نشست های علمی

دین و توسعه

دکتر محسن رنانی

از سلسله جلسات نظریه پردازی موسسه فهیم

از خدا جوییم توفیق ادب                بی ادب محروم ماند از لطف رب

بی ادب تنها نه خود را داشت بد             بلكه آتش در همه آفاق زد

بحث خود را با بیان یک مقدمه آغاز می­نمایم که عناوین آن مقدمه عبارت است از:

    اشاره به چهار محور بحث "ارزیابی سازگاری فقه و توسعه" که برای دوستان مجمع محققین و مدرّسین ارائه شده است:

1. ماهیت علم فقه و تفاوت آن با علم

2. ارزیابی سازگاری فقه و فرآیند های توسعه

3.ارزیابی سازگاری فقه و ابعاد توسعه

4. اریابی سازگاری فقیهان ما - نه فقه ما - با توسعه

دلیل مخالفت سخنران با پی­گیری این بحث از طریق مناظره

    اشاره به مسئله­ی تعارض بین دین و توسعه؛ تعارضی که:

1. حل آن مقدمه رسیدن به راهکارهای روشن برای حرکت کشور به سمت توسعه

2. سبب تعلیق 100 ساله ی کشور از زمان مشروطه تا به امروز

3.راهکارهای ما تا به ارموز برای حل آن ، استافده از درآمد سرشار نفت بوده است

4.امروزه درآمد نفت هم دیگر پاسخگوی آن نیست و کفاف حتی ما یحتاج ضروری ما برای واردات را نمی دهد و تنها می توانیم با برنج و گندم و دارو و شکر و کنجاله وارد کنیم.

5.ازین به بعد برای پاسخ به آن باید از درآمد ناشی از مالیات استفاده کنیم.

ورود به اصل بحث

    بعد از بیان این مقدمه، خلاصه­ای از نظرات سخنران در مورد بحث دین و توسعه در قالب متن زیر برای خواندگان محترم ارائه می­شود در ادامه ارائه می­شود

معرفی سه سرگشتگی همراه انسان از بدو تولّد

مقدمه

    انسان از بدو تولّد با سه سرگشتگی و حیرانی و تعلیق همراه است و این سه سرگشتگی عبارتند از:

        سرگشتگی در برابر خلقت

        سرگشتگی در برابر جامعه

        سرگشتگی در برابر قدرت

    انسان نمی­تواند در بلند مدّت در تعلیق زندگی کند و سرانجام این تعلیق او یا به خودکشی و دیوانگی می­انجامد یا سبب می­شود او به بنگ و هشیش روی بیاورد.

    یک فرد زمانی می­توان یک زیست انسانی و متعادل داشته باشد که برای این سه سرگشتگی پاسخی مناسب داشته باشد و اصولاً جامعه­ی متعادل و نیکو جامعه­ای است که نسخه­­ی مناسبی برای این سه سرگشتگی بپیچد.

    به این سرگشتگی­ها و تعلیق­ها به طرق زیر می­توان پاسخ داد:

        به مستی و بنگ و هشیش پناه برد.

        خود را به انواع مشغولیت­هایی که برای خودمان ایجاد کرده­ایم یا برایمان ایجاد کرده­اند – همچون کسب و کارها ، روابط و ارتباطات، آرزوها و دویدن­ها و غیره – مشغول کنیم تا با این سوالات روبرو نشویم.

می‌گریزند از خودی در بیخودی       یا به مستی یا به شغل ای مهتدی

مشغله و شغل در اینجا اشتغال نیست بلکه هر چیزی است که ما را به خودش مشغول کند حال می­خواهد مذهب باشد، هنر باشد، موسیقی باشد یا مواردی همچون خانه­سازی و تحصیل و ازدواج و اتومبیل و دکوراسیون و غیره.

    طریق دیگرِ پاسخ به این سرگشتگی­ها این است که سازوکارهایی طراحی شود تا انسان را از این تعلیق و حیرانی بیرون بیاورد.

    ما انسان­ها بخش بزرگی از سرگشتگی­هایمان را به وسیله­ی طرق اوّل و دوّم پاسخ می­دهیم و اینها آن بخشی است که ما به طور طبیعی و ناآگاهانه و به گونه­ای روانشناختی درگیرش هستیم.

    اغلب انسان­ها پاسخ این سه سرگشتگی را از بیرون – یعنی خانواده، جامعه و حکومت – می­گیرند. طبق گفته­ی روانشناسان هیچ انسانی نمی­تواند در بلند مدّت با تعارض زندگی کند لذا یا خودش را تغییر می­دهد و با بیرون سازگار می­کند و یا بیرون را تغییر می­دهد و با خودش سازگار می­سازد.

اوّلین سرگشتگی انسان: سرگشتگی در برابر خلقت

    منظور از سرگشتگی در برابر خلقت این است که من کیستم و کجای خلقت قرار دارم و نسبت من با این عالم چیست. چرا این همه مصیبت و سختی و مشقت به من وارد می­شود و چرا من باید آنها را تحمّل بکنم.

    اگر انسانی با معضلاتی همچون معضلات جسمی و ژنتیکی و یا فقر به دنیا بیاید این سوالات بسیار جدّی­تر است. بخش بزرگی از ما چون کمتر با این مشکلات به دنیا می­آییم و از طرفی هم به مشغله­ها و نقاب گذاری­های جامعه و خانواده مشغول هستیم این سوالات دیر برای ما به وجود می­آید و یا به وجود نمی­آید.

    وقتی ما دچار بیماری، سرطان، وحشت، ضعف، درماندگی و تنهایی می­شویم این سوالات بر می­گردد.

    آدمی باید به این سرگشتگی خود پاسخ دهد چرا که او در این عالم باید خودش را به جایی متصل و آویزان کند و عدم اتّصال او سبب تعلیقش می­شود.

    ما به ندرت جرأت می­کنیم به طور عریان در برابر آینه بایستم و به خودمان نگاه کنیم چرا که مملوء از نقص­ها هستیم و لذا همیشه نقص­هایمان را طوری می­پوشانیم که حتّی خودمان هم آنها را نبینیم.

    خلقت آینه­ی سختی است و ما به محض اینکه خودمان را عریان در برابر خلقت قرار می­دهیم حیران و سرگشته می­شویم.

دوّمین سرگشتگی انسان: سرگشتگی در برابر جامعه

    منظور از این سرگشتگی چگونگی زیست انسان در برابر جامعه است؛ چگونگی زیست او در برابر فشارهای جامعه، چگونگی استیفای حقوق او در جامعه، چگونگی جبران تنهایی و ناتوانی­های او در جامعه، چگونگی تعاملات و ازدواج او در جامعه.

    خانواده و جامعه از کودکی روی شخصیت ما نقاب می­گذارند و مواردی از قبیل نام، نژاد، مذهب، سبک زندگی و افکار ما را تعیین می­کنند و همه­ی هویت ما را به دست می­گیرند.

    مواردی که به عنوان نقاب گذاری­های جامعه بر روی انسان شمرده شد در واقع راهکارهایی است که جامعه برای جلوگیری از این سرگشتگی­ها به کار می­گیرد.

    با بزرگ شدن و فاصله گرفتن از غفلت دوباره این سرگشتگی باز می­گردد به طوری که اگر فرصت کنیم و به خودمان بیاندیشیم کم­کم تلاش می­کنیم نقاب برداری نماییم.

    از جمله راه­های نقاب برداری می­توان به عرفان و اخلاق، روانشناسی، جامعه­شناسی و یا راه­هایی که در غرب تعبیه شده اشاره کرد.

    رشد عرفانی و اخلاقی رشدی است که در آن من بتوانم نقاب­هایی را که جامعه برای من گذاشته است یک به یک همه را بردارم و بعد خودم از نو خودم را باز تعریف کنم و اگر نقابی باید گذاشته شود خودم بگذارم. اصولاً کار عرفان و اخلاق نقاب برداری است و حداقلِ این نقاب برداری، نقاب برداری خودم در برابر خودم می­باشد به طوری که بتوانم عریان با خودم روبرو شوم.

سوّمین سرگشتگی انسان: سرگشتگی در برابر قدرت

    منظور از قدرت همان قدرت سیاسی و نظام حاکم و قانون مسلط می­باشد.

    قدرت اصلاً مجال نمی دهد که ما خودمان باشیم و از همان ابتدا ما را مهار می زند و به راهی که می خواهد می برد به طوری که گویی قانون مدام ما را حد می زند و به محضی که بخواهیم خودمان باشیم در برابر مجموعه ای از دیوارها و محدودیت ها قرار می گیرم.

    قدرت همواره هویت ما را به بازی می گیرد و ما را وارد یک سرگشتگی بی پایان می کند لذا جامعه باید سازوکاری تعبیه نماید که من چگونه می توانم از خودم در برابر این قدرت بی مهار محافظت کنم و نگذارم سرگشته و تنها و اسیر در برابر قدرت بی­مهار قرار بگیرم.

سه راهکار عام برای پاسخ به سه سرگشتگی یاد شده

مقدمه

    شخصیت هر فرد و محیطی که در آن زندگی می­کند – یعنی من و جامعه –  دو ترکیبی هستند که زندگی هر انسان را تشکیل می­دهند و این دو در کنار هم سه راهکار عام برای پاسخ به سه سرگشتگی یاد شده تعبیه کرده­اند که عبارتنداز ایمان، شریعت و ایدئولوژی.

    ما معمولا این سه را از همدیگر تفکیک نمی­کنیم و از همه­ی آنها تحت عنوان دین یاد می­کنیم یعنی تمام فعالیت­هایی همچون گفتن ذکر قلبی، رفتن به نماز جماعت، عزاداری، جهاد کردن، حد زدن، تکفیر کردن، صادر کردن حکم فقهی و گرفتن مراسم دینی و غیره را دین می­نامیم درحالی که تمام اینها مرزهای متفاوتی داشته و می­توانیم آنها را تحت سه عنوان ایمان و شریعت و ایدئولوژی دسته­بندی کنیم.

     در واقع دین به سه لایه تفکیک می­شود؛ لایه­ی ایمان، لایه­ی شریعت و لایه­ی ایدئولوژی. این­ها پاسخ­های متفاوتی به ما می­دهند و شخصیت ما بر این اساس شکل می­گیرد که ما با کدام یک از این لایه­ها ارتباط بیشتری برقرار کنیم.

    به منظور تعیین نسبت دین و توسعه لازم است ایمان، شریعت و ایدئولوژی را از هم تفکیک کرد لذا در ادامه جهت آشنایی با این سه سطح از دین­ورزی توضیحاتی داده می­شود.

ایمان؛ پاسخی به سرگشتگی انسان در برابر هستی

    ایمان با تنظیم رابطه­ی انسان با امر قدسی به مدیریت سرگشتگی انسان در برابر هستی می­پردازد چرا که اگر من بتوانم رابطه­ی خود را با خالق هستی تنظیم کنم و ارتباط برقرار شود، مسئله­ام با هستی – که در ذیل خدا هست – نیز تعریف می­شود.

    برای امر قدسی هر اسمی بگذارید مهم نیست می­تواند اسم آن خدا باشد یا هر اسم دیگری. امر قدسی یعنی اینکه من معتقد باشم این عالم باطن و روح دارد و زنده است، این میز و این درخت و این اتاق روح و باطن دارد و زنده است.

    همین که من اعتقادی به این پیدا کنم که این عالم باطن و روح دارد یعنی معتقدم امر مقدسی­ای­ در پشت این عالم هست که این عالم به او متصل است. اعتقاد به جاندار بودن این عالم حاق ایمان و روح ایمان است.

    ایمان ساده­ترین، ارزان­ترین، دم دست ترین و نزدیک­ترین راهکار برای پاسخ انسان در برابر هستی می­باشد. این راهکار هم در دسترس فقرا است و هم اغنیا، هم بی­سوادان و هم باسوادان، هم کوچک­ها و هم بزرگان. ایمان یک راهکار همگانی و بسیار صمیمانه می­باشد.

    دنیای مدرن و مکاتب مختلف و حتی روانشناسی راه­های زیادی تعبیه کرده­اند تا جایگزین ایمان شود و آن­ها هم راهکارهایی است ولی ایمان ساده­ترین و نزدیک­ترین و کم هزینه ترین راه برای پاسخ انسان به سرگشتگی در برابر هستی می­باشد.

