سيد محمدعلي ايازي

 چکيده:
اعتقاد به ملائکه در همه اديان ابراهيمي، از اعتقادات مسلم است؛ اما هيچ يک از کتب ديني به اندازۀ قرآن کريم دربارۀ اين موجودات غيبي سخن نگفته است. بي­گمان از نظر قرآن کريم، فرشتگان داراي مقام و منزلت‌اند. برخي آيات، جنبۀ خبري دارند و پذيرش آنها تعبدي است. در روايات و معارف اهل بيت(ع) توضيحات بيشتري آمده است؛ مانند اينکه ملائکه بال‌هاي چندگانه دارند. در عين حال، برخي از اخبار قرآن، حتي دربارۀ مسائل ظاهري فرشتگان كه جنبۀ غيبي هم ندارد، قابل درک و استدلال نيست. از سوي ديگر، قرآن ايمان به ملائکه را در کنار ايمان به پيامبران و کتاب­هاي آسماني و آخرت، لازم شمرده و از مؤمنين خواسته است كه آن را ارج نهند. مطابق آيات قرآن، کساني که به خدا و فرشتگان و پيامبران و روز بازپسين كفر ورزند، به‌شدت گمراهند. اين جهان­بيني چه رهاوردي براي انسان مؤمن به غيب دارد؟ چرا ايمان به فرشتگان براي مسجود آنان، ضروري است؟ آيا کشف فلسفۀ ايمان به ملائکه و اين گونه معارف، امکان‌پذير است؟ مقالۀ حاضر، پس از بررسي آيات مربوط، به پرسش­هاي بالا با تحلیلی خردگرایانه به روش عالمان حکمت­گرا به پرسش­ها پاسخ مي‌دهد تا روشن گردد که ايمان به ملائکه، هم جنبۀ معرفت­شناختي دارد و هم بُعد تربيتي و اخلاقي. به عبارت ديگر، قرآن و معارف وحياني در پي تعليم مؤمنان و الگوسازي براي آنان در مقام عبوديت و تسبيح و تقديس حضرت حق است.

کليدواژه‌ها: ملائکه، ايمان، غيب، ملکوت، تدبير عالم.

مقدمه:

هر ايماني، موقوف به معرفت و اعتقاد قلبي است. در صورتي ايمان استوار و ثابت مي­گردد و از شبهات در امان مي‌ماند که مباني و مقدماتِ فهم آن، فراهم باشد. يکي از مصاديق اين اصل، آگاهي از جايگاه ملائکه در نظام هستي است. قرآن کريم دربارۀ شخصيت و جايگاه و کارهاي خاص ملائکه، سخن گفته و آنها را نيروهاي غيبي خوانده است، كه نشانۀ اهميت آن در مسائل توحيدي است. بررسي آماري نشان مي‌دهد كه حدود 224 بار در 175 آيه به طرق مختلف به فرشتگان در قرآن اشاره شده است. اين حجم از آيات در بارۀ موجودي نامحسوس كه از راه‌هاي متعارف، راهي براي شناخت آن نيست، خبر از جايگاه مهم ملائکه در فرهنگ قرآن و اهداف تعلیمی و تربیتی آن مي‌دهد.

نکتۀ ديگر آن است که معمولا نام خاص ملائکه در قرآن ذکر نمي‌شود؛ مگر جبرئيل و ميکائيل. قرآن، فرشتگان را بيشتر با نظر به کارشان نام‌گذاري کرده است؛ مانند ملک الموت، کرام الکاتبين، سفرة الکرام البررة، رقيب و عتيد، مرسلات، عاصفات، نازعات، مُسَوِّمِينَ، مردفين. كارهايي هم كه به فرشتگان نسبت مي‌دهد، ناشناخته در عالم محسوسات است و لذا مفهوم ملموس  ندارند.

از سويي ديگر در همين آيات، ايمان به ملائکه را در کنار ايمان به پيامبران و کتاب­هاي آسماني و ايمان به آخرت، ارج نهاده است: «آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ و الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ.»[1] در جايي ديگر، منكران خدا و فرشتگان را گمراه خوانده است: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ الْكِتابِ الَّذِي نَزَّلَ عَلی‏ رَسُولِهِ وَ الْكِتابِ الَّذِي أَنْزَلَ مِنْ قَبْلُ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعِيداً.»[2] قرآن كريم، دشمني با ملائکه را دشمني با خدا قلمداد كرده است كه نتيجۀ آن، دشمني خدا با منكران ملائكه است: «مَنْ كانَ عَدُوًّا لِلَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْرِيلَ وَ مِيكالَ فَإِنَّ اللَّهَ عَدُوٌّ لِلْكافِرِينَ.»[3] در جايي ديگر ايمان به ملائکه را در رديف ايمان به خدا و آخرت مي‌‌شمارد و مي‌گويد: «ولكنّ البّرَ مَنْ آمنَ باللهِ والْيومِ الآخِرِ والملائكةِ.»[4]

پرسش‌هاي اين نوشتار، به اين شرح است:

1. اين جهان‌بيني چه چيزي را براي انسان مؤمن به غيب، توصيف و ترسيم مي‌کند؟

2. اصولا اين ايمان چه ضرورتي و خاصيت يا ثمره‌اي براي انسان در حیات معنوی او دارد؟ به عبارت ديگر، ايمان به فرشتگان، از چه جايگاه اعتقادي برخوردار است و چه تأثيري در جهان بینی و در نتیجه رفتار انسان‌ها دارد؟

3. آيا کشف فلسفۀ ايمان به ملائکه، امکان‌پذير است و اگر ممکن است از چه راه قابل دستیابی است؟

4. مسئله دیگر این که چرا انسان كه مسجود فرشتگان است، بايد به ملائکه ايمان بياورد. ایمان وقتی اهمیت پیدا می کند که برای مرتبه بالاتر است و نه موجودی که او مسجود واقع شده است؟[5]

جايگاه غيبي ملائکه در قرآن

آگاهي از فلسفۀ ايمان به ملائکه، نيازمند آگاهي از کلياتي دربارۀ شخصيت و جايگاه و نسبت آنان با انسان است. انسان گاهي به کسي ايمان دارد، اما اين ايمان مربوط به اعتماد به او است، يا ايمان به سخنان او است، يا ايمان به ادعاهاي او است؛ اما دربارۀ ملائکه، سخن در اعتماد به اقوال و رفتار نيست. سخن دربارۀ ايماني است که نمي‌دانيم به کجاي حيات معنوي انسان مرتبط است و چه دردي از دردهاي اعتقادی و اخلاقی او را درمان مي‌کند. به اين جهت بايد به سراغ توصيفات كتابي رفت که از ما طلب ايمان کرده است.

از سوي ديگر، اين اوصاف از اموري است که جنبۀ غيبي دارند و اگر وحي نبود، نمي‌توانستيم دريابيم که آنان که هستند و چه مي‌کنند و چه ربطي به انسان دارند. در نتيجه از کار و مسئوليت آنان هم باخبر نمي‌شديم.

يکي از نمونه‌هاي اين توصيفات، اشاره به موجوداتي است که واسطۀ ميان جهان ماده و عالم غيب هستند و به تدبير عالم مي‌پردازند. اين توصيفات به شکل گسترده بيان شده است؛ با عناوين مدبّرات، ناشرات، ناشطات، سابحات، عاديات، موريات، مغيرات، نازعات، سابقات، مرسلات، عاصفات. اوصاف برخي از آنان با لقب‌هايي مانند رسول کريم، روح الامين، فارقات و ملقيات در قرآن آمده است؛ از كارهايشان هم سخن رفته است؛ مانند قبض روح انسان يا نگهباني از بهشت و جهنّم.

ايمان به غيب و اهميت آن
در قرآن دربارۀ افعال، حالات و خصوصياتِ ملائكه و ضرورت ايمان به آنها و پرهيز از دشمني با آنان، سخن رفته است. با همۀ نامسانخ بودن اين مفاهيم با عالم حس، مسئله مشکل ساخته است. واقعا برخي از اوصاف يا افعال آنها با تعبيرهايي گزارش شده است كه براي بشر خاكي، مأنوس و محسوس نیست. اما با کلماتی ادا شده تا این جهانی شود و به تعبير قرآن، به «زبان قوم» دربارۀ آنها گفت‌وگو شده است.[6] از سوي ديگر، دلايل ايمان به فرشتگان در قرآن ذکر نشده و در کتاب­هاي تفسيري و کلامي نيز نيامده است. حتي نگفته‌اند که اين ايمان چه خواص و آثاري براي انسان دارد. همچنين به نقش ملائکه در رابطه با انسان به طور مشخص اشاره نشده است. اما از مجموع خصوصيات مذكور در قرآن، مي‌توان كم‌وبيش دانست كه آنان چگونه موجوداتي هستند، و چه اوصاف دارند و رفتارشان چگونه است و چه مسئوليت‌هايي دارند و ارتباطشان با انسان چه كم و كيفي دارد و آيا رابطه متقابل است يا يك‌سويه و آثار آنان در حيات مادي و معنوي ما چيست؟ تحليل همۀ اين مسائل، نيازمند آن بخش سوم از جایگاه فلسفه اسلامی، یعنی تبیین و تحلیل وحی است، که برای فهم آن بررسي آيات و طرح چند مقدمه بایسته است:

یکم: ايمان ديني، يا ايمان به شهادت است، مانند ايمان به پيامبران، کتاب­ها و پيام­هاي ديني، يا ايمان به غيب و ملکوت عالم. منظور از غيب، توجه به چيزهايي است که از چشم مادي و محسوس ما غايب است و با حواس و علم حصولي قابل اکتساب نيست؛ مانند درک وحي، عالم قيامت، عالم ارواح، عالم ملک و ملکوت و عوالم ديگر.

دوم: از سوي ديگر هر شهادتي، غيبي و عالیم پشت پرده دارد که تنها در اختيار خداوند است: «وَ لِلَّهِ غَيْبُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُ الْأَمْرُ كُلُّهُ.»[7] دربارۀ اين عالم و به‌ويژه ملائکه، قرآن تصريح مي‌کند که شياطين نيز امكان دسترسي به آن را ندارند: «لايسّمعون اِلي الملإِ الأعلي و يُقْذَفون مَن كلِّ جانبٍ؛[8] آنان نمي‌توانند به گروه والامقام(فرشتگان كبار) دزدكي گوش فرا دهند؛ زيرا از هر سو به سويشان [تيرهاي شهاب] نشانه مي‌رود.» حتي پيامبر(ص) از خود علمي به آن عالم ندارد: «ما كانَ لِي مِن علمٍ بالملإِ الأعلي اذا يختصمون؛[9] من از ملأ الاعلاي جهان، آنگاه كه [دربارۀ آفرينش آدم] گفت‌وگو مي‌کردند، خبر ندارم.»

سوم: خداوند با ملائکه گفت‌وگو مي‌کند و در نُه آيه، اين گفت‌وگوي مستقيم را شرح داده که بیانگر این حقیقت است که دانستن آن برای ما باید معنادار و جهت دهنده است.[10]

چهارم: قرآن ما را دعوت مي‌كند كه به شناخت و فهم این عالم بسنده نکنیم و در عالم ملکوت نظر کنيم: «أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا في‏ مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَيْ‏ءٍ؛[11] آيا در ملكوت آسمان‌ها و زمين و هر چيزی كه خدا آفريده است، ننگريسته‏اند؟» در جايي ديگر، دربارۀ ملکوت و غيب انسان، اين گونه مي‌گويد: «قُلْ مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ هُوَ يُجيرُ وَ لا يُجارُ عَلَيْهِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ؛[12] بگو: فرمانروايی هر چيزی به دست كيست؟ و اگر می‏دانيد [كيست آن كه‏] او پناه می‏دهد و در پناه كسی نمی‏رود؟» خدا خود اين تجربۀ سير به سوي ملکوت را براي عده‌اي از خواص بندگان فراهم كرده و فرموده است: «وَ كَذلِكَ نُري إِبْراهيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنينَ؛[13] و اين گونه، ملكوت آسمان‌ها و زمين را به ابراهيم نمايانديم تا از جملۀ يقين‏كنندگان باشد.»

بنابراين، در باور به اين دسته از موضوعات که روشن می شود که عالی به جز این عالم وجود دارد و آنها وسائط ميان انسان و خدا هستند، و آگاهی از آنها آفاق ديگري براي انسان مي‌گشايند، که نبايد به سادگي از آن گذشت و درک خود را بدون شناخت مقدمات از عالم قدس و فيض الهي دانست. بي­گمان ايمان به ملائکه، متوقف بر پذيرش اين اصل است که هستي ملائکه جزء غيب و ملکوت جهان است و درکش، آسان نيست و چون شناخت جامعي حاصل شد، ايمانش ممکن و موجب يقين خواهد شد؛ چنانکه براي ابراهيم در بیان داستان ذکر شده، چنين شد.[14]

صفت‌ها و سمت‌ها
پنجم: معارف غيبي الهي چون لايه به لايه است، تفسيرپذير و پذيراي فهم­هاي مختلف در میان نحله­های مختلف تفسیری است. از سوي ديگر شيوۀ معرفي ملائکه در متون ديني و به‌ويژه قرآن، در بسياري از موارد، چون ناظر به عالم ديگر است، به طور طبيعي اختلاف افق و منظر معرفتي پديد آورده و زبان گفت‌وگو دربارۀ آن را متفاوت كرده است. لذا در فهم اين زبان خاص، بايد ابعاد زبان‌شناسي قرآن را در نظر آورد؛ مانند اينکه ملائکه حامل عرش‌اند، بال‌ پرواز دارند، گروهي از آنان(ملائکۀ دوزخ) همواره در پر کردن دوزخ مي‌كوشند، اهل جدال و مخاصمه‌اند و... که هر يك از آنها معاني مخصوص دارد و نمي‌توان بر معاني ظاهري حمل کرد. در نتيجه شيوۀ فهم اين دسته از آيات، متفاوت از آيات سادۀ اعتقادي و احکام و قصص و معارف خاص اخلاقي و با مبانی معین است.

از این رو این سئوال مطرح است که اگر فرشته‌شناسي مهم است، چه روش‌هايي براي رسيدن به آن وجود دارد؟

ششم: بي­گمان روش­ طبيعي، برای شناخت جایگاه ملائکه در نظام هستی توجه به نقش اين نيروها در نظام هستي مناسب با آن عالم با روش های مختلف است؛ زيرا امور غيبي بيرون از دسترس حواس ما است؛ حتي تجربه‌هاي شخصي اوليا، براي انسان­هاي ديگر حجت و قابل فهم نيست. راه ديگر استفاده از تجربۀ انبيا و توصيفات آنان است. اين تجربۀ باطني، هر چند با زبان عرفي بيان مي‌شود، نيازمند رمزگشايي و استفاده از معارف اهل بيت(ع) و تحلیل فلسفی آن است. راه سوم، توجه به خصوصيات زباني این دسته از آیات است که در بحث متون ديني جهتگیری آن بحث و بررسی می­شود که آیا جنبه معرفتگرایانه یا جنبه کارکردی دارد. به گواهي قرآن، در مقام اخبار و توصیف است و ملائكه در تدبير جهان، ادارۀ عرش، ياري مؤمنان، حراست از آسمان و... سهم دارند. اين آثار و خواص، تا حدي راه را براي شناخت اين آفريده‌هاي غيبي هموار مي‌كند.

در دسته­اي از آيات، به نقش فراگير ملائكه در برخي امور اشاره شده است؛ همچون: تدبير آفرينش،[15] واسطۀ وحي،[16] قبض روح،[17] نوشتن اعمالِ انسان،[18] نگهباني از خلق،[19] حمل عرش الهي،[20] شفاعت،[21] استغفار و جبران کاستي­­هاي عالم ممکنات،[22] ياري مؤمنان،[23] عذاب‌كنندۀ انسان­ها،[24] تدبير ابر و باران، تقسيم‌کنندۀ کارها،[25] حمل عرش،[26] نگهباني از آسمان‌ها،[27] خازن جهنم،[28] دعا براي انسان‌هاي مؤمن[29] و درود فرستادن بر پيامبر و مؤمنين.

هفتم: دربارۀ شخصيت و سعۀ وجودي ملائکه، آيات مختلفي نازل شده است؛ از جمله:

1. دسته‌اي از آيات، به منزلت ملائکه اشاره مي‌كنند و هدف آنها تعظيم واسطۀ وحي است: «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ. ذِي قُوَّةٍ عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ مَكِينٍ.»[30]

2. برخي فرشتگان، رسالت‌هاي خاص دارند: «اللَّهُ يَصْطَفي‏ مِنَ الْمَلائِكَةِ رُسُلاً وَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ سَميعٌ بَصيرٌ؛[31] خدا از ميان فرشتگان، رسولانی برمی‏گزيند، و نيز از ميان مردم. بی‏گمان خدا شنوای بينا است.»

3. برخي عرش الهي را در ميان گرفته‌اند: «وَ تَرَی الْمَلائِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ قِيلَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ؛[32] و فرشتگان را ببيني که عرش را در ميان گرفته‌اند، [و] سپاس‌گزارانه پروردگارشان را تسبيح مي‌گويند.»

4. برخي با خداوند دربارۀ خلافت انسان، مجادله كردند: «ما كانَ لِي مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلَإِ الْأَعْلی‏ إِذْ يَخْتَصِمُونَ؛[33] مرا هيچ آگاهي از ملأ اعلي نيست؛ آنگاه که فرشتگان مجادله کردند.» منظور از «ملأ اعلی» جماعتی از ملائكه است، و گويا مراد از مخاصمۀ آنان، همان نزاع بر سر خلافت انسان است: «إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً.»

5. هر يك مقام و مسئوليتي مشخص دارد: «وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ. وَ إِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ. وَ إِنَّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ؛[34] هر يك از ما مقامي مشخص و جايگاهي جداگانه دارد و ما جملگي به صف ايستاده‌ايم و به تسبيح خدا مشغوليم.»

6. در قدرت‌ و منزلت يكسان نيستند: «الْحَمْدُ لِلَّهِ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ جاعِلِ الْمَلائِكَةِ رُسُلاً أُولي‏ أَجْنِحَةٍ مَثْنی‏ وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ يَزيدُ فِي الْخَلْقِ ما يَشاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلی‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَديرٌ؛[35] سپاس خدای را كه پديدآورندۀ آسمان و زمين است [و] فرشتگان را كه دارای بال‌های دوگانه و سه‏گانه و چهارگانه‏اند، پيام‏آورنده قرار داده است. در آفرينش، هر چه بخواهد می‏افزايد، زيرا خدا بر هر چيزی توانا است.»

7. راه نفوذ شياطين بر آنان بسته است: «لا يَسَّمَّعُونَ إِلَی الْمَلَإِ الْأَعْلی‏ وَ يُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جانِبٍ؛[36] به اسرار ملأ اعلي(فرشتگان) گوش نتوانند داد و از هر سو رانده شوند.»

8. خدا را از سر خوف، تسبيح مي‌كنند: «وَ يُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ الْمَلائِكَةُ مِنْ خيفَتِهِ وَ يُرْسِلُ الصَّواعِقَ فَيُصيبُ بِها مَنْ يَشاءُ؛[37] رعد، به حمد او، و فرشتگان [جملگی‏] از بيمش تسبيح می‏گويند، و صاعقه‏ها را فرو می‏فرستند.»

 اوصاف رفتاري ملائکه
هشتم: اوصاف رفتاري، به جاي آنکه در مقام بيان حقيقت ملائکه باشد، رفتار و حالات آنان را تبيين مي‌كند. برخي از اين توصيفات، براي مؤمنان جنبۀ هدايتي و تعليمي نيز دارد. بخشي از اين توصيفات، ايجابي است و بخشي ديگر، سلبي. در گروهي از آيات، اوصاف ايجابي و سلبي با هم آمده است.

يك. رفتار سلبي:

ـ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِه؛ آنان در عبادت گردن‌کشي نمي‌كنند.

ـ هُمْ لا يَسْأَمُونَ؛ ملول نمي‌شوند.

ـ وَ لا يَسْتَحْسِرُونَ؛ در عبادت، هيچ‌گاه خسته نمي‌شوند.

معلوم است که اين اوصاف، جنبۀ تعليمي براي انسان نيز دارند.

دو. رفتار ايجابي:

ـ وَ يُسَبِّحُونَهُ وَ لَهُ يَسْجُدُونَ؛[38] او را تسبيح و سجده مي‌كنند.

ـ يُسَبِّحُونَ لَهُ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ؛ شب و روز، خدا را تسبيح مي‌كنند.

قرآن، اين آيات را پس از ذكر استكبار انسان‌ها، مي‌آورد؛ يعني اگر مي‌خواهيد به مقام فرشتگي برسيد، بايد در تسبيح و عبادت خدا بكوشيد:

ـ إِنَّ الَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ وَ يُسَبِّحُونَهُ وَ لَهُ يَسْجُدُونَ؛ آنان که نزد پروردگارت هستند، از عبادت او گردن‌کشي نمي‌کنند و او را تسبيح مي‌گويند و بر او سجده مي‌برند.

