دکتر یوسفی، هیات علمی دانشگاه مفید و از اعضای مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم در گفت‌وگو با «انتخاب»: حذف ۴ صفر از پول ملی محاسبات حسابداری را آسان‌تر و مبادلات را تسهیل می‌کند/ اگر اصلاحات ساختاری در اقتصاد انجام دهیم، این اقدام، یک گام مثبت است.
حجت الاسلام دکتر محمدرضا یوسفی می‌گوید: حذف صفر از پول ملی، روی تورم و ساختار‌ها هیچ تاثیری ندارد، اما چند موضوع دیگر نیز وجود دارد. یکی از آن‌ها بحث‌های حسابداری است. به عنوان مثال، هنگام محاسبه بودجه و وارد کردن جزئیات ارقام آن و بیان آن‌ها به ریال، به ارقام بالایی برخورد می‌کنیم. طبیعتا حذف صفر باعث می‌شود که محاسبات حسابداری مالی آسان‌تر شود. حذف صفر شاید در مبادلات هم تسهیل ایجاد کند.
محمد رضا یوسفی، عضو هیات علمی دانشگاه مفید می‌گوید: حذف صفر از پول ملی، روی تورم و ساختار‌ها هیچ تاثیری ندارد، اما چند موضوع دیگر نیز وجود دارد. یکی از آن‌ها بحث‌های حسابداری است. به عنوان مثال، هنگام محاسبه بودجه و وارد کردن جزئیات ارقام آن و بیان آن‌ها به ریال، به ارقام بالایی برخورد می‌کنیم. طبیعتا حذف صفر باعث می‌شود که محاسبات حسابداری مالی آسان‌تر شود. حذف صفر شاید در مبادلات هم تسهیل ایجاد کند.
یوسفی در گفتگو با خبرنگار «انتخاب»، گفت: حذف صفر نخستین بار در کشور آلمان بعد از جنگ جهانی رخ داد. آن‌ها که تورم بسیار شدیدی را تجربه کرده بودند، اقدام به حذف صفر کردند. تا کنون این اتفاق در بیش از ۷۰ کشور جهان رخ داد و این کشور‌ها از ۳ تا ۶ صفر و حتی بیشتر از پول ملی خود حذف کرده اند.
او افزود: آخرین مورد برای کشور دیمباوه بود که ۳ صفر از پول ملی خود حذف کرد. این کشور قبل از حذف صفر حدود هزار درصد تورم داشت و بعد از حذف، تورم آن به یک ملیون درصد رسید.
یوسفی تصریح کرد: به لحاظ اقتصادی، حذف صفر در واقع تغییر یک عدد بیشتر نیست و از آنجا که همان نسبت‌های قبلی باقی می‌ماند، واقعیت‌های اقتصادی تفاواتی نمی‌کند. به عنوان نمونه، اگر ۴ صفر از پول ملی کم کنیم، یخچالی را که قبلا ۵ میلیون تومان قیمت داشت، به قیمت ۵۰۰ تومان می‌خریم. اما هم زمان با حذف ۴ صفر از این هزینه ها، ۴ صفر از حقوق ما هم حذف خواهد شد. یعنی کسی که ماهی ۵ میلیون حقوق دریافت می‌کرد، حالا ماهی ۵۰۰ تومان دریافت خواهد کرد؛ بنابراین اگر قبلا نسبت حقوق به خرید یخچال یک بوده پس از حذف ۴ صفر نیز تفاوتی نخواهد کرد.
او با بیان اینکه حذف صفر، روی تورم و ساختار‌ها هیچ تاثیری ندارد، گفت:، اما چند موضوع دیگر نیز وجود دارد. یکی از آن‌ها بحث‌های حسابداری است. به عنوان مثال، هنگام محاسبه بودجه و وارد کردن جزئیات ارقام آن و بیان آن‌ها به ریال، به ارقام بالایی برخورد می‌کنیم. طبیعتا حذف صفر باعث می‌شود که محاسبات حسابداری مالی آسان‌تر شود. حذف صفر شاید در مبادلات هم تسهیل ایجاد کند.
او ادامه داد: از طرفی، به دلیل وضعیت اقتصادی، مدت‌هاست پول خرد و درشت ما به هم ریخته. یعنی فرض کنیم قبلا با یک ریال می‌توانستیم فلان جنس را بخریم، اما الان همان یک ریال، هزار تومان شده؛ بنابراین قالب آن تغییر کرده و از یک ریالی که پول کوچکی بود به یک پول کاغذی و خاصی تبدیل شده.
این استاد دانشگاه مفید افزود: نکته دیگر اینکه از نیمه دهه ۵۰ تورم ما همواره دو رقمی بود تا اینکه همین یکی دو سال پیش که تورم تا مرز ۱۰ و ۹ رسید و ابلته دوباره دورقمی شد؛ بنابراین ما همیشه با تورم‌های ۲ رقمی مواجه بودیم و به همین دلیل کاهش ارزش پول ملی به طور شدید مواجه هستیم. او با اشاره به آثار روانی این اقدام گفت: معمولا کاهش ارزش پول ملی با آثار روانی همراه است. کاهش ارزش صفر‌ها در واقع پیامی را به جامعه ابلاغ می‌کند و آن این است که روند ما در گذشته مورد پسند ما نبود و ارزش پول ملی ما کاهش پیدا کرده بود.
یوسفی افزود: اگر ما این کار را انجام دهیم، باید اصلاحات ساختاری هم انجام داده باشیم و اقتصاد را به یک ثباتی رسانده باشیم. نرخ رشد تورم به ثبات رسیده باشد، یعنی هم پایین باشد هم باثبات. رشد نقدینگی با ثبات و رشد اقتصادی متعارف باشد. تحت این شرایط، حذف چند صفر یک گام مثبت است. ولی گام مثبت بعد از این وقایع رخ می‌دهد یعنی در زمان ثبات و تداوم ثبات اقتصادی. این اتفاق می‌تواند انرژی مثبتی به مردم منتقل کند. او در عین حال گفت: ولی در شرایطی که اقتصاد دچار بی ثباتی باشد، این سیاست را زیر سوال خواهد بود. وضعیت کنونی که ما در اقتصاد جالب نیست. از این نظر که تورم ۲ رقمی داریم. در چنین شرایطی اگر حذف صفر انجام شود، مردم می‌گویند باز هم با تورم مواجهیم.
او با اشاره به پیش بینی‌ها از وضعیت اقتصادی کشور در سال آینده، کسری بودجه، رشد نقدینگی، پیش بینی اکونومیست و بانک جهانی از رشد منفی سه درصدی اقتصاد ایران و تداوم فشار‌های آمریکا گفت: مجموعا نمی‌توان گفت که سال آینده ثبات اقتصادی را تجربه می‌کنیم. واقعیت این است که ما در حالت جنگ با دولت آمریکا قرار داریم؛ آن‌ها یک جنگ تمام عیار اقتصادی را با یک نگاه جامع علیه ما طراحی کرده اند. یعنی به تمامی لوازمی که به اقتصاد ما ضربه می‌زند، رو توجه کرده اند؛ از جنگ روانی گرفته تا خیلی چیز‌های دیگر.
یوسفی با اشاره به شرایط داخلی اقتصاد کشور افزود: همین امسال ما ۷۰ هزار میلیارد رشد نقدینگی داشتیم؛ تورم ۲ رقمی داشتیم و رشد اقتصادی بدی را هم تجربه می‌کنیم. در این شرایط، پیش بینی ما این است که اقدام به حذف صفر، در این شرایط، اقدام مثبتی تلقی نمی‌شود. ما نیازمند این هستیم که این دو یا سه سال را بگذرانیم و به یک ثبات اقتصادی برسیم. زمانی که این اتفاق افتاد، آن وقت می‌توان درمورد حذف صفر فکر و تصمیم گیری کرد.
این استاد دانشگاه مفید تاکید کرد: کشور‌هایی که از پول ملی خود، چند صفر حذف کرده انند، همگی آن اصلاحات را انجام داده بودند. ترکیه یکی از کشور‌هایی بود که پولش واقعا بی ارزش شده بود. این کشور در حوزه پولی و مالی اصلاحات ساختاری انجام داد و سپس ۶ صفر از پول خود حذف کرد آلمان هم همینطور. اما زیمبابوه بدون انجام اصلاحات پولی و سیستم مالی اقدام به حذف صفر کرد که نتیجه آن، ادامه تورم بود و حتی انتظارات را بدتر کرد. او تاکید کرد: بنابراین اولا این اقدام را باید در شرایط باثبات انجام دهیم. دوم اینکه قبل از آن باید اصلاحات ساختاری را پیاده کنیم. سومین نکته این است که مردم معتقدند ارزش پول ملی ما پایین آمده و ممکن است همین چند صفر را علامت این کاهش ارزش پول تلقی کنند.
او ادامه داد: توجیه مردم اهمیت زیادی دارد. باید از ابزار اطلاع رسانی مثل صدا سیما درست استفاده بکنیم. بانک مرکزی اگر خواست این کار را انجام دهد، باید مردم را توجیه کند. ما در سال ۷۱ هم این بحث را داشتیم که جدی گرفته نشد. بار دوم هم در زمان آقای مظاهری به عنوان ریس بانک مرکزی بود و بار سوم در زمان آقای بهمنی. بار چهارم هم ۲ سال گذشته بود که مطرح شد. نکته آخر اینکه حذف صفر همان طور که گفتم در حسابداری مالی ما اثر مثبتی خواهد گذاشت.
سید سراج الدین موسوی
این روزها در میان حیرت اهل سیاست ، مصاحبه ای از شخصیت ارزشمند و عزیز جناب آیت الله سید محمد موسوی خویینی و در نقد شخصیت کم نظیر و سیاستمدار بزرگ کشورمان حضرت آیت الله هاشمی منتشر شد که حاوی نقدهای آقای موسوی نسبت به آقای هاشمی بود. و همین هم بهانه ای شد تا گروهی در دفاع از آقای هاشمی بر آقای موسوی بتازند و بعضاً با عقده گشایی با ایشان برخورد کنند.
در این میان چند نکته را حتما باید لحاظ کرد تا خدای نکرده حقی ضایع نشود و نسلهای حاضر دچار اشتباه نشوند. من به عنوان کسی که از نزدیک با آقای موسوی آشنایی دارم و همچنین به عنوان کسی که همواره به عنوان مدافع اقای هاشمی شناخته می شوم، لازم است قبل از هرچیز اشاره کنم که این دو بزرگوار را عزیز می دانم و با هر نوع تحقیر و تخریب ایشان مخالفم.
نکته اول: متأسفانه این مصاحبه در زمانی بد انتشار یافت. ضمن اینکه لازم است که اشاره کنم که آقای موسوی این سخنان را به عنوان یک مصاحبه مطبوعاتی مطرح نکرده بودند بلکه در تصور ایشان این مطالب برای یک پروژه تحقیقاتی و در راستای یک مجموعه مطالب که قرار است بعدها مورد بازبینی قرار گیرد، بوده است. طبیعی است که در فضایی برای شناخت یک جریان، سخنان از آنچه ممکن است در فضای بزرگداشت کسی ابراز شود متفاوت است. ضمن اینکه باید توجه داشت که این مصاحبه بنا به درخواست نزدیکان آقای هاشمی و جهت انجام یک پروژه مطالعاتی-و نه یک مصاحبه مطبوعاتی- انجام شد.
‎همچنین باید گفت که از همان ابتدا آیت الله موسوی خوئینی یادآور شده بودند که در صورت سخن  گفتن درباره آقای هاشمی تمام نکات مثبت و منفی مدنظر خویش را مطرح خواهند کرد و این مسأله با استقبال خانواده آیت الله هاشمی مواجه شده بود.
نکته مهم دیگر آنکه ایشان طبق حقّ هر مصاحبه شونده، تأکید کرده بودند که متن نهایی پیاده شده را باید مورد بررسی و تایید قرار دهند.
حال اینکه چرا تصور مصاحبه کننده و هماهنگ کننده با آنچه ایشان در نظر داشته اند، متفاوت بوده، البته جای تأمل دارد. همانطور که حاشیه رفتن های مصاحبه کننده نیز جای سؤال بسیار باقی می گذارد.
نکته دوم: کسانی که با این دو بزرگوار آشنا بودند، می دانستند که در نگاه ایشان به مسائل اختلاف نظر فراوانی وجود دارد و این اختلاف از آغاز انقلاب وجود داشته است. اما همه دوستان همواره از احترام آنها به هم نیز آگاهی داشتند. این سخنان که نقد تندی نسبت به آیت الله هاشمی معرفی شده، اولین بار نیست که مطرح می شود و تنها تفاوت آن است که این بار این گلایه ها و اختلافات به سطح عموم کشیده است. البته من هرگز این امر را نمی پسندم و حتی با بسیاری از نقطه نظرات آقای موسوی هم موافق نیستم و سالها قبل هم در این باره با ایشان و سرور ارجمند جناب آقای کروبی اختلاف داشته ام و صد البته نسبت به برخی از «کارهای نکرده آقای هاشمی» که باید در زمان خود واقع می شد، انتقاد دارم، اما لازم است اشاره کنم که آقای خویینی ها علیرغم همین نظرات در سال های اخیر حامی و مدافع جدی اقای هاشمی بود و از اجحافی که در حق او روا داشته می شد، انتقاد داشت و در دهه آخر عمر آقای هاشمی از مدافعین فکر و سخن ایشان محسوب می شد. اگر سخنی از ناحیه ایشان مطرح است، مربوط به ادوار قبل است و نه این سالها. و چنان که گفتم مربرط به تبیین دوره های مختلف زندگی آقای هاشمی بوده است.
نکته سوم: این سخنان اگر چه در نگاه بیرونی نقدهایی تند و سنگین است، ولی کسی که با فضای ادبیات آقای موسوی آشنا باشد، به راحتی در می یابد که این سخنان اصلا از تندی و گزندگی خاصی بهره نمی برد. ادبیات درونی و متعارف ایشان وقتی قرار نباشد سخنی در سطح عموم نشر یابد، همین است و همانند این سخنان را ایشان درباره همه رجال سیاسی ایران بازگو کرده اند و می کنند. همه آشنایان ایشان اذعان دارند که جز حضرت امام که هرگز سخنی از آقای موسوی خویینی در نقد ایشان شنیده نشده، هیچ کسی نیست که ایشان او را بنا به فکر و نظر خود نقد نکند. نظرات ناشی از ذکاوت و هوش سرشار ایشان در این میدان البته همیشه مورد قبول واقع نمی شود ولی همه ایشان را به حریت و آزادگی و شجاعت و صراحت می شناسند.
نکته چهارم: این روزها شاهدیم که انتشار مصاحبه اقای موسوی، به عده ای بهانه داده تا نسبت به ایشان از حد انصاف خارج شوند و تا طرح موضوعاتی نظیر «انتساب ترور اقای هاشمی به شاگردان اقای موسوی»، پیش روند.
  اگر خاطر اقای هاشمی عزیز است که هست و اگر نباید نسبت به ایشان تخریب صورت گیرد ، اما همین نکته درباره اقای موسوی هم جاری است. موسوی خویینی از زمره بزرگ ترین یاران و حواریون امام و از نزدیک ترین دوستان مرحوم یادگار امام بوده و هست. نقد سخنان ایشان یک مطلب است و دریدن حرمت ها مطلبی دیگر. هاشمی زنده است و خواهد بود چنانکه این مطلب هرگز مورد اشکال جناب اقای موسوی نیست ولی فراموش نکنیم که حرمت موسوی خویینی نیز باید پاس داشته شود، چنانکه این امر هم حتما موجب شادی روح آیت الله هاشمی است.
و نکته آخر اینکه در این روزها که مملکت در میان حماقت های دشمنان خارجی و نادانی های افراطیون داخلی گرفتار است، هاشمی و موسوی خویینی دو وزنه عقلانیت سیاسی هستند. این وزنه ها را نباید از «کفه عقلانیت گرایان» خارج کرد و یا در مقابل هم نشاند. همه و بیش از همه این بزرگوار و دوستان این دو عزیز در این زمینه مسئول اند.
ابراهیم منهاج دشتی
داستان حضرت آدم(ع) بخش سوم:
مجموعه مطالبی با عنوان «اقتضائات بشری پیامبران از دیدگاه قرآن» اثر قرآن پژوه معاصر و مترجم نهج البلاغه حضرت آیت الله ابراهیم منهاج دشتی از اعضای مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم به تدریج در سایت مجمع منتشر می شود. این مجموعه مطالب با استناد به آیات قرآن و با هدف نفی غلو و تصور مقامات و حالات فوق بشری نسبت به پیامبران ارائه می شود و طبق گفته نویسنده فوایدی بر آن متصور است، از جمله: ۱- اخلاص در توحید و افزایش توجه به خدا و کاهش توجه به غیر او و عدم اغراق در تعظیم پیامبران و اولیا به گونه ای که حاجبی بین انسان و درک عظمت خدا باشند و ۲- تقویت احساس مسئولیت انسان در تعیین سرنوشت خویش و جامعه و جلوگیری از رفع تکلیف از خود به بهانۀ توسّل و واگذاری امور به ظهور یک دست غیبی است که در طول تاریخ کم وبیش وجود داشته و در روحیه ما اثر منفی گذاشته و ظاهرا در کاهش قدرت خلاقیت و ابتکار ما تأثیر منفی داشته است. در قسمت پنجم با استناد به آیات قرآن به بررسی داستان خلقت حضرت آدم پرداخته می‌شود.
این داستان در هشت سورۀ قرآن کریم وارد شده: سورۀ بقره، از آیۀ 30 تا 38، سورۀ اعراف، از آیۀ 11 تا 25، سورۀ حجر، از آیۀ 26 تا 43، سورۀ إسراء، از آیۀ 61 تا 65، سورۀ کهف، آیۀ 50، سورۀ طه، از آیۀ 115 تا 123 ، سورۀ سجده آیه از 7 تا 9 و سورۀ ص، از آیۀ 71 تا 85.
هر چند مطلب مورد بحث یعنی اقتضائات بشری پیغمبران، در همه این آیات مطرح نشده، ولی همان طور که اشاره شد، جهت توجه به نکته ای که از تکرار این داستان در قرآن به دست می آید، ابتدا همه این آیات وارده در این هشت سوره را مطرح می کنیم، و بعد به توضیح نکاتی که ارتباط مستقیم به بحث حاضر یعنی اقتضائات بشری دارد، و در سه سورۀ بقره و اعراف و طه آمده می پردازیم.
