اندیشه

غرب ستیزی و سقوط امپراتوری ساسانی
رضا احمدی
در سال 226 میلادی دولت ساسانی را اردشیر بابکان بنیا نگذاری کرد و این دولت 425 سال استمرار یافت ولی فراز و فرودهای بسیاری را طی کرد و سرانجام در 651 میلادی فروپاشید. شباهت زیادی بین دولت ساسانی و صفویه وجود داشت هر دوی آنها دولتهای مذهبی بودند که روحانیون و سرداران در آن از قدرت زیادی برخوردار بودند. امپراتوری روم مهمترین رقیب دولت ساسانی بود. عمده جنگ های ساسانیان با رومیان بود. عوامل متعددی در فروپاشی دولت ساسانی مؤثر بود، یکی از مهمترین آنها که منتهی به سقوط آن شد استراتژی غرب ستیزی، نظامی گری دولت ساسانی بود. خسروپرویز بیست و چهارمین پادشاه ساسانی بود که با ورود به جنگهای بیست ساله با رومیان سقوط امپراتوری را قطعی کرد. درحالی که خود او هرگز در جنگها شرکت نمی کرد و در حرمسرای افسانه ای اوقات می گذراند او ثروت عظیمی را به پای جنگ‌های بیهوده علیه رومیان ریخت. سیاست های نادرست خسروپرویز و پیامدهای آن. به شرح زیر است.
جنگ های بیست ساله از سال( ۶۲۸– 604 م)خسرو جنگ بزرگی علیه غرب و رومیان را آغاز کرد. او ابتدا به پیروزیهایی دست یافت و با هرگونه صلح  به ستیز برخاست. او با بی توجهی به مسایل داخلی همه ی توان کشور را صرف رویاروی با رومیان گذاشت. او با بهره گیری از توان نظامی وارد نبردی بی­پایان با فوکاس، قیصر جدید روم شد و در سوریه، فلسطین، ارمنستان، مصر و آسیای صغیر جبهه نبرد گشود برای تأمین هزینه ء جنگها مالیا تهای خردکننده ای بر مردم ایران وضع کرد. سیاست غرب ستیزانه ی خسرو موجب بحرانهای کاهش جمعیت، به تعطیلی کشیده شدن تولیدات کشاورزی، فقر و فلاکت مردم و... شد. فرماندهان نظامی ملی ادامه ی جنگها را بیهوده می­دانستند. در این فضا هرکس از صلح سخن می گفت او به اتهام مخالفت با منویات خداوندگار محکوم به مرگ بود. هراکلیوس توانست لشکرکشیهای خسرو را متوقف کند و همه ی مناطق تصرف شده را پس بگیرد و حتی تیسفون پایتخت ایران را تصرف کند و لشکر ایران را منهدم سازد. در این شرایط، دیگر سخن گفتن از صلح برای ایران دیر شده بود.
از دست دادن فرصت هابسیاری از دهقانان و فرماندهان نظامی از رفتارهای بلند پروازانه نظامی و سیاست های داخلی و خارجی خسروپرویز ناراضی بودند. در سال ۶۱۷ میلادی، شاهین ، سردار ملی که خواهان صلح بود، با هراکلیوس ملاقات و با وی توافق کرده بود تا سفیری برای صلح، نزد خسروپرویز فرستاده شود، که با مخالفت شدید خسرو پرویز روبرو، و شاهین به طرز مشکوکی کشته شد.
