بسمه تعالی
به مناسبت درگذشت
سرکار خانم سیده اعظم طالقانی
فرزند اباذر زمان مرحوم حضرت آیت الله سید محمود طالقانی(ره)، به پاس شصت سال مجاهدت آن مرحومه در راه مبارزه با استبداد پهلوی و تلاش در راه اعتلای کلمه توحید، استقرار عدالت، حمایت از مظلومین و توجه به اندیشه قرآنی مراسم یادبودی برگزار می شود. 
حضور مومنین و سلسله جلیله روحانیت موجب تکریم شعائر دینی و تکریم آن مرحومه مغفوره خواهد شد.

زمان : دوشنبه 20 آبان 1398 بعد از نماز مغرب و عشاء
مکان : خیابان صفائیه، مسجد رفعت

مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم
✳️ لینک کانال مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم در تلگرام و ایتا @majmaqomh
✳️ ارتباط با مدیر   این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
ترجمۀ قرآن کریم به زبان‌های گوناگون به ویژه زبان فارسی یکی از ضرورت‌های فرهنگی عصر ما است و مهمّ‌ترین رسالت یک مترجمِ آگاه نیز شناختِ قرآن و شناساندنِ آن با شیوه‏ای گویا و رسا برای همگان است. امروزه با توسعۀ چشمگیر علوم انسانی، ارتباط تنگاتنگ فرهنگ‌ها و تأثیر و تأثّر آنها بر اذهان و اندیشه‌ها، رشد روز افزون ارتباطات، القای شبهات به شیوه‏های گوناگون و خُرده‌گیری‌های دانشورانی بر قرآن در سرتاسر جهان بر آیات الهی ـ از سر استفهام یا اَغراض سوءـ ضرورتِ تفهیمِ کلامِ الهی را روز به روز نمایان‌تر می‌سازد. ازاین‌رو پیگیری‌های لازم برای ارائۀ ترجمه‌های صحیح، دقیق و منطبق بر متن قرآن که از روانی نثر و گویایی مفهوم نیز برخوردار باشد، از اولویّت‌های قرآن‌پژوهی دوران معاصر است.
دشواری ترجمۀ قرآن
دشواری ترجمۀ قرآن نسبت به متون عربی، بیش از آن چیزی است که در بدو امر تصوّر می‌شود؛ زیرا در اینجا مترجم با کلامی روبه‌روست که از جهت لفظ، محتوا، چینش کلمات و ترکیب جملات، نظیری را برای آن نمی‌توان یافت؛ یعنی به تمام معنا معجزه و سبک و سیاق آن آموزۀ ادب و هنر و الگوی ادیبان و هنرمندان در عرصۀ فصاحت و بلاغتِ فصیحان و بلیغان است، به‌گونه‌ای که ادبیّت آن فراتر از هر ادبی و هنرنمایی آن پرجلوه‌تر از هر هنری است؛ چنان‏که در کمترین لفظ بیشترین معنا و در کوتاه‌ترین جمله، پربارترین و ژرف‌ترین مفهوم را گنجانده است.
بدین‌گونه مترجمی که آگاه به فنون و راز و رمز قرآنی باشد، ظرفِ دانشِ محدود خود را در برابر کلام خدای نامحدود، چنان کوچک و ناتوان می‌بیند که در بُهت و حیرت فرو می‌رود! نازل‌ترین تشبیه برای این کار، گنجاندن اقیانوس در کوزه است! ولی با این وصف باید گفت:
آب دریا را اگر نتوان کشید             هم به قدر تشنگی باید چشید
از این‌رو، مترجمِ ادیب و هنر شناس با توجّه به توسعۀ زبان و تعالی اندیشه، می‌تواند کم و بیش، ترجمانِ چنین متنِ مقدّسِ پربار و بری باشد و با الهام از ظرافت‌ها و زیبایی‌های آن، تا حدّ امکان، بر ظرافت و زیبایی زبان مقصد بیفزاید که طبعاً چنین روندی در طول زمان، سیر تکاملی خود را به تدریج طی کرده و زمینۀ بهره‌برداری از قرآن کریم را برای نسل‌ها بیشتر و بهتر فراهم خواهد ساخت.
در ترجمۀ حاضر مترجم بر آن است که در این مؤخّره ضمن اشارۀ کوتاهی به سیر تاریخی ترجمه‌های قرآن، اصول و مبانی ترجمۀ خویش را توضیح داده و کاری که سالیانی چند دربارۀ آن اندیشیده و تحقیق نموده و در قالب جلسات ترجمۀ قرآن در حوزۀ علمیّۀ قم با حضور دانشورانی فرهیخته، در ضمن بحث و نقد و نظر در طول نزدیک به ده سال آن را به سامان رسانده، در اختیار همگان قرار دهد، باشد که گامی به پیش در فنّ ترجمه‌پژوهی قرآن کریم به حساب آید و قرآن‌خوانان را به سوی قرآن‌دانی، رغبت و معرفت افزاید.
شرایط مترجم
با توجّه به اهمیّت فوق‌العادۀ قرآن کریم، ترجمۀ آن که امری بس عظیم و خطیر است از عهدۀ هر کسی بر نمی‌آید. بلکه شرایطی خاص، نیاز دارد که عمدۀ آن عبارتند از:
آشنایی کامل با دو زبانپیش از هر چیز مترجم قرآن باید با زبان‌ مبدأ (قرآن) و زبان مقصد (فارسی و یا هر زبانی که قرآن بدان ترجمه می‌شود) آشنا باشد. لازمۀ آشنایی با زبان مبدأ و مقصد، آگاهی کامل از ادبیّات و علوم بلاغی آن دو زبان است.
توانایی در ارائۀ نثری استوار  مترجم قرآن، بدون توانایی در فنّ نگارشِ درست و استوار زبان مقصد، هرگز موفق به ارائۀ ترجمه‌ای قابل قبول و ماندگار نخواهد شد. بنابراین هنر نثر نگاری یکی از شرایط مهمِّ فنِّ ترجمه محسوب می‌شود.
توجّه و دقّت در نثرِ کهن به ویژه آشنایی با آثار مترجمان قرن چهارم، پنجم و ششم، برای مترجمی که استواری و ماندگاری ترجمه‌اش را در سر می‌پروراند امری لازم و ضروری است، زیرا نثرِ استوارِ امروزین، ریشه در نثر ماندگار گذشته دارد. از این روی، بدون مایه‌های ادبِ پارسی در آثاری همچون ترجمۀ تفسیر طبری، تاج‌التّراجم اسفراینی، سورآبادی، ابوالفتوح رازی، میبدی و کتاب‌هایی همچون تاریخ بلعمی، تاریخ بیهقی، چهار مقالۀ نظامی عروضی سمرقندی، کلیله و دمنه، مرزبان‌نامه، گلستان سعدی، بهارستان جامی و منشأت قائم مقام فراهانی و... سزاوار نیست با تکیه بر نثر روزنامه‌ای و زبان محاوره‌ایِ کوچه و بازاری به ترجمۀ کلام الهی پرداخته شود.
ملاکِ نثرِ استوار در ترجمۀ قرآن، نثرِ معیارِ برگرفته از «مایۀ ادب» و «عنصر هنر» است. آری، آشنایی با «فقه‌اللّغة» و بهره‌گیری از فرهنگ لغات معتبر همچون العین، مقائیس‌اللّغة، تهذیب اللّغة، المصباح المنیر، لسان العرب، تاج العروس به ویژه صحاح‌اللّغة جوهری، امری اجتناب‌ناپذیر است، و مراجعۀ مستمر به تفاسیر گوناگون معتبر همچون تفسیر ابوحیّانِ اندلسی، بیضاوی، زمخشری، مجمع‌البیان، فخر رازی، مفردات راغب، المیزان، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم و خصوصاً انواع «اعراب القرآن‌»ها لازمۀ مقبولیت یک ترجمۀ گویا و رساست.
آشنایی با تفسیر و علوم قرآنیبدون آشنایی با فنّ تفسیر و مسائل علوم قرآنی، از قبیل شناخت وحی، اسباب نزول، تجوید، ناسخ و منسوخ، عام و خاص، مطلق و مقیّد و... ترجمۀ دقیق قرآن ممکن نخواهد بود.
آشنایی اجمالی با علم فقهبخش قابل توجّهی از آیات قرآن کریم مربوط به احکام و دستورات فقهی است که مجموعاً «آیات الأحکام» را تشکیل می‌دهد. ناآشنا بودن به مسائل و احکام فقهی، سبب نادرستی و نارسایی ترجمه در آیات مربوط به آن می‌شود. 
آگاهی صحیح از علم کلام و تاریخ از جمله شرایط یک مترجمِ توانمند، آگاهی از علم کلام و تاریخ است؛ زیرا بخش اعظم آیات قرآن کریم مربوط به مسائل اعتقادی و احیانا اشارات تاریخی است که ترجمۀ دقیق آیات اعتقادی و تاریخی بدون شناخت دقیق علم کلام و تاریخ آسان نخواهد بود.
مراحل شكل‌گیری این ترجمه
از روزی که در آغاز جوانی در جلسات قرائت و تجوید قرآن شرکت داشتم تا زمانی که بحث‌های حوزوی: ادبیّات، فقه، اصول، کلام، حدیث و تفسیر را با جدّیت پیگیر شدم، روز به روز اهمیّت فهم قرآن و نقش پایه‌ای آن در شناختِ معارف دین، در نگاهم بیشتر می‌شد و به درستی دریافتم که اساس و پایۀ دین اسلام، قرآن کریم است و حتّی حجّیّت سنّت و حدیث هم مستند به دستور و حکم قرآن است. شناخت دقیق علوم اسلامی نیز مبتنی بر فهم صحیح قرآن خواهد بود و عموم مردم نیز معمولاً از راه ترجمه، به مفاهیم قرآن پی می‌برند، چنان‌که همۀ فرهنگ‌ها از راهِ ترجمه به همدیگر پیوند می‌یابند.
در ابتدایِ تحصیلات حوزوی، در میان کتاب‌های درسیِ ادبی، کتاب «مُغنی اللّبیب» ابن هشام انصاری که به بیش از دو هزار و پانصد آیه از قرآن استشهاد نموده، زمینه و انگیزۀ ترجمۀ قرآن را در ذهنم ایجاد نمود و از آن پس در هر بحث و درسی که به آیه‌ای بر می‌خوردم، ترجمۀ دقیقِ آن با موازین ادبی برایم در اولویّت قرار داشت. البته پیش از آن نیز کثرت مطالعه و علاقۀ شدید من به زبان و ادب فارسی، زمینۀ گرایش مرا به سوی ادب قرآن فراهم ساخته بود، تا اینکه پس از فراغت از پایه‌های سطوحِ حوزوی و سال‌ها شرکت و مباحثه در دروس استدلالی سطح عالی، روزبه‌روز دلبستگی‌ام به قرآن و فهمِ دقیقِ آن بیشتر می‏شد و در ضمن مطالعۀ ده‌ها تفسیر از گذشته تا کنون، بررسی ترجمه‌های قرآن کریم را از قرن چهارم تا آغاز قرن پانزدهم هجری قمری در برنامۀ کارِ خویش قرار دادم. نتیجۀ مطالعات و بررسی‌ ترجمه‌ها، مرا به نگارش نقدهای متعدّد بر ترجمه‌های گوناگون واداشت، به‌ویژه نقد ترجمه‌های مترجمانِ گرانقدر و نامداری همچون استاد عبدالمحمّد آیتی، دکتر ابوالقاسم امامی، دکتر مصطفی خرّمدل، دکتر محمّدمهدی فولادوند، استاد بهاءالدّین خرّمشاهی، حجّت‌الاسلام سیّد علی‌نقی فیض‌الاسلام، ناقد نامدار جناب حسین استادولی، دکتر سیّد علی موسوی گرمارودی و شماری دیگر از فرهیختگان، مرا به عرصۀ نقد بیشتر کشانید و سرانجام، مجموعۀ نقدهای چاپ شدۀ نگارنده در مجلاّت گوناگونی چون «میراث جاویدان»، «ترجمان وحی» و «بیّنات» در کتابی با عنوان «پژوهشی در ترجمه‌های برتر قرآن کریم» چاپ و منتشر گردید. پس از انتشار کتاب‌های «ترجمه‌های ممتاز قرآن در ترازوی نقد»، «پاسخ به شبهات قرآنی در اینترنت» و «مفردات قرآن»، توجّه قرآن‌پژوهان و مترجمان به سوی اینجانب معطوف گشت و همزمان کلاس‌های فنّ ترجمه و تفسیر قرآن در مراکز استان‌ها برای طلابِ نخبه برگزار گردید و حضور نگارنده به عنوان مدرّس در آن کلاس‏ها، انگیزۀ پایه‌گذاری کلاس ترجمۀ قرآن در حوزۀ علمیّۀ قم را به ذهنم متبادر ساخت، و همین امر سبب گردید که رسماً ترجمۀ قرآن را در حوزۀ علمیّۀ قم برای جمعِ معدودی از طلاب و دانشگاهیان پایه‏گذاری کنم.
اصول و مبانی این ترجمه
مراد از «اصول» در این ترجمه، ضوابط و قوانینِ فنِّ ترجمه است که مترجم تلاش نموده در حدّ امکان آنها را مراعات نماید. و مراد از «مبانی» سبک و شیوه‌ای است که مترجم در برگردانِ آیات در ترجمه به‌کار بسته و طبق شیوۀ اجتهادی خویش بدان ملتزم و پایبند بوده است، اگرچه ممکن است دیگران نظری متفاوت داشته باشند.
در این اثر، ضوابط ترجمه مانند اصلِ انتقال پیام متن از زبان مبدأ به زبان مقصد که لازمۀ آن، توجّه به دو عنصر ادب و هنر با همۀ شرایط مربوط به آن است، رعایت شده است.
امّا مبنای کار مترجم به شرح زیر است:
از آنجا که این ترجمه در میان انواع پنج‌گانۀ ترجمه (تحت‌اللّفظی، تطبیقی، تفسیری، مضمونی و منظوم) از نوع دومِ آن یعنی تطبیقی/‌ انطباقی است، تلاش مترجم بر این بوده که حتّی‌الامکان حجم ترجمه بیش از حجم متن نباشد، و نکاتِ توضیحیِ لازم در پانوشت‌ جای گیرد.
