ، و کارى را جز در حکم شرع بى‏راى زدن با شما انجام ندهم، و حقّ شما را از موقع آن به تأخیر نیفکنم، و تا آن را نرسانم وقفه‏اى در آن روا ندانم، و همه شما را در حق برابر دانم؛ پس هنگامى که وظیفه خود را [نسبت به شما] انجام دادم، نعمت دادن شما بر خداست، و طاعت من برعهده شماست»

در صورت اداى حقوق متقابل، حکومت به درستى سامان مى‏یابد

این محقق و نویسنده سیره نبوی و علوی با اشاره به اینکه امام على (ع) حقوق متقابل زمامداران و مردمان را مهم‏ترین بخش حقوق در هر جامعه‏اى معرفى کرده است، گفت: در صورت اداى حقوق متقابل، حکومت به درستى سامان مى‏یابد و الفت و عزّت و عافیت همه جانبه فراهم مى‏شود. آن حضرت فرموده است: «وَ أَعْظَمُ مَا افْتَرَضَ – سُبْحَانَهُ – مِنْ تِلْکَ الْحُقُوقِ حَقُّ الْوَالِی عَلَى الرَّعِیَّهِ، وَ حَقُّ الرَّعِیَّهِ عَلَى الْوَالِی، فَرِیضَهٌ فَرَضَهَا اللَّهُ – سُبْحَانَهُ – لِکُلٍّ عَلَى کُلٍّ؛ فَجَعَلَهَا نِظَامًا لِأُلْفَتِهِمْ، وَ عِزًّا لِدِینِهِمْ. فَلَیْسَتْ تَصْلُحُ الرَّعِیَّهُ إِلَّا بِصَلَاحِ الْوُلَاهِ، وَ لَا تَصْلُحُ الْوُلَاهُ إِلَّا بِاسْتِقَامَهِ الرَّعِیَّهِ. فَإِذَا أَدَّتِ الرَّعِیَّهُ إِلَى الْوَالِی حَقَّهُ، وَ أَدَّى الْوَالِی إِلَیْهَا حَقَّهَا عَزَّ الْحَقُّ بَیْنَهُمْ، وَ قَامَتْ مَنَاهِجُ الدِّینِ، وَ اعْتَدَلَتْ مَعَالِمُ الْعَدْلِ، وَ جَرَتْ عَلَى أَذْلَالِهَا السنُّنَنُ، فَصَلَحَ بِذَلِکَ الزَّمَانُ، وَ طُمِعَ فِی بَقَاءِ الدَّوْلَهِ، وَ یَئِسَتْ مَطَامِعُ الْأَعْدَاءِ. وَ اِذَا غَلَبَتِ الرَّعِیَّهُ وَالِیَهَا، أَوْ أَجْحَفَ الْوَالِی بِرَعِیَّتِهِ، اخْتَلَفَتْ هُنَالِکَ الْکَلِمَهُ، وَ ظَهَرَتْ مَعَالِمُ الْجَوْرِ، وَ کَثُرَ الْإِدْغَالُ فِی الدِّینِ، وَ تُرِکَتْ مَحَاجُّ السُّنَنِ، فَعُمِلَ بِالْهَوَى، وَ عُطِّلَتِ الْأَحْکَامُ، وَ کَثُرَتْ عِلَلُ النُّفُوسِ، فَلَا یُسْتَوْحَشُ لِعَظِیمِ حَقٍ عُطِّلَ، وَ لَا لِعَظِیمِ بَاطِلٍ فُعِلَ! فَهُنَالِکَ تُذِلُّ الْأَبْرَارُ، وَ تُعِزُّ الْأَشْرَارُ، وَ تَعْظُمُ تَبِعَاتُ اللَّهِ سُبْحَانَهُ عِنْدَ الْعِبَادِ؛ و بزرگ‏ترین حق‏ها که خداوند واجب کرده است، حقّ سرپرست بر شهروندان و حقّ شهروندان بر سرپرست است، که خداى سبحان آن را واجب نمود، و حقّ هر یک را به عهده دیگرى واگذار فرمود، و آن را موجب برقرارى پیوند آنان کرد، و ارجمندى دین ایشان. پس حالِ شهروندان نیکو نگردد جز آن‏گاه که سرپرستان نیکو رفتار باشند، و سرپرستان نیکو رفتار نگردند، جز آن‏گاه که شهروندان درستکار باشند. پس چون شهروندان حقّ سرپرست را بگزارد، و سرپرست حقّ شهروندان را به جاى آرد، حق میان آنان بزرگمقدار شود، و راه‏هاى دین پدیدار، و نشانه‏هاى عدالت برجا، و سنّت چنان‏که باید اجرا. پس کارِ زمانه آراسته گردد، و طمع در پایدارى دولت پیوسته، و چشم آز دشمنان بسته؛ و اگر شهروندان بر سرپرست چیره شود و یا سرپرست بر شهروندان ستم کند، اختلاف کلمه پدیدار گردد، و نشانه‏هاى جور آشکار، و تبهکارى در دین بسیار. راه گشاده سنّت را رها کنند، و کار از روى هوا کنند، و احکام فروگذار شود و بیمارى جان‏ها بسیار، و بیمى نکنند که حقّى بزرگ فرو نهاده شود و یا باطلى سترگ انجام داده. آن‏گاه نیکان خوار شوند، و بدکاران بزرگمقدار، و تاوانِ فراوان بر گردن بندگان از پروردگار» (خطبه ۲۱۶)

