حجت الاسلام والمسلمین داوود فیرحی استاد دانشگاه و پژوهشگر علوم سیاسی و اندیشه سیاسی اسلام، در سخنان خود در سومین شب از مراسم سخنرانی در هیات عشاق الائمه حزب مردم سالاری، موضوع صلح امام حسن مجتبی(ع) را در سه قسمت شامل زمینه‌های شکل گیری صلح، متن و محتوا و ماهیت صلح و نتایج و پیامدهای این واقعه تاریخی بیان کرد و گفت: فقدان توصیف دقیق از یک واقعه و افتادن در چارچوبهای تضاد و تقابل، مشکل همیشگی ماست. بزرگترین مشکل ما این است که ائمه را به ائمه صلح و قیام تقسیم کرده و بعد آن را توجیه کرده ایم.
وی در تبیین زمینه های شکل گیری صلح امام حسن گفت: در سالهای ۳۸ تا ۴۱ هجری قمری و در جنگهای فرسایشی داخلی، حداقل نود هزار نفر کشته شده بودند و جامعه به آستانه فروپاشی نزدیک شده بود. در آن زمان شاهد دو نوع حکومت بودیم؛ حکومتی که بعد از حکمیت بین شام و مصر تقسیم شده و به طور غیررسمی از خلافت جدا شده بود، و حکومتی که در کوفه مستقر بود. در واقع امپراتوری بزرگ اسلامی به سه تکه تقسیم شده بود که بخش بزرگی از آن در اختیار معاویه و بنی مروان بود، بخشی در اختیار خلیفه رسمی حضرت امیر(ع)، و بخشی هم بین شام و کوفه مذبذب بود.
فیرحی با بیان اینکه در این دوره حکمیت ناتمام شکل گرفته بود گفت: حکمیت قائله ناتمامی بود که درونش استخوانی لای زخم بود که هر دو طرف در پی ترمیم بودند. در چنین شرایطی امام حسن(ع) تلاش میکند فضا را به صلح یا مصالحه بکشاند. چون اگر جنگی در برگیرد خسارتی بیش از صفین خواهد داشت و امام حسن(ع) متوجه این موضوع است و قصد دارد جامعه فروپاشیده را از جنگ ویرانگر دیگری حفظ کند.
وی امام حسن(ع) را مظلومترین شخصیت تاریخ توصیف کرد و با انتقاد از عدم شناخت دقیق معاویه در طول تاریخ گفت: معاویه انسانی سیاستمدار و زیرک بود که می دانست چگونه رقیبان را به فرسایش بکشاند. معاویه با سه اسلحه پول و شمشیر و دین میجنگید. در مقابله با چنان فردی بود که امام حسن(ع) اعتبار خود را روی صلح برای وحدت امت گذاشت و مبارزه را به حوزه فرهنگ کشاند.
فیرحی ادامه داد: حضرت امام حسن(ع) معادله ای مهم دارد که مطابق آن، حکومت مهم است اما اگر تناقضی بین خون مردم و حکومت ایجاد شود، امام حفظ جان مردم را ترجیح می دهد. در آن زمان هم اگر جنگی رخ می داد قتل عامی در کمین کوفه بود. در بحارالانوار مجلسی به نقل از امام حسن(ع) آمده: همه بدانید معاویه با من روی حقی مناقشه کرد که مال من بود و ربطی به او نداشت. اما من به صلاح امت نگاه کردم تا فتنه را از بین ببرم. من به این نتیجه رسیدم که حفظ خونها بهتر از ریختن آن است و من با صلح، روی حفظ جانها ایستادم تا این صلح، آزمایش و ذخیره ای برای بعد باشد.
وی تاکید کرد: در واقع صلح امام حسن(ع) جنگ منجر به باخت کوفه را به صلح پیروز تبدیل میکند و این همان پیروزی بود که امام علی(ع) با سه سال جنگ به آن نرسید.
این استاد حوزه و دانشگاه در ادامه به شرایط صلح امام حسن(ع) پرداخت و گفت: اولین شرط امام حسن(ع) در صلح این بود که  معاویه بر اساس سنت پیامبر عمل کند که معاویه قبول میکند اما همه میدانند معاویه دروغ میگوید و نمی تواند بر اساس سنت پیامبر عمل کند و امام حسن(ع) با همین کار، مشروعیت حکومت معاویه را از بین می برد.
وی با بیان شرایط مطرح شده از سوی امام حسن(ع) در صلح با معاویه گفت: امام حسن(ع) شرایط خود را اینگونه بیان کرد که با شما قرارداد میبندم که با سنت پیامبر حکومت کنید، بعد از خود جانشینی انتخاب نکنید، کسانی را که در اردوی علی(ع) بودند پیگیری و تعقیب نکنید که مشابه همان عفو عمومی امروز است، و فرزندان شهدای دو طرف را از بیت المال تغدیه کنند. امام حسن(ع) بعد از آن به مردم کوفه میگوید من کاری که توانستم انجام دادم.