در این ترجمه، وفاداری به متن قرآن کریم، یک اصل است و در عین حال رعایت نثرِ معیار نیز در سرتاسر آن مدِّنظر بوده و مترجم تلاش کرده است که نثری خوشخوان، گویا و روان ارائه دهد.
شماری از واژه‏ها و جملات قرآنی که بیشتر جنبۀ اصطلاحات قرآنی دارد و در فارسی جا افتاده و با همان تعابیر قرآنی در فارسی شناخته شده‏اند، به ترجمۀ آنها اقدام نشد؛ مانند: «غیب»، «ایمان»، «کفر»، «نفاق» و «شرک» و آیۀ «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»، «سُبْحانَكَ اللَّهُمَّ»
از آنجا که شماری از واژگان قرآنی، بارِ معنایی چندگانه دارند و جایگزین یک واژۀ فارسی، آن‌گونه که باید و شاید بار معنایی آن را برنمی‌تابد، در چنین مواردی از دو واژۀ معادلِ معطوفِ به هم استفاده شده است، مانند: کلمۀ «ولیّ» و «طیّبات» که گاهی چند معادلِ معطوف به هم می‌طلبد.
به آیات یا واژگانی که اَحیاناً متحمّل چند معنا هستند و در ترجمه و تفسیر آنها اختلاف وجود دارد، در پانوشت‌ به صورت کوتاه اشاره شده است.
همۀ مقدَّرات یا محذوفاتِ کلام که لازمۀ ایجاز قرآن است در میان کروشه [] و گاه مرجع ضمیر یا احیاناً مراد آیه در میان پرانتز () با قلم کوچک‏تر، درج شده است.
ممکن است آن دسته از خوانندگان گرامی که نقدهای مترجم را بر شماری از ترجمه‌ها ملاحظه نموده‌اند، در مواردی خاص دریابند که نظر مترجم با نقدهای پیشینِ وی همخوان نیست، مانند قرار گرفتن فعل مضارع در جواب امر و آوردن یا نیاوردن «تا»؛ در چنین مواردی، قطعاً عدول مترجم ـ که در مقام تحقیق بیشتری بوده ـ از نظر سابقش امری طبیعی است و لزوماً چنین نیست که پس از گذشت سالیانی چند، در مواردی بر همان نظر قبلی خویش باقی مانده باشد.
تمام واوها حتی واوهای استیناف و در اکثر موارد ادات تأکید قرآنی در این ترجمه انعکاس یافته است؛ امّا اگر در یک آیه چندین ادات تأکیدی تکرار شده باشد، مترجم، نظر به رعایت قالب زبانِ فارسی و حفظ ظرافت و زیبایی کلام، یک مورد و در نهایت دو مورد از تأکیدات آیه را منعکس کرده است. در مواردی چند نیز (مانند: آیه30 سوره بقره و 35 و 36 سوره آل‌عمران) از ترجمه «إنَّ» بعد از فعل «قالتْ» به‌سبب عدم جایگاه آن در زبان فارسی، صرف نظر شده است.
هرچند که در فارسی به طور معمول، معادلِ حرفِ «فاءِ» عطف، کلمۀ «پس» آورده می‌شود، ولی مترجم در این مقام با توجّه به موقعیت آن در کلام، معادل‏هایی نظیر «واو»، «باز» و «آنگاه» و امثال آن آورده است تا از «پس»هایِ مکرّرِ نازیبا پرهیز نموده باشد.
در سرتاسر این ترجمه، به انعکاس معناییِ ضمایر فصل در آیات، توجّه فراوانی شده و بارِ معنایی آنها لحاظ گردیده است. اصولاً ضمایر فصل در قالب «هُم» یا «هُوَ» مفیدِ حصر و تأکیدند، مثلاً در آیاتی مانند «بَلْ أُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ»، (نور/50) این حصر و تأکید در قالب «بلکه آنانند که ستمکارند» نمایان گشته است. بنابراین لزومی ندارد که عینِ معادل فارسی ضمیر بیاید بلکه در این‌گونه موارد به ایفای نقش آن در جمله باید توجّه شود که همان حصر و تأکید است. یا در آیه «إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ». (قصص/16) نقش ضمیر فصل در این‌گونه موارد در ترجمه چنین منعکس شده است: «بی‌گمان، اوست که آمرزندۀ مهربان است». پر واضح است که تعبیر «اوست که آمرزنده... است» با «او آمرزندۀ مهربان است» فرق اساسی دارد؛ زیرا در جملۀ اوّل، حصر و تأکید رعایت گردیده، ولی در جملۀ دوم خبری از حصر و تأکید نیست.
در ترجمۀ «نِعْمَ» و «بِئْسَ» که از افعال مدح و ذم هستند، در جملاتی مانندِ «وَ بِئْسَ الْمَصيرُ» در نقدهای پیشین خود به برگردانی چون «و چه بد سرانجامی است» به دلیل اینکه این دو، فعلِ تعجّب نیستند، لفظ «چه» را زائد و بی‌مورد دانسته بودم، امّا مطالعاتِ زبان‌شناسیِ زبان فارسی از یک سو و نظر برخی از نحویان بزرگ مانند ابوحیّانِ اندلسی در تفسیر «البحر المحیط»، سبب تجدید نظر گردید که اصولاً آوردن حرف «چه» در این‌گونه موارد، اقتضای ساختار زبان در چنین افعالی است.
انعکاس معنای حروف زائده در آیاتی مانند «فَما نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنين؛ و هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد» (اعراف/132)، یا در ترجمۀ آیه «أَ لَيْسَ هذا بِالْحَقِّ؛ آیا واقعاً این حق نیست؟». (احقاف/32). مدّ نظر قرار گرفته است؛ زیرا معنای زائده در این‌گونه موارد، مفیدِ تأکید بودن است، علاوه بر این، «زِیادَةُ المبانی تَدُلُّ عَلیٰ زِیادَةِ المعانی». بنابراین ورود واژه‌هایی مانند «هرگز» «واقعاً» یا «حقیقتاً» در ترجمۀ این‌گونه آیات، لازم و ضروری می‌نماید و در ترجمه آیاتی مانند «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ» (شوری/11). به نقش معنایی حرف «کاف» که بر سر «مثل» در آمده، کاملاً توجّه شده است؛ زیرا حرف «کاف» مفید تأکید است. و اگر آن را زائده نامیده‌اند نه اینکه بیهوده و دور ریختنی باشد! بلکه به معنای زیادتیِ نقش آن در مقام تأکید است. از این‌روی، ترجمۀ آیه چنین است: «هرگز چیزی مانندِ او نیست».
افعالی مانند «نَعْلَمُ» و «یَعْلَمُ» که فاعل آنها «اللّه» است، معمولاً بیشتر مترجمان، ترجمۀ آنها را به‌صورت «معلوم می‌داریم/ معلوم می‌دارد» آورده‌اند، امّا از آنجا که چنین چیزی در واقع، تفسیر آیه است نه ترجمۀ آن، خلافِ معنایِ لفظِ «یَعْلَمُ: می‌داند/ می‌شناسد» و «نَعْلَمُ: می‌دانیم/ می‌شناسیم» است که هر دو ثلاثی مجرّد هستند. آری، اگر به صورت ثلاثی مزید در متن آیه یعنی «نُعْلِمُ» و «یُعْلِمُ» آمده بود، چنین ترجمه‌ای موجّه بود. بر همین اساس در ترجمۀ آنها، افعالِ «بدانیم» یا «بشناسیم» که معادل دقیق آنهاست به کار برده‌ایم و برای دفع شبهۀ کلامی، مراد و منظور آیه را در پانوشت توضیح داده‌ایم.
کوشش مترجم بر این بوده که برای واژه‌های مترادف، معادل‌های گوناگونی به کار بَرَد، مثلاً «رحیم»، «رؤف» و «وَدُود» را یکسان ترجمه نکند، بلکه برای هرکدام، واژۀ خاصِ معادلِ نزدیک به آن را بیاورد، از این روی، در سرتاسر این ترجمه معادل واژۀ «رئوف» اگر صفت برای خدا باشد «مِهرورز» و اگر صفت برای غیر خدا باشد «دلسوز»، و نیز معادل «رحیم» را «مهربان»، و معادل «ودود» را «دوستدار» قرار داده‌ایم.
در این ترجمه، به اقتضای روشن‌تر نشان دادنِ دلالت آیه، در مواردی اسم ظاهر، جایگزین ضمیر شده و مرجع ضمیر به جای ضمیر قرار گرفته است.
با توجّه به اینکه یکی از ضرورت‌های ترجمۀ آیاتِ قرآن، توجّه به رعایتِ قاعدۀ ادبی ـ بلاغی «تضمین» و «احتباک» است، در سرتاسر این ترجمه‌ این قاعده رعایت شده و اِعمال گردیده است. «تضمین» بدین معناست که گاه در یک کلمه، معنای کلمه‌ای را می‌گنجانند و اصطلاحاً آن را اِشراب می‌کنند تا یک کلمه، حامل دو معنا باشد؛ مثال اوّل برای تضمین: جملۀ «وَ إِذَا خَلَوْاْ إِلىَ‏ شَيَاطِينِهِم» در آیۀ 14 سورۀ بقره است که «خَلَوا» چون با «الی» آمده معنای «ذَهَبُوا» یا «اِنصَرَفُوا» را در خود به‌همراه دارد، بنابراین ترجمۀ دقیق آن بر اساس رعایتِ قاعدۀ تضمین چنین است: «و چون به‌سوی شیطان‌های خود [روند و] خلوت کنند...». مثال دوم برای تضمین: جملۀ «وَ نَصَرْنَاهُ مِنَ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بَايَاتِنَا» در آیۀ 77 سورۀ انبیاء است که در فعل «نصرناه» کلمۀ «أَنجَینا» اشراب شده است، زیرا «مِن» با «أنجَینا» سازگار است نه با «نَصَرنا»؛ از این رو ترجمۀ دقیقِ آیه چنین است: «او را از [گزند] قومی که آیات ما را تکذیب کردند [نجات داده و] یاری کردیم». امّا «إحتباک» در لغت به معنای استحکام بخشیدن، استوار نمودن و بافتن است و در اصطلاحِ فنونِ بلاغی، یکی از انواع حذف به‌شمار می‌آید که می‌تواند در ترجمه و تفسیر نقش به‌سزایی داشته باشد. إحتباک آن است که از دو کلام چیزی حذف شود و هر یک از آن دو بر محذوفِ از دیگری دلالت کند، مثال اوّل برای إحتباک: «قَدْ كَانَ لَكُمْ ءَايَةٌ فىِ فِئَتَينِ الْتَقَتَا فِئَةٌ تُقَاتِلُ فىِ سَبِيلِ اللَّهِ وَ أُخْرَى‏ كَافِرَةٌ» (آل عمران/13) که از جملۀ «فِئَةٌ تُقَاتِلُ فىِ سَبِيلِ اللَّهِ» کلمۀ «مؤمنة» حذف شده است و از جملۀ «وَ أُخْرَى‏ كَافِرَةٌ» جملۀ «تُقَاتِلُ فِی سَبیلِ الطَّاغُوت» حذف گردیده است و ترجمۀ آیه چنین خواهد بود: «به‌راستی‌ برای شما در [کار] دو گروهی که [در جنگ بدر] روبه‌رو شدند، نشانۀ عبرتی بود. گروهی [مؤمن] در راه خدا و [گروه] دیگری کفر پیشه [در راه طاغوت] می‌جنگیدند». مثال دوم برای إحتباک: «قُل لِّلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّواْ مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَ يحْفَظُواْ فُرُوجَهُم». (نور/30). در این آیه، متعلّق «يَغُضُّوا» یعنی «عَنِ النَّظَرِ اِلی فُروجِ غَیرِهِم» و متعلّق «يحْفَظُواْ» یعنی «مِن نَظَرِ غَیرِهِم إلیها» حذف شده است، بنابراین ترجمۀ آیه، طبقِ قاعدۀ إحتباک چنین خواهد بود: «به مردان مؤمن بگو: دیدگان خویش را [از نگاه به عورت دیگران] فرو گیرند و دامان‌شان را [از نگاه دیگران] نگه دارند» و همچنین است ترجمۀ آیۀ «وَ قُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَ يحَفَظْنَ فُرُوجَهُن». (نور/31). 
برای ترجمۀ ضمایری مانند «هُمْ» که در یک آیه چندین بار تکرار شده، در اکثر موارد به جهت ظرفیّت قالبِ زبان فارسی، تنها به انعکاس یک مورد آن بسنده شده است.
در این ترجمه، در اکثر مواردی که مقدّم شدن جار و مجرور افادۀ حصر می‏کند و سیاق آیه و قالب نثرِ فارسی نیز پذیرای آن است، مفهوم حصر در ترجمه منعکس شده است، مانند: «وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِب؛ و مشرق و مغرب تنها از آنِ خداست». (بقره/115).
در خصوصِ ترکیب «لَو، لَـ»، «لَوْلاـ لَـ» یعنی لام مفتوحی که در جواب لو شرطیّه بیش از صد بار در قرآن به‌کار رفته است. معادلِ لامِ مفتوحه، واژۀ «حتماً» یا «بی‌گمان» ذکر گردیده است. علّتِ معادل آوردن در این‌گونه موارد برای این است که با دیگر مواردی که در جواب «لو» لام مفتوحه نیامده، فرق گذاشته شود. مانند: «وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ ما أَشْرَكُوا» (انعام/107)؛ یا «وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ ما فَعَلُوه» (انعام/112) که در جواب «لو»، لامِ تأکید نیامده است.
ترکیب فعلِ «وَدَّ» به همراه «لو» در تمام موارد به معنای «آرزو کردن» آمده است. مانند: «وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ كَما كَفَرُوا فَتَكُونُونَ سَواءً؛ آرزو دارند همچنان که [خود] کفر ورزیدند [شما نیز] کافر شوید تا همسان باشید.».(نساء/89).