شروط زمامداری؛ درایت، معرفت، عدالت، قوت و سلامت

او نهمین محور مباحث حکومت در نهج البلاغه را شروط زمامداری عنوان و تصریح کرد: اداره امور مردمان، بر دوش گرفتن سنگین‏ترین امانت‏هاست، و زمامدارى آزمونى سخت و مسوولیتى بس خطیر است و فقط کسانى مى‏توانند در این آزمون سربلند بیرون آیند و حقّ این امانت را بگزارند و مسئولیت خویش را ادا نمایند که شروط احراز این مسئولیت در آن‏ها محقّق باشد؛ و زمامدارانى مى‏توانند حقوق مردمان را به درستى ادا نمایند و حکومت را به سوى اهدافش راه ببرند که به درایت و معرفت و عدالت و قوّت و سلامت متصف باشند و اگر جز این باشد تباهى و خودکامگى، و گمراهى و بیدادگرى، دولت و ملّت را نابود مى‏سازد. امام على (ع) در این باره چنین هشدار داده است: «وَ قَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّهُ لَا یَنْبَغِی أَنْ یَکُونَ الْوَالِی عَلَى الْفُروُجِ وَ الدِّمَاءِ وَ الْمَغَانِمِ وَ الْأَحْکَامِ وَ إِمَامَهِ الْمُسْلِمِینَ الْبَخِیلُ، فَتَکوُنَ فِی أَمْوَالِهِمْ نَهْمَتُهُ، وَ لَا الْجَاهِلُ فَیُضِلَّهُمْ بِجَهْلِهِ، وَ لَا الْجَافِی فَیَقْطَعَهُمْ بِجَفَائِهِ، وَ لَا الْحَائِفُ لِلدُّوَلِ فَیَتَّخِذَ قَوْمًا دوُنَ قَوْمٍ، وَ لَا الْمُرْتَشِی فِی الْحُکْمِ فَیَذْهَبَ بِالْحُقُوقِ، وَ یَقِفَ بِهَا دوُنَ الْمَقَاطِعِ، وَ لَا الْمُعَطِّلُ لِلسُّنَّهِ فَیُهلِکَ الْأُمَّهَ؛ شما خوب مى‏دانید که نه جایز است که بخیل بر ناموس و جان و غنیمت‏ها و احکام مسلمانان ولایت یابد و پیشوایى آنان را عهده‏دار شود تا در مال‏هاى آنان حریص گردد؛ و نه نادان تا به نادانى خویش مسلمانان را به گمراهى بَرَد؛ و نه ستمکار تا به ستم، عطاى آنان را بِبُرَد؛ و نه حیف و میل کننده اموال، تا به مردمى ببخشد و مردمى را محروم سازد؛ و نه آن که به خاطرِ حکم کردن رشوه ستانَد تا حقوق را پایمال کند، و آن را چنان‏چه باید نرسانَد؛ و نه آن که سنّت را ضایع سازد، و امّت را به هلاکت دراندازد» (کلام ۱۳۱)

او با استناد و استخراج از آموزه علی(ع) پنج شرط زمامداری را درایت، معرفت، عدالت، قوت و سلامت عنوان کرد و گفت: در شروط زمامداری دو بحث داریم، یک بحث اینکه امیرمومنان نگاه ما را تصحیح می کند و به ما دید، تذکر و هشدار می دهد که چرا باید این مساله جدی گرفته شود و اگر این شروط نباشند، چه اتفاقی می افتد. بحث دیگر اینکه درباره این پنج شرط عباراتی مستقیم و غیرمستقیم آمده است.

درایت و تدبیر لازمه حکومت کردن و مدیریت نمودن است

دلشاد تهرانی به مفهوم درایت به عنوان یکی از شروط زمامداری اشاره و تصریح کرد: با توجّه به اهمیت مدیریت انسانى از شروط اساسى زمامدارى درایت و خردمندى است و کسى نمى‏تواند بدون دریافت‏هاى صحیح از امور گوناگون و فهم عمیق از مسائل و خردورزى، مردمان را به نیکویى اداره کند. شرط تصمیم‏گیرى‏هاى درست و به‏موقع در اداره امور درایت و خردمندى است. بدون تشخیص درست مسائل و دریافت فهیمانه امور چگونه مى‏توان به تصمیمى راست دست یافت و حقوق مردمان را پاس داشت و پرچم حکومتِ حکمت را برافراشت؟ لازمه حکومت کردن و مدیریت نمودن، درایت و تدبیر است، چنان‏که امام على (ع) به صراحت فرمود: «لَا تَقُومُ مَمْلِکَهٌ إِلَّا بِتَدْبِیرٍ؛ مملکت جز به تدبیر نپاید» (وقعه صفّین/۱۵)