فیرحی صلح امام حسن(ع) را "صلحِ پیروز" توصیف کرد و تصریح کرد: محتوای صلح امام حسن(ع)، شاهکار است و بَرنده تر و بُرنده تر از جنگ است. وی در ادامه به پیامدهای صلح امام حسن(ع) پرداخت و گفت: امام حسن(ع) پس از آن به مدینه رفت و با بازگشت به مدینه استراتژی اهل بیت عوض شد و امام وارد حوزه علم و فرهنگ شد. چراکه امامن حسن(ع) می دانست وقتی سیاست بی عقبه شود مثل درخت بدون آب، خشک میشود.
این پژوهشگر علوم سیاسی و اندیشه سیاسی اسلام ادامه داد: در بیست سال خلافت معاویه، که ده سال از آن در دوران امام حسن(ع) و ده سال از آن در دوره امام حسین(ع) بود، مدینه تبدیل به کانون فرهنگ و دانش شد تا صحابه پراکنده دوباره گرد هم جمع شوند. امام حسن(ع) کاری کرد که هر کدام از صحابه که به شام می رفت احساس شرمساری کند. چون گروه مرجعی در مدینه تشکیل داده بود که از صحابه قدیمی بودند.
وی تاکید کرد: امام حسن(ع) صحابه را تبدیل به ناظران قرارداد صلح کرد و مدینه تبدیل به ام القرای فکر دینی شد و شام به مرور افول کرد. بدین ترتیب امام حسن(ع) تلاش کرد بین سنت بدلی که خلیفه ایجاد کرده بود و سنت اصیل پیامبر تفکیک ایجاد کند.
فیرحی در پایان گفت: امام حسن(ع) به موضوع زیستن مسلمانانه در حکومتی که مشروع نیست و راست و دروغ آن مشخص نبود توجه کرد و این موضوع تا امروز هم به عنوان تقیه مداراگونه با حکومت در مقاطع مختلف تاریخی ادامه پیدا کرده است.
منتشر شده در ویژه نامه محرم
موسویان: در جریان صلح امام حسن، امام نظر مردم را خواست و مردم را میان صلح و جنگ مختار گذاشت که مردم صلح را انتخاب کردند و امام به خواست مردم تن داد اگرچه به تشخیص امام حکومت معاویه چیزی جز ضرر برای مردم در پی نمی داشت. امام حسن می خواست جامعه به بلوغ خود برسد و تشخیص خود را به مردم تحمیل نمی کرد. او می خواست مردم با فهم و آگاهی و اراده خود راهی را انتخاب کنند. رشید شدن و بالغ شدن جامعه هدف امام علی و امام حسن علیها السلام بود اگرچه حکومت از دست برود. برای امام حکومت ارزش ذاتی ندارد بلکه آن را وسیله ای برای دستیابی به ارزش ها می دانست که از جمله آنها به بلوغ فکری رسیدن جامعه بود. فرهنگ امامان شیعه این بود که جامعه با بلوغ فکری راهی را انتخاب کنند.
گزارش سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین سید ابوالفضل موسویان در شب 29 صفر در مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم
قال حسن بن علی علیه السلام: لیس لی ان احملکم علی ما تکرهون
از مسائل مطرح درباره شیوه های رفتاری امام حسن و امام حسین این است که چرا امام حسن صلح کرد و امام حسین با دشمن جنگید؟ چرا دو روش مختلف برگزیده شد؟
برای پاسخ به این سوال باید به برخی از سخنان امام حسن که در مناسبت های مختلف و خطاب به افراد مختلف ایراد فرموده است، توجه کرد.
امام در برخی از سخنان به امامت خود و عصمت خود توجه می دهد و درباره حکمت کارهای خود به وقایعی مانند داستان حضرت خضر و حضرت موسی اشاره کرد که تا وقتی حکمت کارهای خضر مشخص نبود موسی متحیر بود و اعتراض می کرد. با این تشبیه سازی به این نکته اشاره می کند که اعتراض به روش او به دلیل ندانستن حکمت کارهای امام است.
امام حسن در جایی می فرماید کاری که من انجام دادم همانند کاری بود که پیامبر در صلح حدیبیه انجام داد با اینکه آنها از کفار بودند ولی من با مسلمانان(کافران به تاویل) صلح کردم بنابراین همانطور که پیامبر با آنها مصالحه کرد من هم با مصالحه کردم. در جایی دیگر می گوید من صلح کردم به خاطر حفظ دماء مسلمین و جز صلاح و بقا شما چیزی را نمی خواهم.
وقتی که عدی بن حاتم به امام اعتراض کرد که ای کاش قبل از این صلح من مرده بودم و شما ما را از عدالت به جور و ظلم سوق دادی و به باطل رفتیم و برای ما پستی و خواری دست کردی که هرگز ندیده بودم.