    ایمان راهکار و پاسخی است که از درون ما جوشیده و بیرون هم آن را تقویت کرده تا سرگشتگیمان را در برابر هستی مدیرت کند.

شریعت؛ پاسخی به سرگشتگی انسان در برابر جامعه

    شریعت با دادن الگوی زیست به انسان­ها و سامان دادن مناسباتشان، انسان­ها را با یکدیگر آشتی داده و سرگشتگی آنها را در برابر جامعه مدیریت می­کند.

    شریعت به تک تک ما لگام می زند و عنان ما را به دست می­گیرد و مدیریت می­کند که چگونه زیست کنیم  و خودمان را مدیریت کنیم تا زیست دیگران آسیب نبیند و چگونگی دیگران زیست کنند و مدیریت شوند تا زیست ما آسیب نبیند.

    شریعت رفتار و زندگی ما را پیش­بینی پذیر و کم هزینه می­کند و اگر این خدمت شریعت نبود ما همیشه درگیر تزاحم با یگدیگر بودیم و زندگی ما زندگی جنگلی و غارنشینی و زندگی وحشی و بی­قاعده و قانون می­شد و سبب می­شد تا ما دچار وحشت شویم.

    دقت کنیم که تا پیش از پیدایش دنیای مدرن – که در ایران از مشروطیت آغاز شد و در جوامع دیگر پیش­تر – دولت­ها یک و یا دو وظیفه و گاهی سه وظیفه داشتند و بقیه مناسبات ما را شریعت سامان می داد و اگر هم قانونی در کار بود، قانون شریعت بود:

        تأمین امنیت خارجی

        تأمین نظم داخلی

        و در این اواخر انتشار پول. گرچه انتشار پول در ایران تا زمان قاجارها هم در اختیار بخش خصوصی بود و پول را به صورت سکه­های طلا و نقره توسط بخش خصوصی ضرب می­شد و پول اعتباری وجود نداشت.

    مناسباتی که شریعت تا پیش از پیدایش دولت مدرن سامان می­داد اموری از قبیل ازدواج، ارث، معامله، قولنامه، بیمه و حمایت­های اجتماعی، راه­سازی و بخش زیادی از خدمات عمومی می­بودند.

    به تدریج دولت و قانون در برخی از این حوزه­ها جایگزین شریعت شدند و تمام دعوای ما در جهموری اسلامی نیز بر سر همین نکته است؛ اینکه تا کجای این حوزه را باید حکم دینی مدیریت کند و از کجا را می­توانیم با حکم عقلانی یا احکام عرفی مدیرت کنیم.

ایدئولوژی؛ پاسخی به سرگشتگی انسان در برابر قدرت

    ما همواره در برابر قدرت ناتوان و مظلوم واقع می شویم و ایدئولوژی ابزاری است برای مدیریت سرگشتگی ما در برابر قدرت.

    ایدئولوژی ابزاریست از حوزه­ی دین برای تجهیز ما یا تنظیم مناسبات ما در برابر قدرت و سیاست.

    ایدئولوژی ابزاری است که به ما نیرو و انرژی و همبستگی می­دهد تا بتوانیم با قدرت مقابله کنیم یا قدرت خود را بر دیگران اعمال و آنها کنترل نماییم.

    ایدئولوژی سطح سوّم دین­ورزی است که به قصد کنترل یا کسب منفعت یا دفع مضرّت، از آن بهره می­برند و گفته می­شود ایدئولوژی انگاره­هایی است که علّت دارد و دلیل ندارد.

    به وسیله­ی ایدئولوژی دوستان و رفیقانمان را گرد هم می­آوریم، انسجام ایجاد می­کنیم، مبارزه ایجاد می­کنیم، قدرت رقیب را کنترل می­نماییم یا خود را به قدرت تبدیل می­کنیم.

    علت استفاده از ایدئولوژی کسب یا اعمال قدرت یا ایستادن در برابر قدرت می­باشد به نحوی که از انگاره­ها و باورها و عقاید و اندیشه­هایمان به عنوان ابزار قدرت و تسلط بر دیگران بهره می­بریم و اعتقاد و اندیشه­یمان را بر آنها تحمیل می­کنیم.

    گفته می­شود که ایدئولوژی انگاره­هایی است که علت دارد و دلیل ندارد. از ایدئولوژی به قصد کنترل یا کسب منفعت یا دفع مضرّت استفاده می­شود.

    به وسیله­­ی ایدئولوژی مواردی همچون گرد آوردن دوستان و رفیقان، ایجاد انسجام، ایجاد مبارزه، کنترل قدرت رقیب یا تبدیل خود به قدرت رخ می­دهد.

ویژگی­های این سه سطح از دین­ورزی از مناظر مختلف

    در زیر ویژگی­هایی از ایمان و شریعت و ایدئولوژی براساس مناظر مختلف ارائه می­گردد که البته می­توان بر این لیست افزود و بیش از این ویژگی­های ایمان و شریعت و ایدئولوژی را تفکیک و بازشناسی کرد.

از منظر جنس و نوع

    ایمان از جنس محبت است.

    شریعت از جنس منفعت است.

        شریعت منشاء دینی دارد و مجموعه­ی احکام و قواعد رفتاری و سنت­ها و ارزش­هایی است که به وسیله­ی آنها زندگی اجتماعی­مان سامان­دهی می­شود.

        شریعت ورزیدن می­تواند با هدف منفعت بردن این جهانی باشد یا آن جهانی یعنی یا رعایت شریعت می­کنیم برای تسهیل زندگی در این دنیا و بردن منفعت یک زندگی آرام در جامعه یا رعایت شریعت می­کنیم به امید بردن منفعتی در دنیای دیگر.

        احکام شریعت دو نوع هستند؛ بخشی از آن احکام اصیلی است که در صدر اسلام یا صدر هر دینی به وسیله­ی شارع تنظیم شده و بخش دیگر اصول و احکام تاریخی است که در طول تاریخ و جوامع آرام آرام به دست ما رسیده است. مثلاً پوشش ما، گفتارهای ما و بخش بزرگی از مناسک ما رنگ و مزه تاریخ دارد و در طول تاریخ افزوده شده است.

        در حالی که ما در تاریخ می­بینیم که لباس اصلی معصومین ما زرد مایل به کرم بوده است ولی اصولا در جامعه­ی ما به جای رنگ زرد رنگ مشکلی جزئی از شریعت تلقی می­شود که این بخشی از همان شریعت تاریخی و اجتماعی است.

    ایدئولوژی از جنس قدرت و وحشت و خشونت است.

        ایدئولوژی مجموعه­ی انگاره ها و آداب و رفتارهایی است با هدف کنترل دیگران.

        رعایت بخش بزرگی از آداب اجتماعی به خاطر ترس ایدئولوژیک است نه یک ذکر ایمانی یا یک رابطه شریعتی.

    نکته:

        اعمال ممکن است شکلشان یکسان باشد ولی ماهیت و کاربرد متفاوت از هم باشد مثلا فرد نماز می­خواند از جنس ایمان برای اینکه رضایت قلبی کسب کند، یا از جنس شریعت برای اینکه به او همسر بدهند و یا از جنس ایدئولوژی برای کنترل دیگران و اعمال قدرت.

        عبادتی که از جنس محبّت باشد در حوزه­ی ایمان است و عبادتی که از جنس منفعت باشد در حوزه­ی دین و شریعت.

        امروزه احکام عبادات فردیه از جنس ذکر، جزو شریعت محسوب می­شود ولی به واقع بخشی از ابزار تقویت ایمان است نه تقویت شریعت.

از منظر عام و خاص بودن

    ایمان اسم عام است و یک نام بی نام است.

        ایمان رنگ ندارد و عام است و تعارضی بین مؤمنین نیست بلکه تعارض بین شریعت­ها است لذا مؤمن بر مؤمن ابراهیم اطلاق می­شود و تا مؤمن محمّدی فرقی نمی­کند.

        تعارض در جایی است که بین من و دیگری مرز یا تفاوت وجود داشته باشد لذا وقتی ایمان مرز ندارد، تعارض هم ندارد بلکه حقیقت واحدی است که در قلب همه­ی ما مشترک است.

        به عنوان مثال چراغ­ها انواع مختلفی دارند مثل مهتابی، کم مصرف، هالوژن و غیره ولی حقیقت واحدی که در قلب این چراغ­ها وجود دارد یک چیز است. ایمان از جنس حقیقت واحدی است که قلب ما را روشن می­کند.

    شریعت اسم خاص دارد.

        انواع شریعت­ها را داریم مثل شریعت عیسوی، شریعت موسوی، شریعت محمّدی و ذیل آنها انواع مذاهب خاص­تر وجود دارد.

    ایدئولوژی اسم خاص الخاص دارد.

        ایدئولوژی­ها اسامی ویژه­ای هستند که در برهه­ای خاص از تاریخ – و نه در طول تاریخ – برای مقصد خاصی زائیده می­شوند همچون القاعده، داعش، صهیونیزم، مارکسیزم.

        ایدئولوژی­ها باورهایی هستند که به قصد اعمال اقتدار بر دیگران به دست گرفته­ایم و از آن­ها دفاع می­کنیم و معمولاً تاریخ خاص و هدف خاص و گروه خاصی را مد نظر قرار می­دهند.

        ایدئولوژی گاهی شکل ایمانی دارد و یا ممکن است شکل شریعتی داشته باشد ولی حقیقت آن هیچ یک از این دو نیست بلکه حقیقت آن ایدئولوژی است برای کنترل دیگران و تحمیل خودمان به آنها.

از منظر وحدت آفرینی

    ایمان وحدت آفرین است بین من و خلقت و هستی. وقتی با خلقت وحدت دارید دیگر جایی احساس دلتنگی و تنهایی نمی­کنید. دیگر کاری ندارم کجا زندگی می­کنم و در وطنم هستم یا نه.

    شریعت وحدت آفرین است با خلق و ما را با یکدیگر آشتی می­دهد و متحد می­کند.

    ایدئولوژی وحدت آفرین است با حکومت یا قدرت غالب.

از منظر رضایت

    ایمان قلب را راضی می­کند و سبب آرامش و سکینه قلبی می­شود.

    شریعت جسم و مغز را راضی می­کند.

        شریعت از جهتی با دادن راهکارهایی در زمینه­هایی همچون معیشت، کسب درآمد و ازدواج، به من آسایش و رضایت تن می­دهد.

        از جهتی دیگر چون سبب می­شود این اطمینان خاطر را پیدا کنم که دیگران حقوق من را رعایت می­کنند و من می­توانم در کنارشان آرام زیست کنم، در نهایت برای من رضایت و آرامش مغز می­آورد.

    ایدئولوژی نفس را راضی می­کند. وقتی که من قدرت کسب کردم و بر دیگران مسلط شدم و آنها را تحت سیطره­ی خودم در آوردم، نفسم را راضی و سیاه کرده­ام.

از منظر احساسمان در کنار هم

    ایمان دست نوازش است. در ایمان دست­هایمان همدیگر را نوازش کرده و ما در کنار هم احساس نوازش می­کنیم.

    شریعت دست سازش است. در شریعت ما به یکدیگر دست سازش داده و در نتیجه احساس سازش می­کنیم.

    ایدئولوژی دست فرمایش است. در ایدئولوژی ارتباط ما رابطه­ی حاکم و محکوم است.

از منظر تقدّم بر سایر افراد

    در ایمان بقیه بر من مقدّم هستند. وقتی که من امر قدسی را حاکم بر هستی می­دانم و با هستی آشتی و در صلح کامل هستم و با اشیاء تعارض ندارم پس قطعاً با انسان­ها هم تعارض نخواهم داشت زیرا بقیه بخشی از هستی می­باشند و من با هستی متحد و یگانه­ام.

    بقیه با من برابرند. طبق قاعده و قانون شریعت احکام را اجرا می­کنیم و من و دیگری در برابر احکام با هم برابریم و احکام یگانه­ای بر همه­ی ما اعمال می­شود.

    در ایدئولوژی من از دیگران برترم و دیگران از من حقیرتر و فروترند.

از منظر محوریت

    در ایمان خدا یا امر قدسی حق و محور است.

    در شریعت خلق حق و محور است. آنچه که خلق به عنوان شریعت انجام می­دهند من باید تبعیت کنم.

    در ایدئولوژی من حق و محور هستم.

از منظر اصالت

    در ایمان نیت قلبی اصالت دارد.