فشار موبدان بر مردمبا روی کار آمدن حکومت ساسانی در سال 224 میلادی و رسمی شدن دین زرتشتی به عنوان دین رسمی حکومت، جایگاه و پایگاه روحانیان زرتشتی در ساختار جامعه ساسانی به بالاترین مرتبه خود در ایران باستان رسید. حکومت ساسانی بر اساس ایجاد تمرکز در ساختار سیاسی و دینی طرح ریزی شده بود که در این راستا، روحانیان زرتشتی و پادشاهان ساسانی به عنوان دو پایه حکومت بودند. دستگاه دینی وظیفه مشروعیت بخشیدن به نهاد سیاسی از طریق انحصار تبلیغ و دیانت زرتشتی و عهده داری نظارت و اداره ی بیشتر ساختارهای اجتماعی و فرهنگی جامعه را بر عهده داشت. جنگ های طولانی، فشارهای اقتصادی و تحمیلات موبدان، زندگی را بر ایرانیان سخت و اندو هبار کرده بود. فساد پنهان مقامات آشکار و مقامات آتشگاه به سبب استمرار فریبکاری¬ها که لازمه ی دخالت آنها در امور مربوط به حکومت بود آشکار شده بود. تفاوت هایی که بین قول و عمل در نزد موبدان و هیربدان وجود داشت، اعتماد عامه را نسبت به آنها متزلزل کرده بود. تبلیغ اقلیت های دینی و آنچه نزد موبدان بدکیشی تلقی می شد در اعتقاد عامه نسبت به آیین زرتشتی تردید و تأمل به وجود آورده بود و با چنین احوال، اسباب سقوط و از هم پاشیدگی امپراتوری را فراهم ساخته بود.
نابودی اقتصاد ملیاقتصاد ایران در این عصر متکی بر تولیدات کشاورزی -دامی، صنایع روستایی و تجارت با رومیان بود. سیایتهای غرب ستیزانه ی خسرو پرویز و جنگهای طولانی و بی­حاصل، رشد اقتصادی را مختل کرد، زیرا بسیاری از زارعان را به­ زور روانه جنگ کردند. که در این حالت اراضی نابود شد. دهقانان و روستاییان موظف بودند نیازهای لشکریان را تأمین کنند. سرمایه و توان مالی فرسوده، سرمایه هایی برای سرمایه گذاری جدید وجود نداشت. بخش صنایع هم موظف به تولید ابزار مورد نیاز جنگ بود. بخش تجارت و بازرگانی هم به خاطر ناامنی­های مرزی مختل شده بود. تولید کشاورزی به خاطر استمرار جنگ ها متوقف شد و داد و ستد بازرگانی به علت ناامنی راه ها هر روز نقصان یافته، و توسعه ی شهرها نیز بخاطر فقدان بودجه متوقف و همه ی توان ملی در خدمت ستیز با رومیان و غربیان در آمده بود.
دخالت های سردارانهمه امور در خدمت جنگ و در کف سرداران بود. عوامل جنگ همه قدرت ها را به دست گرفتند، همه ملزم به اطاعت بی­چون وچرا از آنها بودند. هیچ امری مهم تر ازجنگ نبود. سنگینی بار جزیه و خراج که طبقات ممتاز از پرداخت آن معاف بودند، طبقات عامه را از پای درآورده بود. قدرت سلطنت به جهت مداخلات مستمر سرداران و ارتشیان در امور غیرنظامی تنزل پیدا کرده بود. لشکریان و دهقانان انگیزه­ای برای دفاع از سلطنت ساسانیان نداشتند. بدین خاطر افسانه خسروپرویز در حال غروب بود. خسرو در جنگ های گوناگون کشور وجود خود را هیچ گاه به خطر نیفکند و قدم در میدان ننهاد. او با سیاستهای غرب ستیزانه، ملک و ملت را در آستانه نابودی کشاند.
 بی توجه به تحولات پیرامونیخسروپرویز غرق در توهم قدرت، نخوت، و غرور و سرگرم حرمسرای خود بود، هرگز توجه به تحولات فکری و فرهنگی و اجتماعی که در جامعه و در اطراف کشور در جریان بود نداشت. در همین زمان در شبه جزیره عربستان، پیامبر جدید همراه با پیام نو بر مردم بدوی ظهور کرد و آن ها را در پرتو تعالیم انسانی فرا خوانده بود. او طی نامه ای خسرو پرویز را به اسلام فراخواند. خسرو بی آنکه از محتوای نامه پیامبرص با خبر شود آنرا پاره کرد. غافل از اینکه حاکمانی که تحولات فکر و فرهنگی نو پیرامون خود را برنمی تابند جامعه خود را به خطر می­اندازند.