امام در جواب عدی می گوید من صلح کردم چون مردم صلح می خواستند و از جنگ کراهت داشتند و من دوست نداشتم مردم را بر چیزی که نمی خواستند اکراه کنم به علاوه اتفاقاتی افتاد مانند فرار فرماندهان که همگی ما را به سمت صلح سوق داد.
امام حسن در جایی خطاب به یاران خود می گوید معاویه مارا به چیزی دعوت می کند که عزت در آن نیست. اگر شما زندگی را انتخاب کرده اید ما این خواری را به جان می خریم و این استخوان را در گلو نگه می داریم ولی اگر حاضر به شهادت هستید ما هم حاضر به بذل جان هستیم. در اینجا همه مردم گفتند ما می خواهیم زنده بمانیم به همین دلیل امام با توجه به عدم آمادگی سپاه برای جهاد و عدم همراهی فرماندهان صلح کردند.
با توجه به این سخنان امام و داستان جنگ امام با معاویه، این سوال مطرح است که وظیفه حاکم در چنین شرایطی چیست؟ آیا باید مردم را مجبور به جنگ کرد یا باید به نظر مردم احترام بگذارند؟
معمولا حکومت ها به نظر مردم توجهی نمی کردند و خواست خود را با اجبار پیش می بردند. حکومتهای بزرگی مانند ایران و روم معمولا سپاه مجهزی داشتند که در هنگام جنگ آنها را به میدان می فرستادند ولی در منطقه حجاز این طور نبود و هنگام جنگ مردم عادی و افراد قبایل جمع می شدند و به جنگ می رفتند و روسای قبایل نقش مهمی در این فرآیند داشتند. لذا نظر مردم برای شروع جنگ خیلی مهم بود و بدون همراهی قبایل و روسای آنها کاری پیش نمی رفت به همین دلیل برخی به امام علی علیه السلام اعتراض می کردند که چرا روسای قبایل را همراه نمی کند تا قبایل به تبع آنها به جنگ بیایند؟ ولی امام علی می خواست مردم شخصا تصمیم بگیرند نه اینکه با فشار روسای قبیله حضور پیدا کنند.
در سیره امام علی و امام حسن علیهما السلام بر اختیار و رای مردم تاکید می شد و مسائل را با مردم در میان می گذاشتند و شفاف با مردم سخن می گفتند. این روش با روش معاویه متفاوت بود که با رشوه دادن به روسای قبایل افراد آن قبیله ها را همراه خود می کرد.
امام علی در سخنی می گفت من نباید هیچ چیزی را از شما پنهان کنم الا در روش انجام جنگ و همچنین من هیچ دستوری را بدون خواست شما نمی دهم مگر حکم خدا باشد مثلا در امر زکات. از این رو امام در مسائل مهم مانند جنگ با دشمنان نظر مردم را جویا می شد که اگر همراهی می کردند و تصمیم می گرفتند جنگ شروع می شد. همانگونه که پیامبر در جنگ های خود با نظر و مشورت مردم عمل می کرد.
اراده مردم در این گونه موارد مهم بود در جنگ بدر و ماجرای صلح حدیبیه مردم برای همراهی با پیامبر اسلام(ص) بیعت کردند و خداوند هم از این همراهی اعلام رضایت نمود. امام علی و به تبع او فرزندش امام حسن نیز چنین روشی را اتخاذ کردند و برای شروع جنگ با مردم مشورت می کرد و به اختیار آنها احترام می گذاشت.
امام حسن در جمله ای که در ابتدای سخن از ایشان نقل شد می فرماید من حق ندارم شما را به کاری اجبار کنم اگرچه تشخیص امام حق است ولی تبعیت از نظر امام توسط مردم مهم است اگر پذیرفتند که مراد حاصل خواهد شد ولی اگر نپذیرفتند آیا می شود آنان را اجبار کرد؟ در سیره امام علی و امام حسن چنین نبود که مردم را مجبور کنند. این روشی حکومتی در هیچ حکومتی در آن زمان وجود نداشت و خواست مردم مهم نبود.
در جریان صلح امام حسن، امام نظر مردم را خواست و مردم را میان صلح و جنگ مختار گذاشت که مردم صلح را انتخاب کردند و امام به خواست مردم تن داد اگرچه به تشخیص امام حکومت معاویه چیزی جز ضرر برای مردم در پی نمی داشت.
امام حسن می خواست جامعه به بلوغ خود برسد و تشخیص خود را به مردم تحمیل نمی کرد. او می خواست مردم با فهم و آگاهی و اراده خود راهی را انتخاب کنند. رشید شدن و بالغ شدن جامعه هدف امام علی و امام حسن بود گرچه حکومت از دست برود.
برای امام حکومت ارزش ذاتی ندارد بلکه آن را وسیله ای برای دستیابی به ارزش ها می دانست که از جمله آنها به بلوغ فکری رسیدن جامعه بود. فرهنگ امامان شیعه این بود که جامعه با بلوغ فکری راهی را انتخاب کنند.