در این ترجمه، نقش فعل «کان» و مشتقّات آن در آیاتی شبیه «إِنَّ اللَّهَ كانَ عَليماً حَكيماً» (نساء/11) که دلالت بر ثَبات و استمرار دارد، ـ جز در مواردی که سیاق آیه اقتضای آن را ندارد ـ لحاظ شده و در اغلب موارد، معادل آن به تناسبِ مفهومِ جمله، واژۀ «همواره» آمده است.
از ترجمۀ برخی ضمائر به علّتِ رعایتِ شیوایی نثر فارسی صرف نظر شده است، در این خصوص می‏توان از کلمات «لعلَّکم»، «لعلَّهُم» و آیات انعام/39، 137، 151، اعراف/48 و انفال/33 نام برد.
در ترجمۀ کلمۀ جلالۀ «اللّه» معادل دقیق فارسی آن، تنها واژۀ «خدا» آمده است نه «خداوند» که دقیقاً معادل «مالک» است.
در این ترجمه غالباً جملات فعلیه به صورت فعلی و جملات اسمیه به صورت اسمی برگردان شده است، مگر در مواردِ خاصی که روانی و شیوایی نثر فارسی اقتضای عکسِ آن را داشته است. مثلا در بیشتر موارد «الذین آمنوا» به «کسانی‌که ایمان آوردند» و «الذین کفروا» به «کسانی‌که کفر ورزیدند» برگردان شده و تنها در مواردی خاص به «مؤمنان» و «کافران» ترجمه شده است، مانند: «لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِن بَنىِ إِسرائيلَ عَلىَ‏ لِسَانِ دَاوُدَ وَ عِيسىَ ابْنِ مَرْيَمَ؛ کافرانِ بنی‌‌اسرائیل، به زبان داود و عیسی پسر مریم، لعنت شدند» (مائده/78). یا «إِذْ تَبَرَّأَ الَّذينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذينَ اتَّبَعُوا...؛ همانگاه که پیشوایان، از پیروان [خویش] بیزاری جویند..» (بقره/166).
مبنای این ترجمه در کلمات، جملات و آیات مکرّر، یکسان سازی در معانی آنهاست، مگر آنکه سیاق، اقتضای جز آن را داشته باشد.
در پیوسته نویسی یا جدانویسی کلمات فارسی، مترجم، مبنای خاصّ خود را دارد و به ویراستار بر رعایت این مبنا تأکید کرده است و آن اینکه: کلماتِ «آنگاه، اینجا، آنجا» متّصل نوشته می‌شود؛ ضمیر جمع «ها» همه جا با نیم‌فاصله است مگر در «اینها» و «آنها»؛ پسوندِ «تر، ترین»، غیر از «بیشتر» و «کمتر» منفصل نوشته می‌شود؛ در کلماتِ «اینکه، آنکه»، هرگاه «آن، این» به معنای اسم اشاره به شخص باشد با نیم‌فاصله نگارش یافته و در غیر آن متّصل است؛ جمع غایبِ کلماتی که به «یاء» ختم می‌شود همراه «الف» می‌آید مانند «کسانی‌اند» و در غیر آن متّصل نوشته می‌شود مانند «مؤمنانند»؛کلماتی را که به «یاء» ختم می‌شوند اگر بخواهیم با پسوند «ای» بیاوریم، الف آن حذف می شود، مانند خوانندگان گرامیی، رزق و روزیی.
در این اثر  در مواردی از ترجمه برخی «واو»‌ها که در قالب زبان فارسی نقشِ تعیین کننده‏ای ندارند صرف نظر شده است، مانند: واو در «مَا جَعَلَهُ اللَّهُ إِلَّا بُشْرَى‏ وَ لِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُكُمْ» (انفال/10).
 در همۀ موارد کلمۀ «نیز» در متن ترجمه بدون قلاب آمده است که اقتضای سیاق آیه است، مانند: آیه72 و 74 سورۀ توبه. 
خلاصه ویژگی‏های این ترجمه
الف‏ـ تمام این ترجمه از سورۀ حمد تا ناس به صورت مباحثه در کلاس آن هم با تجزیه و ترکیب و بیان نکات بلاغی شکل پیدا کرده است که در واقع نوعی کار گروهی محسوب می‏شود.
ب‏ـ وجود پانوشت‏های مرتبط با ترجمه در قالب بیان ریشه‏های لغات قرآنی و معانی گوناگون آنها و احیاناً اشاره به موارد اختلافی در ترجمه و تفسیرها و بیان برخی نکات تفسیری و ادبی.
ج‏ـ در سرتاسر این ترجمه توجه خاصی به رعایت قاعده تضمین و احتباک و تبلور آن در ترجمه شده است.
دـ با توجّه به ملاحظات دو ویراستارِ دانشمند و قرآن پژوه و پنج نمونه خوانِ دقیق و فاضل و ناظری ادیب و نکته سنج، گمان می‏رود میزان کاستی‏های این اثر به حدّاقل رسیده باشد. 
ﻫ‏ ـ‏ با توجّه به تجارب، مطالعات و نقدها و بررسی‌های گوناگونی‌که مترجم بر ده‌ها ترجمۀ فارسی از قرن چهارم تاکنون داشته، بنایش بر این بوده که دستِ‏کم لغزش‌هایی را که در آن ترجمه‌ها دیده، در این ترجمه راه نیابد، ولی هرگز بر آن نیست که این اثر از دایرۀ نقد دیگران به دور مانَد! بلکه بر این باور است که هر اثری در ضمن نقد و بررسی‌های صاحب‌نظران، تکامل تاریخی‌اش را طی می‌کند، و فراتر از آن، معتقد است که در هرچند سال یکبار، ورودِ ترجمه‌های جدید به عرصۀ فکر و فرهنگ جامعه، امری لازم، بلکه ضروری است؛ زیرا زبان، لغت، نثر و نگارش در طول زمان، دستخوشِ تغییر و تطوّر است؛ بنابراین هر نسلی نثرِ خاصِّ زمان خود را می‌طلبد، علاوه بر این، دریافت‌های ذهنی و قوای ادراکی انسان‌ها و برداشت‌ آنان از یک متن، سیر تکاملی خود را طی می‌کند و قطعاً هر عصر و نسلی، زبان، فکر و فرهنگ خاصِ خود را دارد و باید با آن، راهِ تعالیِ خویش را پی‌گیرد، چنان‌که ذهن، زبان، نثر و نگارش قرن چهارم و پنجم در زمان ما کارایی چندانی ندارد مگر اینکه تنها با نگاه تاریخ علم، حفظ میراث کهن و چگونگی سیر تطوّر آثار پیشین به آنها بنگریم.
شیوۀ کار
روش مترجم در کلاس ترجمه، نخست، ارائۀ ترجمۀ چند آیه به اعضای کلاس برای پیش‌مطالعه بود تا آنان با نقد و بررسی خویش برای جلسۀ روز بعد در کلاس حضور یابند، سپس با شروع کار، آیات مورد بحث در هر سوره به ترتیب، قرائت و سپس تجزیه و ترکیب می‌شد، آنگاه ضمن خواندن جملات هر آیه، ترجمۀ پیش نوشته بر اساس ترکیب نحوی و نکات بلاغی آیه و احیانا پرسش‌های گوناگون ادبی، بلاغی و تفسیری به تصویب می‏رسید. بدین‌سان،  این ترجمه از سورۀ حمد تا سورۀ ناس، در زمان نزدیک به ده سال به طول انجامید.
این اثر به وسیلۀ دو فرهیختۀ قرآن پژوهِ نامدار، آقایان: استاد بهاء الدّین خرّمشاهی و دکتر نادعلی عاشوری تلوکی ویراستاری شده و توسّط شش نفر از افراد فاضل حوزوی، بازنگری و نمونه خوانی شده و در آستانۀ چاپ و نشر قرار گرفته است. 
نمونه­ای از ترجمه
سورۀ واقعه (56)مکّی، 96 آیه
به‌‌نام خدایِ مهرگسترِ مهربان
آنگاه که آن رخداد[1] روی دهد،
در رویدادش هیچ دروغی[2] نیست،
به‌ زیرکشنده [و] بالابرنده[3] است.
آنگاه که زمین، به­ شدّت جنبانده شود،
و کوه‌‌ها سخت متلاشی شوند،
و غباری پراکنده گردند،
و [شما] سه دسته[4] ‌‌شوید:
[گروه] نیک‌‌بختان،[5] نیک‌‌بختان کیانند؟
و [گروه] شوم بختان،[6] شوم بختان کیانند؟
و پیشگامان که پیشی‌‌گیرنده‌‌اند.[7] 
آنان مقرَّبانند،[8]
در بهشت‌‌های پر نعمت،
گروهی از پیشینیانند،
و اندکی از پسینیان.
بر تخت‌‌هایی جواهر نشان،[9]
که رو به‌‌روی هم بر آنها تکیه زنند.
پسرانی همواره جوان برگِردشان می‌چرخند،
با تُنگ‌‌ها[10] و آبریزها[11] و جام­هایی[12] از شراب روان،
که نه از آن سردرد گیرند و نه بد مستی نمایند،
و از هر میوه‌‌ای که برگزینند،
و از هر گونه گوشت پرنده‌‌ای که دلشان بخواهد [برای آنان فراهم است].
و زنانی سپید اندامِ درشت‌‌چشم،[13]
همچون مُروارید [در صدف] پنهان![14]
[همۀ اینها] به پاداش کاری است که می‌‌کردند.
در آنجا هیچ [سخن] بیهوده و گناه آلودی نشنوند.[15]
لیکن[16] سخنی با درود[و] بدرود [شنوند].[17]
و نیک‌‌بختان؛ نیک‌‌بختان کیانند؟
در [زیر درختان] سدرِ بی‌‌خار،
و [خوشه­های] موزِ بر هم سوار،
و سایه‌‌ای گسترده،
و آبشاری ریزان،
و میوه‌‌ای فراوان،
نه پایان یافتنی­اند و نه بازداشتنی.[18]
و همسرانی والامقام،[19]
که ما آنان را به‌‌گونه‌‌ای ویژه آفریده‌‌ایم،
و دوشیزه‌‌شان ساخته‌‌ایم؛
که شوهر‌دوستانی[20] همسالند،[21]
برای نیک‌‌بختان؛
که گروهی از پیشینیانند،
و گروهی از پسینیان.
و [امّا] نگون‌‌بختان؛ نگون‌‌بختان کیانند؟
در میان بادی سوزان و آبی جوشان،
و [در] سایه‌‌ای از دود سیاه و سوزان،
که نه خنک است و نه خوشایند.
چراکه اینان پیش از این نازپرورده[22] بودند،
و بر گناه بزرگ[23] پافشاری می‌‌کردند،
و می‌‌گفتند: آیا چون مُردیم و خاک شدیم و استخوان‌‌هایی [پوسیده] گشتیم، آیا به ­راستی برانگیخته خواهیم شد؟
و آیا نیاکان ما نیز؟
بگو: بی‌‌گمان، پیشینیان و پسینیان،
در موعدِ روزی معیّن گِردآورده شوند.
آنگاه شما ای گمراهان دروغ‌‌پرداز،
حتماً از درختی که زقّوم است خواهید خورد،
و شکم‌‌ها را از آن انباشته می‌‌کنید،
و بر روی آن، از آب جوشان می‌‌نوشید؛
نوشنده‌‌اید همچون شتران تشنه!
این است پذیرایی آنان در روز جزا.
ما شما را آفریده‌‌ایم، پس چرا [زنده شدن پس از مرگ را] باور نمی‌‌کنید؟
پس آیا دیده‌‌اید آنچه را که [به صورت نطفه] فرو می‌‌ریزید؟
آیا شما آن‌‌ را می‌‌آفرینید یا ما آفریننده‌‌ایم؟
ماییم که میان شما مرگ را مقدّر کرده‌‌ایم و ما درمانده نیستیم،[24]
از اینکه همانند شما را جایگزین گردانیم و شما را به صورتی که از آن بی‌‌خبرید پدید آوریم.[25]
و بی‌‌گمان، آفرینش نخستین[خویش] را دانسته‌‌اید، پس چرا پند نمی‌‌گیرید؟
آیا آنچه را می‌‌کارید نیک نگریسته‌‌اید؟[26]
آیا شما آن‌‌را می‌‌رویانید یا ما رویاننده‌‌ایم؟
اگر بخواهیم، بی‌گمان، آن ‌را خشک و درهم‌شکسته می‌‌گردانیم، آنگاه شگفت زده[27] می‌‌شوید.
[و خواهید گفت:]  به راستی که ما زیان دیده‌‌ایم.
بلکه ما [از همه چیز] محروم شده‌‌ایم.
پس آیا به آبی­که می‌‌نوشید نیک نگریسته‌‌اید؟
آیا شما آن‌‌را از ابر باران‌‌زا فرود آورده‌‌اید یا ما فرودآورنده‌‌ایم؟
اگر بخواهیم آن‌‌را تلخ و شور می‌‌سازیم؛ پس چرا سپاس نمی‌‌گزارید؟
و آیا آتشی را که برمی‌‌افروزید نیک نگریسته‌‌اید؟
آیا شما درختش را پدید آورده‌‌اید یا ما پدیدآورنده‌‌ایم ؟
ما آتش را مایۀ پند و یادآوری[دوزخ] و کالایی برای بیابانگردان قرار داده‌‌ایم.[28]
پس به‌نام پروردگار بزرگ خویش، تسبیح گوی.
و سوگند یاد می‌کنم به جایگاه و مدار ستارگان.[29]
و اگر بدانید، این سوگندی بزرگ است.
 به‌راستی که این قرآنی ارجمند است،
در نوشته‌‌ای پوشیده و نهفته،[30]
که جز پاکان بدان دسترسی ندارند.[31]
فروفرستاده‌‌ای است از سوی پروردگار جهانیان.
پس آیا شما این سخن را سست و سبک می‌‌انگارید؟
و [شکرِ] رزق و روزیِ[32] خود را تکذیب کردنِ [آن] قرار می‌‌دهید؟
پس چرا [روح را بر نمی‌‌گردانید] آنگاه که [جان] به گلوگاه رسد؟
و شما در آن هنگام [به محتضر] می‌‌نگرید،
درحالی‌‌که ما از شما به او نزدیک‌‌تریم، ولی نمی‌‌بینید! 