 یک - سورۀ بقره، آیات 34تا 38:
وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ : اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْليسَ أَبى‏ وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرينَ (34)قُلْنا يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَ كُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمينَ(35) فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ عَنْها فَأَخْرَجَهُما مِمَّا كانا فيهِ وَ قُلْنَا : اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى‏ حينٍ(36) فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحيمُ(37) قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَميعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلا هُمْ يَحْزَنُونَ(38)
 و آن هنگام که به فرشتگان گفتیم : سجده کنید برای آدم و آنها سجده کردند به جز ابلیس که امتناع کرد و تکبر ورزید و به صف کافران پیوست (34)به آدم گفتیم : تو و زنت ساکن بهشت باشید و از هر کجا که خواستید، بدون کم و کاست، بخورید ولی به این درخت نزدیک نشوید که اگر نزدیک شوید در زمره ظالمین قرار خواهید گرفت(35) ولی شیطان با تشویق آنها به آن درخت، آنها را به لغزش کشاند و از بهشت اخراج کرد. ما هم به آنها گفتیم : حالا با هم از بهشت پایین بروید در حالی که بعضی دشمن بعضی دیگرید. و تا مدتی در زمین قرار خواهید گرفت و در آن بهره مند خواهید شد( 36) اینجا بود که آدم از جانب خدا کلماتی دریافت نمود و با استفاده از آنها توبه کرد، خدا هم توبه او را پذیرفت. چون او توبه پذیر و مهربان است(37) به آنها گفتیم : حالا به طور دسته جمعی از بهشت پایین بروید (و ساکن زمین شوید) ولی هر وقت از جانب من هدایتی برای شما بیاید، هر کدام که از هدایت من پیروی کنند دچار خوف و اندوهی نخواهند شد(38) (ظاهرا این جمله آخر خطاب به آدم و حوا به اعتبار نسل شان باشد)
 دو - سورۀ اعراف، آیات 11 تا 25:
 وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ : اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْليسَ لَمْ يَكُنْ مِنَ السَّاجِدينَ(11) قالَ ما مَنَعَكَ أَلاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ ؟ قالَ : أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَني‏ مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طينٍ(12)قالَ فَاهْبِطْ مِنْها فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فيها فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ الصَّاغِرينَ(13) قالَ أَنْظِرْني‏ إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ(14) قالَ : إِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرينَ(15) قالَ فَبِما أَغْوَيْتَني‏ لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقيمَ(16)  ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْديهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَيْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ وَ لا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شاكِرينَ(17) قالَ اخْرُجْ مِنْها مَذْؤُماً مَدْحُوراً لَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكُمْ أَجْمَعينَ(18) وَ يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ فَكُلا مِنْ حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمينَ(19) فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ لِيُبْدِيَ لَهُما ما وُورِيَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما وَ قالَ ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ إِلاَّ أَنْ تَكُونا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونا مِنَ الْخالِدينَ(20) وَ قاسَمَهُما إِنِّي لَكُما لَمِنَ النَّاصِحينَ(21)  فَدَلاَّهُما بِغُرُورٍ فَلَمَّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَ ناداهُما رَبُّهُما : أَ لَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ وَ أَقُلْ لَكُما إِنَّ الشَّيْطانَ لَكُما عَدُوٌّ مُبينٌ(22) قالا رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ(23)  قالَ اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى‏ حينٍ(24) قالَ فيها تَحْيَوْنَ وَ فيها تَمُوتُونَ وَ مِنْها تُخْرَجُونَ(25)
 همانا شما را آفریدیم و به این صورت درآوردیم سپس به فرشتگان گفتیم : سجده کنید برای آدم. آنها هم سجده کردند مگر ابلیس، که از سجده کنندگان جدا شد(11) خدا به او گفت : چه چیزی تو را از سجده کردن باز داشت، وقتی که به تو امر کردم؟ ابلیس گفت : برای اینکه من از او بهترم. چون مرا از آتش آفریده ای و او را از خاک (12) خدا به او گفت : حالا که تمرّد کردی از بهشت پایین برو. چون برای تو روا نیست که در اینجا تکبر بورزی. پس برو بیرون که از خوار شدگان خواهی بود(13) شیطان گفت : تا روز قیامت که آدمیان برانگیخته شوند به من فرصت بده(14) خدا گفت : به تو  فرصت دادم (15)شیطان گفت : حالا که با این امتحان مرا اغوا کردی من هم سر راه آنها خواهم نشست(16) و از همه طرف، جلو و عقب و راست و چپِ آنها خواهم آمد و آنها را گمراه خواهم کرد که بیشتر شان شکر گذار تو نخواهندشد(17) خدا به او گفت : از بهشت برو بیرون! چون تو مذموم و مطرودی! جهنم را پر خواهم نمود از تو و از آنها که از تو پیروی نمایند(18)  و به آدم گفتیم : ای آدم تو و زنت در بهشت ساکن باشید و از هر چه خواستید بخورید ولی به این درخت نزدیک نشوید که اگر نزدیک شوید از ستمکاران خواهید شد(19) ولی شیطان آنها را به وسوسه انداخت چون می خواست  اعضای زشتِ پوشیده بدن آنها را برهنه نماید. و لذا به آنها گفت : خدا شما را از این درخت نهی نکرده مگر برای اینکه نخواسته شما فرشته باشید یا در اینجا جاودان بمانید. (یعنی اگر از این درخت بخورید فرشته می شوید یا برای همیشه اینجا ماندگار می شوید)(20) و برای آنها قسم خورد که : من خیرخواه شما هستم(21) پس با این فریب آنها را پایین کشید و چون آن درخت را چشیدند عورت هاشان در نظرشان پدیدار شد و شروع کردند به بافتن برگ درختان بهشت به روی بدن خود. در این هنگام خدا آنها را صدا زد و به آنها گفت : مگر من شما را از آن درخت منع نکردم و به شما نگفتم که شیطان دشمن مسلم شما است ؟(22)  آنها گفتند : پروردگارا ما به خود ظلم کردیم و اگر ما را نبخشی و به ما رحم نکنی حتماً زیان کار خواهیم بود(23)خدا به آنها گفت : از بهشت پایین برید در حالی که بعضی از شما دشمن بعضی دیگرید. و تا زمان معینی در زمین قرارگاهی خواهید داشت و از نعمت های آن بهره مند خواهید بود(24) در آنجا زندگی می کنید و در آنجا می میرید و در روز قیامت از آنجا اخراج می شوید (25)
 سه - سورۀ حجر، آیات 28تا 43:
و َإِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ : إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ(28) فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي‏ فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ(29)فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ(30)إِلاَّ إِبْليسَ أَبى‏ أَنْ يَكُونَ مَعَ السَّاجِدينَ (31)قالَ  يا إِبْليسُ ما لَكَ أَلاَّ تَكُونَ مَعَ السَّاجِدينَ(32)  قالَ لَمْ أَكُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ(33)قالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّكَ رَجيمٌ(34) وَ إِنَّ عَلَيْكَ اللَّعْنَةَ إِلى‏ يَوْمِ الدِّينِ(35) قالَ رَبِّ فَأَنْظِرْني‏ إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُون(36) قالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرينَ(37) إِلى‏ يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ(38) قالَ رَبِّ بِما أَغْوَيْتَني‏ لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعينَ(39) إِلاَّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ(40) قالَ هذا صِراطٌ عَلَيَّ مُسْتَقيمٌ(41) إِنَّ عِبادي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ إِلاَّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوينَ(42) وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعينَ(43)
 و آن هنگام که خدا به فرشتگان گفت : من از گِل باز ماندۀ از لجن گندیده بشری خواهم آفرید(28) پس وقتی که او را ساختم و روح خود را در او دمیدم شما برای او به سجده بیفتید(29) فرشتگان هم همه سجده کردند(30)
مگر ابلیس که امتناع ورزید از اینکه با آنها سجده کند(31) خدا به او گفت : تورا چه شد که با آنها سجده نکردی؟ (32) ابلیس گفت : شایسته نیست که من سجده کنم برای بشری که او را از گل خشکیده از لجن گندیده آفریده ای(33) خدا به او گفت : پس از بهشت بیرون برو! چون تو طرد شده ای!(34)  و تا روز قیامت لعنت خواهی شد(35) ابلیس گفت : پس تا روزی که اینها برای قیامت برخیزند به من فرصت بده(36)  خدا گفت : باشد به تو فرصت دادم(37) تا روزی که وقت آن معلوم است(38) ابلیس گفت : پروردگارا ! حالا که مرا به وسیلۀ آدمیان امتحان و اغوا کردی من هم گناهان را در نظر آنها زیبا جلوه خواهم داد و همه آنها را اغوا خواهم کرد(39) مگر آنها که بندگانِ خالص تو باشند(40) خدا گفت : این همان راه راستی است که به من منتهی می شود(41) چون تو بر بندگان من تسلط نخواهی یافت مگر گمراهانی که از تو تبعیت کنند(42) و جهنم وعده گاه همه آنها خواهد بود(43)
 چهار - سورۀ اسراء ، آیات 61 تا 65:
و إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ : اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْليسَ قالَ أَ أَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طيناً(61) قالَ : أَرَأَيْتَكَ هذَا الَّذي كَرَّمْتَ عَلَيَّ لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ إِلاَّ قَليلاً(62) قالَ : اذْهَبْ فَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزاؤُكُمْ جَزاءً مَوْفُوراً(63)  وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ وَ أَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ وَ شارِكْهُمْ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ وَ عِدْهُمْ وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلاَّ غُرُوراً(64)إِنَّ عِبادي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ وَ كَفى‏ بِرَبِّكَ وَكيلاً(65) 
 و آن هنگام که به فرشتگان گفتیم سجده کنید برای آدم و آنها سجده کردند مگر ابلیس که گفت : آیا من سجده کنم برای کسی که او را از گل آفریده ای؟! (61)و گفت : خواهی دید که این کسی که بر من فضیلت داده ای، اگر تا روز قیامت به من مهلت بدهی نسل او را به جز اندکی ریشه کن خواهم نمود(62)خدا گفت : برو! جهنم جزای خوبی است برای تو و هر کس که از تو پیروی کند(63)هرچه خواستی فریاد بکش و هر که را خواستی  تحریک کن و سواره و پیاده خود را بر آنها بشوران و در اموال و اولاد آنها شریک شو و هر چه خواستی وعده بده! ولی وعده شیطان چیزی نیست مگر فریب (64)تو بر بندگان من تسلط نداری. و خدا هم وکیل با کفایتی است! (65)
پنج - سورۀ کهف آیه 50:
وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ : اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْليسَ كانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ أَوْلِياءَ مِنْ دُوني‏ وَ هُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ بِئْسَ لِلظَّالِمينَ بَدَلاً (50)
 و آن هنگام که به فرشتگان گفتیم : سجده کنید برای آدم و آنها سجده کردند مگر ابلیس. او از جن بود و از امر پروردگارش سرپیچی کرد. پس چرا شما چه شده که او و نسل او را که دشمن شمایند در عوض من اولیاء خود قرار می دهید؟ این چه تعویض بدی است برای ستمگران! (50)
 شش - سورۀ طه، آیات 115 تا 123:
وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى‏ آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً(115) وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ : اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْليسَ أَبى‏(116)قُلْنا : يا آدَمُ إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوْجِكَ فَلا يُخْرِجَنَّكُما مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقى.(117) إِنَّ لَكَ أَلاَّ تَجُوعَ فيها وَ لا تَعْرى(118)وَ أَنَّكَ لا تَظْمَؤُا فيها وَ لا تَضْحى(119) ‏فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطانُ قالَ : يا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلى‏ شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْكٍ لا يَبْلى(120)فَأَكَلا مِنْها فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُماوَطَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَ عَصى‏ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى(121)‏ثُمَّ اجْتَباهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَيْهِ وَ هَدى(122)قالَ : اهْبِطا مِنْها جَميعاً بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً فَمَنِ اتَّبَعَ هُدايَ فَلا يَضِلُّ وَ لا يَشْقى(123)‏
 پیش از این با آدم عهد بسته بودیم ولی او فراموش کرد و ما عزم راسخی در او ندیدیم(115) و در آن هنگام که به فرشتگان گفتیم : سجده کنید برای آدم و آنها سجده کردند مگر ابلیس که امتناع کرد(116)ما هم به آدم گفتیم : ای آدم! این ابلیس دشمن تو و زن تو است. پس شما را از بهشت بیرون نکند که به مشقت بیفتید(117)شرایط هم طوری برای تو فراهم شده که در اینجا نه گرسنه شوی و نه برهنه(118)و نه تشنه شوی و نه زیر آفتاب سوزان گرما بخوری(119)ولی شیطان او را به وسوسه انداخت و به او گفت : آیا می خواهی درخت جاودانگی و ملک ابدی به تو نشان دهم؟(120) آدم و حوّا هم از آن درخت خوردند و در نتیجه عورت های خود را برهنه دیدند و برای پوشاندن آنها اقدام به بافتن برگ درختان بر بدن خود کردند. این بود که آدم عصیان ورزید و گمراه شد(121)ولی مجدّداً خدا او را برگُزید و او را مورد توجه قرار داد و هدایت نمود(122)  تا اینکه خدا به آدم و حوا گفت : حالا همه تان از بهشت پایین بروید. بعضی از شما دشمن بعضی دیگر خواهید بود. ولی وقتی از جانب من هدایتی برای شما بیاید هرکس از آن هدایت پیروی کند نه گمراه می شود و نه بدبخت(123)
 هفت - سورۀ سجده آیه 7 تا 9:
الَّذي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طينٍ (7)ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهينٍ (8)ثُمَّ سَوَّاهُ وَ نَفَخَ فيهِ مِنْ رُوحِهِ وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ قَليلاً ما تَشْكُرُونَ (9)
 خدایی که هرچه آفرید زیبا آفرید و مبدأ آفرینش انسان را گِل قرار داد (7)و بعد بقاء نسل او را در قطره ای از آب پستی قرار داد (8)سپس او را تکمیل کرد و از روح خود در آن بدمید و برای شما گوش و چشم و قلب قرار داد (9)
 هشت ـ سورۀ ص، آیات 71 تا 85:
إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ : إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طينٍ (71)فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي‏ فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ 72) فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ(73) إِلاَّ إِبْليسَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرينَ (74)قالَ : يا إِبْليسُ ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالينَ(75)قالَ : أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَني‏ مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طينٍ(76)قالَ : فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّكَ رَجيمٌ(77)وَ إِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتي‏ إِلى‏ يَوْمِ الدِّينِ(78)قالَ : رَبِّ فَأَنْظِرْني‏ إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ(79)قالَ : فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرينَ (80)إِلى‏ يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ(81)قالَ : فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعينَ(82) إِلاَّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ(83)قالَ : فَالْحَقُّ وَ الْحَقَّ أَقُولُ(84) لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكَ وَ مِمَّنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعينَ(85)
 آن هنگام که پروردگار تو به فرشتگان گفت : می خواهم از گِل بشری بیافرینم(71) و چون او را ساختم و روح خود را در او دمیدم شما در برابر او به سجده بیفتید(72)فرشتگان هم همه سجده کردند(73) مگر ابلیس که تکبر ورزید و از کافرین شد(74)خدا گفت : ای ابلیس چه چیزی تو را باز داشت از اینکه سجده کنی برای آنچه به دست خودم آفریده ام؟ می خواستی خود را بزرگ جلوه دهی یا اینکه از بزرگان بودی؟ (75)ابلیس گفت : من از او بهترم چون مرا از آتش آفریده ای و او را از گِل(76)خدا به او گفت : پس از بهشت برو بیرون! چون تو مطرودی(77)و تا روز قیامت مورد لعنت من قرار خواهی داشت(78)ابلیس گفت : خدایا! حالا که چُنین است پس تا روز قیامت که آنها برانگیخت می شوند به من مهلت بده(79)خدا گفت : باشد به تو مهلت دادم(80)تا روزی که وقتش معلوم است(81) ابلیس گفت : حالا که به من مهلت دادی، قسم به عزّتت که همۀ آنها را گمراه خواهم کرد(82)مگر آنها که بندگان خاص تو باشند(83)خدا گفت : حق همین است و آنچه می گویم حق است(84) که جهنم را از تو و همۀ کسانی که به دنبال تو بیایند پر خواهم نمود(85)
توضیحات:
۱- از تکرار این داستان چه نکته ای می شود آموخت؟
داستان حضرت آدم هم مانند بسیاری از داستان های قرآنی در قرآن تکرار شده. این تکرار اختصاصی به داستان ها ندارد بلکه بسیاری از مطالب در قرآن تکرار شده. سرّ این مطلب این است که قرآن کتابی است شفاهی که آیات و از جمله داستان های آن در فواصل زمانی متعدد و در مناسبات مختلف و با عبارات و سبک های مختلف در مدت حدود 23 سال نازل شده. بعضی از سوره ها و آیات آن مکی اند و بعضی دیگر  مدنی. این وضعیت به خاطر موضوع و شأن نزول قرآن است چون قرآن کتابی است کاربردی و عملی و متضمن ارشاد و موعظه و تذکر و ترغیب و تخویف و احکام که در مقاطع مختلف و بر حسب مقتضیات روز نازل می شده. لازمه چنین وضعی این بوده که حضرت پیغمبر(ص) و مؤمنین همیشه با وحی در ارتباط باشند که هم روحیه بگیرند و هم در مقاطع و شرائط مختلف بر طبق دستورات آن برنامه ریزی کنند. به عبارت دیگر قرآن مانند یک کتاب نوشتنی نبوده که داستان های آن با یک متن معین تنظیم و نوشته شده باشد و در موارد مناسب قرائت آن تکرار شود.
جالب توجه و نکته آموز این است که همه آیات این داستان در این چند سوره در عین حال که به روایت یک داستان پرداخته و یک هدف را دنبال می کنند، و اختلافی ماهوی ندارند، در عین حال آیات هر سوره آهنگ و سبک و لحن ویژه و لطافت مخصوص به خود دارند که با شیوه و آهنگ آیات سوره  دیگر متفاوت است. و همه آنها هم روان و فصیح و بلیغ اند به طوری که هیچ گونه اثری از تکلّف و تصنّع و ساختگی در آنها دیده نمی شود.
 اگر این آیات ساخته و پرداخته ذوق و اندیشه یک بشر بود که مانند یک شاعر و یک ادیب طبق نقشه ای که در ذهن خود پرورده و به انشا و تنظیم آن پرداخته و آن را ویرایش کرده بود، طبیعت امر چنین اقتضا می کرد که این داستان با یک لحن و یک شیوه و با یک متن بیان شود و در موارد و مناسباتی که نیاز به یادآوری آن باشد همان متن قرائت و تکرار شود.
تکرار یک داستان با ادبیاتی متفاوت، بدون تناقض و بدون تصنّع و تکلّف، با عباراتی رسا و دلنشین، غیر ممکن است که محصول تدبیر و ذوق و اندیشه یک بشر باشد.
این است معنی اعجاز و خدائی بودن قرآن که مخاطبین اولی آن بر حسب ذوق سلیم و فطری خود لطافت و اعجاز آن را دریافته و حلاوت و شیرینی آن در اعماق روح آنها نفوذ کرده بود. دلیل اینکه عده ای آن را سحر پنداشته اند همین لطافت و ظرافت خاص آن بوده که به اصطلاح از قبیل "یدرک و لایوصف" یعنی غیر قابل وصف است. و به همین دلیل است که مخاطبین اولی آن نمی توانستند در باره آن به قلم فرسائی به پردازند و بر کمیت و تعداد مقالات و کتب خود بیفزایند و به آنها افتخار نمایند.