با نکات ذکر شده درباره صلح امام حسن می توان به چرایی تفاوت روش امام حسن و امام حسین علیهما السلام دست یافت. امام حسین رهبر یک جامعه نبود بنابراین تصمیم امام حسین برای خود و جمع محدودی از یاران است نه جامعه اسلام و حتی برای جنگ هم با تعداد محدود یاران خود مشورت می کند و آنها را مختار می گذارد. بنابراین می توان گفت در اصل تفاوتی میان روش دو امام وجود نداشت و آنها برای اختیار و اراده و فکر جامعه اهمیت قائل بودند و به آن احترام می گذاشتند.
منتشر شده در ویژه نامه محرم
هادی سروش
ازمعضلات بزرگ تاریخ اسلام این است که فردی یا جمعی مدعی بقاء اسلام هستند اما در کنکاش دیگری، نتیجه متفاوت به دست می آید ، و آن "بقاء حرف من" ، "بقاء تفکر خاص" و یا "بقاء گروه و جناح خاص" و یا "به رخ کشیدن" و مانند آن دیده می شود. اینها هیچ کدام بقاء اسلام نیست و به خوبی با علائم روشنی می توان به این درک رسید.
در مورد امام حسن(ع) در ابتداء قصه، حکایت از آمادگی نبرد سنگین با معاویه و تشویق مومنین به نبرد دارد، لذا در مسجد کوفه به صورت علنی فرمود: «و لو لم یبق لبنی امیه الا عجوز درداء لبغت دین الله عوجا؛ اگر از بنی امیه پیرزنی زمین گیر هم بماند، همو دین خدا را منحرف میکند!» و سپس با یک لشگر چهارهزار نفری حرکت فرمودند و خطبه مفصلی هم بین راه خواندند که: «مبادا از امر من تعدی کنید...»؛ (مقاتل الطالبین۶۳) ولی معاویه یک به یک سرداران سپاه امام را خرید! به گونه ای که در تعبیر تاریخ آمده: «فقلب علی الحسن- یعنی آنان رفتند و برعلیه امام مجتبی شدند!» (الخرائج ۴۵۷۴/۲)
از این به بعد همه خواسته وتدبیر امام مجتبی در همّ و غم "بقاء اسلام " است .امام در موقعیتی قرار دارد که برای جهاد: گروهی بسیار اندک از شیعیان با دیده افراطی دارند، که باید بایستیم! ونیز گروهی از خوارج! و گروه سومی برای رسیدن به غنائم وارد میدان شدند! وگروه چهارمی که به خاطر قبیله شان و سهمین بودن در قدرت آینده آمدند!
در این شرایط سخت داخلی، سپاه امام و لشگر بنی امیه همه یکباره دیدند قصه ادامه جنگ، بگونه‌ای دیگر رقم خورد، طبیعا همه این گروههای چهارگانه به شدت بر علیه امام خواهند شد و اعتراض خواهند کرد و به تندی حرف و حتی اهانت خواهند کرد!
اینجاست که سخن امام مجتبی یک کلمه است و آن "بقاء اسلام". با شواهد ذیل ما به خوبی می یابیم حرکتِ کاملا معقولِ امام حسن (ع) بر محور «دین و محافظت از خون بی گناهان» بوده است:
اولا:  امام حسن (ع) امضاء خودرا برخاسته از تقوا معرفی نمود: «ان اکیس الکیس التقی و ان احمق الحمق الفجور» (بحار۶۵/۴۴) پس از آنجا که اهل بیت مبرای از فجور هستند، پس انتخابشان عین کیاست است.
ثانیا: خود ایشان در سخنرانی در حضور معاویه فرمود: «معاویه در مورد چیزی دعوا دارد که خوب  می داند از آن من است ولی مهم  برای من مصلحت امت اسلامی است؛ ان معاویه نازعتی علی حق هو لی دونه فنظرت صلاح الامه» (الفتوح ابن اعثم ۲۹۵/۳)
ثالثا: به اصحاب معترضش فرمود :«من با این انتخاب خواستم صلاح شما را رعایت کنم ؛ لکنی اردت بذلک صلاحکم»
رابعا: و در جمله دیگری به معترض دیگری سخن از حفظ "موجودیت شیعیان" دارد  و فرمود : «برنامه من برای حفظ شما شیعیان بوده مگر نه دشمن قصد براندازی مکتب تشیع را دارد ؛ «انی لم افعل ما فعلت الا ابقاء علیکم» (الفتوح.‌ همان) و در جمع دیگری با اشاره به حفظ خون شیعه و وحدت آنان دارد: «لم ارد بما رایتم الاحقن دمائکم و اصلاح ذات بینکم...» (الامامه والسیاسه ۱۶۳) و خلاصه وقتی در برابر جمعی از این سنخ ، اعتراضات قرار می گیرد، با آگاهی تمام می فرماید: «خدا می داند آنچه من انجام دادم همه اش برای شیعیان منفعت است ؛ «والله للذی عملت لشیعتی خیر مما طلعت علیه الشمس» (الاحتجاج ۶۷/۲)
خروجی سیره امام مجتبی  این است که او؛ نه برای بقاء زعامتش صلح کرد، چون همه چیز به سمت معاویه رفت، نه به خاطر سخن های اولیه اش که همه تحریص بر جهاد با معاویه بود، نه بر جایگاه ناپایداری، اصرار ورزید.