پس اگر مقهور[33] و مغلوب [ما] نیستید، چرا
آن‌‌ را بر نمی‌‌گردانید، اگر راستگویید؟
و امّا اگر از مقرّبان باشد،
[برای او] آسایش و بوی خوش و بهشتی پرنعمت خواهد بود.
و امّا اگر از نیک بختان باشد،
[به او گفته شود:] تو را از سوی نیک‌‌بختان، سلام.[34]
و امّا اگر از تکذیب‌‌کنندگانِ گمراه باشد،
پذیرایی[اش] از آبی جوشان!
و [فرجامش] فروافتادن و سوختن[35] در آتشی سوزان است.
بی‌‌گمان، این است همان [پیام راستین] که حقِّ مسلَّم است.[36]
پس به‌‌نام پروردگارِ بزرگ خویش، تسبیح‌‌گوی
 
یادداشت ها:
[1]. مراد از «واقعه» رویداد قیامت است. فعل ماضی «وقعت» بعد از «اذا»ی ظرفیۀ شرطیّه که در آغاز کلام آمده، به معنای مضارع است. ر. ک: پانوشت آیۀ 20 سورۀ بقره.
[2]. این جمله، تأکید بر وقوع آن رویداد دارد. واژۀ «کاذبة» اسم فاعل است که در اینجا به‌‌جای مصدر یعنی «کِذب= دروغ» نشسته و در معنای آن به‌‌کار می‌‌رود. و لامِ «لِوَقعَتِها» به‌‌معنای «فی= در» استعمال شده است.
[3]. «خافضه»: از مصدر «خَفض» ـ در برابر رفع ـ به‌معنای «سقوط و فرود» است. در قیامت، عدّه‌‌ای سقوط می‌‌کنند و دسته‌‌ای بالا می‌‌روند. آن روز ظالمان، فرود می‌‌آیند و سقوط می‌‌کنند و مؤمنانِ نیکوکار، عروج پیدا می‌‌کنند و بالا می‌‌روند.
[4]. «ازواج»: در اینجا به‌معنای «اصناف» و «دسته‌‌ها» و «گروه‌‌ها» است.
[5]. «اَصحاب المیمنة= یاران دست راست» که مراد از آن، همان سعادتمندان و نیک بختان است.
[6]. «اصحاب المشئمة=یاران شوم و نگون بخت» که مراد از آن، همان شوم بختان و نگون بختان است.
[7]. مراد از «السّابِقُون» پیشی گیرندگانی هستند که در نیکی‌‌ها پیشی گرفته‌‌اند.
[8]. یعنی همانان که مقرّبان درگاه خدایند.
[9]. «مَوضُونَة»: اسم مفعول از مصدر «وَضْن» به‌معنای خوب و محکم بافتن است، در اینجا به معنای هر بافتۀ مرصّع و جواهرنشان است.
[10]. «أکواب»: جمع «کَوب یا کُوب» به‌معنای جام و کاسه است و عرب، آن‌‌را به‌معنای سبو و تُنگ بدون دسته دانسته است.
[11]. «أباریق»: جمع «إبریق» معرّب «آبریز» ظرفی شبیه قوری یا آفتابه است که گاهی از آن تعبیر به «آبدستان» نیز می‌‌شود.
[12]. «کأس»: اسم جنس است که بر مفرد و جمع اطلاق می­شود و مفرد آمدنش در این آیه برای وحدت نیست، بلکه به معنای «کؤوس= جام­ها» است، و در اینجا به قرینۀ «اکواب» و «اباریق» در معنای جمع خواهد بود. (التحریر والتنویر).
[13]. «عِین»: جمع «عَیناء» زن درشت چشم را گویند.
[14]. «مکنون»: اسم مفعول از مصدر «کَنّ» به‌معنای پوشاندن، پنهان کردن و نیز حفظ کردن از تغییر و آلودگی است. چنین وصفی از زنان بهشتی به این معناست که آنان دست نخورده هستند.
[15]. تقدّمِ «لغو» بر «تأثیم» نشان دهندۀ این نکته است که در بهشت حتّی سخن بیهوده هم نیست، تا چه رسد به سخن گناه آلود.
[16]. «إلا» در اینجا استثنای منقطع است که به معنای «امّا» یا «ولی» یا «لیکن» می‌آید.
[17]. این تعبیر، گویای این است که بهشتیان همه از هم مطمئن هستند و به یکدیگر ابراز ایمنی و اطمینان می‌‌کنند، یا اینکه به همدیگر حالت دوستی و خوشامدگویی دارند. یا اینکه سلامِ اوّل، سلامِ تحیّت و خوش‌آمدگویی، و سلامِ دوم، سلامِ وداع و خداحافظی باشد.
[18]. مراد آیه این است که میوه‌‌های بهشتی، فراوان و پایان ناپذیرند و هرگز کسی از برداشت آنها منع نمی‌‌شود. بنابراین همیشه وجود دارند و هر لحظه در دسترس هستند.
[19]. «مَرفُوعَة»: در اینجا می‌‌تواند به‌معنای بلند بالا، قد بلند، خوش اندام و یا بلند مرتبه و والامقام باشد.
[20]. «عُرُب»: جمع «عُرُوبة» به‌معنای زن شوهر دوست، مهربان، و بشّاش و خنده روست.
[21]. «اَتراب»: جمع «تِرب» به‌معنای هم سنّ وسال است که در اینجا اشاره به جوانی و شادابی آنان دارد، چنان‌‌که «کَواعِبَ اَتراباً» در سورۀ نبأ آیۀ 33 به‌معنای دختران بالغ یا نارپستان و همسال است، و همین‌‌گونه است در «وَ عِنْدَهُمْ قاصِراتُ الطَّرْفِ أَتْرابٌ؛ و نزدشان زنان فروهشته چشمِ همسال است»(ص/52).
[22]. «مُترَفین»: اسم مفعول از مصدر «اِتراف» به‌معنای نعمت فراوان دادن، وسائل عیش و نوش کسی را فراهم ساختن است. مراد آیه این است که این گروه در خوشگذرانی محض بوده و دربارۀ حقوق و آسایش دیگران احساس مسئولیتی نداشتند.
[23]. «حِنث»: در دو معنا به‌‌کار رفته است: گناه (در همین آیه)، پیمان شکنی، شکستن سوگند (وَ خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لا تَحْنَث). (ص/44).
[24]. مراد از «مسبوقین» این است که کسی از ما در این کار پیشی نخواهد گرفت و عاجز و درمانده نیستیم تا کسی از حیطۀ قدرتمان بگریزد.
[25]. مراد آیه این است که ما عاجز و ناتوان نیستیم از اینکه گروهی را ببریم و گروه دیگر را جایگزین آنها سازیم. بنابراین سخن از تبدیل اقوام و افراد انسانی در همین دنیاست و سرانجام، شما را در جهانی که چگونگی آن را نمی‌‌دانید، پدید می‌‌آوریم. برخی تفسیر دیگری از آیه ارائه نموده‌‌اند و آن اینکه: مراد از «امثال»، خودِ انسان‌‌ها هستند که در روز قیامت باز می‌‌گردند.
[26]. «أَفَرَأَيْتُمْ» در این آیه و آیۀ 68 و 71 به‌معنای این است که آیا خوب توجّه کرده‌‌اید؟ آیا در این‌‌باره خوب اندیشیده‌‌اید؟ چنان‌‌که در زبان فارسی هم گاهی «نگریستن» به‌معنای «دقیق و نیکو اندیشیدن» است.
[27]. «ظَلْتُمْ تَفَكَّهُون»، «ظلّ»: در اینجا به‌معنای «شدن» و «تَفَكَّهُون»: از مصدر «فَکاهَة» در اصل به‌معنای امری تعجّب‌‌آور است، و از آنجا که امر تعجّب‌‌آور می‌‌تواند موجب خنده شود، در اصطلاح عام «فُکاهی» را به‌معنای امور مُضحِک و خنده‌‌آور گرفته‌‌اند. این آیه بیانگر این نکته است که با این منطقِ روشن که دستِ قدرتِ خدا را در امور نشان می‌‌دهد، چرا گروهی حیران مانده و در فلسفۀ خلقت به قطعیّت نمی‌‌رسند، تا آنکه دچار خسارت شوند و آنگاه گویند: از هستی و زندگی محروم شده‌‌ایم!
[28]. «مُقْوِين»: از مصدر «إقواء» در چند معنا به کار رفته است: فقیر شدن، غنی شدن، مسافرت کردن، در بیابان حرکت کردن. بنابراین می‌‌توان آیه را چنین نیز ترجمه کرد: «ما آن (آتش) را موجب یادآوری [قدرت خدا] و وسیلۀ زندگی فقرا و اغنیاء و بیابانگردان قرار داده‌‌ایم».
[29]. «فَلَا أُقْسِمُ»: بیشتر مفسّران گفته‌‌اند: «لا» در اینجا زائده است. گروهی نیز گفته‌‌اند: «لاءِ» نفی است و معنایش چنین می‌‌شود: «سوگند نمی‌‌خورم»، زیرا موضوع چنان واضح است که نیاز به سوگند ندارد. امّا شواهدِ شعریِ عرب، نظر اوّل را تأیید می‌‌کند و نیز آیۀ پس از آن هم مؤیّد دیگری است که «این سوگندی است بزرگ».
[30]. مراد از «كِتابٍ مَكْنُون» همان لوح محفوظ است که طرح کلّی نظام هستی در آن مدوّن است و قرآن کریم نیز در لوح محفوظ الهی بوده که جز فرشتگان پاک، کسی به آن دسترسی نداشته است. در این صورت، ضمیر در «لايَمَسُّهُ» نیز به «کتاب مکنون» بر می‌‌گردد و بعید نیست که به «قرآن» در جملۀ «إِنَّهُ لَقُرْءَانٌ كَرِيم» برگردد؛ آنگاه مراد از «مُطَهَّرُون» کسانی هستند که خدای تعالی آنان را از هرگونه ناپاکی عقیدتی، اخلاقی و عملی، پاک ساخته است، در این صورت «مَسّ» به‌معنای «علم» و «درک» خواهد بود؛ بنابراین «مسّ‌قرآن» در لوح محفوظ، مخصوص فرشتگان، ولی پس از نزول آن مسّ قرآن به‌معنای آگاهی و درک عمیق آن به‌‌وسیلۀ صاحبان نفوس زکیّه، و در مرحلۀ بعد «مسّ» به‌معنای «لمس و دست زدن به آن» خواهد بود که این کار تنها برای کسانی جایز است که طهارت از حَدَث و خَبَث داشته باشند.
[31]. «مَسّ»: در چند معنا به‌کار رفته است؛ دست زدن، لمس کردن، رسیدن، برخورد کردن، وارد شدن، دریافتن، درک کردن، آمیزش جنسی داشتن، رساندن (مسّ+ بِه).
[32]. طبق نظر شماری از مفسّران در جملۀ «وَتجْعَلُونَ رِزْقَكُم...» مضافِ کلمۀ «رزق» مقدّر است، یعنی «وَ تجْعَلُونَ [شُکرَ] رِزْقِكُم...» بنابراین، مراد آیه این است که خدا به شما نعمتی ارزانی داشته که نامش قرآن است، ولی شما به‌جای اینکه شکر آن‌‌را بجا آورید، به تکذیبش برخاسته‌‌اید! در تفسیر طبری نیز روایتی از پیامبر اکرم (ص) در تفسیر این آیه نقل شده که «شما منکران، شکر این نعمت‌‌ها را تکذیب خدا و قرآن دانسته‌‌اید!».
[33]. «مَدِینِین»: از مصدر «دِین» در چند معنا به‌‌کار رفته است از جمله شریعت، قانون، مجازات کردن، قهر، سلطه و غلبه، اطاعت و... غالب مفسّران و مترجمان «مَدینین» را در اینجا به‌معنای «مَجزیّین= جزا داده شدگان، مجازات شدگان» گرفته‌‌اند؛ ولی سیاق آیه مقتضی این است که این واژه را به‌معنای «مقهور و مغلوب» بگیریم، یعنی اگر شما مقهور و مملوک اراده و مشیّت الهی نیستید، روح خویشاوند عزیز خود را در حال جان دادن برگردانید، اگر راست می‌‌گویید!
[34]. برخی گفته‌‌اند: مراد از «سَلَامٌ لَّكَ» یعنی تو در میان اصحاب یمین، دارای ایمنی و سلامت هستی و از هرگونه عذاب و رنج برکنار می‌‌باشی و از آنان به تو جز خیر و سلامت نخواهد رسید. برخی نیز «سَلَامٌ لَّك» را به‌معنای «سلامٌ علیک» دانسته‌‌اند، یعنی «لام» را به‌معنای «علی» گرفته‌‌اند.
[35]. ر. ک: پانوشت آیه 10 سوره نساء. 
[36]. «حَقُّ الْيَقِين»: یعنی حقیقتی که قطعی و مسلّم است. مراد آیه، این است که آنچه دربارۀ گروه‌‌های سه‌‌گانۀ مردم بیان داشتیم، حقیقتی است که هیچ نقطۀ ابهام و تردیدی در آن نیست و علمی است که با هیچ دلیل و بیانی نمی‌‌توان آن‌‌را به شکّ و تردید مبدّل ساخت. (المیزان).
منبع: ترجمان وحی
هادی سروش
در معارف دینی ما شیعیان بحث "اجتهاد و تقلید" در دو علم "فقه واصول" جایگاه مهمی دارد. «تقلید از فقیهان» از آن دسته معارفی است که محدود به کتابهای حوزوی نشده و در جامعه بشکل وسیعی مطرح است.
ازجمله معارف بلندی که از امام عسکری (ع) به ما رسیده موضوع تقلید است که امام(ع) با یک شجاعت مثال زدنی به آسیب شناسی بسیار دقیقی از آن پرداخته است. این قلم؛ گوشه ای از آن معارف را تقدیم میدارد.
مطلب اول؛
امام عسکری فرمود: «مراد از آیه ۷۸ سوره بقره ؛'مِنْهُمْ أُمِّیُّونَ لَا یَعْلَمُونَ الْکِتَابَ إِلَّآ أَمَانِیَّ وَ إِنْ هُمْ إِلَّا یَظُنُّونَ، آن عده از یهودیانند که از علمای خود تقلید کردند و به خاطر این تقلید، مورد سرزنش قرآن هستند.
