رسول جعفریان
خاطرم هست دکتر شریعتی در جایی از آثارش، در باره خاکشیریسم مطلبی را بیان می‌کند. دلاک محل که در حمام کار می‌کرد، وقتی گوش مفتی به دست می آورد و مشغول مشت و مال و چرک گرفتن از کسی بود که زیر دستش قرار گرفته بود، شروع می‌کرد به انواع افاضات و مخصوصا اگر مشتری اظهار ناراحتی از درد و رنجی می‌کرد او به بیان درمان می پرداخت. اگر مشتری می‌گفت: مدتی است کمرم درد می‌کند و شبها نمی‌توانم بخوابم، هر دوایی هم که خورده ام نتیجه ای نداره؛ دلاک می‌گفت: اتفاقا دوای این خیلی ساده است شما یک سیر خاکشیر بگیرید و شب در آب نم کنید و بگذارید تا صبح خیس بخورد، بعد صبح ناشتا میل کنید، همین! مشتری هم اظهار تشکر کرد» و این حکایت ادامه می یافت.
این روزها، باز دیدم، کسی نوشته بود که چاره این کرونا، همان ده سیر خاکشیر است. همان لحظه در اخبار آمده بود که بیل گیتس 125 میلیون دلار برای تحقیقات در باره درمان کرونا کمک کرده است. بگذریم که اتحادیه اروپا 25 میلیارد دلار برای مبارزه با کرونا اختصاص داد و امریکا بالای هشت میلیارد دلار.
تفکر خاکشیریسم همچنان بر اذهان ما مردم حاکم است. فرض کنید یکی بود و یکی نبود، یک ابن سینا و محمد بن زکریای رازی بود و آثاری هم به زمان خودشان نوشتند. این چه بیماری است که ما هر روز باید به آنها افتخار کنیم و خودمان دست روی دست بگذاریم؟ نگرانیم که همسایگان شخصیت های علمی و ادبی ما را از ما بدزدند. به نظرم باید نگران باشیم که چرا دیگر نمی توانیم مانند آن شخصیت ها را در روزگار خودمان داشته باشیم که وقتی کتابی می نویسند، تا یکی دو سال، به ده زبان زنده دنیا ترجمه شود.
الان که این متن را می نویسم، صبح روز چهارشنبه 21 اسفند، سیمای ملی، دست به دامن روحانیون شده است تا از مردم بخواهند اصول بهداشتی را رعایت کنند. اینکار که البته لازم است، همزمان چند چیز را نشان می دهد. این که اولا جامعه ما کجا قرار دارد، ثانیا  سیما و حکومت درباره ما مردم چطور فکر می کند و سوم این که لازم است ما در مقابل این مشکل که برای دین در این ماجرا فراهم آمده، دامن آن  را پاک کنیم. عجیب آن که همین امروز دو کلیپ از دو سخنران روحانی داشتم که مردم را به مقابله با این قبیل اقدامات، یکی خلوت کردن مجالس امام حسین و حرم ها و دیگری صله رحم به مناسبت ویروس کرونا ـ و توصیه این که دیدارها تعطیل شود ـ دعوت می کرد، و اظهار گلایه داشت که چرا ما باید اینها را ترک کنیم؟
به هر روی من با توصیه دیروز آقای عبدی موافقم که روحانیت و بویژه مرجعیت، به طور جد، باید دامن خود را از این اتهامات تطهیر کند و اگر امروز نکند، فردا دیر است.
منتشر شده در یادداشت

رسول جعفريان
اين مقاله حاوي دو بخش است: بخش اول نمونه هاي تاريخي از اظهار نظرهايي كه در باره اتصال دولت صفوي با دولت صاحب الزمان عليه السلام در متون تاريخي آمده و دوم رساله شرح حديث دولتنا از دوره شاه طهماسب كه ضمن آن خواسته است بگويد دولت طهماسب به صاحب الزمان (ع) متصل خواهد شد.

مقدمه
مهدويت يكي از باورهاي رسمي مسلمانان است كه هر چند، هر كدام در چگونگي آن با يكديگر اختلاف نظر دارند، اما در اصل آن متفق هستند. اين باوري است كه ريشه در اديان الهي دارد و اميدي است كه نور ايمان و اعتماد را در قلوب مؤمنان استوار مي‌سازد. مهدويت راه فراروي بشر را تعريف كرده و ارزشهاي مثبت را به او مي‌شناساند و ايده‌آل قابل تحقق را به وي وعده مي‌دهد. كليت آن با اين آيت قرآني تعريف مي‌شود كه «بقية الله خير لكم ان كنتم مؤمنين»، چنان كه با آيت ديگر قرآني «ان الارض يرثها عبادي الصالحون» اساس آن استوار مي‌گردد.
در كنار آن اصل، استفاده از باور مهدويت براي توجيه مشروعيت حكومت‌ها، از روشهاي بسيار باسابقه در تاريخ ادبيات ديني است. در دنياي اسلام، اين كه عباسيان القابي چون سفاح و منصور و مهدي و هادي و رشيد و مأمون را انتخاب كردند، بر اساس آن بود كه اين القاب به عنوان القابي براي مهدي موعود بكار رفته بود و آنان قصد سوء استفاده از آن را داشتند. در برابر، نگاهي به مقاتل الطالبيين و منابع مشابه، نشان مي‌دهد كه در جريان قيام هاي علوي نيز فراوان از اين امر استفاده شد. در ميان شيعيان امامي نيز اين ماجرا رسوخ يافت، چنان كه مروري بر فرق الشيعه نوبختي و المقالات و الفرق اشعري مي‌تواند ما را با گستره وسيع استفاده از اين مسأله براي جذب مردم آشنا كند، اين كه چگونه كساني با طرح ادعاي مهدويت در باره برخي از امامان، تلاش كردند مسير تشيع امامي را تغيير دهند.
در حاشيه مسأله مهدويت بود كه از قرن دوم دانشي به نام ملاحم و فتن يا علائم آخر الزمان شكل گرفت و به دليل استفاده هاي سياسي كه از آن مي‌شد، هر روز افزوده‌هاي ساختگي بر آنچه اساسي داشت، اضافه مي‌شد. كتاب ملاحم و فتن نعيم بن حماد (م 229) يكي از قديم ترين نمونه‌ها و ساختگي‌ترين آنهاست كه بارها چاپ شده، و متن چاپي از اينترنت قابل دانلود است. اين كتاب هميشه مورد استفاده فرصت طلبان و ساده لوحان بوده و هست.. بعدها مدل‌هاي ديگري از اين قبيل كتابها نيز نوشته شد.
تاريخ مهدويت‌هاي دروغين در تاريخ به قدري زياد است كه شمارش آنها از همه مناطق دنياي اسلام از شرق و غرب اسلامي كار بسيار دشواري است. اين امر تا به امروز وجود دارد و حتي در اين اواخر شاهد بوديم كه در جريان حمله امريكا به عراق، چندين نفر در آن نواحي با ادعاي مهدويت يا باب شوريدند (مانند جند السماء) و هنوز هم برخي به كارهاي خود ادامه مي‌دهند.
در موارد زيادي اين جريان با مقاومت علما و مراجع و سياستمداران اصيل روبرو شد و از ميان رفت، فعاليت هاي امير كبير بود كه باعث نابودي موقت بابيت گرديد. اما مواردي بوده كه بانيان آن با جذب توده هاي ساده دل، توانستند مشكلاتي را ايجاد كند. پيدايش بابيت و بهائيت كه تا به امروز مشكله اي براي جهان اسلام شده است، از همين مجرا بوده است.
دقيقا روشن نيست كه در پي چه زمينه‌هايي، در چند دهه اخير، تبليغات در اين زمينه توسعه يافته است. شايد يك عامل انكارها و ترديدهايي كه روشنفكران در باب مهدويت داشتند و عده‌اي را برآن داشت تا در اين زمينه دست به روشنگري زده و آثاري بنويسند. پيش از آن هم در قرن سيزدهم، و ادامه فعاليت هاي بهائيان عده‌اي را برانگيخت تا در اين باره مطالب بيشتري بگويند و بنويسند. در كنار آنها، روشهايي كه برخي از مبلغان مذهبي در چند دهه گذشته در پيش گرفتند در توسعه آن نقش زيادي داشت كه يكي از آنها پيدايش مهديه‌ و مهديه‌ها بود.
همه اين فعاليت ها بر اين پايه بود كه در كنار اساس مهدويت به عنوان يك نظريه اسلامي و بويژه شيعي، فعاليت‌هايي پديد آيد كه بسا در انگيزه و انگيخته گرفتار لغزش بود و راه را براي خارج شدن از مسير صحيح هموار مي‌كرد.
اكنون چند سال است كه با شدت و حدت بيشتري اين مسائل دنبال مي‌شود. حدود بيست سال پيش كتاب عصر الظهور در ايران انتشار يافت و يك تطبيق كلي ميان انقلاب اسلامي با ظهور مهدي (ع) با تأكيد بر عنصر «ايراني» صورت گرفت. اين آغاز كار بود. در پنج شش سال گذشته، شيب شتاب گونه اين مسائل چندين برابر شده و چند صد عنوان كتاب در اين باره چاپ شده است كه بسياري از آنها بدون نظر كارشناسي و صرفا مبتني بر رواياتي است كه نياز به كاوش هاي جدي علمي دارد. [در كتابخانه تاريخ قم از موجودي 1091 عنوان كتاب در باره اين موضوع، 470 عنوان از سال 84 به اين طرف است]. نكته شگفت آن است كه بر اثر رواج اين آثار فضاي تازه‌اي پديد ‌آمده است كه برخي از سياستمداران را نيز به هوس استفاده از آنها انداخته است.
نويسنده بر آن نيست كه نظري در اين باره بدهد، زيرا اين كار نياز به تحقيق و تتبع گسترده دارد. آنچه در اينجا ارائه مي‌شود، مروري بر ديدگاه هاي مشابهي كه كما بيش در تاريخ گذشته ما، به ويژه روزگار صفوي ـ كه قرابت ها و مشابهت‌هايي هم با ما دارد ـ پديد آمده است.
تنها تأكيد نويسنده اين است كه اظهار نظر در اين حوزه هاي ديني، خيلي عوامانه شده و در واقع از دست مراجع ديني خارج شده است. اين در حالي است كه نوع اين مطالب به ويژه علائم ظهور كه غالب آنها با اشاره به رخداد خاصي از قيامهاي معترضان در گوشه وكنار بلاد در مشرق و مغرب ساخته شده، و كليدهايي است كه با اندكي توجيه هر قفلي را به ظاهر باز مي كند، بايد با منطق پژوهشي خاص خود مورد ارزيابي قرار گيرد. تنها اگر بنا باشد نام شهر محل ظهور را از روايات و نقلهاي برجاي مانده درآوريم، بايد حضرت حجت ـ سلام الله عليه ـ همزمان از دهها شهر ظهور كند! البته براي برخي همين هم نشانه جعل نخواهد بود، اما به هر حال عقل سليم هم بايد جايگاهي داشته باشد.
نظريه اتصال دولت صفوي به دولت مهدي (ع) به عنوان يك نظريه، با توجيهات مختلف در تمامي دوره صفوي يعني طول دويست و سي سال به ويژه دوره اخير آن مطرح بوده است.[1] نمونه‌هايي كه در ادامه خواهد آمد، مطلبي است كه تقريبا به ترتيب تاريخي بيان خواهيم كرد. اين موارد نياز به نقد كردن ندارد، زيرا همان طور كه يك عالم شيعه در دوره زنديه ابراز كرده، تاريخ خود به خود باطل بودن آن را ثابت كرده است. بنابرين انگيزه مرور بر آنها صرفا براي عبرت و توجه كساني است كه اين قبيل اظهار نظرها را بدون انگيزه‌هاي خاص و بيشتر با دلي ساده يا از روي ساده لوحي مطرح مي‌كنند. آنان توجه داشته باشند كه تأكيد بر ظهور نزديك، آن هم با اسم آوردن از اشخاص و افراد، چيزي شبيه همين مواردي است كه در اينجا ملاحظه مي كنند، نمونه‌هايي كه با گذشت زماني نه چندان دور كه همه آبها از آسياب افتاد، نتيجه‌اي جز وهن مذهب، نزد جوانان و خنده طعنه‌زنان نخواهد داشت.
اساسي ترين هدف توجيه مشروعيت سلطان برابر فقهاست
يك پرسش اساسي اين است كه بنياد تئوريك اين اظهار نظرها و نظريه‌ها از كجاست. بايد اساس آن را در چارچوب مشروعيت و توجيه سلطنت صفوي دانست. شايد كمتر اثري مانند «رساله در پادشاهي صفوي» بتواند اين نكته را به ما تفهيم كند كه اساس اين قبيل توجيهات، در برابر آنچه در فقه اصيل شيعي آمده و در آن اساس سلطنت مخدوش دانسته شده، بر اين پايه است كه سعي‌ مي‌كند اطاعت از سلطان را واجب نشان دهد. در اين باره، افزون بر استفاده از برخي از روايات كه منبع غير شيعي هم دارند، از اين قبيل تطبيق ها و توجيهات استفاده شاياني شده است. براي نمونه رساله‌اي كه در قرن هجري زمان شاه طهماسب به عنوان اربعين حديث نوشته شده، مؤلف در همان مقدمه مي‌گويد: من در ميان اخبار، احاديثي يافتم كه دلالت بر وجوب دعا و اطاعت از «هذه الدولة الناطقة اللامعة» دارد. آن وقت اين روايت را از انس بن مالك از رسول الله (ص)‌ نقل مي‌كند كه فرمود: طاعة السلطان واجبة، و من ترك طاعة السلطان فقد ترك طاعه الله و دخل في نهيه، سپس چند حديث ديگر هم نقل كرده است.[2] اما اين امر در اثبات مشروعيت كافي نبود. به همين جهت، از راه هاي ديگري هم استفاده شد كه از آن جمله، تطبيق برخي از روايات بر ظهور دولت صفوي بود.
آنچه مهم است اين كه اين امر، چندان جدي گرفته نشد. دليل آن هم اين بود كه فقها، تا آنجايي كه در چهارچوب فقه حركت مي‌كردند، براي اين قبيل احتمالات ارزشي قائل نبودند. به عكس، اين قبيل تطبيقها، كار عالمان اخباري بود كه چندان در بند صحت و سقم احاديث نبودند و زماني نيز كه گرايش اخباري آنان نيرومند شد، از اين كه مدعي شوند همه اخبار درست است، ابائي نداشتند. بنابرين يك بار ديگر، جريان اخباري، تلاش كرد تا ابزاري براي توجيه سلطنت صفوي شود كه از نظر فقها، اساس و پايه‌اي نمي‌توانست داشته باشد. فقها غالبا تعبير «سلطان العادل» را هم به امام معصوم برگردانده و در اين باره تصريح داشتند.[3]
بالا گرفتن مباحث مربوط به رجعت و علائم ظهور در اواخر دوره صفوي
براي القاي تصور مشروعيت دولت، احاديث علائم ظهور و رجعت، از ظرفيت مناسبي براي اين كار برخوردار بود، زيرا امكان تطبيق‌ علائم ظهور با شرايط مختلف، به دليل نشانه هاي متعدد و متفاوتي كه در شماري از روايات آمده، زمينه اين كار را فراهم مي كرد. شواهد نشان مي‌دهد كه در اواخر دوره صفوي اين مباحث اوج گرفت، هرچند از پيش از آن هم وجود داشت.
بر اساس آگاهي هاي موجود، در سه چهار دهه پاياني عصر صفوي، مباحث مربوط به رجعت و علائم آخرالزمان بالا گرفت. به طوري كه آگاهيم شيخ حر عاملي (م 1104) در همين دوره كتابي در اثبات رجعت با عنوان «الايقاظ من الهجعه» نوشت. چندين كتاب ديگر از همين دوره را آقا بزرگ در ذريعه، (1/94 – 95، 513، 2/ 193 – 194) شناشانده است. شيخ حر كتابش را در رد بر تفريج الكربه في اثبات الرجعه ـ تقديمي به شاه سليمان ـ ياد كرده و گفته است كه اثر ياد شده پر از مطالب غرايب مستبعد است كه معلوم نيست نويسنده آنها را از كجا نقل كرده است. وي مي‌افزايد كه اين كتاب سبب توقف برخي از شيعيان در قبول رجعت و انكار آن از اصل شده است![4]
اين قبيل مطالب، براي توده‌هاي عادي مردم جذابيت داشت و ميان آنان موج ايجاد مي‌كرد. ميرلوحي در مقدمه كفاية المهتدي به بالا گرفتن بحث از رجعت اشاره كرده و مي‌نويسد: در اين ايام شريفه بعضي از خواص و عوام شيعه از غيبت و رجعت آن شاه بارگاه امامت و خلافت ـ عليه السلام ـ سؤال نمودند و در مقام تحقيق بعضي از گفتگوهاي حضرت افادت و افاضت منزلت صدر نشين صفه معلمي و مدرسي ملامحمد باقر بن ملامحمد تقي بن ملامجلسي درآمدند. چون ملاي مذكور كتابي در رجعت قلمي ساخته‌اند و بسياري از مردمان را به مناقره و مشاجره انداخته و جمعي از صلحاي مؤمنين التماس داشتند بلكه حروف اقتراح بر رقاع الحاح مي‌نگاشتند كه اين مستغرق بحر اضطراب، چند كلمه در اين باب از مخزون خاطر فاتر با بطون سواد دفاتر به دستياري خامه و خضاض بياض رساند».
ميرلوحي در ادامه روي رفتار عوام انگشت نهاده و ضمن اشاره به اين كه اقدام به نوشتن نقد براي او دشوار بوده، يكي از علل آن را، رفتار عوام در حمايت از شماري از اشخاص ياد كرده و اين كه محققان در چنين فضايي نمي‌توانند چيزي بنويسند. «وقتي كه عوام به آن طور موسري [ثروتمند] گرويده باشند، و از مثل اين فقير معسري به سبب حق گفتن رميده باشند، مشكل مي‌نمايد كه گفتار اين بي مقدار را اعتبار باشد و التفات به تأليف اين ضعيف كنند».