ـ فَإِنِ اسْتَكْبَرُوا فَالَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ يُسَبِّحُونَ لَهُ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ هُمْ لا يَسْأَمُونَ؛[39] و اگر تکبر ورزيدند، بدان که کساني‌که نزد پروردگارت هستند، شب و روز او را تسبيح مي‌گويند و هرگز ملول نمي‌شوند.

ـ وَ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ مَنْ عِنْدَهُ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ وَ لا يَسْتَحْسِرُونَ؛[40] و هر چه در آسمان‌ها و زمين است، از آن او است و کساني که نزد او هستند، از پرستش او سر باز نمي‌زنند و خسته نمي‌شوند.

فلسفۀ ذکر اين اوصاف را مي­توان در داستان خلقت انسان ديد. قرآن كريم، در آغاز سورۀ بقره، هنگام طرح خلافت انسان،[41] سخني از ملائکه را در اعتراض به او يادآور مي­شود و در نهايت ملائکه بر آدم سجده مي­کنند. بنابراين انسان مسجود ملائکه، نبايد در رتبۀ پايين­تري از آنان قرار گيرد. از اين رو مي‌توان گفت ملائکه داراي خصوصيت الگويي هستند؛ چون نه استکبار و گردن‌کشي مي‌كنند و نه از ذكر و تسبيح بازمي‌ايستند و ملول مي‌شوند.

توصيف ملائکه به قلم ملاصدرا
اکنون برای فهم بهتر به سراغ برخی از مفسرانی باید رفت که به زبان تحلیل فلسفی این آیات را بحث و بررسی کرده­اند. زیرا لزوم ايمان به ملائکه، هنوز چندان هدف گفت‌وگوهاي تحليلي و تحقيقي نشده است. در بررسي مکاتب تفسيري اين نکته بيان شده است[42] که يکي از کارکردهاي تفسير فلسفي در کنار اثبات معارف، تبيين و تحليل معارف قرآن با بيان فلسفي است. در اين محور، سخن از استنباط يا اقامۀ دليل يا دفاع از عقايد قرآني نيست. مقصود، شرح حقايق قرآني يا ارائۀ استدلال عقلي براي اثبات آنها نيست؛ بلکه سخن در تبيين همان معارف با ادبيات و اصطلاحات خاص و به زبان و در فضا و ميدان ديگري است. مثلا فارابي در تفسير ظاهر و باطن بودن خدا، در آيۀ «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ؛[43] او است اول و آخر و ظاهر و باطن» مي‌گويد: هيچ موجودي کامل‌تر از خداوند نيست و در ذاتش ظاهر است و به دليل شدت ظهور، در خفا است.[44] همچنين دربارۀ «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ»، معتقد است، اوليت يعني از او بودن جهان، و آخريت يعني به سوي او بودن جهان. پس هيچ ‌چيز بر او سبقت ندارد و سير همۀ‌ موجودات به او ختم مي‌شود. فارابي معتقد است: هر مرتبۀ وجودي براي آنچه پس از آن قرار بگيرد، مبدأ و اصل است.[45] این شیوه از بیان در ادبیات فلاسفه اسلامی در جهت بیان آن معارف به زبان دیگر است که ما به سراغ کلمات آنان می­رویم.

صدر الدين شيرازي يکي از کساني است که به ابعاد وجودي و صفات ملائکه پرداخته و در مقام تحليل اين آيات برآمده است. در كتاب مفاتيح الغيب مي‌نويسد:

‏اول. ملائکه رسولان الهي‌اند، چون قرآن فرموده است: «جاعِلِ الْمَلائِكَةِ رُسُلًا.»[46] ممکن است گفته شود آيۀ شريفۀ «يَصْطَفِي مِنَ الْمَلائِكَةِ رُسُلًا»[47] بيانگر آن است که برخي از آنان رسول‌اند، نه همۀ آنان. پاسخ اين است که «مِن» در آيه براي تبيين است، نه تبعيض.

دوم. آنان به خداوند تقرب دارند، که مراد قرب مکاني نيست؛ زيرا قرب مکاني در حق او محال است؛ بلکه منظور قرب در مقام و منزلت است و همين معناي کلام الهي است: «وَ مَنْ عِنْدَهُ لا يَسْتَكْبِرُونَ.»[48] و «بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ.»[49]

سوم. ملائکه، فرمانبرند؛ چه از راه تسبيح: «نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ»،[50] «وَ إِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ وَ إِنَّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ»[51] و چه از راه امتثال امر: «فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ»[52] و چه از راه تعظيم و فرمانبري مطلق: «لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ.»[53]

چهارم. ملائکه، توانايي‌هاي خاص دارند. هشت فرشته، عرش و كرسي را حمل مي‌کنند، و كرسي كه کوچک‌تر از عرش است، از همۀ آسمان‌ها بزرگ‌تر است: «وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ.»[54] بدين ترتيت، عظمت عرش، در فهم وهم ما نمي‌گنجد. از ديگر توانايي‌هايي آنان، اين است كه با دميدن در صور، كتاب رستاخيز را مي‌گشايند: «وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَنْ شاءَ اللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْری‏ فَإِذا هُمْ قِيامٌ يَنْظُرُونَ.»[55] فرشته‌اي كه در صور مي‌دمد، چنان قدرتي دارد که به نفخۀ واحد، زمين و آسمان‌ها را پر از صدا مي‌كند و به نفخۀ دوم، به آنها حيات مي‌بخشد...

پنجم. ملائکه در خوف به سر مي‌برند و از مقام الهي بيم دارند؛ بيم از آنكه مبادا در عبادت كوتاهي كنند: «يَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ.»[56] «وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ.»[57] ...

 

نکته قابل تأمل در این سخنان تحلیل رسالت برخی از ملائکه و واسطه میان خدا و انسانها در ابلاغ حقایق بودن و فهم نزدیکی آنان به خداوند و مفهوم فرمانبرداری و دلیل آن و نتایج این فرمانبرداری در کسب توانایی­ها است.

ملائکه و صفات خبري
نهم: گروهي از آيات قرآني، صفات خبري و فعلي خداوند را همراه ملائکه، بيان مي‌كنند؛ مانند آمدن پروردگار و فرشته‌ها صف در صف: «وَ جاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا؛[58] و [فرمان‏] پروردگارت و فرشته [ها] صف در صف آيند.» يا مي‌فرمايد: خدا و فرشتگان، در [زير] سايبان‌هايي از ابر سپيد در قيامت حاضر مي­شوند: «هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاَّ أَنْ يَأْتِيَهُمُ اللَّهُ في‏ ظُلَلٍ مِنَ الْغَمامِ وَ الْمَلائِكَةُ وَ قُضِيَ الْأَمْرُ وَ إِلَی اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ.»[59] يا آمده است که عرش خدا را هشت ملک بر سر خود حمل مي‌کند: «وَ الْمَلَكُ عَلی‏ أَرْجائِها وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمانِيَةٌ؛[60] و فرشتگان در اطراف [آسمان‏] اند، و عرش پروردگارت را آن روز، هشت [فرشته‏] بر سر خود برمی‏دارند.» يا بيان شده است كه ملائکه در اطراف درب‌هاي بهشت ايستاده و گويي خوشامدگوي درگاه الهي‌اند: «جَنَّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ؛[61] [همان‏] بهشت‌هاي عدن كه آنان با پدرانشان و همسرانشان و فرزندانشان كه درست‌كارند، در آن داخل می‏شوند، و فرشتگان از هر دری بر آنان درمی‏آيند.» و... اين آيات، از امور تعبدي و خبري وحي، دربارۀ ملائکه محسوب مي‌شوند و ايمان به آنها به اين معنا است که آنان چنين اقتدار و نقشي در عالم آخرت دارند و مي‌توانند به انسان‌هاي مؤمن کمک کنند. اکنون با این توضیح می­توان به سراغ پاسخ نهایی رفت که فلسفه ایمان چیست و چه کارکردی حیات معنوی انسان دارد.

فلسفه و آثار ايمان به ملائکه
يك. ايمان به ملائكه، بيشتر جنبۀ تعليمي دارد و براي تأسي در پیروی از از دستورات الهی است؛ يعني آياتي كه صفات و كاركردهاي فرشتگان را ياد مي‌كند، در مقام تعليم مؤمنان است. مثلا وقتي قرآن مي‌گويد آنان تنها به فرمان او كار مي‌کنند، از مؤمنان مي‌‌خواهد كه شما نيز اين گونه باشيد. آياتي كه فرمانبري فرشتگان را يادآوري مي‌كند، به اين شرح است:

1. گوش به فرمان بودن ملائکه: «بل عبادُ مكرمون لايسبقونَهُ بالقولَ وهم بأمرِهَ يعملون. يعلمُ ما بين ايديهم و ما خلفهم ولا يشفعون الا لمن ارتضي و هم مَنْ خشيته مشفقون؛[62] بلكه [اين فرشتگان] بندگاني گرامي و محترم‌اند. آنان در سخن بر او پيشي نمي‌گيرند و تنها به فرمان او عمل مي­کنند. خداوند اعمال گذشته و حال و آيندۀ ايشان را مي‌داند و آنان هرگز براي كسي شفاعت نمي­کنند مگر براي كساني كه خدا از ايشان خشنود است و هميشه از خوف خدا ترسان و هراسان‌اند.»

2. عصمت ملائکه: «لايعصُون اللهَ ما أمْرَهم و يفعلون ما يُؤْمرون؛[63] از خدا به آنچه دستور داده است، نافرماني نمي‌کنند و همان چيزي را انجام مي‌دهند كه بدان مأمورند.»

3. برخي آيات نيز به روابط ميان ملائکه و انسان اشاره مي‌كنند. اين بخش از آيات که زبان کارکردگرايانه دارد، خبر مي‌دهند كه ملائکه براي تقويت روحيه و حمايت معنوي انسان مي‌كوشند؛ از راه امدادهاي غيبي، نظارت بر اعمال و ثبت آنها، قبض روح و مژدۀ بهشت دادن. گاهي نيز جلو کارهاي بد را مي‌گيرند يا اعمال ناپسند را جبران مي‌كنند. اين دسته از آيات براي پيش‌گيري از کارهاي زشت و تشويق به اعمال نيک است. البته اين پيش‌گيري‌ها، جنبۀ ارشادي دارد و از قبيل سلب اراده نيست؛ مانند طلب هدايت و استغفار: «يُسَبِّحُونَ بحَمْدِ رَبهِّمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ ءَامَنُواْ؛[64] به سپاس و ستايش پروردگارشان سرگرم‌اند و بدو ايمان دارند و براي مؤمنان طلب آمرزش مي‌کنند.» ملائکه مانند خدا بر پيامبر و مؤمنين درود مي‌فرستند و براي آنان طلب غفران مي‌کنند: «هُوَ الَّذِی يُصَلی عَلَيْكُمْ وَ مَلَئكَتُهُ لِيُخْرِجَكمُ مِّنَ الظُّلُمَتِ إِلی النُّورِ؛[65] او كسي است كه به شما عنايت و مرحمت مي‌کند و فرشتگانش نيز، تا يزدان شما را از تاريکي‌ها بيرون آورد و به نور [ايمان و هدايت] برساند.» در اين آيه به نقش ملائکه در ايجاد آمادگي براي هدايت و خروج از ظلمات اشاره شده است.

4. در قرآن مجيد، سخن از نظارت فرشتگان بر اعمال انسان است: «إِذْ يَتَلَقَّی الْمُتَلَقِّيَانِ عَنِ الْيَمِينِ وَ عَنِ الشِّمَالِ قَعِيد. مَّا يَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيد؛[66] دو فرشته‌ در سمت راست و چپ انسان نشسته‌اند و انسان هيچ سخني را بر زبان نمي‌راند، مگر اينکه فرشته‌اي مراقب و آماده [براي دريافت و نگارش] آن است.»

5. نگهباني بر اعمال و کتابت آن نيز بر عهدۀ فرشتگان است: «وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لحَفِظِينَ. كِرَامًا كَاتِبِينَ. يَعْلَمُونَ مَا تَفْعَلُون؛[67] بدون شك نگهباناني بر شما گمارده شده‌اند؛ نگهباناني كريم كه پيوسته اعمال شما را مي‌نويسند [و] مي‌دانند هر كاري را كه مي‌کنيد.» در جايي ديگر، پس از تأکيد بر اينکه ما مراقب اعمال شما هستيم و سخنان آهستۀ شما را مي‌شنويم، مي‌گويد: «بَلی وَ رُسُلُنَا لَدَيهِمْ يَكْتُبُون؛[68] آري، فرشتگان مأمور ما در کنارشان حاضر و بر اعمالشان ناظرند، در حالي كه مي‌نويسند.»

7. مأموريت ديگر فرشتگان، تقويت دل و روحيۀ مؤمنان است و آشكار است كه ايمان به چنين ياوراني، به مؤمن روحيه مي‌دهد و او را در مسير بندگي ياري مي‌رساند. فرشتگان، پيروزي و بهروزي را به قلب مؤمنان الهام مي‌كنند: «إذ يوحي ربُّك الي الملائكة أنّي معكم فَثَبِّتوا الّذين آمنوا.»[69]

ملائکه مأموران قبض روح انسان‌ها نيز هستند:

ـ حتي اذا جاء أَحَدَكم الموتُ تَوفَّتْهُ رُسُلُنا وهم لايُفرِّطون؛[70] و چون مرگ يكي از شما فرارسد فرستادگان ما جان او را مي‌گيرند و كوتاهي نمي‌کنند.

ـ قُلْ يتوفاّكم مَلَكُ الموتِ الّذي وكُلِّ بِكم؛[71] بگو فرشتۀ مرگ كه بر شما گماشته شده است، جان شما را مي‌گيرد.

فرشتگان هنگام قبض روح مؤمنان، بر آنان درود و سلام مي‌فرستند: «الذين تَتَوفّاهم الملائكة طيبين يقولون سلامٌ عليكم؛[72] همان‌هايي كه فرشتگان [قبض ارواح] جانشان را مي‌گيرند، در حالي كه پاكيزه و شادان‌اند [و] مي‌گويند: بر شما درود.»

8. نويد بهشت، از ديگر كارهاي فرشتگان است. بنابراين ايمان به آنان، ايمان به بهشت را نيز در پي دارد و اميد سعادت را در دل انسان بارور مي‌كند: «ان الذين قالوا ربُّنا اللهُ ثمّ استقاموا تتنزّلُ علهيم الملائكة أَلا تخافوا ولا تحزنوا و أَبشِروا بالجنّة الّتي كنتُم تُوعَدون؛[73] كساني كه مي‌گويند: پروردگار ما تنها خدا است و سپس پابرجا و استوار مي‌مانند. فرشتگان نزد ايشان مي‌آيند [و به آنان مژده مي‌دهند] كه نترسيد و غمگين نباشيد. و شما را بشارت باد بهشتي كه به شما وعده شده است.»

9. ايمان به فرشتگان، مؤمنان را ثابت‌‌‌قدم مي‌كند: «إِذْ يُوحي‏ رَبُّكَ إِلَی الْمَلائِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُوا الَّذينَ آمَنُوا سَأُلْقي‏ في‏ قُلُوبِ الَّذينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْناقِ وَ اضْرِبُوا مِنْهُمْ كُلَّ بَنانٍ؛[74] هنگامی كه پروردگارت به فرشتگان وحی می‏كرد كه من با شما هستم، پس كسانی را كه ايمان آورده‏اند ثابت‏قدم بداريد. به‌زودی در دل كافران وحشت خواهم افكند.»

بنابراين ايمان به ملائکه، ايمان به حامي در کارهاي ديني و معنوي است؛ زيرا فرشتگان با نويد پيروزي و بهروزي، آنان را روحيه مي‌دهند و ثابت‏قدم مي‌كنند و اگر در معرض خطا قرار گيرند، براي آنان دعا و استغفار مي‌کنند و همراه خدا بر پيامبر و مؤمنين درود مي‌فرستند. همچنين نظارت آنان بر اعمال انسان، موجب مي‌گردد كه انسان بيشتر مراقب اعمال خود باشد و هميشه ناظراني زنده و حاضر را در پيرامون خود حس كند.

10. فرشتگان مأمورند كه انسان­هاي نيکوكار را حمايت كنند:

ـ إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزَلِينَ؛[75] آن‌گاه كه به مؤمنان می‏گفتی: آيا شما را بس نيست كه پروردگارتان، شما را با سه هزار فرشته، ياری كند؟

ـ بَلی‏ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُسَوِّمِينَ؛[76] همان‌گاه‏ پروردگارتان شما را با پنج هزار فرشتۀ نشاندار ياری خواهد كرد.

ـ إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُرْدِفِينَ؛[77] من شما را با هزار فرشتۀ پياپی، ياری خواهم كرد.

ـ إِنْ تَتُوبا إِلَی اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْريلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهيرٌ؛[78] اگر [شما دو زن‏] به درگاه خدا توبه كنيد [بهتر است‏]. دل‌هاي شما منحرف شده است و اگر عليه او به يكديگر كمك كنيد، در حقيقت، خدا خود سرپرست او است، و جبرئيل و مؤمنان صالح و فرشتگان نيز.

11. از نظر قرآن ايمان به ملائکه، داراي خواص و آثار گوناگوني در زندگي انسان است؛ از جمله مرزبندي ميان خوبي­ها و بدي‌ها و ميان موجودات خير و موجودات شر‌آفرين، مانند شياطين. از سوي ديگر ايمان به فرشتگان، نشانۀ نيكي و از دلايل صداقت و پرهيزگاري انسان مي‌باشد؛ چنانکه قرآن اين مسئله را به‌صراحت بيان مي‌کند: «ولكنّ البّرَ مَنْ آمنَ باللهِ والْيومِ الآخِرِ والملائكةِ؛[79] و بلكه نيك‌[كردار] كسي است كه به خدا و روز قيامت و فرشتگان ايمان آورده باشد.»

12. ايمان به ملائکه، تجربۀ امدادهاي غيبي را در پي دارد و ترس و دلهره را از قلب مؤمن مي‌زدايد: «إِنَّ الَّذينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلاَّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتي‏ كُنْتُمْ تُوعَدُونَ؛[80] كسانی كه گفتند پروردگار ما خدا است، سپس ايستادگی كردند، فرشتگان بر آنان فرود می‏آيند [و می‏گويند:] هان! بيم مداريد و غمگين مباشيد، و به بهشتی كه وعده شده بوديد، شاد باشيد.»

13. از ديگر آثار ايمان به فرشتگان، حصول يقين است:

ـ وَ كَذَالِكَ نُرِی إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِين؛[81] ملكوت آسمان‌ها و زمين را به ابراهيم نمايانديم تا از يقين‏كنندگان باشد.

ـ لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ الْكِتابِ وَ النَّبِيِّين؛[82] نيكوكاری آن نيست كه روی خود را به سوی مشرق و [يا] مغرب بگردانيد؛ بلكه نيكی آن است كه به خدا و روز بازپسين و فرشتگان و كتاب [آسمانی‏] و پيامبران ايمان آوَرَد.

ـ وَ لَوْ تَری‏ إِذْ يَتَوَفَّی الَّذينَ كَفَرُوا الْمَلائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبارَهُمْ وَ ذُوقُوا عَذابَ الْحَريقِ؛[83] و اگر ببينی آن‌‌گاه كه فرشتگان جان كافران را می‏ستانند، بر چهره و پشت آنان می‏زنند و [گويند:] عذاب سوزان را بچشيد.

هشدارهاي سلبي
قرآن کريم در دسته‌اي از آيات، هشدار اعتقادي مي‌دهد و از خطا در درك جايگاه ملائکه، بر حذر مي‌دارد. با آنکه ملائکه مقامي مقرب دارند، اما نبايد در نسبت آنان با خدا خطا كرد. اعراب جاهلي معتقد بودند كه فرشتگان دختران خدا هستند يا آنان را ارباب خود مي‌پنداشتند:

ـ وَ لا يَأْمُرَكُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلائِكَةَ وَ النَّبِيِّينَ أَرْباباً أَ يَأْمُرُكُمْ بِالْكُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ؛[84] و [نيز] شما را فرمان نخواهد داد كه فرشتگان و پيامبران را به خدايی بگيريد. آيا پس از آنكه سر به فرمان [خدا] نهاده‏ايد [باز] شما را به كفر وامی‌‏دارد؟

ـ أَ فَأَصْفاكُمْ رَبُّكُمْ بِالْبَنينَ وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِكَةِ إِناثاً إِنَّكُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلاً عَظيماً؛[85] آيا [پنداشتيد كه‏] پروردگارتان شما را به [داشتن‏] پسران اختصاص داده، و خود از فرشتگان دخترانی برگرفته است؟ حقّا كه شما سخنی بس بزرگ [و گزاف] می‏گوييد.