به تعبیر برخی از بزرگان؛ جهاد امام حسن را نباید کمتر از جهاد حضرت حسین دید، چون در دومی شهادت بود و لقاءالله؛ ولی در سیره امام حسن (ع) یک عمر، ظالمی را دیدن و خون دل خوردن بود.
پس: بقاء اسلام فقط به شمشیر نیست گرچه آماده داشتن شمشیر و سلاح ضروری است. بقاء اسلام به مصالحه و مذاکره هم فقط نیست، گرچه شاید در زمانی همو، ضرورت پیدا کند. بقاءاسلام؛ به بودنِ مسلمین و ادامه خطوط اسلام در اجتماع و یا حداقل در میان جمع اندک خانواده هاست ، حال به هر ابزار و روش معقول و حساب شده ای.
یکشنبه, 23 مرداد 1390 08:07

سیاست و حقوق مردم

به مناسبت ولادت امام حسن مجتبی (ع)»
محمد‌تقی فاضل میبدی
پس از این که امام حسن (ع) با معاویة بن ابی‌سفیان صلح کرد، گروهی گرد او گرفتند و پرسیدند: سیاست یعنی چه؟ حضرت در چند جمله‌، سیاست را به شکلی معنا کرد که تمام حقوق انسانی در آن رعایت شده باشد. سخن امام حسن (ع) در پاسخ این سوال، چنین است : «هی ان تراعی حقوق الله وحقوق الاحیاء وحقوق الاموات»، «سیاست این است که در آن حقوق خداوند، حقوق زندگان و حقوق مردگان رعایت شود.»
«فاما حقوق الله، فاداء ما طلب و الاجتناب عما نهی»، «اما حقوق خداوند عبارت است از: انجام دادن آن‌چه را که امر کرده و دوری از آن‌چه که نهی کرده است.» «واما حقوق الاحیا فهی تقوم بواجبک نحو اخوانک ولا تتاخر عن خدمة امّتک وان تخلص لولی الامر ما اخلص لامّته»، «و اما حقوق زندگان عبارت است از این‌که وظایفت را در قبال برادرانت انجام دهی و در خدمت به مردم کوتاهی نکنی و نسبت به ولی امر وفادار باشی؛ مادامی که او به امت و ملت خود وفادار است.» «وان ترفع عقیرتک فی وجهه اذا حاد عن الطریق السوی»، «و صدای اعتراض خود را در برابر حاکم بلند کنی، هنگامی که از راستی به کژی روی آورده است.» «واما حقوق الاموات فهی ان تذکر خیراتها و تتغاضی عن مساوئهم فان لهم ربا یحاسبهم»،[1] «و اما حقوق اموات و درگذشتگان در این است که نیکی‌هایشان را ذکر کنی و از بدی‌هایشان چشم بپوشی؛ چرا که خداوند خود حسابرس خواهد بود.»
نخستین کار در سیاست ورزیدن و تدبیر امور کردن در قاموس این امام همام، رعایت حقوق خداوند است؛ یعنی کسی که ولایت جامعه‌ی اسلامی را برعهده دارد، اوامر و نواهی خداوند را فراروی خود ببیند، دستورات الهی را به پای مصلحت‌های سیاسی قربانی نکند و ارابه‌ی اخلاق و دیانت را به توسن سرکش و ناآرام سیاست دنبال نبندد. بلکه همیشه اخلاق و دیانت را پیشاپیش سیاست به جلو برد و سیاست را معطوف به اخلاق کند. این هشداری است به صاحبان سیاست که برای بقای خود، امر و نهی خدا را با بدعت­ها در­نیامیزند.