وي سپس به اين ادعاي عرفا اشاره كرده كه گفته‌اند: « عوام به هر كس مايل شوند هر نادرستي كه گويد و كند به آن قائل شوند، و از هر كس اعراض كنند هرچه گويد و كند برو اعتراض كنند». ميرلوحي از دو نفر از فريبكاران عالم نما در اصفهان به نام‌هاي شيخ محمدعلي مشهدي و عبدالله متجنّن ياد مي‌كند كه نزد مردم اين شهر «افضل و اعبد و اعلم و ازهد از شيخ محمدعلي مذكور نبود؛ آن ميلي كه عوام به او كردند به كدام يك از فضلا و علما و زهاد و عباد عصر كرده بودند؟‌» وي مي‌افزايد به رغم آن كه «مدار كار آن مخرّب دين بر افترا زدن بر خدا و مصطفي و ائمه معصومين بود»‌ و«جمعي كثير از عدول مؤمنين و ثقات اهل دين، محضر در كفرش قلمي نمودند» با اين حال هيچ يك از عوام از او برنگشته «بلكه رغبت ايشان به آن شيطان آدميان، بعد از اتمام محضر، از حد گذشت. عوام را چه كار به اقوال علماي دين دار و محضر است؟ نظر ايشان بر قطار شتر و طويله اسب و استر است».[5]
داستان رجعت و علائم ظهور و ادعاهاي تطبيق، نه تنها عوام بلكه خواص را هم شامل گرديده و دامن برخي از علماي بزرگ را هم گرفت. ميرلوحي از داستان‌هايي كه برخي از علما در اين باره و اين كه صاحب الزمان ـ نعوذ بالله ـ در ركاب آنان قدم مي‌زده، نقل كرده، و مي‌نويسد: مردي بنّاي اردستاني عليرضا نام از غايت تعصّب و جهل و ناداني مي‌گفت كه در وقتي كه آخوند ملامحمد تقي از مكه مراجعت نمود، دو تن در ركابش مي‌آمدند و از آخوند مسأله‌ها مي‌پرسيدند. هرچند آخوند عنان مي‌كشيد و مبالغه مي‌نمود كه شما توقف نماييد يا پيش‌تر برويد كه راضي به ركابداري نيستم، ايشان مي گفتند كه ما مي‌خواهيم كه اين شرف حاصل كنيم و استدعا داريم كه ما را از ادراك اين سعادت محروم نسازي و در حلّ مسائل كه بر ما مشكل است ما را بنوازي. بعد از آن كه آخوند ديد كه به هيچ وجه دست از ركاب او بر نمي‌داند و ركابداري او را موجب افتخار مي‌شمارند، از ايشان پرسيد كه شما كيستيد؟ يكي از ايشان گفت: من حسين بن علي بن ابي طالبم و ديگري گفت كه من صاحب الزمانم. ژاژخائي‌هايي عوام كالانعام در اين باب بسيار است و افتراي ايشان بر ايمه مصعومين بيشمار و ذكر همه آن موجب اطناب و اكثار و چون اين كمترين به سبب غيرت دين خواست كه علوّ درجه و سموّ مرتبه حضرت قائم خاتم الاصياء را بر ايشان ظاهر سازد تا امام زمان را بشناسند و آن مزخرفات درهم نتراشند، عناد و عصيان افزودند و به افترا و بهتان زبان گشودند كه آخوند، ما را ملاپشم الدين گفته و در اين باب محضر تمام مي‌كردند».[6] در ادامه مطالبي را كه ميرلوحي در باره رساله رجعت علامه مجلسي و تطبيق‌هاي وي در باره سلاطين صفوي آورده مرور خواهيم كرد.
بدين نكته بايد توجه داشت كه جداي از آن كه نگره اخباري به طور عموم، تعقل و تأمل را تحت الشعاع قرار داد، برخي از علما، به رغم آن كه در علم و دانش قوي بودند، گاه رگه‌هاي سادگي شگفتي داشتند كه سبب لغزش آنان در سياست و حيات سياسي نيز مي‌شد.
در اينجا مروري بر برخي از ديدگاه هاي مطرح شده در باره نظريه اتصال دولت صفوي به دولت قائم عليه السلام و مقدمه بودن دولت صفوي براي دوره ظهور خواهيم داشت. اين اظهار نظرها با شدت و ضعف مطرح شده و آنها نيز كه استدلالي هستند، به لحاظ استدلالي توجيهات مختلفي ارائه كرده اند.
در اين باره، جداي از مواردي كه به ترتيب تاريخي نقل خواهد شد، دو رساله هم ارائه شده است. يك رساله از يكي از نوادگان دختري ميرداماد است كه در داخل متن آمده و مهم تر از آن، رساله «شرح حديث دولتنا» است كه در پايان بحث به طور مستقل ارائه خواهد شد و توضيحاتي نيز در مقدمه آن خواهد آمد. اين رساله در باره دولت طهماسب و طرح اين نظريه است كه دولت شاه طهماسب مقدمه ظهور دولت قائم است.
آراء در باره نظريه اتصال
1 . شرف الدين قاضي احمد قمي از مورخان دوره طهماسب [930 ـ 984] و اوائل عصر عباس اول [م 1038] مي‌نويسد: هم درين سال [908] شاه جمجاه به واسطه گوشمال علاء الدوله ذو القدر متوجه ارزنجان گشتند و او را آلادانه نام نهادند، چون فصل زمستان بود، كارى از پيش نرفت و قشلاق اين سال به فتح و فيروزى و اقبال در دار السلطنه تبريز واقع شد.
سابقا حديثى در باب ظهور حضرت ولايت مرتبت قدوسى منزلت شيخ صفى الحق و الحقيقة و الدين ابو الفتح اسحق ـ قدس اللّه سره ـ از حضرت سيد المحققين وارث علوم ائمة المعصومين، مير مرتضى علم الهدى عليه الرحمة و الثناء مذكور شد. اما حديثى ديگر كه فقير مؤلف از حضرت شيخ الطايفه بهاء الملة محمد العاملى شنيدم كه دلالت بر ظهور شاه صاحبقران خسرو گيتى‏ستان نموده، اينست كه آن حضرت چنين نقل فرمودند كه اين حديث را به نوعى كه از پدر مرحوم خود، يعنى شيخ حسين عبد الصمد عاملى [م 984] شنيدم اين است كه: انّ لنا باردبيل كنزاً و اىّ كنز، ليس بذهبٍ و لا فضّة ولكنّه رجل من اولادى يدخل تبريز مع اثنا عشر الفا راكبا بغلة شهباء و على راسه عصابة حمراء. سيد كبير مرحوم سيد حسن بن السيد جعفر العاملى الكركى استاد پدر فقير، به فقير گفت: در اوايل سلطنت پادشاه مرحوم شاه اسماعيل ـ طاب ثراه ـ كه به زيارت مشهد مقدس مى‏رفتم، به تبريز رسيدم، شاه در شكار بودند. روزى كه از شكار معاودت فرمودند با اهالى تبريز كه به استقبال رفته بودند رفتم. اتفاقا شاه عالم‏افروز آن روز بر استر سفيد سوار بودند و به واسطه كوفت چشم، دستمال سرخ بر سر بسته بودند و لشكرى كه همراه بودند دوازده هزار سوار بودند. در آن وقت اين حديث كه به چند سال قبل ازين به نظر رسيده بود به خاطر رسيد.[7]
گفتني است كه اصل اين روايت، در باره طالقان است، چنان كه در كنز العمال (ش39677) از كتاب الفتن ابوالغنائم كوفي نقل شده است كه : ويحا للطالقان، فإن لله فيه كنوزا ليست من ذهب ولا فضة. آفرين به طالقان، خداوند در آنجا گنج هايي دارد كه از طلا و نقره نيست [يعني آدم ‌هايي هستند در حكم طلا و نقره].[8] شگفت آن كه گنج يابان منطقه، تمام كوه‌هاي اطراف طالقان را سوراخ كرده‌اند تا اين گنج كه بنا به ظاهر روايت اساسا طلا و نقره نيست، به دست آورند!
2 . شرف الدين قمي در جاي ديگري در باره طهماسب مي‌نويسد: چون خاقان سكندرشان مظهرى بود از آثار دودمان مرتضوى و به مؤداى حقيقت انتماى، «لكل اناس دولت و دولتنا فى آخر الزمان» در اندك زمانى اجراى مذهب حق نموده رفع بدع فرمودند و مترصد آن مى‏بودند كه تمامى ربع مسكون را تسخير نموده در جمع اقطار مذهب ائمه اطهار را انتشار دهند.[9] بدين ترتيب بر اساس روايت مزبور، او دولت صفوي را آخرين دولت پيش از ظهور مي‌داند.
3 . همين نويسنده در جاي ديگري در باره اسلام آوردن عيسي خان گرجي مي‌نويسد: وهم درين سال، عيسى خان ولد لوند خان گرجى كه به كيش و آيين گبران و مذهب ترسايان بود و نهايت حسن و رعنايى و غايت صفا و زيبايى داشت، ... به درگاه عالم پناه آمده منظور نظر كيميا اثر گرديده، در روز سه شنبه پانزدهم شهر جمادى الاول سنه مذكوره به شرف اسلام مشرف گشته شاه عالميان او را به رتبه فرزندى سرافراز ساختند و ... بعد از آن شاه عالميان در تربيت و رعايت عيسى خان كوشيده او را در دولتخانه قديم كه سلطان بايزيد مى‏نشست جاى داده ... و امر شد كه منشيان عطارد بنان تفصيل اين واقعه را به قلم خجسته رقم در آورده به مشهد مقدّس معلّى مزكّى نزد شاهزاده ابو الفتح سلطان ابراهيم ميرزا فرستند. منشيان حكم همايون بدين عنوان مرقوم ساختند كه: «فرزندى اعزّى ارجمندى نصرت شعارى، ابو الفتح سلطان ابراهيم ميرزا و امراى عظام تابين قنبر بيگ آسايش اغلى استاجلو و سليمان بيگ ملكن اغلى ذو القدر و احمد بيگ افشار و سادات كرام و امراى ذوى الاحترام مشهد مقدّس معلّى ميرزا ابو طالب رضوى و امير شريف موسوى كلانتر به عواطف و مراحم شاهى سرافراز گشته بدانند كه چون درين ايام خجسته فرجام تباشير ظهور حضرت امام انام خاتم ايمة البررة العزّ العظام حجة اللّه بين الانام قايم اهل البيت محمد- الهادى المهدى صاحب الزمان ـ عليه و عليهم صلوات اللّه الرحمان ـ به مثابه انوار صبح صادق از افق غيبت در اطراف و اكناف عالم سمت طلوع انوار و صفت لموع دارد، عن قريب شعشعه مهر امامت و لمعات انوار هدايت آن حضرت در عرصه آفاق تابان و درخشان و آثار ظلمت شرك و طغيان از صفحات عالم متلاشى و پريشان خواهد گشت، و از علامات طلوع انوار آن مظهر محمود و مقدمات ظهور آن دولت موعود آنكه از اوايل ايام صبى الى يومنا هذا كه ايالت پناه حكومت دستگاه فرزندى جلالا للايالة و الاقبال ابو المؤيد عيسى خان ميرزا وقفه اللّه تعالى لما يحب و يرضاه اوصله الى غاية ما يتمنّاه فى الدين و الدنيا كه ذات اشرف اقدس اعلى را واسطه حصول مطالب و مآرب دينى و دنيايى خود دانسته، همواره طريق بازگشت و آمد شد به درگاه معلّى و بارگاه اعلى مسلوك داشته بود و به وسيله اظهار خلوص ارادت و اعتقاد، خود را در ظل عاطفت و هماى حمايت همايون شاهى ما جاى داده به مقتضاى كلّ مولود يولد على الفطره، بنابر سابقه تعارف ازلى و حسن استعداد و مناسبت جبلى و قابليت فطرى آثار ميل و رغبت تمام به متابعت دين اسلام و اجتناب و نفرت از كيش و آيين كفر و آثام همواره از اوضاع و اطوار اولايح و لامع بود، از ميامن و انفاس عيسوى خاصيت و بركات مواعظ و نصايح دلپذير كه به مقتضاى «ادْعُ إِلى‏ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ» درين مدت از زبان مبارك مقال ما كه ترجمان ملهم دولت و اقبال است به گوش نصيحت نيوش او مى‏رسيد، نور هدايت و توفيق در خاطر او كه فى الواقع مستعد فيضان انوار سعادات غيبى است راه يافته بود. تا درين ولا كه مجددا به راهنمونى قايد توفيق روى ارادت و اخلاص به درگاه عرش اشتباه آورده به دولت مجالست و سعادت صحبت همايون فايز شد...[10]
4 . صاحب روضات در باره شاگردان ابن فهدحلي مي‌نويسد: يكي از آنها سيد محمد فلاح مشعشعي حويزي بود. كسي كه ابن فهد رساله‌اي براي او نوشت و وصاياي خود را در آن آورد. از جمله آن وصايا آن بود كه به زودي شاه اسماعيل صفوي ظهور خواهد كرد، چنان كه امير المؤمنين روز صفين، بعد از كشته شدن عمار ياسر برخي از ملاحم از جمله خروج چنگيز و ظهور شاه اسماعيل را خبر دارد. به همين جهت، ابن فهد، در اين رساله به واليان حويزه توصيه كرد كه اگر روزگار شاه اسماعيل را درك كردند، به خاطر حقانيت او، از وي اطاعت كنند. خوانساري مي‌افزايد:‌ اين سيد محمد خود را ملقب به مهدي بوده و به شناخت علوم غريبه شهره بود و همه اينها را از استادش ابن فهد گرفته بود.[11] بايد توجه داشت كه همين بي‌توجهي‌ها بود كه سبب شد، وي ادعاي مهدويت كند و ماجراي موعودگرايي دروغين را در شيعه امامي، در عهد خود در نيمه قرن نهم هجري و درست نيم قرن پيش از ظهور صفويه، ادامه دهد.
5. همين نويسنده برخي از اقدامات خاص طهماسب را هم بر اثر دستوري مي‌داند كه حضرت صاحب الامر در خواب به وي داده‌اند: و هم در اوايل اين سال، در شب پنجشنبه دوازدهم شهر شعبان المعظم، شاه آگاه حضرت صاحب العصر و الزمان و خليفة الرحمن ـ عليه صلوات من اللّه المنان ـ در خواب ديدند كه اشاره با بشاره به رفع بعضى از مبتدعات فرموده بودند، و صباح آن روز به ايوان چهل ستون آمده، تمامى سادات و علما و افاضل و امرا و اركان دولت قاهره را طلب فرموده شرح رؤياى صالحه را نقل فرمودند و تمغاوات كل ممالك محروسه را كه قريب به سى هزار تومان مى‏شد و.... و درين باب پروانجات مؤكد به لعنت نامه نوشته، به اطراف و اعاظم بلاد فرستاده امر فرمودند كه بر سنگ نقش نمايند.[12]
6 . نويسنده تاريخ نگارستان كه اثرش را در ميان نيمه دوم قرن دهم هجري نوشته است، پس از شرحي از دولتها به دولت صفوي كه مي رسد مي نويسد: لمنة للّه تعالى و تقدس كه: سلطنت و جهاندارى و نوبت خلافت و كامكارى بدودمان رفيع الشأنى منتهى شده كه قوايم اركانش منصوص كأنهم بنيان مرصوص است و ساحت گردون مساحتش بصفت «من دخله كان آمنا» مخصوص و صحف دولت اين خاندان اقبال آشيان برموز كلام معجز طراز و اشاره كريمه كثيرة الاعجاز « وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُون‏» مزبور و در ضماير انجم نظاير ارباب بصاير انضال اين خلافت عظمى و اقتران اين سلطنت كبرى به عطيّه ظهور حضرت صاحب ـ عليه و آبائه التحية و الثناء ـ مذكور.[13]
7 . خبر ديگر از سيد حسن استرآبادي مؤلف تاريخ سلطاني است كه از نسبت دادن عنوان «مهدي» به شاه طهماسب از سوي برخي از قلندران و صوفيان ياد كرده است. مهم در اين زمينه برخورد طهماسب است: و گويند در اين سال جمعى از قلندران بد اعتقاد به هم رسيده، نواب خاقان جنت مكان را به حضرت صاحب العصر و الزمان مخاطب كردند و «امام عصر» مى‏خواندند. نواب خاقان ايشان را طلب كرده، سئوال فرمودند. همگى اظهار عقيدت و اخلاص نمودند و اسناد مهدويت به آن حضرت دادند و سر ارادت بر خاك قدم او گذاشتند. نواب خاقان به دلايل عقلى و برهان نقلى خاطر نشان نتوانست نمود و از اين عقيده فاسد باز نگشتند. بالاخره سر ايشان را به تخماق خرد كردند.[14]
8 . يكي از مصاديق نظريه اتصال، دعا براي متصل شدن دولت صفوي به دولت قائم عليه السلام است. اين موارد فراوان است. سيد حسن حسيني استرآبادي در تاريخ سلطاني گويد: اميد- كه حق سبحانه و تعالى توفيق رفيق حال بندگان نواب كامياب سپهر ركاب اشرف اقدس همايون اعلى ـ خلّد اللّه ملكه و اقباله الى يوم القيام- نمايد كه به دستور به تصرف روز افزون درآمده، تا ظهور حضرت امام ثانى عشر، فرمان فرماى قضا و قدر صاحب العصر و الزمان- صلوات اللّه و سلامه عليه و على آبائه المعصومين صلوات اللّه عليهم اجمعين- در تصرّف دولت قاهره و دودمان سلاطين صفيه صفويه ـ ادام اللّه اقبالهم ـ باشد تا زوّار و ساكنان روضات مقدسات از دست ظلم و جور گروه روميه فارغ البال به دعاگوئى و فاتحه خوانى ذات شريف مقدّس حضرت اعلى شاهى ظل الّهى مشغول باشند.[15]
9 . شبيه اين دعا براي اتصال دولت صفوي به دولت حضرت صاحب الزمان (ع) را اسكندر بيك هم در عالم آراي عباسي آورده است. عمده اين كتاب در تاريخ زندگي شاه عباس اول است:
چون عقلاى دانشور و دانشوران خردپرور كه دقيقه شناسان مدارج افلاك و بينندگان خفيات نتايج عناصر و افلاك‏اند بديده تأمل و انصاف نظر بدين امور خجسته اندازند، در خاطرشان بيقين پيوندد كه در عالم اسباب و مقتضاى طبع بشريت و هوا پرستى كه جزو اعظم سلطنت و فرمانروائى است وقوع اين حال از حوصله خيال اربات تعلق بيرونست اگر چه در ازمنه ماضيه بعضى از سلاطين بانى‏ مبانى انواع خيرات و ابواب البر بوده‏اند، اما معلوم نيست كه تا حال هيچيك از پادشاهان عالى همم و شهرياران ما تقدّم و طبقات سلاطين صاحبان تخت و نگين توفيق اين سعادت عظمى يافته باشند... رجاء واثق است كه از ميمنت اين نيت خير امنيت در دنيا به منتهى مقاصد عاليه فايز گشته، زمان دولت سعادت قرينش بظهور حضرت صاحب العصر و الزمان ـ عليه صلوات الله الملك المنان ـ اتصال يابد و عالميان از سطوت جاه و جلالش در بستر آسودگى غنوده گلزار هميشه- بهار آسودگى از رشحات ابر درر نثار معدلتش تازه وتر و در عقبى از شفاعت شفيع روز محشر و دستگيرى ساقى كوثر بهره‏ور باشند.[16]
10 . عبدي بيك از مورخان و شاعران دوره طهماسب است. اين شاعر كه از علاقه مندان به امام زمان (ع) و نيز از كارگزاران شاه طهماسب و دوستدار است، اشارات جالبي در ايجاد پيوند و اتصال بين اين دو دولت دارد. او مي‌كوشد تا به نوعى ميان شاه طهماسب و امام زمان عليه السلام، پيوندى ايجاد كند. وى در مقام دعاى به شاه مى‏گويد:
چو كردى در جهان صاحب قرانش
بفرما نصرت صاحب زمانش‏
به عهد اين برآور رايت آن
بده در دولت اين، دولت آن[17]
به باور عبدى بيك، زمان شاه طهماسب چنان شرايط فراهم بوده است كه توان گفت زمينه ظهور امام زمان عليه السلام فراهم شده بوده است. وى مى‏نويسد: زمان مستعد آن شد كه صاحب الامر لواى ظهور برافرازد.[18]
بر همين اساس است كه عبدى بيك در بيان ويژگى‏هاى شاه، با ياد از «تشيّع فطرى و ترويج مذهب حق» بلافاصله اين دعا را مى‏كند:
اميد كه دولتش به دولت امام دوازدهم ابى القاسم محمد الحسن صاحب الزمان عليه و آبائه صلوات الرحمان متصل و مقرون گردد.[19]
وى در جاى ديگرى، اشعارى در وصف امام زمان عليه السلام آورده و سپس مى‏گويد:
يا رب به كمال اين امامان خورشيد دلان، خجسته نامان‏
كاين زمره شيعه را به تحقيق همراه كنى رفيق توفيق‏
در دولت شاه موسوى اصل يابيم به صاحب الزمان وصل[20]
عبدى بيك، اقدامات طهماسب را فراهم كردن زمينه براى ظهور امام زمان عليه السلام ارزيابى كرده و اين نكته‏اى جالب است كه او ظهور را تنها در رواج فتنه و فساد در ارض نمى‏داند، بلكه ظهور شرايط مناسب براى ظهور را نيز در نظر دارد. در موردى، در وصف شاه طهماسب، و در اصل، براى تحقق آرزوهاى مذهبى خود، مى‏گويد:
وانگهى خطبه ده و دو امام منبرآراى مصر گردد و شام‏
شود اندر مدينه و مكه زر بالقاب خسروى سكّه‏
به يكى ضرب تيغ كين راند تا ديار فرنگ بستاند
تا به درياى زنگ راند فُلك بهر صاحب زمان گشايد مُلك[21]
و در انتهاى زينت الاوراق در ستايش شاه چنين مى‏سرايد:
خسرو خسروان روى زمين خاتم مُلك دين ز روى يقين‏
صاحب جيش مهدى هادى عسكر آراى حق به هر وادى[22]
همچنين در ابتداى صحيفة الاخلاص، پس از ستايش از پيامبر و على، خدا را به تمامى امامان سوگند مى‏دهد و در پايان دعايش اين است:
به حق تقى و نقى و حسن به قائم ابو القاسم مؤتمن‏
كه شه را به مهدى هادى رسان به تمكين و اقبال و شادى رسان[23]
در جاى ديگرى او را هادى سپاه مهدى مى‏خواند:
ز بس كو مثل در نكو عهدى است به حق هادى عسكر مهدى است[24]
در جاى ديگرى به صراحت وى را نايب امام زمان عليه السلام مى‏خواند:
صاحب عهدست و جهاندار دور نايب مهديست نه سلطان جور[25]
و همانجا باز مى‏گويد:
هست اميدم كه بود در جهان پيشرو لشكر صاحب زمان[26]
همچنين در اين باره تعبير ديگرى هم دارد:
پيشرو قائم آل رسول پيرو فرخ پى زوج بتول‏
هادى خلق است عدالت طراز نايب مهديست به عمر دراز
رايت مهدى است به تو استوار لشكر مهدى به تو دارد قرار[27]
از ميان اين تعابير، شگفت‏ترين آن‏ها همين است كه شاه را نايب مهدى خوانده است.
