اندیشه

گفتگوی امیرمؤمنان (ع) با خوارج
محمود صلواتی (پژوهشگر دینی)
سرآغاز
امیرمؤمنان(ع) خود اهل خرد و منطق و همواره در تلاش است با روشنگری و گفتگو مشکلات و مسائل مورد مناقشه را با دیگران حل و فصل نماید. او هیچگاه باب مذاکره با مخالفان و دشمنان را نمی بندد و همواره جنگ و توسل به قوه قهریه را آخرین راه حل می داند: «آخِرُ الدَّوَاءِ الْكَيُّ». آن حضرت از هرگونه روزنه امیدی برای گفتگو استفاده می کند. در زمان خلفا راه مذاکره و گفتگو حتی در زمان عثمان خلیفه سوم، از سوی آن حضرت گشوده بوده و با دشمن سرسختی چون معاویه در همه مراحل با مکاتبه و گفتگو بر باز بودن راه گفتگو تأکید ورزیده است که تعداد پرشمار نامه های مبادله شده بین آن بزرگوار و حکومت شام، گواه این مدعا است.
مذاکره با طلحه و زبیر و عایشه پیش از وقوع جنگ جمل و پیک هایی که بین آنان رد و بدل می شد و تلاش حضرت برای پیشگیری از یک برخورد نظامی گواه دیگری بر همین مدعی است.
اما لجوج ترین و کم خردترین دشمنان امام(ع) خوارج هستند که امام(ع) با آنان نیز باب مذاکره و گفتگو را می گشاید و تلاش می کند با روشنگری از فتنه آنان پیشگیری کند و از تعداد پرشمار آنان بکاهد. که در اینجا ما به ریز گفتگو و مطالب ردوبدل شده میان آن حضرت و خوارج بر پایه خطبه های نهج البلاغه و کتاب های تاریخ می پردازیم.
اعزام ابن عباس برای مذاکره با خوارج
امیرالمؤمنین(ع) برای مذاکره و شنیدن نظرهای خوارج، ابن عباس را به حرورا مرکزی در نزدیکی کوفه که خوارج پس از بازگشت از جنگ صفین در آنجا منتظر شدند، می فرستد و هنگام عزیمت به او چنین سفارش می کند: «به قرآن بر آنان حجت میاور که قرآن تاب معنی های گونه گون دارد. تو چیزی از آیه ای می گویی و خصم تو چیزی از آیه دیگر لیکن به سنت، با آنان گفتگو کن که ایشان را راهی جز پذیرفتن آن نیست.»[1]
دلایل و شبهات خوارج
ابن عباس به حرورا می رود و با خوارج به مذاکره می نشیند. خوارج دلایل خود را به این شکل بازگو می کنند: «ای ابن عباس! ما برای رد صاحب و مولای تو دلایلی داریم که ثابت می کند او کافر و از اهل آتش است، بدین ترتیب که:
1. او هنگام نوشتن قرارداد، لقب امیرالمؤمنین را از خود برداشت و قرارداد را بین خود و معاویه نوشت و هنگامی که او خود را امیرالمؤمنین نداند، ما که مؤمن هستیم چگونه او را امیر خود بدانیم!
2. وقتی او به حکمین گفت که دقت کنید تا اگر معاویه بر حق است او را و اگر من بر حقم مرا تأیید کنید، در حقانیت خود شک کرد. پس هنگامی که او در ولایت و خلافت خود شک داشته باشد، ما برای تردید در خلافت و حقانیت او سزاوارتریم.
3. او حکمیت را به غیر خودش واگذار کرد و حال آنکه در نزد ما او به حکمیت از همه سزاوارتر بود.
4. او افراد را در دین خدا حکم قرار داد و حال آنکه حق دخالت در دین خدا را نداشت!
5. او پس از پیروزی در جنگ بصره، سلاح ها و چهار پایان را بین ما تقسیم کرد، اما زنها و کودکان اسیر را بین ما تقسیم نکرد.
6. او وصی رسول خدا بود، لیکن خود وصایتش را ضایع و خود را از آن مقام خلع کرد.
7. در ارتباط با اعلام نتیجه حکمیت و تعیین مدت قرارداد (از ماه صفر، تاریخ نوشته شدن قرارداد تا آخر ماه رمضان تاریخ اعلان نتایج حکمیت.
البته شبهه هفتم جزو دلایلی که خوارج برای ابن عباس آوردند، نیامده است، اما از گفتار دیگر آنان و پاسخ هایی که امام به آنها می دهند، برمی آید که این هم یکی از مواردی است که آنها به آن اعتراض داشته و امام را در مورد آن مقصر دانسته اند.