حضرت علی (ع) در آغاز حکومت، رسالت خود را احیای سنت و میراندن بدعتی اعلام کرد که پیشینیان به کام سیاست ریخته بودند؛ چراکه غالب حاکمان اسلامی برای تحکیم بنای قدرت، اوامر و نواهی خداوند را به سود خود تاویل و توجیه می‌کنند. در هر صورت، پس از حقوق خداوند سخن از حقوق آدمیان است. حضرت در جمله‌ای کوتاه می‌فرماید: «ولا تتاخر عن خدمة امّتک.» او خطاب به شخص حاکم می‌گوید: «خدمت به انسانها به تاخیر نیافتد.» مراد از خدمت در این‌جا تنها خدمات ساده و سطحیِ رفاهی نیست؛ بلکه ادای تمام حقوق شهروندان است. پس از تحقق خدمات و انجام حقوق، مردم نیز باید خلوص خود را نسبت به والی نشان دهند. اما این خلوص به معنای تسلیم بودن در برابر آن‌چه انجام می‌شود نیست، بلکه مردم باید همانند احزاب و روزنامه‌های این روزگار، چشمی برای نظارت بر حرکت حاکمان داشته باشد؛ چرا که خطا، و احیاناً خیانت، همیشه در کمین آدم‌هاست؛ به ویژه آن‌جا که پای پول و قامت قدرت در میان باشد. بنابراین حضرت (ع) بی‌درنگ می‌فرمایند: «و ان ترفع عقیرتک فی وجهه.» واژه‌ی «عقیر» یعنی صدای بلند و به معنای گاز گرفتن هم آمده است. یعنی صدای مردم در برابر انحراف حاکمان، باید صدایی بلند باشد به گونه‌ای که همگان آن‌را بشنوند. نصیحتِ در خلوت و آرام اگر برای انسان‌های غیرمسؤل مفید است، اما ممکن است برای مسؤلان مفید نباشد. در آن‌جا باید صدا بلند باشد تا دیگران نیز متوجه شوند. حضرت علی (ع) در عهد‌نامه به مالک می‌گوید: «اگر خطایی از حاکمان سرزند باید آشکارا عذرخواهی نمایند.» «وان ظنت الرعیه بک حیفا فاصحر لهم بعذرک»، «اگرمردم گمان بد از تو بردند عذرخواهی خود را آفتابی و صحرایی کن.»[2] به بیان امروزی، باید اعتراض‌ها را رسانه‌ای و روزنامه‌ای کرد تا جلوی انحراف هرچه زودتر گرفته شود. نهی از منکر در برابر مسؤلان باید به شکل «عقیر» باشد؛ گویی کسی آنان را گاز گرفته است. روشن است در جامعه‌ای که همه در برابر انحراف‌های سیاسی، که به انحراف­های اقتصادی و فرهنگی هم منجر می‌شود، سکوت می‌کنند و در بین آنان تملق و مداحی رواج می یابد، درخت تلخ استبداد و خودرأیی زود می‌روید. امام حسن (ع) به یاران خود می‌فرماید: سایه‌ی سیاست‌مداران اموی به خاطر سکوت شما و جهالت مردم سیاهی افکنده است و این صلح اجباری من، مرهون و مولود جهالت جامعه و بی‌تفاوتی شماست. کسی مانندِ ابن عباس که با پول خریده شود، چه انتظاری از دیگران است. در این‌جا سخن بر سر این نیست که امام حسن (ع) حکومت کند یا معاویه. صحبت از حقوق خداوند و انسان‌هاست که باید رعایت شود. تعطیل شدن و یا تاخیر در ادای این حقوق، به پای هیچ مصلحتی، صلاح نیست. کسی از امام پرسید: مردانگی کدام است؟ حضرت فرمود: «... واقامة الحقوق» حقوق آدمیان رعایت شود.[3]
هنگامی که شورشیان به خانه عثمان هجوم آوردند و از او اصلاح امور را خواستند، جناب خلیفه، حضرت علی (ع) را به مشورت طلبید و گفت: با مردم سخن بگوی و از آنان بخواه تا مرا مهلت دهند تا از عهده‌ی جبران ستمی که بر آنان رفته است برآیم. حضرت در جواب عثمان فرمود: در ادای حقوق مردم فرصت و مهلت روا نیست. آن‌چه در مدینه است، مهلت نخواهد و مهلت بیرون مدینه همان‌قدر است که فرمان تو به آن‌جا رسد.[4]
در نگاه امام علی و امام حسن (ع) درنگ در اصلاحات امور مردم توجیه ندارد و هرچه زمان بگذرد، اعتماد مردم از دست می‌رود. ادای حق خداوند ممکن است به تاخیر افتد و اثر سویی در پی نداشته باشد، اما تاخیر در ادای حقوق مردم به هیچ روی پذیرفته نیست. در حقیقت هشدار امام حسن (ع) نیز در این سخن مربوط به تاخیر در خدمت و سستی در اصلاح امور و حقوق آدمیان است. بوده و هستند کسانی که اگر حقی از حقوق خداوند تعطیل شود، اعتراض می‌کنند که چرا وجوب و حرمت شرعی رعایت نمی‌شود؛ اما اگر حقوق آدمیان تعطیل شده و حقی از کسی ضایع شود، هیچ تفاوت و فریاد و نشانه‌ای در آنان دیده نمی‌شود. حال آن‌که در این‌گونه موارد است که باید صداها را بلند و از حق مردم دفاع کرد.
توجه به حقوق انسان­ها درنگاه امام (ع) تا آن جا بود که کسی از حضرت خواست تا با او رفاقت کند. امام درجواب شروطی برای رفاقت گذاشتند؛ از جمله این که هیچ­گاه مرا ستایش نکنی و از هرگونه تملق بپرهیزی، زیرا من خود به نفس خویش آگاه­ترم؛ و دیگر این که ازکسی غیبت نکنی.[5] واضح است که تملق به حاضر و غیبت کردن غایب منشا حق کشی­های زیادی است.