ـ وَ جَعَلُوا الْمَلائِكَةَ الَّذينَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ إِناثاً أَ شَهِدُوا خَلْقَهُمْ سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ يُسْئَلُونَ؛[86] و فرشتگانی را كه خود، بندگان رحمان هستند، مادينه [و دختران او] پنداشتند. آيا در هنگام خلقت آنان حضور داشتند؟ گواهی ايشان به‌زودی نوشته می‏شود و [از آن‏] بازخواست خواهند شد.

ـ إِنَّ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ لَيُسَمُّونَ الْمَلائِكَةَ تَسْمِيَةَ الْأُنْثی؛‏ در حقيقت، كسانی كه آخرت را باور ندارند، فرشتگان را نام مؤنّث می‏نهند.

جمع‌بندي و نتيجه‌گيري
با توجه به آنچه گذشت، معلوم مي‌شود:

1. ايمان به ملائکه در مرحلۀ نخست جنبۀ نظري دارد؛

2. آنان از جايگاهي مهم و مسئوليت‌هايي سنگين در نظام هستي برخورداند؛

3. از اهداف کارکردي ايمان به فرشتگان نبايد غافل شد؛

4. فرشتگان، يك‌دست و يكسان نيستند و خدا برخي از آنها را براي رسالت‌هاي خاص برگزيده است؛

5. همان قدر كه قدرت‌مند و گرامي‌اند، محدوديت‌هايي نيز دارند؛

6. با خدا گفت‌وگو و پرسش‌ و پاسخ دارند؛

7. نخست خلافت انسان را بر روي زمين درك نمي‌كردند و سپس پذيرفتند؛

8. پيوسته خدا را تسبيح و عبادت مي‌كنند؛

9. حركت آنها به صورت پرواز است؛

10. ايمان به ملائکه، پشتوانۀ انسان مؤمن در کارهاي ديني و معنوي است؛

11. ياري‌رسان مؤمنان در تنگناها هستند؛

12. بر اعمال انسان نظارت مي‌كنند و يك‌يك اعمال انسان را مي‌نويسند؛

13. ايمان به آنان، مؤمن را مراقب اعمال خود مي‌كند؛

14. ايمان به ملائکه امري معقول و قابل وصف براي ديگران است.

 

كتاب‌‌نامه
* قرآن كريم.

1.      امیدی، حمید، پژوهشی در تفسیر فلسفی قرآن، رشت، امارد، 1376.

2.      ايازي، محمدعلي، مکاتب تفسیری. گرایش فلسفی، جزوه درسی.

3.      صدرال‍دی‍ن‌ ش‍ی‍رازی‌، م‍ح‍م‍دب‍ن‌ اب‍راه‍ی‍م‌، مفاتيح الغيب، تصحیح م‍ح‍م‍د خ‍واج‍وی‌، تهران، وزارت‌ ف‍ره‍ن‍گ‌ و آم‍وزش‌ ع‍ال‍ی‌، م‍ؤس‍س‍ۀ م‍طال‍ع‍ات‌ و ت‍ح‍ق‍ی‍ق‍ات‌ ف‍ره‍ن‍گ‍ی‌، ان‍ج‍م‍ن‌ اس‍لام‍ی‌ ح‍ک‍م‍ت‌ و ف‍ل‍س‍ف‍ه‌ ای‍ران‌، ۱۳۶۳.

4.      طباطبايي، محمدحسين، المیزان فی تفسیر القرآن، ترجمۀ سید محمدباقر موسوی همدانی، قم، دفتر انتشارات اسلامى جامعۀ مدرسين حوزه علميه قم، 1374.

5.      نصر، حسین، ع‍ل‍م‌ و ت‍م‍دن‌ در اس‍لام‌، ت‍رج‍م‍ۀ‌ اح‍م‍د آرام‌.

6.      طباطبايي، محمدحسين، المیزان فی تفسیر القرآن، ترجمۀ سید محمدباقر موسوی همدانی، قم، دفتر انتشارات اسلامى جامعۀ مدرسين حوزه علميه قم، 1374.

 



[1]. سورۀ بقره، آیۀ 285.
[2]. سورۀ نساء، آیۀ 136.
[3]. سورۀ بقره، آیۀ 98.
[4]. همان، آیۀ 177.
[5]. سورۀ بقره، آیۀ 34: وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلِيسَ أَبی‏ وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ.
[6]. سورۀ ابراهيم، آيۀ 4.
[7]. سورۀ هود، آیۀ 123.
[8]. سورۀ صافات، آیۀ 8.
[9]. سورۀ ص، آیات 64-67.
[10]. سورۀ بقره، آیۀ 30، 34، سورۀ اعراف، آیۀ 11، سورۀ حجر، آیۀ 27، سورۀ اسراء، آیۀ 61، سورۀ کهف، آیۀ 50، سورۀ طه، آیۀ 116، سورۀ سبأ، آیۀ 40، سورۀ ص، آیۀ 71.
[11]. سورۀ اعراف، آیۀ 185.
[12]. سورۀ مؤمنون، آیۀ 88.
[13]. سورۀ الأنعام، آیۀ 75.
[14]. سورۀ الأنعام، آیۀ 75.
[15]. سورۀ نازعات، آیۀ 5.
[16]. سورۀ شعراء، آیۀ 194.
[17]. سورۀ سجده، آیۀ 11.
[18]. سورۀ انفطار، آیۀ 12-10.
[19]. سورۀ انعام، آیۀ 61؛ سورۀ رعد، آیۀ 11، سورۀ جن، آیۀ 8.
[20]. سورۀ غافر، آیۀ 7.
[21]. سورۀ نجم، آیۀ 26.
[22]. سورۀ شوري، آیۀ 5.
[23]. سورۀ آل عمران، آیۀ 124 و 125، سورۀ انفال، آیۀ 5، 9 و 12.
[24]. سورۀ انعام، آیۀ 93.
. سورۀ نازعات، آیۀ 4.[25]
[26]. سورۀ الحاقة، آیۀ 17.
[27]. سورۀ جن، آیۀ 8.
[28]. سورۀ تحريم، آیۀ 6.
[29]. سورۀ غافر، آیۀ 7.
[30]. سورۀ تکوير، آیۀ 20و19.
[31]. سورۀ الحج، آیۀ 75.
[32]. سورۀ زمر، آیۀ 75.
[33]. سورۀ ص، آیۀ 69.
[34]. سورۀ صافات، آیۀ 164-166.
[35]. سورۀ فاطر، آیۀ 1.
[36]. سورۀ صافات، آیۀ 8.
[37]. سورۀ رعد، آیۀ 13.
[38]. سورۀ اعراف، آیۀ 206.
[39]. سورۀ فصلت، آیۀ 38.
[40]. سورۀ انبياء، آیۀ 19.
[41]. سورۀ بقره، آیۀ 30.
[42]. ر.ك: محمدعلي ايازي، مکاتب تفسیری.
[43]. سورۀ حديد، آیۀ 3.
[44]. علم و تمدن در اسلام، ص 18.
[45]. پژوهشی در تفسیر فلسفی قرآن، ص47.
[46]. سورۀ فاطر، آیۀ 1.
[47]. سورۀ حج، آیۀ 75.
[48]. سورۀ انبياء، آیۀ 19.
[49]. سورۀ انبياء، آیۀ 26.
[50]. سورۀ بقره، آیۀ 30.
[51]. سورۀ صافات، آیۀ 165.
[52]. سورۀ حجر، آیۀ 30.
[53]. سورۀ انبيا، آیۀ 26.
[54]. سورۀ بقره، آیۀ 255.
[55]. سورۀ زمر، آیۀ 68.
[56]. سورۀ نحل، آیۀ 50.
[57]. سورۀ انبياء، آیۀ 28.
[58]. سورۀ الفجر، آیۀ 22.
[59]. سورۀ بقره، آیۀ 210.
[60]. سورۀ الحاقه، آیۀ 17.
[61]. سورۀ رعد، آیۀ 23.
[62]. سورۀ انبياء، آیۀ 27.
[63]. سورۀ تحريم، آیۀ 6.
[64]. سورۀ غافر، آیۀ 7.
[65]. سورۀ احزاب، آیۀ 43.
[66]. سورۀ ق، آیۀ 17-18.
[67]. سورۀ انفطار، آیۀ 10-12.
[68]. سورۀ زخرف، آیۀ 80.
[69]. سورۀ انفال، آیۀ 12.
[70]. سورۀ انعام، آیۀ 61.
[71]. سورۀ سجده، آیۀ 11.
[72]. سورۀ نحل، آیۀ 33.
[73]. سورۀ فصلت، آیۀ 30.
[74]. همان.
[75]. سورۀ آل عمران، آیۀ 124.
[76]. سورۀ آل عمران، آیۀ 125.
[77]. سورۀ انفال، آیۀ 9.
[78]. سورۀ تحريم، آیۀ 4.
[79]. سورۀ بقره، آیۀ 177.
[80]. سورۀ فصلت، آیۀ 30.
[81]. سورۀ انعام، آیۀ 75.
[82]. سورۀ بقره، آیۀ 177.
[83]. سورۀ انفال، آیۀ 50.
[84]. سورۀ آل عمران، آیۀ 80.
[85]. سورۀ إسراء، آیۀ 40.
[86]. سورۀ الزخرف، آیۀ 19.

محمدتقی فاضلی میبدی

جز به دست و دل محمد (ص) نیست              حــل و عـقـد خـزیــنـه اســرار    (سنایی)

برخی بر این باورند که در عرفان مولانا شریعت و احکام دینی چندان جایگاهی ندارد و مقصود وصول به حقیقت است. کسانی که زندگی نامه مولانا جلال الدین را نگاشنه اند، او را در کلام از اشعریون شمرده و در فقه در طبقات  فقهای حنفی یاد کرده اند که مرجع فتاوای مردم بوده است. و در جای جای مثنوی مسایل فقهی را، غالبا بر مذهب حنفی و یا شیعی  ذکر کرده است. البته او شریعت را رنگ عرفانی داده و به اسرار احکام توجه می نماید. همان راهی که امام محمد غزالی در احیای علوم رفته و به روح احکام توچه نموده است. »اگر همه عقلا و حکما و عالمان اسرار شرع، دست به دست هم بدهند تا چیزی از روش و اخلاق صوفیه را به بهتر از آن تغییر دهند، نخواهند توانست؛ به دلیل این‌که تمام حرکات و سکناتشان، در ظاهر و باطن، اقتباس گردیده از نور مشکات نبوت است و جز نور نبوت نوری در جهان نیست تا به روشنایی آن پناه برد.»(المنقذ من الظلالص۵۷).

 مولوی در شریعتمداریش شریعت را تنها احکام خشک و بی مغز و  تعبدی محض نمی داند و از سویی تصوف عاری از شریعت و سلوک جدای از راه  نبوت را صرف یک ادعا می داند.

«در طریقه عرفانی مولوی سالک باید در هر حال شریعت را در مرحله طریقت به یاد داشته باشد. نیز باید اوامر و نواهی شرعی را رعایت کند تا مشمول جذبه‎ای که از جانب دوست می‌رسد بشود. به سالک می‌گوید در طریقت تسلیم هر مرشد نشود و فریب هرکسی که نکات جذاب عرفانی را نقل کرد و خود را دارای احوال و مقامات معرفی کرد نخورد؛ اما آن‌گاه که قدم در راه سلوک نهاد تسلیم محض باشد. البته آن‌چه مولانا در مثنوی درباره سلوک عرفانی و ابعاد شریعتی، طریقتی و حقیقتی می‌گوید به ‌هیچ‌وجه امر تازه‌ای نیست گرچه شاید کسی به زیبایی، دقت، عمق و نکته‌سنجی مولانا نگفته باشد. سلوک معنوی در سنّت عرفانی اسلامی یعنی تصوّف کاملاً مشخّص و دارای اصول و قواعد و روش‌های خاص خود است. مولانا نیز در همین سنّت رشد کرده و به کمال رسیده است. این است که او خود را وارث ابوسعید و سنایی و عطار می‌داند» (شهرام پازوکی)

عطار (۵۴۰- ۶۱۸ ق) که از هادیان و معشوقان مولاناست بر این باور است که نفس انسان را باید با بند شرع رام کرد تا او بتواند راه تعالی در مسیر حقیقت دینی و الهی را طی کند. این عارف مسلمان معتقد است که به هرحال این نفس سرکش و عاصی را می‌توان به فرمان شرع رام کرد و شکست داد؛ چنان‌که ژنده‌پوشی به پادشاهی گفت: تو اسیر نفسی اما من آن را رام کرده‌ام از آن جهت که تو دین را به کار نبسته‌ای و من بسته‌ام.

زان که جانت روی دین نشناخته است               نفس تو از تو خری بر ساخته است

لـیـک چون من سـر دین بشـناخـتـم               نـفس سگ را هم خر خود سـاختم

 واژه خر را که عطار در شعر خود آورده، گویا از آیه شریفه ”کانهم حمر مستنفره “گرفته باشد که خریت از نفس سرکش انسان بر می خیزد. انسانی که به جانب دین نرود از خود خریتی می سازد که سرکش و نا آرام است. روشن است که مراد از دین در این بیت احکام شریعت است. طبیعی است که مولانا چون در پی سنایی و عطار می رفته شریعت را در سلوک خود جدی بگیرد و به شاگردان و مریدان بیاموزد که باید اوامر و نواهی خداوند را پاس داشت. شبهه ای که در افکندند بر این که مولانا اعتقادی به دین و شریعت نداشته  واز بیخ منکر پیامبری و بعثت بوده است، از سوی معاندانش در روزگار خود  مولانا رواج پیدا کرد تا او را از راه ترور شخصیت از پای در آورند. به روایت دکتر زرین کوب که از مولوی شناسان برجسته عصرحاضر است: « با این‌همه، این نکته هم که گوینده مثنوی در جای جای کتاب و مخصوصاً در دیباچه‌هایی که به نثر بر هر یک از دفترهای شش‌گانه مثنوی املاء کرده است با تأکید و اصراری تمام لازم می‌داند توافق کامل آن را با شریعت خاطرنشان نماید و حتی بر خلاف سیرت تواضع درویشانه خویش که در موارد دیگر از او معهود است آن را با اوصاف و القاب فوق‌العاده‌ای نظیر آنچه شایسته وحی انبیاست بستاید این اندیشه را به‌خاطر می‌نشاند که به احتمال قوی در عصر و محیط خود مولانا کسانی  هم بوده‌اند که مثنوی مولانا را مغایر با شریعت می‌پنداشته‌اند و مولانا ضمن ردّ دعوی آنها ایشان را به بی‌بهره بودن از ذوق ادراک لطایف و اسرار مثنوی منسوب می‌نماید و در دنبال این دعوی مثنوی را تا حدّی همانند قرآن کریم که در حقیقت کلام وی تفسیر و تقریر حقایق و رموز آن است به «نیل مصر» تشبیه می‌کند (دفتر اول، دیباچه) که بر وفق روایت مشهور مذکور در بعضی تفاسیر نزد سبطی که مؤمن بود آب گوارا می‌نمود و در نزد قبطی که منکر و مخالف بود خون پلید و گندناک به نظر می‌رسید.

 البته غیر از انگیزه‌های ناشی از حسادت که هر دو دسته از مخالفان مولانا را به اظهار طعن و نقد در مثنوی برمی‌انگیخت. مجرد اشتمال مثنوی بر معانی و الفاظ قرآن هم که بعضی متشرّعان در جایز بودن آن تردید داشتند و حتی سالها قبل از عهد مولانا هم برخی از امثال آنها سنایی غزنوی را نیز در هنگام اشتغالش به نظم مثنوی الهی‌نامه حدیقه‌الحقیقه ـ مورد ایراد و اعتراض ساخته بودند»(نقل از مجله کلک ش ۶۸ تا ۷۰ ص۹-۱۶) مولانا در اجتهاد احکام فقهی با این که اورا حنفی میدانند ، نص را بر قیاس مقدم می شمارد:

مجتهد هرگه که باشد نص شناس       اندر آن صورت نیندیشد قیاس

نص، وحی روح قدسی دان یقین      وآن قیاس عقل جزوی، تحت این

 در این ابیات مولوی قیاس در اجتهاد را کار خرد جزوی می داند و بر این باور است که  نص همان وحی روح القدس می باشد. مسایل فقهی در ابیات مثنوی بسیار ظریف و با دقت آورده شده است فی المثل در معاملات و یا طلاق و ازدواج عقل و هشیاری از شریط صحت می باشد و عقود باید از روی قصد و نیت صورت پذیرد (العقود تابعه للقصود) مولوی بر اساس فقه شیعه فتوا می دهد:

 مست و بنگی را طلاق و بیع نیست       همچو طفل است او، معاف و معتقی است

 ظاهرا جمهور اهل سنت عقود مست و فاقد عقل را صحیح می دانند. فقه شیعه چنین عقدی را فاقد صحت می داند. یا رشوه خواری که از پدیده های زشت و خلاف شرع شمرده می شود در مثنوی به زیبایی محکوم گشته است.

 تا تو رشوت نستدی ،بیننده یی         چون طمع کردی ، ضریر و بنده یی

 مولوی در مثنوی از پاره ای احکام فقهی به مناسبتهای مختلف پا به پای شریعت اسلامی سخن گفته و هیچگاه به احکام شرعت پشت نکرده و شریعت و حقیقت را در کنار هم دیده است.  در مسئله ”ضمان “و  این که انسان نسبت به اموال مردم ضامن می باشد، مولوی این فتوا را به صورت کلی، مستقیما از پیامبر نقل می کند:

 گفت پیغمبر که دستت هر چه برد         بایدش در عاقبت واپس سپرد

 در مورد نماز، طهارت، قبله و نحوه وضو گرفتن و روزه و سایر عبادات در پاره ای از ابیات مثنوی بسیار زیبا بیان شده است. در این جا مجال ذکر همه موارد نیست.

 اصل ما را حق پی بانگ نماز                     داد هدیه آدمی را در جهاز

….در نماز این خوش اشارت‌ها ببین            تا بدانی کین بخواهد شد یقین

ای بلال خوش نوای خوش صهیل              مئـذنـه بــر رو بـزن طبـل رحیــل

جان، سفر رفت و بـدن انـدر قیـام             وقت رجعت زین سبب گویـد سلام

تا روم من سوی خلوت در نماز                 پرسم این احوال از دانای راز

روزی جانم گشا دست از صفـا                   میرسد بی واسطه نامه خـدا

نـامه و بـاران و نــور از روزنـم                   میفتد در خانـه ام از معدنـم

 شاید کسی به این زیبایی حقیقت و سر نماز را بر زبان نیاورده باشد. بدن انسان در حال نماز در قیام است و جان سر بسو آسمان دارد.

منبع: مکتب مفید

محمد سروش محلاتی

مقدمه:

كرامت در بخش‌هاي مختلف فرهنگ، سياست و اقتصاد ظهور دارد، ولي بايد توجه داشت كه كرامت واقعي هر حكومت را در ويترين‌هاي نمايشي حكومت نبايد سراغ گرفت، چه اينكه بهداشت يك قنادي يا رستوران را از ويترين آن نمي‌توان شناخت، ملاك رعايت بهداشت آنان، آشپزخانه است كه در مقابل ديد مشتريان قرار ندارد. در حكومت‌ها هم، پنهان خانه‌ي دور از چشم، ندامت گاه‌ها و زندان هاست، كه با نمونه گيري از آن‌ها مي‌توان بهداشت حكومت و عيار كرامت را تشخيص داد. اينك به زندان امير المؤمنين وارد مي‌شويم تا پشت صحنه‌ي نمايشگاه كرامت را تماشا كنيم و قضاوت كنيم كه آيا در دولت علوي بين ظاهر و باطن،و شعار و عمل فرقي بوده است؟

1ـ بناي زندان

در منابع مختلف حديث و تاريخ، ثبت شده است كه امير المؤمنين براي اولين بار، ساختماني به عنوان زندان بنا كرد. سيوطي گفته است كه پيش از آن، خلفا، زندانيان را در چاه، حبس مي‌كردند، مقصود از چاه، زير زمين‌هاي تاريك و وحشتناك با ورودي‌هاي بسيار تنگ و باريك بوده است.(التراتيب الاداريه، ج1، ص297)، با اين حساب، ساختن زندان را يكي از اقدامات افتخارآفرين حضرت بايد دانست كه در شيوه‌ي در بند نگهداشتن محكومين، تحولي به وجود آورده و زجر و شكنجه حبس در سياه چال را از بين برد.