    در شریعت عمل فردی اصالت دارد.

    در ایدئولوژی عمل جمعی اصالت دارد. در ایدئولوژی باید دست به عمل جمعی بزنیم تا بتوانیم ایدئولوژی را حاکم کنیم.

از منظر معیت

    در ایمان من در کنار خدا هستم.

    در شریعت من در کنار خلق هستم.

    در ایدئولوژی من در کنار قدرت و حاکم قرار می­گیرم.

از منظر کنترل

    در ایمان کنترل درونی و نامحسوس است. تقوا یک کنترل درونی نامحسوس است.

    در شریعت کنترل بیرونی و نامحسوس است. یعنی فرد به خاطر کنترل نامحسوس دیگران، به خاطر نگاه­ها و شماتت دیگران و به خاطر حفظ آبروی خودش احکام و ضوابط را رعایت می­کند.

    در ایدئولوژی کنترل بیرونی و محسوس است. یعنی کنترلی با ابزار خشونت و زور به صورت آشکار بر روی مردم صورت می­گیرد.

از منظر شنیدن صدا

    در ایمان صدای قلب را می­شنویم.

    در شریعت صدای زبان و تن را می­شنویم.

    در ایدئولوژی صدای شلاق و قدرت و اسلحه را می­شنویم. در ایدئولوژی کنترل با صدای اسلحه و شلّاق امکان پذیر می­شود.

آوردن ایمان؛ مأموریت اصلی پیامبران

استقرار و تکامل تدریجیِ بخشِ زیادی از شریعت

    گمان من بر این است که پیامبران برای آوردن و بسط ایمان آمده­اند و به ندرت می­بینیم که پیامبران برای شریعت تلاش کرده باشند. بخش زیادی از شریعت پس از پیامبران به تدریج مستقر شد و تکامل یافت.

    حضرت عیسی ع سه سال پیامبر بود و بخش اعظمی از این سه سال هم فراری بود و اصلا فرصت نکرد شریعت بیاورد لذا این دین فراگیر مسیحیت چیست که اینقدر فراگیر شده است.

    بخشی از انجیل­های هفتگانه چند صد سال بعد از حضرت عیسی ع شکل گرفت و بسیاری از احکام بعدا به وجود آمد.

نگردیدن آورندگان ایمان آسمانی حول ایدئولوژی

    در حوزه­ی حکومت نیز در کل تاریخ انبیاء – اگر تعداد 124000 پیامبر صحت داشته باشد – تنها سه پیامبر وارد شده­اند؛ داوود، سلیمان و محمّد ص. اطّلاعات من در حد همین سه مورد است.

    داوود با دختر پادشاه ازدواج کرد و به خاطر قدرت مدیریت و جنگ آوری که داشت جانشین پادشاه زمان خودشت شد.

    سلیمان هم این منصب را از پدرش به ارث برد و کیفیت حکومت او خاص است و برای ما قابل تحقیق نیست. او اسطوره تاریخی است که شاید هیچوقت نتوانیم چگونگی داستانش را بازشناسی کنیم.

    بر پیامبر ص هم حکومت عارض شد به نحوی که از حکمیت به حکومت رسیدند.

        ایشان در اوایل هجرت از مکه به مدینه حکمیت اوس و خزرج را بر عهده گرفتند و بعد از مهاجرت، اوس و خزرج – که به صلح و صفا رسیده بودند – با خود دیدند که چه کسی بهتر از ایشان برای حکومت است.

        در واقع ایشان برای حکومت شمشیر نزد و حکومت به طور طبیعی در دستشان قرار گرفت و بر ایشان عارض شد.

        به گمان من اگر حکومت بر پیامبر ص عارض نمی­شد شاید پیامبر اصولا تلاشی برای استقرار حکومت نمی­کردند.

        جنگ آوری­هایی که بعدا به وجود آمد بیشتر برای حفظ ایمان و اسلام بود نه حکومت و جنگ­های همه از نوع دفاعی محسوب می­شد. معصومین هم با جنگ آوری برای گسترش دین، با خلفاء مخالفت می­کردند.

    بنابراین به نظر می­رسد که آوردنگان ایمان آسمانی اصولا حول ایدئولوژی نگشته­اند. البته مطالعات من برای داوری جدّی چنین مطلبی کم است و این مطلب نیازمند تدبیر بیشتر می­باشد ولی در حد اطّلاعات عمومی، چنین احساس دارم.

شریعت؛ لازمه و محصول جانبی ایمان

    بنابراین به عنوان یک انگاره اولیه می گوییم که ماموریت اصلی پیامبران آوردن ایمان بود و شریعت لازمه­ی ایمان و محصول جانبی ایمان یا اصطلاحا by-product یا محصول جانبی ایمان و برای آسیب ندیدن و حفظ ایمان بود.

    بخشی از شریعت در صدر دین به وجود آمد و بخشی از آن آرام آرام و در طول تاریخ. هر دوی اینها تا جایی که از جنس ایمان یا ابزار حفظ آن باشد مقدس هست و مطلوب امّا از جایی که ابزار ایدئولوژی یا برای تقویت ایدئولوژی به کار گرفته شود، قابل دفاع نیست.

    بنابراین چه شریعت اوّلیه­ای که به وسیله­ی پیامبر اکرم یا معصومین یا دیگران – یعنی فقهای بعدی – تکامل پیدا کرده و وضع شده است و چه آن بخشی که توسط مردمان عادی یا در تکامل تاریخی به امر دین افزوده شده است تا جایی که کارکرد حفاظت از ایمان داشته باشد در راستای مأموریت انبیاست ولی از جایی که کارکردش این باشد که در خدمت ایدئولوژی قرار بگیرد کارکرد دنیوی پیدا خواهد کرد و از کارکرد ایمانی دور می­شود و می­تواند از جنس منفعت دنیوی و قدرت و ایدئولوژی محسوب شود.

    البته باید این را بگوییم که باید حساب انبیاء را در تاسیس از بقیه جدا کنیم ، زیرا تاسیس یک حرکت نیازمند دفاع و حمایت است ولی بعد از اینکه حرکتی در تاریخ شکل گرفت و راه افتاد اگر اصیل و پویا و زنده باشد خودش از خودش حفاظت می­کند.

    بنابراین حتی اگر حفاظت از ایمان به وسیله­ی شریعت در عصر واضعان دین و حاملان ایمان قابل دفاع باشد – که می­خواهیم موجودیتی شکل بگیرد و نطفه­ای زائیده شود – امّا در عصر بعد از واضعان شریعت و حاملان ایمان شاید خیلی قابل دفاع نباشد زیرا به گمان من اگر دین آسمانی باشد حتما زنده و پویا است و توانایی دفاع از خودش را دارد و این کلام الهی است که « انّا نحن ... ». اصولا دینی که از جانب خالق آمده باشد اگر نتواند خودش، خودش را حفظ بکند ما به اصالت این دین باید شک کنیم.

بررسی چیستی سعادت در گذر تاریخ و چگونگی رسیدن به موضوع توسعه

تعاریف سقراط، افلاطون و ارسطو درباره سعادت

    از زمان سقراط تا اوایل قرن بیستم – یا شاید تا دو قرن پیش – بخش بزرگی از تلاش فکری بشر برای پاسخ به این سوال بود که سعادت چیست؟ و چه فیلسوفان بزرگی که عمرشان را در پاسخ به سوال گذاشتند.

    سقراط سعادت را عمل اخلاقی تعریف کرد. هرکس بتواند زندگیش را در چارچوب ظوابط اخلاقی سامان بدهد سعادتمند است و جامعه­ای هم که از این آدم­ها پر شده باشد به سعادت رسیده است.

    افلاطون سعادت را در گرو شناسایی خیر تعریف می­کرد. به گفته­ی او هرکس خیر را بشناسد به سعادت می­رسد و برای شناسایی خیر باید فیلسوف شد و برای اینکه جامعه به خیر و سعادت برسد باید فیلسوفان بر آن حاکم باشند لذا تئوری فیلسوف شاهی را تعبیه کرد.

    ارسطو – شاگرد افلاطون – معتقد بود که جامعه­ای می­تواند به سعادت برسد که سه ویژگی در آن باشد:

        اصالت فرد بر جامعه مقدم باشد و اصالت با فرد است.

        باید مالکیت خصوصی به فرد داده شود.

        باید آزادی­های طبیعی را به فرد بدهیم.

اگر جامعه­ای این ویژگی­ها را داشته باشد افراد می­توانند مسیر سعادتشان را پیدا کنند و وقتی همه افراد بتوانند در مسیر سعادت بیافتند لاجرم می­گوییم جامعه هم سعادتمند است.

بررسی پاسخ­های دانشمندان در طول تاریخ به مسأله­ی چیستی سعادت

    پاسخ­های بسیار متنوعی در این باره داده شد امّا بیشتر این پاسخ­ها ذهنی و آسمانی هستند و قابلیت کنترل بر روی زمین و معیار اندازه­گیری ندارد به طوری که بعد از این پاسخ می­گوییم حالا عمل اخلاقی چیست، اخلاق چیست و منشاء اخلاق کجاست، آیا منشاء اخلاق عقل است، دین است، دموکراسی است، سنت است، عدم تعارض است و بعد اگر به حقوق متصلش بکنیم و بگوییم آنچه که مطابق حق باشد اخلاقی است. بعد می­گوییم حق را چه کسی تعیین می­کند؛ پادشاه، دین، سنت، دموکراسی، چه چیز. لذا داستان به همین صورت ادامه پیدا می­کند و به همین خاطر سعادت همواره یک مفهوم آسمانی بود.

    کاری که در طول تاریخ در این باره کردیم فقط این بود که دریافتیم اگر دو چیز داشته باشیم به سعادت می­رسیم؛ آزادی و عدالت. بعد به مدت سه هزار سال تاریخ بشر، تاریخ خونباری شد برای کسب آزادی و کسب عدالت لذا:

        یا مبارزه کردیم برای ستاندن آزادی دیگران یا مبارزه کردیم برای کسب آزادی خودمان

        یا مبارزه کردیم برای گرفتن عدالت و ایجاد آن یا مبارزه کردیم برای ستاندن عدالت از دیگران.

    خیلی زمان برد تا بتوانیم تعریفی زمینی و این جهانی از سعادت ارائه دهیم.

پاسخ ادیان به مسأله­ی چیستی سعادت

    ادیان هم مسیر خودشان را می رفتند و پاسخ ساده و روشنی را می گفتند؛ طبق تعریف آنها:

        سعادت آن است که شما بتوانی سعادت اخروی را تأمین کنی.

        اگر سعادت اخروی تأمین شود سعادت دنیوی در ذیل آن است.

        برای این سعادت هم کافی است مطابق اصول شریعت حرکت کنی.

راهکار فیلسوفان و جامعه­شناسان و اقتصاددانان قرن 21 برای رسیدن به سعادت

    در قرن 21 فیلسوفان و جامعه شناسان و اقتصاد دانان کم کم گفتند بیاییم و سعادت آسمانی و ذهنی را رها کنیم و راه آسان را به افراد بسپاریم و بگذاریم هرکس آنگونه که می­تواند و می­پذیرد و دوست دارد سعادت آسمانی خودش را تأمین کند.

    آنها گفتند ما بیاییم و سعادت زمینی را تأمین کنیم و معیارشان برای تأمین شدن سعادت زمینی دو چیز بود:

        احساس رضایت فرد از زندگی؛ اینکه فرد نخواهد خودش را از عالم و هستی حذف کند.

        احساس رضایت فرد از جامعه؛ اینکه نخواهد از جامعه فرار کند یعنی حتی اگر ممنوعیتی وجود نداشته باشد و امکان عملی برای مهاجرت فراهم باشد باز هم از این جامعه فرار نکند.

    لذا در راستای تأمین سعادت زمینی دو هدف را در نظر گرفتند:

        کاری کنند که مردم نخواهند خودشان را از دریچه خلقت بیرون بیاندازند.

        کاری کنند که مردم نخواهند خودشان را از دریچه جامعه بیرون بیاندازند.

    حال به منظور تأمین دو هدف بالا، محدودیت ها و فشارها و اجبارها و بخت آزمایی ها را به دو دسته تقسیم کردند و گفتند بیاییم و کاری کنیم که این دو دسته اجبار و محدودیت به حداقل خودش برسد. این دو دسته محدودیت عبارتنداز:

        اجبارها و محدودیت­های طبیعی همچون سرما، گرما، گرسنگی، سربالایی، سراشیبی، سیل، زلزله، بیماری و غیره.