در نهایت هم سخن ازحقوق مردگان است. حاکمان نباید برای پوشش اشتباهات خود از اشتباه گذشتگان بگویند؛ درست آن است که نیکی‌های آنان را یادآور شوند؛ باید از خوبی‌های آنان درس گرفت و اگر گناهی از آنان سرزده است، باید به خداوند سپرد‌ش.
۱. هاشم معروف‌الحسنی، سیرة الائمة الاثنی عشر، ج۱ ، ص۵۲۵.
۲. امیرالمومنین علی (ع)، نهج‌البلاغه، نامه‌‌ی ۵۳.
3. ابن شعبة حرانی، تحف العقول، ص225.
4. شهیدی، جعفر، علی از زبان علی، ص۵۵.
5. ابن شعبة حرانی، تحف العقول، 236. «و سأله رجل أن يخيله قال ع إياك أن تمدحني فأنا أعلم بنفسي منك أو تكذبني فإنه لا رأي لمكذوب أو تغتاب عندي أحدا فقال له الرجل ائذن لي في الانصراف فقال ع نعم إذا شئت‏.»

منتشر شده در پیشوایان

از لحاظ اسناد تاريخی، مرحوم شيخ كفعمی(ره) هفتم صفر را زمان شهادت امام حسن مجتبی(ع) اعلام كرده و لذا معمول علمای قم و شيعيان غير ايرانی، مخصوصاً شيعيان عراق اين است كه هفتم صفر را شهادت امام حسن(ع) می‌دانند و عزاداری می‌كنند.
آیت الله «محمد‌هادی يوسفی غروی»، از اساتید تاریخ اسلام حوزه و عضو هيئت علمی مدرسه عالی امام خمينی(ره)، در مورد تاريخ شهادت امام حسن مجتبی(ع) و تولد امام موسی كاظم(ع) در روز هفتم صفر، ضمن بيان مطلب فوق گفت: از لحاظ اسناد تاريخی، مرحوم شيخ كفعمی در قرن 9 در كتاب «مصباح بلد الامين»، هفتم صفر را زمان شهادت امام حسن مجتبی(ع) اعلام كرده و لذا معمول شيعيان غير ايرانی، مخصوصاً شيعيان عراق اين است كه هفتم صفر را شهادت امام حسن(ع) می‌دانند و عزاداری می‌كنند.
وی هم‌چنين اظهار كرد: ظاهراً قبل از تشكيل دولت صفوی، ساير شيعيان و عمدتاً شيعيان عراق، 7 صفر را شهادت امام حسن مجتبی(ع) اعلام می‌كردند و اين‌كه شهادت امام حسن(ع) 28 ماه‌ صفر اعلام شده، البته از لحاظ منابع تاريخی درست است؛ يعنی هم مرحوم شيخ كلينی در «كافی» و هم مرحوم شيخ مفيد در «الإرشاد» 28 صفر را اعلام كرده‌اند و شيخ طبرسی صاحب «اعلام ‌الوری» گرچه خمير‌مايه اصلی‌اش از «الارشاد» شيخ مفيد است، اما همه اين بزرگان 28 صفر را شهادت امام حسن(ع) اعلام كرده است.
يوسفی غروی در مورد ثبت شهادت امام حسن(ع) در دوران صفويه گفت: در زمان صفويه چون تشيع مذهب رسمی شده بود، با مشورت علما برای اينكه اعلام عزا و تعطيل رسمی كنند، لذا وفات پيامبر(ص)، شهادت امام حسن(ع) و امام رضا(ع) را در يك روز در آخر ماه صفر جمع كردند تا هم عزاداری شكوه‌مند‌تری برگزار شود و هم از تعدد تعطيلی جلوگيری شود و اين‌ باعث شد كه ساير شيعيان به خصوص شيعيان عراق مخالفت خود را با اين تقويم اعلام كنند.
اين استاد حوزه علميه قم در ادامه خاطرنشان كرد: مرحوم آيت‌الله ‌العظمی شيخ عبدالكريم حائری يزدی كه درس خوانده نجف و كربلا بود، بعد از هجرت از نجف به سوی ايران، اين روش را از علمای نجف و كربلا به ايران و قم انتقال داد و از آن وقت به بعد، علما در اين روز برای امام حسن(ع) عزاداری می‌كنند.
وی در مورد ميلاد امام كاظم(ع) و امام باقر(ع) هم اظهار كرد: اعلام ميلاد امام كاظم(ع) در هفتم صفر در ميان شيعيان سابقه ندارد و از زمان صفويه و بعد از مشورت با علما قرار شد كه در دو ماه محرم و صفر تمام حسينيه‌ها و مساجد، سياه‌پوش باشد. زمانی كه برای تبليغ به كشور‌های خارجی می‌رفتيم، با اين مشكل مواجه بوديم؛ يعنی آن‌جا، هفتم صفر برای شهادت امام حسن(ع) عزاداری می‌كردند، در حالی كه رسانه‌های ايران تبريك و جشن و سرور داشتند و اين دو رفتار متناقض، برای آن‌ها سؤال‌برانگيز بود.