فرجام یک امپراتوریسلطنت 38 ساله خسروپرویز، تجسم استبداد و غرور و تجمل بود. جنگهایش جز هوس و غرور هیچ فایده­ای برای ایران نداشت. او ملک و ملت را به فقر و فلاکت و ویرانی رساند. سیاستهای غرب ستیزانه ی او توان نظامی، اقتصادی و اجتماعی مردم ایران را منهدم ساخت. با کشتن، منزوی سازی و بی مهری نخبگان و دهقانان، کشته های فراوان اقوام ایرانی در جنگهای بی حاصل بیست ساله، نابودی ثروت ملی و مالیاتهای کمرشکن، اقوام ایرانی را به حکومت مرکزی بدبین کرد. وحدت ملی را از میان برد. سرداران نامی و ملی به واسطه صلح جویی منزوی و مقتول ساخت.
 سیاست و خط مشی های او ایران را  بی­اندازه ضعیف و به انحطاط کشاند. رفتار بد خسرو با شهربراز، سردار نامی و توهین به جسد به قتل رسیده شاهین سردار ملی بر تنفر مردم افزود. خسرو که در تیسفون از مقابله با سپاه رومیان فرار کرد، تمام سرداران خود را از این جهت که فاتح نشده بودند کشت و حتی می­خواست شهربراز را هم به قتل برساند. شاهین و شهربراز، از سرداران  محبوب القلوب بودند. سرانجام نجبا و مردم، خسرو را از سلطنت خلع کردند و زندانی و مقتول ساختند.
استاد زرین کوب معتقد بود: «سقوط ساسانیان البته از ضربت عرب بود، لیکن در واقع از نیروی مسلمانان نبود. چیزی که مخصوصاً آن را از پا درآورد غلبه ضعف و فساد ساختاری آن بود »، زیرا «همزمان با هجوم عرب، ایران خود از پای درآمده بود و شقاق و نفاق بین طبقات و اختلافات و رقابتهای میان نجبا، به علاوه تفرقه و تشتت در امر دیانت، آن را به ورطه نیستی کشانیده بود و در چنین حالی بی آنکه معجز ه ای لازم باشد هر حادثه­ای ممکن بود آن را از پای درآورد.
فساد شاه و تباهی طبقه موبدان، کشور را به انفجار رساند. وحدت و انسجام ملی را از میان برد و نقطه اشتراکی در بین ایرانیان باقی نگذاشت که در این شرایط، طی چهار سال دوازده پادشاه به سلطنت نشستند. سیاست های غرب ستیزانه ی خسرو پرویز چنان بلایی بر سر ایران آورد که گسست اجتماعی و بی­اعتمادی به قدرت حاکم و نهادهای حاکمیت موجب شد که  هیچ کس نتواند دیگر بر سلطنت بنشیند. ضعف کشور، فساد ساختاری، شقاق و نفاق بین طبقات و اختلاف و رقابتهای میان نجبا، به­علاوه تفرقه و تشتت در امر دیانت، امپراتوری را به ورطه نابودی سوق داد. مدعیان قدرت، غرق در هوس، طغیان، حرص و آز بودند . که اینها همگی موجب بی دوامی قدرت شد. در ظرف چهار سال دوازده شاه  به تخت نشستند و طولی نکشید که خلع یا کشته شدند.
عاقبت یزدگرد سوم جوان بی­تجربه که توان مقابله با فاسد ساختاری، گسست اجتماعی،  بی اعتمادی عمومی را نداشت. او نیز بازیچه دست سرداران، موبدان و اشراف بود و از سلطنت جز نامی نبود. امپراتور ساسانی با تلنگر مسلمانان عرب فرو پاشید. زیرا سیاست های نظامی و غرب ستیزانه خسروپرویز ایران را قبلا از پای در آورده بود و نیاز به یک تگلنگری بود تا فرو ریزد.
خوانده شده 224 بار
Share this article
برای نوشتن دیدگاه وارد سایت شوید.
بازگشت به بالا