        اجبارها و محدودیت­های اجتماعی همچون شورش، سقوط بورس، محکوم شدن توسط قاضی، تورّم، تغییر حکومت و غیره.

    آنها راهکارشان برای کاهش یا حذف این دو دسته محدودیت تأسیس کارخانه­ی توسعه بود؛ کارخانه­ای با دو خط تولید:

        خط تولید مادّی- رفاهی به منظور جبران اجبارها و تنگناهای طبیعی. خط تولیدی که برای ما مسکن، راه، برق، گرمایش، سرمایش فراهم آورد و نیازهای طبیعی را رفع نماید.

        خط تولید رضایت به منظور جبران اجبارها و تنگناهای اجتماعی. خط تولیدی که با ایجاد مناسبات و قوانین و روابط نیازهای اجتماعی ما را رفع نماید.

    بنابراین توسعه دو کار می کند؛ رفاه می آورد و رضایت می­آورد.

معرفی ابعاد توسعه و بررسی این ابعاد

مدرنیزاسیون و مدرنیته؛ دو بعد توسعه

    توسعه دو بعد دارد:

        بعد مادی و رفاهی که نامش را مدرنیزاسیون یا نوسازی می­گذاریم.

        بعد فرهنگی و رفتاری که روابط و مناسبات و قوانین اجتماعی را تنظیم می­کند و به ما امکان تحرک و آزادی عمل می­دهد و سبب می­شود که کمتر تحت فشار باشیم و در نتیجه به رضایت برسیم. به این بعد از توسعه مدرنیته یا نوع گرایی می­گوییم.

    اینها تعاریف پسینی از توسعه هستند یعنی بعد از اینکه این راه را رفتیم بعد نام این راه یا کارخانه را توسعه گذاشتیم.

تفاوت توسعه با پیشرفت و رشد

    اگر جامعه­ای رفاه و رضایت را با هم بیاورد توسعه پیدا کرده است ولی گاهی رفاه هست و رضایت نیست. این حالت دیگر نامش توسعه نیست بلکه پیشرفت یا رشد می­باشد.

    منظور از رشد، بسط افقی مسائل کمی و مادی است مثلا اینکه تعداد خودرو زیاد شود و منظور از پیشرفت، بسط عمودی مسائل کمی و مادی است مثلا اینکه کیفیت خودروها بالا برود. با رفاه، بسط افقی و عمودی مسائل مادی پدید می­آید.

    به عنوان مثال زمانی را در نظر بگیرید که در یک خودروی بسیار خوبی نشستید ولی از طرفی احساس رضایت ندارید مثلا اعصابتان از رانندگی بقیه یا رفتار پلیس یا قانون دادگستری و غیره بهم ریخته است.

رفاه منهای رضایت؛ وضعیتی خطرناک و پرهزینه

    اگر فقط رفاه تأمین شود و رضایت وجود نداشته باشد، توسعه بسیار خطرناک و پرآسیب و پرهزینه است. مانند این است که در خط تولید یک اتومبیل سازی فقط سوار کردن شاسی و چرخ و موتور وجود داشته باشد و بعد از این مرحله اتومبیل را به خیابان بفرستند. این اتومبیل بسیار خطرناک است چرا که باید بر روی آن سیستم کنترل و هدایت و ایمنی نیز سوار شود و مواردی مثل ایربگ، ترمز و انواع آمپرسنج­ها بر روی آن تعبیه گردد. مثال رفاه به همراه رضایت نیز مثل همین اتومبیل به همراه سیستم کنترل و هدایت و ایمنی است.

    اگر رفاه به همراه بعد فرهنگی و رفتاری و رضایت و مدرنیته نباشد دیگر شما برای کشتن همدیگر اسلحه نیاز ندارید بلکه کافی است اتومبیل خوب سوار شوید و سالی 20 هزار کشته داشته باشید و در نتیجه هر اتومبیل به یک ابزار قتل تبدیل می­شود حال چه فرقی می­کند ما همدیگر را با اتومبیل بکشیم یا تفنگ.

    در آمریکا به ازای هر آدم دو تفنگ دست مردم است یعنی 600 میلیون تفنگ حال با این حساب آنها چقدر همدیگر را می­کشند. وقتی یک بچه در آنجا کسی را می­کشد همه جا خبردار می­شویم و این قضیه را بزرگش می­کنیم در حالی که باید توجه داشته باشیم که 600 میلیون اسلحه وجود دارد پس آنها همدیگر را نمی­کشند ما با ماشین همدیگر را می­کشیم.

    ما توسعه­ی فیزیکی و مادی و رفاهی را راه انداخته­ایم ولی خط تولید رضایت و تحوّل فرهنگی و رفتاری و بعد مدرنیته و نوع­گرایی را نه. این وضعیت بسیار خطرناک و و از یک جایی به بعد پرهزینه می­شود یعنی ما اتومبیل می­سازیم ولی برای اینکه به هم برخورد نکنیم باید دائما سرعتگیر و چراغ راهنمایی و پلیس و نرده و غیره بگذاریم و اینها هزینه دارد درحالی که اگر بعد رضایت و مدرنیته هم وجود داشت می­توانستیم در کنار اتومبیل خوب رانندگی خوب هم داشته باشیم.

    به منظور بعد کمی و مادی توسعه باید دو کار را انجام دهیم؛ این دو کار عبارتنداز:

        سرمایه گذاری اقتصادی

        تقویت دانش و نیروی انسانی

ما بعد از انقلاب این دو کار را انجام دادیم ولی بخش رضایت را توسعه ندادیم.

    از مثال­های سرمایه­گذاری اقتصادی و تقویت نیروی انسانی می­توان مواردی همچون کارخانه سازی، راهسازی، ساخت سد، توسعه فناوری، ساخت فرودگاه، ساخت شهرک صنعتی، تأسیس دانشگاه و تربیت نیروی انسانی. ما بعد از انقلاب به این موارد بسیار پرداخته­ایم؛ به عنوان مثال هنوز بسیاری از فرودگاه­ها اضافی­اند و تنها 3 فرودگاه اقتصادی داریم و مابقی غیر اقتصادی می­باشند چرا که ما در این حد تقاضا برای پرواز نداریم.

    ما خط تولید رفاه و بعد مادی و کمی را توسعه داده­ایم ولی آن بخشی از توسعه که مربوط به ایجاد رضایت و کمتر شدن تعارضات است و با آموزش دیدن و چیدن قواعد و تغییر فرهنگ و اصلاح رفتارها حاصل می­شود را توسعه نداده­ایم و متوقف شد.

اصلی­ترین اجزاء و مؤلفه­های مدرنیته

حاکم بودن دولت مدرن

    مؤلفه­ی اوّل برای شکل گیری خط تولید رضایت، حاکم بودن دولت مدرن است. در این دولت رابطه­ی حکومت و مردم رابطه­ی قراردادی و قانونی است نه رابطه­ای براساس سنت و رأی شخصی و استقلال شخصی.

    حتی اگر کشور از نوع پادشاهی و دیکتاتوری باشد – و نه الزاما از نوع دموکراسی – باز هم رابطه از نوع قراردادی است. البته یک اصول اولیه باید پذیرفته شود مثلا شما ممکن است در قانون اساسی بنویسی که من پادشاه می­خواهم؛ این مورد هم یک قرارداد اجتماعی است و در آن رابطه تعریف شده است امّا مناسبات براساس قانون و ضابطه و قابل پیش­بینی است و این نیست که حاکم هر تصمیمی که خواست بگیرد. رابطه به صورت شهروندی و نمایندگی است و نه به صورت ارباب و رعیتی.

داد و ستد مدرن و تقسیم کار اجتماعی

    مؤلفه دیگر مربوط به حوزه­ی اقتصاد است که در آن باید اقتصاد براساس داد و ستد مدرن و تقسیم کار اجتماعی باشد. تولید من برای مصرف خودم نیست بلکه برای فروش و ارائه به دیگری می­باشد.

به کارگیر عقلانیت در حوزه­ی فرهنگ

    مؤلفه­ی بعدی مربوط به حوزه­ی فرهنگ است و البته با این توجه که فرهنگ بسیار فراگیر است و خانواده و فرد را هم در بر می­گیرد.

    در این حوزه در بعد فردی، عقلانیت جایگزین عاطفه­ها است و در بعد اجتماعی، عقلانیت جایگزین سنت­ها است این درحالی که در کشورهای توسعه نیافته این مسئله معمولا بالعکس می­باشد.

    قانون بر سنت مقدم می­شود و حاکمیت با قانون می­شود نه سنت. حقوق شهروندی تعریف می­شود.

    رواداری جایگزین  جزم گرایی می­شود. منظور از رواداری قائل بودن دو حق به دیگران است یکی حق دگراندیشی در اندیشه و دیگر دادن حق دگر­باشی در زیست.

    براساس رواداری اندیشه و زیست دیگران به خودشان مربوط است و در واقع من در جامعه­ای زندگی می­کنم که دیگران حق دارند متفاوت از من بیاندیشند و زندگی کند البته تا جایی که مطابق قانون و مطابق حقوق من باشد.

    مسائل اعتقادی از حوزه­ی اجتماعی به حوزه­ی شخصی رانده می­شود. مسائل اعتقادی دو دسته­اند:

        مبانی عقلانی و قابل توجیه با عقل دارند. در این حالت، این مسائل مورد حمایت هم قرار می­گیرند.

        مبانی عقلانی ندارند. در این حالت، تا جایی که به حقوق دیگران لطمه وارد نسازد آزاد است ولی اگر از حوزه­ی شخصی خارج گردد و از جنس ایدئولوژی شود ممنوعیت خواهد داشت.

سه تحوّل اصلی در مدرنیته؛ اصلی­ترین موؤلفه­های توسعه

    در واقع اگر بخواهیم اصلی­ترین مؤلفه­های توسعه را نام ببریم به سه تحوّل اصلی در مدرنیته اشاره می­کنیم یعنی:

        استقلال دولت مدرن در سیاست

        عقلانیت در حوزه­ی شخصی

        رواداری در حوزه­ی اجتماعی

    اینجا دقیقا همان جایی است که ما در جمهوری اسلامی و در تاریخی که درش حرکت می­کنیم، ابهام داریم و به جمع­بندی فکری نرسیده­ایم و تا زمانی که این حوزه سامان نیابد توسعه واقعی محقق نخواهد شد.

مواضع توسعه نسبت به ایمان، شریعت و ایدئولوژی

موضع توسعه نسبت به ایمان

    توسعه درباره­ی اعتقادات یا همان چیزی که ما به آن ایمان می­گوییم، چنین می­گوید که اعتقادات تو مسأله­ی شخصی توست لذا نه من در آن مداخله می­کنم و نه به دیگران اجازه­ی ورود به آن را می­دهم و از طرفی هم به تو اجازه نمی­دهم که در اعتقادات دیگران دخالت نمایی.

    اگر تو ایمان نداری و نمی­خواهی به امر قدسی ایمان داشته باشی ولی باید مسأله­ی معنی بخشی به خودت در برابر خودت و معنی بخشی به خودت در برابر خلق و معنی بخشی به خودت در برابر خلقت و معنا بخشی به خودت در برابر پشت خلقت را حل کنی و اگر هم نمی­توانی این کار را انجام دهی بیا در کلاس روانشناسی تا من به تو راه بدهم.

    روانشناسی راهی به نام هوش معنوی را طراحی کرده است. ایمان یکی از اصلی­ترین و بهترین جایگزین­های هوش معنوی است ولی اگر دوست نداری که ایمان به یک امر قدسی داشته باشی من با علم مدرن به تو می­گویم تو نیاز به هوش معنوی داری.

    لذا توسعه با این بخش از دین که عبارت است از توسعه ایمان، نه تنها مشکل و تعارضی ندارد بلکه ابزارهای دیگری را که از جنس ایمان می­باشد را طراحی می­کند مثل عرفان­های مدرن و زمینی که در غرب توسعه پیدا کرده و جایگزینی برای خلاء ایمانی شده است؛ مثلاً اگر جوانی دیگر نمی­خواهد مسیحی باشد، چون نیاز به ایمان دارد برای او جایگزین ارائه می­شود و حتی روانشناسی راه هوش معنوی را طراحی می­کند.