پاسخ امام(ع) به شبهات خوارج توسط ابن عباس
ابن عباس پس از جمع آوری دلایل خوارج خدمت امام رسید و گفته های آنان را برای امام بازگو و اضافه کرد که شما به پاسخگویی به اینها سزاوارترید. امیرالمؤمنین(ع) فرمود که برو و در پاسخ آنان بگو:
پاسخ شبهه اول: من هنگام صلح حدیبیه همراه رسول خدا(ص) بودم و صورت قرارداد صلح را بین رسول اکرم(ص) و ابوسفیان و سهیل بن عمرو می نوشتم. هنگامی که این جمله را نوشتم که «بسم الله الرحمن الرحیم این صلح نامه ای است میان محمد رسول الله و ابوسفيان بن حرب و سهيل بن عمر و... » ناگهان سهيل بن عمرو گفت: ما رحمان و رحیم را نمی شناسیم و اقرار به رسالت محمد نداریم. پیامبر(ص) به من دستور داد که به جای بسم الله الرحمن الرحیم، باسمك اللهم بنویسم و لقب رسول الله را بردارم و جای آن محمد بن عبدالله بنویسم. من هم در قرارداد صلح حکمیت، از همان سنت پیروی کردم.
پاسخ شبهه دوم: سخن من به حکمین که به آنان گفتم: بررسی کنید آیا من بر حقم یا معاویه، این به معنی شک در حقانیت و خلافت من نیست، زیرا خداوند تبارک و تعالی نیز در قرآن کریم هنگام بیان محاجّه پیامبر(ص) با مشرکان از قول پیامبر(ص) می فرماید: «وَإِنَّا أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلَى هُدًى أَوْ فِي ضَلَالٍ مُبِينٍ»[2] ما [پیامبر و مسلمانان] یا شما [مشرکان] بر هدایتیم یا در گمراهی آشکار. حال آنکه خداوند مسلماً می دانست که پیامبرش بر حق است.
پاسخ شبهه سوم: اینکه حکمیت را به غیر خود واگذار کردم و حال آنکه در نزد شما از دیگران به حکمیت سزاوارتر بودم، پیامبر(ص) هم در اختلاف با بنی قریظه، حکمیت و قضاوت را به سعد واگذار کرد و حال آنکه پیامبر(ص) احكم الناس بود.
پاسخ شبهه چهارم: در مورد واگذاری حکمیت دین خدا به افراد، اولاً من حکمیت را به افراد واگذار نکردم، بلکه حکمیت را به کتاب خدا واگذار نمودم و ثانیاً هنگامی که خداوند داوری در مورد یک پرنده را به افراد واگذار کرده است و در آیه شریفه می فرماید: «وَمَن قَتَلَهُ مِنكُم مُّتَعَمِّدًا فَجَزَاءٌ مِّثْلُ مَا قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ يَحْكُمُ بِهِ ذَوَا عَدْلٍ مِّنكُمْ.»[3] هرکس در حال احرام در ایام حج عمداً شکاری را بکشد، باید همانند آن را از حيوانات قربانی کند و باید همانند بودنش را دو نفر عادل گواهی دهند، چرا نمی شود افراد را داور قرار داد و حال آنکه سرنوشت امور مسلمانان از خون یک پرنده و شکار بزرگ تر و بالاتر است.
پاسخ شبهه پنجم: در مورد غنایم جنگ جمل، اولاً من بر اهل بصره منت نهادم و زن و فرزندان آنها را آزاد کردم، همانند منت نهادن پیامبر بر اهل مکه و ثانیا کدام یک از شما حاضر بود «عایشه» را از جمله سهمیه بپذیرد؟
پاسخ شبهه ششم: اینکه گفتید من وصایت را ضایع کردم، در واقع شما بودید که از فرمان من سرپیچی کردید و جلو افتادید و کار را از دست من گرفتید. این اوصیا نیستند که مردم را به طرف خود دعوت می کنند، بلکه پیامبران مردم را به رسالت خود و به پیروی از وصی خود دعوت می نمایند و کسانی که به خدا و رسول او ایمان دارند، از وصی رسول الله نیز پیروی می کنند و خداوند تبارک و تعالی فرمود: «وَلِلهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا.» و برای خدا بر عهده مردم است آنان که استطاعت دارند حج خانه خدا را انجام دهند. اگر مردم حج را ترک کنند، خانه خدا کافر نمی شود، بلکه این مردم اند که با ترک حج کافر می شوند. خداوند خانه اش را عَلَم و محور قرار داده است تا مردم به گرد آن جمع شوند و همچنین من را. پیامبر(ص) فرمود: «ای علی! تو نسبت به من به منزله هارون هستی نسبت به موسی. تو به منزله كعبه هستی که دیگران باید نزد تو بیایند، نه اینکه تو به دنبال آنان حرکت کنی.»[4]
پاسخ امام(ع) به شبهات در خطبه ها
علاوه بر پاسخ های مستند و مستدل فوق که توسط ابن عباس به خوارج داده شد، امام(ع) در سخنرانی ها و گفتگوهایی که شخصاً با خوارج داشتند، به پاسخگویی شبهات آنان می پرداختند که متن تعدادی از خطبه های آن حضرت در اینجا آورده شده و بقیه نیز نشانی داده شده است تا در پژوهشی گسترده تر به آنها مراجعه شود.