اين مطلب را عالم ديگرى با نام احمد بن سلطان على هروى كه در سال 955 كتاب لوامع الانوار فى معرفة الائمة الاطهار را نگاشته، در اثر خود آورده و ضمن اشعارى كه در ستايش شاه طهماسب سروده، از جمله مى‏گويد:
در زمان شاه غازى نايب مهدى دين
رحمة للعالمين موصوف رحمن الرحيم‏
سايه لطف خدا طهماسب شاه دين پناه
بنده پرور خسرو عادل خداوند كريم[28]
11 . علامه مجلسي در مقدمه ترجمه قصيده دعبل خزاعي كه آن را به نام شاه سلطان حسين نوشته است، ضمن ستايش فراوان از وي و اين كه در مجلس وي بوده كه تصميم بر ترجمه اين قصيده گرفته مي‌نويسد:
اما بعد فقير خاكسار و خادم اخبار ائمه اخيار محمد باقر بن محمد تقي ـ حشرهما الله مع مواليهما الاطهار ـ بر لوح عرض اساطين سلطنت عظمي وحجاب بارگاه رفعت و اعتلا مي‌نگارد كه چون در مجلس بهشت آيين و محفل فلك تزيين نواب كامياب فلك جناب مصطفوي نسب مرتضي حسب حسيني لقب، شرع پرور، عدل گستر، ايمان مدار، احسان شعار، چشم و چراغ دودمان مصطفوي، نوباوه گلستان مرتضوي گل هميشه بهار بوستان صفوي، مشيّد قواعد ملت و دين، مؤسس اساس شريعت آباي طاهرين، شهرياري، كه باز بلند پرواز همت والانهمتش را با عقاب چرخ دعوي همسري است، رفيع قدري كه شاهين سعادت قرين اقبال همايون فالش را با هماي سپهر و طاير زرين جناح مهر هواي برتري، كشت زار آمال شيعيان از جداول آمال عطايش سيراب، و از صفير عندليب خوش الحان خامه عدالت نگارش اندوه در زواياي خاطرهاي محبان ناياب، درة التاج افسر كياني، زينت بخش سرير خاقاني، اطواق عبوديتش زينت اعناق سروران جهان، آرزوي ادارك سعادت خدمت با رفعتش مكنون خاطر خسروان دوران، سلطان سلطان نشان، تاج بخش كشور ستان، اعني سلطان السلاطين، ظل الله في الارضين، باسط بساط الامن و الايمان، المتمثل لامر «ان الله يأمر بالعدل و الاحسان»، فرع الشجرة الطيبة الاحمدية، غصن الدولة‌ العلية العالية، السلطان بن السلاطين و الخاقان بن الخواقين، المتشرف باسم خامس اصحاب الكساء و ثالث ائمة‌ المصطفين، الشاه سلطان حسين ـ اعاذه الله من شكر كل عين و صفاه من كل شين و مين، و شيّد اطناب دولته باوتاد ظهور دولة خاتم الاوصياء المرضيين صلوات الله عليهم اجمعين، قصيده غرّاي تائيه افصح شعراي عرب دعبل بن علي خزاعي كه به حسن عقيده و مذهب از اشباه و امثال خود ممتاز ... بنابر عموم مراحم شاهانه نسبت به كافه عباد و بلاد، حكم اشرف عز صدور يافت كه داعي صميم و مخلص قديم اين دودمان لازم التعظيم قصيده مذكوره را با احاديثي كه در اين باب به نظر قاصر رسيده قريب به فهم ترجمه نمايد .... (نسخه خطي ترجمه قصيده دعبل، كتابخانه مجلس شماره 4255، ص 88)
12. مرحوم محمد تقي مجلسي ـ پدر علامه مجلسي ـ هم در باره اقامه نماز جمعه در اصفهان مي‌نويسد: « [از برخى روايات‏] چنين ظاهر مى‏شود كه وجه ترك نماز جمعه همين بود كه چون هميشه پادشاهان سنى بودند و خود مى‏كردند يا منصوب ايشان و شيعيان از روى تقيه نمى‏كردند يا با ايشان مى‏كردند تا آن كه حق سبحانه و تعالى به فضل عميم خود پادشاهان صفويه را- انار الله تبارك و تعالى برهانهم- مؤيد گردانيد به ترويج دين مبين حضرات ائمه معصوم- صلوات الله عليهم اجمعين- بعد از آن نماز جمعه را علانية بجا آوردند و اول كسى كه بجا آورد، شيخ نور الدين على بن عبد العالى بود. شنيدم از ابو البركات و از جد خودم كه چون شيخ‏ على به اصفهان آمدند، در مسجد جامع عتيق نماز جمعه بجا آوردند، تمام مسجد پر شد كه ديگر جا نماند، و بعد از او شيخ حسين بن عبد الله- طاب ثراه- نماز جمعه بجا مى‏آوردند و بعد از او مولانا عبد الله- طاب ثراه- و بعد از او سيد الفضلا مير محمد باقر داماد- نوّر ضريحه- و بعد از او شيخ بهاء الدين محمد- قدّس سرّه- بجا آوردند و در نجف اشرف مولانا احمد اردبيلى- قدّس سرّه- مى‏كردند و در جبل عامل شيخ حسن و سيد محمد و در مشهد مقدس مير محمد زمان- انار الله مراقدهم الزكيه- بجا آوردند. مجملا به بركت ايشان رواج شرع شد و بعد از آن ترك نشد و اميد است كه اين دولت ابد پيوند متصل به ظهور حضرت صاحب الأمر- صلوات الله عليه- شود و هميشه شعاير اسلام و ايمان برپا باشد بجاه محمد و عترته الاقدسين».[29]
13. علامه مجلسي در جريان رساله‌هايي كه در نيم قرن اخير دولت صفوي در باره رجعت نوشته شد، رساله‌اي در باره روايات مربوط به رجعت نوشت كه محل اختلاف گشت. اين رساله به صورت سنگي و يك بار هم به صورت مستقل چاپ شده است[30]. رساله مزبور يكبار هم اين رساله در 1368 در مشهد تحت عنوان «مجموعه رسائل اعتقادي» عرضه شده اما مع الاسف در بخش هاي نخست اين چاپ، مطالبي حذف شده كه دقيقا مربوط به مواردي بوده است كه علامه مجلسي، به تطبيق دو روايت با ظهور دولت صفوي پرداخته است.
لازم به توضيح است كه اين مطالب مورد انتقاد ميرلوحي قرار گرفته و وي با اشاره به اين كه اساسا علامه مجلسي آن رساله را به خاطر آن دو حديث و تطبيق آن بر صفويه تأليف كرده، از اين كه اين مطالب به صورت نادرست تطبيق بر دولت صفوي شده، مرحوم مجلسي را مورد اعتراض قرار داده است. ميرلوحي از علماي معاصر مرحوم مجلسي است كه انتقادهايي به نوشته‌هاي هر دو مجلسي، يعني پدر و پسر او داشت.
از اين كتاب نسخ خطي فراواني نيز هست. مطلب زير از نسخه خطي شماره 18563 عينا نقل مي‌شود:
اما بعد چنين گويد فقير خاكسار محمد باقر بن محمد تقي ـ حشرهما الله مع الائمة الابرار ـ كه چون بر كافّه ارباب فطنت و ذكا و عامّه اصحاب بصيرت و اعتلا ظاهر و هويداست كه اداي شكر نعمت سلسله عليه صفيّه صفويه ـ انار الله برهانهم و شيّد الله اركانهم ـ كه اساطين دين مبين اجداد طاهرين ايشان ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ ببركات تأييدات ايشان، استوار و قوانين شريعت منوّره و اقانين دوحه ملّت مطهّره نبوي ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به سعي جميل ايشان مايه دار است، بر كافّه مؤمنان متحتّم و دعاي خلود اين دولت ابد پيوند بر عامّه فرقه ناجيه شيعيان لازم است.
و چون از پرتو اين سلطنت روز افزون، اين ذرّه بي‌مقدار توفيق يافت كه اخبار حضرات ائمه اطهار ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ را در ضمن بيست و پنج مجلد از كتاب بحار الانوار جمع نمود، و عموم طلبه دينيه را از كتاب مزبور انتفاع عظيم حاصل گرديد، در اثناي جمع احاديث، دو حديث به نظر قاصر رسيد كه ائمه اهل بيت ـ عليهم السلام ـ به ظهور اين دولت عليه خبر داده‌اند و به اتصال اين سلطنت بهيّه به دولت قائم آل محمد ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ شيعيان را بشارت فرموده‌اند،
به خاطر فاتر رسيد كه ترجمه اين دو حديث شريف را با دوازده حديث ديگر كه مشتمل بر احوال شريف حضرت خاتم اوصياء و نقاوه ازكيا و شفيع روز جزا و مخزن اسرار سيد انبياء، يعني صاحب الزمان و خليفة الرحمان ـ عليه و علي آبائه الصلاة و السلام ـ بوده باشد، به موقف عرض نوّاب كامياب فلك قباب خورشيد حجاب، اعني شهريار عادل كامل باذل گردون بارگاه ملايك سپاه گلدسته گلستان مصطفوي، نوباه بوستان مرتضوي، ثمره شجره نبوّت رسالت، غصن دوحه امامت و ولايت، خلاصه احفاد سيّد المرسلين و نقاوه اولاد ائمه طاهرين ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ باسط مهاد امن و امان، رافع لواي عدل و احسان، باني مباني مروت و انصاف، ماحي مراسم جور و اعتساف، قاسم ظهور قياصره دوران، كاسر اعناق اكاسره زمان، سلطان سلطان نشان و خاقان گيتي ستان السلطان ابوالمظفر السلطان شاه سليمان الصفوي الموسوي بهادرخان ـ خلد الله ملكه و اجري في بحار الظفر االنصرة فلكه ـ برساند، و اين چهارده درّ شاهوار كه از درياي علوم اهل بيت رسالت ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ استخراج نموده‌ام، حمايل بر دوش شاهد دولت ابد توأمان گرداند.
اميد كه اطناب اين سلطنت عظمي به اوتاد خيام سعادت فرجام خاتم اوصياء پيوند يابد و صبح صادق اين دولت كبري تا طلوع خورشيد عالم افروز قائم آل محمد ـ عليه السلام ـ از آسيب ظلمت فتنه‌هاي زماني تيرگي نيابد بمحمد و آله الطاهرين، من قال آمين، ابقي الله مهجته، فانّ هذا دعاء يشمل البشر.
حديث اول: شيخ عالي مقدار محمد بن ابراهيم نعماني كه از اعاظم محدثين است در كتاب غيبت بسند معتبر از ابوخالد كابلي روايت كرده است كه حضرت امام همام محمد بن علي باقر علوم الانبياء و المرسلين ـ صلوات الله عليه ـ فرمودند: كأنّي بقوم قد خرجوا بالشرق يطلبون الحق، فلايعطونه، ثمّ يطلبون فلايعطونه، فاذا رأوا ذلك وضعوا سيوفهم علي عواتقهم، فيعطون ما سألوا فلايقبلونه، حتي قوموا و لايدفعونها الاّ الي صاحبكم قتلاهم شهداء.
يعني: گويا مي‌بينم گروهي را كه از جانب مشرق ظاهر شوند و طلب دين حق از مردم كنند و مردم را به آن دعوت نمايند. پس از ايشان قبول نكنند. پس بار ديگر طلب نمايند و قبول نكنند. پس چون اين آيه را بييند، شمشيرهاي خود را بر دوشها گذارند و جهاد كنند. پس مردم بدين حق درآيند. پس ايشان به اين راضي نشوند تا آن كه بر ايشان پادشاه و والي شوند، و پادشاهي ايشان بماند و به كسي ندهند مگر به صاحب شما. يعني حضرت صاحب الزمان ـ صلوات الله عليه ـ و هر كه با ايشان كشته شود، در جنگ شهيد شده است. او ثواب شهيدان را دارد.
مترجم گويد كه بر صاحبان بصيرت ظاهر است كه از جانب مشرق كسي كه دين حق را طلب نمود و مردم را بدين حق دعوت كرد و پادشاهي يافت، به غير سلسله عليّه صفويّه ـ خلّد الله ملكهم ـ نبود. و در اين حيث شريف شيعيان خصوصا انصار واعوان اين دولت توامان را بشارتهاست كه بر عاقل پوشيده نيست.
حديث دوم: باز شيخ نعماني در كتاب مذكور بسند معتبر از حضرت امام بحق ناطق جعفر بن محمد الصادق روايت كرده است كه آن حضرت فرمود كه، روزي حضرت امير المؤمنين و امام المتقين علي بن ابي طالب ـ عليه السلام ـ خبر مي دادند از وقايعي كه بعد از آن حضرت به ظهور آيد تا ظاهر شدن قائم آل محمد ـ عليه السلام ـ پس حضرت سيد الشهداء حسين بن علي ـ عليه السلام ـ فرمودند كه يا امير المؤمنين! چه وقت حق سبحانه و تعالي زمين را از ظالمان پاك خواهد كرد؟‌حضرت امير المؤمنين ـ عليه السلام ـ فرمود كه خداي تعالي زمين را از لوث كافران پاك نخواهد كرد تا خون حرام بسيار به زمين ريخته شود. بعد از آن پادشاهان بني اميه و بني عباس را به تفصيل بيان فرمودند. در حديث طولاني كه راوي اختصار كرده است. پس فرمود كه: «اذا قام القائم بخراسان و غلب علي ارض كوفان و الملتان و جاز جزيرة بني كاوان، و اقام منّا قائم بجيلان و اجابته الآبر و الديلم، و ظهرت لولدي رايات الترك متفرّقات في الاقطار و الحرمات و كانوا بين هنات و هنات، اذا خربت البصره و قام امير الامرة». فحكي عليه السلام حكايه طويلة ثم قال: اذا جهّزت الالوف و صفّت الصفوف و قتل الكبش الخروف، هناك يقوم الاخر و يثور الثائر و يهلك الكافر؛ ثم يقوم القائم المامول و الامام المجهول له الشرف و الفضل و هو من ولدك يا حسين، لا أين يظهر بين الركنين في ذرّ يسير يظهر علي الثقلين و لايترك في الارض الادنين؛ طوبي لمن أدرك زمانه و لحق أوانه و شهد أيامه،
يعني هرگاه، خروج كند پادشاهي از خراسان و غالب شود بر زمين كوفه و ملتان و بگذرد از جزيره بني كاوان كه در حوالي بصره است، و خروج كند از ما پادشاهي در گيلان و او را اجابت كنند و ياري نمايند اهل ابر ـ كه در حوالي استراباد است ـ و ديلم ـ كه قزوين و حوالي آن است ـ و ظاهر شود از براي فرزند من عَلَماي تركان، و متفرق شوند اطراف عالم و در مكان هاي شريف و جنگها و فن‌هاي عظيم ايشان رو دهد، در وقتي كه جنگ كننده در بصره و برخيزد پادشاه پادشاهان. ـ پس حكايت طولاني بيان فرمودند كه راوي از ميان انداخته است، پس فرمودند ـ : كه آن گاه تهيه كرده شود چندين هزار لشكر بركشيده صفها، و بكشد قوچ فرزند خود را، در آن هنگام ديگري پادشاه شود، امامي كه مردم قدرش را ندانند يا پي به مكانش نبرند. او راست شرف و فضيلت بر عالميان و او از فرزندان تست اي حسين. وصف آن نمي‌توان كرد. مثل او كجا بهم مي رسد؟ ظاهر شود در ميان دو ركن كعبه معظمه با جماعتي اندك، و بر جن و انس غالب گردد و مردم دون، يعني كافران و ظالمان را از زمين براندازد. خوشا حال كسي كه زمان او را دريابد و به روزگار دولت او برسد و در خدمتش حاضر گردد.
مترجم گويد كه: ظاهر است كه خروج كننده خراسان اشاره است به امراي تركان مثل چنگيزخان و هلاكوخان، و خروج كننده در گيلان اشاره است به شاه دين پناه رضوان مكان شاه اسماعيل ـ حشره الله مع الائمه الطاهرين ـ لهذا حضرت فرمود كه از ماست و او را فرزند ياد كرد.
و از ميان خسروان روزگار به اين نسب عالي مقدار همين سلسله عليّه ممتاز و سرافرازند و پادشاه پادشاهان با مراد همان خسرو خلد آشيان است با ديگري از سلاطين عظام و اولاد كرام او. و چون راوي بسياري از حديث را انداخته، به خصوص حكم نمي‌توان كرد.
و كشتن قوچ فرزند خود را به گمان اين حقير اشاره است به شهادت شاهزاده عالي تبار صفي ميرزا ـ نور الله مضجعه ـ و پادشاه ديگر كه طلب خون نمايد اشاره است به سلطنت سلطان عليين آشيان شاه صفي ـ افاض الله عليه.
و چون حديث را اختصار كرده‌اند بعضي از وقايع افتاده است، اما بشارت به تعجيل ظهور حضرت صاحب الزمان ـ عليه الصلاة‌ و السلام ـ و اتصال اين دولت دين پرور به دولت حق امام البشر از آخر حديث ظاهر است.