    می­توان جامعه­ی کانادا و آمریکا را به عنوان یک نظام ایمانی از جمله مثال­های این حالت نام برد. جامعه­ی آنها دینی نیست ولی ایمانی است و به ندرت کسی را در آنجا می­یابید که ایمان نداشته باشد گرچه ممکن است که هر هفته کلیسا نرود. آنچه که ما در رسانه­ها مشاهده می­کنیم بیشتر افرادی هستند که می­خواهند عامدانه نمایش بدهند که ما دینی و ایمانی نیستیم ولی بخش پنهان جامعه را که بخش ایمانی است را نمی­بینیم و فقط باید برویم با آنها زندگی کنیم تا متوجه بشویم که چقدر اینها ایمانی زندگی می­کنند.

    من برای یک دوره­ی شش ماهه برای فرصت مطالعاتی به کانادا رفته­ام.

در آنجا سیستمی با نام homestay یا اسکان در خانه دارند که طبق آن دانشگاه با خانواده­هایی که در خانه­ی خود اتاق اضافی دارند و دارای شرایط لازم می­باشند قرار دادی می­بندد و آن خانه­ها را به دانشجویان متقاضیِ اجاره معرفی می­کنند.

طبق فرمی که بین این خانواده­ها و دانشگاه پر می­شود مشخص می­گردد که مثلا این خانواده مشروب می­خورند یا نه و همچنین شما مختارید خانواده­ای را انتخاب کنید که خورد و خوراکتان با آنها باشد یا نباشد و من عامدانه­ی یک خانواده­ی مسیحی را انتخاب کردم که اذعان داشته بودند مشروب نمی­خورند.

وقتی از درون نگاه می­کنید متوجه می­شوید که چقدر این افراد ایمانشان جدی است. البته این خانواده کلیسا نمی­رفتند و این سیستم را قبول نداشتند ولی بایبل می­خواندند. وقتی که می­خواستند دور هم جمع ­شوند و بایبل بخواندند اعضای خانواده بهترین لباس­های خود را می­پوشیدند و بهترین آرایش­ها را می­کردند طوری که گویی می­خواهند به عروسی بروند.

از این گذشته خانواده­های دیگری هم وجود دارند که ایمان دارند و توسل می­جویند و گفتگوی قلبی می­کنند ولی بایبل را قبول ندارند و آن را نمی­خوانند چرا که آن را دستساز تاریخ و نوشته­ی انواع قدیسان می­دانند.

    بخش بزرگی از جوامع غربی امروز همچنان ایمان دارند و اگر هم ایمان دینی نداشته باشند، ایمان مدرن دارند، ایمانی از جنس انواع عرفان­ها یا از جنس مدیتیشن و لذا صبح به صبح می­نشیند و با کل هستی ارتباط برقرار می­کند و کاری ندارد که خدایی هست یا نیست بلکه می­گوید من بخشی از این هستی هستم و لذا ذکر می­گوید و تمرکز می­کند، حالت ذکر همان کاری است که باید علی القاعده نماز خواندن و قرآن خواندن در ما ایجاد کند.

    از این گذشته علم هم در اینجا به کمک آمده و با راه­های جدیدی تولید نوعی از ایمان را در بشر ایجاد کرده است.

    بنابراین ایمان زدودنی نیست ولی دین ممکن است که زدوده شود. اگر ایمان بماند نگرانی زیادی از مسیر بشریت نباید داشت چرا که حاق دین ایمان است وگرنه آنوقت باید گفت که انبیاء شکست خورده­اند و این همه ارسال رسل بی نتیجه بوده است.

موضع توسعه نسبت به شریعت

    بخش دیگر شریعت است که خواه اصیل باشد خواه تاریخی، دو کارکرد می­تواند داشته باشد؛ یا مقوّم ایمان باشد یا مقوّم ایدئولوژی.

    توسعه با کارکرد اوّل شریعت – یعنی مقوّم ایمان – هیچ کاری ندارد؛ مواردی از قبیل مناسک شخصی، دعا، ذکر، پوشش خاص. توسعه می­گوید تو اینها را برای تقویت ایمانت نیاز داری البته تا جایی که با آنها به حقوق دیگران تعارض نکنی. امّا توسعه یا مدرنیته با کرکرد دوّم شریعت – یعنی مقوّم ایدئولوژی – مخالف است و به آن اجازه­ی فعالیت نمی­دهد.

    توسعه در حوزه­ی شریعت، تا جایی که به حقوق دیگران آسیب نزنیم برای ما حق قائل است یعنی می­گوید تو حق داری مناسک مقوّم ایمان داشته باشی ولی تا جایی که به حقوق دیگران تجاوز نکنی. توسعه با آن بخشی از شریعت که در خدمت ایدئولوژی است و جنسش از نوع تحمیل و سلب اختیار دیگران است مخالف است؛ مثلا می­گوید اگر دوست داری روضه بگیری، حق نداری بلنگو بگذاری چرا که اگر بوق بلندگو را همه بشنوند یعنی اجازه نگرفتی که این کار را بکنی و این می­شود یک کار تحمیلی و یک رفتار ایدئولوژیک. فرقی نمی­کند که تحمیل با شمشیر صورت گیرد یا با بلند کردن بوق بلنگو، این هم ناخواسته تحمیل است.

    می­توان جهموری اسلامی را به عنوان یک نظام شریعتی و از جمله مثال­های این حالت نام برد. تعارض در اینجاست که بخشی از شریعت با توسعه سازگار است و بخشی از آن سازگار نیست و این همان جایی است که یک حکومت دینی باید تکلیف خودش را روشن نماید.

موضع توسعه نسبت به ایدئولوژی

    بخش دیگر ایدئولوژی است و اصولا توسعه با آن مخالف است و اجازه نمی­دهد که بخواهی از اعتقاد و ابزار اعتقادی برای نزدیکی به قدرت و کنترل و تحمیل استفاده کنی.

    می­توان داعش را به عنوان یک نظام ایدئولوژیک و از جمله مثال­های این حالت نام برد. اگر داعش 100 سال هم بر کشوری حاکم باشد، چنین کشوری به توسعه نمی­رسد مگر اینکه داعش دچار تحوّل شود.

    بنابراین آنچه که ما امروز به عنوان تعارض با بخشی از دنیای غرب می­بینیم تعارض ایدئولوژی با توسعه و تعارض بخشی از شریعت با توسعه است و ایمان با توسعه تعارضی ندارد.

تقوای مدرن

تقوای مدرن؛ یک عادت رفتاری

    ایمان کنترل درونی می­آورد و توسعه و مدرنیته کنترل درونی می­آورند. در واقع توسعه و مدرنیته تقوای مدرن می­آورد و توسعه از جنس تقوای مدرن است. تقوای مدرن یک عادت رفتاری است که نه برای جلب توجه است و نه برای ثواب. تقوای مدرن محصول رواداری است، محصول تحوّل فرآیند مدرنیته است.

    براساس تقوای مدرن، من زمانی زیست امن دارم که امنیت دیگران را آسیب نزنم و حقوق آنها را ضایع نکنم بنابراین از کودکی به فرد آموخته می­شود که خیابان حق عمومی است و حق ندارد پوست میوه را در آن بیاندازد.

درونی شدن محدودیت­ها با تقوای مدرن

    ایمان محدودیت­ها را درونی می­کند؛ گل می­کاریم و بعد نرده می­کشیم تا پا بر روی آن نگذارند. توسعه وقتی است که نیاز به نرده نباشد. توسعه محدودیت­ها را درونی می­کند کما اینکه در خیلی از شهرهای خارج خانه­ها دیوار ندارند زیرا نیازی به دیوار نیست چراکه محدودیت­ها درونی شده است و لذا باغچه­ای که در سند مالکیت برای من است ولی بخشی از پارک عمومی می­شود زیرا محدودیت­ها ذهنی شده­اند.

    توسعه و مدرنیته تقوای مدرن است و محدودیت­ها را درونی می­کند یعنی همان کاری که ایمان باید انجام دهد. ایمان، حریم و منع درونی ایجاد می­کند لذا توسعه از جنس ایمان است و ایمان را تقویت می­کند و ایمان حقیقی راه­تر در آن بروز می­کند.

    توسعه هیچ منع و تضادی با ایمان ندارد زیرا ایمان بحث شخصی توست و من مداخله­ای در آن نمی­کنم و در این صورت ایمان تو یک ایمان حقیقی خواهد بود، نه برای خوشایند جامعه یا حکومت.

سخن پایانی

    این بحث برای خود من هم تازه است و مدّت زیادی نیست که به آن می­اندیشم. این بحث محصول تعملات فکری خودم می­باشد، محصول تعمّل درباره­ی تضاد دین و توسعه و این سوال که بالاخره این جامعه­ی ما می­تواند به توسعه برسد؟ این پرسش­هایی است که به وجود آمده است و من معتقدم که تا زمانی که جمهوری اسلامی نتواند به بخشی از این پرسش­ها پاسخ بدهد و راه حل پیدا کند در داستان توسعه درجا خواهد زد.

    اضافه می­شود که ذیل بخش ارتباط توسعه و شریعت بحث ارتباط فقه و توسعه مطرح می­شود؛ فقهی که به عنوان یک نظام فکری و دستگاه، بخش بزرگی از شریعت را مدیریت می­کند. حال باید دید که این فقه می­تواند شریعت را به گونه­ای مدیریت کند که بتواند با توسعه سازگار شود یا نه. بنده دو جلسه برای بحث سازگاری فقه و توسعه در خدمت دوستان بوده­ام و اگر عمری بود و خدا توفیق داد ان­شاء­الله جلسه­ی سوم را هم خواهم داشت.

نقد و سوالات حاضریان جلسه

چگونگی رسیدن به مدینه­ی فاضله

    اعتقاد من بر این است که عصر غیبت، عصر حاکمیت انسان مخطی است و در آن امکان تحقق مدینه­ی فاضله نمی­باشد. در واقع برای تحقق  مدینه­ی فاضله یا باید معصوم بر مردم حکومت و مدیریت کند، یعنی همان فیلسوف شاه افلاطونی یعنی کسی که خیر را می­داند و ما را به سمتش سوق می­برد یا باید طمع رسیدن یکباره­ی به مدینه­ی فاضله را از سر بیرون کنیم.

    تئوری افلاطون بسیار خونبار بود زیرا وقتی شما به یک فیلسوفی که تئوری دارد و جامعه­ی خوب را طبق نظر خودش تعریف می­کند قدرت بدهید از توی آن استالین در می­آید که می­گوید اگر واقعیت با تئوری­های ما نسازد پس وای به حال واقعیت؛

یک دست جام باده و یک دست زلف یار               رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

یعنی آنقدر برگرده­ی واقعیت شلاق می­زند تا در لباس تئوری ما برود. در واقع تئوری­ها لباسی هستند بر تن واقعیت و ما با تئوری واقعیت را تصویر می­کنیم و این لباس است که باید به تن بخورد نه اینکه تن را تغییر دهیم تا برود درون لباس. مدینه­ی فاضله تئوری لازم دارد و این تئوری را متفکرین مخطی می­سازند بعد این متفکرین می­خواهند آنقدر واقعیت را مالش دهند تا در لباس تئوری ما جا شود و  آن وقت است که می­خواهیم بهشت بسازیم ولی جهنّم می­آفرینیم.

    مدینه­ی فاضله رخ می­دهد ولی آرام آرام و در بستر تاریخ و با فرآیند تکاملی تدریجی نه اینکه کتابی بنویسیم با نام مدینه­­ی فاضله، آرمان شهر، شهر خورشید و بگوییم اگر این نسخه را بروید به مدینه­ی فاضله می­رسید در حالی که این خطرناک­ترین نسخه­ای است که بشر می­تواند برای خودش بپیچد و این همان کاری است که مارکس کرد که می­خواست یک جامعه­ی بی­طبقه­ی سوسیالیستی ایجاد بکند و بشر هم برای آن مقدار زیادی کشته داد ولی نشد.

    در این خاکِ بشریت مخطی مدینه­ی فاضله ساختی نیست بلکه مدینه­ی فاضله ظهور پیدا می­کند و جوانه می­زند و در طول تاریخ بشر آرام آرام رشد می­کند و در نهایت زمانی می­رسد که آن مدینه همان ارزش­هایی را دارد که ما در صدر تاریخ می­خواستیم داشته باشیم. اگر قرار است که امام زمان ع ظهور کند باید در آن مدینه ظهور کند نه در مدینه­ی امروز. وقتی استعداد و آمادگی نیست ایشان بر چه کسی می­خواهند حکومت نمایند.