امام(ع) در خطبه ۱۲۵ ضمن احتجاجی که با خوارج داشتند با برشمردن پاره ای از خصلت های آنان و تأکید بر ضرورت جنگ با معاویه به دو شبهه حکمیت و تعیین مدت پاسخ گفته اند. متن کامل خطبه بدین گونه است:
«ما مردمان را به حکومت نگماردیم، بلکه قرآن را داور قرار دادیم و این قرآن، خطی نبشته است که میان دو جلد هشته است. زبان ندارد تا به سخن آید، ناچار آن را ترجمانی باید و ترجمانش آن مردان اند که معنی دانند. چون این مردم ما را خواندند تا قرآن را میان خویش داور گردانیم، ما گروهی نبودیم که از کتاب خدا روی برگردانیم. همانا، خدای سبحان گفته است: اگر در چیزی خصومت کردید، آن را به خدا و رسول بازگردانید. پس بازگرداندن به رسول این است که سنت او را بگیریم. پس اگر از روی راستی به کتاب خدا داوری کنند. ما از دیگر مردمان بدان سزاوارتریم و اگر به سنت رسول(ص) گردن نهند، ما بدان اولی تریم. اما سخن شما که چرا میان خود و آنان، برای داوری، مدت نهادی؟ من این کار را کردم تا نادان خطای خود را آشکارا بداند و دانا بر عقیدت خویش استوار ماند و اینکه شاید در این مدت که آشتی برقرار است، خدا کار این امت را سازواری دهد، تا از سختی و فشار برهد و ناچار نشود با شتاب جستجوی حق را واگذارد و از آغاز به گمراهی گردن درآرد. همانا، فاضل ترین مردم نزد خدا کسی است که کار حق را از باطل دوست تر دارد، هر چند کار حق از قدر او بکاهد و او را بیازارد و باطل بدو سود رساند و رتبت او را بالاتر گرداند. سرگردان تا به کجا می روید؟ و بدین راه باطل چگونه در می شوید؟ آماده رفتن به سوی مردمی باشید که در شناخت حق حیرانند و آن را نمی بینند و پیرو ستمند و از پای نمی نشینند. از کتاب خدا گریزان و از راه راست رویگردان. شما نه چون حلقه ای استوارید که بتوان بدان در آویخت و برجای ماند و نه بارانی نیرومند که چنگ بدانان زد و رخت به سایه شان توان کشاند. شما کجا آتش کارزار را توانید افروخت! آن بر شما که از پس آزارتان سینه ام سوخت. روزی به آواز بلندتان می خوانم و روز دیگر در گوشتان سخن می رانم. نه آزادگان راستینید هنگام خواندنتان به آواز و نه برادران یکرنگ در نگهداری راز.»[5]
آن حضرت در خطبه ۱۲۱ ضمن یادآوری فریب خوردن آنها و هشدارهای خود در جریان بالا بردن قرآنها و نیز یادآوری پایداری و صداقت خود و اصحاب رسول خدا(ص) در صدر اسلام در مقابل مشرکان و بیان انحراف فعلی خوارج، به شبهه ششم آنها که تضييع وصایت باشد، پاسخ می دهند و دین گریزی آنان را ثابت می کنند و می فرمایند:
«گرفتاری و سردرگمی شما نتیجه اطاعت نکردن از امامتان است؛ این شما بودید که رشته پیوند را قطع کردید و به جای اینکه دردی را درمان کنید خود درد جدیدی شدید.»[6]
هنگامی که آن حضرت شعار «لاحکم الا لله» خوارج را می شنود، پرده از روی این شعار فریبنده بر می دارد و می فرماید: «بله چه کسی می گوید که حکم برای خدا نیست؟ این حرف درست و حق است، حکم مخصوص خداست، لیکن شما با این شعار می خواهید امامت را نفی کنید و حال آنکه هر اجتماعی نیاز به امیر و حاکم دارد چه خوب باشد، چه بد؛ چه عادل باشد و چه ظالم. نیاز به امامت لازمه هر اجتماعی است که عده ای از انسان ها کنار یکدیگر زندگی می کنند. فرمایش امام(ع) بدین گونه است:
« سخنی است حق که بدان باطلی را می خواهند. آری حکم جز از آنِ خدا نیست، لیكن اینان گویند فرمانروایی را جز خدا روا نیست؛ در حالی که مردم را حاکمی باید نیکو کردار یا تبهکار تا در حکومت او مرد با ایمان کار خویش کند و کافر بهره خود برد تا آن گاه که وعده حق سر رسد و مدت هر دو در رسد. در سایه حکومت او مال دیوانی را فراهم آورند و با دشمنان پیکار کنند و راه ها را ایمن سازند و به نیروی او حتی ناتوان را از توانا بستانند تا نیکو کردار روز را به آسودگی به شب رساند و از گزند تبهکار در امان ماند. [و در روایت دیگری است که چون آن حضرت سخن آنان را درباره حکمیت شنید فرمود:] انتظار حکم خدا را درباره شما دارم [و فرمود:] اما حکومتی که بر پایه کردار نیک باشد، پرهیزگار در آن کار خود کند و در حکومتی که براساس تبهکاری است، بدکردار بهره خویش برد تا آن گاه که اجلش سر رسد و مرگش در رسد.»[7]
تفصیل این گفتگو در کتاب «جمود و خشونت»، شاخصه های جریان خوارج در نهج البلاغه آمده است و علاقمندان در این زمینه می توانند به کتاب مذکور که توسط نشر ذکر به چاپ رسیده مراجعه فرمایند.