ميرلوحي در كتاب كفاية المهتدي مطالبي عليه رساله رجعت نوشته است. كتاب مزبور ترجمه چهل حديث در باره حضرت مهدي است كه يك بار به صورت گزيده (تهران، 1371) و بار ديگر به كوشش سيد مصطفي شريعت موسوي اصفهاني (اصفهان، 1384) چاپ شده است. هر دو چاپ به دلايلي خالي از تندي‌ها و انتقادات ميرلوحي از مرحوم مجلسي است. اولي بنا به مصالحي حذف كرده و دومي تلاش كرده است آنها را از اضافات بعدي در اين كتاب دانسته و لذا نسخه‌اي كه منتشر كرده خالي از مقدمه است كه حتي در چاپ گزيده آمده است. اين در حالي است كه انتقادهاي ميرلوحي قابل بررسي است و منهاي ديد منفي او نسبت به علامه مجلسي و پدرش، مي‌توان اين انتقادها را كه ناشي از تنوع ديدگاه آنان در باره اعتبار احاديث است، مورد بررسي قرار داد. اشكال ميرلوحي آن است كه در تحليل مطالب، انگيزه‌هايي كه به تعبير خود او نوشتن اين مطالب براي خوشآمد ديگران است، در ميان انتقادها دخالت مي‌دهد.
مير لوحي در باره اين تطبيق حديث اول بر صفويه مي‌نويسد: مگر حضرت آخوند ندانسته كه همچنان كه قرآن را براي خود تفسير كردن ممنوع است، حديث را به مدعاي خود معني گفتن نامشروع است؟ آيا در اين حديث شاذ ضعيف السند حضرت آخوند هيچ فكر نكرده‌اند كه آن جماعتي كه بيرون آمدند از مشرق، اگر مسلم داند كسي را، «با» در اين مقام به معني «من» است؛ و دو مرتبه طلب حق كردند، و مردمان به ايشان ندادند و آخر كه به ايشان دادند ايشان قبول نكردند، چنان كه مفاد اين حديث است، ايشان كيان بودند؟ و حال آن كه ترجمه حضرت آخوند نسبت به عبارت اين حديث بي نقصان و زيادت مغايرتي نيست، چنان كه اشاره به آن وقوع يافت. آيا ادارك دراك حضرت آخوند از كجا جزم نمود كه حرف «با» كه بر سر «مشرق» درآمده به معني «من» است؟ چرا نتواند بود كه به معني «في» باشد؟ و نمي‌دانم در اين حديث، عبارت «دين» از كجا بيرون مي‌آيد. ظاهر است كه حضرت آخوند نفهميده‌اند كه اگر مراد دين حق باشد، معنيش اين خواهد بود كه مردمان دين حق را به ايشان دهند و ايشان قبول نكنند و آخر ركاكت اين عبارت بر هيچ صاحب بصيرت پوشيده نخواهد بود.... بر عالميان ظاهر است كه شاه جنت مكان فردوس آشيان شاه اسماعيل حسيني موسوي صفوي بهادرخان ـ انار الله برهانه ـ از گيلان بيرون آمده و در اندك وقتي ايران از لوث وجود مخالفان پاك ساخت، و گيلان نه آن بلده از بلاد شرقي است كه مراد معصوم است [در واقع از بلاد غربي است!]. چنان كه از حديث صحيح ظاهر مي‌گردد، و نه در طرف شرقي مكه و مدينه است.[31] [يعني اگر نسبت به مكه هم حساب كنيم گيلان شرق آن به حساب نمي‌آيد]). و هرگاه از آيه كريمه «انما وليكم الله» و حديث شريف «من كنت مولاه فعلي مولاه» مبيّن و مبرهن باشد كه پادشاهان ما ـ ابقي الله دولتهم الي دولة القانم عليهم السلام ـ خواجه زاده و مولانا زاده جميع پادشاهان روي زمين اند، چه احتياجست كه كسي دست به اين گونه حديث ها زند، و اين طور اخبار را تأويل برين وجه كند كه اگر عياذ بالله به دست علماي مخالف افتاد زبان به طعن علماي اماميه دراز كنند و اين معني را بهانه كرده نزد عوام خود جميع علماي شيعه را به قيد و صلاح نسبت دهند.[32]
وي در ادامه در باره حديث دوم مي‌نويسد: اما حديث ديگر از آن دو حديث كه اصل مطلب حضرت آخوند از نوشتن كتاب در رجعت ذكر آن دو حديث بوده است، اين است كه حضرت آخوند نقل فرموده‌اند از حضرت امام جعفر عليه السلام كه گفت: اذا قام القايم بخراسان و غلب علي ارض كوفان ..... و قام منا قايم بجيلان و اجابته ... و الديلم و ظهرت لولدي رايات الترك متفرقات في الاقطار ... و كانوا بين هنات و هناك اذا خربت لابصره و قام امير الامرة (تا آخر حديث). آنگاه ميرلوحي ترجمه مرحوم مجلسي را از حديث عينا نقل كرده و توضيحات آن مرحوم را هم آورده كه مي‌نويسد: ظاهر است كه خروج كننده خراسان اشاره است به امراي تركمان مثل چنگيزخان و هلاگوخان و خروج كننده در گيلان اشاره است به شاه دين پناه رضوان مكان شاه اسماعيل ـ حشره الله مع الايمة الطاهرين عليهم السلام ـ. لهذا حضرت فرمود كه از ماست و چون راوي بسياري از حديث را انداخته است، به خصوص نمي‌توان كرد، و كشتن قوچ فرزند خود را به گمان اين حقير اشاره است به شهادت شاهزاده عالي تبار صفي ميرزا ـ نوّرالله مضعجعه ـ و پادشاه ديگر كه طلب خون نمايد اشاره است به سلطنت سلطان عليين آشيان شاه صفي اول، و چون حديث را اختصار كرده‌اند بعضي از وقايع افتاده است. ميرلوحي مي‌نويسد: پس حضرت آخوند در اين حديث شاذّ ضعيف السند كه اگر صحيح باشد، از متشابهات حديث خواهد بود، در مقام افاده درآمده‌اند و ذكر ملتان در ترجمه فرموده‌اند، چرا از معني آن چشم پوشيده‌اند و زبان مبارك از بيان او در كام خاموشي كشيده‌اند، كاش بيان مي‌فرمودند كه پادشاهي كه در خراسان خروج كرد و بر كوفه و بر ملتان غالب آمد و از جزيره بني گاوان گذشت، كه بود؟ اگرچه در اين حديث عبارت «و قام منا قايم بجيلان» واقع است ليكن بسيار چيزها داده كه خوش آمد گفتن را دافع است. قطع نظر از آن كرده كه با حديث اول مغايرت و منافات دارد به حسب معني، چرا كه در آن حديث مذكور بود كه «كأنّي بقوم قد خرجوا بالمشرق» و در اين حديث مسطور است كه «قام منا قائم بجيلان»؛ و بايد كه حضرت آخوند بدانند كه نه همين برخلاف شريعت است اين طور حديث‌ها را نافهميده يا به سبب اغراض دنيوي به مقتضاي خواهش خود معني گفتن مخالف آداب در رعايت حرمت دست بر اين گونه اخبار زدن و با پادشاهان از در غرور و فريفتن درآمدن و حال آن كه پادشاهان ما را فضيلتي حاصل است كه غير ايشان را از سلاطين و ملوك جهان آن فضيلت حاصل نيست، زيرا كه ايشان به دليل حديث و قرآن، خواجه زاده و مولانا زاده جميع پادشاهان جهانند چنان كه مذكور شد.[33]
ميرلوحي در ادامه ايرادات ديگري بر برداشت هاي مرحوم مجلسي دارد و ضمن تأكيد بر اين كه اين قبيل تطبيق ها نوعي خوشآمدگويي است، در باره آنچه در حديث در باره كشتن قوچ و تطبيق آن بر صفي ميرزا است، مي‌نويسد: و هرگاه به گمان حضرت آخوند مطلب از قتل الكبش الخروف شاه عباس باشد، در اين صورت صفي ميرزا را شهيد گفتن چه معني دارد؟ .... و آن كه فرموده‌اند كه پادشاه ديگر كه در طلب خون او نمايد، شاه صفي است با آن كه اين معني موافقت با اين نقل ندارد و از عقل نيز دور است، زيرا هرگاه قاتل در حيات نباشد ازو چون طلب خون مي‌كنند؟ ديگر حضرت آخوند از كجا دانسته‌اند كه «يثور» در اين مقام به اين معني است طلب خون كند؟‌ظاهر است كه حضرت آخوند ندانسته اند كه «يثور» از «ثور» و «ثوران» مشتق است و معتل العين واوي باب نصر است، و آن كه به معني طلب خون كردن است ثار و ثوره است و مهموز است از باب منع و مضارعش يثأر مي‌ايد به فتح همزه....
در اينجا بايد تأكيد كرد عظمت و بزرگي علامه مجلسي از كتاب عظيم بحار و آثار ديگر روشن است و طبيعي است كه طعنه‌هاي تند ميرلوحي بر اساس دشمني‌هايي است كه ميان آنان پديد آمده بود؛ با اين حال برخي از انتقاد ميرلوحي در باره اين حديث درست و بجا مي نمايد.
14. علامه مجلسي حديثي كه شرح آن در شماره بالا گذشت و مرحوم مجلسي آن را در رساله رجعت آورده، در جاي ديگري هم، به تطبيق آن بر صفويه پرداخته و گويد: لا يبعد أن يكون إشارة إلى الدولة الصفوية شيدها الله تعالى و وصلها بدولة القائم.[34] ‏
15 . محمّد يوسف، ملقّب به ناجي در سال 1127 به روزگار سلطنت شاه سلطان حسين «رساله در دفاع از پادشاهي صفوي» و اثبات مشروعيت آن نوشته است. ما متن آن رساله را همراه با شرح ديدگاه هاي وي به صورت كتاب مستقلي منتشر كرديم. آن اثر مفصل ترين اثر در زمينه مورد بحث ماست. در اينجا تنها بخشي از آن را همراه با گزارشي كه از آن داريم، نقل خواهيم كرد.
وي پس از شرح مفصل در باره امويان و عباسيان، مطالبي در توجيه مشروعيت سلطنت صفوي آورده است. بخشي از اين مباحث، استدلالهاي شبه فقهي و عقلي است و بخشي روايي. در بخش روايي هدف وي تطبيق برخي از روايات بر شماري از پادشاهان صفوي است. در اينجا آن بخش را مرور مي كنيم:
در روايتي آمده است كه از امام صادق (ع) در باره اين روايت پدرشان پرسش مي‌شود كه «بعد از قائم، دوازده امام مي‌آيند» مفهوم آن چيست؟ امام مي‌فرمايند: دوازده مهدي نه دوازده امام و اينان نيز گروهي از شيعه هستند كه مردم را به دوستي ما دعوت مي‌كنند. اين حديث، پايه‌اي براي رفتن به سمت توجيه مشروعيت سلطنت پادشاهان شيعه است. البته پادشاهان صفوي مصداق مستقيم اين روايت نيستند، زيرا روايت در باره پس از قائم (ع) سخن مي‌گويد. اما به هرحال همين كه «پادشاه دين پناه جنّت آرامگاه شاه اسماعيل ماضي ... مردم را به سوي ولايات ايشان و انتشار فضل آن بزرگواران» دعوت مي‌كند، شرايط لازم را خواهد داشت. وي در جاي ديگري از رساله خود سراغ اين روايت آمده و براي رفع تناقض از اين كه مقصود از مهدي‌هايي كه بعد از مهدي مي‌آيند چه كساني هستند، از اصل «تنزيل و تأويل» استفاده كرده، پس از شرحي در باره اين كه امام زمان و فرزندانش در جزيره خضراء زندگي مي‌كنند، در تفسير آن حديث مي‌نويسد: «پس باطن و تأويل اولاد آن جنابند، زيرا كه غايبند، و ظاهر و تنزيل صفوية موسويّه باشند.»
تلاش براي تطبيق روايات منسوب با شاه اسماعيل ادامه مي‌يابد و در اين باره وي به روايتي كه در كتاب تكملة الاخبار از عبدي بيك شيرازي در تاريخ صفويه آمده استناد مي‌كند كه فوق العاده شگفت است، چنان كه امام علي ـ عليه‌السّلام ـ به زعم اينان ـ فرمودند: «و لكنه رجل من ولدي يرحل الي التبريز باثني عشر الف فارس معصّب بعصابة حمراء، راكبا بغلة شهباء، فاذا سمعتم به و أدركتم أو في زمانه، فاتوه و انصروه». چنين كسي جز شاه اسماعيل چه كسي مي‌تواند باشد و چه كسي جز «شير بيشه هيجاي كارزار و آن برگزيده قادر مختار از ميان پادشاهان روزگار و سروران با وقار و از شير مردان نامدار در عهد و زمان خود وآشكار با دوازده هزار كس شير شكار» كه «بعد از شكستن قشون سي هزار الوند در صحراي شرار با تاج‌هاي سرخ و علامت قزلباشي كه كنايه از عصابه سرخ از آن باشد بعد از هلاگوخان و اولاد او از اتراك» به تبريز وارد مي‌شود. طبيعي است كه چنين موقعيتي «هيچيك از سادات نامدار را ميسّر نشده و اتفاق نيفتاده كه بدان نحو داخل تبريز شده بر تخت پادشاهي تركان ( آق قونلو) نشيند، مگر جناب شاه اسماعيل صفوي». شاه اسماعيل هم «از اولاد آن جناب است» وهم «بر طريقه مستقيم آن سرور».
نويسنده مصداق تعبير ديگري را در حديثي از روضة كافي با عنوان «بَدَا لَكُمُ النَّجْمُ ذُو الذَّنَبِ مِنْ قِبَلِ الْمَشْرِقِ» شاه اسماعيل دانسته و او را مصداق نجم و ذوذَنب را به معناي «اولاد داشتن و بر طريقه او بودن» تفسير كرده است.
در نگاه مؤلف اين روايت نيز كه «يخرج بقزوين رجل اسمه اسم نبيّ يسرع الناس إلى طاعته المشرك و المؤمن يملأ الجبال خوفا» مصداقش شاه اسماعيل، است چرا كه « بعد از اتراك اين سعادت ميسّر نشد احدي را سواي پادشاه والاجاه جنّت آرامگاه شاه اسماعيل ماضي ... كه خدا باقي دارد اين دولت را تا به دولت قايم اتصال يابد». مصداق اين روايت نيز كه فرمود «يَخْرُجُ بِقَزْوِينَ رَجُلٌ اسْمُهُ اسْمُ نَبِيٍّ (اسماعيل نبي كه جد اعلايش باشد) يُسْرِعُ النَّاسُ إِلَى طَاعَتِهِ الْمُشْرِكُ وَ الْمُؤْمِنُ يَمْلا الْجِبَالَ خَوْفاً» «جناب شاه اسماعيل و اولاد بزرگوار و واليان ايشانند كه كافر و مؤمن با هم اطاعت ايشان مي‌نمايند و تقويت دين حق مي‌فرمايند». وي از ملاخليل قزويني هم مطلبي به نقل شرح كافي او در تأييد اين نكته آورده است كه «المراد من الرجل الذي خرج بقزوين و الديلم، من هو منسوب الي المرحوم شاه اسماعيل الاوّل». مصداق روايت ديگر هم كه فرمود بعد از سقوط عباسيان دولتي خواهدآمد كه «أَتَاحَ اللَّهُ لامَّةِ مُحَمَّدٍ بِرَجُلٍ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتَ يُشِيرُ بِالتُّقَى (يعني تشيع) وَ يَعْمَلُ بِالْهُدَى (يعني دين حق)» كنايه از جناب شاه مرحوم مغفور است، زيرا كه سيّد و از اهل بيت و بر طريق ايشان است». با وجود اين همه اخبار كه به نظر مؤلف در باره اين سلسله است طبيعي است كه «گنجايش انكار اين سلسله عليّه نتوان نمود».
در حديثي از امام علي ـ عليه‌السلام ـ خطاب به اصحاب آمده است كه «الزموا السواد الاعظم». به نظر مؤلف، اكنون اين سواد اعظم را در اصفهان مي‌توان شاهد بود شهري كه «در ربع مسكون شهري به اين عظمت و آراستگي» وجود ندارد. كلمة رفض نيز كه بر شيعيان و همين سواد اعظم اطلاق گشته از زمان شاه اسماعيل بسط يافته است: «شهرت اين اسم از خروج شاه جنّت مكان الي الآن شايع به اسم شيعيان شد. هر چند گاه گاهي در اوان اهل بيت ـ صلّي الله عليه و آله ـ مي‌گفتند و شيعيان از اين دلتنگ بودند». مؤلف در اينجا روايات متعددي را كه به نوعي به كلمه رفض و رافضه مربوط مي‌شود آورده است و نتيجه مي‌گيرد كه «پس اين معاني ظاهر و هويدا نشد تا زمان ظهور پادشاه دين پناه مرحوم مغفور. پس معلوم شد كه آن بزرگوار را از اين دولت عظمي نصيبي داشته و به اين سرافراز گشته». اين روايت هم كه منسوب به رسول است كه خطاب به يهود و نصارا فرمود «ثُمَّ يُظْفِرُنِي اللَّهُ بِبِلادِكُمْ وَ يَسْتَوْلِي عَلَيْهَا الْمُؤْمِنُونَ مِنْ دُونِكُمْ وَ دُونَ مَنْ يُوَافِقُكُمْ عَلَى دِينِكُم» تواند كه دربارة همين اصفهان باشد كه روزگاري مردمش يهودي بودند و مؤمن شدند «پس اوّل آن مؤمن كه مالك شد، بعد از مخالفان بي دين، شاه جنّت مكان است و بعد ازو اولاد آن جناب كه دولتشان متّصل به دولت قايم آل محمد بمحمدٍٍ و آل محمد».
حتي اگر روايتي به طور خاص شاهدي براي صدق بر شاه اسماعيل نداشته باشد، نويسنده به روايات كلي‌تر پرداخته و مصداق آنها را «رسول و ائمه انام و شاه جنّت مكان و اولاد او» مي‌داند. آنچه وي را بر اين تطبيق‌ها متمايل‌تر مي‌كند، تطبيقي است كه در مرحله‌اي از تاريخ ايران بر حمله مغول براي نابودي عباسيان صورت گرفت. نمونه آن «روايتي كه علامه در منهاج الكرامه در حكايت پدرش با هلاگوخان و امان طلبيدن آن» از او آورده است. به طوري كه «پس امان دادن هلاگوخان و گفتن پدر علامه كه جناب امير فرمود: ثم يدفع ظفره (اي تركان) الي رجل من عترتي يقول بالحق و يعمل به»، باز هم خطر تركان كاملا برطرف نشد و اين بود تا آن كه آن خطر به واسطه «پادشاه مرحوم مغفور» برطرف گرديد.