تقلید دو نوع متفاوت از یکدیگر دارد:
۱-  تقلید ممنوع - تقلید از شخصیتها و بزرگترها و نیکان - در این نوع تقلید، قرآن مبارزِ میدان است تا جائیکه استاد مطهری می گوید: «در دنیا کتابی به مانند قرآن پیدا نمیشود که سرسختانه با تقلید مبارزه کرده باشد.»
۲ - تقلید مشروع -تقلیدی است از جنس مراجعه به صاحب تخصص- و این، البته به حکم عقل است.
مطلب دوم؛
امام عسکری فرمود: «عوام یهود از رفتار علمای خود باخبر بودند که؛ حرام میخورند! رشوه میگیرند! احکام الهی را به خاطر اشخاص و واسطه ها تغییر می دهند! و تعصب شدیدی دارند که مانع از پرداخت حقوق قطعی برخی صاحبان حق می شود!..» درس مهم امام عسکری به مقلدان ، داشتن چشم باز و رصدِ فقیهان است که اوصاف ناپسند مذکور در آنان جای نگیرد. پس "تقلید" درنگاه حضرت عسکری استوار بر "تحقیق" است. درست به همین جهت است که تقلید "سرسپردگی" نیست، بلکه به تعبیر استاد مطهری؛ "تقلید در اسلام، چشم بازکردن و بازنگه داشتن است".
 مطلب سوم؛
امام عسکری فرمود: «عوام امت ما اگرصفاتی را در فقیهی ببینند و باز هم از او تقلید کنند، در ردیف همان مقلدان یهودی قرار می گیرند که قرآن مذمت شان نموده و آن صفات ناشایست عبارت است از: فسق ظاهر، تعصب و خودمحوری، حرص بر دنیا، گمراه کردن مقلدان به جای اصلاحگری، احسان به کسانی که به خواری سزاوارند.»
در این بخش ازحدیث امام عسکری بین آسیب های علماء یهود و علماء اسلام تفاوت گذاشته شده. بر اساس بیان امام عسکری؛ آسیب در میان آنان به «حرام خواری» ختم می شود ولی آسیب در میان علماء اسلام می تواند به معصیت هایی چون خودمحوری و کسبِ نام و نان دنیا و یا مدح و ذم های بی جهت از اشخاص باشد. واقعا؛ این نحوه آسیب شناسی امام عسکری(ع) را باید در ردیف "معجزات قولی" معصومین ارزیابی نمود.
 مطلب چهارم؛
امام عسکری از «بایدهای فقهیان» سخن به میان می آورد و می فرماید: «هر فقیهی که ؛ ۱- مراقب نفس خود بوده، ۲- حافظ دینش باشد، ۳- با هوای نفس خود مخالفت کرده، ۴- مطیع امر مولی باشد: پس بر عوام است که از چنین فقیهی تقلید کنند. این شرائط تنها شامل برخی از فقهای شیعه است و نه همه آنها ؛ عبارت حدیث چنین است؛ فَأَمَّامَنْ كَانَ مِنَ الْفُقَهَاءصَائِناًلِنَفْسِهِ، حَافِظاً لِدِينِهِ،مُخَالِفاً لِهَوَاهُ،مُطِيعاًلِأَمْرِمَوْلَاهُ فَلِلْعَوَامِّ أَنْ يُقَلِّدُوهُ وَذَلِكَ لَا يَكُونُ إِلَّا بَعْض فُقَهاءِالشِیعَةِ لاجَمِیعَهُم..»
مهمترین قسمت حدیث حضرت عسکری(ع) همین فراز است که درس مهمی به جامعه شیعه می دهد :
یکم) مرجع باید عدالتی بالاتر عدالت یک روحانی عادی داشته باشد ،چون جامعه دینی احتیاج علمی درمسائل مذهبی به او دارند و هواپرستی می تواند مخاطره آفرین باشد و صدالبته که بسیار خطرناک است.
دوم) دربیان امام عسکری(ع)؛ عوام هم میت انند مقصر باشند ، چون بایدببینند علما به گفته خود عمل میکنند و یا نه؟مقلد،نباید"عوام" باشدبلکه باید"محقق" باشد و بر اساس وجدان بیدار و جستجوگرش مرجع خود را رصد کند واین صفات چهارگانه را دائما ارزیابی نماید.
سوم) اگر این صفات در فردی به عنوان مرجع شکل بگیرد ، دیگر تقلید از او  باعث "لِه" شدن شخصیت مقلد نیست.
این نکته قابل توجهی است و البته به مجتهد بازگشت دارد که او با مقلدین خویش چه تعاملی دارد و در چه حدی در امور مقلدین خود دخالت می کند؟ شاید بر اساس دیدگاه مترقی فقه شعیه که مجتهد را از ورود به تعیینِ "مصادیقِ احکام" بازداشته، روی همین نکته باشد. بله ؛ شان فقیه نیست که در امور مصداقی دخالت نموده بلکه برای حفظ جایگاه و شانیت مقلدان و احترام به آگاهی آنان تعیین مصادیق و موضوعات به عهده خود مقلدین است .
مطلب پنجم؛
امام عسکری تصریح می کند این صفات فقط در بعضی فقهان یافت می شود و نه هر فقهی! «وذلك لا يكون الا بعض فقهاالشیعه لاجمیعهم» تعبیر ؛ «لا جمعیهم»، نشان دهنده این حقیقت است گرچه بسیاری از فقهاء شرائط مرجع بودن را دارند اما فقط برخی از آنان شایسته این منصب هستند. چرا که «مرجع یک مقام عالی روحانی» است و هر کسی لایق این مرتبه نیست. و اگر مقلد توجه نکند؛ قطعا تقلید او مذموم است؛ پس"حق تشکیک" برای همه محفوظ است و با تحقیق مستمر می توان در یقین باقی ماند.
در این نقطه؛ مجتهد و فقیه به دقت خاصی می رسد و باید در سه خصوصیت جدی باشد؛
الف) اجتهاد در مسائل روز و نو ، و حل معضلات زندگی مردم. اگر مجتهدی به این ضرورت بی توجه باشد به تعبیر استاد مطهری؛ «در صف مردگان بشمار میآید.» و شاید برای همین است که فقیهان؛ تقلید از میت راجائز نمی شمارند. مقلد باید مجتهدش؛ مجتهدواقعی باشد یعنی بتواند گره های جدیدی که مانند تار عنکبوت بر شریعت چمبره می زند را شناسائی نموده و باز کند و این از یک صاحب «دانش عمیق دینی» که دارای «شجاعت» باشد ، ساخته است.
ب) در حل مسائل روز ؛ از مبانی و چهارچوب«اجتهاد و مبانی استنباط» غفلت نکرده و خدای نخواسته سخاوتمندانه از اسلام مایه نگذارند. و اگر به این خصوصیت، بی محل باشد؛دیری نگذرد که اسلام بکلی مسخ می شود!
ج) بی اثر بودن توصیه ها و حتی تهدیدهای احزاب ، رجال سیاسی و نیز عوامی که به ظاهر متدین در مجتهد.  روشن است که بی توجهی به این آسیب مهم؛ مرجع را مقلدِ حاکمیت میکند و استقلال او را ازش ستانده ! و این بسیار پر مخاطره است چرا که مجتهد، در آن صورت هر فتوای به نفع حکومت و یا عوام پسندی را به اسم اسلام و شرع، مطرح می کند! شهید مطهری به باور است که؛ "عرقچین به سرها،گاه مرجعی را اغفال، وصدمه هائی زدند که از هر جنایتی بالاتر است!"
در پایان: دعاگوی مرجعیت شیعه هستیم تا خداوند سایه شان که آفتاب گونه با داشتن دقیق ترین علوم ، و والاترین اخلاق و فضائل معنوی باعث هدایت جوامع هستند را ، محافظت فرماید .
بسمه تعالی
انا لله و انا الیه راجعون
درگذشت اندوهبار بانوی بافضیلت و دانشمند مجاهد و خستگی‌ناپذیر مرحومه مغفوره سرکار خانم سیده اعظم طالقانی موجب تاثر و تاسف فراوان گردید. خانم طالقانی که پرورش یافته مکتب پدر بزرگوارش بود و ادامه دهنده راه آن مرحوم محسوب می‌شد، دوران جوانی را در راه مبارزه با رژیم شاهنشاهی در زندان‌های شاه سپری کرد. وی پس از پیروزی انقلاب جامعه زنان انقلاب اسلامی را بنا نهاد و دبیر کل آن شد و ‌در دوره اول مجلس به نمایندگی مردم تهران  به مجلس شورا راه یافت.
با وجود نامهربانی‌هایی که در حق او صورت گرفت، باز در راه اعتلای اسلام و ایران در تکاپو بود. وی با جسم بیماری که داشت از حضور در جلسات و  یا تشکیل جلسات یک لحظه دریغ نمی داشت؛خانمی که به تنهایی رسالت  سنگین چندین مرد را بر دوش داشت. مجله‌های ماندگار پیام هاجر و پیام ابراهیم از کارهای پردوام فرهنگی او به حساب می‌آید.
بی‌شک خانم طالقانی در اراده و تلاش و از آن مهمتر خلوص در کار کم‌نظیر بود و ایران اسلامی یکی از عناصر ارزنده و اصلاح‌جوی خود را از دست داد. درگذشت ایشان ثلمه‌ای بر ملت ایران به ویژه جریان اصلاحات وارد کرد.امیدواریم خداوند او را در جوار رحمتش جای دهد و راهش به دست زنان پرتلاش مسلمان ادامه یابد.
مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم درگذشت این  استوار  زن را به خانواده گرانقدر اباذر زمان، مجاهد نستوه مرحوم آیت الله طالقانی از پیشگامان نهضت اسلامی و دیگر دوستان تسلیت می‌گوید و از خدواند متعال طلب رحمت و مغفرت را برای آن مرحومه و صبر و اجر را برای بازماندگان آرزومند است .
مجمع مدرسین و محققین حوزه علیم قم
۹/۸/۱۳۹۸
 
فاضل میبدی: آیت‌الله خاتمی توانست سنت را با تجدد پیوند دهد که شاید این موضوع مهم‌ترین میراث حیات پربار او باشد.
در گفت و گوی روزنامه شرق با محمدتقی فاضل‌میبدی، می خوانیم:  پنجم آبان مصادف بود با سالروز درگذشت آیت‌الله سید روح‌الله خاتمی؛ فقیهی که در حیات خود در عالم فقه و نواندیشی دینی تأثیرات مهمی بر هم‌نسلان و هم‌قطاران خود گذاشت؛ تا جایی که وقتی در سال ۶۷ از دنیا رفت، امام در پیام تسلیتی او را «روشنفکری متدین و مجتهدی بزرگوار» خواند و نوشت: «اسلام و ایران یکی از پرفروغ‌ترین چهره‌های تقوا و خلوص و ایمان خود را از دست داد. برادر عزیزم، خاتمیِ زنده‌دل، چهره تابناک مبارزات خستگی‌ناپذیر، روحانیت روشن‌ضمیر در دهه‌های اخیر این مرزوبوم بود. او روشنفکری متدین و مجتهدی بزرگوار و از خوبان امینی بود که اگر نتوان گفت بی‏ نظیر، مسلماً کم‌نظیر بود. او با گوشت و پوست خود مبارزه را می فهمید و سختی‌های آن را چون شربتی گوارا می ‏نوشید. او یار و پناه محرومان بود. او یک عمر با تحجر و واپسگرایی جنگید و یکی از طرفداران بی ‏بدیل اسلام ناب محمدی(ص) در عصر فریب و خودپرستی بود. او پاک زیست و پاک مرد و پاک در جوار رحمت ربّش آرمید...». برای بررسی بیشتر زندگی آن فقیه برجسته ساعتی را با محمدتقی فاضل‌میبدی به گفت‌وگو نشستیم که مشروح آن را در ادامه می‌خوانید.
  شخصیت مرحوم آیت‌الله سید روح‌الله خاتمی را در ابعاد مختلف چگونه ارزیابی می‌کنید؟
مرحوم آیت‌الله خاتمی از حوزه علمیه اصفهان فارغ‌التحصیل شد و در اردکان یزد زندگی می‌کرد. او دارای مقام اجتهاد بود و در حوزه علمیه اردکان درس خارج تدریس می‌کرد. آیت‌الله خاتمی بی‌تردید یکی از سرآمدهای شهر یزد بود و همه او را به جایگاه والای علمی‌اش می‌شناختند، اما ویژگی منحصربه‌فرد آن مرحوم زمان‌شناسی یا به تعبیر امروزی‌ها نگاه روشنفکرانه‌اش نسبت به رویدادهای زمان بود. مرحوم خاتمی همواره در کنار مطالعه کتب فقهی و حوزوی آثار نویسندگان و متفکران نواندیش زمان مانند شریعتی و آل‌‎احمد را مطالعه می‌کرد. بدون‌شک آیت‌الله خاتمی در میان روحانیون حاضر در یزد از این جهت بی‌نظیر بود. به یاد دارم که در دهه۵۰ وقتی به خانه آن مرحوم رفتیم، درحالی‌که هیچ‌یک از روحانیون در خانه‌شان رادیو نداشتند، آن مرحوم رادیو داشت و از قضا رادیو بی‌بی‌سی گوش می‌داد. ایشان خود را ملزم می‌دانست که اخبار دنیا را بشنود و صرفا وقت خود را با مطالعه کتاب نمی‌گذراند. به‌طورکلی ابعاد شخصیتی مرحوم آیت‌الله خاتمی را از سه منظر تشریح می‌کنم؛ نخست وجه علمی و حوزوی والای ایشان، دوم وجه روشنفکری و آشنایی به مقتضیات روز که امام هم در این باب درباره آن مرحوم تعبیر جالبی دارد و سوم زهد بسیار زیاد؛ به‌نحوی‌که آیت‌الله خاتمی در سیره عملی به‌شدت زاهدانه عمل می‌کرد و نسبت به وجوهاتی که از مردم می‌گرفت بسیار اهل احتیاط بود و در معیشت فرزندان خیلی سخت می‌گرفت که مبادا در خانه‌اش پول بیت‌المال خرج نشود.