انسانى که اهل درایت نیست، بى‏ اندیشه سخن مى‏ گوید

او ادامه داد: انسانى که اهل درایت نیست، بى‏اندیشه سخن مى‏گوید و بدون فهم عمیق عمل مى‏نماید و پیوسته در اشتباه به سر مى‏برد و خود و دیگران را به تباهى سوق مى‏دهد. امام على(ع) در ضمن خطبه‏اى چنین فرموده است: «وَ إِنَّ لِسَانَ الْمُؤْمِنِ مِنْ وَرَاءِ قَلْبِهِ، وَ إِنَّ قَلْبَ الْمُنَافِقِ ِمنْ وَرَاءِ لِسَانِهِ، لِأَنَّ الْمُؤْمِنَ إِذَا أَرَادَ أَنْ یَتَکَّمَ بِکَلَامٍ تَدَبَّرَهُ فِی نَفْسِهِ، فَإِنْ کَانَ خَیْرًا أَبْدَاهُ، وَ إِنْ کَانَ شَرًّا وَارَاهُ؛ وَ إِنَّ الْمُنَافِقَ یَتَکَلَّمُ بِمَا أَتَى عَلَى لِسَانِهِ، لَا یَدْرِی مَاذَا لَهُ وَ مَاذَا عَلَیْهِ. وَ قَدْ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ، صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ: “لَا یَسْتَقِیمُ إِیمَانُ عَبْدٍ حَتَّى یَسْتَقِیمَ قَلْبُهُ، وَ لَا یَسْتَقِیمُ قَلْبُهُ حَتَّى یَسْتَقِیمَ لِسَانُهُ”. فَمَنِ اسْتَطَاعَ مِنْکُمْ أَنْ یَلْقَى اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ هُوَ نَقِیُّ الرَّاحَهِ مِنْ دِمَاءِ الْمُسْلِمِینَ وَ أَمْوَالِهِمْ، سَلِیمُ اللِّسَانِ مِنْ أَعْرَاضِهِمْ فَلْیَفْعَلْ؛ هر آینه زبان مؤمن در پس قلب اوست و قلب منافق در پس زبان او. زیرا مؤمن هنگامى که آهنگ گفتن کند، نخست در درون خود در آن بیندیشد، اگر نیک بُوَد بر زبان آرد، و اگر بد بُوَد پنهانش دارد. و منافق هر سخن که بر زبانش آید بگوید و نداند که چه به سود اوست و چه بر زیان او. و رسول خدا (ص) فرمود: «ایمان بنده‏اى استوار نگردد تا دلِ او استوار شود، و دلِ او استوار نشود تا زبان او استوار نگردد، پس هر یک از شما که تواند خدا را دیدار کند در حالى که دست به خون و مال مسلمانان نیالوده و زبان به ریختن آبرویشان نگشوده باشد، باید چنین کند» (خطبه ۱۷۶)

او افزود: بر این اساس است که امیرمؤمنان على (ع) به درایت در امور سفارش کرده و فرموده است: «اِعْقِلُوا الْخَبَرَ إِذَا سَمِعْتُمُوهُ عَقْلَ رِعَایَهٍ لَا عَقْلَ رِوَایَهٍ، فَإِنَّ رُوَاهَ الْعِلْمِ کَثِیرٌ، وَ رُعَاتَهُ قَلِیلٌ؛ چون خبرى شنیدید آن را نیک بفهمید و در آن بیندیشید، نه این‏که بشنوید و نقل کنید زیرا نقل کنندگان علم بسیارند ولى اندیشه کنندگان در آن اندک‏اند» (حکمت ۹۸)

دلشاد تهرانی با بیان اینکه انسان جز به درایت و تدبیر نمى‏تواند خود و دیگران را از لغزش و پشیمانى در امان بدارد که این امر در اداره امور حیاتى است، گفت: امیرمؤمنان (ع) فرموده است: « الْفِکْرُ فِی الْأَمْرِ قَبْلَ مُلَابَسَتِهِ یُؤْمِنُ الزَّلَلَ؛ اندیشیدن در هر کار پیش از ورود به آن، از لغزش ایمن مى‏سازد» (شرح غررالحکم ۶۹/۲) بیشترین لغزش‏ها در اداره امور محصول فقدان خردورزى و درایتمندى است، و پناه بر خدا از مدیریت بى‏درایت که امام على (ع) یادآور شده است: «نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ سُبَاتِ الْعَقْلِ وَ قُبْحِ الزَّلَلِ؛ پناه مى‏بریم به خدا از خفتن عقل و زشتى لغزش ها» (کلام ۲۲۴)

منبع: شفقنا

منتشر شده در اندیشه
بازگشت به بالا