 ۲- این داستان تمثیل است یا یک واقعه تاریخی:
 اکثر مفسرین به ظاهر عبارات این آیات اکتفا نموده و آن را اشاره به یک واقعه تاریخی گرفته اند که در ابتدای خلقت آدم به وقوع پیوسته. و همین طور فرشتگان و شیطان و جن را اشخاصی واقعی و خارج از ذهن انسان تصور کرده و این گفتگو ها را گفتگوهائی واقعی گرفته اند. این دیدگاه باعث شده که بسیاری از مسائل فرعی پیرامون این جریان مطرح شود که در پاسخ به آنها به تردید افتاده بلکه به بن بست رسیده و راهی برای پاسخ به آنها پیدا نکنند. و بعضی دیگر از مفسرین این داستان را از قبیل تمثیل و نمایش برای تقریب مفاهیم بعیدی به اذهان گرفته و از به ورود به مسائل جانبی و پیرامونی آن صرف نظر کرده اند.
فخر رازی در تفسیر آیات این داستان درسوره "ص" می نویسد: بعضی از صوفیان می گویند: "فرشتگانی که مامور به سجود برای آدم شدند همان قوای نباتی و حیوانی اند که در بدن انسان در خدمت نفس ناطقه اند و ابلیسی که سجده نکرد همان قوۀ وهمیه است که با قوۀ عاقله در نزاع است"
 محمد تقی مدرسی در تفسیر (مِن هَدیِ القرآن) در تفسیر آیات این داستان در سورۀ بقره می نویسد:   "مدیریت هر یک از قوای طبیعت به یک فرشته سپرده شده و چون همه فرشتگان برای آدم سجده کردند همه آن قوا در اختیار انسان قرار گرفتند.و چون مدیریت یکی از آن قوا یعنی طبیعت خود انسان و نفس أماره او به ابلیس سپرده شده بود و او برای آدم سجده نکرد، خود انسان مکلف به این شد که آن قوه را به سجود وادارد و برآن مسلط شود. بنا بر این اگر انسان بر نفس خود مسلط شود و آن را رام نماید، در واقع او را وادار به سجده یرای خود نموده است. آن وقت است که انسان بر همه قوای طبیعت مسلط گشته و مدیریت آنها را به دست می گیرد"
 ۳- موقعیت و مقام شیطان:
شیطان یا ابلیس که یکی از ارکان اصلی این داستان است پیش از این جریان از مقربان درگاه الهی بوده و به طوری که در آیه 50 سوره کهف آمده که از جن بوده. بنا بر این، استثناء او از جمع ملائکه که همه آنها سجده کردند مگر او، ظاهرا به این مناسبت باشد که او در جمع فرشتگان حضور داشته و از موقعیت و مقام بالائی برخوردار بوده. در بعضی منقولات هم آمده که او سابقا چهار هزار سال عبادت خدا کرده بوده. گفتگوی مستقیم خدا با او که در این آیات آمده هم حکایت از همین وضع دارد که او به نحوی دارای عظمت و تقربی بوده است.
بعضی از فرق ضاله، که این داستان را یک واقعه تاریخی دانسته و به استناد به بعضی منقولات گفته اند شیطان چهار هزار سال عبادت خدا کرده بوده، در صدد دفاع از شیطان برآمده و می گویند خداوند عالم به حضرت شیطان ظلم کرده که با این همه سابقه عبادت، به خاطر یک گناه او را برای همیشه طرد کرده.
۴- نهی آدم از خوردن آن درخت نهی مولوی بود یا ارشادی؟ و در نتیجه خطای آدم گناه بود یا ترک اولی؟
هر امر ونهی که از مولی یعنی فرمانروا صادر شود اگر صورت إلزامی داشته باشد مولوی محسوب می شود. بر همین اساس است که امر ها و نهی هائی که در باره احکام شرعی وارد شده،اگر نهی باشد مفاد آن حرام تلقی می شود و اگر امر باشد مفاد آن واجب تلقی می شود. همه محرمات و واجبات به امر و نهی مولوی، حرام یا واجب شده اند.ولی اگر امر و نهی مولی و فرمانروا صورت الزامی نداشته باشد بلکه جنبه نصیحت و ارشاد داشته باشد ارشادی محسوب می شود.
به عبارت دیگر، مولی به معنی فرمانروا، وقتی از باب اینکه فرمانروا است به زیر دست خود دستور دهد، دستور او مولوی و الزام آور است و وقتی از باب اینکه مرشد و راهنما است به زیر دست خود مطلبی توصیه کند، این خواسته او الزام آور نیست بلکه صرفا برای راهنمائی و ارشاد است.مخالفت با دستور مولوی خدا گناه و عصیان محسوب می شود ولی مخالفت با دستور ارشادی او گناه محسوب نمی شود و اصطلاحا به آن ترک اولی می گویند.
اوامر و نواهی در صورتی که از فرمانروا صادر شود به خودی خود و با صرف نظر از قرائن، بر حسب قول معروف ظهور در الزام یعنی وجوب یا حرمت دارند.ولی در موارد بسیاری به دلائل مختلفی از جمله کثرت اوامر و نواهی ارشادی این ظهور کمرنگ شده و قرائن و شواهد قاطعی بر اظهریت یکی از این دو معنی پیدا نمی شود، و لذا در ادله شرعیه موارد متشابه و مردد بین مولوی و ارشادی و در نتیجه موارد مردد بین وجوب و استحباب و حرمت و کراهت فراوان است.
اما نهی در این داستان، آنچه از ظاهر جمله "وَلا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمينَ در آیه ،19 و جمله "وَ ناداهُما رَبُّهُما أَلَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ" در آیه 22، و جمله "قالا رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ" در آیه 23، از سوره اعراف، و همین طور جمله " وَ عَصى‏ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى"در آیه 121سوره طه،و قرائن دیگری در سایر آیات این داستان،به دست می آید، این است که این آیات ظهور در این دارند که نهی از خوردن آن درخت، مولوی و إلزامی بوده و مخالفت آدم عصیان و گناه بوده است.
چون این آیات دلالت بر این دارند که خدا آدم را از خوردن آن درخت نهی کرده بوده ولی او تحت تاثیر فریب شیطان قرار گرفته و از آن درخت خورده است. ولی بعد پشیمان شده و استغفار کرده، خدا هم توبه او را پذیرفته و گناه او را بخشیده. ولی او را از بهشت اخراج کرده و به زمین فرستاده است.
 کسانی که آدم را در این آیات اشاره به فرد معین گرفته و مضافا بر این، او را پیغمبر دانسته اند و عصمت پیش از زمان نبوت را هم، شرط نبوت می دانند، با این اشکال مواجه شده اند که عصمت حضرت آدم(ع) چگونه با آیاتی که به صورت ظاهر دلالت بر عصیان آدم دارند سازگار است؟ اینها جهت دفع این اشکال، معنی ظاهر این آیات را تاویل برده و ادعا کرده اند که نهی خدا در اینجا ارشادی بوده نه مولوی و بر اساس این تاویل، گفته اند خطای آدم در خوردن از آن درخت نیز ترک اولی بوده نه معصیت، و لذا با عصمت او منافاتی ندارد.
معلوم است که این تاویل بر خلاف معنی ظاهر آیات است و تاویل بر خلاف معنی ظاهر هم در صورتی صحیح است که دلیلی قاطعی وجود داشته باشد که مولی معنی خلاف ظاهر را اراده کرده است، اینها می گویند دلیل ما بر این تاویل این است که به دلیل قطعی ثابت شده که پیغمبران معصوم اند و گناه نمی کنند حتی پیش از نبوت.بنا براین ممکن نیست که منظور خدا از این نهی، تحریم و معنوی مولوی آن باشد.
ولی آنچه در قرآن کریم در این باره آمده این است که پیغمبران در باره وحی و آنچه بر آنها نازل می شود و آنچه باید به مردم ابلاغ نمایند مخالف دستور خدا عمل نمی کنند و القائات شیطان نمی تواند آنها را منحرف نماید. و اما اینکه در طول عمر،حتی پیش از نبوت، مرتکب هیچ خلافی نمی شوند آیه صریح الدلاله ای دیده نمی شود. بلکه آنچه در داستان حضرت موسی(ع) آمده بر خلاف این است.چون او وقتی آن مرد قبطی را کشت، گفت "هذا من عمل الشیطان... ربِّ إنّی ظلمتُ نفسی فاغفِر لی فَغَفَرَ لَهُ" (آیه 15 و 16 سوره قصص)و وقتی فرعون آن قتل را به رخ او کشید در جواب گفت" فعَلتُها إذَن و أنَا مِن الضّالّین" یعنی آن وقت که مرتکب آن قتل شدم گمراه بودم.( سوره شعراء آیه 20) البته قائلین به عصمت انبیاء، حتی پیش از نبوت، این آیات را هم، تاویل می برند.
۵- بحث ها و سؤالات زیادی و احیانا انحرافی:
مدتی بعد از وفات حضرت پیغمبر(ص) روحیه تعبد و ایمان در بین مسلمین تدریجا رو به تنزل گذاشت. و در اثر ورود بعضی سؤالات و شبهات به فرهنگ مسلمین از مقوله کلام و فلسفه و روایاتی از سایر ادیان، به خصوص اسرائیلیات، ذوق و ذائقه فطری مسلمین که به واسطه آن عطر و روح اسلام در دل شان رخنه کرده بود تدریجا ضعیف و متزلزل شد و گرایش به اندوختن منقولاتی به عنوان علم دین در بین مسلمین بازار پیدا کرد و شرائطی برای ظهور مذاهب و فرق متعدد به وجود آمد، و در بین پیروان هر مذهب،صنفی به عنوان روحانی و مروج مذهبی با هویتی مقدس، و در عین حال با رقابت و حسادت بی نظیری در بین خود، پا به عرصه وجود گذاشت؛ سؤالات گوناگون و فراوانی پیرامون داستان حضرت آدم و امثال آن سر برآورد و بر سر زبان ها افتاد که گویا ایمان و اعتقاد ساده مؤمنین را هدف گرفته بود. از قبیل اینکه چگونه سجده بر آدم واجب شد با اینکه سجده اختصاص به خدا دارد؟ یا اینکه سجده برای خدا بود و آدم مانند کعبه،به عنوان قبله، در نظر گرفته شده بود؟ شیطان از ملائکه بود یا از جن؟ بهشتی که آدم در آن بود و از آن اخراج شد در زمین بود یا در آسمان؟ درخت ممنوعه چه درختی بود گندم یاچیز دیگر؟ منظور از آدم در این آیات نوع بشر است یا شخصی معین به عنوان ابو البشر؟ آدم پیغمبر بوده یا نه؟ و حوا چگونه آفریده شده؟ و اولاد آدم که خواهر و برادر بودند چگونه ازدواج کردند؟و شبیه این سؤالات که صرف نظر از اینکه راهی برای رسیدن به پاسخ قاطعی برای آنها، جز حدس و گمان وجود نداشت ، راه را برای ورود روایات اسرائیلی و شبهات فلسفی و کلامی به فرهنگ مسلمین باز کرد.
نظر به اینکه طرح این گونه سؤالات و بحث در باره آنها که نمایانگر توسعه معلومات نویسنده به حساب می آید، هیچ گونه نقشی در تبیین اهداف مورد نظر این آیات و مصبّ آنها که تذکر و پند گرفتن و تقویت ایمان باشد، ندارد. بلکه باعث اشتغال وقت و ذهن به مسائل انحرافی و موجب تشویش اذهان می شود، از طرح این گونه سؤالات در این مبحث صرف نظر شد.
۶- راه صحیح در تفسیر و بهره برداری ازآیات این داستان:
راه صحیح همان راه سلف صالح یعنی حضرت پیغمبر(ص) و مسلمین صدر اسلام است. و آن این است که پیش از خوض در این مسائل غیر ضروری و عمدتا انحرافی، به روی موضوع و اهداف مورد نظر این آیات و پیام های مهمی که در جهت تقویت ایمان و اصلاح جامعه بشری دارند تمرکز کنیم. و از ورود به جاده های خاکی و انحرافی و لغزنده که زمینه توسعه شبهات را فراهم می سازد و راه را برای ورود افکار شیطانی باز می کند، بر حذر باشیم.
 پیام ها و نکته های این آیات:
یک- اشاره به استعداد و قابلیت انسان:
دستور به ملائکه که برای آدم سجده کنند، و تعلیم اسماء به او، و عجز ملائکه از بیان آن اسماء،اشاره به این دارد که  انسان دارای استعداد و قابلیتی است که اگر قدر آن را بداند و آن را ضایع نکند می تواند به عنوان جانشین خدا بر قوای طبیعت تسلط یابد و در آنها تصرف نماید و در استخدام خود در آورد و از نعمت های الهی بهره مند شود و در جهت مصالح و سعادت نوع خود بکوشد.
انسانی که چنین استعدادی دارد شایسته نیست که خود را در برابر غیر خدا خوار و ذلیل نماید و در برابر او سر تعظیم فرو آورد و به بت پرستی و ستاره و آفتاب پرستی بپردازد. این استعداد در نهاد همه انسان ها وجود دارد و لذا هیچ انسانی حق ندارد استعداد و لیاقت انسان دیگر را نادیده بگیرد و به او به دیده تحقیر به بنگرد.
دو- خطرافتخار به نژاد و تبار:
شیطان منکر وجود خدا نبود بلکه آن قدر به خدا نزدیک بود که خدا او را در ردیف فرشتگان قرار داد و مستقیما با او گفتگو کرد و در نهایت تقاضای او برای مهلت تا روز قیامت را قبول کرد، ولی همین شیطان وقتی با تکیه بر تبار و نژاد خود بر آدم خاکی تکبر ورزید و برای او سجده نکرد، برای همیشه مطرود و ملعون شد. بنا براین پیام اصلی این داستان هشدار از عواقب نژاد پرستی است که عامل هلاکت ابدی شیطان شده.
بر اساس این دستور الهی هر نوع برتری طلبی و فخر فروشی بر اساس نژاد و قوم و نسب و هرگونه استثمار  انسان محکوم و مردود است.
آن طور که از لحن بعضی آیات قرآن در باره داستان های پیغمبران استفاده می شود آنها، در عرض مبارزه با بت پرستی با تبعیض نژادی نیز مبارزه می کرده اند بلکه ارتباط بین این دو امر به گونه ای بوده که گویا لازم و ملزوم یکدیگر بوده اند. تکرار اینکه مخالفان پیغمبران  مستکبرین بوده اند که در قرآن کریم به طور مکرر به صورت جمله" و قال الذین استکبرو من قومه"آمده، نیز از همین باب است.
سه - تاکید بر هشیاری و تسلط بر نفس:
آدم و حوا به دلیل عدم هشیاری در برابر دسیسه دشمن و عدم تسلط بر هوای نفس فریب شیطان خوردند و قسم او را باور کردند و در دام او افتادند. بنا بر این پیام دیگر این آیات این است که انسان هیچ وقت نباید از وسوسه های نفس أماره به سوء غفلت کند و در برابر دشمن مکار احساس امنیت کند و به راحت طلبی و تن پروری بپردازد.
چهار- نقش توبه در سعادت انسان:
شیطان و آدم هر دو اقدام به مخالفت با دستور خدا کردند. شیطان برای آدم سجده نکرد و آدم میوه آن درخت تحریم شده را خورد. فرق بین این دو این بود که شیطان برخطای خود اصرار ورزید و توبه نکرد و لذا برای همیشه راه سعادت به روی او بسته شد. اما آدم از خطای خود پشیمان شد و توبه کرد. خدا هم توبه او را قبول کرد و راه رسیدن به کمال و سعادت را برای او باز گذاشت.
 بعضی از فرق ضاله، که این داستان را یک واقعه تاریخی دانسته و به استناد به بعضی منقولات گفته اند شیطان چهار هزار سال عبادت خدا کرده بوده، در صدد دفاع از شیطان برآمده و می گویند خداوند عالم به حضرت شیطان ظلم کرده که با این همه سابقه عبادت، به خاطر یک گناه برای همیشه او را طرد کرده.
ولی اینها  توجه نکرده اند که دلیل طرد شیطان این بود که او بر تمرّد خود اصرار ورزید و در صدد توبه و عذر خواهی برنیامد. ولی آدم از کرده خود پشیمان شد و توبه کرد و خدا هم توبه او را پذیرفت.
بنا بر این پیام دیگر این آیات به انسان این است که اولا نباید مرتکب گناه شود و ثانیا در صورت بروز خطا نباید بر آن اصرار ورزد و در صدد توجیه آن برآید و ثالثا نباید در اثر بروز خطا و تکرار آن مایوس شود چون راه توبه همیشه به روی او باز است و هیچ وقت به روی او بسته نمی شود.  بنا بر این انسان باید همیشه در صدد جبران خطاهای خود باشد و استغفار را در همه اوقات مد نظر قرار دهد.
محمدتقی فاضل میبدی: به نظر من کسانی که حوزه را متهم به سکولاریسم می‌کنند معنای این واژه را نفهمیده‌اند. برای سکولاریسم معانی مختلفی ذکر شده و در نگاه آقایان، اگر خوش‌بین باشیم، یعنی جدایی دین از سیاست. یعنی نمی‌خواهند بگویند حوزه بی‌دین شده است.
انتقادات اخیر حسن رحیم‌پور ازغدی از مراجع تقلید و روحانیت و حوزه‌های علمیه واکنش آیت‌الله مکارم شیرازی و برخی از مدرسان حوزه را در پی داشته است. «عصر ایران» در‌ این‌باره با حجت‌الاسلام فاضل میبدی گفت و گو کرده است.
عصر ایران؛ هومان دوراندیش: رحیم‌پور ازغدی در تابستان سال جاری هم چنین انتقاداتی را مطرح کرده بود و آن بار هم با پاسخ انتقادی چند تن از مراجع تقلید روبرو شده بود. اگرچه وی پس از دریافت پاسخ‌های انتقادی مراجع در تابستان امسال گفت بهتر است این بحث ادامه پیدا نکند تا دشمنان از آن سوءاستفاده نکنند، اما معلوم نیست چرا اواخر آذر ماه مجدداً انتقادات قبلی‌اش از مراجع و روحانیت را آن هم در نماز جمعۀ تهران تکرار کرد و بسط داد. به هر حال جان کلام رحیم‌پور ازغدی شاید در این جملۀ وی نهفته باشد که «ریشۀ سکولاریسم در حوزه است.»
متن زیر گفت‌وگویی است با محمدتقی فاضل میبدی درباره نقد رحیم‌پور ازغدی بر مراجع تقلید و حوزه‌های علمیه. آقای فاضل میبدی در زمرۀ روحانیان اصلاح‌طلب است و قاعدتاً به تقابل آقایان مکارم شیرازی و رحیم‌پور ازغدی "از بیرون" نظر می‌کند.