  آن مرحوم یکی از منتقدان شرایط حاکم بر حوزه‌های علمیه بود و حتی در دورانی که امام در نجف در تبعید به‌سر می‌برد، نامه‌ای به ایشان نوشت و از وضعیت حوزه‌ها گلایه کرد. علت انتقادهای این‌چنینی آیت‌الله خاتمی چه بود؟
مرحوم خاتمی دریافته بود که عده‌ای از روحانیون با زمان جلو نیامده‌اند و نسبت به مقتضیات روز آشنایی ندارند. او این دیدگاه را بعد از انقلاب هم داشت و تردید داشت که روحانیون بتوانند در عالم سیاست موفق عمل کنند؛ ازاین‌رو خودش هم به‌شدت از تصدی امور اجرائی و سیاسی پرهیز داشت. آیت‌الله خاتمی در اوایل انقلاب از مصادره اموال و دستگیری‌های گسترده به‌شدت ناراحت بود؛ در حقیقت او نخستین روحانی‌ای بود که نسبت به این دو مسئله انتقاد کرد و از محرومیت‌ها و زندانی‌کردن‌ها گلایه کرد. علاوه‌بر این اشکالی که وارد می‌کرد این بود که چرا روحانیت در همه کارها ورود می‌کند. حتی وقتی امام آن مرحوم را به امامت جمعه منصوب کرد، با اکراه و صرفا از سر آنکه دستور امام بود، پذیرفت. آیت‌الله خاتمی تنها امام‌جمعه‌ای بود که در امور اجرائی به‌هیچ‌وجه دخالت نمی‌کرد؛ شاید مشورتی می‌داد، اما اصلا دستور صادر نمی‌کرد و به ‌دنبال کسب منافع شخصی نبود.
 او حتی وقتی فرزندش؛ یعنی آقای سیدمحمد خاتمی می‌خواست وزیر فرهنگ و ارشاد شود، چندان روی خوشی نشان نداد و نگران بود که آقای خاتمی نتواند به خوبی از عهده مسئولیتی که ارتباط با حقوق مردم دارد، برآید. البته به زعم من آقای خاتمی بهترین وزیر ارشاد تمام تاریخ ۴۰ ساله انقلاب است و در دوره‌ او بسیاری از منتقدان و حتی مخالفان جمهوری اسلامی جذب نظام شدند؛ همان‌طور که دو دوره ریاست‌جمهوری او هم بهترین دولت‌ها را تجربه کردیم.
عموم مردم یزد در عین حال که به‌شدت روحیه‌ای مذهبی دارند اما همواره عاری از تعصبات یا گرایش‌های رادیکال سیاسی بوده‌اند که از میان همین مردم فعالانی سیاسی پدید آمده‌اند که نماد و نمود آنها را در عالم سیاست می‌بینیم. مرحوم آیت‌الله خاتمی هم چنین منشی داشت. چقدر نوع نگاه او به دین و سیاست بر مشی مردم یزد اثربخش بوده است؟
آیت‌الله خاتمی در کل استان یزد مدیریت فکری نداشت اما دوستانی که او را می‌شناختند، می‌دانستند  او در عین حال که از حیث نظری با رژیم سابق مخالف بود و باور داشت  با آن شیوه کشور اداره نمی‌شود اما یک انقلابی رادیکال نبود. برخی روحانیون در یزد وجود داشتند که یا اصلا انقلابی نبودند یا به‌شدت رادیکال عمل می‌کردند اما آیت‌الله خاتمی در عین حال که همراه امام در راهپیمایی‌ها شرکت می‌کرد روحیه‌ای رادیکال نداشت. عده‌ای می‌خواستند او را به تندروی بکشانند اما او همواره با تندروی مخالف بود. در حقیقت آن مرحوم یک انقلابی نظری بود تا یک انقلابی عملی. چنین منش متفاوتی بر بسیاری از کسانی که با او ارتباط داشتند، اثربخش بود؛ حتی به‌یاد دارم روزی جوانی با تفکرات مارکسیستی به دیدار آیت‌الله خاتمی آمد. آن مرحوم آن‌قدر بر آن جوان تأثیر گذاشت که دیدگاهش نسبت به روحانیت عوض شد و گفت‌ اگر همه روحانیون این‌طور باشند، هیچ مشکلی با روحانی‌ها نداریم. بنابراین آیت‌الله خاتمی شخصیتی بسیار تأثیرگذار داشت.
  آیت‌الله خاتمی در عصر خود با چه فعالان سیاسی‌ای ارتباط داشت؟
او با شخصیت‌های مطرح سیاسی چندان مراوده نداشت اما گاهی به مشهد سفر می‌کرد و در آنجا مرحوم آسید جواد آشتیانی و  آیت الله خامنه‌ای را می‌دید. آیت‌الله خامنه‌ای طلبه‌ای جوان و روشن‌فکر بود و آیت‌الله خاتمی هم از چنین منشی خوشش می‌آمد. تعدادی از شخصیت‌های مطرح آن زمان مانند آقای فاضل لنکرانی یا دکتر صلواتی که به یزد تبعید شده بودند، به دیدار آیت‌الله خاتمی می‌آمدند.
  ارتباطش با امام چطور بود؟
امام را شخصیت بزرگی می‌دانست و از او نمایندگی داشت. آیت‌الله خاتمی دو نفر را ترویج می‌کرد؛ یکی مرحوم خوانساری و دیگری مرحوم امام.
 
  به عنوان بحث ‌پایانی، دیدگاه عمومی مردم یزد در روزگار کنونی نسبت به شخصیت آیت‌الله روح‌الله خاتمی و خاندان او چگونه است؟
مردم یزد نوعا به خاندان آیت‌الله خاتمی ارادت دارند. واقعا هیچ نقصی در این خاندان دیده نمی‌شود. البته عده‌ای کج‌اندیش در این شهر وجود دارند که خانواده مرحوم خاتمی را از تندروی‌های خود بی‌نصیب نگذاشته‌اند که البته تعدادشان زیاد نیست و اهمیت خاصی ندارند. جالب است بدانید در یزد اصولگراها هم به خاندان خاتمی ارادت دارند و در شهر ما به دلیل وجود خاندان خاتمی فاصله اصلاح‌طلب و اصولگرایی چندان زیاد نیست.
حجت الاسلام والمسلمین داوود فیرحی استاد دانشگاه و پژوهشگر علوم سیاسی و اندیشه سیاسی اسلام، در سخنان خود در سومین شب از مراسم سخنرانی در هیات عشاق الائمه حزب مردم سالاری، موضوع صلح امام حسن مجتبی(ع) را در سه قسمت شامل زمینه‌های شکل گیری صلح، متن و محتوا و ماهیت صلح و نتایج و پیامدهای این واقعه تاریخی بیان کرد و گفت: فقدان توصیف دقیق از یک واقعه و افتادن در چارچوبهای تضاد و تقابل، مشکل همیشگی ماست. بزرگترین مشکل ما این است که ائمه را به ائمه صلح و قیام تقسیم کرده و بعد آن را توجیه کرده ایم.
وی در تبیین زمینه های شکل گیری صلح امام حسن گفت: در سالهای ۳۸ تا ۴۱ هجری قمری و در جنگهای فرسایشی داخلی، حداقل نود هزار نفر کشته شده بودند و جامعه به آستانه فروپاشی نزدیک شده بود. در آن زمان شاهد دو نوع حکومت بودیم؛ حکومتی که بعد از حکمیت بین شام و مصر تقسیم شده و به طور غیررسمی از خلافت جدا شده بود، و حکومتی که در کوفه مستقر بود. در واقع امپراتوری بزرگ اسلامی به سه تکه تقسیم شده بود که بخش بزرگی از آن در اختیار معاویه و بنی مروان بود، بخشی در اختیار خلیفه رسمی حضرت امیر(ع)، و بخشی هم بین شام و کوفه مذبذب بود.
فیرحی با بیان اینکه در این دوره حکمیت ناتمام شکل گرفته بود گفت: حکمیت قائله ناتمامی بود که درونش استخوانی لای زخم بود که هر دو طرف در پی ترمیم بودند. در چنین شرایطی امام حسن(ع) تلاش میکند فضا را به صلح یا مصالحه بکشاند. چون اگر جنگی در برگیرد خسارتی بیش از صفین خواهد داشت و امام حسن(ع) متوجه این موضوع است و قصد دارد جامعه فروپاشیده را از جنگ ویرانگر دیگری حفظ کند.
وی امام حسن(ع) را مظلومترین شخصیت تاریخ توصیف کرد و با انتقاد از عدم شناخت دقیق معاویه در طول تاریخ گفت: معاویه انسانی سیاستمدار و زیرک بود که می دانست چگونه رقیبان را به فرسایش بکشاند. معاویه با سه اسلحه پول و شمشیر و دین میجنگید. در مقابله با چنان فردی بود که امام حسن(ع) اعتبار خود را روی صلح برای وحدت امت گذاشت و مبارزه را به حوزه فرهنگ کشاند.
فیرحی ادامه داد: حضرت امام حسن(ع) معادله ای مهم دارد که مطابق آن، حکومت مهم است اما اگر تناقضی بین خون مردم و حکومت ایجاد شود، امام حفظ جان مردم را ترجیح می دهد. در آن زمان هم اگر جنگی رخ می داد قتل عامی در کمین کوفه بود. در بحارالانوار مجلسی به نقل از امام حسن(ع) آمده: همه بدانید معاویه با من روی حقی مناقشه کرد که مال من بود و ربطی به او نداشت. اما من به صلاح امت نگاه کردم تا فتنه را از بین ببرم. من به این نتیجه رسیدم که حفظ خونها بهتر از ریختن آن است و من با صلح، روی حفظ جانها ایستادم تا این صلح، آزمایش و ذخیره ای برای بعد باشد.
وی تاکید کرد: در واقع صلح امام حسن(ع) جنگ منجر به باخت کوفه را به صلح پیروز تبدیل میکند و این همان پیروزی بود که امام علی(ع) با سه سال جنگ به آن نرسید.
این استاد حوزه و دانشگاه در ادامه به شرایط صلح امام حسن(ع) پرداخت و گفت: اولین شرط امام حسن(ع) در صلح این بود که  معاویه بر اساس سنت پیامبر عمل کند که معاویه قبول میکند اما همه میدانند معاویه دروغ میگوید و نمی تواند بر اساس سنت پیامبر عمل کند و امام حسن(ع) با همین کار، مشروعیت حکومت معاویه را از بین می برد.
وی با بیان شرایط مطرح شده از سوی امام حسن(ع) در صلح با معاویه گفت: امام حسن(ع) شرایط خود را اینگونه بیان کرد که با شما قرارداد میبندم که با سنت پیامبر حکومت کنید، بعد از خود جانشینی انتخاب نکنید، کسانی را که در اردوی علی(ع) بودند پیگیری و تعقیب نکنید که مشابه همان عفو عمومی امروز است، و فرزندان شهدای دو طرف را از بیت المال تغدیه کنند. امام حسن(ع) بعد از آن به مردم کوفه میگوید من کاری که توانستم انجام دادم.
فیرحی صلح امام حسن(ع) را "صلحِ پیروز" توصیف کرد و تصریح کرد: محتوای صلح امام حسن(ع)، شاهکار است و بَرنده تر و بُرنده تر از جنگ است. وی در ادامه به پیامدهای صلح امام حسن(ع) پرداخت و گفت: امام حسن(ع) پس از آن به مدینه رفت و با بازگشت به مدینه استراتژی اهل بیت عوض شد و امام وارد حوزه علم و فرهنگ شد. چراکه امامن حسن(ع) می دانست وقتی سیاست بی عقبه شود مثل درخت بدون آب، خشک میشود.
این پژوهشگر علوم سیاسی و اندیشه سیاسی اسلام ادامه داد: در بیست سال خلافت معاویه، که ده سال از آن در دوران امام حسن(ع) و ده سال از آن در دوره امام حسین(ع) بود، مدینه تبدیل به کانون فرهنگ و دانش شد تا صحابه پراکنده دوباره گرد هم جمع شوند. امام حسن(ع) کاری کرد که هر کدام از صحابه که به شام می رفت احساس شرمساری کند. چون گروه مرجعی در مدینه تشکیل داده بود که از صحابه قدیمی بودند.
وی تاکید کرد: امام حسن(ع) صحابه را تبدیل به ناظران قرارداد صلح کرد و مدینه تبدیل به ام القرای فکر دینی شد و شام به مرور افول کرد. بدین ترتیب امام حسن(ع) تلاش کرد بین سنت بدلی که خلیفه ایجاد کرده بود و سنت اصیل پیامبر تفکیک ایجاد کند.
فیرحی در پایان گفت: امام حسن(ع) به موضوع زیستن مسلمانانه در حکومتی که مشروع نیست و راست و دروغ آن مشخص نبود توجه کرد و این موضوع تا امروز هم به عنوان تقیه مداراگونه با حکومت در مقاطع مختلف تاریخی ادامه پیدا کرده است.
استاد کوشا: نقش دوم امام نقش معنوی و روحانی است. امامان خود در اوج مقامات معنوی هستند و این جنبه ها است که توده های مردم را به سوی آنها جذب می کند و حتی بعد از مرگ آنها این ویژگی آنها حفظ می شود و مردم را به سوی خود جذب می کنند. روحانیت شیعه هم اگر می خواهد ماندگاری داشته باشد باید به بعد معنوی و روحانی خود بیشتر توجه داشته باشد تا بتواند مردم را جذب دین کند. متاسفانه امروزه فاصله گرفتن از امور معنوی و روحانی و پرداختن بیش از حد به جنبه های سیاسی و اجرایی باعث شده گرایش مردم نسبت به روحانیت کم شود و به حیثیت روحانیت ضربه وارد شده است.