    بنابراین من اعتقاد دارم که در تکامل تدریجیِ تاریخی، بشریت یک جامعه است نه صدها جامعه؛ جامعه­ای که آرام آرام دارد به یک تکامل تاریخی می­رسد. درست است که لباس و شعارش تغییر می­کند ولی ماهیتش عوض نمی­شود و همان است، ما فقط ممکن است بنا به دلایلی فقط بدی­هایش را ببینیم؛ مثل یک روستایی که وقتی تهرانی­ها را می­بیند می­گوید همه­اش آلودگی و بدحجابی و ترافیک و اعصاب خوردی است در حالی که آن تهرانی جدای از آن روستایی نیست بلکه همان روستایی است که مهاجرت کرده و مثلاً فرزندش در اینجا دانشگاه قبول شده و به تهران آمده است.

    همه­ی ما داریم با هم حرکت می­کنیم و جامعه­ی بشریت یک جامعه است و با حرکت تدریجی خود در افق تاریخ ما را به آن مدینه­ی فاضله­ای که همیشه به دنبالش بودیم می­رساند امّا اگر کسی بخواهد به تنهایی و در یک دوره­ی خاص و دفعتاً واحده مدینه­ی فاضله ایجاد بکند خیلی باید ظلم کند و جهنم بنا کند مگر اینکه مصعوم باشد وگرنه عصر غیبت عصر اطّلاعات ناقص است و تمام علوم اجتماعی که ما داریم درباره­ی مردمانی است با اطّلاعات ناقص.

    من در زمانی که طالبان افغانستان را گرفت یک مقاله­ای نوشتم که در یکی از مجلات چاپ شد. بعد آقای دکتر توکّلی را دیدم، ایشان به من گفتند که یعنی تو اعتقادی به مدینه­ی فاضله نداری، من گفتم که ما داریم درباره­ی عصر غیبت صحبت می­کنیم، گفتند یعنی تو اعتقادی نداری که حکومت حضرت علی ع مدینه­ی فضله بود، من گفتم ما داریم راجع به عصر غیبت صحبت می­کنیم. قواعد عصر حضور را نمی­توانید وارد عصر غیبت کنید بلکه هر یک از این دو عصر قواعد خودشان را دارند. بسیاری از اصولی که در عصر حضور اجرا می­شود اگر در عصر غیبت اجرا شوند خسارت برجای می­گذارد. عصر حضور قواعد خودش را دارد زیرا عصر اطّلاعات کامل است و معصوم بر جامعه حاکم است. عصر غیبت باید اقتضاعات خودش را داشته باشد.

    بنابراین آری اگر معصوم را بیاورید، آرمان شهر خواهید داشت ولی اگر معصوم نیست ما باید قواعد عصر غیبت را لحاظ کنیم عین این که بسیاری از اصولی که ما در اینجا داریم برای دنیای محدود است مثلا قواعد ریاضی برای دنیای محدود است، در دنیای محدود 2 به اضافه­ی 2 می­شود چهار ولی در مجموعه­های بی­نهایت این طور نیست، در دنیای محدود صفر تقسیم بر صفر مبهم است و یا صفر تقسیم بر 2 می­شود صفر ولی در دنیای بی­نهایت این مسائل جواب­های دیگری دارند. عصر حضور هم عصر دنیای بی­نهایت­هاست و قواعدش فرق می­کند. مثلا ما در روی زمین جاذبه داریم ولی در فضا نه لذا قواعد فیزیک در هر یک از این مکان­ها با هم متفاوت است.

برداشت­های متفاوت از دین

صحبت­های فرد نقد کننده:

    دین را فقط خود دین تعریف می­کند و نظر دیگران – هرکه باشند – در رابطه با دین، دین نمی­شود و بعد در همه چیز نوع آوری هست و نوع آوری در دین را می­گویند بدعت بدعت و اصلاً دین در نزد خدا از حضرت آدم ع تا روز قیامت تنها یکی است.

    بزرگان درباره­ی انسان دسته­بندیی کرده­اند که با وجود انسان هم تطبیق دارد؛ انسان از سه بخش درست شده است:

        بخشی از آن عقل و خرد و بخش ریاضی اوست.

        بخشی اعضاء و جوارح اوست.

        بخشی امیال اوست.

و دین را هم تقسیم کرده­اند به اعتقادات و احکام و اخلاق ؛ حالا من متوجه این دسته بندی ایمان و شریعت و ایدئولوژی نشدم. اینها از هم تفکیک ناپذیر هستند و مبتنی برهم می­باشد.

    من بیشتر خواستم راجع به آن مثال آشغال نریختن بگویم. دین اسلام آن طور که باید باشد و رفتار من به عنوان یک مسلمان ممکن است از زمین تا آسمان با یکدیگر فرق داشته باشد؛ ما به دین عمل نمی­کنیم و ادعای دین داریم ولی خیلی دین قوی­تر از آن دستور است که برای آن شخص فرهنگ شده و نظافت را رعایت می­کند و حقوق دیگران را. مشکل ما مشکل بی­دینی است؛ مشکل این است که من ادعای دین و مسلمانی می­کنیم ولی رفتار من از زمین تا آسمان با دین تفاوت دارد.

پاسخ دکتر رنّانی:

    شریعت دو بخش دارد؛ معرفت یا مناسک. دین – در واقع منظورمان شریعت است نه ایمان - به محض اینکه در دست من و شما قرار گرفت زمینی و آلوده­ی به همه­ی خطاهای انسانی می­شود، بالاخره دین اسلام کدام است؛ کدام یک از شرایع دین اسلام می­باشد؛ همه­ی آنها می­گویند ما حق هستیم؛ داعش می­گوید من حقم، اهل تسنن می­گوید من حقم و هر کدام از ما هم تازه چند شعبه داریم. ما داریم از منظر برون دینی می­نگریم، از منظر درون دینی همه­ی ادیان حق هستند. همه­ی مشکل ما همین جاست که دین را در خود دین تعریف می­کنیم و بعد به خاطر همین مطلب به تعارض می­رسیم.

    چه چیز از آسمان آمد؟ از آسمان ایمان آمد، از آسمان کلام پیامبر ص آمد و وقتی که به دست ما افتاد و تبدیل به احکام و برداشت­های متفاوت و مناسک مختلف شد – مناسکی که در طول تاریخ رنگ تاریخ به خودش گرفت – این می­شود دین و ما که غیر از این چیزی در دست نداریم؛ دین همین فقها و کتاب­ها و فرهنگ ما است.

    دین یک موجود زنده و یک سیستم است و ما موجود مجردی به نام دین نداریم، مثل فقه که منظور از فقه فقها یا کتاب­ها یا مدارس نیست یعنی اگر کتاب­ها سوخته شود فقه که از بین نمی­رود بلکه فقه سیستم زنده­ای است شامل اجزایی که با هم تعامل دارند و محصولی تولید می­کنند برای یک هدف واحد. تا زمانی که این تعاملات زنده و پویا است و کار می­کند دین زنده است، فقه زنده است ولی به محض اینکه این تعاملات فروکاست و نوآوری نداشت و نتوانست با میکروب­ها مبارزه کند و در مقابل فشارهای بیرون مقاوت نماید و با تحولات همراهی کند دیگر دارد از درون مضمحل می­شود و می­میرد.

    دین یک سیستم است؛ آن بخشی که شما می­گویید خودش هست و خالص است و در خودش تعریف می­شود و از آسمان آمده است بخش ایمان است که جایش در قلب ماست و آنچه که به عنوان دین در دست ماست یعنی مناسک و اعتقادات است که زمینی شده است یعنی از دهان پیامبر ص بیرون آمده ولی هر یک از ما برداشت متفاوت از آن داریم؛ تک تک آیات قرآن و احادیث معصومین را نگاه کنید که چقدر برداشت­ها از آنها متفاوت است زیرا دانش محض نمی­تواند وجود داشته باشد و اصولاٌ امکان چنین چیزی نیست.

    تمام دانش ما آلوده­ی به ماست و اصولاً قابل تفکیک از آلودگی ما نیست و به این خطای گشتالتی می­گویند. منظور از خطای گشتالتی آن است که اصولا چیز مجردی در ذهن وجود ندارد بلکه همه چیز آلوده­ی به خود ماست. برای خوب آشنا شدن با خطای گشتالتی به عنوان مثال درختی را در یک پارک در نظر بگیرید؛ یک نقاش آن را می­بیند و می­گوید عجب پرسپکتیوی دارد، یک چوپان آن را می­بیند و می­گوید عجب برگ­های مناسبی برای چرای گوسفندان دارد، یک کشاورز آن را می­بیند و نظرش به سیب آن درخت و درآمدی که می­توان از بار آن داشت جلب می­شود، یک عارف آن را می­بیند و با دیدن شاخه­های بلند و روبه آسمان آن می­گوید این درخت دست­هایش را روبه آسمان بلند کرده است و یک معتاد هم آن را می­بیند و به فکر ذغالی که از این درخت می­توان تهیه کرد می­افتد درحالی که این درخت یک پدیده است. آن چیزی که ما با آن مواجه هستیم آن چیزی نیست که ما می­بینیم بلکه آن چیزی است که ما می بینیم به اضافه­ی محیط اطرافش و به اضافه­ی خودمان؛ ما هرچه را که می­بینیم محیطش را هم می­بینیم و خودمان را هم درونش می­بینیم. ما مشاهده و معرفت مجرد نداریم بلکه تمام معارف ما آلوده­­ی به ماست. ما مخطی هستیم و خطایمان قابل زدودن نیست، خطای گشتالتی قابل زدودن نیست. خطای اندازه­گیری با علم و تجربه کم می­شود ولی خطای گشتالتی قابل کاهش نیست. من هرجا هستم  معارف به انگاره­ها و تجربه و ژنتیک و سنت جامعه من آلوده است.

    بنابراین آنچه که ما از کلام حق برداشت می کنیم برداشت ماست و تمامی مناسکی هم که ما اجرا می­کنیم – مناسکی که در طول تاریخ دگرگون شده است – همین طور است؛ بالاخره وضوی پیامبر از بالا به پایین بوده است یا از پایین به بالا، چه کسی می­تواند ثابت کند، اگر هم ما می­گوییم از بالا به پایین به خاطر اعتمادمان به گذشتگان و بزرگان و فقیهانمان است حال مگر فقیهان ما آلوده به دنیا نبوده­اند – منظورم آلودگی اخلاقی نیست بلکه منظور همین خطای گشتالتی است – بنابراین ممکن است که در تفسیر آیه خطا بکنند، همین مطلب راجع به صحبت­های خود من هم هست و ممکن است که صحبت­های من هم همراه با خطا باشد.

    اصولا در جامعه­ی بشری هیچ علم یقینی وجود ندارد و تمام احکام و گذاره­های علمی، احتمالی هستند ولی می­گوییم اگر در علم سنت ها و روش ها و قواعد علمی را رعایت بکنیم به نتیجه می رسیم زیرا اگر به چهارصد سال پیش تا به حال نگاه کنیم می بینیم که عالمانی که این قواعد را رعایت کرده اند توانسته اند کمی ما را به جلو ببرند ممکن بود اگر چهارصد سال پیش به جای اینکه به سراغ علم برویم به سراغ جادوگری برویم لذا ممکن بود ما امروز پیشرفته تر باشیم؛ اگر این همه احتمام بشر برای علم، برای جادوگری مصرف می شد ممکن بود بشر بیش از علم پیشرفت می­کرد ولی نمی­دانیم، چون تجربه­اش را نداریم می­گوییم علم پر از اشتباه است و هیچ علم درستی وجود ندارد و همه­ی تئوریها و گذاره­های علمی محتمل هستند منتها تجربه چهارصد سال اخیر می­گوید اگر من این گذاره­های علمی را در چارچوب سنت علمی و با قواعد روش شناختی و عقلی کنار هم بچینم ممکن است به نتیجه برسم پس رعایت  می­کنم بعد می­گوییم پس هرکس این قواعد علمی را رعایت کند علمی حرف می زند و این مطلب به معنای درست حرف زدن نیست بلکه به معنای روشمند حرف زدن و ضابطه مند تحقیق کردن است.