***
* بحث "سکولاریسم در حوزه‌ علمیه" دقیقاً ناظر به چه تحولی در حوزه است؟
- به نظر من کسانی که حوزه را متهم به سکولاریسم می‌کنند معنای این واژه را نفهمیده‌اند. برای سکولاریسم معانی مختلفی ذکر شده و در نگاه آقایان، اگر خوش‌بین باشیم، یعنی جدایی دین از سیاست. یعنی نمی‌خواهند بگویند حوزه بی‌دین شده است.
چون سکولاریسم به معنای بی‌دینی نیست. اگر مراد این افراد از سکولاریسم در حوزه، معنای اول (جدایی دین از سیاست) این مفهوم باشد، هیچ عیبی نیست. بالاخره اگر ما به آزادی فکر و بیان در حوزه معتقد باشیم، ممکن است برخی از علمای حوزه نگاه دیگری به مساله حکومت و سیاست داشته باشند.
چنانکه برخی از آقایان به این‌جا رسیده‌اند که در سیاست نباید وارد شد؛ همچنان که بسیاری از مراجع سلف در سیاست وارد نمی‌شدند.
رحیم‌پور ازغدی فقط انتقاد می‌کند تا در ردیف متفکرین قرار گیرد
نمونۀ این مراجع، آقایان خویی و خوانساری و مراجع ثلاث قبل از آقای بروجردی و همین طور خود آقای بروجردی و پیشترها مرحوم آشیخ عبدالکریم حائری و مرحوم نایینی است.
یعنی این مراجع در عین اینکه با تعامل داشتند با حاکمیت و گاهی هم آن را نصیحت می‌کردند، به معنای امروزی ورود در سیاست نمی‌کردند.
البته افکار سیاسی، به این معنا که اجتماع را بشناسند، داشتند. به هر حال سکولاریسم به این معنا اگر مد نظر باشد، بله، بعضی افراد در حوزه سکولارند. یعنی قائلند به جدایی نهاد دین از نهاد سیاست.
 عده‌ای چنین نظری دارند و نمی‌توان آنها را محکوم کرد. بالاخره در تفکر خودشان به این‌جا رسیده‌اند. به همین دلیل خیلی از آقایان در مبارزات سیاسی وارد نمی‌شوند و نظری نمی‌دهند.
چنین رویه‌ای در حوزه سابقه هم دارد. اما اگر منظور منتقدین این باشد که این علما کلاً سیاست و حاکمیت را نفی می‌کنند، به نظر من چنین چیزی الان در حوزه نمود چندانی ندارد.
البته برخی به کلی مخالف هر گونه ورود حوزه به فضای سیاسی‌اند و برخی هم مثل مرحوم امام خمینی معتقدند حوزه باید وارد سیاست شود و در آن دخالت کند. این دو تفکر هم در حوزه وجود دارد ولی وجود این تفکرات گوناگون به معنای متهم کردن و محکوم کردن حوزه نیست.
حوزویان هم حق دارند بیاندیشند و نظر خودشان را اعلام کنند و نباید بابت نظری که اظهار می‌کنند، طرد و توبیخ شوند. اگر کسی در اندیشۀ دینی‌اش به این‌جا رسید که نهاد دین یک چیز است و نهاد سیاست چیز دیگری است، این جای توبیخ و ملامت ندارد. او به عنوان یک عالم دینی حق ندارد نظرش را بیان کند و منتقدان هم حق دارند مودبانه او را نقد کنند.
* مراجعی که معتقدند نهاد دین از نهاد سیاست جداست و شخصاً ترجیح می‌دهند موضع‌گیری سیاسی نکنند، در قبال موجودیت نظام جمهوری اسلامی چه نظری دارند؟
یعنی با اصل نظام سیاسی ایران هم - دست کم نظراً – مخالفند یا اینکه معتقدند حکومت اسلامی در ایران یک واقعیت است و نباید آن را تغییر داد ولو که ما شخصاً معتقد باشیم نهاد دین از نهاد دولت جداست.
- ممکن است انتقاداتی به نظام جمهوری اسلامی داشته باشند. مثلاً "گسترۀ ولایت فقیه" را، به شکلی که در قانون اساسی آمده و یا به شکلی که مرحوم امام خمینی مطرح می‌کرد، برخی از مراجع تقلید قبول نداشتند.
مثلاً آیت‌الله اراکی یا آیت‌الله شبیری زنجانی، تا آن‌جا که بنده خبر دارم و برخی از مراجع دیگر، قائل به چنین گستره‌ای برای ولایت فقیه نیستند.
برخی هم مثل آقای منتظری چنین گستره‌ای را، با ملاحظات خودشان، قبول داشته‌اند. به هر حال در حوزه، برخی مراجع انتقاداتی به نظام دارند و نگاه سیاسی‌شان به نگاه رسمی فرق دارد ولی این به این معنا نیست آنها به شکل براندازانه مخالف نظام سیاسی‌اند. هیچ مرجعی در حوزه وجود ندارد که برانداز و معتقد به نفی نظام باشد. چنین منتقدی در حوزه‌های علمیه نداریم.
* آقای رحیم‌پور ازغدی در انتقاد از مراجع تقلید، به آنها می‌گوید شما یک سری حرف تکراری را مطرح می‌کنید و از روی دست همدیگر، با اختلافاتی جزئی، رساله می‌نویسید و این کار مهمی نیست؛ چراکه بسیاری می‌توانند چنین کاری انجام دهند.
وقتی رحیم‌پور ازغدی از مراجع می‌خواهد به مسائل جامعه و حکومت بپردازند و عمدتاً محصور در "عبادیات" نباشند، مطالبه‌اش دقیقاً چیست؟ چه چیزی جایش خالی است که مراجع باید با تفقه در آن زمینه، آن خلاء را برطرف کنند؟
- این آقایی که اسمش را بردید، خودش هم تا به حال هر چه گفته، حرف‌هایی تکراری بوده است. این اشکال اول از همه به خودش وارد است.
این آقا فقط انتقاد می‌کند. گاهی از غرب و مدرنیته، گاهی از سروش، گاهی از حوزه و مراجع. به نظر من این آقا تا به حال هیچ حرفی جز انتقاد از این و آن نداشته است.
در واقع حرف ایجابی ندارد. متفکر کسی است که طرحی ارائه بدهد. آقای دکتر سروش سی سال پیش نظریۀ قبض و بسط تئوریک شریعت را مطرح کرد. این یک طرح بود و من کاری به درستی یا نادرستی آن ندارم. یا مثلاً آقای شبستری یک طرح ارائه کرده و می‌گوید نگاه من به وحی و دین و فقه و مقولاتی از این دست، چنین است.
او معتقد است این مقولات باید در بستری عقلایی مطرح شوند و حرکت کنند. ولی این آقا چون متفکر نیست و می‌خواهد خودش را در عداد متفکرین قرار دهد، دائماً انتقاد می‌کند.
انتقاد هم در جامعۀ ما بالاخره مخاطب دارد و نانی است که به تنور می‌چسبد. ولی کسی که انتقاد می‌کند باید طرحی هم ارائه بدهد. باید مفهوم‌سازی کند و نظری ارائه بدهد و بگوید نسخه‌ای که من می‌پیچم این است. اما جدا از این نکته، بنده هم به عنوان یک شخص حوزوی، بر این باورم این دروسی که در حوزه تدریس می‌شود، روش تدریس در حوزه، و نگاهی که در حوزه نسبت به جامعه و جهان وجود دارد، قابل نقد است. این حرف درست است. یعنی الان حوزه‌های علمیه، و رویکردشان به اسلام و دنیای کنونی، باید نقد شوند.
یعنی درس‌های حوزه‌های علمیه و همین طور ذهن‌های بسیاری از آقایان به‌روز نیست. هنوز بحث قاعدۀ انصاف و عدالت در فقه حل نشده است. و یا جای سیرۀ عقلا در فقه روشن نشده. همچنین بحث مرحوم امام دربارۀ دخالت عنصر زمان و مکان در اجتهاد، تکلیفش در حوزه روشن نشده است. و یا حرف علامه طباطبایی درباره انقسام احکام به احکام ثابت و متغیر، و بسی چیزهای دیگر، هنوز تکلیفشان در حوزه روشن نشده. تکلیف بسیاری از مفاهیم جدید در اجتهاد ما روشن نیست.
اجتهاد در حوزه‌های علمیه به همان سبک سنتی دنبال می‌شود و وضعیت به گونه‌ای نیست که حوزویان بتوانند بگویند ما در این جای فقه نوآوری داریم.
ما الان در فقه با چالش های جدی‌ای روبرو هستیم که مهم‌ترین آنها بحث حقوق زنان است. الان در فقه ما بین حقوق زنان و حقوق مردان تساوی وجود ندارد ولی در دنیای کنونی این نظر جا افتاده است زن و مرد امروز غیر از زن و مرد دیروزند. این مسائل باید حل شوند و جایگاهشان در فقه ما روشن شود.
* منتقدینی مثل آقای ازغدی معتقدند مراجع تقلید باید به جدّ به مسائل غیرعبادی هم بپردازند. ولی فقیهی که به قول شما ذهنیتش به‌روز نیست، اگر دغدغۀ "معاملات" یا مسائل غیرعبادی را داشته باشد، آیا فتاوایش مشکلی را حل می‌کند؟
- خیلی از مفاهیمی که مطرح است، اصلاً مفاهیمی دینی نیستند. از همه مهم‌تر، خود مفهوم "حکومت" است. حکومت یک مقولۀ عرفی و عقلایی و برآمده از تجربۀ بشر است.
حکومت‌داری کارِ کارشناسان است. مثلاً مقولاتی از قبیل بانکداری، تمدن‌سازی، شهرسازی و غیره، مفاهیمی مدرن است که کارشناس باید دربارۀ آنها نظر بدهد. مثلاً FATF یک مقولۀ جدید است و کارشناس باید دربارۀ آن نظر بدهد. فقهای ما نباید انتظار داشته باشند که در هر مقوله‌ای ورود کنند. فقها باید وارد مقولات شرعی شوند. مشکل امروز ما مشکل "احکام" نیست؛ مشکل "موضوعات" است.
*  اینکه آقای ازغدی از فقها می‌خواهد که به همۀ موضوعات اجتماعی و اقتصادی و سیاسی بپردازند و دربارۀ همۀ موضوعات این حوزه‌ها فتوا بدهند، مصداق نهادن بار اضافه‌ای بر دوش فقیه نیست؟
- من نظرم این است که ایشان تکلیفش با خیلی از مفاهیم روشن نیست. "حکومت" یک مقولۀ عقلایی و عرفی است و در دنیای امروز مشروعیتش به رأی و انتخاب مردم است.
ما نمی‌توانیم از حوزویان بخواهیم که دربارۀ "حکومت" و مسائل مبتلابه آن نوآوری کنند، ولی خودمان همچنان به رأی عقلایی و عرفی حاکم بر جهان کنونی دربارۀ حکومت بی‌اعتنا و بی‌اعتقاد باشیم. بر مبنای مفروضات قدیمی، نمی‌توان دربارۀ "حکومت" یا هر پدیدۀ اجتماعی دیگری، به ابداع و نوآوری و اجتهاد به معنای دقیق کلمه رسید.  
داوود فیرحی: «آخرین تلاش مرحوم هاشمی بسط مفهوم و تأسیس بنای آزاداندیشی دینی بود»
حسین جلالی: دو سال از درگذشت یکی از تأثیرگذارترین چهره‌های تاریخ معاصر ایران گذشت. 19 دی 95 مردی روی در نقاب خاک کشید که هرچند موافق و مخالف زیاد داشت، اما کمتر کسی در تعیین‌کنندگی او شک داشت. مرگ «اکبر هاشمی‌رفسنجانی» چشم‌انداز سیاسی ایران را بیش از پیش در مه فروبرد. از آن زمان تاکنون بسیاری نبود او را تحلیل کرده و درباره فقدان شخصیتش در آینده سیاسی ایران بحث کرده‌اند. در میان اخبار مرتبط با مرگ او، خبری مانند وجود اورانیوم در خون او و همسرش بحث‌های دیگری را هم به میان آورد. شاید به‌همین‌دلیل بود که «آخرین پروژه آیت‌الله» کمتر مورد توجه قرار گرفت و دیده شد. سال گذشته، در اولین سالگرد درگذشت هاشمی بود که «داوود فیرحی»، استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران، به «یکی از آخرین و مهم‌ترین دستاوردهای مرحوم آیت‌الله هاشمی» اشاره و تلاش کرد این وجه از سابقه پرفرازونشیب را به مرکز توجهات بیاورد. داوود فیرحی از استادان برجسته اندیشه سیاسی معاصر است؛ پروژه علمی او، تمهید مقدمات لازم برای تأسیس دموکراسی بر پایه‌های فقه است. شیفته مجادلات فقهی مشروطه است، در آنجا امکان‌ها و فرصت‌هایی را برای جامعه امروز ایران جست‌وجو می‌کند و اغلب از بحث‌های سیاسی روز به‌دور است. شاید ازهمین‌رو‌ بود که سخنرانی ستایش‌گونه او در اولین سالگرد درگذشت هاشمی‌رفسنجانی برخی را متعجب کرد. هاشمی‌رفسنجانی را باید در حلقه نزدیک‌ترین یاران رهبر انقلاب دانست، کسی که در تثبیت نظام سیاسی نوپا نقش بسزایی داشت و با درگذشت رهبر انقلاب، به یکی از چند چهره تعیین‌کننده بدل شد. او چهره‌ای چندوجهی است و به‌تعبیر فیرحی برای رسیدن به تحلیل درستی از او زمان لازم است تا او از «حجاب معاصرت» خارج شود. ستایش فیرحی اما ناظر بر آخرین پروژه‌ای بود که آیت‌الله دنبال می‌کرد: «آخرین تلاش مرحوم هاشمی بسط مفهوم و تأسیس بنای آزاداندیشی دینی بود». در آن سخنرانی، فیرحی تغییر نگاه و اولویت‌های هاشمی را در مقاطع مختلف تاریخ معاصر روایت کرد. برای نمونه او پیداشدن ایده پیشرفت در هاشمی را این‌گونه روایت کرد: «ما نیروی رزمنده فداکار زیاد داشته‌ایم، اما نابرابری تکنولوژی را نباید ساده گرفت و هاشمی می‌دانست که در کنار روحیه جهادی، این ارابه‌های صنعت است که باید حرکت کند. آیت‌الله هاشمی این‌گونه اندیشید و رفتار کرد و تاوانش را هم داد و کارش را پیش برد. او باور داشت که نمی‌شود از نظام دفاع کرد، مگر با پیشرفت علمی و اقتصادی». روایت فیرحی اما ادامه دارد؛ هاشمی کمی بعد متوجه شد که «هیچ‌گونه پیشرفت اقتصادی ممکن و میسر نخواهد شد مگر با اهتمام به توسعه سیاسی». به‌این‌ترتیب است که روایت فیرحی در گام بعدی به ظهور دغدغه «آزاداندیشی» در هاشمی می‌رسد: «اختلاف مرحوم هاشمی در حوزه اجتهاد همین بود و چیزی غیر از این نبود. او دفاع از نظام و کلیت جامعه را نیازمند پیشرفت اقتصادی و توسعه اقتصادی را محتاج و مقدمه توسعه سیاسی و توسعه سیاسی را هم مدیون و مرهون آزادی فکر و اراده و انتخاب آزاد شهروندان ایرانی می‌دانست». دغدغه‌ای که سال‌ها این استاد دانشگاه را به تکاپوی نوشتن، درس‌دادن و سخنرانی می‌کشاند، حالا با دغدغه یکی از تأثیرگذارترین چهره‌های نظام سیاسی هماهنگ شده و این دقیقا فرصتی بود که شاید فیرحی قدر آن را از هر شخص دیگری بیشتر می‌دانست. او در مقاله‌ای با عنوان «آواز قو» نشان می‌دهد که دغدغه آزادی و ترس از تحجر چطور در سال‌های 86 به بعد در هاشمی شکل گرفت و در نهایت در سال‌های 92 به فاز عملیاتی خود رسید. هاشمی برای دنبال‌کردن این مسئله ذهنی «شورای عالی آزاداندیشی دینی» را در دانشگاه آزاد تأسیس کرد تا در آنجا افرادی را که در حوزه‌های متفاوت این موضوع کار می‌کردند، گرد هم جمع کند. در دومین سالگرد مرگ این شخصیت چندوجهی، آخرین پروژه او را مد‌نظر قرار دادیم. شاید بعد از دو سال فرصت مناسبی باشد تا کمی تأمل کنیم که چه شد مردی که به تعبیر فیرحی «خیلی این‌طرف و آن‌طرف زد»، در آخر مسئله را در «آزادی» جست. این موضوعی است که ما را به پیش داوود فیرحی کشاند. هماهنگ‌بودن پروژه علمی او با دغدغه آخر هاشمی باعث شد او وارد «شورای عالی آزاداندیشی دینی» شود و کمیته علمی دین و دولت آنجا را بر عهده بگیرد. حالا دو سال بعد از درگذشت هاشمی، فیرحی با حسرت از «شورای عالی آزاداندیشی» می‌گوید و تأکید می‌کند: «این موضوع نباید زمین بماند». قبل از شروع گفت‌وگو این استاد دانشگاه درباره عنوان «آواز قو» و تعمیم این استعاره به هاشمی گفت: «می‌گویند «قو» پرنده‌اي است که وقتی دارد می‌میرد، تنها می‌شود و کوتاه‌ترین و زیباترین آوازش را می‌خواند. می‌گویند اندیشمندان یا فعالان سیاسی آخرین کار یا نوشته‌هایشان حاصل عمرشان است؛ به آن می‌گویند «آواز قو». مثلا مسعودی تاریخي دارد -تاریخ مسعودی- که حجیم است، اما یک کار کوچک دارد به اسم «التنبیه و الاشراف». می‌گویند «التنبیه و الاشراف» آواز قوی مسعودی است. یا مثلا «مقدمه» آواز قوی ابن‌خلدون است. اینها آخرین کارهای آنهاست. من این را آنجا برای آقای هاشمی به ‌کار بردم».
‌‌ به‌نظرتان استعاره «آواز قو»، براي هاشمي هم مصداق دارد؟
به‌نظر اين‌طور مي‌آمد. هاشمي اين‌ور و آن‌ور خيلي زد و در آخر به اين نتيجه رسيد که ما بايد به آزادي فکر کنيم. اين خيلي مهم است. آدمي که مدت‌ها به انقلاب، اقتدار و خيلي چيزهاي ديگر فکر کرده بود، آخر به اين نتيجه رسيد که چيزي که بيشتر بايد به آن برگرديم آزادي است.