از ديگر شواهد وي به عنوان «مؤيّد دولت آن جناب» «فقره‌اي از زيارت عاشورا» است. اين روايت نيز از جناب صادق كه «فرمود: أَبْشِرُوا ثُمَّ أَبْشِرُوا ثَلاثَ مَرَّات...» «مي‌تواند بود امّتي كنايه از شيعيان باشد». در آن روايت از سه فوج صحبت شد «فوج اوّل كنايه از صفاريان، فوج ثاني كنايه از آل بويه و فوج ثالث كنايه از صفوية موسويه». اين نكته بر اين اساس است كه نويسنده دولت صفاري را نيز شيعه مي‌داند. آنچه در اين روايات و امثال آن آمده است، از ديد اين نويسنده، مصداقش فقط و فقط شاه اسماعيل است، به طوري كه «كوه الوند را كه طواد سنّيه از پيش برنداشت الاّ شاه اسماعيل جنّت آرامگاه و اولاد امجادش از آل صفويه حسينيه». اين كه در نهج‌البلاغه آمده است كه «و متفرق مي‌سازد ايشان را در بطون اوديه و مي‌برد ايشان را از باب چشمه‌هاي روان» و دنبالش مي‌فرمايد: «بر طرف مي‌نمايد خداي تعالي بسبب ايشان از حرمات گروهي» وبعد مي‌فرمايد: «و متمكّن ساخته و تسلّط مي‌دهد ايشان را در ديار قومي» اين يعني در ملك پادشاهان اتراك از آق قويونلو و اولاد ايشان». پس از آن، حضرت فرمود «از براي آن كه واپس گيرند آن چيزي را كه غصب كرده شده‌اند آن را» و اين «كنايه از حصّه مُلكي ارثي است كه از جانب مادرشان به ايشان مي‌رسيد يا به سبب احقّ بودن مؤمن از كافر تصرّف نمودن در ملك خدا از رهگذر دين و ايمان و سيد بودن ايشان و سني بودن اتراك». سپس حضرت فرمود «ويران و منهدم مي‌سازد الله تعالي به سبب ايشان ركني را» در اينجا مقصود چهار ركن «رومية شوميه و هندية بي‌دينيه و اوزبكية دنبكيه و ايرانية سنيه» است. اين دولت صفوي بود كه خداوند به دست آن «اين چهار ركن را منهدم و در عوض ركن قويم حق را قرار فرمود از براي تمهيد ظهور جناب حضرت صاحب الزمان». در دنباله خطبه حضرت آمده است كه «و مي‌شكند به سبب ايشان به قدر پُري زمين سنگلاخ از سپاه ارم» كه اين مطلب در واقع «كنايه از سپاه خليل شاه شيرواني و آذربايجان و تبريز و حوالي آنها» است، چرا كه «زمين ارم در ملك شيروان مي‌باشد». سپس حضرت «فرمود: و پر مي‌كند از ايشان ميان زيتون را». معني تأويلي اين سخن نيز «يعني جبال رشت و لاهيجان و زيتون رودبار و مازندران و غيره» است. و اين كه در اين خطبه آمده است كه «سَيَجْمَعُهُمْ كَقَزَعِ الْخَرِيفِ وَ يُؤَلِّفُ بَيْنَهُمْ» (بحار:32/43)» مقصود چيزي نخواهد بود جز همين مطلبي كه توسط «شاه جنّت مكان و آل او روي» داده و اتفاق افتاده است. «پس صريح‌تر از اين چه چيز تواند بود؟».
تمسّك نويسنده به كمترين احتمالات براي تثبيت موقعيت صفويان ادامه دارد، صفوياني كه از ديد متدينين ارزش زيادي داشتند و شيعيان را از فشار تقيّه نجات داده و شرايط را به گونه‌اي آماده كردند كه به آساني بتوانند مذهب خويش را ابراز و اظهار كنند. از جمله اين تمسّكات، نقل اشعاري منسوب به شاه نعمت الله است كه در اين اشعار بشارت ظهور صفويه را داده است و از جمله در آن آمده است:
اي عزيزا شور و غوغا در جهان خواهد گرفت
غصه و غم از زمين تا آسمان خواهد گرفت
اين ادامه دارد تا آن كه:
بعد از آن از آل يس سروري پيدا شود
مذهب و ملت ازو نام و نشان خواهد گرفت
شاه اسماعيل حيدر بود آن شهريار
خاك پايش را جهان كحل عيون خواهد گرفت
بعد از و شاهي كند فرزند او پنجاه سال
در اينجا نويسنده ما باز به سراغ تطبيق‌هاي پيشين رفته با اشاره به روايتي كه مي‌گويد: «إنّ لآل محمّد بالطالقان لكنزا سيظهره الله إذا شاء دعاؤه» مصداق آن را «خروج شاه جنّت مكان از طالقان» مي‌داند.
پيش از اين اشاره كرديم كه شيعيان براي دولت صفوي تا چه اندازه اهميت قائل بودند و اين قداست حتي پس از سقوط صفوي نيز در اذهان آنان باقي ماند. اين نكته‌اي است كه نويسنده ما هم به آن توجه دارد كه «اهل روزگار و حقايق آگاهان ذوي الاقتدار، از دوستان و شيعيان محمد و عليّ حيدر كرار و ائمه اطهار» آگاهاند كه شيعيان طي قرون متوالي «در تقيّه شديد» و در «اكثر اوقات مختفي بوداند» تا آن كه «در زمان ظهور اين دودمان خلافت نشان شاه جنّت مكان فردوس آشيان شاه اسماعيل ماضي» اوضاع تغيير كرد. نويسنده حتي از اين كه شاه اسماعيل را به عنوان فردي از اهل بيت، مصداق برخي از رواياتي بداند كه به طور طبيعي در باره حضرت قائم (ع) وارد شده ابائي ندارد. لذا بلافاصله پس از مطالب بالا مي‌گويد: «چنانچه گذشت سابقا در حديث ... حَتَّى يَدْفَعُوهُ إِلَى رَجُلٍ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي فَيَمْلَؤُهَا قِسْطاً كَمَا مَلَئُوهَا جَوْراً». و اين روايت را در تأييد برداشت پيشين خود مي‌داند. چنان كه روايت «يَخْرُجُ أُنَاسٌ مِنَ قبل الْمَشْرِقِ فَيُوطِئُونَ لِلْمَهْدِيِّ» را روايتي ديگر در تأييد مطالب خود مي‌شمرد. البته اين مصداق‌يابي بسيار كلي است تا جايي كه او آيه «و لتكن منكم امّة يدعون الي الخير» را نيز در اين جهت مورد استفاده قرار مي‌دهد.
نويسنده مجددا به داستان تطبيق روايت «ثمّ يدفع بظفره إلى رجل من عترتي يقول بالحق و يعمل به» كه به نوشتة وي پدر علاّمه آن را حمل بر هولاگو كرده پرداخته و ضمن عبارت ادبي بلند بالا در ستايش اسماعيل مي‌نويسد كه : در كتب تواريخ مسطور و در افواه و السنه مذكور و ميان مخالف و موافق مشهور كه چون شاه جنّت مكان و خاقان گيتي‌ستان و مؤيد به تأييد ملك منّان، رافع لواي عدل و تشيع و احسان، مسدّد مناهج بغي و عدوان از اهل بيت و شيعيان آخر الزمان، مجدّد قواعد دين قويم و ايمان، مظهر آثار جلالت و عظمت و زنگ‌زداي از آيينة ملك و ملت، حكم‌انداز سهام تدابير مملكت، مبطل‌نماي اخبار رجال شجاعت، پناه دين و ايمان، يعني نواب فردوس مكان شاه اسماعيل صفوي موسوي بهادر خان ـ طاب ثراه و جعل الجنة مثويه ـ وقتي كه ركاب دولت و امارت را به شرف پاي بوس حضرت خود مشرّف و مزيّن نمود و نگين خانه زين را به گوهر شاهوار وجود ارجمند خويش مزيّن فرمود، پس آفتاب ظهورش از كوهسار عوايق امور تيغ كشيده، پرتو عدل و احسان بر بعضي از ممالك ايران انداخت، بخت جوانش نوخط دميدن سبزه دولت و تيغ عزيمت جهان گشايش هنوز نيم كش نيام انتظار فرصت بود كه خاطر مباركش را هواي جانفزاي اين معني بر سر افتاد كه من بعد خطبا بر منابر ارتقي، و در لعن و طعن .... بي‌وفا خودداري ننموده، نهال تولّي را از پيوند تبرّي مثمر ثمر رستگاري عقبي گردانند.
دنباله آن شرحي است كه مورخان از اقدامات نخست شاه اسماعيل براي رواج تشيع اثناعشري در تبريز انجام داد. برخي از همراهان از زود بودن و تندي آن انتقاد كردند، اما شاه اسماعيل گفت «من پادشاهي و شهرياري را از براي ترويج دين مبين و لعن دشمنان اهل بيت طيّبين ـ صلوات‌الله عليهم اجمعين ـ مي‌خواهم و اگر اين نباشد آن به چه كار من آيد». نتيجه آن شد كه آنچه را كه شيعيان «سالهاي سال و قرن‌هاي بيشمار منتظر چنين امر و روزي بودند و دندان صبوري بر دل و جگر مي‌افشردند، تبرزين زبانهاي طعن و لعن را آختند و بي‌انديشه و محابا از مخالفان دغا به اعلان اين خجسته كلام حق پرداختند». از آن زمان تاكنون «گلشن اسلام و ايمان با نواست و از تنقيه و اجراي قنات منطمس اين سنّت سنيّه سيراب و تازه و برجاست».[35]
16 ـ رساله كوچكي در هفت صفحه، حاوي چند روايت و تطبيق آنها بر شاه اسماعيل صفوي به شماره 5894 در دانشگاه تهران وجود دارد. متأسفانه نام مؤلف رساله روي آن نيامده، ولي آنچه هست بايد مربوط به روزگار اخير صفوي و در دهه‌هاي نخست قرن دوازدهم هجري باشد. در جايي از اين رساله از درگذشت ملاخليل قزويني خبر مي‌دهد كه به سال 1089 بوده است.
ممكن است مؤلف رساله محمد اشرف بن عبدالحسيب بن سيد احمد علوي، نواده ميرداماد باشد كه مرتبط با دولت صفوي بودند. اين احتمال از آن روست كه در مجموعه اي كه اين نسخه در آن است، رساله‌هايي از محمد اشرف و برخي ديگر از اين خاندان وجود دارد. در اين رساله، پس از نقل متن عربي اين احاديث؛ در ترجمه آنها چنين آمده است:
معني آنچه مذكور شد و ملخّص مضمونش اين است كه در كتاب غيبت شيخ طوسي ـ قدّس الله نفسه القدوسي ـ كه شيخ طايفه محقّه شيعه و مؤلف كتاب تهذيب و استبصار و از اكابر علماي اهل تشيع است، حديثي وارد شده از حضرت رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ كه آن سرور فرمودند كه خروج مي‌كند در شهر قزوين شخصي كه اسم او اسم يكي از انبياء باشد و سرعت خواهند نمود مردم به طاعت و انقياد او از مشرك و مؤمن پرخواهد نمود كوهها را از خوف.
و ايضا از آن سرور نقل نموده كه فرمودند در حديث ديگر كه شخصي از ديلم كه از اراضي جيلان و قريب به قزوين است خروج خواهد كرد كه كوهها و زمين‌هاي هموار و ناهموار را از خوف و مهابت پر خواهد نمود و سرعت خواهند نمود مردم از صالح و فاجر به طاعت او و قوت خواهد داد اين دين شيعه را، و شك نيست كه اين خروج مثل طلوع آفتاب روشن و عالم گير است كه نسبت به نواب صاحب قران عليين آشيان شاه اسماعيل ـ انار الله برهانه و ثقّل بالحسنات ميزانه ـ رو نمود؛ و تقويت دين شيعه به مرتبه‌اي نمود كه تا دامان قيامت بي لباس تقيّه بدست گيري تدبير و پنجه قدرت او از شش جانب گريبان گير معاندين اهل بيت نبوّت ـ صلّي الله عليه و آله ـ هست و بدولت اين سلسله عليه صفويه علويّه موسويّه ـ شيّد الله اركانهم ان شاءالله تعالي ـ اين معني مستمر خواهد بود. و اسم سامي آن جناب اسم يكي از انبياء است ـ عليهم السلام.
و جمعي از علماي راسخين سلف نيز اين اخبار و احاديث را به جناب نواب صاحب قران عليين آشيان راجع نموده‌اند. چنان چه ملاخليل قزويني ـ رحمه الله ـ در مقدمات شرح كافي كه از مؤلفات اوست، تصريح نموده كه مراد از صاحب خروج در حديث مذكور نواب صاحب قرآن از ذراري جناب نواب عليين آشيان است كه از جانب قزوين خروج نموده و تأييد اين دين كرد به نحوي كه مزيدي بر آن متصوّر نيست و به اين سبب دولت او مستمر خواهد شد، ملك و حكومت و رواج تشيع و محبت اهل بيت ـ عليهم السلام ـ تا ظهور حجتُ الله القائم صاحب الزمان ـ عليه الصلاة و السلام بالقلب و اللسان ـ و اَوْلي و انسب آن بود كه نسبت به نواب عليين آشيان شاه اسماعيل اين احاديث حمل شود.
و در كتاب خرائج و جرائح قطب الدين راوندي كه از اعاظم علماي شيعه است، و در زمان بني عباس بوده؛ حديث قزوين را به نحوي كه عبارت آن به عينه مرقوم شد مذكور نموده است، و مؤيد اين مطلب از شيعي و سني، احاديث از مخبرين صادق وارد شده، به نحوي كه از جمله علماي شيعه ـ رحمهم الله تعالي ـ سيد ابن طاوس ـ قدس سره ـ در كتاب اقبال نقل نموده از كتاب ملاحم بطائني از ابي بصير از امام جعفر صادق ـ عليه السلام ـ كه آن حضرت فرمودند كه، حق تعالي جليل تر و كريم تر و عظيم تر از آن است كه واگذارد ارض را بدون امام عادل كه معصوم ـ عليهم السلام ـ باشد. گفت ابوبصير كه، گفتم به آن حضرت ـ عليه السلام ـ كه، جانم فداي تو باد، پس خبر ده مرا به آنچه راحت من باشد از شيوع تشيع و ايمان، و آنچه وعده شده در زمان ظهور قايم اهل بيت عليهم السلام؟ گفت آن حضرت ـ صلوات الله عليه ـ يا ابامحمد! نيست كه ببيند امّت محمد فرجي و خوشي هرگز تا پادشاهي بني عباس قايم است. بعد از آن كه منقرض شود سلطنت ايشان، بدان كه تقدير نموده خداي تعالي از براي امت به شخصي كه از ما اهل بيت باشد، يعني آن خروج كننده از اولاد ما باشد كه اشاره و امر نمايد مردم را به پرهيزكاري از عدم ايمان و عمل نمايد به هدايت و راستي و گرفته نشود در حكومت او رشوه، يعني به رشوه گرفتن بد باشد. به خدا قسم كه مي‌شناسم او را به اسم خودش و اسم پدرش، و بعد از خروج اين شخص، به فاصله‌اي خواهد آمد از جهت رواج تشيع آن امام زمان يعني حضرت قايم اهل بيت ـ عليهم السلام ـ و نشان او اين است كه گردن قوي دارد و صاحب خال سياه، دو خال ديگر در او خواهد بود و اوست قايم به حق و عادل مطلق و نگاه دارنده آنچه به امانت به او سپرده شده از اسرار الهي، پر خواهد نمود زمين را از عدل و داد، چنان چه پر نموده‌اند فجار از جور و ظلم و بيداد.
اين حديث نيز مطابق با خروج نواب صاحب قران عليين آشيان است كه آن حضرت ـ عليه السلام ـ فرمودند كه از ما اهل بيت باشد و ساير مناسبات كه خود معلوم است.
و نعماني ايضا كه از اجلاّء تلامذه محمد بن يعقوب كليني ـ رحمهما الله ـ است، در كتاب غيبت به سند متصل از امام محمد باقر - عليه السلام - روايت نموده است كه آن حضرت فرمودند از جهت مبالغه كه گويا من هستم با قومي كه بيرون آمده‌اند و خروج نموده‌اند در مشرق و طلب حق و ايمان مردم مي‌نمايند و مقتضاي خواهش ايشان را مردم به عمل نمي‌آرند. بعد از آن، باز طلب حق مي‌كنند و مردم به عمل نمي‌آرند. پس چون تمرّد ايشان را ملاحظه مي‌كنند، مي‌گذارند شمشيرهاي خود را بر دوش‌هاي خود و به ضرب شمشير احقاق حق مي‌نمايند و كما ينبغي در آن امر عظيم مي‌كوشند و سلطنت ايشان باقي باشد تا زمان خروج حضرت قائم اهل بيت ـ عليهم السلام ـ و آن امانت را به آن حضرت سپارند و هر كس در جنگ آن طالبان حق كشته شود، شهيد خواهد بود، و به خدا قسم، اگر من ادارك زمان آن امام را بكنم تا به جان سعي در رواج دين خواهم نمود و از براي آن صاحب حكم سعي بليغ خواهم كرد.
و از محدثين اهل سنت، ابن شيرويه ديلمي در كتاب فردوس الاخبار قريب به اين حديث نقل نموده كه بعينه حديث مذكور بعد از حديث كتاب خرايج مسطور شده و حكم فرموده حضرت صاحب رسالت ـ صلّي الله عليه و آله ـ كه اگر به مشقّت تمام در روي برف نشسته مثل اطفال، بايد غلطيد و نزد ايشان حاضر شد.
و ايضا در كتاب غيبت نعماني حديث مسندي از امام محمد باقر ـ عليه السلام ـ روايت شده كه به تحقيق كه امير المؤمنين ـ صلوات الله عليه ـ حكايت نمود از چيز چندي كه بعد از آن حضرت متحقق مي‌شود تا ظهور صاحب الزمان ـ عليه السلام ـ پس فرمود: از آن جمله است خروج جمعي از خراسان كه غالب شوند بر زمين كوفان و ملتان و بگذرند از جزيره بني كاوان كه جزيره‌اي است در حوالي بصره؛ و گفته‌اند كه مراد، سلاطين ترك‌اند مثل چنگيز خان و هلاگو خان، و تصريح نموده آخر فرمودند كه بايد خروج نمايد از ما اهل بيت يعني از اولاد ما باشد قايمي به گيلان و اطاعت او نمايند مردم ابر و ديلم كه در نواحي و حوالي استراباد و قزوين است، و ظاهر شوند از براي آن وَلَد من عَلَمداران ترك.
و در اين حديث نيز تصريح به مراتب فوق شده.
و شيخ حسين بن عبدالصمد پدر شيخ المقدّسين شيخ بهاءالدين محمد ـ رحمهما الله تعالي ـ به خط خود تصريح نموده كه مقتولين مروج اين مذهب موافق حديث حكم شهدا دارند، والله اعلم.
17 . محمد شفيع عاملي در دوره افشاريه و زنديه كتابي در تكميل مجالس المؤمنين با عنوان محافل المؤمنين نگاشت كه در آن شرح حال شماري از علماي متأخر شيعه را آورد. وي مي‌نويسد: و مخفي نماناد كه توقيت آن حضرت به زمان معين منافي روايات كثيره دالّه است بر عدم معرفت احدي از مردمان به خصوص وقت او «و كذب الوقّاتون» ... و بعضي از جمله علما رسائل در اين باب نوشته‌اند، و اتصال دولت صفويه را به ظهور حضرت صاحب ـ عليه السلام ـ مذكور ساخته‌اند، خالي از چيزي نيست، چنان چه خلاف آن مشاهده گرديد. وي سپس به اشعار شاه نعمت الله ولي اشاره كرده كه «در قصيده منتهاي دولت صفويه را با ظهور حضرت صاحب الامر ـ عليه السلام ـ مقترن ساخته، و حال آن كه بعد از انصرام دولت صفويه ظهور سلطان نادر شاه افشار بود كه در اواخر دولت او به اهالي ايران، بلكه تمامي ممالك محروسه او بسيار ناخوش گذشت.[36]
18 . در ادامه سخن عاملي در محافل كه به نادرست بودن اين قبيل پيش گويي ها واقف گشته است ، بد نيست به اين سخن طنز آلود رستم الحكماء هم توجه كنيم كه الحق درخور اعتناست:
چون آن جنّت آرامگاهي به دلايل و براهين آيات قرآني حكم‌هاي صريح نمود كه سلسله جليله ملوك صفويه، نسلاً بعد نسل به ظهور جناب قائم آل محمد خواهد رسيد، از اين احكام قوي دل شدند و تكيه بر اين قول نمودند و سررشته مملكت داري را از دست رها نمودند.[37]
اين بود مروري بر نمونه هاي تاريخي كه برخي از مستندات تئوري اتصال دولت صفويه را به دولت حضرت قائم عليه الصلاة و السلام بيان كرده بود.