-----------
پانوشت ها:
[1] و من وصیة له (ع) لعبدالله بن عبّاس، لما بعثه للاحتجاج علی الخوارج لا تخاصمهم بالقرآنِ، فأنَّ القرآن حمّالٌ ذو وجوهٍ، تقول و یقولون، ولکن حاججهم بالسُّنَّة، فإنَّهم لن یجدوا عنها محیصاً (نهج البلاغه، نامه 77).
[2] سبا/ 24.
[3] مائده/ 95.
[4] شرح نهج البلاغه خویی، 8 / 173.
[5] و من كلام له (ع) في التحكيم وذلك بعد سماعه لأمر الحكمين إنا لم نحكم الرّجال، وأنّما حكمنا القرآن. هذا القرآن إنّما هو خطٌّ مستورٌ بین الدَّفَّتین، لاينطق بلسان، و لا بدّله من ترجمان. وإنّما ينطق عنه الرجال. ولمّا دعانا القوم إلى أن نحكّم بيننا القرآن لم نكن الفريق المتولّى عن كتاب الله سبحانه وتعالى، وقد قال الله سبحانه: «فإن تنازعتم فی شی فردُّوه إلى الله و الرّسول» فردُّه إلى الله أن نحكم بكتابه، وردُّه إلى الرّسول أن نأخذ بسنّة، فإذا حکم بالصّدق في كتاب الله، فنحن أحقّ النّاس به. و إن حكم بسنّة رسول الله (ص)، فنحن أحقّ النّاس و أولاهم بها. و أمّا قولكم: لم جعلت بينك وبينهم أجلاً في التّحكيم؟ فانّما فعلت ذلك ليتبیّن الجاهل، و يتثبّت العالم، ولعلّ الله أن يصلح في هذه الهدنة أمر هذه الأمة؛ و لا تؤخذ بأكظامها، فتعجل عن تبیّن الحقّ، وتنفاد لأوّل الغيّ. إنّ أفضل النّاس عند الله من كان العمل بالحقّ أحبّ إليه وإن نقصه وكرثه، من الباطل وإن جرَّ إليه فائدة وزاده. فأین یتاه بكم! و من أين أتيتم! استعدّوا للمسير إلى قوم حيارى عن الحقّ لايبصرونه، وموزعين بالجور لايعدلون به، جفاة عن الكتاب، نكب عن الطريق. ما أنتم بوثیقة يعلق بها، ولا زوافر عزّ يعتصم إليها. لبئس حشّاش نار الحرب أنتم! أفّ لكم! لقد لقيت منكم برحاً، یوما أناجيكم، فلا أحرار صدقٍ عند النّداء، ولا إخوان ثقة عند النّجاء!
[6] این خطبه در فصل «پیدایش خوارج» ذکر شد، بدان مراجعه شود.
[7] ومن كلام له (ع) في الخوارج لما سمع قولهم: «لاحكم إلا لله» قال (ع): كلمة حق يراد بها باطل! نعم إنّه لاحكم إلّا الله، ولكنّ هؤلاء يقولون: لا إمرة إلّا الله، و إنّه لابدّ للنّاس من أمير برٍّ أو فاجر يعمل في إمرته المؤمن، ويستمتع فيها الكافر، و يبلّغ الله فيها الأجل، ويجمع به الفیءُ، و يقاتل به العدوّ، و تأمن به السّبل، ويؤخذ به للضّعيف من القوىّ، حتى يستريح برٌّ، ویستراح من فاجرٍ.
منبع: سفیر حیات
خوانده شده 907 بار
Share this article
برای نوشتن دیدگاه وارد سایت شوید.
بازگشت به بالا