‌‌‌ شما با برجسته‌کردن برخي از صحبت‌هاي آقاي هاشمي نشان داديد که دغدغه آزادانديشي و ترس از بازگشت تحجر از اواسط دهه 80 در مرحوم هاشمي به‌وجود ‌آمد و بالاخره در سال ۹۳ اين دغدغه به نهادي ذيل هيئت امناي دانشگاه آزاد تبديل شد. در آنجا اين دغدغه به يک پروژه تبديل شد با نام «شوراي عالي آزادانديشي ديني». درباره حلقه اول و نحوه جذب افراد توضيح مي‌دهيد؟
آن‌طور‌که من يادم هست، آقاي هاشمي اين ايده را مدت‌ها داشت. حتي يک بار متني نوشت که در مجله حوزه چاپ شد. ايشان آنجا هم به مفهوم آزادانديشي پرداخته بود. به‌نظرم اين‌طور مي‌آيد که آقاي هاشمي به‌تدريج به اين نتيجه رسيده بود که رابطه دين و آزادانديشي يک بحث جدي در جامعه است، چراکه رابطه دين و اقتدار خيلي پيش ‌مي‌رفت و تلقي عمومي هم اين است که دين به‌جاي اينکه رهايي‌بخش باشد، دست‌وپاگير است. اين بحثي بود که ذهن آقاي هاشمي را درگير کرده بود. آقاي هاشمي تصور مي‌کرد نجات دولت هم به تعيين‌شدن در اين حوزه‌ها برمي‌گردد. به اين ترتيب آقاي هاشمي به‌تدريج ايده خودش را دنبال کرده بود.
يک روز يادم هست که آقاي يونسي، وزير اطلاعات اسبق (دوره آقاي خاتمي)، به من گفت آقاي هاشمي دوست دارد دبيري براي اين شورا داشته باشد؛ چون حرفش را آقاي هاشمي زياد مي‌زد. من فرصتي نداشتم و امکاني هم نبود که چنين کاري داشته باشم.
‌‌ اين پيشنهاد قبل از تشکيل شورا مطرح شده بود؟
هنوز شوراي عالي شکل نگرفته بود. سرانجام آقاي هاشمي شخصي به نام آقاي دکتر لطفي را به‌عنوان دبير شوراي عالي آزادانديشي ديني در نظر گرفت. جلساتي تشکیل شد. اين جلسات با اشراف کامل خود آقاي هاشمي برگزار شد. اين جلسات ترکيبي بود از تعداد زيادي از استادان. جالب اين است که اين جلسات در چند کميته بود؛ يکي کميته دين و دولت بود، يکي فقهي و حقوقي بود، يک کميته هم بنا بود در حوزه زنان باشد و... . ساختار هم اين‌طوري، به‌تدريج و با اشراف خود آقاي هاشمي شکل مي‌گرفت که يک شوراي عالي وجود داشته باشد و يک‌سري کميته‌هاي علمي و يک نهاد اجرائي که دبير آن را دنبال مي‌کرد. نحوه فعاليت هم اين‌طور بود که اين کميته‌ها بحث‌هايي را مطرح مي‌کردند. اين بحث‌هاي در حضور آقاي هاشمي هم مطرح مي‌شدند. اولين جلسه هم براي ما بود، يعني جلسه کميته دين و دولت؛ يعني بحث آزادانديشي در اين حوزه. ايده ديگري هم شکل گرفت که اصلا يک‌سري واحد درسي تعريف شوند و اين واحدهای درسي به‌جاي دروس عمومي انتخاب شوند. بعد از اين بود که در دانشگاه‌هاي آزاد مراکز استان‌ها کارگاه‌هايي برگزار شد. زياد بود ولي من چند جا را بيشتر نرفتم. ايشان تصميم گرفت به‌خاطر تقدس و يمني که مشهد دارد، از مشهد‌الرضا اين نشست‌ها را آغاز کنند.
‌‌ همان کارگاه‌ها؟
بله همان کارگاه‌ها. درسگفتارهايي تعريف شدند و کارگاه‌هايي براي استادانی که داوطلب تدريس اين‌ درس‌ها بودند برگزار شد تا به آنها کمک شود و اين ايده به دل دانشگا‌ه‌ها برود. اين دومين کار و غير از آن کاري بود که کميته‌هاي علمي انجام مي‌دادند، البته از همين کميته‌ها در اين کار کمک گرفته مي‌شد.
پس اين‌طور بود، اول تشکيل اين کميته‌ها، دوم کارگاه‌ها و درسگفتارها در استان‌ها که از مشهد شروع شد. خود مرحوم آقاي هاشمي هم براي افتتاح آن به مشهد آمد. من و دوستان ديگر هم بوديم. مدير آقاي لطفي بود. دقيق يادم نيست اما فکر کنم نزديک به سه، چهار روزي اين جلسات ادامه داشت. در جاهاي ديگر هم چنين اتفاقي افتاد؛ مثل اروميه و شمال. ايشان به‌دنبال اين بودند که اين گفت‌وگوها به سمت واحد درسي‌شدن بروند.
ايشان فضايي به ذهنشان آمده بود و دوستان هم کمک ‌کردند که اين موضوع تعريف بشود که به پايان‌نامه‌هاي اين حوزه نيز امتياز داده شود. حتي ايده‌اي بود که اين کار در قالب پژوهشکده دنبال شود. اينها ايده‌هايي بود که به ‌وجود آمده بودند. حتي عده‌اي پيشنهاد مي‌دادند که يک رشته راه‌اندازي کنند که آن‌طوري که يادم هست، خيلي از آن استقبال نشد. در اين شوراي عالي خيلي‌ها بودند؛ مثلا آقاي محسن غرويان و آقاي ايازي از قم بودند، اگر اشتباه نکنم آقاي مهريزي بودند. از استادان دانشگاه هم آقاي دکتر محمدرضا بهشتي بود. از خانم‌ها فکر مي‌کنم که يکي، دو بار، خانم فاطمه طباطبايي، عروس امام هم در جلسه آمدند. آقاي طه ‌هاشمي، معاون فرهنگي دانشگاه آزاد و معاون مالي، آقاي رهنما هم بودند، چراکه برخي از موارد را بايد به‌لحاظ مالي پشتيباني مي‌کردند، آقاي هاشمي هم به‌شدت در اين قسمت حمايت مي‌کردند. کار ديگري که شورا انجام مي‌داد، سفارش متن بود؛ يعني توليد کتاب. دو، سه مورد هم کار شده بود، حتي پيش‌پرداخت‌هايي هم انجام شد. الان نمي‌دانم به ‌کجا رسيده‌اند. بنابراين کميته‌هاي علمي، کارگاه‌ها و واحدهاي درسي به عنوان دروس عمومي و پيشنهاد پژوهشکده بود که البته شکل نگرفت؛ هرچند در مسير بود. يکي ديگر هم سفارش توليد متن بود.
‌‌ اين اعضايي که برشمرديد عضو خود شوراي‌عالي بودند؟
بله. در کميته علمي دين و دولت تعداد زيادي بودند. دکتر نقيب‌زاده بود، آقاي تاجيک بود که چندباري آمدند. مرحوم قانعي‌راد بود. آقاي بهشتي از دانشکده فلسفه بودند. از دانشگاه آزاد هم اگر اشتباه نکنم خانم سپهرنيا و آقاي مطهرنيا و آقاي طه ‌‌هاشمي حضور داشتند.
‌‌ شما هم عضو کميته دين و دولت بوديد و هم عضو شوراي‌عالي؟
بله. کار کميته‌ها اين‌طور بود که يک موضوعي را برجسته مي‌کردند. بین خودشان گفت‌وگو مي‌کردند و کساني را که بيرون بودند، دعوت مي‌کردند. بعد که بحث‌ها به نتيجه مي‌رسيد، اين را با حضور آقاي هاشمي و تعداد زيادتري از حضار ارائه مي‌دادند. ظاهرا گفت‌وگوهاي دو کميته به نتيجه رسيده بود که يکي همين کميته دين و دولت بود. محتوا مربوط به بحث‌هاي نائيني بود و رابطه آزادي و دولت در مشروطه که من ارائه دادم و دوستان هم روي آن فکر کردند.
‌‌ آقاي يونسي در شورا نبودند؟
آقاي يونسي هم در شورا بودند و هم در کميته دين و دولت. آقاي يونسي جزء حلقه‌هاي اوليه بود. کميته‌هاي اجرائي کوچکي هم شکل ‌گرفته بود تا شايد کمکي بکند که آنجا هم آقاي يونسي بود.
‌‌ کل اين ايده‌ها، درسگفتارها و کارگاه در اين دو سال شکل گرفت؟
بله در اين يک‌سال‌ونيم، دو سال.
‌‌ در مقايسه با شوراها و انديشکده‌هايي که تجربه کرده‌ايد، «شورای‌عالي آزادانديشي ديني» فعال‌تر بود؟
ببينيد مهم اين است که شخصي مثل آقاي هاشمي به اين نتيجه رسيده بود که چنين بحثي را پيگيري کند و پشت آن هم ايستاده بود. آقاي هاشمي به اينجا فقط به‌عنوان يک مرکز فکر نگاه نمي‌کرد. آقاي هاشمي يک استراتژيست بود. دنبال اين بود که چطور يک ايده را پررنگ کند و براي آن اجماع درست کند تا بعد، بتواند آن را به يک بدنه دانشجويي برساند. چنين ايده‌اي در ذهنش بود. اين‌طور نبود که آقاي هاشمي فقط اهل گفت‌وگو باشد.
‌‌ در سخنراني سال گذشته شما در مسجد جامع زنجان و همچنين در مقاله «آواز قو» که براي مرحوم هاشمي نوشتيد، به‌نظر مي‌رسيد که وجه دغدغه‌مندي ماجرا را پررنگ‌ کرده بوديد؛ يعني به تعبير شما آقاي هاشمي در پنجمين مرحله زندگي سياسي‌اش به اهميت آزادي رسيده بود و مي‌خواست اين را به‌نحوي پيگيري کند. به نگاه شما البته نقدهايي شد که خود شما يکي را در کانال شخصي‌تان منتشر کرديد. آن نقد تأكيد مي‌کرد که هاشمي نه به‌خاطر يک دغدغه نظري، بلکه برای پروژه‌ای سياسي بود که مي‌خواست آزادي را برجسته کند؛ براي مقابله با گفتمان‌هاي رقيب.
ممکن است آن‌طور هم باشد، اما بالاخره براي آقاي هاشمي دغدغه‌ای فکري بود. ببينيد فرقي که يک استراتژيست و مدير اجرائي با يک متفکر محض دارد اين است که فقط به اين نتيجه نمي‌رسد که در عالم نظر چيزي پيدا کند، بلکه به اين نتيجه مي‌رسد که چطور آن را اجرا کند و به سطح وسيع‌تري ببرد.
...به‌نظر مي‌رسد که چنين چيزي در ذهن آقاي هاشمي بود.
‌‌ به تعبيري که در مقاله خود آورده‌ايد، او در مرز دانش و عمل ايستاده بود.
بله.
‌ شما زندگي سياسي آقاي هاشمي را به پنج دوره تقسيم کرده بوديد؛ قبل از انقلاب و مبارزه، دوره جنگ و تثبيت نظام، سازندگي، اصلاحات و بعد از آن. بنا به‌توضيح شما، آقاي هاشمي در هر يک از اين مقاطع نگاه خودشان را تغيير مي‌دادند.
بله به‌نظر اين‌طور است؛ حداقل در هر دوره يک وجوهي در ديدگاه‌هاي ايشان پيدا مي‌شود. در اين دوره آخر احساس کرده بود که جامعه به سمت يک راديکاليسم در حرکت است. اين بحث خيلي براي ايشان مهم شده بود. من خيلي با آقاي هاشمي مرتبط نبودم و با او ارتباط اجرائي نداشتم. براي ايشان اين اواخر مهم بود کساني را که در اين‌ حوزه‌ها به صورت انضمامي‌تر کار مي‌کنند، جمع کند؛ حوزه‌هايي مثل مذهب و علوم اجتماعي، مذهب و سياست، مذهب و دولت يا مذهب و زنان. براي نمونه ايشان بحثي را دنبال مي‌کرد با عنوان فتواي معيار؛ يعني اگر بنا باشد در جايي که قانون وجود ندارد به فتوايي عمل شود کدام فتوا ملاک است يا مثلا شوراي نگهبان براساس فتواي چه‌کسي بر عدم مغايرت قوانين و شريعت نظارت مي‌کند؟ بر اساس فتواي رهبري عمل کند، يا بر اساس فتواي مشهور يا بر اساس نظر خود اعضا؟ مثلا اين يکي از معماهايي بود که در حوزه فقهي براي ايشان به‌وجود آمده بود و ايده‌اي پيدا شده بود به‌عنوان فتواي معيار. چنين موضوعاتي در حوزه‌هاي ديگر نيز براي او دغدغه بود و افراد مرتبط را نيز پيدا مي‌کرد. شايد يکي از دلايلي که من هم به اين بحث‌ها وصل شدم، نسبت ديدگاه جديد ايشان با سابقه کاري که من داشتم، بود؛ نه اينکه ما شناخت تفصيلي و طولاني از همديگر داشته باشيم.
‌‌‌ در جايي از مقاله «آواز قو» به بخشي از آيين‌نامه اين شورا اشاره کرديد. در آن بخش تأكيد شده که «آزادانديشي ديني» يک «پروژه» است و اين را در مقابل «پروسه»بودن قرار مي‌دهد. کمي در اين باره توضيح مي‌دهيد.
در واقع به‌نظر مي‌آمد تصوري که آقاي هاشمي داشت اين‌طور بود، بعضي مواقع تصريحاتي هم داشت که مي‌گفت مي‌توان به آزادي کمک کرد. مي‌توان آزادي را کاشت؛ يعني بايد نهادهايي براي مهياکردن زمينه آن به‌وجود آورد و نبايد به انتظار نشست تا آزادي خودبه‌خود شکل ‌بگيرد. اين شورا هم کارش تمهيدي بود. وقتي کارگاهي برگزار مي‌شد، اين گفت‌وگو اين‌طرف و آن‌طرف پخش مي‌شد و اين آزادانديشي را به يک مسئله تبديل مي‌کند. حالا ممکن است موافق و مخالف هم داشته باشد، اما تبديل‌شدن آن به يک مسئله قابل گفت‌وگو به آزادانديشي و آزادي کمک مي‌کند. درواقع [نگاه هاشمي به موضوع آزادانديشي]Passive نبود که منتظر باشد آزادي در يک پروسه طولاني شکل بگيرد. يک مدير يا استراتژيست به دنبال اين است که نهادي درست کند که با چيزي همسو و با چيزي ديگر غيرهمسو باشد. ايشان تصور مي‌کردند در جامعه نهادها به ‌سمتي رفته‌اند که با آزادي و سرانجام اصل دين همسو نيستند.
‌‌ خود مرحوم هاشمي چه کتاب‌هايي مي‌خواندند، چند وقت پيش آيت‌الله محقق‌داماد گفته بودند که هاشمي کتاب آقاي ثبوت درباره آخوند خراساني را براي او فرستاده بود.
بله مي‌خواندند و آن کتاب را هم خوانده بودند. آن‌طور که من يادم هست آقاي هاشمي خيلي جاها هم کوشش مي‌کرد ايده خودش را پيش ببرد، بدون آنکه اظهارنظر زيادي در اين حوزه‌ها بکند. مثلا جلسات کميته‌هاي علمي را هم که گوش مي‌کرد، حمايت و تشويق مي‌کرد ولي خيلي خودش وارد نمي‌شد.
‌‌ ملاحظاتي در کار بود؟
بله، ملاحظاتي داشت. نمي‌خــواســـت در کمــند بحث‌هاي جناحي و رسانه‌اي بيفتد. يادم هست يک بار خدمتشان اين‌طور گفتم که اعضاي اين شورا را بايد حتما فراتر از دانشگاه آزاد در نظر بگيريد. ايشان شايد در اول ملاحظاتي داشتند اما بعدا روي شهرت علمي افراد تمرکز کردند. اصلا ديگر ربطي به دانشگاه آزاد نداشت، يک نگاه ملي پشت آن بود و دانشگاه آزاد به‌لحاظ مالي تأمين‌کننده بود.
‌‌ آقاي دکتر فاصله‌‌گذاري آقاي هاشمي بين آزادانديشي ديني و روشنفکري ديني، حاصل ملاحظات سياسي بود يا نه؛ سويه‌هاي نظري هم دارد؟
من خيلي متوجه اين قضيه نيستم. شايد به‌خاطر اينکه روشنفکري ديني مناقشاتي را در حوزه و جاهاي ديگر ايجاد کرده بود، ايشان نمي‌خواست در امتداد آن مناقشه قرار بگيرد. به‌دنبال تعريف ترم جديدي بودند؛ آزادانديشي ديني يا نوانديشي ديني. آن موقع روشنفکري ديني و دين‌داري سنتي يک دوگانه به‌وجود آورده بود که شايد خواستند از زير آن دربروند.
‌‌ اگر عمر مرحوم هاشمي به‌پايان نمي‌رسيد، اين شورا چه دستاوردي مي‌داشت؟
به‌نظرم مي‌آيد که مسئله آزادانديشي و نسبت دين، دولت و آزادي را مي‌توانست به يک گفتمان تبديل کند. حالا شايد اين گفتمان مناقشه را هم شديد کند، اما به‌نظر مي‌آمد آقاي هاشمي آماده بود هزينه‌اش را بدهد. هم آماده هزينه‌دادن بود و هم اميد داشت؛ يعني فکر مي‌کرد در اين بازي سرانجام برنده است. آقاي هاشمي آدم اميدواري به‌نظر مي‌رسيد. فکر مي‌کرد هر پروژه‌اي که به آن ايمان داشت را مي‌تواند به نتيجه برساند. شخصيتش اين‌طور بود.
 اين پروژه با پروژه علمي شما خيلي نزديک است.
بله به همين خاطر است که من به آن پيوستم. من هم دوست داشتم چنين ايده‌اي دنبال شود.
‌‌ به‌همين خاطر است که وقتي نظر شما را درباره اين شورا و مقطع پاياني عمر آقاي هاشمي خواندم احساس مي‌کردم جاهايي بود که ديگر گويا شما پروژه خودتان را توضيح مي‌داديد.