    بنابراین سخن من هم یک تئوری در کنار همه تئوری هاست امّا معیار من به عنوان یک پژوهشگر برای جدی گرفتن یک حرف این است که وقتی آن حرف در ذهنم آمد آیا همه­ی انگاره های ذهنی من به احترامش بلند می شوند و بشینند و اگر بلند شدند یعنی این حرف جدی است مثل زمانی که در مجلس ما یک مهمانی می­آید و هیچ کس متوجه نمی­شود ولی زمانی هست که یک مهمانی می­آید و همه برای او بلند می­شوند و از نو می­نشینند و چیدمان عوض می­گردد. لذا برای سنجش جدی بودن یک سخن دو معیار وجود دارد؛ یک معیار درونی است و یک معیار بیرونی. معیار بیرونی رعایت ضوابط جامعه علمی است گرچه ممکن است اشتباه باشد مثلاً ممکن است 200 سال طول بکشد تا بفهمیم فیزیک نیوتونی یا انشتینی یه اشتباهاتی دارد لذا حتی در مورد علوم دقیقی مثل فیزیک هم چنین احتمالاتی می­رود. ضابطه ی درونی این است که من احساس بکنم با ورود این پدیده، نگاهم به محیط و هستی و زندگی و پدیده­ها عوض می شود؛ وگرنه بله این سخن من هم در ردیف همه سخنان نامتیقن عالم است.

    اختلاف من و شما برسر ایمان و دین است که شما این دو را یکی می گیرد و من آنها را از هم جدا می­کنم. ایمان ذات آسمانی دارد که بر قلب پیامبر ص تلقین شد و آرام آرام به قلب بقیه سرایت کرد و در طول تاریخ گشترش یافت ولی دین محصول جانبی ایمان یا بایپروداکت است و از همان زمان پیامبر ص شروع به شکل گیری نمود. مؤمنین سوالاتی می­پرسیدند و حضرت پاسخ می­دادند و آن پاسخ­ها آرام آرام تفسیر بردار شد و اگر مؤمنین نمی­پرسیدند پاسخ را در خیلی از احکام نمی­دادند و آنها را رها می­کردند تا کار خودشان را بکنند ولی مدام می­پرسیدند و بعد تازه آن پاسخ­ها در طول تاریخ مدام جابجا شد و به انواع دانش­ها و خواسته­ها و منویات دیگر آلوده شد و آرام آرام تکامل تاریخی پیدا کرد. دقت شود که ما نمی­گوییم آنچه که در دست ماست بد است بلکه تا زمانی که مقوم ایمان و محافظ آن است، دین و مقدس است حتی اگر از دو لب پیامبر ص بیرون نیامده باشد و حتی اگر دستساز فقیهان باشد و منشاء معصوم نداشته باشد اشکالی ندارد – کما اینکه خیلی از مناسک اینطور هستند – زیرا اصل ایمان است و آنچه که ما می خواهیم تکامل و تقویت یابد ایمان است . کار دین و اصالت آن این است که به عنوان یک پوسته و ظرف از ایمان محافظت می­کند و مهم نیست که چه کسی آن را ساخته است. از وقتی که کارکرد دین از تقویت ایمان به ایدئولوژی تغییر جهت بدهد تقدسش از دست می رود. بنابراین من و شما در آن جنبه از دین که با ایمان مندک است با هم مشترک هستیم و در آن جبنه از این که از ایمان جداست و به ایدئولوژی سوق پیدا می کند با هم اختلاف داریم.

پتانسیل دین و به خصوص دین تشیع برای رسیدن به توسعه

سوال:

    با توجه به اینکه گفته شد بخشی از شریعت با توسعه موافق است و بخش دیگر آن با توسعه منافات دارد؛ می­خواستم بفرمایید که آن بخشی که مخالف است و منافات دارد کدام بخش است؟

    آیا دین و بالخصوص دین تشیع پتانسیل رسیدن به توسعه را داراست؟

پاسخ دکتر رنّانی:

    در پاسخ به سوال اوّل عرض کردم که آن بخشی از شریعت که در خدمت ایدئولوژی قرار بگیرد مانع توسعه و با آن ناسازگار است یعنی آن بخشی که:

        در خدمت تقویت ایمان نیست.

        در خدمت این است که برای من هویت بیرونی بسازد.

        من با آن بخش شریعت کسی بشوم یا جایی را تسخیر کنم قدرتی را بگیرم.

        بخواهد مرا بر دیگران تحمیل کند.

زیرا توسعه می­گوید ایمان و دین برود به حوزه­ی خصوصی درحالی که بخشی از شریعت ممکن است بخواهد خودش را اجتماعی و بر دیگران تحمیل نماید.

    امّا در پاسخ به سوال دوّم اگر منظور از تشیع، تشیع اصولی باشد و در این نوع تشیع:

        نگاه به این عالم و آن عالم و یا این فقیه و آن فقیه نکنیم،

        بلکه به سیر تحوّل تشیع از اخباری­گری به سمت اصولی­گری یعنی از زمان قاجار تا به امروز نگاه کنیم،

            دقت شود که نگاه من به فقیه خاصی یا حتی جهموری اسلامی و یا حتی حوزه موجود نیست بلکه منظور سیر تحوّل تشیع را عرض می­کنم یعنی زمانی که از اخباری­گری به اصولی­گری جابجا شدیم،

        و همچنین نماینده­ی فکری تشیع را فقاهت و حوزه در نظر بگیریم

            ما این پیش­فرض داریم به این سوال پاسخ می­دهیم ولی شما می­توانید بگویید که نماینده­ی تشیع حوزه نیست بلکه حوزه بخشی از جامعه­ی شیعی است که کارکرد خودش را دارد و به دنبال اهداف خودش می­باشد.

با این پیش­فرض وقتی که به سیر تاریخی نگاه می­کنیم می­بینیم که این ظرفیت در تشیع وجود داشته است که با جامعه­ی مدرن خودش را سازگار کند گرچه گاهی پرهزینه و با تأخیر بوده ولی سازگار شده است؛ چیزی که در دنیای اهل تسنن نمی­بینید. اگر شما همین تحوّلات فقاهتی که در سال­های بعد از انقلاب در تفکرات فقیهان ما و در احکامی که صادر می­کنند را ببینید مشاهده می­کنید که ما تحوّلات بسیار زیادی داشته­ایم که در گذشته سابقه نداشته است. بنابراین:

    با نگاهی به جریان فکری شیعه در 150 سال اخیر، ما مشکلی با توسعه نداریم یعنی وقتی روند را نگاه می­کنیم می­بینیم که به خوبی توانسته­ایم خودمان را سازگار کنیم.

    اگر امروز گیری هست گیری است که فقیهان جمهوری اسلامی با توسعه دارند.

        البته طبیعی است که فقیهان جمهوری اسلامی محصول همین حوزه هستند.

    ولی انتظار من از حوزه این است که همیشه یک گام جلوتر از نیاز و فشار روز حرکت کند یعنی:

        نماند تا مسائل بیایند و سال­ها بمانند و دهها سال مسئله ایجاد کنند و بعد تحوّل فکری درونش ایجاد شود.

        دورادور پیش­بینی و آینده­نگری کند و پیشاپیش راهکارها را طراحی نماید

    با نگاهی به سنت­های جامعه­ی خودمان و به جامعه­ی شیعی ایرانی

در نتیجه با نگاه به جریان فکری شیعه مشکلی نداریم

    ولی انتظار من این است که حوزه یک گام جلوتر از نیاز و فشار روز حرکت کند

        یعنی نماند تا مسئله بیاید سالها بماند و بعد تحوّل

        دورادور پیش بینی و آینده نگری و پیشاپیش طراحی راهکار

    جامعه­ی شیعه­ی ایرانی هیچگاه ایدئولوژیک نبوده است:

        250 سال است که ارامنه در اصفهان زیست می­کنند و تاریخ یک برخورد میان ارامنه و شیعه را ثبت نکرده است.

        1000 سال است که یهودیان در اصفهان زیست می­کنند و یک برخورد میان یهودیان و اصفهانیان را ثبت نکرده است.

        تفکر معصومین ما تفکر رواداری بوده است.

        شیعه بسیار روادار است.

        اگر هم جایی مسئله داشته­ایم برای این بوده است که دیگرانی آمده­اند و تشیع را ایدئولوژیک کرده­اند.

بنابراین من با نگاهی به جامعه­ی خودمان، به سنت های جامعه­ی خودمان، به جامعه شیعه ایرانی، به زیست اجتماعی­مان و به آنجایی که تشیع ایدئولوژیک نشده است احساس می­کنم که تشیع با دنیای مدرن مشکلی ندارد.

    من گمان نمی کنم تشیع مشکلی با دنیای مدرن داشته باشد گمان من بر این است که جمهوری اسلامی با دنیای مدرن به جمع بندی نرسیده است و نمی داند که می­خواهد چکار کند و این دو بحث متفاوت است.

بحثی برون دینی به منظور تبیین و نه توصیه

صحبت­های فرد نقد کننده:

    حرف شما را در چند گزاره خلاصه می­کنم و بعد سوالم را می­پرسم:

        شما از بحث سعادت شروع کردید و فرمودید که برای رسیدن به سعادت باید اجبارها و محدودیت­های طبیعی و فردی را حل کنیم و با حل این محدودیت­ها به توسعه برسیم که به نفع مدرنیسم یا مدرنیته است.

        بعد آمدید رابطه­ی بین توسعه و دین را تعریف کنید که کجا با هم سازگار نیست.

    سوال من از اینجا شروع می­شود که یکسری لوازم داریم که نمی­شود به آن پایبند شد از جمله اینکه چرا محدودیت را یک امر نامطلوب می­گیرد و توسعه را یک امر مطلوب؛ آیا هر محدودیت و اجباری باید زوده شود تا بگوییم که باید از راه توسعه به آن برسیم آن هم از توسعه به نفع مدرنیته.

    ما می­گوییم دین هم آثاری برای سعادت دارد به جای نگاه عقلانی نگاه وحیانی داشته باشیم یعنی مثلا خداوند در قرآن صفات مؤمنین و صالحین را مطرح کرده است و در کنار رفع محدودیت­ها یکسری محدودیت­هایی را الزامی کرده است و چیزی نیست که بشود از آن دست برداشت.

    بنابراین نتیجه­ی حرف شما این می­شود که ما باید بخشی از شریعت را کنار بگذاریم و این نمی­شود. در تفکر امام که بحث ولایت فقیه است در واقع ولایت فقیه در رأس قدرت است. اگر ما بخواهیم آن شریعتی که با ایدئولوژی می­سازد را کنار بگذاریم تا به توسعه برسیم، آن توسعه­ای که قرار است جواب سعادت را بدهد ما آن توسعه و سعادت را نمی­خواهیم ما آن سعادتی را که وحی تعریف می­کند آن را می­خواهیم خب از راه ایدئولوژی به آن می­رسیم با نگاه وحیانی، چرا پاسخ را در دین نگیریم.

    این تفکر خودش به نظرم مجموعه­ای از بحث امانیسم و سکولاریسم و لیبرالیسم و اینها است و چیزی غیر از اینها نیست و اینها در اندیشه­ی اسلامی معادل کفر است و به آن کفر گفته می­شود.

    شما از راه سعادت شروع کردید و رفع محدودیت­ها با توسعه ما می­گوییم پاسخش را اسلام و وحی می­دهد و رفع هر محدودیتی الزاما مطلوب نیست.

    مطلب بعد اینکه موضوع بحث رابطه­ی بین دین و توسعه است و اصالت با دین است  ولی شما در تعریفی که می­کنید می­شود توسعه و دین و اصالت را به توسعه می­دهید. آنجاهایی که دین با توسعه نسازد به دلیل اینکه توسعه اصل قرار گرفته است باید برای دین فکری کرد و نتیجتاً باید آن را کنار بگذاریم و این عملا ممکن نیست.

پاسخ دکتر رنّانی:

    بحث من یک بحث برون دینی است و نه درون دینی و از طرفی دقت کنید که من دارم یک پدیده را تبیین می­کنم و توصیه نمی­کنم:

        بحث درون دینی الزامات خودش را دارد و ما باید به قواعد درون دین ملتزم باشیم و این یک بحث دیگری است.

        ما درون دین یا نباید بیاییم یا اگر آمدیم باید ملتزم باشیم.