گزارش سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین استاد محمدعلی کوشا شب شهادت امام رضا علیه السلام در مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم
«ان الذین امنو و علموا الصالحات سیجعل لهم الرحمن ودا»
برای بررسی نقش پر اهمیت امام رضا (ع) ابتدا به عنوان مقدمه باید به تعریف امامت بپردازیم. علمای علم کلام درباره امامت گفته اند امامت ریاست عمومی امور دین و دنیا به نیابت از نبی اکرم اسلام است. با توجه به این تعریف مشخص می شود که جانشین پیامبر سه نقش اساسی در زندگی انسان ها دارد. 1- نقش تعلیمی 2- نقش معنوی و روحانی 3- نقش اجرای در حکومت در صورت امکان.
نقش اول امام چون جانشین پیامبر است باید فکر و فرهنگ پیامبر را تحقق بخشد و حافظ سنت و دستاوردهای او باشد. امام باید تشریح کننده و مفسر آیات و جواب گوی مسائل مردم باشد و به عبارتی نقش مرجعیت دینی مردم را دارد. مردم باید به یک منبع صد در صد مطمئن تکیه کنند.
نقش دوم امام نقش معنوی و روحانی است. امامان خود در اوج مقامات معنوی هستند و این جنبه ها است که توده های مردم را به سوی آنها جذب می کند و حتی بعد از مرگ آنها این ویژگی آنها حفظ می شود و مردم را به سوی خود جذب می کنند.
روحانیت شیعه هم اگر می خواهد ماندگاری داشته باشد باید به بعد معنوی و روحانی خود بیشتر توجه داشته باشد تا بتواند مردم را جذب دین کند. در زمان آقای بروجردی هنگامی که مردم از ایشان تقاضای روحانی می کردند وی معمولا علمایی که هم از جنبه های علمی و هم در ابعاد معنوی و روحانی توانا بود می فرستاد که اکثرا مجتهد هم بودند. این روش آقای بروجردی باعث جذب مردم به روحانیت و دین شده بود؛ ولی متاسفانه امروزه فاصله گرفتن از امور معنوی و روحانی و پرداختن بیش از حد به جنبه های سیاسی و اجرایی باعث شده گرایش مردم نسبت به روحانیت کم شود و به حیثیت روحانیت ضربه وارد شده است.
امام رضا علیه السلام در طول دوران امامت خود با سه خلیفه عباسی همزمان بود. ده سال در زمان هارون پنج سال در زمان امین و پنج سال در زمان مامون امامت کرد. وقتی مامون در سال 200 هجری امام را به خراسان دعوت می کند و رجا بن ابی ضحاک را مامور آوردن امام از مدینه به طوس می کند و در سال 202 او را به ولایت عهدی برمی گزیند و در سال 203 امام را به شهادت می رساند.
واقدی می گوید امام در مسیر مدینه به طوس که زمان زیادی طول کشید در هر منطقه ای که می رسید به تبیین مسائل دینی و مذهبی برای مشتاقان می پرداخت به طوری که در بعضی از مجالس تعداد زیادی با قلم و کاغذ احادیث امام را ثبت و ضبط می کردند.
وقتی امام به مرو رسید مامون به نام امام سکه ضرب کرد و لباس سیاه عباسی را به لباس سبز علوی تبدیل کرد و دختر خود ام حبیبه را به عقد امام رضا در آورد و دیگر دخترش ام فضل را به عقد امام جواد در آورد بنا بر این نقل می توان گفت امام جواد همراه پدر در این سفر بود.
مامون عهدنامه ولایت عهدی را با آیه «یا داوود انا جعلناک خلیفه فی الارض فاحکم بین الناس بالحق...» و در ادامه آن به جمله ای از عمر بن خطاب استنادکرد که از بزغاله ای در زمان من در رود فرات نابود شود من بیم آن داردم که به خاطر آن مواخذه شوم.
امام رضا هم در ذیل آن عهد نامه نوشت وی ولایت عهدی خودش را و فرمانروایی پس از خود را به من واگذار کرد خداوند بقای او را دراز گرداند مرا یارای مخالفت با او نبود. (یعنی مجبور به پذیرش آن شدم)
حال این سوال مطرح است که چرا مامون امام رضا را به مرو دعوت کرد و او را ولی عهد خود قرار داد؟
در پاسخ به چند مورد می توان اشاره کرد.
خالی بودن دستگاه حاکمیت از وجود عالمی آگاه و جوابگو به مسائل دینی. در زمان مامون خلاء علمی وجود داشت چون دیگر فرقه ها و مکاتب فکری و زنادقه یا مادی گرایان به ایجاد شبهه پرداخته بودند و کسی یارای مقابله با آنها را نداشت به همین منظور مامون نیاز به عالمی داشت که دربرابر آنها پاسخگوی شبهات باشد. (نکته ای که باید به آن اشاره کرد این که چطور مامون چنین احساسی می کند ولی در زمان ما نیروهای علمی و کیفی را مهجور می کنیم و آنها را مجبور به مهاجرت به دیگر کشورها می کنیم.)
هدف دوم مامون آرام کردن جنبش علویان بود
تحت نظارت قرار دادن امام و یاران آن حضرت هدف دیگر مامون بود.
القای این نظر که امام هم بی میل به حکومت نیست
کسب محبوبیت برای خود در نزد ایرانیان. مردم ایران با وجود اینکه در به خلافت رساندن بنی عباس نقش به سزایی داشتند ولی در دوران عباسیان بسیار اذیت شدند و به تدریج از عباسیان فاصله گرفته بودند به همین دلیل مامون با دادن ولایت عهدی به امام رضا قصد بازگرداندن محبوبیت خود را نزد ایرانیان داشت.امام رضا علیه السلام به دلیل همان نقش دومی که در ابتدا گفته شد و قرار داشتن در اوج روحانیت و معنویت در مدتی که در خراسان حضور داشت چنان محبوبیتی کسب کرد که همه به سوی او گرایش پیدا کرده بودند و باعث شد مامون از این محبوبیت نگران شود و آن حضرت را به شهادت برساند.
در آخر به حدیثی از امام رضا علیه السلام به عنوان حسن ختام ارائه می شود.
از امام رضا سوال شد: حد توکل چیست؟ امام رضا فرمودند اینکه از هیچ کس جز خداوند ترسی نداشته باشند.
موسویان: در جریان صلح امام حسن، امام نظر مردم را خواست و مردم را میان صلح و جنگ مختار گذاشت که مردم صلح را انتخاب کردند و امام به خواست مردم تن داد اگرچه به تشخیص امام حکومت معاویه چیزی جز ضرر برای مردم در پی نمی داشت. امام حسن می خواست جامعه به بلوغ خود برسد و تشخیص خود را به مردم تحمیل نمی کرد. او می خواست مردم با فهم و آگاهی و اراده خود راهی را انتخاب کنند. رشید شدن و بالغ شدن جامعه هدف امام علی و امام حسن علیها السلام بود اگرچه حکومت از دست برود. برای امام حکومت ارزش ذاتی ندارد بلکه آن را وسیله ای برای دستیابی به ارزش ها می دانست که از جمله آنها به بلوغ فکری رسیدن جامعه بود. فرهنگ امامان شیعه این بود که جامعه با بلوغ فکری راهی را انتخاب کنند.
گزارش سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین سید ابوالفضل موسویان در شب 29 صفر در مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم
قال حسن بن علی علیه السلام: لیس لی ان احملکم علی ما تکرهون
از مسائل مطرح درباره شیوه های رفتاری امام حسن و امام حسین این است که چرا امام حسن صلح کرد و امام حسین با دشمن جنگید؟ چرا دو روش مختلف برگزیده شد؟
برای پاسخ به این سوال باید به برخی از سخنان امام حسن که در مناسبت های مختلف و خطاب به افراد مختلف ایراد فرموده است، توجه کرد.
امام در برخی از سخنان به امامت خود و عصمت خود توجه می دهد و درباره حکمت کارهای خود به وقایعی مانند داستان حضرت خضر و حضرت موسی اشاره کرد که تا وقتی حکمت کارهای خضر مشخص نبود موسی متحیر بود و اعتراض می کرد. با این تشبیه سازی به این نکته اشاره می کند که اعتراض به روش او به دلیل ندانستن حکمت کارهای امام است.
امام حسن در جایی می فرماید کاری که من انجام دادم همانند کاری بود که پیامبر در صلح حدیبیه انجام داد با اینکه آنها از کفار بودند ولی من با مسلمانان(کافران به تاویل) صلح کردم بنابراین همانطور که پیامبر با آنها مصالحه کرد من هم با مصالحه کردم. در جایی دیگر می گوید من صلح کردم به خاطر حفظ دماء مسلمین و جز صلاح و بقا شما چیزی را نمی خواهم.
وقتی که عدی بن حاتم به امام اعتراض کرد که ای کاش قبل از این صلح من مرده بودم و شما ما را از عدالت به جور و ظلم سوق دادی و به باطل رفتیم و برای ما پستی و خواری دست کردی که هرگز ندیده بودم.
امام در جواب عدی می گوید من صلح کردم چون مردم صلح می خواستند و از جنگ کراهت داشتند و من دوست نداشتم مردم را بر چیزی که نمی خواستند اکراه کنم به علاوه اتفاقاتی افتاد مانند فرار فرماندهان که همگی ما را به سمت صلح سوق داد.
امام حسن در جایی خطاب به یاران خود می گوید معاویه مارا به چیزی دعوت می کند که عزت در آن نیست. اگر شما زندگی را انتخاب کرده اید ما این خواری را به جان می خریم و این استخوان را در گلو نگه می داریم ولی اگر حاضر به شهادت هستید ما هم حاضر به بذل جان هستیم. در اینجا همه مردم گفتند ما می خواهیم زنده بمانیم به همین دلیل امام با توجه به عدم آمادگی سپاه برای جهاد و عدم همراهی فرماندهان صلح کردند.
با توجه به این سخنان امام و داستان جنگ امام با معاویه، این سوال مطرح است که وظیفه حاکم در چنین شرایطی چیست؟ آیا باید مردم را مجبور به جنگ کرد یا باید به نظر مردم احترام بگذارند؟
معمولا حکومت ها به نظر مردم توجهی نمی کردند و خواست خود را با اجبار پیش می بردند. حکومتهای بزرگی مانند ایران و روم معمولا سپاه مجهزی داشتند که در هنگام جنگ آنها را به میدان می فرستادند ولی در منطقه حجاز این طور نبود و هنگام جنگ مردم عادی و افراد قبایل جمع می شدند و به جنگ می رفتند و روسای قبایل نقش مهمی در این فرآیند داشتند. لذا نظر مردم برای شروع جنگ خیلی مهم بود و بدون همراهی قبایل و روسای آنها کاری پیش نمی رفت به همین دلیل برخی به امام علی علیه السلام اعتراض می کردند که چرا روسای قبایل را همراه نمی کند تا قبایل به تبع آنها به جنگ بیایند؟ ولی امام علی می خواست مردم شخصا تصمیم بگیرند نه اینکه با فشار روسای قبیله حضور پیدا کنند.
در سیره امام علی و امام حسن علیهما السلام بر اختیار و رای مردم تاکید می شد و مسائل را با مردم در میان می گذاشتند و شفاف با مردم سخن می گفتند. این روش با روش معاویه متفاوت بود که با رشوه دادن به روسای قبایل افراد آن قبیله ها را همراه خود می کرد.
امام علی در سخنی می گفت من نباید هیچ چیزی را از شما پنهان کنم الا در روش انجام جنگ و همچنین من هیچ دستوری را بدون خواست شما نمی دهم مگر حکم خدا باشد مثلا در امر زکات. از این رو امام در مسائل مهم مانند جنگ با دشمنان نظر مردم را جویا می شد که اگر همراهی می کردند و تصمیم می گرفتند جنگ شروع می شد. همانگونه که پیامبر در جنگ های خود با نظر و مشورت مردم عمل می کرد.
اراده مردم در این گونه موارد مهم بود در جنگ بدر و ماجرای صلح حدیبیه مردم برای همراهی با پیامبر اسلام(ص) بیعت کردند و خداوند هم از این همراهی اعلام رضایت نمود. امام علی و به تبع او فرزندش امام حسن نیز چنین روشی را اتخاذ کردند و برای شروع جنگ با مردم مشورت می کرد و به اختیار آنها احترام می گذاشت.
امام حسن در جمله ای که در ابتدای سخن از ایشان نقل شد می فرماید من حق ندارم شما را به کاری اجبار کنم اگرچه تشخیص امام حق است ولی تبعیت از نظر امام توسط مردم مهم است اگر پذیرفتند که مراد حاصل خواهد شد ولی اگر نپذیرفتند آیا می شود آنان را اجبار کرد؟ در سیره امام علی و امام حسن چنین نبود که مردم را مجبور کنند. این روشی حکومتی در هیچ حکومتی در آن زمان وجود نداشت و خواست مردم مهم نبود.
در جریان صلح امام حسن، امام نظر مردم را خواست و مردم را میان صلح و جنگ مختار گذاشت که مردم صلح را انتخاب کردند و امام به خواست مردم تن داد اگرچه به تشخیص امام حکومت معاویه چیزی جز ضرر برای مردم در پی نمی داشت.
امام حسن می خواست جامعه به بلوغ خود برسد و تشخیص خود را به مردم تحمیل نمی کرد. او می خواست مردم با فهم و آگاهی و اراده خود راهی را انتخاب کنند. رشید شدن و بالغ شدن جامعه هدف امام علی و امام حسن بود گرچه حکومت از دست برود.
برای امام حکومت ارزش ذاتی ندارد بلکه آن را وسیله ای برای دستیابی به ارزش ها می دانست که از جمله آنها به بلوغ فکری رسیدن جامعه بود. فرهنگ امامان شیعه این بود که جامعه با بلوغ فکری راهی را انتخاب کنند.
با نکات ذکر شده درباره صلح امام حسن می توان به چرایی تفاوت روش امام حسن و امام حسین علیهما السلام دست یافت. امام حسین رهبر یک جامعه نبود بنابراین تصمیم امام حسین برای خود و جمع محدودی از یاران است نه جامعه اسلام و حتی برای جنگ هم با تعداد محدود یاران خود مشورت می کند و آنها را مختار می گذارد. بنابراین می توان گفت در اصل تفاوتی میان روش دو امام وجود نداشت و آنها برای اختیار و اراده و فکر جامعه اهمیت قائل بودند و به آن احترام می گذاشتند.