وی در مورد تاريخ تولد امام كاظم (ع) نيز گفت: علامه شوشتری صاحب «قاموس‌الرجال» گفته است كه «لم يعين احد شهره»؛ يعنی هيچ‌كس ماه‌ تولد امام كاظم(ع) را تعيين نكرده است، چه برسد به روز تولد! و در منابع تاريخی فقط سال‌ تولد ذكر شده است؛ ولی شيخ طبرسی در كتاب «إعلام‌الوری» و «تاج‌الوليد» و هم‌چنين مرحوم «ابن شهر آشوب» در كتاب «مناقب آل ابی‌طالب » روز تولد امام كاظم(ع) را 7 صفر اعلام كرده‌اند و هيچ نقل ديگری در اين زمينه نيست، اما قبل از قرن 5 و 6 هجری؛ يعنی مرحوم «شيخ كلينی» در «كافی» يا مرحوم «شيخ مفيد» در«الارشاد» هيچ روز و ماهی را برای تولد امام كاظم(ع) اعلام نكرده‌اند، لذا كلام علامه شوشتری به بعد از قرن 6 مربوط می‌شود، بالاخره تعيين تولد امام كاظم(ع) مربوط به متأخرين است.
وی هم‌چنين در همين رابطه اظهار كرد: متأسفانه در مورد تاريخچه تولد امام كاظم(ع) تا حالا يك تقويم كسی به من نشان نداده است كه قبل از زمان آيت‌الله بروجردی، 7 صفر ثبت شده باشد و فلذا اين ثبت تاريخی به خاطر نوع درگيری بين مرجعيت و روحانيت با شاه و بعد از رحلت آيت‌الله بروجردی مربوط می‌شود. از موقعی كه شاه با مراجع درگير شد، آخوند‌های درباری آن وقت، از كتاب‌ها استخراج كردند كه ولادت امام كاظم(ع)، 7 صفر است و سوم صفر را هم ولادت امام باقر(ع) اعلام كردند، بنابراين حالت سياه‌پوشی محرم و صفر را با اين نقض كردند.
وی در مورد عزاداری يا جشن در 7 صفر اعلام كرد: برنامه‌‌هايمان با ساير شيعيان جهان بايد هماهنگی داشته باشد و آن بنای 500 ساله علمای شيعه كه از زمان صفويه پايه‌گذاری شده بود را هم برهم نزنيم، لذا تولد امام باقر(ع) در سوم صفر و تولد امام كاظم(ع) در هفتم صفر را از مراسم‌های جشن در محرم و صفر خارج كنيم، مخصوصا، تولد امام باقر(ع) كه در ماه رجب گرفته می‌شود.
يوسفی غروی كه از روند جشن‌ و سرور در 7 صفر دل‌گير بود، گفت: چه لزومی دارد كه اين روز جشن گرفته شود، در حالی كه در اين روز تمام علما در قم و جهان عزادار‌ هستند و آن‌چه از ابتدای رسميت يافتن تشيع رخ داد بنا بر اين نبوده است كه برای هر معصومی جشنی برپا كنند، بلكه فقط برای ميلاد حضرت رسول(ص)، امام علی(ع)، امام حسين(ع) و البته امام صادق(ع)، امام رضا(ع) و امام زمان(عج) جشن و سرور گذاشته شود و هيچ‌كس نمی‌تواند از منابع تاريخی نشان بدهد كه شيعه از ابتدا بنا بر جشن گرفتن تمام مواليد معصومين(ع) داشته است، لذا به طريق اولی نبايد جشن و سروری در زمان سياه پوشی جامعه دينی برای عزای امام حسين(ع) رخ دهد.
وی در پايان خاطرنشان كرد: اينكه در 7 صفر عزاداری برای امام حسن(ع) داشته باشيم، علاوه بر اينكه احترام به شيعيان غير ايرانی و علماست، بلكه همان‌طور كه گفته شد، از مرحوم شيخ كفعمی نقل به شهادت امام حسن(ع) در 7 صفر وجود دارد، لذا گرچه نقل شهادت در 7 صفر نسبت به 28 صفر ضعيف‌تر است، ولی اگر 2 روايت داريم، كه يكی روايت نقل سندی بلااشكال است و ديگری روايتی ضعيف است، اما عمل علما طبق آن روايت ضعيف است نه آن روايت قوی، لذا عمل را مرجح می‌دانند، فلذا علما مبنايشان در مسائل فقهی هم اين‌گونه است؛ يعنی عمل را اقوی از سند می‌دانند.
منبع: ایکنا

منتشر شده در پیشوایان
صفحه1 از2
بازگشت به بالا