در اينجا به سراغ يك رساله مستقل در اين زمينه خواهيم رفت.

رساله در شرح حديث دولتنا في آخر الزمان
در اينجا با رساله كوتاه اما بدون مؤلفي روبرو هستيم كه عجالتا تنها نسخه آن، همين است كه در دسترس ماست. اين نسخه شامل 33 برگ (35 ص) است و به شماره 1381 در كتابخانه آيت الله مرعشي نگهداري مي‌شود. رساله با خط بسيار خوش نستعليق نگاشته شده، و داراي سرلوح مذهب زيبايي است.تذهيب در تمام صفحات ديده مي شود و توان گفت كه نسخه اي شاهانه و سلطنتي بوده است. رساله براي شاه طهماسب و در روزگار وي تأليف شده اما تاريخ كتابت آن چنان كه در پايانش آمده است، ظاهرا 1067 است. فهرست نويس محترم آن را سال 1017 خوانده است كه آن هم با درصدي كمتر محتمل است.
هدف از نگارش اين رساله
رساله حاضر در شرح حديثي كه نويسنده رساله آن را به اين صورت آورده است:
لكلّ اناس دولة، و دولتنا في آخر الزمان.
روايت به اين صورت در منابع وجود ندارد، اما اساس آن بايد نقلي مشابه باشد كه به صورت روايتي از امام صادق ـ عليه السلام ـ توسط شيخ صدوق در كتاب امالي (ص 489 و از آنجا در بحار: 51/ 143) آمده است؛ با اين سند:
حديث كرد ما را محمد بن موسي بن متوكل، از علي بن ابراهيم، از پدرش ابراهيم بن هاشم، از محمد بن ابي عمير كه گفت: كسي حديث كرد مرا كه از امام صادق عليه السلام شنيد:
لكل أناس دولة يرقبونها و دولتنا في آخر الدهر تظهر
به احتمال نقلي كه با همين صورت در روضة الواعظين (ص 212، 267) آمده است بايد از امالي باشد؛ اما نويسنده روضه ‌گويد كه اين سخن، فراوان از امام صادق ـ عليه السلام ـ شنيده شده است.
به نظر مي رسد در دوره صفوي، استناداتي به اين حديث در باره اتصال دولت صفوي به دولت قائم (ع)، و يا در حقيقت مقدمه بودن دولت صفوي براي دولت صاحب الزمان، صورت گرفته است. در اينجا به چند نمونه اشاره مي‌كنيم.
استناد شاه اسماعيل به حديث دولتنا في آخر الزمان
روايت ياد شده شايد براي نخستين بار در نامه شاه اسماعيل به شيبك خان به كار رفته باشد. بخشي از اين نامه در منابع كهن آمده چنين است: بسم اللّه الرحمن الرحيم و به نستعين الحمد للّه ربّ العالمين و الصّلواة على رسوله احمد المختار و آله اجمعين و العاقبة للمتقين ... بعد اهداى سلام اعلام آنكه، مكتوب شريف كه ارسال داشته بودند رسيد و بر مضمون آن مطلّع گرديد، ملخّص فحاوى كتاب و محصّل مطاوى جواب آنكه بر ارباب بصاير و ابصار كالشمس فى وسط النهار واضح و آشكار است كه به موجب فرموده، «لولاك لما خلقت الافلاك» تعمير معموره خاك همچو ترتيب عوالم پاك‏ به وسيله ظهور اشعه نور محمدى- عليه الصّلوة و السلام- و بر حسب مقتضاى رتبت جامعيّت بين ختم النبوة و كمال الولاية كه هر آينه مقتضى ظهور آثار عموم احكام حكومت دنيوى مستدعى سطوح انوار و شمول اطوار سلطنت اخروى است، ايالت ولايت صورى و ولايت مملكت معنوى خاصّه آن حضرت و عترت طيّبه عليّة الخصال و اولاد طاهره و آل جليّة الكمال اوست و به تحقيق و يقين و ادلّه و براهين مظهر سلطنت عظمى و خلافت كبرى غير ذات الهى صفات آن سلطان سرير دنيا و آن برهان منير «أَوْ أَدْنى‏» نيست و اگر چند روزى بر حسب اختيارات ربّانى وارثان آن جامعيّت مخصوصه و حاكميت، اعنى ائمّه هدى و اجلّه اوليا از استدراك حقوق خود از تعدّى ارباب غضب و تعصّب متعاقد گشته از ننگ استشراك اهل دنيا نام تسلّط و استيلا نمى‏بردند و خود را در صدد مقابله اخسا نمى‏آوردند، بر حسب اشارت غيبيّه و اوامر الهيّه كمال علوّ و علوّ كمال ايشان را بود، حاشا كه به واسطه عجز و زبونى از آن جمع پريشان بودندى، امّا بحمد اللّه چون در اين ولا به موجب «لكلّ اناس دولة و دولتنا فى آخر الزمان» از چمن دلگشاى خاندان نبوّت و ولايت، نهال بلند برومند وجود اين جانب سر به سرافرازى كشيد و از مكمن عالم آرايى دودمان سيادت و سعادت چراغ گيتى فروز دشمن سوز اين دولت روزافزون كه آيه «وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ» نشان آن و كريمه «نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ» در شأن آن است روشن گشت و آثار فحواى «وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ» از وجنات احوال و اطوار خود مشاهده افتاد به زبان خموش به تلقين هاتف سروش به ذكر «إِنَّا نَحْنُ نَرِثُ الْأَرْضَ وَ مَنْ عَلَيْها»گويا شد، منادى تقدير زبان تقرير به اداى نداى «كَذلِكَ أَرْسَلْناكَ فِي أُمَّةٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِها أُمَمٌ لِتَتْلُوَا عَلَيْهِمُ الَّذِي أَوْحَيْنا» گشاد و نوك خامه ملايك سرير كاتبان تحرير به موجب «وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِسْماعِيلَ» در صفايح سلطنت كاملة الاركان و ايالت عالم و عالميان‏ رقم آيت اسم خليل ثبت نموده زمانه در نظر اهل زمان جلوه داد...[38]
استناد به حديث دولتنا در ميان برخي از مورخان براي دولت شاه اسماعيل
به جز اين نامه، ميان مورخان هواخواه دولت صفوي نيز استفاده از اين حديث مطرح بوده است. از جمله در دو جاي از كتاب خلاصة التواريخ از اين حديث استفاده شده است: يك مورد در جريان حضور شاه اسماعيل در قم با اين عبارت:
و خاقان سكندرشان بعد ازين فتح، متوجه دار المؤمنين قم گشتند. ... به اتفاق سادات عظام و قضات اسلام و اكابر و اهالى و شيعيان بلده جنّت‏نشان كه قرب هفتصد هشتصد سال به محنت تقيّه گرفتار بودند. و در آرزوى اين چنين مظهرى مى‏بودند «حيث قال صلى اللّه عليه: لكل قوم دولة و دولتنا فى آخر الزمان»، به همدان به استقبال شتافتند.[39] در مورد دوم آمده است: چون خاقان سكندرشان مظهرى بود از آثار دودمان مرتضوى و به مؤداى حقيقت انتماى، «لكل اناس دولة و دولتنا فى آخر الزمان» در اندك زمانى اجراى مذهب حق نموده رفع بدع فرمودند و مترصّد آن مى‏بودند كه تمامى ربع مسكون را تسخير نموده در جمع اقطار مذهب ائمه اطهار را انتشار دهند...[40]
تطبيق روايت دولتنا بر شاه عباس صفوي
مورد ديگر آن است كه نويسنده روضة الصفويه روايت ياد شده را در باره شاه عباس تطبيق مي كند: مصطفوى انتسابى كه به مضمون كلام معجز نظام سرور اوليا- عليه التّحيّة و الثّناء- حيث قال لكلّ قوم دولة و دولتنا فى آخر الزّمان هماى دولت جز به شرفات قصر اقبالش در هيچ مكان نزول اجلال نفرموده. اعنى سيّد الخواقين فى الآفاق، مستخدم السّلاطين بالعشى و الاشراق، مظهر جلال سبحانى، مظهر الطاف ربّانى، وارث خلافت امير المؤمنين، معزّز به اعزاز وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ آمر به امر خالق افلاك و انجم، مصداق كريمه أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ، مشيّد اركان شريعت خيرالبشر، مؤسسّ بنيان ملّت حق ائمه اثنى عشر، فروغ انجمن شاهان جمجاه، شمع دودمان سلاطين عالم‏پناه، مؤيّد به تأييدات الملك الغنى، ابو المظفّر شاه عبّاس الحسينى الموسوى الصفوى، رفع اللّه تعالى اعلام الدّين به اعتلاى لواى سلطنت و نوّر وجه الارض بانوار آثار معدلته، ما أضائت الشمس و القمر بمحمّد و آله هم الذَين خير البشر، مأمول از موهبت ملك ملك بخش تعالى و تقدّس آنكه تا انقراض فلك داير وجوه دنانير و رئوس منابر در اقطار امصار از اسم سامى و لقب نامى همايون مزيّن و مرتّب بوده، تطوّق حوادث و نوايب زمان را به دولت ابدى و شوكت سرمدى اين حارس بيضه اسلام راه روش مسدود باد، بالنبىّ و آله الامجاد.[41]
تطبيق روايت «دولتنا» بر انقلاب اسلامي
مورد ديگري را هم از يك نويسنده معاصر سراغ داريم. مرحوم رازي در گنجينه دانشمندان (8: 47 ـ 408) در سال انقلاب يعني 1356 ـ 1357 چنين آورده است: ... و بدانيد كه آن فقط و فقط در انحصار فرج و ظهور و انقلاب جهانى حضرت مهدى (ع) و عجل الله فرجه الشريف است؛ زيرا خداى جهان چنين مقدّر فرموده و به پيامبران سلف و پيامبر بزرگوار ما وعده فرموده (و انّه لا يخلف الميعاد.) و تمام امامان معصوم (ع) هم آن روز را وعده داده و امر به انتظار رسيدن آن روز نموده‏اند.
لكلّ اناس دولة يرغبونها و دولتنا فى آخر الدهر تظهر
دلخوشى اين حقير سراپا تقصير در اين نهضت و انقلاب، به اين است كه متصل به فرج و آخرين انقلاب توحيدى جهانى ولىّ عصر ـ روحى له الفداء ـ است، زيرا آن طور كه اهل نظر از اخبار و الهامات غيبى و مكاشفات رحمانى و پيشگوئى‏هاى بزرگان استنباط و اكتشاف كرده‏اند؛ يكى از علائم و مبشّرات بر چيده شدن سلطنت دو هزار و پانصد ساله ايران و برقرارى جمهورى اسلام است و ديگر مرجعيّت و زعامت آيت الله العظمى آقاى حاج سيد ابو القاسم خوئى ـ مدّ ظله العالى الى ان يقوم الحجه ان شاء الله ـ چنانچه در حدود 27 سال قبل در آثار الحجّه نوشتم؛ و در حدود هشت سال قبل هم در جلد دوم گنجينه دانشمندان تكرار نمودم‏
فاش ميگويم وز گفته خود دلشادم بنده حقم و از هردو جهان آزادم‏
چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى آنشبى را كه مرا مژده بداد استادم‏
كه ابو القاسم خوئى است ز آيات فرج پس بعشاق مر اين تازه بشارت دادم‏
و ديگر شروع جنگ از ماه صفر تا ماه صفر كه از صفر سال 1398 قمرى شروع شد تا ماه صفر سال 1399 ق كه دولت بختيار سقوط و دولت موقت اسلامى اعلان گرديد؛ و ديگر وجود بعضى از كساني كه از علائم و محتوم است چون سفيانى و حسنى ...
محتواي رساله حاضر
كتاب شامل يك مقدمه توضيحي است كه مولف پس از آن گفته است كه دوازده دليل براي اثبات اين تطبيق آورده است، اما مع الاسف؛ در شمارش اعداد پس از بيان مورد ششم به سراغ يازدهم رفته و با ذكر دوازده جمعا هشت مورد را بيان كرده است. در ظاهر سقطي در عبارت رخ نداده و به احتمال كاتب در وقت كتابت چند صفحه‌اي را انداخته است.
نثر كتاب بسيار اديبانه و با انشاي خاص، مغلق و البته زيبا نوشته شده و در بيشتر موارد، آدمي تصور مي‌كند كه مطلب فداي زيبايي عبارت شده است. حتي مي‌توان گفت كه گويي نگارش يك متن زيبا با تكلف منشيانه، براي نويسنده، مهم‌تر از ارائه اصل استدلالها بوده است.
نوع استدلالها نه فقهي بلكه عمدتا قريحه‌اي و خطابي است، چنان كه يكي از موارد استدلال براي درستي تطبيق آن است كه تاريخ جلوس اين پادشاه با عدد ابجدي آخر الزمان برابر است و اين معنايش اين است كه دولت طهماسب به دولت صاحب الزمان خواهد پيوست.
بايد توجه داشت كه اين قبيل نوشته‌ها نوعي نوشته هاي سطح پايين بود كه نه ريشه فقهي درستي داشت و نه حتي در چهارچوب افكار حديثي اصيل مطرح مي‌گرديد. بلكه بيشتر نوعي رساله هاي خطابي بود كه مبناي خود را تركيبي از قداست سلطنت و سيادت قرار داده بود و تلاش مي‌كرد تا با تفكر موعودگرايانه و مباني طرح شده در متون علائم الظهور راهي براي مشروعيت عرفي ـ ديني دولت صفوي ميان مردم بگشايد.
در لابلاي عبارات وي مي‌توان هدف اصلي او را از تدوين اين رساله دريافت، جايي كه مي‌نويسد:
«دولت ابد پيوند نواب كامياب شاهي ظلّ الهي كه اشراق انوار رايات نصرت آياتش از ضياء وضّاء انتساب به خاندان مقدّس بنيان نبوّت، و لمعان ماهچه اعلام فتح ارتسامش از پرتو شعاع آفتاب عالمتاب انتساب به دودمان قدسي مكان ولايت و امامتست، در آخر الزمان تا آخر زمان بوده، در آخر به زمان صاحب الزمان ـ عليه صلوات الله الرحيم الرحمن ـ متّصل گشته، انتهاء زمان سلطنت جهان به زمن سعادت اقتران اين شاه جهانيان و پادشاه عالميان باشد، ان شاء الله تعالي و تقدّس».
و در جاي ديگر:
«دولت ابد پيوند و زمان جنّت، مانند نواب كامياب شاهي تا آخر زمان و زمان آخر كه اوّل زمان و زمان اوّل ظهور رايت نصرت غايت فتح آيت دولت صاحب الزمان ـ‌ عليه افضل صلوات الله الرحيم الرحمن ـ است، پاينده، و آفتاب عالمتاب دولت بي‌زوالش بر عالميان تابنده خواهد بود».
محتواي اين دو عبارت، بنياد رساله حاضر است كه چند بار به شكل هاي مختلف تكرار شده است و اكنون متن رساله تقديم خوانندگان عزيز و ارجمند مي‌ شود.

متن رساله:
بسم الله الرحمن الرحيم
استفتاح ابواب فيض واهب متعال، در افتتاح هر مقال همايون فال، و استجلاب اسباب توفيق خداوند ذوالجلال، در ابتداي هر امر ذي بال، بحمد و ثناي واجب الاداء مالكي الملكي باشد كه به مقتضاي مؤدّاي اعجاز اداي وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الأرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُون‏ [انبياء: 105] تاج وهّاج سلطنت و تاجداري بر سر بلند افسر پادشاهي دين پناهي مي‌نهد كه خاك آستان ملايك آشيان سيّد المرسلين ـ عليه و آله المعصومين صلوات الله ربّ العالمين ـ توتياي ديده اعتبار ساخته، هماي بلند هواي همّت والانهمتش همواره بر شرفه قصر دين‌داري و كنگره ايوان حق‌گذاري نشيند؛ و به مؤدّاي فحواي صحّت انتماي وَعَدَ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الأرْض‏[نور: 55] قباي زيباي ابهّت و كامكاري بر قامت با استقامت شاهنشاهي ملايك سپاهي لايق مي‌داند كه غلامي اميرالمؤمنين حيدر ـ عليه صلوات الله العليّ الاكبر ـ باعث افتخار دانسته؛ دانسته قدم همايون مقدم، در شاه‌راه ترويج شرع متين و دين مبين ايمه اثنا عشر ـ عليهم شرايف الصلوات من واهب القُوي و القدر ـ نهد تا به اين اسباب، چهره دولت ابدي و سلطنت سرمدي، هر آينه در آئينه قضاي تؤتي المُلْك مَن تشاء به معاينه بيند. نظم:
شه سرير ازل كز كمال استغنا
مقدّس است ز مثل و منزّه از انباز
كدام سر، كه شبانگاه آفتابْ مثال
به كوي عزّت او نيست بر زمين نياز
نهاده بر سر شاهان ز لطف تاج خرد
كز افسرست شهنشه ز ديگران ممتاز
و ثاني اين ثناء صدق ادا نزد هر ثاني، و تالي اين ذكر عالي نزد ارباب عوالي، اهداء صلوات زاكيات و تسليمات وافيات است بر شاه رقعه وجود، و پادشاه بقعه شهود، و سلطان سرير رسالت، و خاقان گردون مسير عرش بسالت، آفتاب آسمان دَني فَتَدَلّي، ماه ايوان قابَ قوْسَين اَو اَدني، سيّد انبياء و مرسلين و خاتم اصفياء و نبيّين؛ آن سيّد سندي كه خاك آستانه بلند آشيانه‌اش، توتياي ديده اعتبار اعاظم سلاطين اولي الايدي و الابصار، و زينت بخش تاج افتخار افاخم خواقين نامدار، در اعصار و امصارست. نظم:
احمد مرسل كه به اقبال و جاه
بود جهانش ز ازل در پناه
خاك درش مقصد روح الامين
طفل رهش عيسي گردون نشين
بر در او گشته ثوابت مقيم
فرش حريمش شده عرش عظيم
و آل عليّة الخصال جليّة الكمال آن اكمل اهل كمال و اكمال، خصوصاً وصيّ بر حقّ و امام مطلق، شاه تختگاه ولايت، و پادشاه بارگاه هدايت، صاحب مرتبت هاروني، و مالك مملكت سلوني، منصوص به فخامت هلْ اَتي، و مخصوص به كرامت لافتي، مرتضاء رضاء مَن كنتُ مولاه فعليّ مولاه، و مدعاء دعاء اللهمّ وال من والاه، آن امام عاليمقامي كه غلام درگاه جاهش را سلطنت انس و جان پايه كمين، و شهرياري عالميان مرتبه كهين بوده، سلاطين جهان او را غلامي رهينند. نظم:
عليّ عالي اعلي كه هست شاهان را
هواي آن كه غلام ورا شوند غلام
امير شاه نشان، پادشاه كشور جان
كه گشت ابلق گردون به زير رانش رام
سر ايمه دين، دين پناه اهل يقين
عليه الف صلات و الف الف سلام
و بقيه ايمه هُدات اثني عشر كه مروّج مذهب صحيح معتبر ايشان را، امر دين و دنيا مروّج و تمام عيار، و كرّوبيان ملاء اعلي با وي در اين امر اَسْني همدم و يارند، صلاةً دايمةً ناميةً و سلاماً كافياً وافياً الي يوم يقوم النّاس لربّ العالمين.