بله دليل اينکه من هم به اين ايده پيوستم همين بود. دليل اينکه دوستان هم من را به جلسه دعوت کردند همين هم‌فکري بود. دو چيز حيف شد؛ يکي اينکه حيف شد که اجل به هاشمي مهلت نداد، يکي ديگر هم اينکه حيف شد اين ‌کار را دير شروع کرد. اگر اين ايده را الان هم کساني دنبال کنند خوب است. اين ايده نبايد زمين بماند و هرکسي که شروع کند مي‌تواند ميراث آقاي هاشمي را ادامه دهد. اين موضوع نياز جامعه هم هست. اين ايده به بحث‌هاي تئوريک و پشتيباني‌هاي نهادي و به يک فکر استراتژيک احتياج دارد. هنر آقاي هاشمي اين بود که مي‌توانست اينها را به هم وصل کند. اينها اگر به هم وصل نباشند جامعه ما از اين جهت تحولي نمي‌بيند. آقاي هاشمي جرئت داشت و مي‌توانست اعتمادبه‌نفس بدهد؛ مثلا مي‌گفت شما اين موضوع را جور کنيد و من هم آن بخش را جور مي‌کنم. يا مثلا مي‌گفت فلان مسئول دانشگاه آزاد آدم توانمندي است و مي‌تواند اين کارگاه‌ها را هماهنگ کند يا کسان ديگري مي‌توانند کمک مالي کنند. آقاي هاشمي جرئت اين‌کار را داشت و خيلي ترس نداشت که هزينه‌اي بابت چيزي که به آن ايمان دارد، بدهد. اين اواخر بيشتر از همه براي اين کار وقت مي‌گذاشت.
‌‌ آقاي دکتر، چندباري براي هاشمي از صفت استراتژيست استفاده کرديد. شخص خوش‌ذوقي مي‌گفت هاشمي اتفاقا استراتژيستي قوي نبود؛ بلکه بازيگر ماهري بود و مي‌توانست در مقاطع حساس و خاص بحران‌ها را حل کند، بدون اينکه افق يا چشم‌انداز طولاني‌مدتي داشته باشد. مثلا آقاي هاشمي مسئله جنگ را حل‌وفصل مي‌کند و براي نمونه نهادي مثل دانشگاه آزاد را تأسيس مي‌کند، اما در زمان حيات خود، خرد‌خرد نقش او را در آن کم مي‌کنند. اگر هاشمي مناسبات انتخابي در دانشگاه آزاد را نهادينه مي‌کرد، هرچند شايد اقتدار خودش کم مي‌شد، اما هرگز در يک چرخش، کل سازمان‌هايي که او ساخته بود در خدمت جريان‌هاي فکري ديگري قرار نمي‌گرفت. با اين قياس به‌نظر مي‌رسد که هاشمي مي‌توانست مسائل مقطعي را خوب حل کند -چون بازيگر توانمندي بود- اما از نداشتن يک ديد استراتژيک آسيب ديد. نظر شما درباره اين تحليل چيست؟
من نمي‌توانم در‌اين‌باره اظهارنظر کنم، اما مي‌توانم بگويم که آقاي هاشمي شخصيتي بود که اگر نه مثل متفکري که براي ۲۰، ۳۰ سال آينده تصويري داشته باشد، اما مي‌توانست در هنگام مواجهه با بحران‌ها آنها را ‌به‌نحوی فيصله بدهد. بعضي جاها هم ريل‌گذاري کرده است؛ ريل‌گذاري‌هايي که مهم‌اند. مثلا دانشگاه آزاد مهم است يا ريل‌گذاري آقاي هاشمي در مجلس. آقاي هاشمي هرکجا که مي‌رفت آنجا اهميت پيدا مي‌کرد.
مي‌خواهم بگويم که اگر آقاي هاشمي به مسئله‌اي فکر مي‌کرد توان اين را داشت که آن را به اجرا نزديک کند. حالا من نظري درباره چشم‌انداز‌هاي دور ندارم اما تجربه نشان داده بود که بر هر چيزي که تمرکز مي‌کرد، تا آنجا که ممکن بود مي‌توانست آن را عملياتي کند.
مثلا به‌نظرم اين‌طور مي‌آيد وقتي در اواخر دور دوم رياست‌جمهوري خود، احساس کرد جامعه به اصلاحاتي احتياج دارد با قوت از انتخاباتي دفاع کرد که آقاي خاتمي در آن رئيس‌جمهور شد. در‌حالي‌که آن موقع هم مي‌توانستند استراتژي‌هايي در پيش بگيرند که مثل ۸۴ يا مثل موارد ديگر بشود. آقاي هاشمي شبيه سوزن‌بان ماهري بود که مي‌توانست ريل‌گذاري کند، اما اينکه آينده چه مي‌شد تنها به آقاي هاشمي مربوط نبود و به ساختار قدرت در کشور برمي‌گشت. ساختار فرهنگی در کشور طوري است که با قهرمانان هم‌دل نيست؛ سعي مي‌کند هميشه قهرمانان را ايزوله کند. اين ربطي به هاشمي ندارد و همه قهرمان‌هاي کشور ما به‌نحوي ايزوله مي‌شوند.
‌‌ هم قبل و هم بعد از انقلاب اين‌چنين بوده است؟
فرقي نمي‌کند اين فرهنگ سياسي ما است.
‌‌ به ‌فرهنگ سياسي ربط دارد يا به ساختار قدرت؟
به‌هر دو. چون که ساختار سياسي هم ناشي از فرهنگ سياسي است.
‌‌ شما فرهنگ سياسي را زيربنايي‌تر مي‌دانيد؟
به‌نظرم اين‌طور مي‌آيد. ساخت سياسي از افکار مي‌آيد. اين افکار و تصورها هم از فرهنگ سياسي درمي‌آيد. آقاي هاشمي شروع‌کننده خوبي بود، اما دونده‌اي بود که به او تنه زياد مي‌زدند؛ به همين دلیل معلوم نبود آن‌طور که شروع مي‌کرد، نتيجه هم بگيرد. مي‌خواهم بگويم بخشي از نتايجي که پديد آمد، ارادي نيستند، بخشي هم ارادي بودند. هاشمي آدمي اهل عمل بود که رابطه خود را با فکر قطع نکرد. ارتباط خود را با بخش علمي جامعه قطع نکرد. اينها جالب است. ما احتياج داريم که بيشتر روي تيپ شخصيت‌هاي ملي خودمان فکر کنيم، از هر جرياني که باشند. مهم اين است کسي که از قبل از انقلاب در دوره پهلوي زيسته و آن شرايط و نیز دوره آرماني انقلاب را ديده،‌ دوره سخت جنگ و دوره سازندگي را ديده، از فشارهاي قدرت‌های بزرگ بر ايران خبر داشته و تحولات داخلي ايران را از نزديک حس مي‌کرده است، در آخر عمر به چه توجه کرد! هاشمی آدمي بود که نهادهايي کاشته بود؛ هرچند مديريت آن در دست ديگران بود اما اطلاعات اين نهادها همه به دست او مي‌رسيد چون آدم‌هايي که او گذاشته بود، بازنشست نشده بودند.
مسئله اصلي آدمي که اين‌طور بود در اواخر عمر آزادي و آزادانديشي بود. اين خودش مهم است. نشان مي‌دهد شخصيتي که اين‌طرف زده، آن‌طرف زده، دوباره اين‌طرف زده در آخر به مسئله آزادي مي‌رسد. اين جاي تأمل دارد، چرا آدمي مثل آقاي هاشمي به اين‌جا مي‌رسد. چه اتفاقي رخ مي‌دهد که آقاي هاشمي مفهوم آزادي را جدي مي‌گيرد؟ نه تنها جدي مي‌گيرد بلکه سعي مي‌کند نسبت آن را با دين و جامعه و دولت برقرار کند. او آدمي نبود که به نوشته‌شدن يک کتاب و قرار‌گرفتن آن در کتابخانه راضي بماند بلکه دنبال اين بود که متني نوشته شود و از فردا در کلاس‌ها تدريس شود. آن‌وقت گفت‌وگو شروع مي‌شود‌ و همين که کسي به اين‌کتاب حمله کند،‌ آقاي هاشمي به نتيجه خود رسيده است.
پایگاه خبری جماران: همزمان با طرح ادعای شکنجه شدن اسماعیل بخشی، فعال کارگری آیت الله موسوی تبریزی، دادستان اسبق کل انقلاب به بیان خاطره ای از دهه 60 پرداخت.
آیت الله سیدحسین موسوی تبریزی، دادستان اسبق کل انقلاب در گفت و گو با خبرنگار جماران گفت: ما از امام (ره) جز درباره محبت کردن به زندانی چیز دیگری نمی‌شنیدیم. ایشان همیشه افرادی را برای نظارت بر زندان ها به شهرها می فرستادند. گروهی با پیشنهاد آیت الله منتظری تشکیل شده بود که برای بازدید از زندان ها به استان ها و شهرها می رفتند. آیت الله محمدی گیلانی و آیت الله ابطحی از اعضای این گروه بودند. با تشکیل این گروه حتی افرادی که عضو گروهک های ضدانقلاب بودند با نظر دادستان و قاضی عفو می‌شدند.
دادستان اسبق کل انقلاب به بیان خاطره ای می پردازد و می گوید: سالها قبل از آنکه آقای لاجوردی از سوی شورای عالی قضایی کنار گذاشته شود به گوش مجلس رسید که در  ارتباط با دادستانی انقلاب اولین رفتارهای خودسرانه ای صورت می گیرد؛ لذا مجلس آقایان هادی خامنه ای، هادی نجف‌آبادی و دعایی را برای بازرسی از اوین تعیین کرد. من آن موقع دادستان کل بودم و به آقای لاجوردی گفتم این سه نفر باید راحت و بدون  مأمور و ناظر بیایند و با همه زندانیان صحبت کنند-به هرحال ممکن بود آنها را راه ندهند-؛ اما در نهایت به زندان رفتند و سه چهار روز با زندانی‌ها -چه زندانی های معمولی و چه آنهایی که عضو گروهک ها بودند- حرف زدند. در نهایت به امام(ره) گزارشی دادند که به ناراحتی امام (ره) انجامید و ایشان دستور داد آقای لاجوردی تغییر کند.
موسوی تبریزی می گوید: بعدها عده ای خدمت امام (ره) رسیدند و گفتند شما هر دستوری بدهید آقای لاجوردی انجام می دهد و قول می دهد دیگر خودسرانه عمل نکند. اگر او الان تغییر کند ممکن است گروهک ها فشار بیشتری بیاورند. امام(ره) شرایطی تعیین کردند که رفتارهای خودسرانه گذشته دیگر تکرار نشود. آقای لاجوردی هم قول دادند و تا مدتی هم ماندند. دادستان اسبق انقلاب درباره شرایط امام (ره) می گوید: امام(ره) دستور دادند بازپرس ها طبق قانون شرع عمل کنند یعنی هرچه حاکم شرع دستور دهد. اگر حاکم شرع می گوید 100 ضربه شلاق، حتی یک ضربه اضافه نشود و اگر حاکم، حکم 10 سال زندان می دهد به جز دوران حبس، شکنجه دیگری به زندانی تحمیل نشود. اگر بیمار به دوا و دارو نیاز دارد این امکانات باید فراهم شود. ملاقات ها باید فراهم می شد که البته ملاقات ها با خانواده ها به صورت خصوصی با همسرانشان برقرار بود.
دکتر داوود فیرحی در نشست علمی تشیع و دولت، نه سکولار، نه رادیکال: نیابت امام منازعه جامعه کنونی نیست (رابطه تعاملی دین و دولت)
استاد دانشگاه تهران با بیان اینکه مسئله «نیابت امامت» منازعه جامعه کنونی نیست، زیرا اکثریت به اتفاق مردم این مسئله را باور و به آن اعتقاد دارند، گفت: شیعی کردن دولت به نفع کشور نیست بلکه تعامل دین و دولت بهترین مدل برای تعریف رابطه این دو نهاد است.
حجت‌الاسلام والمسلمین فیرحی از اعضای مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم در نشست علمی «تشیع و دولت - نه سکولار، نه رادیکال» در مؤسسه فهیم گفت: امروز در جامعه ما رابطه دین و دولت در یک منگنه قرار گرفته و گفته‌اند که دولت‌ها یا سکولار و یا دینی هستند و شکل سومی هم ندارد و چون سکولاریسم بد است، بحث ضرورتاً سراغ دولت دینی می‌رود و انتخابی هم غیر از آن وجود ندارد.
وی با بیان اینکه چنین دوگانه‌ای در تاریخ نبوده و تنها دو مورد استثناء رخ داده است، افزود: یکبار این وضعیت در دولت میانه رخ داده و دولت پاپی شکل گرفت و اخیراً هم در کشور ما دولت دینی رخ داد وگرنه دولت‌ها نه سکولار و نه دینی بودند؛ زیرا اساساً این تقسیم هیچ وقت نبود و در کشور ما هم از دوره پهلوی دوم وارد جامعه شد.
فیرحی با بیان اینکه دولت پاپی در اروپا هم در منگنه و استثنا و نه قاعده بود، تصریح کرد: مفهوم دولت ناپایدار است، یعنی مفهوم دولتی که ۳۰ سال قبل مستقر بود با امروز تفاوت زیادی دارد؛ در دنیا به صورت متوسط در هر قرن سه مفهوم از دولت جانشین مفهوم قبلی می‌شود؛ برای مثال در چند دهه قبل ملت‌ها از دولت‌های جهانی سخن می‌گفتند، ولی امروز دولت‌ها ملی شده‌اند.
وی افزود: در دوره‌ای گروه‌هایی مانند اخوان‌المسلمین دولت جهانی را بیان می‌کردند، ولی امروز در ایده آنان خبری از این مسئله نیست؛ زیرا دولت روز به روز مفهومش در حال تغییر است؛ تغییرات دولت دو مدل است یکبار پریودیک و غیرساختاری است و تغییر دوم تغییر ساختاری و اصل دولت است.
فیرحی با اشاره به مفهوم سکولار بیان کرد: در کل دنیا سه دولت مذهبی ایران، واتیکان و رژیم غاصب صهیونیستی وجود دارد. در مورد سکولار دو تعبیر وجود دارد؛ یکی نهادهایی از دولت که نسبت به صلاحیت‌های مذهبی صاحبان آن مقام لابشرط است. مثلاً در دولت واتیکان پست‌هایی مانند وزیر دارایی سکولار است؛ یعنی برای تصدی این پست کشیش بودن شرط نیست؛ یعنی دولت کلیت واحد سکولار و مذهبی ندارد؛ در ادبیات دوره مشروطه، برخی نهادها مانند حوزه قضاوت، مذهبی و منحصراً در اختیار مجتهدین بود گرچه محاکم عرفی می‌توانست مجتهد هم نباشد.
وی افزود: در کشور ما، رهبری و رئیس قوه قضائیه پست مذهبی است ولی ریاست جمهوری، مذهبی نیست یعنی سکولار است؛ در نروژ هم یک کشیش می‌تواند نخست‌وزیر شود، ولی تصدی این پست نیاز به کشیش بودن ندارد، ولی رهبری فرقه لوتری پست مذهبی است و متصدی آن باید کشیش باشد.
مفهوم سکولاریسم
استاد دانشگاه تهران با اشاره به واژه «سکولاریسم» اظهار کرد: سکولاریسم ایدئولوژی است که نه تنها بر جدایی دین و دولت تأکید دارد بلکه نسبت به نماد‌های مذهبی هم به شرط لا است؛ این ایدئولوژی مدت کوتاهی در فرانسه بود و مدتی هم در ترکیه آتاتورک بود یا در زمان رضاشاه به صورت موردی در بحث حجاب این سکولاریسم وجود داشت؛ یعنی سکولاریسم با مفهوم ستیز دوره محدودی در تاریخ دارد؛ حتی در حزب کمونیست چین این کشور نسبت به مذهب کنفوسیوس ضدیت ندارد با اینکه خودش کمونیست است.
وی با بیان اینکه این ایده در جامعه ما بر خلاف عرف سیاسی کشور برجسته شده و دولت ما هم به سمت ایدئولوژیک بودن پیش می‌رود، افزود: افراط‌گرایی مذهبی در جهان اسلام در زمان سیدقطب و اخوان‌المسلمین وجود داشت و معتقد بودند که اجرای شریعت واجب است و دولت هم مجرای اجرای شریعت است، بنابراین واجب است که دولت تصرف شود تا به اجرای شریعت به وسیله دولت اقدام شود؛ این ایده به تدریج به برخی کشور‌ها هم کشیده شد؛ این رادیکالیسم مذهبی است که اصل آن تصرف دولت است.
وی با بیان اینکه این تفکر، دولت را ناشی از حقوق مردم نمی‌داند بلکه مردم را موظف به اجرای دستورات دولت می‌داند، افزود: دولت دینی می‌گوید مردم نیستند که دولت را تشکیل می‌دهند بلکه عده‌ای از باب تکلیف دینی دولت تشکیل داده و مردم هم موظفند دولت را به عنوان یک تکلیف دینی حمایت کنند و اگر تخطی کنند گناه کرده‌اند، بنابراین وقتی سخن از افراط‌گرایی مذهبی است به معنای مذهبی بودن دولت نیست.
 فیرحی اظهار کرد: افراط گرایی دیگر هم افراط‌گرایی سکولار است؛ یعنی همان طور که معتقدان دولت دینی می‌گویند مذهبی‌ها باید دولت را دردست بگیرند؛ این‌ها هم معتقدند که بخشی از جامعه باید دولت را بگیرند و از این طریق مانع حضور مذهب در قانون‌گذاری، نهاد‌ها و ... شوند که نمونه آن در فرانسه و ترکیه رخ داده است. اینکه واژه «لائیک» را به کار می‌بردند مفهوم جدایی از سکولاریسم نیست، ولی در ایران تصور می‌شد این‌ها دو مسئله متفاوت هستند.
استاد دانشگاه تهران با اشاره به الگوی اندراج افزود: این الگو معتقد است که یا دین باید در درون دولت قرار بگیرد که از آن دین دولتی و یا دین ملی تعبیر می‌شود مانند ژاپن که مذهب آن واحد یعنی «شینتو» است که در نقاط دیگر دنیا چنین وضعیتی نداریم؛ مثلاً در ایران شیعه غالب است، ولی در ژاپن یک زبان، ملیت و یک مذهب وجود دارد و شینتو در درون ملیت ژاپنی است و در ایران قدیم هم مذهب زرتشت در درون دولت هخامنشی بود.
فیرحی با اشاره به مدل دوم اندراج تصریح کرد: این مدل، دولت در درون دین است؛ مانند پاپیزم و در جمهوری اسلامی هم این گرایش وجود دارد و حتی غالب است؛ یعنی می‌خواهد دولت را شیعی کند و تصور می‌شود که به نفع کشور است در حالی که این طور نیست، زیرا جامعه همواره بر روی دو پا حرکت می‌کند؛ یعنی بعضی وقت‌ها نیت خیر است، ولی نتیجه معکوس گرفته می‌شود.
وی با اشاره به الگوی تفکیک با بیان اینکه این الگو به معنای ضدیت با دین نیست بیان کرد: نظر مرحوم شیخ مرتضی انصاری در این زمینه قابل مثال است؛ یعنی تحریم از طرف دین به سمت دولت وجود دارد. شیخ انصاری بیان می‌کند که دریافت هدیه از دولت و یا کمک به آن گناه و ظلم است؛ این مطلب آن قدر رواج داشت که حتی تا دهه‌های گذشته برخی برای ورود به سمت‌های دولتی اذن از مراجع می‌گرفتند. در دوره قاجار نظریه شیخ انصاری، دولت را شکست و از درون آن مشروطه بیرون آمد.