2ـ بندهاي زندان

در زندان امير المؤمنين، گروه‌هاي مختلفي از مجرمان، حبس بودند، اهمّ اين موارد عبارتند از:

    1ـ اشرار، اراذل و اوباش هر محل: كان علي(ع) اذا كافي القبيلة او القوم الرجل الاعر حبسه(ابي يوسف، الخراج، ص150)

    2ـ اختلاس و دزدي: ان اميرالمؤمنين اتي برجل اختلس درة من اذن جارية فقال: هذه الدغارة المعلنه، فضر به و حبسه(كافي، ج7، ص266)

    3ـ خيانت در اموال مردم: كان علي(ع) لا يحبس في السجن الاثلاثة: الغاصب، و من اكل مال اليتيم ظلماً و من أتمن علي امانة فذهب بها.(رسائل، ج18، ص181)

    4ـ عالمان فاسق و پزشكان بي‌سواد و ورشكستگان: قال علي(ع) يجب علي الامام ان يحبس الفساق من العلماء، و الجهال من الاطباء و المفاليس من الاكيراء(من لا يحضره الفقيه، ج3، ص20)

    5ـ گواهي به دروغ: انه(ع) كان اذا اخذ شاهد زور،... طيف به ثم حبسه اياماً ثم يخلّي سبيله(وسائل الشيعه، ج18، ص244)

    6ـ امتناع از اداي حقوق همسر: قال علي(ع): يجبر الرجل علي النفقة علي امرأته فان لم يفعل حبس(مستدرك، ج15، ص157)

    7ـ زنان مرتد: انّ علياً(ع) قال: اذا ارتدت المرأة عن الاسلام لم قتل ولكن تحبس دائماً(من لا يحضره الفقيه، ج3، ص90)

    8ـ كارگزاران خائن:

        ـ ابن هرمه كه در اهواز، ناظر بازار بود.(نهج السعادة، ج4، ص34)

        ـ منذربن جارود، كارگزار در فارس و اختلاس از بيت المال.(ابن ابي الحديد، ج18، ص54)   

        ـ زيد بن حجيه، فرماندار و دزدي از بيت المال.(ابن ابي الحديد، ج4، ص83)

        ـ مصقلة بن هبيره، فرماندار محلي در فارس و سوءاستفاده.(همان، ص145)

        ـ مسيب، فرماندار نظامي نالايق.(نهج السعاده، ج2، ص577)

    9ـ دستياران قاتل: مثل كسي كه ديگري را نگهدارد تا قاتل او را به قتل برساند.(كافي،ج7، ص287)

    10ـ اسيراني كه در شورش‌هاي مسلحانه‌ي اهل بغي دستگير مي‌شوند.(مستدرك،ج11، ص57)

    علاوه براين موارد، موارد نادر ديگري هم ديده مي‌شود كه حضرت دستور حبس داده اند، مثلاً نجاشي شاعر كه در ماه رمضان شرب خمر كرده بوده، يك شب در زندان بود(كافي، ج7، ص 216) و يا زني كه با اصرار و اقرار خود به زناي محصنه،چون حامله بود تا وضع حمل و اجراي حد، زنداني گرديد.(فقيه، ج4، ص20) در ايلاء هم شوهري كه قسم مي‌خورد از همسر خود كناره‌گيري كند، اگر حاضر به طلاق و يا برگشت به زندگي نباشد، زنداني مي‌شود تا طلاق دهد.(كافي، ج6، ص133)

3ـ حقوق زندانيان

حضرت دستور مي‌داد كه با تعهد اولياء زندانيان، آن‌ها را روزهاي جمعه آزاد كنند تا در مراسم نماز جمعه حاضر شوند.(جامع احاديث الشيعه، ج6، ص68) حضرت در نامه به رفاعه درباره‌ي ابن هرمه كه زنداني بود، نوشتند كه هر كس براي او خوردني يا پوشيدني يا لوازم ديگر مي‌آورد، در اختيار او بگذار(دعائم الاسلام، ج2، ص532)، حبس‌هاي موقّت بيش از يك هفته به طول نمي‌انجاميد و در پايان هفته، اگر فردي استحقاق اجراي حد داشت، حد درباره‌ي او اجرا مي‌شد، و الا آزاد مي‌شد(مستدرك، ج18، ص36)، زندانيان، بر حسب شرايط خاص خود، از امكانات رفاهي و بهداشتي و درماني برخوردار بودند، مثلاً يك سياه حبشي در مدينه با مشك به مردم آب مي‌داد، ولي انگشتان يك دستش قطع شده بود، فردي از او پرسيد؛ چه شده؟ وي پاسخ داد: قطعني خير الناس، دستم را بهترين خلق خدا، قطع كرده است، 8 نفري بوديم كه دزدي كرديم ودر نزد حضرت اقرار كرديم، حضرت پرسيد: آيا مي‌دانستيد كه دزدي حرام است؟ گفتيم: آري، حضرت دستور داد كه دستمان را قطع كنند، ولي بعد از آن ما را در خانه‌اي نگه‌داري كردند و با روغن حيواني و عسل، از ما پذيرائي كردند تا زخم دستمان بهبود پيدا كرد، و سپس با احترام ما را آزاد كردند و لباس مناسبي به ما هديه دادند. سپس امام به ما فرمود: ان تتوبوا و تصلحوا فهو خير لكم يلحقكم‌الله بأيديكم الي الجنة و ان لاتفعلوا يلحقكم‌الله بأيديكم في النار(كافي، ج7، ص264) نمونه ديگر خوش رفتاري با زندانيان، سفارشات حضرت درباره‌ي ابن ملجم مرادي است.

4ـ زنداني متهمّان

يكي از تفاوت‌هاي زندان امير المؤمنين با زندان‌هاي ديگر اين است كه در اين زندان" مجرمان"، كيفر و عقوبت خود را تحمّل مي‌كنند، يعني كساني كه جرمشان به اثبات رسيده است، ولي حضرت اجازه‌ي زنداني كردن "افراد متهم" را نمي‌داد. تنها استثنائي كه در اين باره وجود داشت، فردي است كه متهم به جنايت آدم كشي و قتل باشد، كه او را تا روشن شدن مسأله، حبس مي‌كنند، دستور حضرت اين بود كه: لاحبس في تهمة الّا في دم(مستدرك، ج17، ص403) و چون زنداني بودن نوعي كيفر و مجازات است لذا تا جرمي به اثبات نرسيده باشد، نمي‌توان كسي را مجازات كرد، تعبير فقها، مانند شيخ طوسي اين است: ان الحبس عذاب.(مبسوط، ج8، ص91)

5ـ زندانيان سياسي

در دولت علوي، زنداني سياسي، ديده نمي‌شود، اين بدان معنا نيست كه در حكومت حضرت، كسي مرتكب جرم سياسي عليه حكومت نمي‌شد، بلكه به عكس، در آن دوره به دليل فتنه خوارج، شورش طلحه و زبير، و شرارت‌هاي معاويه، اوضاع جامعه از نظر سياسي بسيار ملتهب بود، به خصوص كه چون خوارج و اصحاب جمل، از ميان ياران حضرت انشعاب پيدا كردند و با تبليغات گمراه‌كننده‌ي ضدِ حضرت، عضو گيري مي‌كردند، ارتكاب جرائم عليه حكومت فراوان اتفاق مي‌افتاد، اين گروه‌ها، پس از شورش مسلحانه، با مقابله‌ي حضرت و جنگ رو به رو شدند، ولي قبل از آن، زنداني نداشتند در حالي كه برخي از آن‌ها به حضرت دشنام مي‌دادند، برخي ديگر به نشر اكاذيب و تشويش اذهان مي‌پرداختند، برخي هم تجمعات عليه حكومت تشكيل مي‌دادند و....

شگفت آور است كه در آن شرائط حادّ امنيتي و سياسي، حتي نام "چند نفر" كه زنداني شده باشند، ديده نمي‌شود! در حالي كه مخالفان، افراد سرشناسي بودند و حبس آن‌ها در تاريخ ثبت مي‌شد، و شگفت آورتر آنكه در همان اوضاع، افراد متعددي از مسئولان دولتي به دليل تخلفات خود، در زندان بودند!

كثير حضرمي، مي‌گويد در مسجد كوفه، گروهي عليه اميرالمؤمنين صحبت مي‌كردند و يكي از آن‌ها قسم خورد كه حضرت را خواهد كشت، من او را گرفتم وخدمت حضرت آوردم، حضرت فرمود: آزادش كن! توقع‌داري كه قبل از اقدام به قتل، او را بكشم! گفتم: به شما اهانت مي‌كرد! فرمود: تو هم به او اهانت كن يا رهايش كن.(مبسوط سرخسي، ج10، ص125)

حكومت‌ها معمولاً، مخالفان را پيش از اقدام عليه حكومت دستگير مي‌كنند، تا فرصت اقدامات ضد حكومتي را از آنان بگيرند، ولي اميرالمؤمنين شيوه‌ي ديگري داشت، مثلاً خرّيت بن راشد، سر به عصيان برداشت و خروج كرد، برخي اصحاب اصرار داشتند كه حضرت او را دستگير كند و حتي در اين باره به حضرت اعتراض كردند، ولي پاسخ حضرت اين بود كه تا جنايتي اتفاق نيفتاده نمي‌توان كسي را زنداني كرد، و الّا بايد زندان را از متهمان پر كنيم: انا لو فعلنا هذا لكل من نتهمّه من الناس ملأنا السجون منهم (الغارات، ج1، ص335)

سيره‌ي اميرالمؤمنين چنان بود كه در جريان جنگ جمل، اسيران را به پشت ميدان جنگ فرستاد و آن‌ها را كه دست به شورش مسلحانه زده بودند، زنداني كرد، ولي با پايان جنگ، آن‌ها را آزاد كرد، لذا فقها درباره‌ي همين مجرمان هم فتوي داده‌اند كه زنداني شدن آن‌ها در مدّت جنگ و براي آن است كه به دشمن نپيوندند، ولي پس از آن آزاد مي‌شوند.(شهيد، الدروس، ج2، ص43)

6ـ شكنجه براي گرفتن اعتراف

در زندان اميرالمؤمنين، شكنجه وجود نداشت به اين معني كه زنداني براي اقرار كردن تحت فشار قرار نمي‌گرفت و حضرت دستور داده بود اگر كوچك‌ترين تهديدي نسبت به افراد زنداني وجود داشته باشد، اعترافات آن‌ها قابل استناد نبوده، و نمي‌توان آن‌ها را مجازات كرد، دستور حضرت چنين بود "من أقرّ عند تجريد او تخويف او حبس او تهديدفلا حد عليه"(كافي، ج7، ص260) در فرماني حضرت اقرار در 4 مورد را بي‌اثر شمردند: "اقرار كسي كه لباس از تنش برون مي‌آورند و به او اهانت مي‌كنند، اقرار كسي كه در حال ترساندن اعتراف مي‌كند، اقرار كسي كه در زندان محبوس است، اقرار كسي كه تهديد شده است". دستور ديگري نيز از حضرت وجود دارد كه فرمودند اگر فرد متهم به سرقت در اثر ترساندن از كتك، ويا در بند كشيده شدن و يا زنداني كردن، و يا شدت عمل، اقرار كند، دستش قطع نمي‌شود، مگر آنكه بدون زور و فشار اقرار كند. (الوافي، ج15، ص412)

آري وقتي كه آفتاب كرامت بر دولتي بتابد تاريكخانه‌هاي آن را هم روشن مي‌كند و تا تاريكخانه روشن نشده، يعني كرامت از ظاهر حكومت عبور نكرده است:اللهم انا نرغب اليك في دولة كريمة.

سروش محلاتی: شهید بهشتی هیچ اعتقادی به تعطیلی خرد در جامعه اسلامی نداشت.

یک استاد حوزه درباره «نقش عقل در جامعه دینی» از دیدگاه شهید بهشتی، اظهار کرد: برخی در جامعه اسلامی معتقدند هر چه وحی و قرآن برای جامعه اسلامی توصیه کردند، مسلمانان هم باید به همان تاکید کنند اما شهید بهشتی قوه تعقل و وحی برای انسان ها را نور علا نور می داند و معتقد است جامعه اسلامی نباید به دلیل حضور وحی و قرآن اندیشیدن را هم تعطیل کند.

به گزارش خبرنگار شفقنا، حجت الاسلام و المسلمین محمد سروش محلاتی در بزرگداشت شهید بهشتی در کانون توحید، گفت: سی سال است که سالانه در مورد شهید بهشتی صحبت می کنیم؛ آیا واقعا پس از این مدت نا گفته‌ای هم از اندیشه‌ و تفکر ایشان باقی مانده است؟ او اظهار کرد: از دو جهت در مورد این بزرگوار سخنان زیادی بیان شده است. یکی از این ویژگی ها، ویژگی های رفتاری است که همیشه گفته شده شهید بهشتی شخصیت متخلقی داشت، او الگوی نظم و اهل کار تشکیلاتی منظم بود. مطلب دیگری که درباره ایشان به طور فراوان گفته می شود بررسی نظرات و آراء شهید بهشتی است. از این رو امروز در جمهوری اسلامی ما سوالات فراوانی داریم که می توانیم با اندیشه او مطرح کنیم و پاسخ سوالات خودمان را در میان اندیشه و افکار ایشان پیدا کنیم. این استاد حوزه با اشاره به نقش شهید بهشتی در تدوین قانون اساسی، عنوان کرد: ما امروز در مورد اصل ۴۴ قانون اساسی بحث می کنیم، این اصل از یادگاران شهید بهشتی است. ما امروز درباره نقش مردم در حاکمیت بحث می کنیم، می توانیم از بهشتی بپرسیم چرا در هنگام بررسی قانون اساسی، به اصل پنجم که رسیدی تاکید کردی، به تصویب رساندی و در قانون اساسی هم آوردی رهبری از آن فقهی است با ویژگی های مشخص که مردم او را به رهبری پذیرفته باشند؛ این قید را تو آوردی. یادگاران زیادی از بهشتی به جا مانده است و می توانیم سوالات خود را با او مطرح کنیم و جواب بگیریم.

می توان برای حل مساله آتش به اختیار به آراء شهید بهشتی رجوع کرد

سروش محلاتی با توجه به موضوع آتش به اختیار بیان کرد: امروز موضوع آتش به اختیار مساله است؛ دیروز از آنها به عنوان نیروهای خودسر تعبیر می شد. در دهه ۶۰ هم چنین گروه هایی وجود داشتند که اینگونه عمل می کردند. این استاد حوزه درباره حضور نیروهای خودسر در دهه ۶۰ و نظر شهید بهشتی، تصریح کرد: اتفاقا از شهید بهشتی هم سوال کردند نظر شما چیست؟ با توجه به عملکرد ضعیف برخی از نهادها مردم وارد میدان عمل شوند و اقدام کنند؟ چه باید کرد؟ او درباره نیروهای خود سر نظر داد که اگر نهادی ضعیف عمل می کند و نمی تواند به وظایف خود به درستی انجام دهد آن نهاد را باید اصلاح کرد و اگر شما دلسوزی دارید باید به کمک آن نهاد بشتابید تا در چارچوب وظایف او اقداماتی صورت بگیرد ولی حق ندارید خودسرانه اقدام کنید. او ادامه داد: فرض دیگر این است که اگر هم چنین نبود و یک نهاد دچار توقف و رکود شده ضرورت دارد تا مردم وارد شوند؛ حکم این صورت چیست؟ او فرمود: اقدام بدون تشخیص صحیح و بدون گردن گرفتن مسوولیت آن توسط یک شخص، معقول نیست و به هرج و مرج می انجامد. اگر چنین ضرورتی وجود دارد که افرادی خارج از نهادهای قانونی اقدام کنند، خود رهبری باید در آن مورد خاص وارد شده و با تشخیص و صلاحدید ایشان اقدام شود و رهبری باید مسوولیت آن را به عهده بگیرد. او باید تشخیص بدهد اینجا جای اقدام است. منظور من این است که ما برای تک تک سوالات می توانیم به این منبع مراجعه کنیم. و بهشتی برای سوالات امروز ما، پاسخهای روشن و مستدل ارائه می کند. این استاد حوزه با بیان اینکه چرا پاسخ های شهید بهشتی با علمای دیگر در مورد موضوعات یکسان متفاوت است، افزود: این مساله برای ما به وجود می آید که چرا پاسخ های شهید بهشتی با علمای دیگر فرق می کند؟ موضوع صحبت من ریشه یابی این تفاوت است. شهید بهشتی راه، روش، افکار و راهکارهای متفاوتی نسبت به علمای هم زمان با خودش داشت.

توجه شهید بهشتی به عقل او را از دیگر متفکران متمایز می کند

سروش محلاتی تاکید کرد: به نظر من تفاوت در این است که نگاه بهشتی به جایگاه عقل در جامعه اسلامی متفاوت است و همه این پاسخ های متفاوت از این مبنای متفاوت نشات می گیرد، او نگاه دیگری به عقل دارد. او با بررسی جایگاه عقل در کلام و در آرا فقها توضیح داد: از نظر آنها عقل بشر از توانایی کافی برای روشن کردن راه و مسیر زندگی انسان برخوردار نیست. این مقدمه اساس برهان نبوت عامه است؛ ابن سینا یکی از پیشگامان این استدلال است، و به طور خلاصه معتقد است که ما در زندگی به قانون نیاز داریم، انسان زیست اجتماعی دارد و زندگی بدون قانون امکان پذیر نیست. وقتی به این نقطه رسیدیم فیلسوفان ما یک اظهار عجزی از فهم و درک قانونی که مطابق صلاح او باشد، می کنند. به نظر آنها عقل ما کشش و توانایی تشخیص راه زندگی را ندارد پس باید پیامبران بیایند تا قانون را ارایه کنند که هم سعادت دنیا و هم سعادت آخرت ما را تامین کنند. این استاد حوزه با بیان اینکه با تحقیر و تضعیف عقل و توانایی اندیشیدن، بحث نبوت و شریعت آغاز می شود، گفت: گویی کسی که می خواهد اثبات نبوت کند، پای خود را بر گلوی عقل می گذارد و عقل را خفه می کند. اما این میراث هزار ساله که مبنا و ضرورت نبوت است وقتی این میراث در اختیار آیت الله بهشتی قرار می گیرد او می گوید من این استدلال را قبول ندارم.

انسانی که خلافت الهی را دارد از نیروی عقل، فکر و تشخیص برخوردار است

سروش محلاتی تصریح کرد: ایشان در بحث های خود بیان می کند چرا عقل را تضعیف می کنید ما کارهای روزمره، شغل و انتخاب هایمان بر اساس محاسبات عقل است. به علاوه مگر انسان نمی تواند خوبی ها و بدی ها را از هم تشخیص دهد. «فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها» انسانی که خلافت الهی را دارد از نیروی عقل، فکر و تشخیص برخوردار است. برخی در استدلال های خودشان عقل را نادیده می گیرند؛ نمی توان گفت انسان بی عیب است اما چرا باید قوه تعقل را نادیده گرفت. این قوه در بسیاری از موارد تواناست. او با توجه به کتاب «پیامبری از نگاه دیگر» این جملات شهید بهشتی را خواند: بحث چنین آغاز می شود که عقل ما کوتاه است خدا همه چیز را می داند، قانون بشر ناقص است و باید انسان کامل را خداوند بیاورد و … این بحث ها تا چندین قرن ذهن پژوهشگران را روشن و قلب آنها را راضی می کرد اما با گسترش بحث های اجتماعی به اشکالاتی برخورد کرده است که قدرت روشنگری گذشته را ندارد؛ من اصلا در زمینه نبوت این طرز بیان را نمی پسندم. این استدلالی است که آن را حکیم، مفسر و عالم بیان کرده است یعنی بنیاد دین بر خرابه های عقل بنا شود. وی درباره تاکید شهید بهشتی به تعقل و اندیشیدن، اظهار کرد: ایشان می گوید من چنین تفکری را نمی پسندم چون آنچه که در ابتدا باید مشخص شود عبارت است از قدرت اندیشه و تفکر بشری؛ اگر شما این قدرت را باور ندارید از کجا متوجه می شوید که چه کسی پیامبر است؟ اگر نبوت بگوید عقل بی کار است، زیر پای خودش را خالی می کند و بنای دین فرو می ریزد. او با اشاره به بخش هایی از سخنان شهید بهشتی، افزود: اگر همان عقل، سرمایه و تشخیص خوب از بد که ما با فکر خودمان تشخیص می دهیم، زندگی دنیایی ما نمی گذشت؟ چرا می گذشت.