اما بعد:
به موقف عرض و شرف اصغاء طايفان حضرت جنّت خضرت، و عاكفان جناب اعالي اياب نواب كامياب شاهنشاهي [مي رساند] كه چون خاك آستانه سيّد البشر ـ صلّي الله تعالي عليه و آله الي يوم المحشر ـ آب‌روي القاب همايونش شده، بناي عاليجناب القاب افاخم سلاطين و اعاظم خواقين را تزلزل در اركان اعتبار و اساس افتخار افتاده، و ميل نيل خاكبوسي آستان اعالي آشيانش، خرمن وقار سلاطين گردون اقتدار و خواقين نامدار را به باد فنا داده، خاك قدم محترمش، توتياي ديده سرداران زمان گرديده، و حلقه غلامي‌اش در گوش هوش گردنكشان دوران جاي خود ديده؛ پادشاهي كه چون غلامي اميرالمؤمنين حيدر ـ صلوات الله تعالي عليه مَا اسْتضاء فضاء العالم بالشمس الانور ـ مايه افتخار و سرمايه اعتبار حضرتش گرديده، غلامي بوّاب نوابش، پادشاهان رفيع الشأن را در هر زمان و مكان مايه شادي، و بندگي خدمه خدمتش شاهان عالم را از هرگونه غم و الم سرمايه آزادي، تارك مبارك غلام مقبول درگاه عاليمان پناهش، قابل تاج سلطنت و كامكاري، و فرق فرقدساي خادم خرگاه جهانيان اميدگاهش لايق افسر دولت و بختياري،
سلاطين عالم را مرغ جان در هواي هواي بندگي غلامان حضرتش در طيران، و اساطين بني آدم را طوطي زبان در ثناگستري خادمان خدمتش هزار دستان، عاليمان پناهي كه چون مروّج مذهب ائمه اثنا عشر ـ عليهم شرايف الصلوات ما اقمر القمر ـ امتياز بخشنده حضرتش از سلاطين هر كشور و زينت‌گر القاب خدمتش در هر محشر گرديده؛ اطاعت فرمان واجب الاذعانش بر معشر بشر، سادس صلوات خمس و ارتقاء رقيع رفيع الشأن اعتلاء بندگان آستانش اظهر از شمس، يعني شاه دين پناه. نظم:
حاصلِ آمدْ شد خورشيد و ماه
روشنيِ چشم سفيد و سياه
پادشاه نبي شأن، ولي نشانِ، سبطين مكانِ، سجاد اطمينانِ، باقر عرفان، صادق بيانِ، كاظم تبيان،ِ رضا فرمانِ، جواد احسانِ، نقي امتنانِ، عسكري توانِ، مهدي زمان، نظم:
آن شهنشاهي كه از حشمت به ملك شرع و دين
دارد او بر جمله شاهان زمانه سروري
يافته رونق ز عدلش مذهب اثنا عشر
تازه در عهدش شده آيين دين جعفري
هم سيادت در نسب، هم پادشاهي در حسب
كو سليمان تا در انگشتش كند انگشتري
سلطان آل محمد ـ عليه و آله الغرّ الكرام، شرايف الصلوات و السلام ـ قهرمان خواقين الاسلام، مستخدم سلاطين الايّام، ثمره «شجرةٍ اصلها ثابت و فرعها في السماء»، خليفة اجداده الايمة الهدي ـ عليهم شرايف الصلاة و السلام و الثناء ـ السلطان ابن السلطان ابن السلطان، و الخاقان ابن الخاقان ابن الخاقان ابوالمظفّر سلطان شاه طهماسب الحسيني الموسوي الصفوي بهادرخان ـ لازالت رايات خلافته مرفوعة الايات باعلاء خليفة الرحمان ـ عليه صلوات الله المنّان ـ و آيات سلطنته متصلة الغايات بزمان صاحب الزمان ـ عليه شرايف صلوات الله المستعان ـ چنان معروض مي‌دارد كه،
چون الطاف نامتناهي الهي، همواره شامل حال طالبان ازدياد مواد دولت بي‌زوال نواب كامياب شاهي ظلّ الّهي مي باشد، هر ساعت از روزنه شعاع اين آفتاب عالمتاب بر ايشان مي‌تابد، و هر لحظه از دريچه چهره اين مقصود عاقبت محمود، خود را مستعد جلوه‌گري مي يابد، لهذا در اين اوقات خجسته ساعات، تشرّف به شرف ملاحظه نشاني عالي شان و فرمان واجب الاذعان كه از پايه سرير خلافت مصير و درگاه گيتي شاه جمجاه علّيين آشيان و پادشاه دين پناه فردوس مكان، گلبن گلستان نبوي، شمع شبستان مرتضوي، انموذج صولت پيغمبري، وارث شجاعت حيدري، فرازنده اعلام شيعه نوازي، فروزنده نيران مخالف‌گدازي، هادي خلايق به احقّ مذاهب و اشرف اديان، مرشد مسترشدين به طريق ايمان، چراغ افروز دودمان جليل خليل صاحب كرامت وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِسْماعيل‏، (مريم، 54) ، نظم:
پادشاه پادشاهان خسرو خسرونشان
شهسوار كشور جان، نايب صاحب زمان
ظلّ ربّ العالمين شاهنشه دنيا و دين
حامي شرع پيمبر باعث امن و امان
درّ درج آل يس ماه برج اهل بيت
پيرو اثني عشر از جان محبّ خاندان
سلطان سلاطين البشر، خليفة آبائه الايمة الاثني عشر ـ عليهم صلوات الله الملك الاكبر ـ ملك الملوك و سلطان الخواقين، المنتسب بنسبه الشريف الي اميرالمؤمنين ـ عليه افضل صلوات الله ربّ العالمين ـ السلطان ابن السلطان ابن السلطان، و الخاقان ابن الخاقان ابن الخاقان ابوالمظفّر سلطان شاه اسماعيل الحسيني الموسوي الصفوي بهادرخان ¬ـ جعل الله تعالي سعيه الاوفي في اهداء الخلق الي طريق الحقّ مشكورا و اعطاء كأسه الاصفي في حضاير القدس حسب ما سعاه عطاءاً موفوراً ـ مرقوم رقم منشيان رفيع الشأن بليغ البيان شده بود، ابواب فيض و فتوح بر روي دل گشاده، چشم اميد مشاهده رخسار فيض الانوار اشارات غيبي و بشارات لاريبي را آماده گشت، و از پرتو اشراق آفتاب عالمتاب و نيّر افاضت مآب كلامي معجز بيان، قضا ترجمان، قدر جريان كه در فحاوي مطاوي آن سِفر عظيم و كتاب لازم التكريم مندرج بود، و هو هذا: لكلّ اُناس دولة و دولتنا في آخِرِ الزمان، بر فضاي دل، اين معني شارق گرديد، و گوش هوش از ملهم غيب و مبشّر لاريب، اين صداء صحّت ادا، و نداء حقيقت انتماء شنيد كه دولت ابد پيوند نواب كامياب شاهي ظلّ الّهي كه اشراق انوار رايات نصرت آياتش از ضياء وضّاء انتساب به خاندان مقدّس بنيان نبوّت، و لمعان ماهچه اعلام فتح ارتسامش، از پرتو شعاع آفتاب عالمتاب انتساب به دودمان قدسي مكان ولايت و امامتست، در آخر الزمان، تا آخر زمان بوده، در آخر به زمان صاحب الزمان ـ عليه صلوات الله الرحيم الرحمن ـ متّصل گشته، انتهاء زمان سلطنت جهان به زمان سعادت اقتران اين شاه جهانيان و پادشاه عالميان باشد، ان شاء الله تعالي و تقدّس. نظم:
به اين مژده گر زان كه با بندگان
روان برفشانيم نقد روان
سزد بلكه جان چيست تا هوشيار
كند بر چنين مژده آن را نثار
[چرا دولت طهماسب، دولت آخر زماني است؟]
و از نسيم عنبر شميم تفصيل اين كلام خجسته نظام، شامّه عامّه و مشام انام به اين گونه معطّر تواند شد كه لفظ «دولتنا» بحكم تحكّم عموم مفهوم از اين ضمير متكلّم، متكلّم است به عموم نسبت دولت مظروف آخرالزمان كه دولت آخر زماني، عبارت از آن است، به نفوس عاليه و ذوات متعاليه حضرات عاليات رفيع الدرجات ـ عليهم شرايف الصلوات ـ و منتسبان به اين سلسله عليّه و نسبتشان به اين شجره طيّبه، و اگر حال امداد مقال را مجال يابد، و تخصيص اين عموم در خصوص جماعت با مناعت منسوبين نمايد، محال نباشد؛ و چون به حقيقت، حقيقت انتساب در امثال اين ابواب، يا از راه نسبتست به آن كه شجره طيّبه‌اش منشعب از اصل اصيل نبوّت، و سلسله شريفه‌اش منتسب به مجد اثيل امامت باشد، يا از روي حسب، به آن كه اشراق آفتاب اخلاقش از لمعان انوار مآثر پيغمبري و فروغ انوار اوصافش از اشراق مفاخر حيدري بود، يا از جهت آن كه نهال طوبي مثال دولت ابد پيوندش نشو و نما يافته، آب و هواي امداد حضرت سيّد المرسلين ـ عليه و آله افضل صلوات المصلّين ـ و سبزه زار نضارت آثار سلطنت ارجمندش بهجت و روا يافته، رشحات سحاب اسعاد امير المؤمنين و ايمه معصومين ـ‌ صلوات الله تعالي عليهم اجمعين ـ باشد، يا از ديگر جهات.
و به هر حال به طريق منع خلوّ و خلوّ از منع، جمع هر آينه ظاهر باشد كه صاحب دولتي كه به جهات انتساب او به جهات انتساب، ظاهر باشد، به اين نسبت خصوصيتي خواهد داشت؛ چه قوام امر نسبت به چاشني انتساب ميسّر است، و نه ميسّرست كه با وجود ترجيح در انتساب به جهات انتساب، تساوي در نسبت باشد، و ليكن انتشاري كه اين فرد را باشد، قرينه مخصّصه اي خواهد كه او را در فرد معين، معين، و صفحه مناقب صاحب دولتي مخصوص به رقم اين تخصيص مزيّن گرداند؛ وآن قرينه مخصّصه اين تواند بود كه نواب كامياب صاحب قراني كه صاحب دولت آخر زماني است و بحمدالله تعالي از جهات، جهات انتسابش ظاهر، و حالت ارتباطش بر عاليمان كالشّمس في وسط النّهار باهرست، و با اين خاك آستانه سيّد مرسلين و خاتم انبياء ـ عليه و آله شرايف الصلاة و الثناء ـ كحل الجواهر ديده مفاخر و علامي امير مؤمنان و سيّد اصفياء ـ عليه شرايف صلوات الله واهب العطايا ـ باعث افتخار بر سلاطين اوّل و آخر و ترويج دين ايمه هدي ـ عليهم صلوات الله ما دامت الارض و السماء ـ مركوز خاطر عاطر ساخته است.
[تاريخ جلوس با لفظ آخرالزمان يكي است]
تاريخ جلوس همايونش بر تخت نيكبخت فرماندهي و ايوان فلك نشان شاهنشي با عدد و لفظ «آخر الزمان» كه ظرف زمان دولت مذكور درين خجسته بيانست، موافق است؛ و دلالت اين توافق بر تلاحق زمان دولت اين شاه عالي شأن و زمان ظهور صاحب الزمان ـ عليه صلوات الله الرحيم الرحمن ـ از غايت ظهور، احتياج به بيان ندارد. مصرع:
«كانجا كه عيانست چه حاجت به بيان است».
پس به معاونت حال و مقال، اساس مدعا استحكام، و بنيان اين ادعا انبرام پذيرفت و سامعه تحقيق از توافق عددَين صرير اين تصديق به اتمّ وجهي شنفت؛ و تواند بود كه هر يك از جهات مذكوره انتساب را دليلي گرفته، دلالت عدد لفظ آخر الزمان دليل رابع باشد، و به اين چهار دليل قاطع، كوكب اين مدّعا از افق صحّت لامع گردد.
و هر يك از جهات مذكوره انتساب را با دليل عددي دو مقدمه جازمه توان گفت كه منتج اين نتيجه ثابته باشد؛ و درين صورت، سه مرتبه بهم رسد كه هر مرتبه مشتمل بر دو مقدمه بوده، مجموع شش باشد و اين شش با آن چهار، عشره كامله گردد «تلك عشرة كاملة مكمله كملت بها تلك البشارة الفاضله».
پس از اين كلام قدسي نظام، كافّه انام را رايحه فايحه اين خبر خير ارتسام، به مشام جان و حناشيم جنان، چنان رسد كه دولت ابد پيوند و زمان جنّت، مانند نواب كامياب شاهي تا آخر زمان و زمان آخر كه اوّل زمان و زمان اوّل ظهور رايت نصرت غايت فتح آيت دولت صاحب الزمان ـ‌ عليه افضل صلوات الله الرحيم الرحمن ـ است، پاينده، و آفتاب عالمتاب دولت بي‌زوالش بر عالميان تابنده خواهد بود، ان شاءالله تعالي.
و الحق جاي آن دارد؛ چه بي تعلّق تملّق عبارات آرايي ارباب انشاء تصلّف تكلّف براعت افزايي اصحاب اطرا، از غرّه صباح آفرينش تا اين عصر، تخت نيكبخت سلطنت و نامداري، بخت بيداري چنين به خواب خيال نديده، و مسند مشيّد ابهت و كامكاري با وجود چنين شهريار[42] عالم‌مداري مزيّن نگرديده، و هيهات هيهات كه ديگر در ادوار چرخ دوّار كه مدار دور ثابت و سيّارست، صاحب دولتي چنين اَعلام دارايي بر افرازد، يا در هيچ قرن از اقتران اختران سعادت اقتران صاحب قراني چنين سمند كشورگشايي در ميدان زمان تازد، نظم:
پادشاهي مثل او پيدا نخواهد شد دگر
ختم شد شاهي برو، چون بر نبي پيغمبري
و اگر صاحب بصيرت صافيه و سريرت ضافيه، ديده سيرت بگشايد، صحّت اين اقوال در اين حال و مناسب اين مقال، از دوازده روزنه، جمال با كمال به او نمايد، و در مَحكمه مُحكمه، ادعاء اثبات اين مدّعاي صدق ادا حالاً و ملايم سياق اين رساله ايجاز ادا، به اِشهاد و اِنهاء دوازده شاهد عدل صورت بندد تا با وجود عدالت شهود از رهگذر لازم الاتّباع شياع قباله اين مقاله به سجلّ ثبوت مسجّل گردد.
اوّل:
آن كه سيادت نسبي دارد كه از اين پادشاه دين پناه تا شاه بارگاه انّما وليّكُمُ الله و شاهنشاه خرگاه مَن كنت مولاه فعليّ مَولاه ـ عليه شرايف صلوات الله ـ بعضي اجداد عظام صاحب مسند امامت و وارث مرتبه شهامت، و جمعي از اسلاف فخام جالس سجّاده ولايت و سالك جاده هدايت، و برخي از آباء كرام فرازنده اعلام كشورگشايي و برازنده خلعت سلطنت و دارايي بوده‌اند. نظم:
ورث السيادة كابراً عن كابر
كالرّمح انبو باعلي انبوب
و الحق تا دوران دَوَران ماه و مهرست، بلكه: مصرع: «تا دست قضا منشي ديوان سپهرست» نامه سلطنت و فرمان دهي و پروانه حكومت و شاهنشهي به نام نامي چنين شاهي عالميان پناهي، نوشته نگرديده، و ديده افلاك با آن كه علي الاتصال در حدقه تدوير مدير است، نظير اين شاه گردون سرير نديده، و كي و كجا شهي با اين نسب عالي و حسب متعالي كه به حق ارث و اكتساب و ديگر جهات و اسباب حايز كلتا الرياستين سيادت و سلطنت، و جامع بين النشأتين ولايت و حكومت باشد، توان يافت. نظم:
جز در آئينه و آبش نتوان ديد نظير
جز در انديشه و خوابش نتوان يافت بدل
باد اسباب بقايش به جهان آماده
بحق پادشه ملك ازل عزّوجل
دويم:
آن كه از غايت پاكي طينت مصطفوي سريرت، و نهايت خوبي جبلت مرتضوي سيرت، غمام بلند مقام سلطنت و جهانداري، پيش روي ضياء وضّاء حسن اعتقاد و نيكو بندگي حضرتش نگرفته و جلباب اعالي اياب حكومت و كامكاري حجاب آفتاب عالمتاب پاكي عقيدت، و فرمان‌برندگي خدمتش نگرديده، و همواره ديده دل گشاده ديده چشم اميدش مشاهده رخسار افاضت آثار عطاياي واهب العطايا را آماده گرديده، طنين طنطنه صاحبقراني و صداي نوبت ممالك ستاني به اين آوازه سعادت اندازه در عالم انداخته، و علم كشور گشايي و چتر درايي به اين اسباب در جهان افراخته است؛ و فتح نامه ها كه بر رؤس منابر قلوب مؤمنان را از اين شاد مي‌سازد، به اين قسم ابيات صدق غايات و اين نوع اشعار صحّت آثار مي‌پردازد كه، نظم:
خداوندگارا توانگر تويي
توانا و درويش‌پرور تويي
نه كشور گشايم نه فرماندهم
يكي از گدايان اين درگهم
و با اين حالات نه عجب كه به اندك زماني، علم عالم گيري در نجد و هامون ربع مسكون، بلكه بر قمه قبه سپهر بوقلمون افرازد، و آوازه كشورگشايي در تلال و وهاد جميع بلاد، و عمران و قفار هر ديار اندازد، ان شاءالله تعالي. نظم:
به توفيق و امداد لطف اله
چنين شاه فرمانده دين پناه
جهان را همه پادشاهي كند
حكومت ز مه تا به ماهي كند
سيوم:
آن كه با وجود آن كه به واسطه انتساب به سلسله عليه نبويّه و انتساب به شجره طيّبه مرتضويّه و تشرّف به اشرف اديان و نحل، و تقيّد به احقّ مذاهب و ملل، و دستياري عدالت و پاي مردي جلالت از پادشاهان عالم از زمان آدم تا اين دم ممتاز، و به اين حالات در ميان سلاطين رأفت قرين و خواقين عدالت آيين سرافرازست؛ از نهايت اخلاص به خاندان عالي مكان نبوّت، و غايت اختصاص به دودمان متعالي‌ شأن ولايت و امامت القاب همايون را در جميع ممالك بني‌آدم، و بر رؤوس منابر عالم و مجامع اشهاد و محافل خاص و غاص هر بلاد، به اين طريق قرار داده كه خاك آستانه سيّد البشر ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ غلام امير المؤمنين حيدر ـ عليه الصلاة و السلام ـ مروّج مذهب ايمه اثني عشر ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ و خود نزد بينايان منظر تحقيق، چه القاب از اين بهتر و چه انتساب از اين خوش‌‌تر باشد، و كدام پادشاه ذي جاه در برابر اين القاب مستطاب، نام از بزرگي خود تواند بُرد و يا، كِي سلطاني عالي شأن در مقابل اين انتساب اعالي اياب، خود را در عداد اهل اعتبار تواند شمرد؟ نظم:
چنين شاه ديندار پاك اعتقاد
ندارد جهان تا جهانست ياد
همه سرورانند خاك رهش
شهان بندگانند بر درگهش
بود تا مدار زمين و زمان
فزون باد اقبال او در جهان

چهارم:
آن كه در زمان كثير الفيضانش معاشر ذوي مفاخر فرقه ناجيه اثني عشريه، و جماعت با مناعت شيعه فايقه بربريّه، در مهد امن و امان، به فراغ بال و رفاه حال آسوده در محافل خاص و غاص، و مجامع عام و خواص، به مناقب و مفاخر و مدايح و مآثر حضرات عاليات ايمه هُدات ـ عليهم شرايف الصلوات و لطايف التسليمات ـ رطب اللسان و عذب البيان بوده، زبان صدق بيان را به طعن و لعن ملاعين و فرقه خاذله جاهله مخالفين مي‌گشايند، و اين شاه دين پناه، به مقتضاي صحّت انتماي ً سيماهُمْ في‏ وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُود [فتح: 29] از بَشَرة مبشّره هر كس، سيماي تشيّع و اخلاص مشاهده فرمود، سرش را از تاج عزّت سرافراز، و بزمش را از خلعت مكرمت با اعزاز گردانيده، به اقسام اكرام و اوصاف الطاف او را مي‌نوازد، و از صحايف احوال هر مردود ملعون كه آيه صدق غايت في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضا [بقره: 10] تلاوت فرمود، پيراهن بقا را بر بدن بي بقاي او قباي فنا گردانيده، جامه هستي او را كفن نيستي مي سازد، و به اين طريق كام جان زمان را جرعه خوشگوار آن شعر آبدار مي‌چشاند، و بر رؤوس عاليمان اين دُرَر غُرَر معاني لآلي تبار مي‌فشاند كه، نظم:
صاحب الامر امر كرده كه ما
روي نصرت به هر كجا كه نهيم
سنيان را ز خون كفن سازيم
شيعيان را قباي فتح دهيم
پنجم:
آن كه در غالب اوقات كه حاجبان قضا و قدر، منع تماثيل و صور عالم اصغر از صفه بار ديده بيدار شاه گردون مسير فلك مدار نموده، جهت مشاهده انوار اسرار غيب و اسرار انوار لاريب از مرآت جلية الذات خاطر ملكوتي نواظرش غبار اغيار زدودند، و خيل خواب كه خدمه خدمت و بوّاب نوّاب سلطان خيالند، نداء حضور آثار عالم انوار در داده، ابواب فيض ازلي و لطف لم‌يزلي بر روي دل حقايق منزلش گشادند. ديده سعادت ديده‌اش از مشاهده ديدار مفيض الانوار ايمه ابرار ـ عليهم صلوات الله العظيم الغفّار ـ منوّر و مشام حقيقت استشمامش از رايحه فايحه عنبر مذاب، و مشك ناب صحبت آن حضرات عالميان مآب ـ عليهم صلوات الله ربّ الارباب ـ معطّر گرديده؛ گوش سعادت نيوشش از دُرَر غُرَر كلمات صدق ثمر و احاديث صحّت اثر ايمه اثني عشر ـ عليهم صلوات الله العظيم الاكبر ـ صدف هزارگونه درّ و گوهر مي‌گردد، و نصايح و مواعظ آن حضرات عاليات ـ عليهم شرايف صلوات الله معلّي الدرجات ـ به سمع قبول اصغا فرموده، ذايقه ايمان را حلاوت امتثال اوامر ايشان ـ عليهم صلوات الرحيم الرحمان ـ مي‌چشاند، و به هر چه مأمور شد، همان را قدوه ساخته، بي تأمّل و تسويف يا تمهّل و توقيف، به منصّه ظهور مي رساند، چنان چه از جهات، جهات توجّهات مضارّ بار تمغا را از عامه برايا بازداشتن، و چندين هزار تومان كه هر ساله از جهات ممالك محروسه در حيطه ضبط به اين جهات در مي‌آمد، نابوده انگاشتن شاهدي معتبر و دليلي مقرّر، مقرّر اين مدعاست؛ و لذا يوماً فيوماً ديده بخت بيدارش، منتظر مشاهده رخسار كثير الانوار آثار اشارات غيبي و بشارات لاريبي كه آن حضرات عالي درجات ـ عليهم شرايف الصلوات ـ از آن اِِخبار و اِنها فرموده‌اند، از تزايد عمر و دولت و تصاعد ملك و بسطت مي باشد.