دکتر یوسفی:رسول خدا می فرماید هنگامی که کسی مسئولیت گرفت و دیگران را بر اساس روابط در موقعیت مدیریت جامعه قرار داد و باعث هدر دادن منابع جامعه شود، لعنت خدا بر او باد و خدا از او هیچ چیزی را در ازای خطایش نمی پذیرد و وارد جهنم می شود.
گزارش سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین دکتر محمدرضا یوسفی شب بیست و هشتم ماه صفر در مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم
بسمه تعالی
«و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل ...»
یکی از مسائل مطرح فساد گسترده در جوامع اسلامی است که باعث اعتراضات گسترده ای در کشورهایی مانند عراق لبنان و ... شده است. به همین دلیل جای دارد در شب رحلت پیامبر گرامی اسلام برای شناخت راههای مبارزه با فساد، درباره شیوه مدیریتی ایشان سخن گفته شود.
سوء استفاده از قدرت امری است که معمولا وجود دارد که اگر مدیریت نشود فساد گسترده در پی دارد. سخن از فساد در زمان پیامبر اسلام با فساد امروزه متفاوت است ولی می توان برای جلوگیری از آن  به شیوه های مدیریتی پیامبر مراجعه کرد چراکه زمینه های فساد در زمان های مختلف می تواند مانند هم باشد.
از مسائل مهم این است که هرچه قدر جامعه اخلاقی تر شود فساد کمتر می شود یا هرچه برابری در جامعه بیشتر شود ایجاد فساد کمتر خواهد بود و برعکس هرچه شکاف طبقاتی و نابرابری بیشتر شود زمینه های ایجاد فساد گسترده آماده تر می شود.
از عواملی که زمینه فساد را آماده می کند مسئولیت افراد ناشایسته است؛ کسانی که شایستگی اخلاقی ندارند و کسی به این بی اخلاقی آنان توجه نداشته باشد باعث فساد خواهد شد. از دیگر زمینه های فساد عدم توانایی مدیریتی مسئولان است که باعث سوء استفاده اطرافیان می شود.
در قرآن آمده است «تودوا الامانات الی اهلها» که از مصادیق آن سپردن مدیریت به اهلش است. اگر چنین اتفاقی رخ ندهد و آدم نالایق به مسئولیت برسد فساد رخ می دهد و منابع تلف می شود.
رسول خدا می فرماید اگر امانت ضایع شود منتظر قیامت باشید یعنی منتظر عذاب خداوند باشید. کسی از رسول خدا سوال کرد چگونه امانت ضایع می شود که رسول خدا فرمودند وقتی کار به دست غیر اهلش سپرده شود.
سیستم حکومتی باید به گونه ای ترتیب یابد که شایستگان حاکم شوند؛ بنابراین زمانی که مسئولیت ها بر اساس روابط داده شود و ضوابط در نظر گرفته نشود می توان گفت امانت ضایع شده است. به این گونه مسئولیت دادن، مسئولیت دادن از روی محابات گفته می شود.
رسول خدا می فرماید هنگامی که کسی مسئولیت گرفت و دیگران را بر اساس روابط در موقعیت مدیریت جامعه قرار داد و باعث هدر دادن منابع جامعه شود، لعنت خدا بر او باد و خدا از او هیچ چیزی را در ازای خطایش نمی پذیرد و وارد جهنم می شود.
وقتی آیه زکات نازل شد و مستحقین آن مشخص شدند که یکی از آنها عاملین و ماموران جمع آوری زکات بودند عده ای اصرار داشتند که مامور جمع آوری زکات شوند چراکه مزایای زیادی داشت و زمینه فساد نیز وجود داشت. امام صادق علیه السلام می فرماید زمان رسول خدا برخی این مسئولیت را می خواستند که پیامبر به آنها نداد چون صلاحیت نداشتند.
انس بن مالک می گوید پیامبر روی امانت داری بسیار تاکید داشت و می فرمود کسی که امانت دار نیست ایمان ندارد. بنابراین مسئولیت یک امانت است که باید به اهلش واگذار شود.
از دیگر مسائل درباره رسول خدا این بود که اگر احساس می کرد کسی می خواهد مسئولیتی را با اصرار تصاحب کند و شیفته آن بود، آن مسئولیت را به آن شخص نمی داد. از جمله این موارد ابو موسی می گوید ما با عده ای از خویشان وارد بر پیامبر شدیم و شخصی از ما از رسول خدا مسئولیت عمارت جایی را خواست و رسول خدا مخالفت کرد و گفت ما به آدمی که حرص حکومت دارد مسئولیت نمی دهیم. (به وضعیت خودمان نگاه کنیم که برای انتخابات چه حربه هایی به کار می بریم و از هر طریقی می خواهیم به قدرت برسیم....)
از دیگر کارهای رسول خدا حاضر کردن یاد قیامت برای کسی بود که به مسئولیت می رسید و به او نصیحت می کرد و امر اخلاقی را به او گوشزد می کرد. از جمله زمانی سه نفر را برای مسئولیت پیشنهاد داد و بعد از نصایح پیامبر به آنها، هر سه نفر به دلیل سختی کار از قبول مسئولیت کناره گیری کردند.
در روایتی از پیامبر آمده است هر کسی مسئولیتی بگیرد و او به اندازه یک سوزن و کمتر از آن از اموال بیت المال بردارد کسی است که روز قیامت به عنوان خیانت کار شناخته می شود. از دیگر کارها پیامبر تامین مسئولیت معیشت کارگزاران بود تا دست به خیانت نزنند
از دیگر زمینه های فساد در زمان پیامبر خدا هدایا بود. مثلا ماموران زکات گاهی هدایایی می گرفتند. رسول خدا نسبت به این مسئله حساس بود و اجازه دریافت هدایا را نمی داد. راوی می گوید شخصی مامور دریافت زکات شد. رفت و برگشت و رسول خدا اول او را محاسبه کرد که چگونه رفتار کرده. بعد از حسابرسی معلوم شد اموالی که آورده بیشتر از میزان زکات است. شخص مامور گفت مردم به من هدیه دادند. رسول خدا به او گفت اگر در خانه ات بودی آیا این هدایا را می گرفتی. بعد از این ماجرا پیامبر روی منبر رفت و همه مردم را خطاب کرد تا همه مردم نسبت به راه های فساد در جامعه آگاه شوند و در آینده راه فساد بسته شود و گفت اگر کسی چنین مالی را وارد اموال خود کند روز قیامت وبال او خواهد شد. بنابراین از مهم ترین راه های جلوگیری از فساد شفاف کردن راه های فساد و راه جبران خطا است.
در روایت دیگری ابوعبید ساعدی می گوید رسول خدا نماینده ای به یمن فرستاد تا زکات را دریافت کند و شخص دیگری را فرستاد تا محاسبه کند و بعد معلوم شد که آن آقا مبالغی زیادتر آورده که حضرت همان حرف ها را تکرار کرد. بنابراین کنترل مالی مسئولان از مهم ترین راههای جلوگیری از فساد است.
عدم واگذاری مسئولیت به اشخاصی که یک بار دچار فساد شده اند نیز از شیوه های دیگر پیامبر اسلام بود تا از بروز فساد جلوگیری کند.
از داستان های گفته شده سه نکته می توان دریافت: 1- آشکار کردن فساد برای مردم 2- بیان پیامدهای فساد برای مردم 3- گرفتن اموال شخص فاسد.
امروزه هم مجاری فساد در جامعه مشخص است و اگر اراده ای تعلق گیرد می توان از آن جلوگیری کرد.
از دیگر داستان ها درباره مبارزه پیامبر اسلام با فساد مالی عدم نماز خواندن آن حضرت بر پیکر شخصی بود که تخلف مالی داشت و این را علنی بیان کرد. همین مساله باعث شد برخی دیگر که دارای تخلفاتی بودند از عاقبت کار خود ترسیده به گناه خود اعتراف کنند و توبه کنند. وقتی رسول خدا این طور جدی با فساد مبارزه می کرد بقیه جامعه هم از فساد اجتناب می کردند و یا اگر دچار خطا شده بودند از خطای خود بازمی گشتند.
مساله دیگر پاسخگویی است. در جریان فتح طائف رسول خدا خمس اموال را برداشت و مابقی را بین مردم پخش کرد بعد از آن خمس اموال را به تازه مسلمانان از جمله ابوسفیان داد که این مساله باعث ایجاد شبهه میان مردم به ویژه انصار شد و ناراحتی خود را به رسول خدا عرضه داشتند. رسول خدا در مقابل بدون اینکه از جواب گویی طفره رود به گونه ای علت کار خود را توضیح داد که انصار از بدگمانی خود پشیمان شدند و گریه کردند.
این ها برخی از روش هایی بود که رسول خدا برای مبارزه با فساد به کار می برد.
رسول خدا در آخرین منبری که برای مسلمانان در اواخر عمر خود ایراد کرد به والی بعد از خود چنین توصیه کرد که کاری نکیند که نتیجه کار شما فقر و گرستگی مردم باشد چراکه ورود فقر به جامعه باعث خروج ایمان از سوی دیگر خواهد شد و  می داند که فقر یعنی بی بندوباری و ...
دکتر یوسفی، استاد اقتصاد دانشگاه مفید بر این نظر است که دلیل عدم توسعه نیافتگی کشورهای مسلمان در منابع اندک نیست. زیرا بخش اعظم انرژی و منابع طبیعی جهان در این کشورها وجود دارد. بلکه دلیل آن در نحوه اداره کشور و ضعف نهادهای مدنی است. وی گفت: از ۴۵ کشور توسعه نیافته ۳۵ کشورش مسلمان هستند/ کشورهای مسلمان ۷۰ درصد انرژی و ۶۵ درصد ذخایر طبیعی جهان را در اختیار دارند / مشکل این کشورها در نحوه اداره آنهاست
در ادامه سخنان این استاد دانشگاه مفید را می‌خوانیم:
 تقسیم‌هایی که بر اساس توسعه انسانی صورت گرفته است، کشورها را در سه سطح قرار داده است، در این رتبه‌بندی ۴۵ کشور در پایین‌ترین سطح توسعه انسانی قرار گرفته‌اند که متاسفانه ۳۵ کشور مسلمان در این بین دیده می‌شوند. این سوال مطرح می‌شود که چرا کشورهای مسلمان در این جایگاه قرار گرفته‌اند، دلایل متعدد برای این امر وجود دارد. در اینجا برخی از مسائل داخلی این کشورها را مورد توجه قرار می‌دهیم و به مسائل خارجی آن نمی‌پردازیم.
یکی از ویژگی‌های این کشورها فقر گسترده است، درصد بالایی از جمعیت در این کشورها زیر خط فقر زندگی می‌کنند. از ۳۰ درصد، ۴۰ درصد ۶۰ درصد و حتی برخی از کشورهای مسلمان تا ۸۰ درصد جمعیتشان در زیر خط فقر هستند. درصدی از جمعیت این کشورها هم به فقر شدید مبتلا هستند، به معنای این که شب را گرسنه به صبح می‌رسانند. و به بیان دیگر دغدعه نان شب را دارند. در برخی از کشورها حدود ۱۷ درصد مردم با این دغدغه زندگی می‌کنند بنابراین یک مسئله مهم در این کشورها فقر گسترده است.
دومین ویژگی این کشورها نابرابری شدید در موارد گوناگون است. از جمله این موارد، نابرابری در درآمد را می‌توان اشاره کرد. در اقتصاد این شاخص را با معیار ضریب جینی می‌سنجند. این ضریب در کشورهایی که از وضعیت مناسبی برخوردار هستند ۲۰ صدم تا ۳۵ صدم است و کشورهایی که وضعیت نامناسب تری دارند از ۳۵ صدم تا ۵۰ صدم در نوسان هستند. این ضریب در خیلی از کشورهای مسلمان بین ۴۰ تا ۵۰ است یعنی در وضعیت نابرابری شدیدی از نظر درآمدی قرار گرفته اند. گروهی اندک دارای درآمد بسیار بالا و گروهی در نان شب خود محتاج هستند. نابرابری منطقه ای هم در این کشورها حائز اهمیت است. در این کشورها هر چه از پایتخت دور می‌شویم سطح امکانات، سطح فرهنگ، سطح آموزش، سطح بهداشت و سایر مسایل تقلیل شدید پیدا می‌کند.‌ به این امر اصطلاحا در اقتصاد پدیده دوگانگی می‌گویند
اگر این دو مسئله را کنار هم قرار دهیم با انبوهی از مشکلات مواجه می‌شویم. افراد ثروتمند خود را با کشورهای پیشرفته تطبیق می‌دهند و مسئله تجمل‌خواهی و... رخ می‌دهد. از آن طرف فقر شدید باعث آسیب‌های اجتماعی بالایی از جمله فحشا نزاع های خیابانی می‌شود.
سومین مسئله در کشورهای اسلامی فساد گسترده در دولت هاست. یک ضرب‌المثل کهن در کشور هند وجود دارد با این مضمون که اگر شما توانستید عسل را روی نوک زبان قرار دهید و بعد از آن مزه مزه نکنید یک دولت‌مرد هم می‌تواند از امکانات دولتی که در اختیار دارد سوءاستفاده نکند. یکی دیگر از مسائلی که این کشورها با آن درگیر هستند پدیده رانت‌خواری در میان دولتمردان و فساد گسترده حکومتی در میان آنها، رشوه‌خواری و امثال این‌هاست.
زمانی گفته می‌شد کشورهایی توسعه پیدا نمی‌کنند که منابع اندک در اختیار دارند. اما کشورهای مسلمان دارای منابع گسترده‌ای هستند. ۷۰ درصد انرژی جهان و حدود ۶۵ درصد ذخایر طبیعی جهان در اختیار مسلمانان است. اما با این وجود ۳۵ کشور از میان ۴۵ کشور توسعه‌نیافته را تشکیل می‌دهند. لذا گفته می‌شود مشکل کشورهای جهان سوم از جمله این کشورهای مسلمان در اداره این کشورهاست. باید در نحوه اداره این کشورها تجدید نظر کرد تا بتوان اتفاق‌های مثبت برای آنها رقم زد.
صفحه1 از138
بازگشت به بالا