لطف حضور انبیا و عقل از دیدگاه شهید بهشتی لطفی مضاعف است

این استاد حوزه حضور انبیا و عقل را برای انسان لطف دانست و تصریح کرد: متکلمین برای توصیف وجود انبیا از لطف استفاده می کنند، وجود انبیا لطف است اما نه آن لطفی که متکلمین می گویند؛ لطفی که مد نظر آنهاست یعنی انسان عاجز و درمانده می شود تا لطف الهی برسد؛ اما لطفی که شهید بهشتی برای وجود انبیا توصیف می کرد نور علا نور می دانست. یعنی نور وحی بر نور عقل افزوده می شود. بهشتی می گفت: انسان باید بدون امام هم حرکت کند. اما لطف خداوندی مزید لطف او را سبب شد که نور علا نور شود؛ با اینکه به انسان توان و آگاهی لازم برای این حرکت داده بود خواست قافله سالارانی هم بفرستد تا با اتصال خداوند از طریق وحی به کمک انسان بشتابند. این تفاوت میان اندیشه بهشتی و دیگر متکلمان وجود دارد. سروش محلاتی عنوان کرد: نظر شهید بهشتی به صورت اجمالی این است که ما نباید بر ویرانه های عقل دین را بنا کنیم، این تلقی درستی نیست که سهمی برای عقل در جامعه دینی وجود ندارد. برخی از آقایان معتقدند عقل قاتل حکومت اسلامی است پس نباید برای او سهمی در نظر گرفته شود. اما شهید بهشتی عقل را زنده نگه داشته بود و دین می آمد بر حیات می افزود. مانع فکر و اندیشه را از مقابل اندیشه بر می داشت، عقل قدرت و پرتو بیشتری پیدا می کرد.

بهشتی دین را متکفل پاسخ دادن به همه سوالات نمی داند

او اضافه کرد: براین اساس چند نتیجه می توان گرفت، ابتدا قلمرو دین است، آن بزرگواران می گفتند دین یک برنامه ای برای سعادت دنیا و آخرت است که جامعیتی در این برنامه بود. تاکید می کردند همه چیز باید در وحی و شریعت ارایه شده باشد و ما نمی توانیم از عقل استفاده کنیم؛ اما بهشتی این قلمرو را محدود می کند و می گوید آنجا که وحی حضور دارد، اعتبار دارد. و البته بسیار قوی تر از درک و فهم بشری است. اما آیا وحی همه جا حضور دارد؟ او دین را متکفل پاسخ دادن به همه سوالات نمی داند و او قلمرویی هم برای علم و دانش بشری در نظر می گیرد؛ البته گاهی هم این دو قلمرو نقطه تلاقی داشته و در موضوعات مشترکی وارد می شوند. این استاد حوزه درباره سنجیدن همه افعال با دین و شریعت، گفت: برخی برای پاسخ همه سوالات خود به دنبال دلیل شرعی هستند برای مثال حتی در مسایل پزشکی یا صنعت و معدن هم به دنبال پاسخ شرعی هستند تا برای آنها اعتبار پیدا کند. سروش محلاتی باتوجه به حرمت عقل، تاکید کرد: باید حرمت و اعتبار عقل را حفظ کرد، چون دین نیامده است که این حرمت را از بین ببرد یا عقل را از سبک قرار بدهد. همان جایی که عقل حرکت می کند باید جایگاه دانش و اندیشه نیز حفظ شود. حتی در مواردی که حکم شرع وجود دارد ما مستقل از عقل نیستیم، چون هم در فهم این مساله شرعی نیازمند عقل هستیم و هم در کیفیت اجرا و پیاده این موضوع به عقل نیاز داریم. او باتوجه به سخنانی از شهید بهشتی گفت: پیامبران(ص) نور افکن های قوی برای زندگی هستند که بشر را از استفاده عقل و تجربه بی نیاز نمی کنند. چون اگر پیامبر تک تک احکام و قواعد را هم برای ما بیاورد باز هم اجرای قانون یک دنیا عقل تجربه می خواهد.

بزرگترین چالش امروز ما چالش عقل و علم است

این استاد حوزه چالش عقل را بزرگترین چالش دانست و افزود: امروز بزرگترین چالش ما چالش عقل و علم است. تا زمانی که جایگاه عقل، علم و دانش مشخص نشود، تکلیف هیچ مساله دیگری هم مشخص نمی شود. بهشتی پاسخ های متفاوت می داد چون نگاه او به عقل، فکر و دانش بشری با دیگران متفاوت بود. البته در استنباط از شریعت نیز متفاوت عمل می کرد اگر هم می خواست شرع را پیاده کند باید عقل را ملاحظه کرد. سروش محلاتی در پایان با اشاره به بهره گیری از تجربه حکومت های اسلامی، توضیح داد: باید تجربه حکومت های اسلامی مورد بررسی قرار بگیرد، باید موفقیت ها و کاستی های آنها را مطالعه کرد. شهید بهشتی پاسخ هایی به مسایل امروز ما دارد خوب است که بدانیم این پاسخ ها چیست اما خوب تر آن است که بدانیم از چه راه حل هایی به پاسخ برای این مسایل رسیده است.

ابراهیم منهاج دشتی

مقدمه
بعد از گذشت حدود 38 سال از انقلاب اسلامی و بحث و مشاجره های گوناگون در باره نحوه تطبیق اجرای احکام اسلام هنوز به روش جامعی که مورد قبول اکثریت باشد دست نیافته ایم.در باره حجاب و موسیقی و کیفیت امر به معروف و نهی از منکر و اجرای حدود و میزان آزادی های اجتماعی و فردی و از همه بالاتر حق قانونی و نقش آراء مردم در مدیریت کشور، تردید ها و بحث های فراوان وجود دارد و هنوز تعریف جا افتاده ای از اجتهادی که با نظر گرفتن شرائط زمان و مکان به اصدار فتوی بپردازد و مورد قبول اکثریت قرار گرفته باشد نداریم.
این گفتار پیشنهادی است در جهت اصلاح روش اجتهاد و نحوه اجرای احکام در عصر حاضر که حتی المقدور مورد قبول اکثریت قرار گیرد و تا حد ممکن از تشویش ها و تردید ها بکاهد.

اسلام در زمان حضرت پیغمبر

تعالیم، دستورات،مبانی، و اصول و فروع اسلام بدون طبقه بندی در فضای اجتماعی باز،آزاد، و فطری و با زبان و ادبیات و فرهنگ محیط اجتماعیِ عشایری عرب حجاز که اُمّی و صحرائی و بدون سابقه آشنائی با تمدن و بی سواد بوده‌اند، به صورت شفاهی بیان شده.و از حاضران در آن زمان خواسته شده که به غایبان و نسل های بعدی برسانند. قرآن بر حسب نیاز روز، به طور متفرق در مناسبات مختلف نازل می شده. و بعضی از مسلمین که آشنائی محدودی با خط و املای کلمات داشتند در حد توان خود آن را روی تکه استخوانی یا چوبی یا پوستی می‌نوشتند. احکام و تعالیم اسلام را که محدود و ساده بود مستقیما از قرآن و گفتار و رفتار حضرت پیغمبر دریافت می کردند.

اسلام بعد از وفات حضرت پیغمبر

بعد از وفات حضرت پیغمبر نوشته های متفرق قرآن جمع آوری و در یک مجلد نوشته و مصحف نامیده شد. اقوال و سیره عملی حضرت پیغمبر دهن به دهن نقل می شد. اجتهاد و استنباط دستورات اسلام برای اکثر صحابه کار سختی نبود. موضوعات و احکام بر حسب ذهن عرفی ساده و غیر مشوب به اصطلاحات پیچیده علمی و آشنا به فرهنگ همان زمان تفسیر و تعریف می شد. که با توجه به آیات قرآن و سیره عملی و قولی حضرت پیغمبر هر کس در حد توانائی خود در باره اسلام می اندیشید و رفتار و گفتار خود را بر طبق برداشت خود تنظیم می نمود. یعنی هر کسی که با قرآن و سیره نبوی و قرآن آشنا بود، برای خود اجتهاد می کرد. اگر مسئله جدیدی پیش می آمد که حکم آن روشن نبود با مشورت با بزرگان صحابه حکم آن مشخص می‌شد. در زمان صحابه سیره عملی و اقوال حضرت پیغمبر نوشته نشد و به صورت کتاب مدون در نیامد.

اسلام بعد از قرن اول

بعد از آن فتوحات خیره کننده صدر اسلام و سرازیری سیل غنائم و اسیران و تثبیت سیادت مسلمین بر منطقه وسیعی از جهان و اختلاط فرهنگ ساده مسلمین صدر اسلام با فرهنگ سایر ملت ها،در ازاء این تحولات گسترده دولت اسلامی هم تدریجا دچار تغییر شد. جون اداره چنین جامعه پهناوری با ملیت ها و ادیان و فرهنگ های متعدد و مختلف، به روش ساده صدر اسلام که آمیخته به سبک عشایری بود، میسر نبود بلکه مستلزم تغییر و توسعه روش اداری و مقررات و قوانین جدیدی بود که فقه ساده صدر اسلام جواب گوی آن نبود بلکه مستلزم توسعه در فقه بود. از طرف دیگر مسلمین در برابر انبوهی از علوم ادیان و مذاهب و اقوام دیگر قرار گرفته بودند و مسائل جدیدی در بین مسلمین مطرح شده بود. این وضع ایجاب می کرد که آنها نیز در صدد توسعه علوم و تاریخ و فرهنگ خود برآیند تا در برابر دیگران کمبودی نداشته باشند که بتوانند در برابر پیروان ادیان دیگر که محفوظات خود را علم داسته و خود را در برابر مسلمین عالم و فاضل جلوه می دادند ایستادگی نمایند. این بود که بر حسب نیاز تدریجا علوم  اسلامی پا به عرصه وجود نهاد. از تاریخ و لغت و صرف و نحو و معانی بیان و بدیع شروع شد تا اینکه نوبت به علم تفسیر و کلام و حدیث و فقه رسید. با گسرش این علوم فرق و مذاهب فقهی و کلامی مختلفی به وجود آمد و زمینه اختلافات و تعصبات مذهبی فراهم شد. مؤلفین و محدثین و متفقهان هر فرقه به تالیف کتب مختلف پرداختند و کتابخانه ها مملو از کتاب های مختلف شد و این کثرت و تنوع مایه افتخار و رشد فرهنگ به حساب آمد. ولی این رشد و توسعه باعث نفوذ افکار گوناگون در کتب معتبر، و اختلاط روایات جعلی و افکار و نظرات گروه های منحرف با روایات معتبر شد و کار اجتهاد را بسیار پیچیده و دشوار کرد. و باعث ظهور مشرب ها و اجتهادها و برداشت های گوناگون در احکام شد. در پی بروز این اوضاع و احوال طبیعی بود که برداشت ها فقهی در طول تاریخ تغییر یابد و اختلافات گوناگون پدید آید. اختلافاتی که هیچ راه حلی برای برطرف کردن آنها وجود ندارد.

بنا براین در حال حاضر ما چاره ای جز این نداریم که خط مشی و دستور العمل خود را بر اصول کلی اسلام و مشترکات بین مسلمین بنا کنیم و کاری به برداشت های خاص اشخاص و مذاهب نداشته باشیم. تکیه بر منقولات که بسیار متضاد و متناقض است به صورت تحت اللفظی و ملانقطه ای در مسائل اجتماعی راه به جائی نخواهد برد.راه حل فقط تکیه به قدر مشترک بین فهم مسلمین آشنا و ملتزم به اسلام است و لو به نحو اجمال و به صورت کلی.این فهم عمدتا ذوقی و به اصطلاح برخواسته از شم الفقاهه است و ممکن است شخص نتواند دیگران را با ادله خود قانع نماید و اثبات آن برای دیگران غیر مقدور باشد.

در مسائل شخصی هم افراد بعد از آشنائی با ادله مربوطه می توانند به فهم و برداشت خود عمل نمایند. و اگر نتوانستیم به طور قطعی یا به طور ظنی به دستور اسلام  پی ببریم خواه در مسائل اجتماعی و خواه در مسائل فردی راه حل این است که به تشخیص عقل اکثریت مسلمین آشنا به اسلام تکیه کنیم و به آن اکتفا کنیم. طبیعی است که راه عمل به احتیاط برای هرکه بخواهد مسدود نخواهد بود.

چند نکته:

1- در عین اینکه نباید به منقولات تکیه کنیم و غرق در آن باتلاق شویم باید علوم مرسوم نقلی را به طور کامل و با دقت بخوانیم. نه برای حفظ تحت اللفظی و طوطی‌واری آنه و به کار گیری آنها بلکه برای شناخت و دریافت فضای کلی جامعه اسلامی و قرار گرفتن در متن ادله و هضم و جذب مفاد آنها.

2-در طول این درس و مطالعه پیش از رسیدن به مقام اجتهاد و قدرت استنباط و برداشت، نباید به تبلیغ و منبر برویم و در صدد دفاع از مقبولات رائج برآئیم. چون این گونه کارها ما را از تفکر و اندیشه آزاد و بدون تعصب باز می‌دارد.دلیل اینکه اکثر فارغ التحصیلان حوزه های علمیه روحیه تبلیغی و توجیهی دارند همین است که پیش از رسیدن به مراتب علمی به روضه خوانی و تبلیغ پرداخته و با عوام سر و کار داشته اند.

3-کسی که می خواهد سالک این طریق باشد و به مرحله آخر برسد نباید از اول تصمیم داشته باشد که خود را به مقام فتوا برساند و برای فتواهایش مشتری پیدا کند که از اول در صدد انطباق خود با خواسته های جامعه باشد.

4-این افراد همان کسانیند که در حکمت 147 نهج البلاغه به آنها اشاره شده: " أللَّهُمَّ بَلَى لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً وَ إِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَيِّنَاتُهُ وَ كَمْ ذَا وَ أَيْنَ أُولَئِكَ. أُولَئِكَ وَ اللَّهِ الْأَقَلُّونَ عَدَداً وَ الْأَعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً يَحْفَظُ اللَّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَيِّنَاتِهِ حَتَّى يُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ وَ يَزْرَعُوهَا فِي قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ بلی! زمین خالی نمی ماند از کسی که حجت خدا را زنده نگه دارد. چه ظاهر و مشهور باشد و چه ترسان و مخفی. که حجت‌ها و آیات خدا بی‌هوده نماند. ولی مگر اینها چند نفرند و کجا پیدا می شوند؟ به خدا قسم اینها از لحاظ عدد بسیار اندکند ولی از لحاظ مرتبه بسیار بزرگ. خدا به واسطه اینها حجت‌ها و  آیات خود را نگه می دارد تا اینکه به نظایر خود بسپارند و به فکر امثال خود تزریق نمایند.

5-بدترین حالت این است که چنین افرادی به صورت بورسیه به تحصیل بپردازند یا دستگاهی یخواهد اینها را برای خود به آموزش و تربیت و تحقیق وادارد و  مقدمات و هزینه سیر و سلوک اینها را تامین نماید. چون در این صورت افراد از ابتدا حالت تبعیت به خود بگیرند. هر چند که این تبعیت از روی اختیار و عقیده باشد نه از روی تحمیل و اکراه. چون صرف احساس وابستگی انسان را از تفکر و رشد آزادانه باز می دارد.

 

 آیت الله موسوی تبریزی: استانداران جدید نمایی واقعی از دولت روحانی باشند

ایلنا: دبیرکل مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم، با بیان این که استمرار فعالیت ستاد حامیان مردمی دولت بسیار ضرورت دارد، گفت: ستادهای مردمی آقای دکتر روحانی در ایام انتخابات، باید در طول 4سال آینده رابط بین مردم و دولت باشند.

به گزارش خبرنگار ایلنا در قم، آیت الله سیدحسین موسوی تبریزی، در گردهمایی فعالان ستاد مردمی دکتر روحانی در قم  که با حضور نمایندگان بیوت آیت الله صانعی و آیت الله بیات زنجانی و جمعی از مسئولین استانی در محل تالار فرهنگیان شهر قم برگزار شد، اظهار داشت: ستادهای مردمی در کنار احزاب اصلاح طلب، در انتخابات و برای پیروزی آقای روحانی خیلی زحمت کشیدند؛ با وجود این که حزب خاصی هم نداشتند، اقشار مختلف مردم را جذب کردند که بسیار ارزشمند بود.وی افزود: حرکت خالصانه ستادهای مردمی دکتر روحانی را در شرایط امروز که انتخابات را پشت سر گذاشتیم، نباید تعطیل کرد، بلکه باید این حرکت را ادامه داد و امیدوارم با فعالیت مستمر این جمع در استان های مختلف کشور و استفاده دولت از این ظرفیت، نتیجه بهتری حاصل شود.دبیر کل مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم، افزود: ستادهای حامیان مردمی دولت که در ایام انتخابات خود در 31 استان کشور فعال بود و خود را نشان داد، باید همچنان به فعالیت خود ادامه دهد و با شنیدن مشکلات مردم و دسته بندی آن ها، این مسائل را حداقل هر ماه یکبار، به دفتر مرکزی خود در تهران و در نهایت به مسئولان دولتی منتقل کنند. وی تأکید کرد: قطعا با انجام کار فوق و دسته بندی مشکلات مردم توسط همین تشکل حامیان مردمی دولت، یک مرکز اطلاعات مردمی بسیار قوی برای آقای دکتر روحانی رئیس جمهور تشکیل می شود و یک خدمت بسیار بسیار بزرگی هم صورت گرفته است؛ چون این مسئله یک حق دو طرفه است.

آیت الله موسوی تبریزی افزود: مردم موظف هستند که در زمان انتخابات، آن شخص که اصلح تر هست را انتخاب کنند و بعد از انتخابات هم آن کسی که انتخاب شده، وظیفه دارد که به نیازها و مشکلات مردم توجه کند، که اگر توجه نکند یک نوع ظلم به مردم حساب می شود. وی تأکید کرد: فعالان ستاد حامیان مردمی دکتر روحانی برای ادامه فعالیت خود و سازماندهی کار برای ایجاد ارتباط میان مردم و دولت، نیاز به حزب هم ندارید، و می شود تحت همین عنوان ستاد مردمی دکتر روحانی و یا حامیان مردمی دولت، تشکیلاتی باشد که اطلاعات مستند و صحیحی از مشکلات مردم را به مسئولان دولتی منتقل کند؛ در این صورت شخصی رئیس جمهور و دولت مردان دیگر متوجه می شوند که اولویت خواست ها و نیازهای جامعه از زبان مردم چیست.

دبیرکل مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم، گفت: این تشکل حامیان مردمی دولت باید در شهرهای مختلف و استان های مختلف کشور نظارت کنند که آیا استانداران، فرمانداران و بخشداران که باید الگوی آقای روحانی و دولت تدبیر و امید باشند، به وظایف خود به درستی عمل می کنند یا این که نحوه عملکردشان مطلوب مردم نیست. وی با اشاره به توصیه امام علی(ع) به مالک اشتر مبنی بر این که کارهای تو باید رضایت مردم را در پی داشته باشد، گفت: جناب آقای دکتر روحانی، دولتمردان و حامیان مردمی دولت باید بدانند که خواص جامعه به این زودی ها راضی نمی شوند چون دلشان می خواهد همه چیز برای آنان باشند و از این رو نباید به خاطر رضایت آنان، مردم را ناراضی کرد؛ عامه جامعه همین مردم هستند که باید رضایتمندی از عملکرد دولت داشته باشند؛ همین مردمی که بالای 60درصد به آقای دکتر روحانی رأی دادند و با ایستادن طولانی مدت خود در صف های رأی گیری انتخابات، ایشان را دوباره رئیس جمهور کردند.

آیت الله موسوی تبریزی با بیان این که حامیان مردمی دولت آقای روحانی باید برای خدمت به مردم و همراهی با آقای روحانی فعالیت خود را ادامه دهند گفت: حامیان مردمی دولت آقای روحانی باید بر عملکرد مدیران اجرایی منصوب به دولت در استان ها و شهرها نظارت کرده و عملکردشان را بررسی کنند؛ برای مثال اگر مسئول بهداشت و درمان قم بر خلاف رویه وزیر خود عملکرد خوبی در خدمت رسانی به مردم ندارد، به وزیر مربوطه گزارش داده شود که نماینده شما مردم را از دولت ناراضی می کند.وی خاطرنشان کرد: زمانی امام علی(ع) به مالک اشتر نصیحت می کرد که همواره درب محل حکومت خود را به مردم باز بگذار تا مردم بدون لکنت زبان در برابر تو سخن بگویند و خواسته های شان را مطرح کنند، اما در شرایط امروز که شاید این کار برای آقای روحانی مقدور نباشد و به همه این امور نرسد، حداقل این است که حامیان مردمی دولت نقش واسط مردم و دولت را داشته باشند؛ و البته خدای ناکرده نباید این واسطه های بین مردم و دولت، خودشان هوس دنیا طلبی کرده و تلاش کنند همانند دولتی ها شوند؛ یعنی خودشان برای خودشان، دولتی در کنار دولت باشند؛ شما را به خدا برای مردم کار کنید.

محمدتقی خلجی

رابطۀ دنیا با آخرت

«واستعملنی بما تسئلنی غدا عنه واستفرغ ایامی فیما خلقتنی له؛ . بار خدایا ! بر محمد و دودمانش درود فرست و... و مرا به کاری که در روز واپسین از آن باز خواست می کنی بگمار، و همه روزگارم را در انجام کاری که مرا برای آن آفریده ای (عبودیَت)، به کارگیر.»