تعامل؛ بهترین مدل برای رابطه دین و دولت
فیرحی افزود: در مدل تعاملی، دولت دین را و دین دولت را نفی نمی‌کند بلکه رابطه آن‌ها تعاملی است؛ کسانی مانند آخوند خراسانی و ... دین و دولت را مستقل می‌دانستند و به رابطه میان آن‌ها می‌اندیشیدند، یعنی در درون دولت مشروطه چطور نیرو‌های مذهبی می‌توانند مراقبت کنند که دین مخدوش نشود؛ یعنی نهاد مذهب نه قانون‌گذار و نه مجری است، لذا مسئولیت خطا‌های دولت بر دوش نهاد دین نیست، ولی اگر دولت به مذهب بچسبد همه عوارض، دولت به دین سر ریز می‌شود، گرچه ممکن است به لحاظ آماری تعداد طلاب، مساجد و نهاد‌های دینی را بالا ببرد.
وی با بیان اینکه دین و دولت دو نهاد پراشتها هستند لذا یکی تلاش می‌کند تا دیگری را ببلعد، افزود: در نظریات تعادل تلاش می‌شود تا بالانس ایجاد شود؛ مثلا در دوره مشروطه، هیئت نظارت تلاش می‌کرد که قوانین مخالف شرع نباشد نه اینکه موافق شرع باشد؛ یعنی نه به دولت اجازه داده می‌شود که دین را زیر پا بگذارد و نه به دین اجازه داده می‌شود که به مجلس بریزد و آن را زیر سؤال ببرد.
فیرحی با بیان اینکه احکام شرعی احکامی کوتاه و بٌرنده هستند، تصریح کرد: اگر قاضی از حکم نص شرعی عدول کند مردم تشخیص نمی‌دهند که این حکم از روی مصلحت بوده بلکه آن را به نام دین می‌نویسند؛ بنابراین ادغام محاکم شرعی و عرفی سبب از بین رفتن گناه‌بودن عدول از حکم دولت در نزد مردم پیش می‌آید؛ تعادل دیگری که در مشروطه گذاشته شد این بود که نهاد‌ها چه مذهبی و یا ملی باشند حاکمیت آن به ملت داده شده بود.
تعادل در قانون اساسی کشور
استاد دانشگاه تهران با بیان اینکه در قانون اساسی امروز ما هم این تعادل‌ها وجود دارد بیان کرد: اصل ۵۶ قانون اساسی همه چیز را به اختیار مردم گذاشته است، ولی از طرف دیگر نهاد رهبری را توضیح داده است؛ یعنی رهبری در عین اینکه دینی است، ولی رأی مردم دخیل است؛ به همین دلیل شهید بهشتی، رهبری را ناظر می‌داند و نه یک قوه جداگانه.
فیرحی با بیان اینکه الگوی مشروطه مزیت و معایبی داشت، افزود: در این دوره این بحث مطرح نبود که دولت دینی باشد یا نباشد بلکه مسئله بر سر استبداد و آزادی بوده است؛ این بحث بعد از دهه ۲۰ پیش آمد که مذهبیون و ماتریالیست‌ها با هم بحث داشتند و همین در کشور ما معضل درست کرد و در جمهوری اسلامی هم مسئله روی دولت دینی و ماتریالیستی رفت؛ لذا اینکه دولت استبدادی و یا مشروطه باشد در سایه قرار گرفت و قانون اساسی سراغ غلیظ کردن وجه دولت دینی رفت و از معمای اصلی دوره مشروطه غفلت کرد؛ این مسئله گاهی سبب می‌شود تا دولت را تکلیف‌گرا کنند.
 وی افزود: این نظریه در برخی احزاب ما رواج داشت، گویا مسئله اصلی ماتریالیسم و مذهب است؛ لذا تغییری در ذهنیت ایجاد می‌شود و آن عبور از مسئله استبداد و دموکراسی به سمت مسئله ماتریالیسم و مذهب است؛ این منازعه موهوم است، زیرا کمتر کسی را در جامعه اسلامی می‌توان یافت که سکولار به معنای ضد دین باشد. حتی اعضای حزب توده مانند اسکندری نمازخانه داشتند و نتیجه این منازعه آن است که دولت جامعه دینی و فشل است و این فشل بودن هم بر سر مذهب، سرریز می‌شود؛ یعنی فرد وقتی بیکار می‌شود نماز هم نمی‌خواند در حالی که در گذشته فرد، وقتی بیکار می‌شد بیشتر سراغ مذهب می‌رفت و استرس خود را با مذهب جبران می‌کرد.
 «نیابت امامت» منازعه جامعه کنونی نیست
فیرحی تاکید کرد: در مشروطه چون مسئله استبداد و دموکراسی بود همه مسائل بر سر حقوق مردم بود و هرقدر از حقوق مردم، فاصله گرفته می‌شد غصب حقوق مردم مشهود می‌شد، ولی امروز مسئله بر سر رهبری و امامت شیفت شده و مسئله غصب هم غصب حقوق امام است، لذا از حقوق مردم عبور می‌شود. امروز باید توضیح بدهیم که بخش زیادی از قانون اساسی حقوق مردم است؛ زیرا هیچ شیعه‌ای نیست که مسئله امامت و نیابت امامت را با طیف اختیارات نپذیرد، بنابراین مسئله رهبری منازعه دوران نیست و همه آن را پذیرفته‌ایم ولی برخی منازعه را به این جا شیفت می‌دهند که سبب می‌شود دولتی که باید حقوق مردم را مورد توجه قرار دهد کنار می‌رود، بنابراین هر کسی می‌تواند از حقوق مردم فرار کند و آن را به رهبری ارجاع دهد و منازعه قابل پیگیری در دولت نیست.
وی با بیان اینکه بیماری مکنون در مشروطه، افراط در آزادی بود لذا به سمت آنارشیسم رفت، تصریح کرد: مردم به جایی رسیدند که یک فرد مستبد را قبول کردند زیرا امنیت از آزادی بهتر است. در جمهوری اسلامی افراط به سمت مسئله رهبری رفته است و سبب می‌شود تا آزادی و حقوق مردم نادیده گرفته شود لذا تقابل دین و آزادی رخ می‌دهد و نوعی سرخوردگی از حاصل انقلاب پیش می‌آید.
 محمدعلی کوشا
در اصول کافی این حدیث به امام صادق علیه السّلام نسبت داده شده است: «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السّلام قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص‏لی الله علیه و آله : إِذَا رَأَيْتُمْ أَهْلَ الرَّيْبِ وَ الْبِدَعِ مِنْ بَعْدِي فَأَظْهِرُوا الْبَرَاءَةَ مِنْهُمْ وَ أَكْثِرُوا مِنْ سَبِّهِمْ وَ الْقَوْلَ فِيهِمْ وَ الْوَقِيعَةَ وَ بَاهِتُوهُمْ‏ كَيْلَا يَطْمَعُوا فِي الْفَسَادِ فِي الْإِسْلَامِ وَ يَحْذَرَهُمُ النَّاسُ وَ لَا يَتَعَلَّمُوا مِنْ بِدَعِهِمْ يَكْتُبِ اللَّهُ لَكُمْ بِذَلِكَ الْحَسَنَاتِ وَ يَرْفَعْ لَكُمْ بِهِ الدَّرَجَاتِ فِي الْآخِرَةِ؛ از امام صادق نقل شده که پیامبر فرمود: هر گاه پس از من اهل ريب و بدعت را ديديد بيزارى خود را از آنها آشكار كنيد و بسيار به آنها دشنام دهيد و در باره آنها بد گویید و بدانان تهمت و بهتان بزنید که نتوانند به فساد در اسلام طمع كنند و در نتيجه مردم از آنها دورى كنند و بدعت هاى آنها را ياد نگيرند و خدا در برابر اين كار براى شما حسنات بنويسد و درجات شما را در آخرت بالا برد» ( الكافي ، ج‏2، ص 375).
این حدیث کاملا با آیۀ 8 سورۀ مائده در تضاد است درآنجا خدا می فرماید:« يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامينَ لِلَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلى‏ أَلاَّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى‏ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُون؛ اى مؤمنان، براى خدا بپاخيزيد و با دادگرى گواهى دهيد و نبايد دشمنى با گروهى شما را وادارد كه دادگرى نكنيد، دادگرى ورزيد كه به پرهيزگارى نزديك‏ تر است و از خدا پروا كنيد كه خدا از آنچه انجام می دهيد آگاه است».
دیگر آنکه اگر ما به این افراد بهتان بزنیم و ناسزابگوییم و بدگویی کنیم، در مقابل آنان نیز به خود اجازه خواهند داد که دربارۀ ما و مقدّسات ما، ناروا بگویند. باید گفت چگونه خدا به ما اجازه می دهد که به آنان فحش و ناسزا دهیم در حالی که ما در مقابل مشرکان و کفّار نیز مجاز بدان نیستیم: «وَ لا تَسُبُّوا الَّذينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَيَسُبُّوا اللَّهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْم‏؛و به آنهايى كه مشركان به جاى خداوند [به پرستش] می خوانند دشنام ندهيد تا آنان [نيز] از سر دشمنى به نادانى خدا را دشنام ندهند» (انعام/108).
دليل این دستوری که در آیه داده روشن است؛ زيرا با دشنام و ناسزاگفتن نمى توان كسى را از مسير غلط باز داشت، بلكه به عكس، تعصّب شديد آميخته با جهالت كه در اين گونه افراد است، سبب می ‏شود كه به اصطلاح روى دنده لجاجت افتاده و در آیين باطل خود راسخ تر شوند.
 این آیه به مسلمانان دستور می دهد که کاری نکنید با بدوبیراه گفتن، احساسات آنان را تحریک کنید که برضدّ دین و مقدّسات شما تحریک شوند، چرا که اگرچنین فضایی به وجود آید دیگر جایی برای تفکّر وتعقّل باقی نمی ماند.
سوال دیگری که در مورد این حدیث مطرح است این است که ‏چرا خود پیامبر بدین دستور عمل نکرد و نسبت به منافقان و مشرکان زمان خود از هربۀ تهمت و فحش و ناسزا استفاده نکرد؟ بلکه برعکس، همواره اصحاب خویش را از آن برحذر می داشت. ائمّۀ بزرگوار ما نیز همواره از همین سیره تبعیت می کردند، برای مثال در عناد و بدعت گزار بودن معاویه و پیروان او هیچ شکّ و شبهه‌ای نیست؛ اما امام علی علیه السّلام هنگام مواجهة سپاهش با سپاه معاویه نه تنها به این حدیث عمل نکرد بلکه برخلاف مفاد حدیث مذکور به سپاهیان خود فرمود: «إنّی أکره لکم أن تکونوا سبّابین؛بی‌گمان، من خوش ندارم که شما دشنام‌گو باشید» (نهج‌البلاغه / خطبة 206).
از راوی این حدیث سوال می کنیم آیا آن حضرت نمی‌خواستند که برای سپاهیانش حسنات نوشته شود و درجاتشان بدین سبب در آخرت بالاتر رود؟! باید گفت: متن این حدیث چنان رسوا است که حتی برخی از مترجمان و حاشیه ‌نویسان کتاب کافی را ناگزیر کرده تا فعل «باهتوا» را به معنای «ابهتوا» بگیرند و بگویند که منظور آن است که «با دلایل قوی آنها را مبهوت نمایید». «الظاهر أن المراد بالمباهتة إلزامهم بالحجج القاطعة و جعلهم متحيرين لا يحيرون جوابا كما قال تعالى:" فَبُهِتَ الَّذِي كَفَر» ( مرآة العقول ، ج‏11، ص 81).
اما باید گفت: این معنا با سیاق جملات مابعد و ماقبل آن متناسب نیست؛ چرا که قبل از این عبارت آمده است: «بسيار به آنها دشنام دهيد و در باره آنها بدگویی کنید!  بنابراین، مناسب با این جملات همان معنایی است که ذکر شد، نه آنچه صاحب«مرآة العقول» فرموده اند، هر چند ایشان معنایی را که ذکر شد را هم محتمل دانسته اند. نکتۀ دیگر آنکه گرچه مادة بهت به معنای مطلق «حیرت و بهت و تعجّب» نیز استعمال شده است؛ اما چنان که در معاجم و کتب لغت آمده، این ماده اگر به باب مفاعله برده شود به معنای افتراءبستن و تهمت و بهتان‌زدن است.
ابن منظور در «لسان العرب» می‌نویسد: «باهته: استقبله بأمر یقذفه به وهو منه بری لایعلمه فیبهت؛ با افترائی که بر او می‌بندد و او از آن بی‌اطلاع است با وی روبه رو شده و او مبهوت می‌شود». در «أقرب الموارد» نیز آمده است: «باهت :أتی بالبهتان فلانا: حیره بما یفتری علیه من الکذب؛ فلانی را بهتان زد و او را با دروغی که بر او افتراء ‌بست حیران ساخت».
نکتۀ مهم تری که باید توجّه داشت این است که حدیث رسوای فوق به لحاظ سند کاملاً صحیح است! و یا به عبارت واضح تر برای آن سندی صحیح و نیکو تراشیده‌اند! متاسفانه عدم توجّه به اشکالاتی که در متن این حدیث است سبب شده که شیخ مرتضی انصاری رضوان الله علیه در کتاب «مکاسب» که از کتب درسی حوزه است، به این حدیث در مبحث «سبّ المومنین» استناد کند!
باید گفت: مع الاسف ما در مجامع روایی مان از این دست روایات کم نداریم! نمونۀ آن حدیثی است که شیخ کلینی از «علی بن حکم» نقل کرده که قرآن 17000 آیه بوده یعنی حدود دو سوم از قرآن اصلی ساقط شده و از بین رفته و قرآنی که در دست مردم است فقط یک سوم قرآن اصلی است! درصورتی که چنین حدیثی صددر صد مخالف با آیۀ« إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُون‏»(حجر/9) است.
بنابراین هرحدیثی که خلاف قرآن باشد قابل قبول نیست؛ اگرچه باسند صحیح نقل شده باشد! متاسفانه شماری از جاعلان حدیث، برای حدیث شان سند صحیح هم تراشیده اند!
بسمه تعالی
سومین بخش از دومین سلسله نشست‌های فقه پژوهی با عنوان چالش‌های حقوق زن در فقه توسط موسسه فقه الثقلین تحت اشراف حضرت آیت الله العظمی صانعی در سالن همایش خانه معلم قم برگزار شد. در این نشست که با حضور آیات عظام، روحانیون، اساتید دانشگاه، دانشجویان و شخصیت‌های سیاسی، فرهنگی و اجتماعی و برخی از علمای اهل سنت همراه بود، سخنرانان و پژوهشگران به ارائه سخن و مقالات خود پرداختند. بخش‌های اول و دوم این نشست در تهران و مشهد برگزار شده بود.
عباسعلی روحانی: لازمه تفکر دو چیز است یک سوال و دوم آزادی بیان.
در ابتدای همایش حجت الاسلام و المسلمین شیخ عباسعلی روحانی رئیس پژوهشکده امام خمینی و انقلاب اسلامی با بیان این نکته که در زمان حضور در کلاس درس آیت الله صانعی مانند گنجشگ وارد کلاس می شدیم و مانند شاهین بیرون می آمدیم، گفتند ویژگی درس ایشان ایجاد جرات در بیان نظرات علمی حتی در برابر بزرگان از علما بود و نام های بزرگ مانعی برای اظهار نظر نبود.
 وی با بیان این نکته که در آستانه ورود به دهه پنجم انقلاب اسلامی هستیم، بر نیاز به ارزیابی دستاوردهای انقلاب در زمینه های گوناگون و از جمله در حوزه مسائل زنان تاکید کرد. روحانی با اذعان به وجود دستاوردهای غیر قابل انکار در دوران انقلاب اسلامی ولی سوء مدیریت و تخلفات در دستگاه‌های اداری را از جمله مشکلات عمده در این دوران ذکر کرد.
روحانی با اشاره به نامه آیت الله منتظری قبل از انقلاب به امام خمینی که بعد از پیروزی چه برنامه ای برای اداره کشور دارید؟ بر این نکته تاکید کرد که بی برنامگی هنوز مشکل اساسی در نظام جمهوری اسلامی است. وی برنامه ریزی را مبتنی بر مقدمات بالادستی دانست که فقه و حوزه باید آن را آماده سازند. وی بروزرسانی معارف اسلامی برای پاسخگویی به نیازهای جامعه در عصر حاضر را از جمله مقدماتی دانست که برای برنامه‌ریزی لازم و ضروری است.
روحانی با اشاره به وجود مواردی در فقه اسلامی درباره مسائل زنان که حتی بیان آنها در زمان حاضر وهن است، بر شکستن بت‌های موجود در علم فقه تاکید کرد و لازمه آن را داشتن جرات و قدرت علمی دانست. وی شکسته شدن این فضا را وابسته به تفکر آزاد دانست که لازمه آن دو چیز است: یک امکان طرح سوالات و دوم وجود آزادی بیان و در صورت بسته شدن باب سوال و جواب تفکر نیز خواهد مُرد؛ بنابراین برای حفظ تفکر باید هزینه پراخت شود.
روحانی نظریه برابری دیه زن و مرد که توسط آیت الله صانعی داده شده است را با فضای عقلانی امروزه هماهنگ دانست؛ ولی به نظر وی مشکلی که وجود دارد در غربت قرار گرفتن این نظریه است که مطمئنا در آینده این غربت خواهد شکست.
رئیس پژوهشکده امام خمینی و انقلاب اسلامی در ادامه نیاز به تفاسیر جدید از آیات را لازم دانست و به بررسی تطبیقی دو آیه ۱۷۸ سوره بقره و ۳۵ سوره مائده درباره قصاص و بررسی آن در زمینه حقوق زنان پرداخت
آیت الله صانعی: تحول در فقه نیاز به ایثار و گذشت دارد.
در ادامه این همایش حضرت آیت الله العظمی صانعی ضمن ابراز خوشحالی از برگزاری چنین همایش‌هایی که عقلانی بودن اسلام و مطابق فطرت بودن آن را اعلام و به آن پر و بال می‌دهد، از عدم برگزاری چنین نشست ها و همایش هایی در دوران امام خمینی اظهار تاسف کرد. به عقیده ایشان دشمن اجازه نداد این فقیه بزرگ حقایق اسلامی را بیان کند.
آیت الله صانعی فقه پژوهی و همایش های نواندیشی فقهی را به معنای بی احترامی به بزرگان ندانست بلکه نقد آنان در چنین همایش هایی را نشانه احترام گذاشتن به آنان دانست چنانچه امام خمینی در جواب کسی که به او  به دلیل نقد آرا میرزای نائینی اعتراض کرد، فرمود چون آرای او را بزرگ دانستم به نقد آن می‌پردازم.