و بحمد الله تعالي اين ايام خجسته فرجام، مقدمه ظهور آن اشارات مفيضة البشارات و بشارات منتجة السعادات بوده، سنين عمر واجب التطويلش كه اميد چنان است كه از عمر ما بندگان، سنوات بر آن افزايد، در مصاعد ترقّي متدرّج و بسطت ملك يوماً فيوماً متزايد و مترقي، و هر زمان، زبان صدق بيانش بكلام اعجاز نظام هذا تَأْويلُ رُءْيايَ مِنْ قَبْل‏ [يوسف: 100] متكلّم و متلقي است. نظم:
خوش آن آيت كه تفسيرش چنين است
خوش آن خوابي كه تعبيرش چنين است
برآمد كام شه در دنيي و دين
بود رؤياي صادق شاهد اين
بقاي عمر با اقبال شاهي
ميسّر گشتش از لطف الهي
ششم:
آن كه گوش سعادت نيوش حضرتش از منهيان سعادت و اقبال مضمون صدق مشحون كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَر [آل عمران: 110] به سامعه رضا شنوده و خطاب مستطاب وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَر [آل عمران: 104] به سمع قبول تلقي فرموده، ... حكم ...[43] لازم الاتباع به نزد حضرتش به نوعي مطاعست كه در مراسم امر به معروف و لوازم نهي از منكر، مبالغه به حدّي رسانيده، و به سياست شاهانه به طريقي مؤكّد گردانيده كه استماع نواء فسق و فجور و استمتاع به كاسات شراب غرور، بيرون از حيطه امكان و اقدار، و آن سوتر از ديار، عداد آن بيرون از حيطه قدرت و توان و حكايت چند و چون آن وراء حوصله اقدار و امكانست.
چنان چه اكثر اوقات كه مجلس بهشت آيين و محفل جنّت قرين آن حضرت جنّت خضرت، محطّ رجال علماي انام و محظّ آمال فقهاي كرام مي‌گردد، استكشاف عويصات مسائل كه در حلّ آن هر عالم كامل، راجل باشد، و استعلام مشكلات مباحث كه كم فقيهي فاضل از آن باحث تواند بود، مي‌فرمايد، و اكثر مسائل و مباحث كه مذكور مي‌گردد، چون نيك ملاحظه شود، جواد فكر وقادش حواشي و اطراف آن را پيموده، و بريد ذهن نقّادش حوافي و اكناف آن را سير نموده باشد، و تقرير مباحث شرعيه و تحرير مسائل دينيه به تنقيح و توضيحي مي‌فرمايد كه ارشاد اذهان فضلاء صاحب ايقان و تبصره و ذكراء فقها با اتقان به آن تواند شد، و منتهاي[44] مطالب علماي افاضت دثار و مستقصاء مآرب فضلاي فطانت شعار همان تواند بود. نظم
شاهي كه بهر زيور دين گوهري چو او
ظاهر نگشت در صدف لطف كردگار
از عكس خاطرش گهر علم را فروغ
بر قطب همتش فلك شرع را مدار
يا رب كه تا مدار زمان و زمين بود
بادا ظلال شاه چنين زيب روزگار
يازدهم [هفتم]:[45]
آن كه چون از ميامن تأييدات الهي مضمون صدق مشحون نُصِرت بالرعب مسيرة شهر كلامي است صادق، و حديثي با حق موافق كه از حضرت رسالت پناهي ـ عليه و آله صلاة لاتناهي ـ بخصوصيت وراثت كتاب مفاخر و خطاب مآثر نواب كامياب شاهي را آراسته، فتح و نصرت در سايه اعلام سعادت فرجامش سرافرازي نما، و سعادت و اقبال در ركاب بندگان آستانش سعادت فزا بوده، هماي سعادت اثر همّت عالي گهرش در هواي هواي تسخير هر كشور كه طيران نمايد، به مجرد هبوب نسيم شهپرش درخت بخت ساكنان آن بلاد و اساس استيناس معتكفان آن تلال و دهاد را به نوعي تزلزل در اوراق توان و اقدار و پايه تمكين و اقتدار مي‌افتد كه بي حجاب تعللّ رخسار فتح در آئينه نصرت معاينه مي‌گردد، و شاهد سعادت بي نقاب تمهل در عين اقبال جلوه‌گر مي‌شود، چنان چه طليعه لشكر فتح اثر، اراده تسخير هر كشور كه در ديار خاطر اين شهريار دين پرور قدم مي‌نهد، قبل از وصول تمامي آن لشكر سعادت گستر، وصول به تمامي مأمول دست مي‌دهد، و بي آن كه غايت وقارش رخصت نهادن يك قدم در راه ادعاي كشور گشايي، و نهايت اقبالش فرصت برآوردن يك دم در بيان مدّعاي فرمان فرمايي دهد، به مجرّد توجه امراء عالي مقام، و عساكر نصرت فرجام و آن هم بي دستياري تيغ و سنان، يا پاي مردي ضرب و طعان، بلكه به محض اقبال اين شاه كشورستان، ممالكي را كه آرزوي تسخيرش در دل سلاطين ذوي الاقتدار ماضيه و خواقين اولي الايدي و الابصار سالفه كرده بوده، ميامن اقبال اين شاه بي همال، كليد تسخير در طبق عرض نهد و هميشه درِ فتح بر روي ملازمان درگاه و خادمان بارگاهش گشاده، همواره زبان الهام نشان، زمان بيان اين كلام صدق نظام را آماده باشد كه، نظم:
گشاده باد بدولت هميشه اين درگاه
بحق اشهد أن لا اله الا الله
دوازدهم [هشتم]:
آن كه چون نهال دولت برومند ابد پيوند اين شاه بي مانند، از رشحات سحاب الطاف الهي و اقطار امطار اعطاف حضرت رسالت پناهي ـ عليه و آله صلاة لاتناهي ـ و جويبار امداد حضرت امير المؤمنين ـ عليه افضل صلوات المصلّين ـ و چشمه سار اسعاد حضرت ايمه دين ـ صلوات الله تعالي عليهم اجمعين ـ سرسبز ...[46] هيچ وقت چنانچه عادت سلاطين باشد كه در مضايق امور به ديگر سلطاني ملتجي شده، به اتفاق لشكر و حشر او، از تنگناي پريشاني خود را به فضاي دلگشاي شادماني رسانند، اين پادشاه عالميان اميدگاه، در هيچ وقت، به هيچ وجه به مدد و معاونت لشكر ديگري، اساس سلطنت خود را استحكام نداده، قامت حكومتش از عاريت لباس عاريت عار داشته، محض فيض ازلي و فيض محض لم يزلي و امداد ارواح مقدّسه سيّد المرسلين و امير المؤمنين و آلهما الطيّبين و الايمة المعصومين ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ حال احتياج بر رخسار ايام سلطنتش روا نداشته است، و برخلاف اين حال، سلاطين گردون مثال و خواقين با اقبال و وارثان سلطنت تيمور و قيصر و صاحبان مسند دارا و اسكندر، و گردنكشان هند و روم و ماوراءالنهر و عرب و عجم، بلكه واليان ساير ولايات عالم، به اين آستان سلاطين آشيان خواقين مكان ملتجي گرديده، از سر با افسر سلطنت پاي رهوار عجز و مسكنت ساخته، به اين جناب اعالي مآب عوالي اياب اقبال وار و سعادت كردار شتافته، فراخور حال و مناسب احوال از اين شاه بي‌همال، موايد فوايد الطاف و احسان و فوايد موايد اعطاف و امتنان و امداد به امداد لشكر بيرون از عداد و اسعاد به جنود عاقبت محمود وراء حيطه تعداد، يافته، در سايه خورشيد پايه اين پادشاه عاليجاه و شاه دين پناه اَعلام سلطنت و دارايي و رايت حكومت و كشورگشايي برافراخته‌اند. نظم:
سر جمله شاهان با عز و جاه
بود فرش راه شه دين پناه
به اقبال او جمله شاهي كنند
حكومت ز مه تا به ماهي كنند
به فرّش ستانند ديهيم و تاج
بخاك در او فرستند باج
چنين فرّ و اقبال و شاهنشهي
خدايا تو داري و او را دهي
بود ظلّ تو اين شه بي همال
خدايا مخلّد بدار اين ظلال
حاصل: اگر چه آنچه مرقوم قلم صدق رقم، و نگاشته خامه صحّت هنگامه گرديده، از آيات جلالت آيات منصوصه، در شأن اين سلطان عالي شان و صفات سعادت غايات مخصوصه به اين پادشاه عاليجاه صاحب قران اگر در مجامع سلاطين عالم و محافل خواقين بني آدم مذكور سازند؛ در معرض تحدّي و معارضه و ميدان تسابق و مناضله هيچ كدام را قوت گذرانيدن يك كلام يا نهادن يك گام در حيطه قدرت و توان نبوده، همگنان سر عجز به گريبان اعتراف فرو برده، ديده قبول بر پشت پاي انصاف اندازند.
امّا، يعلم الله تعالي، كه در وقت انشاء اين كلمات صدق غايات، و افشاء اين حكايات صحّت آيات، به اميد آن كه مذكور مجلس بهشت آيين و محفل جنّت قرين گردد، و خوف آن كه مبادا بسط كلام موجب املال سامعه اجلال شود، سمند خوش خرام قلم را در هر قدم سد اختصاري پيش راه نهاده كه مجال جولانش در ميدان بيان نداده، و باز شرح شمّه‌اي از محاسن اوصاف اين شاه خجسته صفات و وصف نبذه‌اي از مكارم اخلاق اين پادشاه ملكي ملكات، و حكايت خجسته غايت آثار مآثر دولت ابد پيوند، و داستان فرخنده بيان وقايع و فتوح ارجمند، نه از مقوله مقاله‌اي است كه در رساله ايجاز ادا يا مقاله‌اي اختصار انتما، سمت گزارش يابد، و در اين تنگ مجال، مجال مشاهده جمال تفصيل آن احوال و فرصت اظهار بيان تمامي آن حال باشد.
بلي اگر توفيق الهي و تأييد نواب كامياب شاهي ياري كنند، والطاف ربّاني و اعطاف اعلي حضرت صاحب قراني مددكاري نمايند، تاريخ همايون كه روزنامه اقبال و مجموعه اماني و آمالست، به نوعي مي توان نوشت كه ناسخ تواريخ عالم و ماحي آثار سلاطين بني آدم باشد. آري نظم:
سخن كان به وصف تو سرور بود
كجا چون سخن‌هاي ديگر بود
اميد كه سعادت توفيق باري، ياري و مساعدت نموده، و اقبال اقبال شاه بي همال و پادشاه فلك سرير ملك مثال اقبال نمايد، و صفايح زمان را به نشر اين مدايح و صحايف دوران را به بسط اين لطايف آرايد، بمنّه و جوده.
والاولي ان يكون الخاتمة كالاولي مشحونا بزواهر جواهر حمد الله الملك المنعام و شرايف الصلاة و السلام علي النّبي و الوليّ و آلهما العزّ الكرام و دعاء بقاء ايام سلطنة هذا السلطان وليّ الانعام ليكون ورديه المفتتح مسكية الختام.
نگرنده نگارنده را شناسد و از اثر پي به مؤثر برد. سنه 1067
[1] بيشترين بحث در اين باره متعلق به آقاي دكتر صفت گل در كتاب «ساختار نهاد و انديشه ديني در ايران عصر صفوي صص 503 – 515 (تهران، 1381) است كه در اين مقاله نيز از برخي از ارجاعات آن نوشته استفاده شده است. خواهيد ديد كه نمونه بيش از مطالبي است كه دوست ما گفته و به خصوص دو رساله مهم در اين زمينه مرور خواهد شد كه تاكنون مورد توجه نبوده است.
[2] اربعين شوشتري، نسخه دانشگاه، شماره 4/878 ، نوشته شده در 982
[3]گزيده كفايه المهتدي، ص 294
[4] الايقاظ من الهجعه، (قم، دليل ما، 1380) ص 35
[5] بنگريد: گزيده كفاية المهتدي، نسخه مجلس، ش 833، ص 4
[6] كفايه المهتدي، نسخه خطي 833 مجلس، ص 6
[7] خلاصة‌التواريخ، (تهران، دانشگاه تهران، 1383) ج 1، ص 76
[8] و نيز بنگريد: بحار: 41/351، 52/307، 53/15، اعلام الوري، 403، شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد:‌ 7/ 48).
[9] خلاصه التواريخ: ج 1 ص 154
[10] خلاصة التواريخ، ‏ج‏1، ص: 412
[11] روضات الجنات، ج‏1، ص: 74
[12] خلاصة التواريخ، ‏ج‏1، ص: 450
[13] تاريخ نگارستان، (تهران، 1414ق) ص 375
[14] از شيخ صفى تا شاه صفى، (تهران، 1366ش) ص: 80
[15] همان، ص: 224
[16] عالم آراى عباسى، ج‏2، ص: 762 – 763 (چاپ افشار، تهران، اميركبير)
[17] دوحه الازهار، ص 150 (مسكو، 1974)
[18] تكمله الاخبار، ص 60 (تهران، ني، 1369)
[19] تكمله الاخبار، ص 165
[20] جنه الاثمار ص 4 (مسكو، 1379)
[21] زينت الاوراق ، ص 63 ـ 64 (مسكو، 1979)
[22] زينت الاوراق، ص 95
[23] صحيفة‌ الاخلاق، ص 102 (مسكو، 1979]
[24] همان، ص 103
[25] مظهر الاسرار، ص 29 (مسكو، 1986)
[26] همان، ص 32
[27] همان، ص 191 ـ 192
[28] بنگريد: بررسى كتب خطى قديمه وزارت خارجه، ص 4 (تهران، 1377)
[29] . لوامع صاحبقرانى، ج 4، ص 513
[30] چاپ مقبول آن در سال 1386 در قم (نشر دليل ما) منشتر شده است.
[31] كفايه المهتدي، (نسخه خطي مجلس) ص 22، 24
[32] همان، ص 30
[33] كفايه المهتدي، ص 32 ـ 33
[34] بحار الانوار، ج 52، ص 243
[35] بنگريد:‌ رساله در پادشاهي صفويه، به كوشش رسول جعفريان، تهران، 1388
[36] محافل المؤمنين، (چاپ مشهد، بنياد پژوهشهاي اسلامي) ص 38
[37] رستم الحكماء، (چاپ مشيري، تهران، 1352) ص98
[38] تاريخ ايلچى، نظام شاه، (تهران، 1379) ص: 42 ـ 41، شاه اسماعيل نامه، حسيني گنابادي، (تهران، 1387، ص 88)؛ فتوحات شاهي، (تهران، 1383) / 1/ 454؛ خلاصة التواريخ، 1/ 104
[39] خلاصة التواريخ، ج 1، ص 79
[40] خلاصة التواريخ، ج 1، ص54 1
[41] روضه الصفويه7 ص 59 ـ 60
[42] در اصل: شهرياري
[43] سه كلمه ناخوانا
[44] اين دو سطر تركيب عبارت با اسامي كتب فقهاي بزرگ است، مانند علامه، ارشاد الاذهان، منتهي، ذكري و...
[45] چنين است در اصل. طبعا از اين نسخه چيزي به عنوان افتادگي برگ سقط نشده است چون هفتم در وسط عبارت آمده است. بنابرين ممكن است كاتب كه از روي نسخه ديگري مي نوشته است، يا نسخه اصل ناقص بوده يا وي جا انداخته است.
[46] دو كلمه سفيد شده است.

منبع:سایت آینده

منتشر شده در سیاسی
بازگشت به بالا