خواستۀ دوم امام سجاد (علیه السلام)، در این فراز از نیایش، این است که خداوند او را، در زندگی دنیا ، به کاری وا دارد که در روز واپسین، دربارۀ آن بازخواست خواهد شد، چه خوب است این بحث را با تأمل دربارۀ رابطه دنیا با آخرت، از نگاه تعالیم اسلامی آغاز کنیم. بر پایۀ تعالیم قرآنی و آموزه های پیامبر (ص) و اهل بیت (ع)؛ یعنی تعالیم وآموزه های کتاب و سنَت، افزون بر زندگی این جهانی، یک حیات اخروی نیز وجود دارد که ایمان به آن پس از ایمان به خداوند، مهم ترین اصل اعتقادی مؤمنان به این تعالیم است. این حیات اخروی، که ایمان به آن حسّ مسئولیت پذیری را در ضمیر و نهان نهاد هر انسانی بیدار می کند و او را به راه وظیفه شناسی و درست کاری سوق می دهد، در زندگی همه نسل های مسلمانان مؤمن به عنوان واقعیتی زنده و عینی و اصلی اجتناب ناپذیر مطرح است تا آنجا که این جهان در قیاس با آن، گذرگاهی بیش نیست: «انما الدنیا دار مَجاز، و الاخرة دار قرار (1). ای مردم، به راستی که دنیا گذرگاه است و آخرت قرارگاه ». و این همان حیات جاودانه است که آدمیان در نهایت به عرصۀ آن پا می نهند: « وَمَا هذِهِ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الاْخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ (2)؛ و اگر {منکران زندگی پس از مرگ} می دانستند، زندگانی این جهان جز سرگرمی و بازیچه ای نیست، و بی گمان زندگی سرای واپسین است که زندگی راستین است». در مقام دل جویی از پیامبر گرامی اسلام(ص) فرمود: « وَلَلاخِرَةُ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الأُولَى (3)؛ و بی گمان جهان واپسین برای تو از این جهان بهتر است».

در سراسر قرآن و احادیثی که در اختیار ماست، به ما آدمیان، به گونه جدّی اخطار شده است که خداوند ناظر بر همۀ اعمال ماست، حتّی در عرصۀ اندیشه ها، در ذهن و دل مان نیز، حضور فراگیر و همواره دارد، و هیچ چیز از نظر او پنهان نیست و همۀ جهان محضر اوست: « وَ مَا تَكُونُ فِي شَأْن وَ مَا تَتْلُوا مِنْهُ مِن قُرْآن وَ لاَ تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَل إِلاَّ كُنَّا عَلَيْكُمْ شَهُوداً إِذْ تُفِيضُونَ فِيهِ وَ مَا يَعْزُبُ عَن رَبِّكَ مِن مِثْقَالِ ذَرَّة فِي الاَْرْضِ وَ لاَ فِي السَّماءِ وَ لاَ أَصْغَرَ مِن ذلِكَ وَ لاَ أَكْبَرَ إِلاَّ فِي كِتَاب مُبِين (4)؛ و تو در هیچ کاری نیستی و از آن {چه خداوند فرو فرستاده است} هیچ قرآنی نمی خوانی و {نیز شما} هیچ کاری نمی کنید، مگر همین که بدان می پردازید، ما بر شما گواهیم، و همسنگ ذرَه ای در زمین یا در آسمان، و نه کوچکتر و نه بزرگ تر از آن، از پروردگارت پنهان نمی ماند مگر که در برنگاشته ای روشن آمده است»، و از خودمان به ما نزدیک تر است: « وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ(5)؛ و ما از رگ گردن به او نزدیک تریم»، و میان آدمی و دل او، حایل می شود؛ « وَاعْلَمُوا أَنَّ اللهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ(6)». در سخنان علی(ع) آمده است که فرمود: « ای بندگان خدا، بدانید که بر شما کمین گاهی از درون جان های شما، و بازرسانی از اندام ها و نگهبانان راست گویی گماشته شده است، که بر تمامی اعمال و بر شمار دم زدن هاتان، مراقبت دقیق دارند ... »(7). و به همین دلیل ما آدمیان در سرای واپسین جزای اعمال نیک و بد خود را خواهیم گرفت. به تعبیری دیگر، این جهان در واقع بسان مزرعه ای است که اعمال ما هم چون بذرهایی در آن افشانده می شود و ما ثمرات و آثار کشته های خویش را – چه خوب و چه بد – در آخرت خواهیم دروید و از همین روست که در رستاخیز که روز برداشت محصول عمر است، مومنان از این که در دنیا فرصت را غنیمت شمرده و با اندیشه های پاک و کردارهای شایسته، بذر سعادت افشانده اند و در آن روز محصول کار خود را برداشت می کنند، شاد و مسرورند. و امَا آن ها که زندگی را به غفلت گذرانده و عمرشان با اخلاق بد و رفتارهای زشت و گناه سپری شده است ، سخت اندوهگین و ناخشنودند و برگذشته بربادرفته خویش افسوس می خورند: « قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِلِقَاءِ اللهِ حَتَّى إِذَا جَاءَتْهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً قَالُوا يَاحَسْرَتَنَا عَلَى مَافَرَّطْنَا فِيهَا وَهُمْ يَحْمِلُونَ أَوْزَارَهُمْ عَلَى ظُهُورِهِمْ أَلاَ سَاءَ مَا يَزِرُونَ (8). کسانی که لقای خداوند را دروغ شمردند، بی گمان زیان برده اند؛ تا آن گاه که رستاخیر ناگهان بر آنان در رسد، می گویند: ای دریغ از آن کوتاهی ها که در دنیا کرده ایم، در حالی که بارهای سنگین {گناهان} خود را بردوش می کشند، آگاه باشید ! بد باری است که بر دوش می کشند».

این تصویری است که در تعالیم و آموزه های دینی، به صورت های گوناگون از جمله به شکل حدیث: « الدنیا مزرعة الآخرة (9) که از پیامبر گرامی (ص) رسیده، ارائه شده است و همین طور، از امیرمومنان علی(ع) نقل شده است که فرمود: « انَ المال والبنین حرث الدنیا، والعمل الصالح حرث الآخرة (10)؛ بی تردید مال و فرزندان نصیبۀ این جهان است، و کردار نیک کشته ای برای آن جهان».

حیات بشری به گونه ای سامان یافته است که آثار و نتایج اندیشه ها و اعمالی که ما اکنون و این جا انجام می دهیم، نه تنها از لحظۀ انجام این اعمال و از محدودۀ پیامدها وتوالی های مستقیم و بدون واسطۀ هر کدام از اعمال فراتر می رود؛ بلکه به لحاظ جاودانگی روح مان به ورای این جهان نیز کشیده می شود :

ای دریده پوستین یوسفان گر بدرَد گرگت، آن از خویش دان

زآنک می بافی ، همه ساله بپوش زآنک می کاری، همه ساله بنوش(11)

گشته گرگان یک به یک خوهای تو می درانند از غضب اعضای تو

خون نخسبد بعد مرگت در قصاص تو بگو که مردم و یابم خلاص(12)

از پیش گفته ها این نتیجه ها به دست می آید که: آدمی ناگزیر است در این جهان – نه از ترس یک قانون، یا پلیس، یا دولت بیرونی؛ بلکه از سر تقوی و ترس از ایستادن در پیشگاه پروردگارش، درون خود را از گناه وخواهش های ناروا، باز دارد و اخلاق مند زندگی کند، چرا که عشق به خداوند و معرفت او، بر تقوی، یا ترس بنیادین از او استوار است، و به همین دلیل است که پیامبر گرامی (ص) فرمود: «رأس الحکمة مخافة الله(13)؛ جانمانۀ فرزانگی ترس از خداوند است». و البته این ترس و تقوی ، تنها به جلال و جبروت خداوند مربوط نیست؛ بلکه به والایی مقام و منزلت بشر و این واقعیت نیز، مربوط است که آدمی در این جهان بار مسئولیت انسان بودن را بر دوش دارد، و آزادی و اختیار یافته است که از تعالیم الهی پیروی کند یا نکند؛ و امکان آن را ندارد که وضع بشر را، به این عنوان که گویی آزادی و اختیار ندارد یا خلیفۀ خداوند بر روی زمین نیست، به ابتذال بکشاند، این کار برای آدمی ممکن نیست؛ چرا که اعمال، هم چنان که اشاره شد، نتایج اخروی دارد که از آنها نمی تواند بگریزد .و دقیقاً؛ به همین دلیل که بشر است، زندگی اش در لحظۀ مرگ پایان نمی پذیرد؛ بلکه زندگی روح و روانش، پس از مرگ کالبدش ادامه می یابد و به گفتۀ مالبرانش: «روح آدمی چون جرقه ای است که از خرمن آتش ازلی جدا نشده است، به همین علَت است که خاموش نمی شود تا به اصل خود بازگردد و برگشت هر موجودی به سوی اوست»(14)، و به سخن مولانا، « هرکسی کو دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش»(15)؛ و به تعبیر زیبا و جامع قرآن از زبان مومنان شکیبا: «إنا لله وانا الیه راجعون (16) ما از آن خداوندیم و به سوی او باز می گردیم ».

برپایۀ همین تصویر از زندگی پس از مرگ است که امام سجاد (ع) از پیشگاه خداوند می طلبد ؛ تا او را ، در این سرای، به کاری گمارد که در سرای دیگر، در موقف رستاخیز دربارۀ آن بازخواست خواهد شد. پیروان این امام هُمام نیز، همین خواسته را از خدای خویش دارند، یعنی به انسان بودن خویش آگاهند، از همین روست که در برابر خداوند و احکام و تکالیف او احساس مسئولیت می کنند و به گونه ای عمل می کنند که در موقف رستاخیز؛ آن گاه که « پیشگاه حقیقت شود پدید» در ردیف کسانی نباشند که در زندگی گذرای دنیا عمل بر مجاز کردند و از سر غفلت، دنبال متاع اندک و بی ارزش دنیوی بودند: « فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید / شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد » و موقف های قیامت متعدَد است و آدمیان در ابعاد گوناگون اعتقادی، اخلاقی، عبادی و عملی، دارای مسئولیت های بسیارند که دربارۀ هر یک از آنها در موقفی ویژه، مورد بازخواست قرار می گیرند، پیامبر گرامی (ص) در کلامی به مهم ترین آنها، اشاره فرموده است: « لاتزولُ قدما عبد یوم القیامه حتی یسئل عن اربع، عن عمره فیما افناه وعن شبابه فیما ابلاه وعن ماله من این اکتسبه وفیما انفقه وعن حبنا اهل البیت(17)؛ در روز رستاخیز هیچ بنده ای پا از پا پیش نمی نهد (گام از گام بر نمی دارد ) تا چهار چیز از وی پرسند:

 1.از عمر او که در چه راهی به کار گرفته و چگونه سپری کرده است،

2. از جوانی او که چگونه گذرانده است،

3.از اموال و دارایی اش که از چه راهی به دست آورده و در چه راهی مصرف کرده است،

4.از دوستی ما اهل البیت.

نکته این که، جوانی خود بر هه ای از عمر آدمی است و پرسش از عمر، قهراً پرسش از جوانی نیز خواهد بود، با این حال این دورۀ با طراوت را، به گونه ای ویژه مطرح کره است و این دلیل ارزش و اهمیت این بر هه از زندگی آدمی، در نگاه پیامبر (ص) و اولیای بزرگ خداوند است، چرا که در این بر هه شخصیت آدمی شکل می گیرد و زمینۀ تعالی یا انحطاط آن فراهم می شود. همین طور، احترام ویژه پیامبر (ص) به جوانان، دلیل شایستگی های آنان در مسئولیت پذیری و تکلیف شناسی است و این که این نسل، از نظر نیروی انسانی، با ارزش ترین سرمایه های یک ملّت است. به امید آن روزی که در جامعه دینی ما ، ارزش جوانان و جایگاه آنان، آن چنان که بایسته است شناخته شود و از نظر مادَی و معنوی، روانی، تربیتی، اخلاقی و اجتماعی مورد توجه قرار گیرند .

-----------------------------

پی نوشت ها

1. خورشید بی غروب، نهج البلاغه، خطبه 194.

2. العنکبوت: 64.

3.الضحی: 4

4. یونس : 61.

5. ق : 16.

6. الأنفال : 24؛ مفسران در معنای این که خدا میان مرد و دل او حایل می شود وجوه مختلفی ذکر کرده اند از جمله این که خدا میان مرد و مراد دل او جدایی می افکند؛ یا گردش دل ها به دست خدا است؛ یا خداوند به بندگانش از خودشان نزدیک تر است چنان که فرمود : « و نحن اقرب الیه من حبل الورید : و ما از رگ گردن به انسان نزدیک تریم. » و یا این که خداوند در هر جایی حاضر است و به موجودات احاطه دارد.

7. خورشید بی غروب، نهج البلاغه، خطبه 156.

8.الأنعام : 31.

9. احادیث و قصص مثنوی، ص 358.

10. خورشید بی غروب، نهج البلاغه، خطبه 23.

11. مثنوی معنوی، دفتر پنجم، ابیات 3181-3180 .

12.مثنوی معنوی، دفتر چهارم، ابیات 3664-3663.

13. بحار الأنوار21 : 211.

14.معاد از نظر جسم و عقل1 : 116، به نقل از انسان شناسی فلسفی ترجمه دکتر نبوی.

15. مثنوی معنوی، دفتر یکم، بیت 4.

16. البقرة : 156.

17.الخصال : 253.

تحلیلی از مجمع مدرسین و محققین حوزه علیه قم

بسمه تعالي
به دنبال سخنان جناب آقای روحانی رئیس جمهور محترم در مراسم افطار با اهالی رسانه و مطرح کردن خطبه 92 نهج البلاغه، اعتراضاتی صورت گرفت که مگر با حضور امام معصوم حقی برای مردم در تعیین حاکم باقی می ماند؟ در حالی که در خطبه مذکور طبق بیان رئیس جمهور: «حکومت علی(ع) با خواست و اصرار مردم تشکیل شد و این در حالی بود که ایشان در برابر اصرار مردم به آنها فرمودند که حکومت عدل من برای شما سنگین است و باید به سراغ فرد دیگری بروید»، اما در عین حال این را نیز گفتند «که اگر شما مردم فرد دیگری را انتخاب کنید، و لعلي اسمعكم و اطوعكم لمن ولّیتموه امرکم؛ هر کس که شما او را به عنوان ولیّ خودتان و رهبر جامعه برگزینید من هم اطاعت می‌کنم، من هم می‌شنوم و اجرا می‌کنم. من در اطاعت از او که شما مردم آن را برگزیدید، اولین نفر خواهم بود» بنابر این «امیرالمومنین مبنای حکومت و فرمانروایی را رای مردم، خواست مردم و آرای مردم می‌داند.»
در اینجا چند بحث باید مورد توجه قرار گیرد
أولا این که دین در مسأله حکومت چه روشی داشته است؟
ثانیا اگر مردم به امامت کسی قائل نبودند و نخواستند او حاکمشان باشد آن امام چون از جانب خداوند تعیین شده است ، باید بر آنان حاکم باشد؟

شوون پیامبر (ص) و ائمه (ع)

محققان گفته اند پیامبر (ص) سه شأن مختلف دارند: 1) نبوت و رسالت یعنی تبلیغ و تبیین وحی الهی. 2) قضاء و داوری. 3) ریاست و حکومت و امامان معصوم (ع) نيز همین شؤونات را منهای وحی دارند.

 آنچه مسلم است در مورد تبليغ و تبيين وحي، انتخاب پیامبر (ص) و امام به دست خداوند است و مردم نقشی ندارند زيرا خداوند آگاهتر است كه رسالت خويش را در كجا (و به عهده چه كسي) قرار دهد. (الله اعلم حیث یجعل رسالته) (انعام / 124) اما در مورد ریاست و حکومت، مردم نیز بايد بپذیرند تا آنان به این امر اقدام کنند زيرا تا مردم همراهي نكنند، نمي توانند حكومت تشكيل دهند همانطور كه تا مردم يثرب همراهي نكردند پيامبر (ص) نمي توانستند حكومت تشكيل دهند لذا پیامبر (ص) در عقبه ثانیه با مردم یثرب که به آنجا آمده بودند بیعت کردند و بر همین أساس به مدینه هجرت نمودند و از سويي نيز اجازه تحميل ندارند؛ از پيامبر اكرم(ص) نقل شده كه به علي(ع) توصيه فرمود: «لَكَ وِلَاءُ أُمَّتِي مِنْ بَعْدِي، فَإِنْ وَلَّوْكَ فِي عَافِيَةٍ وَ اجْتَمَعُوا عَلَيْكَ بِالرِّضَا فَقُمْ بِأَمْرِهِمْ، وَ إِنِ اخْتَلَفُوا عَلَيْكَ فَدَعْهُمْ وَ مَا هُمْ فِيه»‏؛ زعامت امتم بعد از من برای توست. اگر مردم بدون درگيري ولايت را به تو دادند و همه نيروها به آن راضي شدند، حكومت را قبول كن و اگر اختلاف كردند، آنان را رها ساز و به حال خود واگذار.(كشف المحجه، ص180) و نیز در روز بیعت که روز جمعه بود بالای منبر در حضور تمامی مسلمانان حاضر در مسجد فرمود: إِنَّ هَذَا أَمْرُكُمْ لَيْسَ لِأَحَدٍ فِيهِ حَقٌّ إِلَّا مَنْ أَمَّرْتُمْ وَ قَدِ افْتَرَقْنَا بِالْأَمْسِ‏ عَلَى أَمْرٍ وَ كُنْتُ كَارِهاً لِأَمْرِكُمْ فَأَبَيْتُمْ إِلَّا أَنْ أَكُونَ عَلَيْكُمْ أَلَا وَ إِنَّهُ لَيْسَ لِي دُونَكُمْ إِلَّا مَفَاتِيحُ مَا لَكُمْ مَعِي وَ لَيْسَ لِي أَنْ آخُذَ دِرْهَماً دُونَكُم‏ (بحارالانوار، ج32، ص8) و در نهج البلاغه نامه 6 می فرماید: وَ إِنَّمَا الشُّورَى لِلْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَى رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً كَانَ ذَلِكَ لِلَّهِ رِضًا فَإِنْ خَرَجَ عَنْ أَمْرِهِمْ خَارِجٌ بِطَعْنٍ أَوْ بِدْعَةٍ رَدُّوهُ إِلَى مَا خَرَجَ مِنْهُ فَإِنْ أَبَى قَاتَلُوهُ عَلَى اتِّبَاعِهِ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ وَ وَلَّاهُ اللَّهُ مَا تَوَلَّى‏؛ شورا از آن مهاجران است و انصار، پس اگر گرد مردى فراهم گرديدند و او را امام خود ناميدند، خشنودى خدا را خريدند. اگر كسى كار آنان را عيب گذارد يا بدعتى پديد آرد او را به جمعى كه از آنان برون شده بازگردانند، و اگر سرباز زد، با وى پيكار رانند كه- راهى ديگر را پذيرفته- و جز به راه مسلمانان رفته، و خدا را در گردن او در آرد آن را كه بر خود لازم دارد.

در برخي روايات امام را به كعبه تشبيه كرده (بحارالانوار،ج36، ص353) كه مردم بايد به سمت آنان بروند، نه اين‌كه آنان خود را به مردم تحميل كنند. بهترين گواه بر اين مطلب سيره امامان معصوم است. علي(ع) با اين‌كه حكومت را حق خود و ديگران را غاصب مي‌دانست و در خطبه شقشقيه وضعيت آن روزگاران را ترسيم كرده است، اما همراهي نكردن مردم با آن حضرت ـ به هر دليلي كه صورت گرفت، هرچند مرعوب شده بودند كه بيشتر چنين بوده است ـ موجب خانه‌نشيني ايشان گرديد و هرگز حاضر نشد براي كسب قدرت از تحمیل و ابزار ناحق استفاده كند. او مي‌توانست بيعت ابوسفيان را بپذيرد و از قدرت او براي رسيدن به حكومت استفاده كند، يا با تهديد و تطميع، عده‌اي دور خود جمع كند، كاري كه ديگران كردند؛ يا آن‌جا كه در شوراي شش نفره خليفه دوم كه پيشنهاد خلافت به آن حضرت مشروط شد به پذيرفتن سيره شيخين، مي‌توانست آن شرط را بپذيرد و به حكومت برسد، اما به آن شرط اعتنا نكند، آن طور كه خليفه سوم عمل نكرد، ولي حضرت هيچ‌گاه براي احقاق حق خود به اين‌گونه دسيسه‌ها متوسل نشد، بلكه هنگامي خلافت را پذيرفت كه مردم به خانه‌اش هجوم آوردند و خواهان خلافت ايشان بودند و سه روز بر اين امر اصرار ورزيدند. اصحاب بدر كه تا آن روز زنده بودند نزد علي(ع) آمدند و خواستار بيعت شدند (انساب الاشراف، ج4، ص559) و امام همچنان خودداري مي‌كرد و مي‌فرمود: من وزير باشم بهتر از آن است كه امير شما باشم، ولي آنان جز به بيعت با آن حضرت راضي نبودند. (تاريخ طبري، ج4، 429) بالاخره پس از سه روز، آن حضرت به مسجد آمد و مردم با ايشان بيعت كردند. (انساب الاشراف، ج2، ص210)

محققانِ اهل سنت معترفند كه تنها علي(ع) بعد از قتل عثمان، خلافتش برخاسته از خواستِ عمومي بود. (ظافرالقاسمي، نظام الحكم، ج1، ص241) همچنین در غدیر خم  پس از معرفی امیرالمومنین (ع) از سوی پیامبر (ص) از مردم خواسته شد با ایشان بیعت کنند و به صرف معرفی اکتفا نشد.