ایشان دریافت های فقهی جدید و نوآوری در فقه را نیازمند ایثار و گذشت دانستند تا جایی که برای حفظ فقه برخی از بزرگان مانند زراره باید مورد لعن قرار گیرد. وی فقه امروز را حاصل تلاش همه بزرگان از گذشته تا امروز دانست که باید در نوآوری های فقهی به آن توجه داشت. وی تحول فقه از زمان شیخ طوسی تا صاحب جواهر را چنان گسترده دانست که صاحب جواهر نیم میلیون خط در فقه می‌نویسد. به نظر آیت الله صانعی برپایی همایش های نواندیشی فقهی بر اساس فقه جواهری و شیخ انصاری کاری ستوده است و عدم توجه به آثار گذشتگان را باعث انحراف از مسیر درست دانست.
در ادامه آیت الله صانعی به برخی اصول لازم در زمینه نواندیشی دینی پرداختند. به نظر وی برای پیشرفت در فقه باید به قوانین توجه داشت که از جمله بحث اجماعات است. به نظر ایشان بسیاری از اجماعاتی به دلیل حدسی بودن مانع تحول فقه است. وی در این زمینه به نقل سخن کشف الغنا پرداخت که ۱۱۴ مورد از اجماعات ادعایی شیخ طوسی را کشف کرده که در کتاب های دیگر خلاف آن اجماع را بیان می‌کند. وی ایجاد یک اجماع خاص را کمیاب دانست و معتقد است نیاید اسیر اجماعات شویم و مانعیت اجماع باید برداشته شود.
 اصل دوم از نظر آیت الله صانعی مراجعه بیشتر به آیات و دقت در آن است. وی با بیان آیه «و لم یجعل الله للکافرین علی المومنین سبیلا» بیان داشت چند احتمال برای تسلط داده شده است که یکی از آنها تسلط در حوزه امور قانون‌گذاری است ولی در معنای کافر توجه نشده است. به نظر ایشان کفر مساوی عدم اسلام نیست بلکه کافر کسی است که از روی علم و عناد با اسلام مخالفت کند بنابراین بسیاری از مردم جهان اگرچه مسلمان نیستند ولی در حکم کافر هم قرار نمی گیرند. به عقیده آیت الله صانعی ما نباید به خاطر اینکه دیگران مسلمان نیستند آنها را از حقوق خود محروم کنیم؛ بلکه محرومیت از حقوق فقط مخصوص کافری است که با عناد و لجاجت به مخالفت با اسلام بپردازد.
آیت الله صانعی با بیان این نکته که همه امور مطلق است مگر اینکه نهی وارد شود، گفت در امور مباح قانون می‌تواند به عنوان مخصص وارد شود و به تعیین تکلیف بپردازد مثلا در باب تعیین سن ازدواج، اگر مصلحت باشد قانون می تواند وارد شود و نهی از ازدواج کودکان کند.
قاعده انصاف از نظر آیت الله صانعی بر قاعده عدل مقدم است چراکه در روایات باب عدل و انصاف بیشتر روایات راجع به انصاف است و کمی از روایات به عدل پرداخته اند. ایشان قاعده انصاف را حاکم بر قاعده عدل دانست و بیان کرد پیشرفت در زمینه حقوق زنان با رعایت قاعده انصاف امکان پذیر خواهد بود.
وی با بیان قاعده حاجت عمومی که بالاتر از قاعده سهولت قرار می‌گیرد به بیان این نکته پرداخت که امروزه حقوق زنان از احتیاجات عمومی جامعه است که باید مورد توجه قرار گیرد.
معادی خواه: آشتی با قرآن زمینه ساز توجه به حقوق زنان
عبدالمجید معادی خواه از اعضای هیات رئیسه بخش اول همایش در ضمن سخنانی آشتی با قرآن را نیاز امروز جامعه و لازمه تحول در فقه دانست. وی با اشاره به آیه «ولهن مثل الذی علیهن بالمعروف» گفت این آیه از محکمات قرآن است و باعث ایجاد زمینه‌های مثبت در پیشرفت حقوق زنان در اسلام خواهد شد.
وی اخلاق را متمم فقه دانست و بلوغ اخلاقی جامعه را باعث تحول حقوقی آن دانست. به نظر معادی خواه توجه به قواعد از جمله قاعده انصاف می تواند بسیاری از مشکلات حقوقی از جمله در زمینه حقوق زنان را حل کند. محجور بودن قرآن یکی از مشکلاتی است که معادی خواه آن را در زمینه بازخوانی فقه به عنوان مانع ذکر کرد.
معادی خواه با اشاره به این نکته که پیامبر ۸۰۰ خطبه در مدینه داشته است گفت بیشتر این خطبه ها به ما نرسیده است بنابراین ما در بازخوانی فقه باید به این نگفته ها هم توجه داشته باشیم.
ماموستا نظری: قرآن اصل در برداشت‌های حقوق است.
ماموستا عبدالرحمن نظری از علمای اهل سنت و از اعضای هیات رئیسه در ضمن سخنانی به این نکته اشاره کرد که در زبان عربی ضمائری وجود دارد که خیال شده فقط مردانه است درحالی که در بسیاری از موارد با وجود زنان و مردان ضمائر مذکر گفته شده در حالی که ضمیر به هر دو گروه باز می‌گردد که اگر به این نکته توجه شود باعث حل بسیاری از چالش های حقوقی زنان خواهد شد و از اختصاص حقوق به مردان جلوگیری خواهد شد و از فضای مردانه‌ای که بر دین حاکم شده کم خواهد شد. به نظر وی جو مردانه بر قرآن حاکم نیست و در قرآن بسیاری از مثال ها به زنان زده شده است.
ماموستا نظری با بیان این نکته که هرگز نمی توان روایات را در مقابل قرآن قرار داد گفت قرآن اصل است و روایات موید و مفسر آن خواهد بود و در زمینه فهم حقوق باید بیشتر به قرآن مراجعه کرد.
دکتر زهرا شجاعی از دیگر اعضای هیات رئیسه با ابراز امیدواری برای نتیجه بخش بودن برگزاری چنین نشست‌هایی، حدیث ثقلین را بهترین اعتبار برای روایات دانست و گفت ایجاد عدالت جنسیتی مستلزم استقرار قاعده انصاف است.
محقق داماد: مشروعیت نکاح کتبی راهکاری بسیاری از مشکلات زنان است.
در ادامه این همایش دکتر مریم السادات محقق داماد اولین وکیل زن دادگستری استان قم به ارائه مقاله خود تحت عنوان «جواز انعقاد نکاح با نوشته» یا نکاح سایبری پرداخت. وی گفت قانون امروزه نکاح را فقط با لفظ مشروع می داند و این امر باعث بروز برخی مشکلات برای زنان در دادگسترها شده است.
وی به بررسی ادله و نقد موانع مشروعیت عقد نکاح کتبی و نظرات علما را در این مساله پرداخت. بر این اساس برخی فقها لفظ را در تحقق عقد نکاح مسلم فرض گرفته اند ولی برخی به لفظ و رضایت قلبی اذغان دارند و عده ای از فقها کتابت را در نکاح کافی می دانند ولی این نظر در قانون هنوز پذیرفته نشده است.
محقق داماد موانع نکاح کتبی را اجماع و بنای برخی از عقلا بر لزوم لفظ دانست و در مقابل ادله ای که بر مشروعیت نکاح کتبی دلالت دارد را اطلاق آیات قرآن از جمله «افوا بالعقود» و سنت و بنای عقلا دانست. وی عدم حجیت اجماع را در این مساله به دلیل اقوال مخالف و صراحت بیشتر نوشته از لفظ را دلیل مشروعیت نکاح کتبی دانست.
مولاوردی: رفع ستم از زنان از مصادیق عدالت است.
شهیندخت مولاوری معاون ریاست جمهوری در این همایش با تاکید بر این نکته که تحقق عدالت در جامعه امروزه مستلزم رفع ستم علیه زنان است، گفت اندیشه اسلامی نیز نمی تواند نسبت به مساله حقوق زنان بی تفاوت باشد و باید در پی ارائه راهکارهایی برای کل بشریت باشد و منحصر به سرنوشت گروه خاصی در منطقه خاص نباشد.
معاون رئیس جمهور توجه به روندهای موجود را ضروری دانست. توسعه شگرف نظریه پردازی ها در حوزه حقوق، توسعه قاعده گذاری های حقوق بین الملل (تصویب صدها سند حقوقی در حوزه زنان)، قانون گذاری در سطوح ملی در حیطه حقوق زنان، تدوین برنامه ها برای ارزیابی اقدامات دولت ها درباره حقوق زنان و تحرک روزافزون جریانات انحرافی را از جمله روندهای موجود دانست که باید در بررسی حقوق زنان در جامعه مورد توجه قرار گیرد.
مولاوردی با طرح این پرسش که تدابیر اندیشیده شده چقدر توان پاسخگویی به پرسش های پیش رو را دارند بیان داشت، جمهوری اسلامی با اذعان به ضرورت صیانت از کرامت زن، اصول را تعبیه کرد و تدابیری را اندیشیده است ولی کارایی این تدابیر باید ارزیابی شود.
به نظر مولاوردی اقدامات علما در جهت رعایت حقوق زنان قابل تقدیر است اما برخی مسائل مانده است که باید مورد بررسی قرار گیرد و قوانین آن تصویب شود. وی انتظار جامعه از علما را طی کردن طریق فقهای پیشگام مانند آیت الله صانعی در حل معضلات در حوزه زنان دانست.
آیت الله مرتضوی: نظام قانونگذاری خود را از ظرفیت فتاوای موجود محروم کرده است.
در ادامه این همایش آیت الله سید ضیاء مرتضوی از اعضای هیات رئیسه با بیان اینکه ظرفیت های فراوانی در فتاوای فقها وجود دارد که نظام قانون گذاری خود را از آن محروم کرده گفت: برای حل معضلات ایجاد شده درباره حقوق زنان در جامعه باید به سمت استفاده از فتاوای مغفول حرکت کرد.
وی با اشاره به وجود منطقه الفراغ و عدول از فتاوای شخصی به فتاوای راهگشا در اندیشه شهید صدر، گفت با این ابزارها می توان به قانون گذار امکان قانون گذاری در امور زیادی که دغدغه جامعه است و در فضای امروز جامعه مطرح شده مانند تعدد ازواج، سن ازدواج و ... داد.
آیت الله مرتضوی ملاک قانون گذاری را استفاده از فتاوای موجود دانست اگرچه آن فتاوا مشهور نباشد یا از فقیه اعلم صادر نشده باشد و نباید قانون را محدود فتاوای خاص و اشخاص خاص کرد.
عرب کاشانی: تفاوت جنسیتی از منظر حکمت نظری و عملی قابل قبول نیست.
در بخش انتهایی همایش حجت السلام حجت الاسلام و المسلمین حسین عرب کاشانی گفت: در حوزه نظر و عمل حکمت چیزی به نام تفاوت جنسیتی را چه در مقام انسانی و چه در مسئولیت ها  نفی می کند.
وی منشا حقوق را حق الله دانست که هیچ تفاوتی میان انسان به ما هو انسان قائل نیست. به نظر عرب کاشانی حق متاخر از معرفت است و تا شناختی حاصل نشود حقوقی هم وجود نخواهد داشت به همین دلیل در حوزه امور زنان هم مساله شناخت حل نشود معضلات وجود خواهد داشت.
عرب کاشانی با اشاره به سخن ملا صدرا در باب تجرد نفس به این نکته اشاره کرد وقتی تجرد نفس قبول شود تفاوت جنسیتی وجود نخواهد داشت. به نظر وی زمانی که در قرآن از جنس انسان سخن گفته می شود، او را در کنار حیوانات قرار می دهد؛ ولی هنگامی که سخن از علم و آگاهی و تفکرات است انسان به ما هو انسان لحاظ می شود و هیچ تفاوتی هم قائل نیست.
وی با اشاره به سخنی از آیت الله منتظری در مورد آیه «المومنون و المومنات بعضهم اولیاء بعض» که قائل به ولایت متقابل بودند به این نکته اشاره کرد که بنای عقلا در مسئولیت های بزرگ حذف قید مردانه است و قانون عدالت هم نمی پذیرد که زنان از مسئولیت های بزرگ محروم گردند.
عرب کاشانی منشا تفاوت جنسیتی در فتاوا را عدم تفکیک قضایای حقیقیه و خارجیه دانسته است. وی با اشاره به سخن امام علی (ع) درباره نواقص العقول بودن زنان گفت این سخن اشاره به قضیه ای خارجیه داشته و شامل همه زنان نمی شود چراکه اگر بخواهیم آن را قضیه ای حقیقه بدانیم با اطلاق آیات و روایات تنافی خواهد داشت.
هادی سروش
به تازگی یکی از فرماندهان ارشد دوران دفاع مقدس ؛ عملیات کربلای ۴ [ که نزدیک به هفت هزار نفر از بهترین جوانان فدا شدند] را ، "عملیات فریب" نامیده و آن را برای بدست آوردن پیروزی بزرگتر دانسته !!
نکاتی مورد توجه در این راستا :
 اول؛ همانطوریکه "خیانت" در هیچ یک از مناسبات رفتاری انسان روا شمرده نشده ،  در جنگ نیز ؛ مشروع نیست و خارج از آموزه های جایز از دیدگاه فقهی در "کتاب الجهاد" است. این مهم ، در جامع ترین اثر حدیثی در فقه شیعه بنام "وسائل الشیعه" با عنوان "باب تحریم الغدر" آمده (ر.ک:ج۱۵ص۶۹) و نیز در کتاب معروف فقهیِ شرائع و به تبع آن صاحب جواهر ؛ فتاوای صریح به عدم جواز هر خیانتی را داده و  فرموده ؛ "لایجوز الغدر"(ر.ک:ج۲۱ص۷۸). “غدر" شامل هر نقض عهد و یا پایمال کردن اصول اخلاقی و خیانت است  .قطعا در هر جنگ و یا دفاعی که این ضد ارزش دیده شود ، نه آن جنگ ؛ "جهاد فی سبیل الله" است ، و نه آن دفاع ؛ "دفاع مقدس" به حساب خواهد آمد !
 دوم ؛ بکارگیری خُدعه در جنگ
مرحله پایین از "غدر" ، بنام "خُدعه" است که بمعنای فریب است. اسلام ؛ همانطوریکه اجازه خیانت نمیدهد ، اجازه فریب و زرنگ بازی و نامردی را برای هیچ کس و هیچ شرائطی نمیدهد. اصلا اسلامی که اجازه فریب حیوانی را نمیدهد ، قطعا اجازه فریب هیچ انسانی را نخواهد داد. البته حساب به کار گرفتن "خُدعه" در جنگ به گونه ی دیگری است که نیاز به تبیین مختصری دارد.
در حدیث و به دنبال آن در فقه ، حدیثی وارد شده با این تعبیر ؛ "الحَرب خُدعة" ؛  در جنگ فریب جای دارد. حضرت علی (ع) فرمود: از رسول خدا (ص) در جنگ خندق شنیدم که فرمود: «الْحَرْبُ خُدْعَةٌ».(وسائل الشیعه از کتاب فقیه صدوق)
"خدعه جنگی" ؛ یک نوع برنامه ریزی و زرنگی و ورود و نفوذ به حریم دشمن است که او بسادگی نتواند احتمالش را دهد .
 اعاظم از فقهاء شیعه ، برای به کارگیری خدعه در جنگ توجه دقیقی دارند ؛ آنان برای تبیین "خدعه جنگی" مثال و مصداق هایی مانندِ استفاده از صدای بلند ، استفاده از خضاب کردن مو سر و صورت (تغییر دادن موی سفید سر وصورت) و یا استفاده از نیروهای حفاظتی و اطلاعاتی و نیز مشغول کردن دشمن ، و مانند آن نام برده اند ، تا هر حرکت خلاف اصول انسانی به بهانه "الحرب خدعة" توسط نظامیان مورد استفاده قرار نگیرد.
جدی ترین نمونه استفاده از اصل "الحرب خدعة" شاید روش حضرت علی (ع) در جنگ خندق ، با عمرو بن عبدود باشد که ایشان ، او را به کار دیگری مشغول کرد و سپس به پای او شمشیر زد. عمرو گفت: ای علی‌،خدعه کردی. حضرت جواب داد «الْحَرْبُ خُدْعَةٌ» جنگ، فریب است.
این حداکثر استفاده از "خدعه" در جنگ است و نه بیشتر .
سوم ؛ جابجائی خدعه با خیانت !
هر تاکتیکی که خروجی اش ؛ خروج از اصول اخلاقی و حدود انسانی با زیرپا گذاشتن اصول اولیه انسانی در برابر دشمن برای غلبه بر او باشد ، گرچه میتواند با توجیه "خدعه جنگی" کاربردی شود ، اما تحقیقاً ورود به مرزهای ضد ارزشی "خیانت" و حرام است . لذاست که ؛ "غدر" که همان خیانت است ، هیچ گاه مورد تجویز رسول خدا (ص) و ائمه (ع) شمرده نشده و به تبع آن ؛ مورد تجویز فقهی هیچ فقیهی برای استفاده در جنگ در برابر دشمن قرار نگرفته بلکه ؛ خلاف شرع بودنش ، مورد اجماع فقهاء است.(ر.ک ؛ جواهر ج۲۱ص۷۸).
 چهارم ؛ کاربرد خُدعه ؛ باید روی دشمن و امکانات او متمرکز شود ، آن هم با حفظ حدود مربوطه اش .خیلی روشن است که استفاده از اصل "الحرب خدعة" روی سپاه اسلام و فریب آنان ؛ کاملا از محل بحث خارج بوده و  استفاده از چنین تاکتیک جنگی نامشروع  است.
خصوصا آنجا که برای یک پیروزی بالاتر و یا سرگرم کردنِ دشمن ، فریبکاری روی "جان سپاه اسلام" برود و جان آنان را بستاند ! این روش ها؛ قطعا زیر مجموعه "الحرب خدعه" قرار نمیگیرد و در عنوان "غدر" جا دارد و از بدترین خیانت هاست ! و موجب "ضمان" در برابر خسارت های وارده بر رزمندگان سپاه اسلام خواهد شد.
 پنجم ؛ خطری بسیار بالاتر
اگر خدای ناخواسته فرماندهی برای بدست آوردن پیروزی بر دشمن ، از روش تاکتیک فریبکارانه نسبت به سپاه خودی بهره گیرد ، جای این خوف بسیار خطرناک میرود که در صورت استمرار و نهادینه شدن چنین روش های مخاطره آمیزی در حکومت اسلامی ، برخی بیایند و در عرصه سیاست هم ، دست به "عملیات فریب" زده و جان شهروند و شهروندانی را به بهانه ی بدست آوردند پیروزی بزرگتر برای اسلام ، ستانده و بر آن افتخار هم بکنند !! بی جهت نبوده و نیست ؛ اسلام عزیز ، در بخشهای فقه ، اخلاق و کلام به خوبی تبیین نموده که ، استفاده از هر گونه ابزار باطل ، برای هر هدف مقدسی مورد نهی و انکار است .
صفحه1 از131
بازگشت به بالا