        از طرفی من من دارم یک پدیده را از بیرون نگاه می­کنم و تبیین می­کنم و این با توصیه فرق دارد بنابراین:

            ممکن است من خودم ملتزم باشم ولی وقتی تبیین می­کنم بگویم کارکرد این است.

            مثل وقتی است که من مریض هستم و باید دارو بخورم امّا هیچ منافاتی ندارد که برای خودم و بچه­ام تبیین کنم که این دارو این عوارض را دارد این مشکلات را در کبد من ایجاد می­کند و اگر بخواهم مشکلی ایجاد نشود باید این مواد غذایی را همراه با این دارو بخورم.

    مسئله­ی آسیب شناسی و مسئله شناسی است:

        ما برای اینکه بتوانیم یک جامعه­ی دینی برپا کنیم که با دنیای مدرن تعارض پیدا نکند و زیستمان پر هزینه نشود باید بدانیم که کجاها مسئله داریم و برای آن پاسخ پیدا کنیم.

        مثل این است که شما پیش یک دکتر بروید و او بیماری و مشکلات مختلفی که در این زمینه را دارید به شما بگوید و بعد شما بگویید تو چرا اینها را می­بینی بدن من این همه سالم است بقیه اش را ببین در حالیکه کار پزشک دست گذاشتن روی تعارضات و مشکلات و بیماری­هاست و او آسیب­شناسی و مسئله شناسی می­کند به قصد درمان.

        بنابراین اگر ما این مسائل را حل نکنیم همین مسیری را که 37 سال هست می­رویم و خیل بزرگی از جوانان را از دست خواهیم داد.

        برای مدیریت از دست نرفتن این جوانان و تعمیم بخشیدن اقبال به دین باید این مسائل فکری را خودمان حل کنیم.

        هنوز ما درباره­ی این مسائل به طور جدّی در جمهوری اسلامی گفتگو نکرده­ایم و قطعا در حوزه هم همینطور است و باید این مسائل حل شود وگرنه:

            سیستم حوزه زنده نخواهد بود و آرام آرام پویاییش را از دست می­دهد

            و دیگر نمی­تواند پاسخ­های جدی برای دنیای مدرن پیدا بکند

            و اقبال خودش را از دست می­دهد

            و کارکرد خودش را از دست می­دهد.

اگر حوزه و فقه و جمهوری اسلامی بخواهد در دنیای مدرن دوام بیاورد باید پویا شود و به این پرسش­ها پاسخ دهد.

    من در آغاز سخنم گفتم که توسعه می­گوید ما کاری به سعادت آسمانی نداریم و سعادت آسمانی نزد خود فرد است:

        هر فردی باید خودش راهش خودش را پیدا کند، با دین پیدا می­کند یا با شریعت یا با عرفان یا با هنر خودش می­داند.

        ما متولی سعادت زمینی هستیم با این فرض که اگر سعادت زمینی تأمین شود آن وقت چنین فردی فرصت هم می کند تا به سعادت آسمانی بیاندیشد و راه خودش را پیدا کند. منظور از تأمین شدن سعادت زمینی این است که:

            فرد از زیست خودش در این عالم

            و از زیست خودش در این جامعه

راضی خوشحال باشد.

بنابراین این بحث ما نافی سعادت آسمانی نیست؛ ما داریم مسأله شناسی می­کنیم در باب اینکه کجاها اگر ما پاسخی درخور پیدا نکنیم دینورزی ما و جامعه­ی دینی ما با توسعه باهم تعارض پیدا می­کنند و جامعه به مشکلاتی که امروز برخورده است برمی­خورد و بیش از اینکه امروز ما آسیب دیده­ایم آسیب خواهیم دید.

سوال بعد

صحبت­های فرد نقد کننده:

    می­خواستم سوال قبل را به شکل دیگری مطرح کنم چرا که به نظرم جواب شما جواب سوال قبل نبود. سوال قبل را به شکل دیگر طراحی می­کنم و می­گویم چه اشکالی دارد که ما رفاه و پیشرفت و تکنولوژی و رشد را از غرب بگیریم امّا توسعه را با توجه به کتاب و سنت و فرهنگی بومی خودمان باز تولید کنیم یعنی چون ما مسلمانیم و ایرانی هستیم، رشد و تکنولوژی را از غرب می­گیریم امّا معیارهای توسعه را با توجه به کتاب و سنت و فرهنگ خودمان در نظر بگیریم.

پاسخ دکتر رنّانی:

    داستان از همین جا شروع می­شود که اصولاً توسعه غربی نیست.

        توسعه قواعد و اصولی دارد که ثابت و جهان­شمول است،

        از طرفی الگوهایی دارد که می­تواند بومی باشد و در هر جامعه و کشوری آن الگوها متفاوت باشد.

            شما می­توانید یک انسان توسعه­یافته باشید همراه با حجاب و تفکر اسلامی؛ چه مشکلی دارد!؟ (مشکلی ندارد).

            امّا در بخش­هایی رفتار ما مانع توسعه خواهد شد که آنجاها باید تصمیم بگیریم و راه پیدا کنیم و آنجاها همان جاهایی است که مراکز فکری مثل حوزه باید برایش راه پیدا کنند.

        الگوی توسعه، پوشش ظاهری و لباس توسعه است امّا اصول توسعه اصول جهانی است که جامعه­ی بشری 400 سال است آرام آرام در آن مسیر رفته است.

        شرایط تغییر می­کند امّا فرآیند کلّی بشریت قابل تغییر نیست.

    توسعه را غرب نیاورده است بلکه ما هم مشارکت کرده­ایم. این مشارکت مواردی از قبیل:

        علم؛ که عالمان بزرگی از ما برای شکل­گیری علم مدرن غرب مشارکت کرده­اند.

        تزریق نفت؛ که ما 100 سال است برای توسعه­ی جهانی درحال تزریق نفت هستیم.

        فرستادن جوانان و مغزها

        دادن سرمایه­هایمان

    توسعه یک مسئله­ی غربی نیست بلکه یک مسیر انسانی و پدیده­ی انسانی است مثل علم، تکنولوژی، ثروت و غیره.

        در مثال اشاره کردم که ممکن است روستایی­ها و یا اصفهانی­ها بگویند: نه؛ ما نمی­خواهیم مثل تهرانی­ها باشیم. بعد ما به آنها می­گوییم: اصلاً تهرانی­ها تهرانی نبوده­اند، ما اصفهانی­ها رفتیم و تهران را تهران کردیم، نیروهای ما و سرمایه­های ما رفتند و همه با هم تهران را ساختیم. بنابراین، شهرسازی که تهران نیست بلکه شهرسازی و تحوّل شهرنشینی یک تحوّل بشری است امّا هر شهری می­تواند نوع معماری خودش را داشته باشد.

        بنابراین منِ روستایی هم در تحوّل شهرنشینی مشارکت کرده­ام. توسعه هم همینطور است یعنی یک حرکت بشری است که همه در آن مشارکت کردیم.

        بنابراین این خطاست که در ایران فکر می­کنند که توسعه یافتن به معنی غربی شدن است؛ هیچ ربطی ندارد.

        مثل این است که بگوییم دارو خوردن یعنی غربی شدن چرا که دارو غربی است و غربی­ها آن را ساخته­اند درحالی که دارو را هم ما از زمان ابن سینا مشارکت کرده­ایم تا نهایتا این داروها ساخته شده اند.

        علم را که غربی­ها نساخته­اند ما هم مشارکت کرده­ایم.

    همه در توسعه مشارکت کرده­ایم؛

        برخی به اجبار و برخی به اختیار،

        نیروهایمان را دادیم و جوامعه­مان از انرژی تخلیه شده است تا بشریت رشد کرده است.

        نمی­توانیم بگوییم توسعه نمی­خواهیم. توسعه یک دستاورد بشری مثل علم و فن­آوری است و فرقی با آنها ندارد یعنی همانطوری  که فن­آوری خودش را برما تحمیل می­کند – گرچه با هزینه –  و ما نمی­توانیم بگوییم فن آوری نمی­خواهیم توسعه هم همین­طور است چراکه توسعه هم خودش را برما تحمیل می­کند لذا ما نمی­توانیم بگوییم توسعه نمی­خواهیم.

        ما به عنوان یک سیستم زنده باید بکوشیم خودمان را سازگار کنیم و مشکلات را دریابیم و راه­های سازگاری را پیدا کنیم.

        توسعه یک پدیده و دستاورد بشری است که همه در آن مشارکت داشته­اند و همه باید بهره­اش را ببریم.

        در توسعه باید از تجریه دیگران استفاده کنیم امّا الگوهای خودمان را در آن تعبیه نماییم ولی اصول توسعه ثابت است.

    توسعه یک پدیده­ی انسانی است امّا یک عده­ای چند قرن یا چند دهه از ما جلوتر هستند؛

        زیرا زودتر حواس­شان را جمع­تر کرده­اند و زودتر در این مسیر افتاده­اند،

        به علل تاریخی تعارضات کمتری داشته­اند و به علل تاریخی روحیاتشان فرق می­کرده است.

        مثلا انگلیسی­ها به علّت ویژگی جغرافیایی و روحیِ­شان طی 1000 سال یک شاه کشته­اند ولی ما هر 250 سال، هر 25 سال یک شاه می­کشیم؛ خب این روحیات ایرانی است. شاید اگر ما روحیات انگلیسی­ها را داشتیم و شاه نمی­کشتیم تا الآن توسعه پیدا کرده بودیم؛ نمی­دانیم.

    اگر جوامع دینی مراقبت کنند و یک پالایش دینی داشته باشند و نگذارند دینشان ایدئولوژیک شود، خیلی نسبت به جوامع غیر دینی با توسعه سازگارتر هستند. بنابراین نقطه عزیمت ما تلاش  برای پالایش اندیشه دینی است.

سوال اینترنتی

سوال:

    آیا این مدرنیته که می­فرمایید خود یک ایدئولوژی به ما تحمیل نمی­کند؟

پاسخ دکتر رنّانی:

    اگر مدرنیته یا توسعه ایدئولوژیک باشد یعنی اگر یک حکومتی بخواهد مثل رضا شاه توسعه را به صورت تحمیلی بیاورد؛

        ایدئولوژی است و جامعه پس می­زند و توسعه نمی­آورد و باید با آن مبارزه کرد.

        توسعه هم نمی­تواند یک ایدئولوژی باشد و این دو یعنی توسعه و ایدئولوژی با هم منافات دارند.

        مثل اینکه اگر شما کسی را مجبور کنید که عینک بزند یا به زور سوار ماشین شود نمی­شود چرا که فرد پس می­زند.

        کاری که ترک­ها در ترکیه کردند این بود که توسعه را ایدئولوژیک کردند؛

            یعنی با مذهب مبارزه کردند چرا که می­خواستند به سرعت مذهب را بزنند تا به توسعه برسند ولی نتوانستند.

            ترک­ها از زمانی در بستر توسعه افتادند که از مبارزه­ی با مذهب دست برداشتند یعنی از 30 سال پیش.

            یعنی از زمانی پایبندی به باور توسعه که دین مسئله­ی شخصی است ولی تا زمانی که زور می­زدند که دین را حذف کنند و توسعه بیاورند شدنی نبود.

            امّا در این 30 سال گذشته ترک­ها تحوّل عظیمی پیدا کردند زیرا دین را بر عهده­ی جامعه گذاشتند.

            جامعه­ی ترکیه همچنان دینی است. ما در ایران معمولا تعداد محدود و خاصی از شهرهای ترکیه را می­شناسیم ولی جامعه­ی ترکیه جامعه­ی دینی است و در هر کوچه و برزنش مسجدها فعّال هستند.

            بنابراین از زمانی که فشار برای مبارزه با دین برداشته شد و دین به عنوان یک حق شخصی پذیرفته شد توسعه شروع به شکل گرفتن کرد.

            فرقی نمی­کند که شما دین را بخواهید به زور تحمیل کنید یا به زور بخواهید حذف کنید در هر دو حالت ضد توسعه عمل کرده­اید.

        اجازه بدهیم توسعه آرام آرام مسیر خودش را برود، ما هم اگر دین­مان پویا باشد خودش آرام آرام با توسعه همراه خواهد شد.         ایمان سر جایش می­ماند شکل دین عوض می­شود.

 متشکرم؛ خسته نباشید.

خوانده شده 4037 بار
Share this article
برای نوشتن دیدگاه وارد سایت شوید.
بازگشت به بالا