امامت و حکومت

به هر حال موضوع امامت در شیعه باید مورد بررسی قرار گیرد که آیا مرادف با حکومت است یا خیر؟

شهید مطهری در این باره می گوید: این اشتباه بسیار بزرگی است که احیانا قدما (بعضی از متکلمین) هم گاهی چنین اشتباهی را مرتکب می شدند. امروز این اشتباه خیلی تکرار می شود؛ تا می گویند امامت، متوجه مسأله حکومت می شوند. در حالی که مسأله حکومت از فروع و یکی از شاخه های خیلی کوچک مسأله امامت است و این دو را نباید با یکدیگر مخلوط کرد. (مجموعه آثار 4/858) سپس به مسأله امامت می پردازند و می گویند: آنچه در درجه اول اهمیت است، مسأله جانشینی پیغمبر است در توضیح و تبیین و بیان دین، منهای وحی (همان)

اگر مسأله خلافت تمام مسأله امامت بود، آیا ممکن بود امام از آن استنکاف کنند و بفرمایند: دعونی و التمسوا غیری و از قبول آن چشم بپوشند؟!

اساسا پیش از اسلام مردم در بهترین نوع حکومت خود از شیوه «بیعت» استفاده می کرده اند. و طبق نظر برخي از محققان «بيعت، سنتي رايج در ميان عرب بوده است.»( مكارم، و ديگران، تفسير نمونه، ج 22، ص70 و همو، انوار الفقاهه، كتاب البيع، ج1، ص518)  «حتي مي‌توان مدعي شد، بيعت، در ساير ملل نيز به گونه‌اي معمول بوده است؛ به طور غريزي قبايل مختلف هنگامي كه احساس مي‌كردند براي حفظ نظام قبيلگي خود و دفاع از منافع و مصالح خويش نياز به رئيس و فرمانده دارند، اطراف كسي كه او را براي اين كار مناسب و شايسته مي‌دانستند، گرد آمده و پس از گفت‌وگو و بيان نيازمندي‌ها و شرايط خود با دست دادن به وي، او را به عنوان رئيس خود بر مي‌گزيدند و با دست دادن، ولايت و رياست او تثبيت مي‌گرديد. (سبحاني، مباني حكومت اسلامي، ص318 ـ 319 و ر.ک: ولایت فقیه، ج1، 523) بیعت این است که بیعت کننده خود را در اختیار بیعت شونده قرار می دهد وبیعت شونده سعی می کند امور او را به صورت صحیح تدبیر کند؛ گویا بیعت کننده و بیعت شونده به کاری تجاری اقدام می کنند، زیرا هرکدام از آن ها در مقابل دیگری متعهد بر کاری می شود.(معالم الحکومه، ص 260) بعدها این شیوه انتخاب، رأی نامیده شد همانطور که امام امت فرمودند: آرای اکثریت که در صدر اسلام تعبیر می شده به بیعت با ولی مسلمین.(امام خميني، صحيفه امام، ج 20، ص409)
بنابراين بيعت به همان معناي متداول در ميان مردم، در قرآن و سنت نيز به كار رفته است و هيچ دليلي بر تغيير آن معنا در اصطلاح شرعي وجود ندارد و به همان صورت، در اسلام مورد تأييد و امضاء قرار گرفته است.(منتظري، مباني فقهي حكومت اسلامي، ج 2، ص318)

واژه بیعت در سه آيه قرآن(سوره فتح 10و 18؛ سوره ممتحنه 12) به كار رفته و تأیید شده است، و دست‌ِكم در هشت مورد پيامبر اقدام به گرفتن بيعت كرده‌اند، به همين دليل در آغاز اسلام كه طايفه «اوس» و «خزرج» در موقع حج از مدينه به مكه آمدند و با پيامبر اكرم(ص) در عقبه، بيعت كردند، برخورد آنان با مسئله بيعت، برخورد با يك امر آشنا بود.(مكارم، و ديگران، تفسير نمونه، ج 22، ص70 و همو، انوار الفقاهه، كتاب البيع، ج1، ص518) در غدیر خم نیز از مردم خواستند با علی (ع) بیعت کنند. در سخن و سیره امامان بعد نیز بیعت و شرایط آن آمده است حتی در روایات از بیعت مردم با امام عصر (عج) یاد شده است. در سیره متشرعه نیز این اقدام پسندیده بوده است نه ناپسند. البته دربارة مصاديق ايراداتي داشته‌اند، اما اصل بيعت را عملي خلاف شرع ندانسته‌اند، بلكه به آن اصرار كرده و پاي‌بند بدان بوده‌اند. به هر حال طرح مسئله بيعت در قرآن و روايات و سيره معصومان حتي اگر به عنوان جدال احسن و يا اسكات خصم باشد، اما ذكر شرايط و تأكيد بر اصول عقلايي و مردمي آن، در خور تأمل است.

مرحوم آیت الله منتظری یکی از بزرگترین شارحان احادیث امامان و به ویژه نهج البلاغه و از جمله تئوری پردازان ولایت فقیه با گرایش انتخاب از ناحیه مردم، در باره حاکمیت اهل بیت(ع) و نقش مردم در تحقق آن می نویسند: «به نظر ما شیعیان ائمه معصومین با نصب پیامبر از طرف خدا به امامت منصوب شده اند ولی تحقق عملی و فعلی زمامداری آنان بدون بیعت و خواست مردم امکان نداشت، زیرا زعامت مقبول مردم با زور معنا و امکان ندارد و با بیعت نکردن مردم با آنان هر چند مردم مرتکب خطا شده اند ولی مسؤلیت از امامان ساقط است. بنابر این در مورد ائمه معصومین(ع) تحقق حاکمیت مردمی آنان موقوف به رأی و بیعت مردم است و قبل از رأی و بیعت، حاکمیت مردمی آنان فعلیت و تحقق پیدا نمی کند. اما در مورد غیر معصومین علاوه بر تحقق و فعلیت آن، مشروعیت آن نیز موقوف به رأی و بیعت مردم است.(پاسخ به پرسش های دینی/73)

شاید بتوان گفت أساسا حکومت بر جامعه ای که از عقاید و اندیشه های مختلف تشکیل شده است، جز به شیوه ای همگان پسند مناسب نباشد. مثلا اگر یک جامعه یک دست شیعی می بود و یا اکثریت معتقد به امامت امام علی (ع) بودند، می شد گفت دیگر نیازی به رأی نیست زیرا همه به امامت آنحضرت باور دارند و بنابر این شایسته نیست کس دیگری بر جامعه حاکم باشد اما آیا همه کسانی که پس از قتل عثمان درب خانه علی(ع) آمدند به امامت آنحضرت ـ آنگونه که شیعه باور دارد ـ اعتقاد داشتند؟

البته مرحوم آیت الله منتظری معتقدند: اگر برای پیدایش امری دو شیوه وجود داشته باشد و یکی از دو شیوه نزد مردم شناخته شده تر، استوارتر و نافذتر باشد، ایجاد آن امر به هر دو شیوه موجب تأکید یافتن آن است. همان گونه که این مطلب مقتضای اجتماع چند علت بر معلول واحد است و از مباحث پیشین دانستی که امامت هم به سبب نصب خداوند پدید می آید و هم به سبب نصب امت از طریق بیعت. (ولایت فقیه، ج1، 526) همچنین شهید صدر در این باره ولایت داشتن امت چنین می گوید: تأکید بر بیعت با پیامبر (ص) و اوصیای او تأکیدی است از جانب پیامبر (ص) بر شخصیت امت و توجهی است بر خلافت عمومی مردم.(الإسلام یقود الحیاه، ص153) از این رو حضرت امام خمینی(ره) تعیین ولی فقیه و نفوذ حکمش را جز با امضاء و انتخاب مردم میسر ندانستند. لذا در پاسخ به آیت الله مشکینی رئیس شورای بازنگری قانون اساسی نوشتند: اگر مردم به خبرگان رأی دادند تا مجتهد عادلی را برای رهبری حکومتشان تعیین کنند وقتی آنها هم فردی را تعیین کردند تا رهبری را به عهده بگیرد قهری او مورد قبول مردم است در این صورت او ولی منتخب مردم می شود و حکمش نافذ است. (صحیفه امام ، ج21، ص371) عبارات امام صریح است در این که ریشه و اصل نفوذ حکم ولی فقیه نیز در مورد حکومت و مسایل مردم جز با انتخاب و رضایت آنان ممکن نیست.

محمد تقی خلجی (محقق و پژوهشگر دینی)

عنوان فرعي: بندگي و تکليف مداري

« الّلهُمَّ صَلِّ عَلي مُحمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ اکفِني ما يَشغلُني الاهتِمامُ بِهِ، وَ استَعمِلني بِما تَسأَلُني غداً عنهُ، وَ استَفرِغ اَيّامي فيما خَلَقتَني لَهُ. بارخدايا! بر محمد و دودمانش درود بفرست و مرا از دل مشغولي به خويشتن و باز ماندن از وظيفه بندگي، کفايت کن، و مرا به کاري که در آخرت از آن بازخواست ميکني، بگمار، و همه روز را در انجام کاري که مرا براي آن آفريده اي (عبوديت)، به کارگير».

توضيح واژه ها: شَغَلَ شَغلاً و شُغلاً: او را به کار گماشت؛ شَغَل عَنهُ: او را از آن کار بازداشت، منصرف کرد؛ شَغََلَ البَيتَ: آن خانه را اشغال کرد و در آن سکونت گزيد.

اِهتَمَّ اِهتِماماً: اندوهگين شد، غمخوار و غمگساري نمود. اِهتمّ بِالامرِ: بدان کار همت گماشت، اهتمام ورزيد، اهميت داد.

الکِفايِة: بسندگي، کافي بودن، کفي في هذه القدرِ مِنَ الطَّعامِ: اين اندازه از خوراک بسنده و کافي است. اِستَفرغَ اِستِفراغاً ـ مَجهوُدَهُ فِي الامرِ ـ تمام توان خود را صرف آن کار کرد، قِي کرد استفراغ کرد.

غَد: فردا ـ روزي که پس از امشب ميآيد ـ فرداي نوعي، فرداي آينده، روزي دور که انتظار آن ميرود، مانند فردايِ امتحان، فردايِ حساب رسي، فردايِ قيامت و البته در کلام امام (ع) به معناي فرداي قيامت است: «يا ايُّها الذَّينَ آمَنوُا اتَقُوا اللهَ وَ لتَنظُر نَفسٌ ما قَدَّمت لِغَدٍ؛ (1) اي مؤمنان، از خداوند پروا کنيد و هر کس بايد بنگرد و براي [روزي چون] فردا چه پيش فرستاده است.

هر که در اين خانه شبي داد کرد                   خانه فرداي خود آباد کرد(نطامي گنجه اي)

هم امروز از پشت، بارت بيفکن                      ميفکن به فرداي مر اين داوري را(ناصر خسرو)

امام سجاد(ع) در اين فراز از نيايش خود، پس از درود و سلام بر محمد (ص) و دودمان او ، سه خواسته را با خداوند در ميان نهاده و از بارگاره ربوي اجابت آنها را طلبيده است: خواسته يکم، اين که او را در انجام وظايف بندگي و تکاليف الهي بسنده باشد (کفايت کند)؛«واکفني ما يشغلني الاهتمام به» و در جايي ديگر اين خواسته را با تفصيل بيش تري مطرح کرده است: «و لا تشغلني بالاهتمام عن تعاهد فروضک و استعمال سنتک؛ (2) و مرا به سبب چيرگي غم و اندوه، از رعايت تکاليف بندگي و انجام بايستهها (واجبهاي ديني) و به کار بستن سنتهاي خود، باز مدار». يعني خدايا! مرا از دل مشغولي به خويشتن ـ خواه به سبب انجام کارهاي غير لازم و وقت گير، و خواه به سبب چيرگي غم و اندوه و نگرانيهاي بي موردـ از انجام وظايف بندگي و رعات تکاليفي که بر عهده ام نهاده اي؛ چه واجب، چه مستحب، باز مدار.

بحث از توحيد و يگانگي خداوند، دو چهره دارد؛ چهره نخست اين که در اين عالم خداي يگانه اي است که شايسته پرستش است و آدميان، در برابر او مکلف به تکاليفي هستند که اقتضاي بندگي شان، انجام آنهاست و اما البته اين تکاليف، همه آن حقوقي است که خداوند براي خود، بر عهده بندگانش نهاده و در قرآن کريم از آنها با واژه «عبادت» ياد کرده است: «يا ايُّها النّاسُ اعبُدُوا رَبَّکُمُ الذَّي خَلَقَکُم، وَالذّينَ مِن قَبلِکُم لَعَلَّکُم تَتَّقُونَ؛ اي مردم! پروردگارتان را بپرستيد که شما و پيشينيانتان را آفريد، باشد که پرهيزگاري ورزيد.». (3)

و آدميان در عرصه «اَلَست» در آن ميثاق همگاني، پذيرفتند که جز او را نپرستند، آن گاه که از زادههاي آدم، بر خودشان گواهي گرفت که: آيا من پروردگارتان نيستم؟ گفتند: چرا، گواهي ميدهيم: «وَ اَشهَدَهُم عَلي اَنفُسِهِم اَلَستُ بِرَبِّکُم قالوُا بَلي شَهِدنا». (4) و در فراخوان پيامبرانش، بر اين ميثاق ربوبي، تاکيد ورزيد: «اَلَم اَعهد اِلَيکُم يا بَني آدَمَ اَن لا تَعبُدُوا الشَّيطانَ اِنَّهُ لَکُم عَدٌّو مُبين. وَ اَنِ اعبُدُوني هذا صِراطٌ مُستَقيمٌ. وَ لَقد اَضَلَّ مِنکُم جِبِلاًّ کَثيراً اَفَلم تَکُونُوا تَعقِلُونَ. (5) اي فرزندان آدم! آيا با شما عهد نکردم که شيطان را نپرستيد که او دشمن آشکار شماست؟ و اين که مرا بپرستيد که اين راهي است راست؟ و به راستي گروهي فروان از شما را بي راه کرد، پس آيا خرد نمي ورزيديد؟»

نکته اين که، حق در مورد خداوند يک سويه است، بر خلاف آدميان که حق در مورد آنها، دو سويه است: «لا يَجري لاحدٍ الا جَري عَلَيه، و لا يَجري عَليه الاّ جَري لَهُ؛ وَ لَو کانَ لاحدٍ اَن يَجريَ لَهُ وَ لا يَجري عَلَيهِ، لَکانَ ذلکَ خالصاً لِلّهِ سُبحانَهُ دُونَ خَلقِهِ؛ (6) حق چون به سود کسي اجرا شود ناگزير به زيان او نيز به کار رود، و به زيان هر کسي اجرا شود، به سود او نيز جريان يابد. اگر بنا بود که در موردي حق، يک سويه اجرا شود، چنين موردي تنها از آنِ خداي سبحان بود، نه آفريدههاي او»؛ چرا که او را بر بندگان قدرتي است بي کران، و قلمرو سرنوشتي که او رقم زده است عدالت ناب است بي گمان. با اين حال، از سر بنده نوازي و بر پايه فضل و کرم و رحمت بي کران خود در برابر تکاليفي که بر عهده بندگانش نهاده، حقوقي را براي آنها منظور کرده است؛ حق خويش را بر بندگانش فرمانبرداري بي چون و چرا و در برابر، پاداش آنان را دو چندان رقم زده است:

تو بندگي چو گدايان به شرط مزد مکن                       که دولت خود روش بنده پروري داند (حافظ)

و اما چهره دوم، اين است که ما آدميان باور کنيم که بندهايم و براي بندگي کردن به اين جهان آمده ايم، نه براي خدايي نمودن. به تعبير بنده ممتاز خداوند، امير مومنان(ع): «واقعيت جز اين نيست که من و شما همگي بندگاني هستيم در ملک پروردگاري که جز او پروردگاري نباشد، اوست که ما را فراتر از مالکيت خودمان در تملّک دارد (او مالک ماست و ما را بر نفس مان اختياري نيست، و هم اوست که ما را از آن چه (جاهليتي) که در آن بوديم به نظامي در آورد که سامانِ تان دهد، پس در پي گمراهي هدايت را جاي گزين ساخت و از پس کوري ما بينايي مان ارزاني داشت». (7) بنابراين، بايسته است که حد خود را پاس بداريم و از آن پا فراتر ننهيم و از اين که بنده خدا هستيم، احساس عزت و بزرگواري کنيم و اين که چنين پروردگاري داريم، بر خود بباليم. البته اين بندگي همان سلطنت است : بندگي کن تا که سلطانت کنند تن رها کن تا همه جانت کنند.

پيامبر گرامي (ص) از بندگان بزرگ خداوند بود و خود را در برابر خداوند از همگان مکلفت تر ميدانست و اما نبايد از يادمان برود که رسالتي که به او داده شد در سايه سار عبوديتي به او عطا شد که همواره به آن ميباليد و خود را بنده ترين بندگان خدا ميدانست. ايشان در پاسخ زني باديه نشين که بر آن بزرگوار خرده گرفت که چرا چونان بندگان ميخورد و ميآشامد و چونان بندگان روي زمين مينشيند، فرمود: «وَيحَکِ اَيُّ عَبدٍ أعبَدُ مِنّي؟! (8) واي بر تو! کدام بندهاي بنده تر از من است؟!» و جالب اين که هرگاه که خداوند درکتاب مجيد خود «قرآن» او را ستوده، بر مسند «عبوديت» نشانده است؛ آن گاه که او را لايق نبوت دانسته، و آن گاه که بر مقام قرب خود اوجش داده است. براي همين، ما همواره در نمازمان به بندگي او، قبل از رسالتش گواهي ميدهيم: «اَشهدُ اَنَّ مُحمَّداً عَبدُهُ وَ رَسوُلُه» و اين شهادت، البته شهادتِ بسيار بزرگي است. شهادت ميدهيم که در درجه نخست، آن عزيز و گرامي بنده خداست و سپس شايستگي مسند نبوت و رسالت و امامت انسانها، محصول همين بندگي فاخر است. بنابراين، شان و منزلت ما آدميان بندگي و عبوديت است؛ يعني اطاعت بي چون و چرا در برابر پروردگارمان، وظيفه انساني ماست و اين يکي از پيامهاي جاودانه اديان الهي است؛ بلکه عظيم ترين و گوهري ترين پيام آنهاست و اقتضاي اين بندگي آن است که آدميان جز خدا را نخوانند و ديگري را به جاي خداوند ننشانند. خود را خداوند نپندارند و دم از استقلال نزنند و در برابر خداوند، فقر خود را از ياد نبرند و به گفته مولانا: مقام خداوندي جامه اي است که فقط بر خداوند صاحب جلالت زيبد و هر کس، در هر مقام و مرتبتي آن جامه را در پوشد، دچار بلا و عذاب گردد، که در حديث قدسي آمده است: «الکبرياء ردائي و العظمة ازاري فمن نازعه فيهما قصمتُهُ؛ جلالت و جبروت و بزرگواري و احتشام، پوشش من است، پس هر کس با من در اين دو صفت هماوردي کند، بکوبمش». و امام علي (ع) در فراز آغازين «خطبه قاصعه» فرمود: «سپاس خدايي است که عزت و بزرگي را در پوشيد، اين دو را نه براي خلق که ويژه خويش برگزيد. قلمرو اين دو را بر ديگران قرقگاه گردانيد، تنها به شکوه خداوندگاري خويش اختصاصش داد، و بر بندگاني که به داعيه اين دو با او بستيزند، لعنت فرستاد...؛ [سپس فرمود:] شيطان (ابليس) دشمن خدا، پيشوايي متعصبان و نياي مستکبران شد، تعصب را پي گذاشت و با خدا به ستيز برخاست، جامه عزت فروشي را غاصبانه تن پوش خود کرد و نقاب فروتني را بيفکند! آيا نميبينيد که خداوند به کيفر تکبرش، خردش کرد، و به جرم خود بزرگ بيني بر زمينش کوفت؟ در اين جهان رانده درگاه خويشش ساخت و در ديگر جهان برايش آتشي فروزان فراهم ساخت: (9)

هست الوهّيت رداي ذوالجلال                       هر که در پوشد بر درگردد و بال

تاج از آن اوست، آنِ ما کمر                              وايِ او کز حدِّ خود دارد گذر (10)

تاج سلطنت، تنها زيبنده خداي قادر است، و اما کمر خدمت بستن نيز، شايسته ماست، و واي بر آن که پا از حد خود، که همان بندگي است، فراتر نهد و رداي الوهيت در پوشد و فرعون منشانه کوس «اَنا رَبُّکُمُ الاَعلي» (11) سر دهد و اوصاف خدايي را براي خود بپسندد و رابطه خود با بندگان خدا را رابطه خدايي که به تعبير قرآن رابطه استکباري است بداند؛ يعني خود را از ديگران برتر و طلبکار بپندارد و بي جهت براي خود حقوق و مزاياي بيش قائل باشد. و خود را بي هيچ تکليفي تنها محق بداند. ماحصل اين که، ما آدميان، بنده خدا هستيم و در برابر او مکلف به تکاليفي که به وسيله پيامبرانش بر ما ابلاغ کرده است و البته اين تکاليف به لحاظ اهميت، در يک سطح نيستند يعني بعضي مهماند و بعضي ديگر، مهم تر. از اين دو، بايد مهم تر را بر مهم مقدم داشت و همه موانع انجام وظيفه بندگي را از سر راه برداشت. و اين نکته مهمي است که امام سجاد (ع) در قالب و قواعده نيايش از خداوند مسئلت ميکند، تا او را در سايه سار کفايت بي دريغ خود، به انجام تکاليفي که ترک آنها روا نيست، توفيق دهد، و با دلمشغولي به خويشتن و سرگرم شدن به کارهاي غير لازم، از وظيفه بندگي که مقتضاي مشيت و خواست خداوند است، باز نماند: «الّلهُمَّ صَلِّ عَلي مُحمَّد و آله و اکفِني ما شَغلتَني الاِهتِمامُ بِهِ».

------------------------

پا نوشتها:

1. حشر، آيهي 18.

2. صحيفهي سجاديه، دعاي هفتم.

3.بقره، آيهي 21.

4. اعراف، آيه ي 172، و اين همان پيماني است که آن عارف موته دل، بابا طاهر عريان، از آن سخت نگران است: مواز «قالوا بلي» تشويش ديرم / گنه از برگ و بارون بيش ديرم / اگر «لا تقنطوا» دستم نگيره/ من «يا ويلتا» انديش ديرم (شرح احوال و آثار و دو بيتيهاي بابا طاهر عريان، ص 124 )

5. يس، آيهي 60 ـ 62.

6. نهج البلاغه، خورشيد بي غروب، خطبه ي 207.

 7. همان.

8. بحار الانوار، ج 16، ص 226.

 9.نهج البلاغه، خطبه ي ص 192.

10. مثنوي، دفتر پنجم، بيت 534 ـ 533.

 11 . نازعات، آيه ي 24.

محمد تقي خلجي

مدد خواهي از خدا براي نگهداشت از انحراف

«الَّلهم وفِّر بِلطفِک نيتّي، و صَحِّح بِما عِندکَ يَقيني، وَ استَصلِح بِقُدرتِکَ ما فَسَدَ مِنّي. بار خدايا! به لطف خويش، نيتم را از هر عيب و نقصي خالص گردان، و يقينم را به آن چه نزد توست، ثبات و پايداري بخش، و به قدرت خود، آن چه از من تباه گرديده، اصلاح فرما.»

واژه «وفِّر» در لغت، گاهي به معناي لازم است: وفَّر الشَّيء وُفوراً، تَمَّ و کَمُلَ؛ يعني تمام و کامل شد؛ «فاِنَّ جَهَنَّمَ جَزاءً مَوفُوراً؛(1) (بي گمان دوزخ کيفر شماست ـ يعني شيطان و پيروان او از نسل آدم ـ کيفري تمام و کامل». و گاهي متعدي است: وَفَّرتُهُ، اَتمَمتُه وَ اَکمَلتُه؛ يعني آن چيز، يا آن کار را تمام و کامل کردم.

لَطَفَ لُطفاً بِهِ وَ لَهُ: با او مهرباني کرد و همدلي نمود. لَطَفَ اللهُ بِهِ وَ لَهُ: خداوند به او لطف و مهرباني فرمود و او را از خطا و بلا نگهداشت، به معناي توفيق خدايي نيز آمده است؛ توفيقي که بنده را به فرمانبرداري از خدا نزديک و از نافرماني او دور کند و به اضطرار منجر نشود.« اللهُ لَطيفٌ بِعِبادِهِ؛(2) خدا به بندگان خويش مهربان و نيکوکار يا در کارشان دقيق و باريکدان است.»

خواجه عبدالله انصاري در توصيف لطف خداي لطيف چنين گويد:« لطف وي بود که تو را توفيق داد تا او را پرستيدي، توفيق کرد، تا از او خواستي دل معدن نور کرد تا ناديده دوست داشتي و نادريافته بشناختي. لطف وي بود که از تو طاعات موقت خواست و مَثوُبات موَّبد (پاداش هاي جاودانه) بداد:« عَطاءً غَيرُ مَجذُوذٍ؛(3) دهشي پايدار». لطف وي بود که بنده را توفيق خدمت داد و آن گه هم خود مدحت و ستايش بر سر نهاد که: «التّائِبونَ العابِدوُن الحامِدوُنََ السّائِحُونَ؛(4) توبه کنندگان، پرستشگران، ستايشگران، نمازگزاران.» لطف وي بود که به وقت گناه تو را جاهل خواند تا عفو کند:« اِنَّهُ مَن عَمِل مِنکُم سُوءاً بِجِهالَةٍ؛(5) چنان چه هر يک از شما از سر ناداني کار بدي انجام دهد.» به وقت شهادت عالم خوانَد تا گواهيت بپذيرد:« اِلّا مَن شَهِد بِالحَقِّ وَ هُم يَعلَمُونَ(6)؛ مگر آنان که با دانايي به حق گواهي دهند.» به وقت تقصير، ضعيف خواند، تا تقصيرت محو کند:« وَ خُلِقَ الانسانُ ضَعيفاً؛(7) آدمي را ناتوان آفريده اند.» آن درويش گويد، از سر سوز و نياز در آن خلوت راز: الهي تو ما را ضعيف خواندي، از ضعيف چه آيد جز از خطا، و ما را جاهل خواندي و از جاهل چه آيد جز از جفا، و تو خداوندي کريم و لطيف، از کريم و لطيف چه سزد جز از کرم و وفا و بخشيدن عطا. سزاي بنده آن است که چون لطف و رفق او ـ جلَّ جلالُه ـ بر خود بشناخت دامن از کونين (هر دو جهان) درچيند، بساط هوس در نوردد، مگر عبوديت بر ميان بندد بر درگاه خدمت و حرمت لزوم گردد، ديده از نظر اغيار بردوزد، خِرمن اطماع (طمع ورزي هاي) خلق بسوزد، با دلي بي غبار و سينه اي بي بار، منتظر الطاف و مَبارّ (بخشش هاي) الهي بنشيند تا حقّ ـ جلَّ جلاله ـ به لطف خودکار وي مي سازد و دل وي در مهد عهد مي نوازد: «اللهُ لطيفٌ بِعِبادِهِ». خداي را جلَّ جلاله ـ هم لطف است و هم مهر. به لطف او کعبه و مسجدها بنا کردند، به قهر او کليساها و بتکده ها برآورند توفيق را فرستاد تا طليعه لشکر لطف بود، خِذلان (خواري درماندگي) را بر انگيخت تا مقدمه لشگر عدل بود. مسکين آدمي بيچاره که او را گذر بر لشگر لطف و مهر آمد، نداند که طليعه لشگر لطف او را دربرگيرد به ناز، يا مقدمه لشگر عدل او را به پاي فرو گيرد، زار و خوار.»(8)

امام سجاد (ع) در فراز نخست اين نيايش، از بارگاه ربوي کامل ترين ايمان، و سپس برترين يقين و آن گاه بهترين نيت، و در پايان نيکوترين عمل را در خواست کرد. و اما در اين فراز، از خداي لطيف و پرمهر مي خواهد، در پرتو لطف سرشار و مداراي بي دريغش نيتش را کامل و تمام گرداند و به يقين او ثبات و پايداري بخشد و کاستي هاي آن چه را که انجام داده است، تدارک کند و آنها را، به سامان رساند؛ « اللّهُمَّ وَفِّر بِلطفکَ نِيَّتي ... » چرا که کمال هر کاري، در گرو نيت است، و تا آن گاه که نيت از اغراض فرومايه و انگيزه هايي هم چون ريا، شهرت طلبي، جاه و مال خواهي و دوستداري ثنا و ستايش، بدور نباشد، ناقص و بي محتوا است، کالبدي بي جان است و به تعبير قرآن کريم: چون توده خاکستري است که در روزي باد خيز و طوفاني، باد بر آن بوزد، از آن چه آدمي به چنگ آورده، چيزي در کف ندارد؛« کَرَمادٍ اشتَّدَّت بِهِ الريحُ في يَومٍ عاصِفٍ لا يَقدِروُنَ مِمّا کَسَبُوا عَلي شَئٍ»(9) و چون سرابي است در بياباني خشک که تشنه، آن را آب مي پندارد تا چون بدان رسد، آن را چيزي نيابد؛« کَسَرابٍ بِقِيعَةٍ يَحسَبُهُ الظَّمأنُ ماءً حَتي اِذا جاءَهُ لَم يَجدهُ شَيئاً.»(10)

جوهره کارهاي آدمي

جوهره و حقيقت کارهاي آدمي، بستگي دارد به ماندگاري و جاودانگي آنها، هم چنان که پيامبر بزرگوار (ص) فرمود:« الامُورُ بِتَمامِها وَ الأعمالُ بِخَواتِيمِها؛(11) کارها به تمام شدن آنهاست، و اعمال به پايان هاي آنها.» بنابراين، آدمي ناگزير است که کارهايش را ـ از قبيل ايمان، انفاق، جهاد و ايثار ـ به امري جاودانه و ماندگار گره بزند. و اين جاودانگي و ماندگاري، جز از دستان پر مهر و لطف خداوند، نصيب آدمي نخواهد شد. از همين روست که گفته اند: انگيزه الهي داشتن به کارهايي که انجام مي گيرد، رنگ خدايي مي بخشد؛ رنگي که بي زوال و ماندگار است:« صِبغَةَ اللهِ وَ مَن اَحسَنُ مِنَ اللهِ صِبغَةً؛(12) رنگ و نگار خداوند را بگزينيد و خوش رنگ و نگارتر از خداوند کيست». و به راستي چه رنگي پاياتر و ماندگارتر از رنگ خدايي است؟! « ما عِندَکُم يَنفَدُ وَ ما عِندَاللهِ باقٍ؛(13) آن چه نزد شماست پايان مي پذيرد و آن چه نزد خداوند است، پاياست.»

عشق هايي کز پي رنگي بود                           عشق نبود، عاقبت ننگي بود

زآنک عشق مردگان پاينده نيست                 ز آنک مرده سوي ما آينده نيست

عشق زنده در روان و در بصر                           هر دمي باشد ز غنچه تازه تر

عشق آن زنده گزين، کو باقيست                   کز شراب جان فزايت ساقيست

عشق آن بگزين که جمله انبيا                        يافتند از عشق او کار و کيا

تو مگو ما را بدان شه بار نيست                      با کريمان کارها دشوار نيست.(14)

به همين دليل است که عارفان مي گويند: اگر وجود خداوند را از اين جهان حذف کنيم، ديگر جهان جاي زندگي نيست، و هرگز براي کارهايي که انجام مي دهيم، انگيزه و دليل عقلاني نخواهيم داشت. و اساساً زيستن در غياب خداوند ملال انگيز و ناخوشايند خواهد بود:« مَن اَعرَضَ عَن ذِکري فَاِنَّ لَهُ مَعيشَةً ضَنکاً؛(15) و هر که از ياد من روي برتابد، بي گمان، او را زيستن تنگ خواهد بود.»

زندگي بي دوست جان فرسودن است                         مرگ حاضر غايب از حق بودن است

عمر و مرگ اين هر دو با حق خوش بود                       بي خدا آب حيات آتش بود(16)

و به همين دليل است که اولياي بزرگ خداوند، هيچ کاري را ـ چه فکري، چه بدني، چه مالي ـ جز براي رضاي خداوند انجام نمي دادند. نه تنها خواستار پاداشي نبودند، حتي انتظار شکر زباني را نيز، نداشتند:« وَ يُطعِموُنَ الطَّعامَ عَلي حُبِّهِ مِسکيناً وَ يَتيماً وَ اَسيراً. اِنَّما نُطعِمُکُم لِوَجهِ اللهِ لا نُريدُ مُنکُم جَزاءً وَ لا شَکُوراً؛(17) و خوراک را با دوست داشتنش، به بينوا و يتيم و اسير مي دهند. [با خود مي گويند:] شما را تنها براي خشنودي خدواند خوراک مي دهيم، نه پاداش از شما خواهانيم و نه سپاسي.» و اين بي اعتنايي، حتي به سپاسگزاري زباني، براي اين بود که مي دانستند آدمي هرگز، به حقيقت اخلاص دست نمي يابد مگر آن که در انجام کارهايش، جز خدا را منظور نکند و اين تعليم بزرگ انساني را از پيامبر اکرم (ص) آموخته بودند که فرموده بود:« اِنّ لِکلّ حَقٍّ حَقيقَةً وَ ما بَلَغَ عَبدٌ حقيقةَ الِاخلاصِ، حَتّي لا يُحِبَّ اَن يُحمَدَ عَلي شَئٍ مِن عَمَلٍ؛(18) هر حقي را حقيقتي است؛ و هيچ بنده اي به حقيقت اخلاص نمي رسد مگر هنگامي که دوستار آن نباشد که براي عملي که کرده است او را ستايش کنند.» آري، بندگان خالص خداوند چنين اند، خوش ندارند که در برابر نيکي هايي که به مردمان مي کنند، حتي اين پندار در ذهن شان راه يابد که به چاپلوسي گراييده اند و شنيدن ثناي خويش را دوست مي دارند. آن ها چنان خاکسار بودند که خود را در برابر خداوند هيچ هيچ مي دانستند. براي همين، از تحسين و ثناي مردمان به خاطر کاري که انجام داده بودند و گره فرو بسته اي که گشوده بودند، هرگز کام جان شان شيرين نمي شد. علي(ع) در «صفين» آن گاه که پاره اي از اصول فلسفه سياسي خود را بازگو مي کرد فرمود:« اِنَّ مِن حقِّ مَن عَظُمَ جَلالُ اللهِ في نَفسِهِ، وَ جَلَّ مَوضِعُهُ مِن قَلبِهِ اَن يَصغُرَ عِندَهُ ـ لِعِظمَ ذلِکَ ـ کُلُّ ماسِواهُ، وَ اِنّ اَحقَّ مَن کانَ کَذلِکَ لَمَن عَظُمت نِعمَةُ اللهِ عَلَيهِ، وَ لَطُف اَحسانُه اِليهِ، فاِنَّه لَم تَعظُم نِعمةُ اللهِ علي احدٍ الا ازدادَ حَقَّ اللهِ عَلَيهِ عِظَماً؛(19) بي گمان ناچيز ديدن همه چيز در برابر بزرگي خداوند، بخشي از حقوق اوست بر هر آن که شکوه خداي را در ژرفاي جان پذيرا باشد و او را در قلب جايگاهي شکوهمند دهد، و بي شک سزاوارترين کس به اين ويژگي هم او است که نعمت خداوند بر دوشش بيش تر سنگيني مي کند و از نيکي هاي سراسر لطف حق بهره اي افزون تر دارد، که بي ترديد نعمت خداوند بر دوش هر کس سنگيني کند، حق الهي نيز، بر وي بزرگي گيرد.»

اين که امام سجاد (ع) پس از درخواست ايمان و يقين و نيت و عمل و البته کامل ترين، برترين، بهترين و نيکوترين آنها را وفور نيّت؛ يعني کامل و تمام آن را طلبيد، براي اين که در نگاه او، هر چه جز خداست، حقير و ناچيز است. وجودش سرشار از ايمان است و يقين؛ يقيني که ميوه شيرين ايمان اوست و گرد و غبار شبهه ها و ترديد ها چهر ه آن را نپوشانده است. براي همين، به دنبال خواسته هايش، تصحيح يقين اش خواستار شد؛ يعني اصلاح و ثبات آن را؛ حالت و روحيه اي که اگر در جان آدمي نشست، همه وجود او را ـ سر تا قدم ـ نسبت به مقام پروردگارش خاضع مي کند؛ تا آنجا که جز خدا را نمي بيند و جز او را نمي خواهد:« اللهم وفِّر بِلطفکَ نيَّتي، و صَحِّح بِما عِندکَ يَقيني، و استَصلِح بِقُدرَتِکَ ما فَسَدَ مِنّي.» و مي سزد ما خاک نشينان که به پيروي از اين امام همام، و اين زينت پرستدگان، با او هم آوا شده از بارگاه عزت ربوبي بخواهيم، آن چه را که براي نگهباني و حراست از ايمان و يقينش، نيت و عملش خواست: بار خدايا! به لطف و مهر خويش، نيت مان را کامل فرما و از جانب خود، يقين مان را درست گردان و تباهي هاي اعمال مان را با توانمندي خويش به سامان آور.

دست گير از دست ما، ما را بخر                     پرده را بردار و پرده ما مدر

باز خر ما را از اين نفس پليد                           کاروش تا استخوان ما رسيد

از چو ما بيچارگان اين بند سخت                  کي گشايد اي شه بي تاج و تخت؟

اين چنين قفل گران را اي ودود                    کي تواند جز که فضل تو گشود؟

ما ز خود سوي تو گردانيم سر                        چون تويي از ما به ما نزديک تر

اين دعا هم بخشش و تعليم تست                 گرنه در گلخن گلستان از چه رست؟

يا ربّ اين بخشش نه حد کار ماست              لطف تو لطف خفي را خود سزاست(20)

----------------------------------------------

پانوشت ها :

1. اسرا، آيه 63.

2. شوري، آيه 19.

3. هود، آيه 108.

4. توبه، آيه112.

5. انعام، آيه54.

6. زخرف، آيه 86.

7.  نساء، آيه28.

8. کشف الاسرار و عدّة الابرار، ج 9، ص 31.

9. ابراهيم، آيه 18.

10. نور، آيه 39.

11. بحار الانوار، ج 77، ص 165.

12. بقره، آيه138.

13. نحل،آيه 96.

14. مثنوي، دفتر يکم، بيت 221 ـ 217 ـ 205.

15. طه، آيه124.

16. مثنوي، دفتر پنجم، بيت771،770.

17. انسان، آيه 8 و 9. جمهور مفسران اهل تسنن و شيعه به اتفاق بر آن اند که اين آيات درباره علي و فاطمه نازل شده است. هنگامي که پيامبر(ص) به خانه ايشان آمد و حسن و حسين (ع) را بيمار ديد، علي و فاطمه(س) را فرمود: نذري کنيد تا فرزندان شما صحت يابند. ايشان نذر کردند که سه روز روزه بگيرند. خداي تعالي حسن و حسين را شفا بخشيد و ايشان روزه گرفتند و مقداري جو به وام گرفته يا به مزد کاري به دست آورده آرد کردند، و سپس نان پختند و هنگام مغرب که خواستند افطار کنند مسکيني به در خانه آمد و درخواست طعام کرد؛ طعام خود را به او دادند و با آب روزه گشاده و شب را گذرانيدند. روز ديگر روزه گرفتند يتيمي به در خانه آمد، نيز هم چنان کردند؛ شب سوم اسيري سر رسيد، خوردني خود را به وي دادند و حق سبحان و تعالي اين آيت فرستاد که: «يُوفون بِالنذرِ وَ يَخافُون يوماً کانَ شَرُّه مُستطيراً وَ يُطعِموُن الطَّعامَ؛ به پيمان خود وفا مي کنند و از روزي مي هراسند که شر آن همه گير است و خوراک را ...». رجوع شود به تفسير کشاف، ج 4، ص 196.

18. مستدرک الوسائل، ج 1، ص 120.

19. نهج البلاغه، خورشيد بي غروب، ص 246، خطبه207.

20. مثنوي، دفتر دوم، بيت 2449- 2443.

صفحه1 از108
بازگشت به بالا